ابد و یک روز

چه خوب است که اعتیاد دستمایهی اصلی و اساسیِ پرداخت داستانها نیست و موضوعی حاشیهای و در پسزمینهی ماجراهای داستانهاست. مشاهدهی سوختنِ خانمانها و اینکه معتادِ داستان از ترک و کمپ میگریزد و هزار و یک مصیبت به اطرافیانش وارد میکند و از فروختن اسباب و اثاثیه و زن و فرزند دریغ نمیکند، کار بسیار دشواری است و هر مخاطبی تحمل دیدن این حجم از فلاکت را آن هم یکجا ندارد. سادهنگری هم است اگر همهی ماجراهای مثلا "گوزنها" را دربارهی جوان معتادی بدانیم که زندگیِ مفلوکش با حضور مردی اُستوار، ناگهان تغییر میکند و پس از آن است که دست بر سر زانو تصمیم میگیرد که برخیزد و غیرت رو کند. اگر "گوزنها" ماجرایی سیاسی است که اعتیاد هم آن گوشهها برای خودش دِلی دِلیای میکند، "ابد و یک روز" هم دربارهی تردید همیشگی رفتن و یا ماندن است و اعتیاد هم انگار میشود یکی از خصوصیات آدمهای داستانش. دختر جوانی که درمیماند در خانهی متعفن پدریاش بماند و از مواهب خانوادهی مشعشعاش بهرهمند شود، یا خود را بسپارد به عروسشدن در یک خانوادهی افغان و مهاجر شدن به آنسوی مرزها. تصمیم بر رفتنی که حتا در خوشبینانهترین حالت هم نمیشود گفت که خوشبختی برایش به همراه دارد. درواقع این برخلاف باقی رفتنهای مشابه است که پس از مدتها و عاقبت، شخصیتهای داستانها درمییابند که رفتنشان چه خبط بزرگی بوده است. این رفتنی است که ظاهر بَزک شده و دلخوشکُنی هم ندارد. وقتی نویسندهای همهی این اِلمانها را کنار هم میگذارد، بوی تلخ تراژدی به مشام میرسد و مخاطب هر لحظه انتظارِ به فنای عُظما رفتنِ دختر داستان را میکشد. خودش را چیزخور میکند و از دست میرود؟ هر چه باشد چنین زندگیای ارزش جنگیدن ندارد یا همان روند فداکاری را تا انتها میرود و میرود به ولایت غربت و مرگ تدریجی را دور از خانواده تجربه میکند؟ که این هم البته دست کمی از اولی ندارد. سکانسی که دختر میان خواهرشوهر و شوهر آیندهاش نشسته، اوج تلخیِ تصمیمِ رفتنِ اوست. جایی که خانوادهی جدیدش به فارسی دَری و گنگ و نامفهوم با هم حرف میزنند و از قضا آنها هم مادری ناتوان دارند (و چقدر فراواناند این مادرهای مریضاحوال). اینجا البته هنوز نقطهای نیست که بتوان با قطعیت گفت که دختر همهی آن وصلههای نچسب را رها میکند و برمیگردد. جواب برادر کوچکِ دبستانیاش را چه خواهند داد وقتی نونوار از آرایشگاه برمیگردد تا خواهرش را ببیند؟ بند بند وجود مخاطب لبریز از تقاضای بازگشت دختر داستان است، برگشتن به همان کثافت خانوادگی و حمایت از همان کودک تیزهوش دبستانی. آیا نویسنده با این درخواست موافقت میکند؟ آیا این مختصر امید، آیا این کورسو را باقی نگه میدارد؟ آن خانه و آن لجنزار متعفن، دختر صبور و مهربان خودش را بازخواهد یافت؟ نویسنده به غریزه میداند که نباید چنین گُشایشی کف دست مخاطب بگذارد. اگر هملت در پایان داستان زنده میماند که کسی آن را شاهکاری از شکسپیر نمیدانست. اما چه خوب است که تراژدی با همهی جذابیت رواییاش و با همهی تاثیرگذاری بی چون و چرایش به کناری نهاده میشود و عاقبت دخترک خانوادهی افغان را رها میکند و برمیگردد. آن خانه به خاطر برادر کوچکتری که به همهی مدرسه تقلب میرساند، ارزش برگشتن دارد و اگر نیک بنگری همهی خانهها و کوچهها و شهرهای متعفن دنیا بدون شک دلخوشیهای کوچکی از این دست دارند که آدم را درست در لحظهی پایانیِ پَرکشیدن برگردانَد.