یادداشتی بر مجموعه داستان «کلاغ» نوشتهی فرشته نوبخت

مجموعه داستان «کلاغ» درواقع روایت رابطههای ازهمگسیخته است. رابطههایی که نهتنها در اکنونِ روایت دچار پریشانیاند بلکه از گذشتهی چندان خوشآیندی هم برخوردار نیستند. شخصیتهای داستان در چنین اوضاع و احوالی است که فرو رفتهاند و دنبال راه چارهای نیستند و تلاش ویژهای برای بهتر کردن رابطه نمیکنند. آنها با علم به خراببودن رابطه ادامه میدهند و میمانند. درحقیقت هیچکدام تنفرشان را هم پنهان نمیکنند، تنفری که اگر بر زبان شخصیتها جاری نمیشود، از در و دیوار فضاهای ترسیمشده در داستان بیرون میزند و اغلب در لحن سرد روایت نمود پیدا میکند.
زن و مرد داستان «جایی دیگر»، بهظاهر از موضوعی مشترک، از دریاچه باهم حرف میزنند اما مرد از همان ابتدا که از ماشین پیاده میشود سوی نگاهش با زن متفاوت است. زن اصرار به ماندن دارد ولی مرد پای رفتن. درحالی که زن هنوز چشمش به دریاچه است مرد از ترس باران و گلشدنِ جاده به راه میافتد و عقل دوراندیش آزارندهاش را به رخِ زن میکشد. برخلاف داستانِ «جایی دیگر» که اطلاعات داستانی به شکلی سربسته به مخاطب داده میشود، داستان «سفر» بسیار رو روایت میشود. راوی با توضیحهای مکرر به ذهن مخاطبش سمت و سو میدهد و اینچنین مانع دریافتهای بیواسطه از داستان میشود:
«راستش خودم هم فکر نمیکردم تا اینحد احمق باشم و اینطور شروع کنم. اینطور شروع کردن دو نتیجه بیشتر نداشت...»
و یا:
«بدجوری احساس حماقت میکردم. پوریا، من و علی را بازی داده بود.»
سفر درواقع بهانهای است برای کشف مشکل رابطهی پوریا و بهار. بهار با اینکه میداند پای دختر دیگری درمیان است، نمیرود. دست کم تا وقتی مهریهاش را از پوریا نگیرد. اگرچه قرار و مدار جدایی گذاشته شده اما همین جبر تندادن به یک رابطهی موقت و همچنین پوشیده نگهداشتن علت اصلی جدایی، ماجرا را دردناکتر میکند. البته نویسنده، داستان را در همین نقطه به پایان نمیرساند و در سطرهای پایانی، با طرح احتمال یک رابطهی تازه (بهار با علی) ذهن مخاطبش را درگیر ماجرایی میکند که از قبل برای آن هیچ تدبیری نیاندیشیده است:
«رد نگاهش را گرفتم. داشت علی را تماشا میکرد. علی هم او را.»
زنِ داستان «صندل و تهسیگارهای ماتیکی» هم با صندل زنانهای که رد انگشت بر روی آن بهجا مانده به هم میریزد و ذهنش پی زن یا زنهایی میرود که پیش از او در خانهی مرد حضور داشتهاند. این موضوع میتواند محمل خوبی باشد برای نقبزدن به گذشتهی رابطهی این دو. اتفاقی که نمیافتد و گذشته زیر و رو نمیشود. مخاطب تنها میداند مرد، انتظار بخشش دارد اما نمیداند از چه بابت:
«خب. آمدهی که بشنوی؟ امیدوارم من رو بخشیده باشی.»
اگرچه نویسنده ترجیح داده است که با نمایش صمیمیت تصنعی و آبکی این دو در اکنون روایت، مخاطبش را به فرجام رابطه خوشبین نکند و پسزدن صندلهایی که مرد برای زن جفت کرده هم تاییدی بر همین موضوع است اما زن پس از آن خندههای هیستریک همچنان بر جای خود نشسته و به قهوهخوردناش ادامه میدهد و این وضعیتی است که شاید تا سالهای سال هم پایدار بماند.
در داستان «بنویس عشق» هم باز همان رابطهی خشک و بیروح آشنا دیده میشود. وقتی مرد اسبسوار به زن میگوید: «بریم شوهرت نگران شد» او در پاسخ میگوید: «اون هیچوقت نگران چیزی نمیشه» و درواقع عمق سرمای رابطه را میتوان از همین یکجمله بیرون کشید. زنی که حاضر میشود برای مرد اسبسوار غریبه چنین حقیقتی را بازگو کند، درحقیقت چیزی برای از دست دادن ندارد و انگار از پیش همه را باخته است. اگرچه دوستش پیشنهاد میدهد که «بنویس عشق، بخوان نفرت» اما او ترجیح میدهد بیهوده به تنوری که خاموش است ندمد. یعنی قرار به حفظ ظاهر نیست و رابطه با دروغ و دَونگ پیش نمیرود. با همان صورت عبوس، با همان وضعیت بینابینی و سرد، رابطه اما همچنان ادامه دارد. مرد اسبسوار درواقع همچون نسیمی بر زندگی او میوزد و جانی به زن میدهد و بیآنکه اتفاق خاصی بیافتد میگذرد.
زنِ داستان «کوه سنگی» از طبیعتی که پس از سالها به آن بازگشته خاطرهی دلچسبی ندارد. اینجا البته همانجایی است که دختر و دامادش را سر ذوق آورده. وقتی مرد با حسرت آن دو را به زن نشان میدهد و میگوید:
«خوبه که لااقل عشق برای این دوتا معنایی داره»
درواقع اینحسرت را از رابطهی ویران گذشته به اکنون میآورد. در این داستان هم اگرچه هیچ انگیزهای برای ادامه وجود ندارد اما رابطه هنوز هست، همانطور که از قبل هم بوده و شاید بشود گفت تا پایان زندگی یک یا هردوی آنها هم وجود خواهد داشت.
در داستان «وقتی باران میبارد» بعد از مرگ پیرمرد هم رابطه پایان نمیگیرد و پسماندهی تلخی آن همچنان در زندگی پیرزن حضور دارد و در شماتتهای دختر و دامادش بروز مییابد. البته توضیح چندانی از گذشتهی این پیرزن و پیرمرد داده نمیشود و داستان در سطح شرح رفتن پیرزن به لواسان و تنها گذاشتن پیرمردی که فشارش مدام بالا میرود باقی میماند و تنها تکجملههای پیرزن است که اندکی از ناخوشی گذشته را بازگو میکند:
«نمیدونین که چی کشیدم این همه سال از ندونمکاریها و حماقتهاش»
پیرزن گریه میکند و نگران است، اما پشیمان نیست از اینکه به او گفته «برو به جهنم» درواقع میشود گفت پیرزن با همهی زجری که کشیده پای جبر این رابطهی کژ مانده، رابطهای که پس از مرگ پیرمرد هم گریبانش را رها نمیکند.
در داستان «اردکهای چاق و مدادهای عاشق» اگرچه همهی همدانشکدهایهای قدیم از هم جدا شدهاند اما نویسنده کمی امیدوارانهتر به قضایا نگریسته و هنوز در یادآوری خاطرات گذشته رنگ و بویی از نوستالژی وجود دارد. یعنی گذشتهای که بشود به آن تکیه کرد و از نو به آینده نگریست وجود دارد. همین خاطرهی اردکهای چاق (فرخ و ندا و ژاله و محمد) که به یاد مانده و زن و مرد را به لبخند میرساند میتواند نوید حضور تهماندهی یک عشق قدیمی باشد. مانی ذوق زده است از دیدار مجدد زن و میتواند گزینهی خوبی باشد برای گریز از دست روانکاوی که مدام توصیههای خودعملنکرده به خورد زن میدهد. درواقع شاید بشود گفت این داستان تنها داستانی است که روزنهای کوچک از عشق در آن وجود دارد.
نویسنده در داستانهای «کلیدها»، «ماهگرفته» و «بهشت کوچک» رویکردی متفاوت از باقی داستانها پیش گرفته است. در این داستانها دیگر از ماندن در ویرانی رابطهها خبری نیست و به نظر میرسد سعی نویسنده در جهت زبانآوری در داستان هاست. تکگوییهای مادر مجنون در داستان کلیدها، زبان روستایی حلیمه در داستان ماهگرفته و همچنین زبان زنِ نویسنده و مهری (زن سرایدار) درداستان بلند «بهشت کوچک» زبان شاخص و یکدستی است. اگرچه شخصیت مهری زیادی خوب نشان داده شده. او مهربان است، سخت کار میکند، شکایت نمیکند، مدام شکر میکند و از هیچ بلایی ناراحت نمیشود. درس نهضت میخواند، خیاطی میکند و بابتاش پولی نمیگیرد، مربا میپزد و... همهی این کمالات ماهبانو (زنِ نویسنده) را شیفتهی مهری میکند و از جایی به بعد زن سرایدار جای خواهر نداشتهاش را میگیرد. به نظر میرسد داستان بهجز تصادفی که شوهر ماهبانو میکند و به کما میرود، کشمکش دیگری ندارد. همهچیز در روند عادی خود پیش میرود و در یککلام برشی از یک زندگی طبیعی است. ضمن اینکه نویسندهبودنِ ماهبانو هیچ کارکردی در داستان ندارد. میشود پذیرفت که آدمهای داستان بههرحال باید شغلی داشته باشند اما چنین انتخابی صرفا انتخاب یک شغل نیست و بار سنگینی به داستان تحمیل میکند.
میتوان گفت زنها در باقی داستانها زندگی شخصی خود را وانهادهاند و به ماندن در زندگی مشترک تن دادهاند بیآنکه امیدی به آینده وجود داشته باشد. درحقیقت با اینکه اینزنها خود بار روایت را بر دوش دارند، در داستانها گُماند و تصویرهای گنگ و محوی دارند. این در حالی است که از توصیف مردهای داستان کم گذاشته نشده و برای نمونه مرد داستان اردکهای چاق... اینچنین سخاوتمندانه توصیف شده است:
«نمیدانم چند قرن باید بگذرد تا چشمهای قهوهایات را با نگاه سرد و موهای موجدار روشن روی گردن بلندت، فراموش کنم؟»
و یا مرد داستان کوه سنگی اینگونه:
«میخندی. طوری که سینهی پهنت بالا و پایین میرود. به آبخور سبیلهای پرپشتت که رو لب پایین را پوشانده نگاه میکنم. وقتی میخندی، سبیلها با طرح نرم و ملایم خطوط اطراف چشمها تضاد قشنگی درست میکند»
اما از زن داستان بیست و یک بهسادگی عبور شده و برای توصیف او از جملههایی با کمترین بار تصویری استفاده شده است:
«لباس سبک میکنم و مشغول میشوم»
و یا در داستان جایی دیگر:
«زن با چهرهای درهم راه افتاد»
و بر همین اساس است که اگرچه رویدادگاه داستانهای جایی دیگر، سفر، کوه سنگی و بنویس عشق، طبیعت و فضاهای بیرون شهر هستند و باید بهطور طبیعی روند پرجنب و جوش و متحرکی داشته باشند از پویایی لازم برخوردار نیستند و در کمکنشی و سکون ماندهاند. درواقع کنشمندی شخصیتها در داستانهای ذکرشده با داستانهای صندل و سیگارهای ماتیکی، بیست و یک، وقتی باران میبارد و اردکهای چاق و مدادهای عاشق که در محیطهای بسته و آپارتمان میگذرد چندان تفاوتی ندارد. میتوان گفت به همان اندازه که این زنها دارای شخصیت واداده و خودنادیدهگرفته هستند، از پرداخت تصویری شاخص و تاثیرگذار در داستان هم کمتر بهرهمند شدهاند. آنها آینهی تمامنمای زنی هستند که میماند و به سرنوشتاش تن میدهد. میماند اگر سرتاسر زندگیاش هم محکوم به نوشیدن زهر تلخِ رابطهی تهی از عشق باشد.
*این یادداشت با کمی تعدیل در هفتهنامهی آسمان شمارهی نهم به چاپ رسیده است.