تبليغاتX
TRUE LIES

TRUE LIES

پیرزن

پيشاني‌اش را گذاشته‌بود روي كف دستش، سريال مورد علاقه‌اش را هم نگاه نمي‌كرد. عروس بزرگه رفته‌بود پهلويش و پرسيده‌بود "چي شده مادر جون؟ باز اون چيزي گفته؟" از روي بدجنسي‌اش بود كه حرف عروس كوچك‌تر را كشيده‌بود وسط؟ نمي‌دانم. بعد ادامه داده‌بود (شاید هم از روی کنجکاوی) كه "خُب حالا چي شده باز؟" پيرزن خوب مي‌دانست كه نبايد بهانه دستش بدهد، اما دلش آن‌قدر پُر بود كه نتوانست. شروع كرد كه از گَنده‌دماغي عروس کوچیکه گله‌ای ندارد می‌داند اخلاقش است، می‌داند که سلیقه قدیمی‌اش باب طبع زنک نیست و این‌که برای همین است که مدت‌هاست دیگر برای نوه‌‌اش اسباب‌بازی نمی‌خرد که متهم نشود به اُمّلی و این‌که برای تولّد و عید و این‌ها سکّه می‌دهد که سلیقه تویش کاربردی ندارد و این‌که دلش خوش بوده گه‌گاه می‌رفته خانه‌شان که دخترک، نوه‌اش را بگیرد توی بغلش و ماچش کند و قربان صدقه قَد و بالایش برود. حالا از این دلش گرفته که همین را هم ازش دریغ کرده‌ و حتی نگذاشته‌ برود توی اتاق نوه نازنینش كه دستش را زده به كمرش و گفته "مادر جون! مريضي زياد شده، مي‌ترسم بَچَّم طوريش بشه"

غذا درست پايين نمي‌رفت از گلويش، بی‌اشتها بود انگار، بشقابش را گرفته‌بود سمت عروس بزرگه كه "دخترم دست نزده است بريزم برات؟" اصلن این یک‌جور محک شده‌بود برای پیرزن، دوست و دشمنش را با همین تعارف کردن‌ها می‌شناخت. بلند شده‌بود از سر سفره، زیر لب گفته‌بود "این هم دروغ می‌گوید که سیر است، چطور قبلن‌ها چون و چرا نمی‌کرد و از غذایم می‌خورد"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:22  توسط Reza Fekri  | 

...

مي‌توانستم بخندم، از آن قهقهه‌هاي بلند، جوري كه همه توي كوچه متوجه‌ام بشوند و سر برگردانند كه اين ديوانه كيست. اما بسنده کردم به يك تبسّم، كه فقط چين بيافتد روي گونه‌هايم و دندانم نمايان نشود. نه براي اينكه صحنه خنده‌داري ديده باشم. فقط از سر اينكه نقيض سفارشم به دوستان رفتار نكرده باشم كه توي موقعيت هاي اين‌چنين كه دُگميت از سر و كول مردم بالا مي‌رود، عصبي و رنجيده خاطر نشوم، كه هي نگويم چرا؟ با این دید نگاهش كنم که توي اين زندگي كه هيچ فاني پيدا نمي‌شود وسيله تفريح خوبی است. عكس‌اش را كه مرور كردم اما دلم تاب نياورد و فرو ريخت، در حالي كه همچنان همان لبخند مليح روي لبم بود با چين‌هاي روي گونه، بدون آنكه دندان‌هاي سپيدم معلوم كسي بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:11  توسط Reza Fekri  | 

درد مشترک

برایشان چندان اعتباری قائل نیستم، سلام و علیکی هم نداریم باهم، می‌آیند و می‌روند، بی‌آنکه نیم‌نگاهی بیاندازیم توی صورت همدیگر. هرکدام سرگرم کار خودمان هستیم. بَر و رویی هم ندارند که مثل اغلب مردهای ایرانی رفتارهای ناخوش‌آیندشان را بیاندازم دور و قربان سَرشان بروم! تصادفن گذرمان هم بیافتد به‌هم مثل غریبه‌ها کار هم را راه می‌اندازیم و خلاص. امروز صبح فهمیدم آن‌ها هم رفته‌اند. نمی‌دانم چه مرگم شد که دلم شورشان را زد، وقتی پُرس و جوی احوال‌شان شدم و پُرسیدم چرا با ما نیامدند که مراقب هم باشیم اَقلن، می‌توانستم بُهت را توی صورتِ نَرها ببینم که تو را با آن‌ها چکار؟

الان که این‌ها را می‌نویسم چشم‌ها و گلویم می‌سوزد، کف پاهایم ذُق ذُق می‌کند و بدنم کوفته است. حتمن آن‌ها هم همینطورند. فردا که ببینمشان، گمان نکنم چیزی تغییر کرده‌باشد، یعنی آن‌ها حسّش نخواهند کرد. همچنان نزدیکشان نمی‌شوم، به خاطر درد مشترکمان احترام برایشان قائل هستم شدید ولی فقط از راه دور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:36  توسط Reza Fekri  | 

...

بعضی‌ها نقشه کشیده‌بودند هالووین راه بیاندازند، بعضی دیگر که غرب کمتر در عُمق جانشان رسوخ کرده‌بود منتظر شب‌های زمستان بودند که بیندازندش توی دیگ. این وسط نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌ای کدوی‌ نازنینمان را ناکارش کرد و داغش را گذاشت به دل همه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:5  توسط Reza Fekri  | 

دریا

تمام روز را، از خود صبح تا وقت غروب، زیر گوشم خواندند اگر امروز کار تمام شود، فردا می‌بریمت دریا. آنقدر با عجله سَمبلش کردم که آخر سر مطمئن نبودم دستگاه کار می‌کند یا نه. می‌خواستم برای فردا، برای دیدن دریا وقت داشته‌باشم به‌اندازه کافی. نه‌اینکه دریا ندیده‌باشم، دیده‌بودم، اما اینکه وسط یک همچو جایی سر بیرون آورده‌باشد، جوری که حتی از روی نقشه و گوگل اِرث و این‌ها هم نشود رویت‌اش کرد، برایم عجیب بود.

اول صبح پاترول اداره‌شان را برداشتند و سوارم کردند. می‌گفتند چندساعتی راه است، جاده‌اش ناهموار بود، تکان‌ها شباهتی به تکان‌های گهواره نداشت، اما هرچه بود خوابم کرد. به‌نظرم رسیده‌بود، وارد مکانی شده‌ام، جایی که قاعدتن باید با گفتن رَمزی، وِردی چیزی باز می‌شُد و به اندازه یک دریا آب از آن می‌زد بیرون، نمی‌دانم چرا هرچه زور می‌زدم با سِسِمی باز نمی‌شد، داشتم اسم‌های دیگری را امتحان می‌کردم که بیدارم کردند، رسیده بودیم، پیاده شدم. چشم‌های غرق شعف‌شان را انداخته بودند توی صورتم ببینند چه دُرّی می‌فشاند این جوانک شهری. گفتند بیا این‌هم دریا. طول و عرض و ارتفاع و بُعدهای دیگرش را در هم ضرب می‌کردی سَرجمع بیست‌متر هم نمی‌شد. گفتم دریایتان این است! خندیدم، یعنی نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. ایستاده بودند و متحیّر نگاهم می‌کردند. از رو نرفتم، گفتم پس خَزر چی است اگر این دریاست. و دوباره خندیدم.

کُلی وسیله گردش و تفرّج آورده بودند با خودشان، هیچکدامشان را پایین نیاوردند. سیگاری آتش زدند که تعارفم نکردند، آرام رد شدند از کنارم. زیر لب می‌گفتند گیر نکرده‌ای وسط کویر، تا بدانی این حرمتش از همه دریاهای دنیا بیشتر است برای ما.
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:42  توسط Reza Fekri  | 

هیچ‌کس

دوره که تمام می‌شود دور و بَرم می‌پلکد، یعنی دور و بر همه می‌پلکد. دو سه ساعتی بیشتر، شاید تا بعد از نهار، همدیگر را نمی‌بینیم. هر کسی راه خودش را می‌رود. روزهای خوشی بوده است، همه می‌دانیم، او هم می‌داند. سعی می‌کند آدرس بگیرد، شماره تلفن، عکس. قول می‌گیرد ببینیم همدیگر را، هفته‌ای یک‌بار، دوهفته، اصلن هر ماهی یک‌بار... خودش هم می‌داند که بی‌فایده است، شاید برای همین است که اشک توی چشمش قلنبه می‌شود و گند می‌زند به احوالات همه.

دستم را می‌اندازم روی شانه‌اش، می‌گویم نگاه کن همین پسرک نابینای بچه‌های آسمان را، گیرم توی یک فیلم گُل کرده، با همه عوامل هماهنگ شده و فرورفته توی نقشی که شاید یک جورهایی نقش خودش باشد توی زندگی، آن‌وقت دلیل می‌شود که کارگردان محکوم باشد به‌اینکه توی فیلم بعدی نقش بزن بهادر فیلم‌اش را هم بدهد به این پسرک؟ می‌گوید هیچ می‌دانی پسرک بی‌نوا چه آرزوهایی که در سرش نپرورانده، شاید تا پنجاه سال آینده‌اش را هم برنامه‌ریزی کرده که چه فیلم‌هایی بازی می‌کند و  چه جوایزی برنده می‌شود. می‌دانی بعد از یکی دو سال که می‌گذرد و می‌بیند فیلمی که در کار نبوده هیچ، در خانه‌اش را هم از روی کنجکاوی کسی نمی‌کوبد چه حالی می‌شود؟ چه افسردگی می افتد به جان نحیفش؟ می‌دانی روزی چندبار زیر لب با خودش می‌گوید هیچ‌کس منو دوس نداره؟ می‌دانی که زندگی برایش از قبل هم تلخ‌تر می‌شود؟

می‌گویم خُب که چه؟ می‌خواهی هیچ رابطه‌ای از اول شکل نگیرد، چراکه بالاخره روزی پایانش می‌رسد؟ می‌خواهی هیچ‌کس هیچ فیلمی بازی نکند، چون ممکن است دیگر توی فیلم بعدی بازی‌اش ندهند؟ چرا همین پسرک نمی‌آید خاطرات خوب حضورش در فیلم را توی مراحل مختلف زندگی‌اش مَزه مَزه کند و به‌جای اینکه نوستالژ بزند و آه بکشد، لبخند بیاید روی لبش و زندگی‌اش را بکند؟ دستم را از روی شانه‌اش برمی‌دارد و می‌گوید نمی‌خواهد باورش بشود که هر آغازی پایانی دارد و هیچ آغازی را نمی‌توان تا اَبد آغاز نگه داشت. می‌گوید هیچ‌کس حس و حال پسرک را درک نمی‌کند، همان‌طور که هیچ‌کس او را دوست ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:23  توسط Reza Fekri  | 

...

وقتی می‌بینم که مردم، دیگر مثل سابق، هر تبلیغِ جفنگی را که از رادیو و تلویزیون و در و دیوار روی سرشان هوار می‌شود، نمی‌پذیرند و در مواقعی پاسخ دَرخور هم می‌دهند، ناجور خوش‌خوشانم می‌شود. گاهی ابزار خاصی هم نمی‌خواهد، کافی است یک خودکار توی جیب‌ات داشته باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:45  توسط Reza Fekri  | 

لذت!

گاهي پرورش يك گُل يا يك گياه ساده از چنان حسّي سرشارت مي‌كند كه ماه‌ها برايش وقت مي‌گذاري و به هركسي كه مي‌رسي از اينكه از دانه‌گي مراقبش بوده‌اي می‌گویی و از گفتن جزئيات‌اش كيف مي‌كني. فرقي نمي‌كند، گاهي هم كه گُلي دركار نبوده و مثلن تُرشي ليته انداخته‌اي و يا بوراني اسفناج درست كرده‌اي هم كم و بيش وضع به همین منوال است. با واگويه كردن زحمتی که کشیده‌ای حال مبسوط مي‌بري و وقتي طرف‌ات نگاه عاقل اندر سفيه‌اش را می‌اندازد به جانت و دَم می‌گیرد كه اي بابا! خُب اين‌ها را از بقّالی سر خيابان تهيه‌مي‌كردي، بهانه می‌آوری كه خانگي‌اش چيز ديگري است و اينكه آن‌ها بهداشتي نيست و دست و دلت به خوردنش نمي‌رود و چه و چه.

قانع نمي‌شوي كه به‌جاي وقت و زحمتي كه صرف اين‌كار كرده‌اي، مي‌توانستي تلفن بزنی همه اقلام را بیاورند دم منزل و با زمانی که اندوخته‌ای مثلن چرخي توي وِب بزني يا كتابي تورق كني و يا فيلمي را ببيني يا فست‌فوروارد كني. با خودت می‌گویی، مزه‌كردن آبغوره‌اي كه خودت لِه‌اش كرده‌اي و جوشانده‌اي و بعد صافش كرده‌اي همان لذت و بلكم بيشتر را نصيب‌ات كرده. بعد با خودت فكر مي‌كني، شاید اصلن این همه افسردگی که از وجودشان بیرون می‌زند برای همین است، این‌که دنبال لذت‌های پیچیده‌اند و از حضّ‌های ساده این‌چنینی غافل‌. نشسته‌ای کنار دیگ و رُب‌ّات را هم می‌زنی، توی دلت بهشان می‌خندی، می‌گویی بگذار بروند از این قوطی‌های بی‌مزه بخرند، چه لذتي از كفشان مي‌رود، نه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:56  توسط Reza Fekri  | 

نام‌جو

آن‌چیزی که دراین دوره، در این زمانه‌ای که دَرش فقط زنده هستیم، ضروری است و می‌تواند از این زندگی نباتی خارجمان کند همین شکّمان است، شکّ مقدس‌مان. باید نگه‌اش داریم و آب و دان‌اش را به‌وقت بدهیم که شرمنده وجودمان نشویم یک‌وقت، و ایضن بستاییم هرکه را که در پراکندن‌اش در دل‌های مردمان پیشرو است و از مسائلی سخن به‌میان می‌آورد که ما توی خلوت تفکرات‌مان، توی دستشویی منزل‌مان هم از پرداختن به آن‌ها ابا داریم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:58  توسط Reza Fekri  | 

خلاقیت لعنتی!

انقلاب که شده‌بود، در فضای آزادی‌های یک‌سالِ اول، غلام‌حسین ساعدی ظاهرن به‌شوخی گفته‌بوده که جماعت بدبخت شدیم رفت، حال که تیغ سا.نسور را از سرمان برداشتند بعید است که هیچکدام‌مان بتوانیم ذره‌ای خلاقیت رو کنیم.

این درست که محدودیت خلاقیت می‌آورد، ولی تصوّر اینکه مجبور بشویم به خلاقیت، عینن مثل همان بهشت رفتنِ به‌زور است که من می‌خواهم صد سالِ سیاه نروم، شما را نمی‌دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 2:57  توسط Reza Fekri  |