تبليغاتX
TRUE LIES

TRUE LIES

مهم است

ماهنامه‌ی تجربه‌ی دی‌ماه، پرونده‌ای درباره‌ی اختلاف ادبی رضا براهنی و هوشنگ گلشیری گشوده است. صرف‌نظر از این‌که این اختلاف تا چه‌اندازه‌ای به خود ادبیات برمی‌گردد اما گمان نمی‌کنم این‌جمله ربط چندانی به ادبیات فارسی داشته باشد:

"براهنی معتقد است که تسلط به زبان فارسی می‌تواند یکی از پوئن‌های یک رمان‌نویس باشد، اما شرط کافی نیست"

وقتی گزارشگرهای ورزشی هم دیگر از "پوئن" برای امتیازشماری استفاده نمی‌کنند، این‌که منتقدی در یک مجله‌ی ادبی بخواهد چنین واژه‌ای به‌کار ببرد جای شگفتی دارد. مته به خشخاش گذاشتن و این‌حرف‌ها هم نیست. به‌نظرم هر نوشته‌ای با استفاده‌ی پی‌درپی از چنین کلمه‌هایی است که به‌راحتی سروشکل  مبتذل پیدا می‌کند و اگر حرف حسابی هم داشته باشد در پس ظاهر ناآراسته‌اش گم می‌شود و مخاطب نکته‌سنج را از خودش می‌راند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:51  توسط رضا فکری  | 

مرثیه‌ای برای هنر

عکس از سایت  http://www.cinemaema.com

"اسب حیوان نجیبی است" بیشتر از این‌که فیلمی درباره‌ی نابسامانی و بلبشوی اوضاع و احوال اجتماعی مملکت باشد فیلمی درباره‌ی موسیقی است. شاید به همین دلیل است که کاهانی این‌بار از اصل جنس یعنی از خود کارن همایون‌فر در فیلمش بازی گرفته است. درواقع فرقی هم نمی‌کند که فیلم از هنر بگوید، از ورزش، سیاست و یا هرچیز دیگری. وقتی قرار است به قول علی حاتمی همه‌چیزمان به هم بیاید حکایت بی‌سر و سامانی یکی از این‌ها، به‌هم‌ریختگی دیگری را گزارش می‌هد. بُرزو (پارسا پیروزفر) هرچه می‌کند کسی از دوستان نزدیک‌اش را پیدا نمی‌کند که کار جدی موسیقی‌اش را گوش کند و ظرافت‌های هنری‌اش را دریابد. با این‌که این آدم‌ها اغلب به‌نوعی با موسیقی سر و کار دارند اما خال‌تور تا عمق جان‌شان نفوذ کرده و گوش دادن به آهنگی از "شراره" را به شنیدن موسیقیِ ساخت او ارجحیت می‌دهند. درد هم همین است که دیگر کسی حال و حوصله و رمق کار جدی خواندن، کار جدی دیدن و کار جدی گوش دادن را ندارد. این البته درد کمی نیست و شاید روزی گریبان همه‌ی آن‌هایی که دغدغه‌ی جدی در سر دارند را بگیرد. بُرزو درنهایت به‌ بهانه‌ی مشکلات مالی رضایت به ورود به همین دنیای خال‌تور را می‌دهد، بی‌که نامی از او برده شود. اما همین‌اندازه هم مورد قبول کارفرمای هنری‌اش واقع نمی‌شود. انگار وقتی در چنین راهی قدم می‌گذاری باید با تمام هویت‌ات، با تمام پیشینه‌ات وارد میدان شوی و از برچسبی که روی پیشانی‌ات می‌خورد، از این نقطه‌ی سیاه رزومه‌ی کاری‌ات هیچ گریزی نداری.

"اسب حیوان نجیبی است" به غیر از بازی نچسب کارن همایون‌فر که در کنار بازی عالی حبیب رضایی و پارسا پیروزفر و باران کوثری مطلقن به چشم نمی‌آید و پایان‌ فیلم که کارگردان مجبور می‌شود به مخاطب‌اش توضیح دهد همه‌ی این‌ باج‌گرفتن‌ها کار یک مامور پلیس قلابی است، فیلم خوبی از آب درآمده و از قضا نقطه‌ی قوت‌اش هم ارایه‌ی شخصیت خاکستری همین پلیس قلابی است. او با این‌که با شیوه‌ی خودش مردم را تلکه می‌کند اما قلب رئوفی دارد. نگران پاهای بدون کفش نسترن (باران کوثری) دختر فراری توی فیلم است و او را نصیحت‌های پدرانه می‌کند و کفش ورزشی غنیمتی‌اش را به او می‌بخشد و درنهایت تمام درآمد ‌شب‌اش را به مسعود (حبیب رضایی) مرد بدهکار بدبخت‌تر از خودش قرض می‌دهد. این وجه از شخصیت و سادگی عاطفی او ‌چنان در دل وقایع فیلم جا گرفته که توی ذوق نمی‌زند و برای مخاطب کاملن پذیرفتنی است. به‌نظرم بعد از فیلم "هیچ" این یک ادامه‌ی خوب برای یک کارگردان خوب سینمای ایران است و واجد همان سیاهی‌های دوست‌داشتنی‌ای است که یک هنرمند باید از جامعه به تن‌اش بنشیند و گاهی با سرانگشت به رخ‌مان بکشد و خواب قیلوله‌مان را اندکی آشفته کند، بلکه به خود بیاییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:14  توسط رضا فکری  | 

چراغ‌های خاموشِ رابطه

یادداشتی بر مجموعه داستان «کلاغ» نوشته‌ی فرشته نوبخت

 

مجموعه داستان «کلاغ» درواقع روایت رابطه‌های ازهم‌گسیخته است. رابطه‌هایی که نه‌تنها در اکنونِ روایت دچار پریشانی‌اند بلکه از گذشته‌ی چندان خوش‌آیندی هم برخوردار نیستند. شخصیت‌های داستان در چنین اوضاع و احوالی است که فرو رفته‌اند و دنبال راه چاره‌ای نیستند و تلاش ویژه‌ای برای بهتر کردن رابطه نمی‌کنند. آن‌ها با علم به خراب‌بودن رابطه ادامه می‌دهند و می‌مانند. درحقیقت هیچکدام تنفرشان را هم پنهان نمی‌کنند، تنفری که اگر بر زبان شخصیت‌ها جاری نمی‌شود، از در و دیوار فضاهای ترسیم‌شده در داستان بیرون می‌زند و اغلب در لحن سرد روایت نمود پیدا می‌کند.

زن و مرد داستان «جایی دیگر»، به‌ظاهر از موضوعی مشترک، از دریاچه باهم حرف می‌زنند اما مرد از همان ابتدا که از ماشین پیاده می‌شود سوی نگاهش با زن متفاوت است. زن اصرار به ماندن دارد ولی مرد پای رفتن. درحالی که زن هنوز چشمش به دریاچه است مرد از ترس باران و گل‌شدنِ جاده به راه می‌افتد و عقل دوراندیش آزارنده‌اش را به رخِ زن می‌کشد. برخلاف داستانِ «جایی دیگر» که اطلاعات داستانی به شکلی سربسته به مخاطب داده می‌شود، داستان «سفر» بسیار رو روایت می‌شود. راوی با توضیح‌های مکرر به ذهن مخاطبش سمت و سو می‌دهد و این‌چنین مانع دریافت‌های بی‌واسطه‌ از داستان می‌شود:

«راستش خودم هم فکر نمی‌کردم تا این‌حد احمق باشم و این‌طور شروع کنم. این‌طور شروع کردن دو نتیجه بیشتر نداشت...»

و یا:

«بدجوری احساس حماقت می‌کردم. پوریا، من و علی را بازی داده بود.»

سفر درواقع بهانه‌ای است برای کشف مشکل رابطه‌ی پوریا و بهار. بهار با اینکه می‌داند پای دختر دیگری درمیان است، نمی‌رود. دست کم تا وقتی مهریه‌اش را از پوریا نگیرد. اگرچه قرار و مدار جدایی گذاشته شده اما همین جبر تن‌دادن به یک رابطه‌ی موقت و همچنین پوشیده نگه‌داشتن علت اصلی جدایی، ماجرا را دردناک‌تر می‌کند. البته نویسنده، داستان را در همین نقطه به پایان نمی‌رساند و در سطرهای پایانی، با طرح احتمال یک رابطه‌ی تازه (بهار با علی) ذهن‌ مخاطبش را درگیر ماجرایی می‌کند که از قبل برای آن هیچ تدبیری نیاندیشیده است:

«رد نگاهش را گرفتم. داشت علی را تماشا می‌کرد. علی هم او را.»

زنِ داستان «صندل و ته‌سیگارهای ماتیکی» هم با صندل زنانه‌ای که رد انگشت بر روی آن به‌جا مانده به هم می‌ریزد و ذهنش پی زن یا زن‌هایی می‌رود که پیش از او در خانه‌ی مرد حضور داشته‌اند. این موضوع می‌تواند محمل خوبی باشد برای نقب‌زدن به گذشته‌ی رابطه‌ی این‌ دو. اتفاقی که نمی‌افتد و گذشته زیر و رو نمی‌شود. مخاطب تنها می‌داند مرد، انتظار بخشش دارد اما نمی‌داند از چه بابت:

«خب. آمده‌ی که بشنوی؟ امیدوارم من رو بخشیده باشی.»

اگرچه نویسنده ترجیح داده است که با نمایش صمیمیت تصنعی و آبکی این دو در اکنون روایت، مخاطبش را به فرجام رابطه خوش‌بین نکند و پس‌زدن صندل‌هایی که مرد برای زن جفت کرده هم تاییدی بر همین موضوع است اما زن پس از آن خنده‌های هیستریک همچنان بر جای خود نشسته و به قهوه‌خوردن‌اش ادامه می‌دهد و این وضعیتی است که شاید تا سال‌های سال هم پایدار بماند.

در داستان «بنویس عشق» هم باز همان رابطه‌ی خشک و بی‌روح آشنا دیده می‌شود. وقتی مرد اسب‌سوار به زن می‌گوید: «بریم شوهرت نگران شد» او در پاسخ می‌گوید: «اون هیچ‌وقت نگران چیزی نمیشه» و درواقع عمق سرمای رابطه را می‌توان از همین یک‌جمله بیرون کشید. زنی که حاضر می‌شود برای مرد اسب‌سوار غریبه چنین حقیقتی را بازگو کند، درحقیقت چیزی برای از دست دادن ندارد و انگار از پیش همه را باخته است. اگرچه دوستش پیشنهاد می‌دهد که «بنویس عشق، بخوان نفرت» اما او ترجیح می‌دهد بیهوده به تنوری که خاموش است ندمد. یعنی قرار به حفظ ظاهر نیست و رابطه با دروغ و دَونگ پیش نمی‌رود. با همان صورت عبوس، با همان وضعیت بینابینی و سرد، رابطه اما همچنان ادامه دارد. مرد اسب‌سوار درواقع همچون نسیمی بر زندگی او می‌وزد و جانی به زن می‌دهد و بی‌آن‌که اتفاق خاصی بیافتد می‌گذرد.

زنِ داستان «کوه سنگی» از طبیعتی که پس از سال‌ها به آن بازگشته خاطره‌ی دل‌چسبی ندارد. این‌جا البته همان‌جایی است که دختر و دامادش را سر ذوق آورده. وقتی مرد با حسرت آن دو را به زن نشان می‌دهد و می‌گوید:

«خوبه که لااقل عشق برای این دوتا معنایی داره»

درواقع این‌حسرت را از رابطه‌ی ویران گذشته به اکنون می‌آورد. در این داستان هم اگرچه هیچ انگیزه‌ای برای ادامه وجود ندارد اما رابطه هنوز هست، همان‌طور که از قبل هم بوده و شاید بشود گفت تا پایان زندگی یک یا هردوی آن‌ها هم وجود خواهد داشت.

در داستان «وقتی باران می‌بارد» بعد از مرگ پیرمرد هم رابطه پایان نمی‌گیرد و پس‌مانده‌ی تلخی آن همچنان در زندگی پیرزن حضور دارد و در شماتت‌های دختر و دامادش بروز می‌یابد. البته توضیح چندانی از گذشته‌ی این پیرزن و پیرمرد داده نمی‌شود و داستان در سطح شرح رفتن پیرزن به لواسان و تنها گذاشتن پیرمردی که فشارش مدام بالا می‌رود باقی می‌ماند و تنها تک‌جمله‌های پیرزن است که اندکی از ناخوشی گذشته‌ را بازگو می‌کند:

«نمی‌دونین که چی کشیدم این همه سال از ندونم‌کاری‌ها و حماقت‌هاش»

پیرزن گریه می‌کند و نگران است، اما پشیمان نیست از اینکه به او گفته «برو به جهنم» درواقع می‌شود گفت پیرزن با همه‌ی زجری که کشیده پای جبر این رابطه‌ی کژ مانده، رابطه‌ای که پس از مرگ پیرمرد هم گریبانش را رها نمی‌کند.

در داستان «اردک‌های چاق و مدادهای عاشق» اگرچه همه‌ی هم‌دانشکده‌ای‌های قدیم از هم جدا شده‌اند اما نویسنده کمی امیدوارانه‌تر به قضایا نگریسته و هنوز در یادآوری خاطرات گذشته رنگ و بویی از نوستالژی وجود دارد. یعنی گذشته‌ای که بشود به آن تکیه کرد و از نو به آینده نگریست وجود دارد. همین خاطره‌ی اردک‌های چاق (فرخ و ندا و ژاله و محمد) که به یاد مانده و زن و مرد را به لبخند می‌رساند می‌تواند نوید حضور ته‌مانده‌ی یک عشق قدیمی باشد. مانی ذوق زده است از دیدار مجدد زن و می‌تواند گزینه‌ی خوبی باشد برای گریز از دست روانکاوی که مدام توصیه‌های خودعمل‌نکرده به خورد زن می‌دهد. درواقع شاید بشود گفت این داستان تنها داستانی است که روزنه‌ای کوچک از عشق در آن وجود دارد.

نویسنده در داستان‌های «کلیدها»، «ماه‌گرفته» و «بهشت کوچک» رویکردی متفاوت از باقی داستان‌ها پیش گرفته است. در این داستان‌ها دیگر از ماندن در ویرانی رابطه‌ها خبری نیست و به نظر می‌رسد سعی نویسنده در جهت زبان‌آوری در داستان هاست. تک‌گویی‌های مادر مجنون در داستان کلیدها، زبان روستایی حلیمه در داستان ماه‌گرفته و همچنین زبان زنِ نویسنده و مهری (زن سرایدار) درداستان بلند «بهشت کوچک» زبان شاخص و یک‌دستی است. اگرچه شخصیت مهری زیادی خوب نشان داده شده. او مهربان است، سخت کار می‌کند، شکایت نمی‌کند، مدام شکر می‌کند و از هیچ بلایی ناراحت نمی‌شود. درس نهضت می‌خواند، خیاطی می‌کند و بابت‌اش پولی نمی‌گیرد، مربا می‌پزد و... همه‌ی این کمالات ماه‌بانو (زنِ نویسنده) را شیفته‌ی مهری می‌کند و از جایی به بعد زن سرایدار جای خواهر نداشته‌اش را می‌گیرد. به نظر می‌رسد داستان به‌جز تصادفی که شوهر ماه‌بانو می‌کند و به کما می‌رود، کشمکش دیگری ندارد. همه‌چیز در روند عادی خود پیش می‌رود و در یک‌کلام برشی از یک زندگی طبیعی است. ضمن اینکه نویسنده‌بودنِ ماه‌بانو هیچ کارکردی در داستان ندارد. می‌شود پذیرفت که آدم‌های داستان به‌هر‌حال باید شغلی داشته باشند اما چنین انتخابی صرفا انتخاب یک شغل نیست و بار سنگینی به داستان تحمیل می‌کند.

می‌توان گفت زن‌ها در باقی داستان‌ها زندگی شخصی خود را وانهاده‌اند و به ماندن در زندگی مشترک تن داده‌اند بی‌آنکه امیدی به آینده وجود داشته باشد. درحقیقت با این‌که این‌زن‌ها خود بار روایت را بر دوش دارند، در داستان‌ها گُم‌اند و تصویرهای گنگ و محوی دارند. این در حالی است که از توصیف مردهای داستان کم گذاشته نشده و برای نمونه مرد داستان اردک‌های چاق... این‌چنین سخاوت‌مندانه توصیف شده است:

«نمی‌دانم چند قرن باید بگذرد تا چشم‌های قهوه‌ای‌ات را با نگاه سرد و موهای موج‌دار روشن روی گردن بلندت، فراموش کنم؟»

و یا مرد داستان کوه سنگی این‌گونه:

«می‌خندی. طوری که سینه‌ی پهنت بالا و پایین می‌رود. به آب‌خور سبیل‌های پرپشتت که رو لب پایین را پوشانده نگاه می‌کنم. وقتی می‌خندی، سبیل‌ها با طرح نرم و ملایم خطوط اطراف چشم‌ها تضاد قشنگی درست می‌کند»

اما از زن داستان بیست و یک به‌سادگی عبور شده و برای توصیف او از جمله‌هایی با کمترین بار تصویری استفاده شده است:

«لباس سبک می‌کنم و مشغول می‌شوم»

و یا در داستان جایی دیگر:

«زن با چهره‌ای درهم راه افتاد»

و بر همین اساس است که اگرچه رویدادگاه‌ داستان‌های جایی دیگر، سفر، کوه سنگی و بنویس عشق، طبیعت و فضاهای بیرون شهر هستند و باید به‌طور طبیعی روند پرجنب و جوش و متحرکی داشته باشند از پویایی لازم برخوردار نیستند و در کم‌کنشی و سکون مانده‌اند. درواقع کنش‌مندی شخصیت‌ها در داستان‌های ذکرشده با داستان‌های صندل و سیگارهای ماتیکی، بیست و یک، وقتی باران می‌بارد و اردک‌های چاق و مدادهای عاشق که در محیط‌های بسته و آپارتمان می‌گذرد چندان تفاوتی ندارد. می‌توان گفت به همان اندازه که این زن‌ها دارای شخصیت واداده‌ و خودنادیده‌گرفته هستند، از پرداخت تصویری شاخص و تاثیرگذار در داستان هم کمتر بهره‌مند شده‌اند. آن‌ها آینه‌ی تمام‌نمای زنی هستند که می‌ماند و به سرنوشت‌اش تن می‌دهد. می‌ماند اگر سرتاسر زندگی‌اش هم محکوم به نوشیدن زهر تلخِ رابطه‌ی تهی از عشق باشد.

 *این یادداشت با کمی تعدیل در هفته‌نامه‌ی آسمان شماره‌ی نهم به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 18:38  توسط رضا فکری  | 

چند حبه نمای زیبا

"یه حبه قند" آنی نبود که می‌خواستم. حداقل آنی نبود که آن‌همه پیش از اکران بزرگش کرده‌بودند. چه خوب است که همه دور هم بنشینیم به دیدن صحنه‌های ناب و دوست‌داشتنی ازروابط آدم‌هایی که کمتر پیچیدگی را در وجود خود نهفته دارند و چه خوب است که نوستالژی قلقلک‌مان بدهد و روح‌مان را نوازش کند و چه خوب است که بازی چند بازیگر توانا را باهم در یک‌فیلم ببینیم. اما گمانم یک فیلم خوب به چیزی فراتر از این‌ها نیاز دارد. یک اتفاق و موضوع محوری که برپایه‌ی آن مخاطب بتواند داستان‌ فیلم را پی بگیرد و مدام از خودش نپرسد که چی؟ اتفاقی که حداقل در یک ساعت اولیه‌ی فیلم وجود خارجی ندارد و یا دستِ‌کم کم‌رنگ است. یعنی تا پریدن قند به مجرای تنفسی دایی و آمدن قاسم مشخص نیست که همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها قرار است ما را به کجا ببرد. از آن گذشته بعد از این دو اتفاق هم تحول درونی پسند (نگار جواهریان)  و پیرهن سپید از تن بر کندن و رخت عزا پوشیدن‌اش (که یعنی قرار عروسی با داماد فرنگ‌نشین به‌هم خورده و قاسم وارد زندگی‌اش شده) بسیار تصنعی به نظر می‌رسد و همان پایانی است که تماشاچیِ عام از فیلم انتظار دارد. این‌که به داماد فرنگ‌نشین نه بگوید و قاسمی را انتخاب کند که سرباز است و ازقضای روزگار نقصی دارد و زبانش هم می‌گیرد. گوش‌دادن پسند به صدای ترانه‌ای قدیمی آن‌هم از رادیویی که قاسم تعمیرش کرده درواقع خیال مخاطب را راحت می‌کند که قاسم ماندنی است و داماد فرنگی رفتنی!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 7:54  توسط رضا فکری  | 

گرم و زیبا

این بانوان محترمه‌ای که کلاه مردانه سرشان می‌کنند و تا روی بینی هم پایین‌اش می‌کشند و یا سرشان را ازسوراخ یک پانچوی بدرنگ و بی‌قواره رد می‌کنند، واقعن چه فکری می‌کنند با خودشان؟

یعنی هیچ راه دیگری برای فرار از سرما نیست؟ پس این سردسیرها، این اسکاندیناوی‌ها و کانادایی‌ها چه‌طور خودشان را هم گرم و هم زیبا نگه ‌می‌دارند؟
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:12  توسط رضا فکری  | 

می‌دانم

من بندی ملاحظه‌هایم هستم، جوری در من خودشان را تنیده‌اند که اگر روزی بگذارمشان زیرپا، خودم له می‌شوم، می‌دانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:3  توسط رضا فکری  | 

مدل روسی عشق!

ناتاشا:

من عاشق آلکسی هستم ولی اون آلیشا رو دوست داره، آلیشا هم با نِد ارتباط داره ولی نِد تاتیانا رو دوست داره، تاتیانا عاشق سیمکینه، سیمکین هم فقط منو دوست داره. منم سیمکین رو دوست دارم ولی آلکسی رو جور دیگه‌ای دوست دارم. آلکسی تاتیانا رو مثل خواهرش دوست داره، خواهر تاتیانا تِرگوریان رو مثل برادر دوست داره، برادر تِرگوریان با خواهر من رابطه داره ولی فقط جسم اون رو دوست داره نه روح اون رو. درضمن میشکین بغل تاسکوف می‌خوابه ولی تاسکوف یه نفر دیگه رو دوست داره!

سونیا:

عشق یعنی دردسر و رنج، برای اینکه کمتر رنج بکشی باید عاشق نشی ولی اون‌وقت از این‌که بی‌عشقی عذاب می‌کشی بنابراین عشق باعث رنج و عذابه، نداشتن‌اش هم باعث رنج و عذابه، یعنی هردوتاش باعث رنجه. چون عشق باعث شادی میشه بنابراین میشه گفت خوشحالی باعث رنج و عذابه، ولی رنج و عذاب معمولن با غم و اندوه و ناراحتی همراهه بنابراین به این نتیجه می‌رسیم برای این‌که دچار غم و اندوه بشیم باید عاشق بشیم و از خوشحالی زیاد رنج بکشیم!

پی‌نوشت: برگرفته از فیلم عشق و مرگ اثر وودی آلن

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 19:26  توسط رضا فکری  | 

آن‌کس که بداند...

چیلی پالمر در فیلم Be Cool یک تهیه‌کننده‌ی فیلم هالیوودی است. وقتی دوست موسیقی‌بازش به او پیشنهاد ساخت فیلمی درباره‌ی موسیقی و مافیای خشن آن می‌کند، او پوزخندی تحویل‌اش می‌دهد و به‌هیچ عنوان در ذهن‌اش نمی‌گنجد که دنیای موسیقی درگیر چنین خشونتی باشد. داستان برای او وقتی آغاز می‌شود که این تهیه‌کننده‌ی موسیقی،‌ درست جلوی رویش به گلوله بسته می‌شود.

همیشه همین‌طور است، با یک تلنگر شروع می‌شود. درست مثل خانه‌ای که تا وقتی ندانی سوسک‌ها تمام درزهایش را لانه‌ی خودشان کرده‌اند، شب‌ها راحت می‌خوابی و عین خیالت هم نیست. اما به محض این‌که یکی‌شان سر از درز بیرون بیاورد و با شاخک‌هایش اوضاع را بررسی ‌کند، آن‌وقت است که دیگر خواب راحت نداری. همان‌طور که روی تخت‌ات دراز کشیده‌ای و حالا دیگر صدای خزیدن‌شان را هم می‌شنوی، با خودت آرام زمزمه می‌کنی که ای کاش از اول نمی‌دانستی. آن‌وقت شاید می‌توانستی بی‌دغدغه بخوابی. این‌وسط خیلی‌های دیگر هم هستند که از همین حرف‌ها توی سرشان است. این‌که صلاح در این است که ندانی، ندانی که بتوانی با خیال راحت زندگی‌ات را بکنی و اگر هم دانستی خودت را بزنی به ندانستن. غافل از این‌که این دانستنه دارد کمک‌ات می‌کند. اصلن همین است که کک می‌اندازد به تنبانت که هرطور شده بروی و کلک همه‌شان را بکنی. حالا اگر همه‌ی راه‌هایی را که رفتی بی‌نتیجه بود و فهمیدی کاری از دست‌ات ساخته نیست، چه باک؟ با خودت فکر می‌کنی حالا که زورت نرسیده و مجبور شده‌ای رضا به ماندن‌شان بدهی، اقلن زیستن بی‌دردسر با این موجودات را می‌آموزی.

چند سکانس جلوتر پلیس عکس صورت به‌هم ریخته‌ی کسی را نشان چیلی پالمر می‌دهد که با ضربه‌های مکرر چوب بیسبال به سر و صورتش کشته شده و از او می‌پرسد "آیا می‌داند شغل مقتول چه بوده؟" او در پاسخ می‌گوید "صاحب عکس را نمی‌شناسد، اما تعجب نمی‌کند اگر طرف وارد کار و بار موسیقی شده باشد!" چیلی پالمر دیگر گوشی دستش آمده و می‌داند باید با این گانگسترهای موسیقی‌باز به زبان خودشان حرف بزند. او برای همین هم است که بازی را نمی‌بازد و دست آخر موفق به بستن قرارداد آلبوم با خواننده‌ی محبوب‌اش می‌شود. او می‌داند برای زنده ماندن در شهر آپاچی‌ها باید بداند و بر مبنای همین دانستن خود را از پس‌روی خارج کند و تن ندهد به هرچه که به سرش می‌آید. ندانستن اگر مرگ در همان لحظه هم نباشد، بی‌شک مرگی به همین زودی‌هاست.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:54  توسط رضا فکری  | 

قصه‌ی بازنگشتن

یادداشتی بر کتاب الکترونیکی "قطار ساعت 10 به لندن" نوشته‌ پونه ابدالی

 

"نوشین با نوک ناخن هرچه کرد نتوانست اسم مادرش را از روی کیف بتراشد."

درواقع با این جمله است که نویسنده از همان سطرهای آغازین کتاب، مخاطب‌اش را با تنش میان نوشین و مادرش آشنا می‌کند و کنجکاوش می‌کند بداند، چرا این دختر سعی دارد اسم مادرش را از روی کیف پاک کند. تا به انتهای داستان هم همین جمله است که بسط می‌یابد. مادر (مینو) با فرستادن نوشین به کالجی در یکی از شهرهای انگلیس، به نوعی دارد خودش را از شر دخترش خلاص می‌کند. مادری که فرق چندانی میان نوشین و شوهرش نمی‌بیند و هردو را با یک چوب می‌راند:

"سفید و بی‌نمکی عین بابات"

نوشین هنگام رفتن چندان دل‌تنگ یاشار (نامزدش) نیست. اگرچه ابراز علاقه‌‌ی پرشوری هم از یاشار در داستان دیده نمی‌شود تا دوری‌ و جدایی نوشین از او دشوار و غم‌انگیز جلوه کند. درواقع نوشین عمده‌ی نگرانی‌اش فریبندگی مادر است که هرکسی، حتی یاشار را هم می‌تواند در خود فرو ببرد.

فضای چندفرهنگی کالج در فصل‌های حضور نوشین در انگلیس، به‌خوبی تصویر شده‌ است و همچنین گنگی نوشین در چنین فضایی پرداخت به‌اندازه‌ای دارد. اگرچه دانشجوهای مهاجر کالج که مُدام از آداب و سنت‌ محلی خود حرف می‌زنند و گه‌گاه هم واژه‌هایی با زبان مادری خود ادا می‌کنند، هیچ رفتار خاص قومی و نژادی بیرون‌زده‌‌ای از خودشان بروز نمی‌دهند و منش یک خرده‌فرهنگ بی‌آزار را دارند. نوشین هم پس از جاگیرشدنش در خوابگاه، همچون باقی دوستان مهاجرش مخالفتی با فرهنگ میزبانش نمی‌کند و آن را با رضایت می‌پذیرد. درحقیقت به نظر می‌رسد در ایران، افزون بر فشارهای مادر، محدودیت‌های دیگری هم در تاراندن او به خارج از کشور دخالت داشته است. در داستان اشاره‌های بسیاری به این محدودیت‌ها و شرایط متفاوت کشور میزبان می‌شود. ازجمله اجباری نبودن حجاب، فاصله‌ای که مردم در ایستادن صف‌ها از هم می‌گیرند، دخالت نکردن در زندگی شخصی یکدیگر و... نوشین در این شرایط هم‌رنگ بقیه است و اصطکاکی ایجاد نمی‌کند. ابایی ندارد از اینکه بی‌حجاب بگردد، با کسی دست بدهد یا روبوسی کند، مشروب بخورد، سیگار بکشد یا در کلابی برقصد.

داستان هرچه بیشتر پیش می‌رود نوشین از گذشته‌ی خودش، از مینو، یاشار و پدری که اغلب مشغول پروانه‌هایش است، فاصله‌ی بیشتری می‌گیرد و ازجایی به بعد، دیگر همه‌ی آن‌ها را دور می‌ریزد. مادر آنچنان روی زندگی‌‌اش سایه انداخته که از این فاصله‌ی دور هم او را رها نمی‌کند. او درنهایت رشته‌ی فرسوده‌‌ی رابطه‌ی میان یاشار و نوشین را پاره می‌کند و به خودش گره می‌زند. نوشین حالا دیگر احساس تعلقی به کسی نمی‌کند، فرو ریخته و انگیزه‌ای برای برگشتن و یا حفظ گذشته‌اش ندارد. درحقیقت دیگر کسی هم انتظارش را نمی‌کشد. در چنین شرایطی است که نویسنده تیر خلاصی به عقبه‌ی سنتی نوشین می‌زند و سمبل همه‌ی محدودیت‌های پیشین را از میان برمی‌دارد. نوشین باکره‌گی‌اش را با مانوئل (هم‌کلاسی‌اش) از دست می‌دهد. اگرچه که این اتفاق سبب می‌شود بر تردیدش غلبه کند و برای ماندن مصمم‌تر شود. نقطه‌ی عطف رمان درست همان‌جایی است که نوشین خط کم‌رنگ خون را از روی رانش می‌شوید. انگار تمام گذشته‌اش را می‌شوید و از خودش دور می‌کند. درواقع نوشین از همان زیر دوش، تصمیمش را برای رفتن به لندن و بازنگشتن به ایران گرفته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 7:23  توسط رضا فکری  | 

...

گاهی سطح رابطه با اندازه‌ی توقع دو طرف تعیین می‌شود. یعنی همواره چندنفری توی زندگی‌ات حضور دارند که از مالیدن شانه‌شان هنگام خستگی تا زدودن سبکی تحمل‌ناپذیر از هستی‌ را می‌گذارند بر گُرده‌ات.

هرچقدر هم که خودت را برای نه گفتن آماده کرده‌ باشی و با مشت گره‌کرده ایستاده ‌باشی رو‌به‌روی طرف، اغلب این سطح بالای رابطه است که پیروز میدان است و‌ وامی‌داردت نه‌ات را قورت بدهی و لبخند بزنی و با لطافت بگویی: من عاشق مالیدن شانه‌ات و همین‌طور رفع سبکی تحمل‌ناپذیر هستی از وجودت هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 15:45  توسط رضا فکری  |