سیاه‌ترین شاهکــــار آمریکایی /داستین ایلینگورث؛ترجمه از آلا پاک‌عقیده؛نگاهی به رمان میس لونلی‌هارتز

مقاله_میس لونلی هارتز_روزنامه آرمان_۲

گروه ادبیات و کتاب: ناتانیل وست (۱۹۴۰-۱۹۰۳) از نویسنده‌های بزرگ آمریکایی است که با دو رمان «میس لونلی‌هارتز» و «روز اقاقیا» شناخته می‌شود که در دهه سی میلادی منتشر شدند و از آنها به عنوان کلاسیک های آمریکایی یاد می‌شود. از هر دوی این رمان‌ها اقتباس‌های بسیاری در تئاتر و سینما و اپرا شده است. «روز اقاقیا» هنوز به فارسی منتشر نشده، اما رمان «میس لونلی‌هارتز» به تازگی با ترجمه رضا فکری از سوی نشر قطره منتشر شده است. این رمان در فهرست صد رمان بزرگ آمریکایی و صد رمان بزرگ جهان رتبه پنجاه‌ودو را دارد. ناتانیل وست در طول عمر کوتاهش (۳۷ سال) چهار رمان، دو فیلمنامه و چند داستان کوتاه نوشت. وست درحال بازگشت از مراسم خاکسپای اسکات فیتزجرالد بود که براثر تصادف جان خود را از دست داد. آنچه می‌خوانید نگاهی به جاودانگیِ «میس لونلی‌هارتز» شاهکار ناتانیل وِست است.

***

آلا پاک عقیده

آلا پاک‌عقیده؛ مترجم

سیاه‌ترین شاهکــــار آمریکایی

داستین ایلینگورث

قدرت طنز سیاه «میس لونلی‌هارتزِ» ناتانیل وِست -سرخوشیِ هجوآمیزش، غوطه‌‌خوردنِ عجیبش در رنج‌ها- دستاورد بارز آمریکایی است؛ رقص مرگ بر سر جنازه‌ منهتنی است که در اوایل دهه‌ ۱۹۳۰بر چهره‌اش نقاب زده است. در پیچ‌وتاب تاریک رکود اقتصادی، فلاکت تجربه‌ای ملی است؛ ماشین تولید اندوهی است که برای قهرمان نامدارِ وِست با قژقژ حرکت می‌کند. قهرمان داستان به‌عنوان کسی که ستون مشاوره‌ روزنامه را بر عهده دارد، محرم اسرار خوانندگان آمریکایی -گم‌گشتگان، جوانان، معلولان و فراموش‌شدگان- است و بحران اگزیستانسیالش را این‌گونه خلاصه می‌کند: مردی استخدام می‌شود تا به خوانندگان روزنامه مشاوره بدهد. این کار فقط برای بالابردن تیراژ روزنامه است و همه‌ اهل روزنامه آن را شوخی تلقی می‌کنند، اما بعد از چند ماه کار جدی می‌شود. مرد درمی‌یابد در بیشتر نامه‌ها به شدت خاضعانه از او مشاوره‌ اخلاقی و معنوی می‌خواهند و این نامه‌ها عصاره‌ ناب رنج آنهاست. به‌علاوه، بعد از مدتی پی می‌برد نویسندگانِ نامه او را جدی می‌گیرند. او برای اولین‌بار در زندگی‌، ارزش‌هایی را که مطابقشان رفتار می‌کند، می‌آزماید. این آزمایش به او نشان می‌دهد که قربانی یک شوخی شده و مرتکب هیچ جنایتی نشده است. میس لونلی‌هارتز که میان اندوه جانکاه خوانندگان و سفسطه‌ دلقک‌وار سردبیرش شرایک -اهریمنی با صورتی شبیه تبر، منبع انرژی منفی رمان و یکی از بهترین شخصیت‌های خلق‌شده در کل ادبیات- گیرافتاده، بی‌رحمانه زیر ماشین رنج آمریکایی له شده است. اما وِست با چه هدفی این شخصیت‌های خشن و تا حدی شیطانی را خلق کرده است؟ به‌رغم حس همدلی نابی که دارد، وِست کتابی نوشته که امکان رسیدن به رستگاری را به طرزی بی‌رحمانه‌ تضعیف می‌کند. جاناتان لیتم آن را رمانی برای همدلی می‌داند که به طرز سنگدلانه‌ای غیرهمدلانه نوشته شده است و به نظر این ابهامِ قوی، بخش مهمی از طنین ماندگار «میس لونلی‌هارتز» را در خود دارد. «میس لونلی‌هارتز» رمانی است که به جای حل‌کردن مساله، آن را بیشتر در برابر چشم مخاطب قرار می‌دهد. هارولد بلوم درباره‌اش می‌گوید: «وقتی پارودیِ خشن او در اوج خود هنرمایی می‌کند، همچون بارانی اسیدی، تعفن را از روح بشریت می‌زداید.» آن زمان، شاید مانند حالا، در سرزمین پوپولیست‌های بیگانه‌ستیز، جایی که همدلی شکل نمی‌گرفت و خشونت رواج پیدا کرده بود، به‌ویژه در چنین موقعیتی، شاهکار وِست سربرمی‌آورد تا هم پالایش کند و هم بسوزاند. آمریکا، در کتاب وِست، نه‌تنها از لحاظ اخلاقی و مالی موجب سرخورده‌شدن توده‌ مردم شده است، بلکه تصویری خراشیده از چهره‌ انسان را به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌های پخته‌ وِست -شرایک، بتیِ نگون‌بخت، خانواده‌ دویل، پیرمرد توی دستشویی عمومی و مهم‌تر از همه خودِ میس‌ لونلی‌هارتز- وقتی با غیرممکن بودن عقاید و باورهای خود مواجه می‌شوند، به شدت و تلوتلوخوران به سمت اکسپرسیونیسم سیاه گام برمی‌دارند. آنها در جست‌وجوی معنایی درباره‌ مذهب، زبان، پول، رابطه‌ جنسی، عشق و دوستی سفری را آغاز می‌کنند، اما بی‌کفایتی خود را در رسیدن به مقصد نشان می‌دهند. وِست در «میس‌ لونلی‌هارتز» می‌گوید: «جواب مسیح بود. اما اگر او نمی‌خواست حالش بد بشود، باید خودش را از این مسیح‌بازی‌ها دور نگه می‌داشت.» برقراری ارتباط هم -با دیگران، با خدای غایب و با خود- تبدیل به رشته‌هایی از نمایشی دروغین شده و پشت هر کدام حیوانی است که به خود می‌پیچد. این نگاه خاکستری در فصل «میس لونلی‌هارتز در مرداب ملال‌انگیز» در اوج خود دیده می‌شود؛ نمایشی استادانه از مصرف‌زدگی و موفقیت شرایک در اثبات پوچ‌گرایی‌اش. شرایک به آپارتمان میس‌ لونلی‌هارتزِ سرخورده می‌رود و پس از شنیدن درخواست بتی برای زندگی در مزرعه می‌گوید: «همه‌ مشکلات او مربوط به زندگی در شهر است.» شرایک در بخشی از سخنرانی باشکوهش، با کمال افتخار، مفصلا به شرح راه‌های بازگشت به خاک، دریای جنوب، هدونیسم، مواد مخدر و خودکشی می‌پردازد.

میس لونلی هارتز_ناتانیل وست_رضا فکری

بهشون بگو که از تن‌فروش‌های جامعه‌شون و از مرغابی‌های آب‌نارنج‌زده‌شون حفاظت کنن. بگو مجله‌ l’art vivant مال خودتون، همون که بهش می‌گین هنر پویا. بهشون بگو شما می‌دونین کفش‌هاتون پاره است و صورتتون پر از جوش شده، بله! و دندون‌های پس‌وپیش و پاهای چماقی دارین، اما اهمیتی نمی‌دین، چون فردا آخرین کوارتت‌های بتهوون رو در تالار کارنگی می‌نوازن و شما دلتون خوشه که تو خونه‌تون همه‌ نمایشنامه‌های شکسپیر رو در یک جلد دارین

اما شاید نکوهیده‌ترین نقدش را برای زیبایی‌شناسی هنری نگه می‌دارد: «بهشون بگو که از تن‌فروش‌های جامعه‌شون و از مرغابی‌های آب‌نارنج‌زده‌شون حفاظت کنن. بگو مجله‌ l’art vivant مال خودتون، همون که بهش می‌گین هنر پویا. بهشون بگو شما می‌دونین کفش‌هاتون پاره است و صورتتون پر از جوش شده، بله! و دندون‌های پس‌وپیش و پاهای چماقی دارین، اما اهمیتی نمی‌دین، چون فردا آخرین کوارتت‌های بتهوون رو در تالار کارنگی می‌نوازن و شما دلتون خوشه که تو خونه‌تون همه‌ نمایشنامه‌های شکسپیر رو در یک جلد دارین.» لحنی که وِست برای شرایک انتخاب کرده، موزون و فاخر است، اما نه‌تنها چیزی از خشمِ ناشی افسردگیِ شرایک کم نمی‌کند، بلکه به نظرم تأثیر هجوم این جملات آهنگین: «پیکرش به رنگ گلابی‌های طلایی و شکمش مثل خربزه است و عطرش به هیچ‌چیز به‌اندازه‌ سرخس جنگلی شبیه نیست.» به شدت ناب است؛ مثل تیزکردن چاقو روی چرم، برقی در تاریکی می‌اندازد. و شاید این‌گونه بتوانیم درد شدید میس لونلی‌هارتز را تحمل کنیم؛ وقتی نقش‌ونگار ظریف دسته‌ این چاقو موقع رفتن چاقو در غلاف، برق می‌زند و به چشم می‌آید. در مرورهای چندباره‌ «میس‌ لونلی‌هارتز» نکته‌ای که بیش از همه چشم‌گیر است، چالش انتقادی اثر است که همچون پرتوِ نورافکنی، خیانت آمریکایی را نمایان می‌کند. شرایک به عنوان سخنوری که تیزهوش و آتش‌بیار معرکه است، راه حل‌های احمقانه را پس می‌زند. این نماینده‌ پوچ‌گرای وِست، بمبارانی فرهنگی به راه می‌اندازد تا به‌واسطه‌ آن همه چیز را پاکسازی کند. اما مشکل بتوان این بُعد از تسلی‌بخشی شخصیت او را به رسمیت شناخت. با این همه، ارزشمندترین بخش ادبی وجود شرایک در نپذیرفتن موعظه‌ ساده‌لوحانه‌ خیر و شر نهفته است. شرایک کاراکتری است که هر گونه طبقه‌بندی و مرزکشی را پس می‌زند. وِست از این پتانسیل شخصیتش و چالش منتقدانه‌ او بهره می‌گیرد؛ مخصوصا موقع نشان‌دادن شوک و وحشت شدید شرایک به عنوان طرحی ماندگار از امید آمریکایی. مسائل اصلی رمان به شکلی موجز در نامه‌ دویلِ بی‌غیرت به میس لونلی‌هارتز بیان شده است؛ نامه‌ای که دویل شخصا تحویل می‌دهد تا از زخم زبان مردم دور بماند. دویل در نامه‌اش می‌گوید: «چیزی که می‌خواهم بدانم این است که همه‌ این کارهای نفرت‌انگیز برای چیست.» وِست به جای پاسخ‌دادن به این سوال، ترجیح می‌دهد هیزمی برای حریق بزرگ معنوی‌اش گرد آورد تا نه‌تنها «میس لونلی‌هارتز» را اثری با خمیره‌ غیرمعمول، بلکه منبعی از قدرت اخلاقی معکوس نشان دهد. هنگام بزرگ‌نمایی سیاهی حقیقت آمریکایی و پیشی‌گرفتن از واقعیت، او کاتالیزوری ناب برای شناخت معنوی می‌سازد. این نکته، بیشتر از شکافندگی و تیزی نثر کتاب، ارزشی ماندگار در لایه‌های زیرین متن می‌سازد. آمریکا در این چرخش معیوب، به‌تدریج محو می‌شود و در منظری کلی‌تر شاهکار وِست، تیرگی قلب ما و تاریخ را در معرض نمایش می‌گذارد؛ حقیقتی که مثل نور ماه همواره معلق و درخشان می‌ماند. این آیرونی جذاب را فقط تاریک‌ترین کتاب آمریکا می‌تواند بیافریند. کتابی که اندیشه‌برانگیز، چالش‌آمیز و ماندگار است. شرایک مدام می‌گوید: «میس لونلی‌هارتزها راهبه‌های قرن بیستم آمریکا هستند.» اما درواقع اغلب اوقات شرایک‌ها این نقش را ایفا می‌کنند؛ آدم‌های کج و معوجی که جار می‌زنند و با بدبینی کُشنده‌شان حقایق ناگوار را بر زبان می‌آورند. ممکن است بعضی‌ها روش او را تسلیم در برابر ناامیدی ببینند، اما درحقیقت، شرایک قلبی به شدت شجاع دارد. قطعا اقرار به چنین شجاعتی ناخوشایند است، اما همین قضیه توانایی منفی بی‌حصر او را نشان می‌دهد. شرایک، در میان همه‌ شخصیت‌های وِست، مایل است در بی‌معناییِ سست و شکننده‌ زندگی آمریکایی تأمل کند و شاید همیشه کارش دلیرانه نباشد، اما ثبات قدم و جسارتش را نشان می‌دهد. شاید هنوز به آن چشم‌انداز جامع از اخلاق تخریب‌شده‌ منهتن، آن‌گونه که وِست می‌خواست ترسیمش کند، نرسیده باشیم، اما قطعا خیلی از آن عقب نیستیم. اکنون همه، میس لونلی‌هارتزی هستیم که رنج، ترس و بی‌عدالتی از هزاران منبع دیجیتال و آنالوگ به رگ‌هایمان تزریق می‌شود. موقع خواندن کتاب می‌توان دید که چطور این مساله، قهرمان داستان را به جنونی خودخواسته می‌رساند و بدون دردکشیدن در دریای آرام شهادت فرو می‌برد. فکر می‌کنم شرایک و قطعا خودِ وِست، رویه‌ متفاوتی را پیشنهاد می‌دهند. اغلب اوقات، پذیرفتن فشار انتقاد و افکار دردناک ارزشمند است؛ مخصوصا وقتی نمی‌توانیم مرزی برای هنجارهای فرهنگی قائل شویم. شرایک موقع فریب‌دادن دوشیزه فارکیس فریاد می‌زند: «من یه قدیس تمام‌عیارم، من هم می‌تونم روی آب راه برم.» آیا شرایک قدیس است؟ قطعا نه، اما منجی و منادی جوش و خروشی وحشیانه است و می‌تواند در رهایی از ابهامی سفت و سخت، رهایی‌مان بخشد.

این مقاله در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰ منتشر شده است.

 

حفره‌ای به نام زندگی /یادداشتی بر رمان «حفره» محمد رضایی‌راد

یادداشت_رمان_حفره_محمد رضایی راد_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: محمد رضایی‌راد (۱۳۴۵رشت)، از برجسته‌ترین فیلمنامه‌نویس‌ها، نمایشنامه‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان‌های تئاتر ایران است که آثار درخشانی در این حوزه‌ها نوشته و خلق کرده است. وجه دیگر رضایی‌راد در ادبیات داستانی است که این‌بار در رمان «حفره» به‌عنوان سومین اثر داستانی او خودنمایی می‌کند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به این رمان که از سوی نشر چشمه منتشر شده.

***

حفره‌ای به نام زندگی

یادداشتی بر رمان «حفره»، نوشته محمد رضایی‌راد، نشر چشمه، ۱۴۰۰

رضا فکری

حفره، اصلی‌ترین بن‌مایه‌ رمان محمد رضایی‌راد است و معانی و اشارات بسیاری را در دل خود دارد. قصه‌ کتاب هم از قلبِ همین حفره سر برمی‌آورد و شاخ‌وبرگ می‌گیرد و هیچ شخصیتی بی‌درنظرگرفتنِ آن، قابل‌تعریف نیست. همه‌ مفاهیم کتاب، تنها در جهانِ حفره است که موجودیت می‌یابند؛ جهانی که در ابتدا ذره‌ای بیش نیست اما به‌مرور رشد می‌کند و تمام محیط پیرامونش را در خود فرومی‌بلعد. حفره در چنین حجمی از گستردگی، معنا را در سیطره‌ مطلق خودش می‌گیرد و موجودات را از بودن در آن گریزی نیست؛ تاجایی‌که مرزهای این کتاب را نیز درمی‌نوردد و تنها برش کوچکی از آن را می‌توان در رمان «حفره» مشاهده کرد. برشی که البته خالی از تمثیل، بینامتنیت و اشارات کنایی نیست و با همراهی یک داستان ژانر، با وضعیت اکنونی‌مان پیوستگی تنگاتنگ و عمیقی یافته است.

حفره در آغاز، حاصل تقلای دست‌های کودکانه‌ای است که خانه‌ای برای مواقع بازی می‌سازد. پسربچه‌ای گودالی را معادل خانه‌ واقعی‌اش بنا می‌نهد و هرآنچه‌ در دنیای بیرون رخ می‌دهد، در حفره نیز بازسازی می‌کند. او حتی حضور اعضای خانواده را نیز در حفره با نشانه‌هایی می‌سازد و از همین‌جاست که حفره نقش مأمن و پناه را برای این پسر پیدا می‌کند. درواقع هرچه درجه‌ ناامنی و وحشت دنیای بیرون بالاتر می‌رود، پسرک بیشتر در بطن گودال فرومی‌رود. همچون زهدانی که جنینی را در کنف حفظ و حمایت خود دارد، حفره او را پرورش می‌دهد و تغذیه می‌کند. زهدانی که این بند ناف را تا ابد به وجود او پیوند می‌زند و هیچ‌گاه از دمیدن حیات در رگ‌های او فرو نمی‌گذارد و رهایش نمی‌کند.

جنگ در این رمان، رخدادی است که رسما حفره را به‌عنوان یگانه مأمن ممکنی که انسانی بی‌دفاع را در خود جای می‌دهد، معرفی می‌کند. فرحان، پسربچه‌ داستان، در حفره مشغول بازی است که جنگ، ناغافل و سهمگین بر موطنش فرود می‌آید. پدر در دقایقی مانده به سررسیدن دشمن به او می‌فهماند که باید در آن مأمن بماند تا دست هیچ مهاجمی به او نرسد. کشته‌شدن تمامی خانواده در چشم‌برهم‌زدنی پس از این هشدار، به فرحان این حقیقت را می‌فهماند که ماندن در حفره، تنها راه بقا و پناه اوست. اما جنگ هرچه پیشتر می‌آید و در حفره نیز رسوخ می‌کند، او را به این نتیجه می‌رساند که این ماندگاری همیشگی است و حفره تنها مکان امن زندگی او خواهد بود. جنگ به‌عنوان نقطه‌ اوج ناامنی، به حفره معنایی عمیق می‌بخشد و به‌تدریج مرزهای جهان را در نظر شخصیت محوری داستان، با حصارهای حفره یکی می‌کند. به‌گونه‌ای که هر چیزی خارج از آن بیگانه و دشمن فرض می‌شود و باید تمام‌قد در برابرش ایستاد؛ اجنبی باشد یا هموطن، قهرمان داستان باید در مقابلش دست به اسلحه شود و همیشه در حالت آماده‌باش به‌سر بَرَد.

حفره_روی جلد

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد.

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد. در نوجوانی پناه او از ناکامی در عشق می‌شود. وقتی رقیب عشقی را تاب نمی‌آورد و از سر راه برمی‌دارد، حفره رازش را پنهان نگه می‌دارد. هرجاکه نگاه سنگین و بیگانه‌ مردم را نمی‌تواند تحمل کند، حفره او را در خویش مرهم و التیام می‌دهد و خلوتگاهی می‌شود که دوستان خیرخواه و دلسوز، همچون پدر و مادرخوانده را نیز در آن راهی نیست؛ مفری که همواره او را از پیگرد مصّون نگه‌اش می‌دارد.

در حفره، روح کهن‌الگوها نیز بیدار می‌شوند و همگام با شخصیت‌ها حرکت می‌کنند. فرحانِ جوان، اُدیپی است که همواره بر پدرخوانده‌اش می‌شورد. او گرچه در مقابل همه‌ دنیا ایستاده و با کسی سر صلح ندارد و به تعبیری جنگ هیچ‌گاه برای او تمام نشده، اما بیش از همه با ماندگار، پدری که سایه‌به‌سایه در پی اوست، در مبارزه‌ای بی‌امان است. در جایی‌که محبوبه (مادرخوانده‌اش)، به نقش اساطیری‌اش، به‌عنوان زنی فناشده در عشق نزدیک می‌شود، فرحان همیشه در فاصله‌ای نه‌چندان دور از او، پدر را با خود به درون حفره فرومی‌برد. پدر در او رفتارهای مخرب را بیدار می‌کند و حس انتقام‌جویی را برمی‌انگیزد. شاید یکی از اساسی‌ترین مواجهه‌های داستان «حفره»، مصافی است که میان فرحان و پدر، همانند اُدیپ و لایوس، شکل می‌گیرد؛ جنگی که هرگز روی آشتی و آرامش به خود نمی‌بیند.

از منظری دیگر، حفره به موازات پیشرویِ قصه، جهانی هادس‌گونه در رمان بنا می‌کند. فرحان همان هادسی است که هرآنچه از دنیای بیرون می‌بیند، اعم از اینکه پسند او باشد، یا بر برمذاقش خوش نیاید، به جهان زیرین فرومی‌کشد. گاه زن محبوبش و گاه مرد حریفش در سرقت‌ها و تعرض‌ها، زمانی اشیای دوست‌داشتنی و یادگاری‌های سال‌های دور و وقتی هم شواهد جرمش را به این جهان می‌برد تا از دستبرد بیرونی‌ها در امان نگه‌شان دارد. هادسِ این رمان به هرآنکه نزدیکش شود همان نیستی و تاریکی‌ای را هدیه می‌دهد که نقش کهن‌الگویی‌اش ایجاب می‌کند. همان‌ نگاه تلخ و کنایه‌بار را به دنیای بیرون دارد که همزاد اسطوره‌ای‌اش داشت. تلاش دوستدارانش هم برای این تغییر دیدگاه به جایی نمی‌رسد. به‌نوعی این نگرش کیفیتی مسری دارد و به پدر و مادرخوانده هم منتقل می‌شود و هیچ‌یک از شخصیت‌ها، اعم از فرحان و محبوبه و ماندگار را گریزی از آن نیست، هرچند که بخشی از این سرایت، اعمال تبهکارانه و اهریمنی باشد. خلق‌وخوی هادس‌گونه از همان آغاز راهِ حفره، در فرحان شکل گرفته و تثبیت شده است. او وقتی مردی بالغ می‌شود هم هستی‌اش با این جهان زیرین گره می‌خورد و بی‌شک اگر آن را از دست بدهد، زندگی‌اش تمام خواهد شد.

با پیشرفت ماجراهای رمان، فرحان موجودی هوشمند و کاریزماتیک و دارای جذابیت‌های کلامی نشان داده می‌شود. کسی که هربار شگردهای تازه‌ای برای غافلگیرکردن قربانیان خود و پلیس دارد. اما در عمل، ابزار او اغلب خشونت است. این وجه پارادوکسیکال شخصیتی، او را به اسطوره نزدیک‌ می‌کند. او هم می‌تواند شهریار ماکیاولی باشد و به طرفه‌العینی با درایتش جهانی را زیرورو کند یا ویلیامِ فاتحی باشد که درعین نگاه حماسی که میراث جنگی است که در کودکی تجربه کرده، سقراط‌گونه به دنیا بنگرد. سیزیفی باشد که علیرغم یک عمر تقلا، هرگز به لبه‌ روشن جهان نرسیده، یا کالیگولایی که نتوانسته حقانیت عشقش را به دنیای پیرامون ثابت کند؛ از این منظر او خود را مسافری در مسیری محکوم به فنا می‌بیند. گاه ماجراهای جنایی داستان مؤید و همراه این خصلت‌های متفاوت او هستند و گاه از در نفی‌اش برمی‌آیند. به همین خاطر است که رمان در دامنه‌ای میان یک متن دراماتیک و یک داستان ژانر در نوسان و رفت‌وآمد است. از این دیدگاه نیز حفره نقشی توأمان در پرورش رذایل و فضایل شخصیت‌های این داستان ایفا می‌کند؛ زمانی لایه‌ نیک‌نفس آنها را رو می‌کند و زمانی سویه‌ شرورشان را برمی‌کشد.حفره اما در بینامتنیت هم گام‌های بلندی برمی‌دارد. یکی از آنها اشاره‌ به بازی شطرنج به‌مثابه عرصه‌ رویارویی با جنایت است، که به آن صفحه‌ شطرنجی که والتر بنیامین در توجیه فلسفه‌ تاریخ به‌کار می‌برد، شباهت‌های بسیار دارد. گویی حفره همان عروسکِ قَدَری است که بنیامین به آن اشاره دارد. عروسکی که در جوف آن تاریخ با تمامی قدرتش نشسته و با هر که بازی می‌کند، او را می‌برد و خودش همواره یکه‌تاز میدان باقی می‌ماند. می‌تواند فجایع و تحولات را رقم بزند، بی‌آنکه کسی قادر باشد در این روند قدرت‌نمایی تداخلی ایجاد کند. زمانی فرامی‌رسد که حفره همان چرخ‌های تاریخی می‌شود که بر انسان‌ها می‌تازد و از هرکه بخواهد قربانی و فدیه می‌گیرد، بی‌آنکه کسی بتواند در این نبرد حریفش شود. حفره همان تاریخ ناگزیری است که حضورش همواره بر سر بشر سنگینی می‌کند و گستره‌اش را چنان وسعتی می‌بخشد که تمامی اراده‌ او را می‌بلعد و در چنبره‌ خود گرفتارش می‌کند.

اما درنهایت و در پسِ دنیایی از تمثیل‌ها و اشارات، حفره خود را به‌مثابه جایگزینی برای دنیای عریان و همواره در معرض بیرون، به مخاطب نشان می‌دهد. در جهانی که انسان در سایه روابط گسترده و فناوری‌های پیشرفته، همواره در مظان و محکمه‌ انواع تهدیدات و قضاوت‌های اجتماع پیرامون خود است، حفره گزینه‌ای مناسب برای پنهان‌شدن از دسترس عموم است. جایی است که درعین حضور در جمع، می‌تواند خلوت، حریم و تنهایی ناب خود را محفوظ نگه دارد. در جایی‌که همزیستی امن بیش از هر زمان دیگری به دغدغه و حسرت انسان بدل شده است، حفره خود را به‌عنوان مأمنی به بشر محاصره‌شده در ازدحام تهدیدهای گوناگون، عرضه می‌کند. تهدیدهایی که عمدتا هستی و فردیتِ او را نشانه گرفته‌اند و این پرسش را در ذهن او نهیب می‌زنند که آیا جهانی ورای این جهان می‌توان یافت که پناه و حافظ تمامیت انسانی‌اش باشد؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ منتشر شده است.

تصویرهای مخدوش /یادداشتی بر کتاب «اتاق زجر» نوشته امیر نصری

 

کتاب به شکل جُستاری چندبعدی و با تمرکز ابتدایی بر چهار عکس از قربانیان اسیدپاشی، به بحث درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مفهوم چهره و سنت‌های تصویری در این‌باره می‌پردازد. علت انتخاب تصاویر اسیدپاشی، رسیدن به تحلیلی جامع درباره‌ی چهره، از منظر علم تصویر است...

«اتاق زجر»

نوشته‌: امیر نصری

ناشر: چشمه، چاپ اول 1398

155 صفحه، 25000 تومان

***

رضا فکری

تعریف چهره و این‌که چه‌قدر از وجود آدمی را تشکیل می‌دهد و چه‌قدر از هویت‌مان به آن وابستگی دارد، همواره مورد چالش اندیشمندان در حوزه‌های مختلف فلسفه، روانشناسی، جامعه‌شناسی، ادبیات و هنر بوده است. مفهوم چهره هم همواره خود را با طبقه‌بندی‌های بسیار بر بشر نمایان کرده است؛ چهره‌ی خیر و شر، چندچهره‌گی، تفاوت نقاب و چهره‌ی واقعی، آشکارشدن سیرت از صورت و ارتباط میان صورت و چهره. نقاشی و عکاسی دو هنری بوده‌اند که به شکلی صریح و بی‌واسطه با این مفهوم برخورد داشته‌اند و ثبت و انعکاس چهره و درجه‌ی واقعی بودن‌اش در این دو رشته همواره محل بحث بوده است. بسیاری از هنرمندان در این وادی سعی در انتقال بی‌کم و کاست عینیات داشته‌اند و گروهی نیز تلاش کرده‌اند تحلیل و استنباط هنرمند را در بازنمایی چهره دخیل کنند. اما زمان‌هایی که چهره به دلایلی از آن شکل معمول و مألوف خود خارج شده، عکس یا تابلوِ نقاشی را با پیچیدگی‌های متعدد تفسیر مواجه کرده است. کتاب «اتاق زجر» به همین جنبه از هنر ثبت چهره در قالب تصویر می‌پردازد.

کتاب به شکل جُستاری چندبعدی و با تمرکز ابتدایی بر چهار عکس از قربانیان اسیدپاشی، به بحث درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مفهوم چهره و سنت‌های تصویری در این‌باره می‌پردازد. علت انتخاب تصاویر اسیدپاشی، رسیدن به تحلیلی جامع درباره‌ی چهره، از منظر علم تصویر است. علمی که جدا از مسائل تکنیکی در ثبت تصویر، به مباحث فلسفی و جامعه‌شناختی اثر تصویری نیز توجه دارد. عکسِ چهره، به‌ویژه وقتی که از آن شکل مرسوم خود فاصله می‌گیرد، واجد ملاحظات تحلیلی بی‌شماری است که علم تصویر بر آن است که اغلب آن‌ها را در بوته‌ی نقد و بررسی خود بقرار دهد. مؤلف کتاب می‌کوشد از دریچه‌ی این علم درباره‌ی مفهوم چهره، به تجزیه و تحلیل دست بزند.

انتشار تصاویر قربانیان اسیدپاشی در رسانه‌ها در اولین نگاه «درد» را تداعی می‌کنند. آن‌ها مصداقِ همان مفهومی هستند که در علم تصویر به آن «اتاق زجر» اطلاق می شود. اتاقی که در آن چهره‌ی یک انسان منعکس نمی‌شود، بلکه دردمندی کل بدن او را به نمایش می‌گذارند. تغییر ساختار چهره‌ی قربانیان اسیدپاشی نمونه‌ای بارز از به‌هم ریخته شدن همان نظم نمادین چهره است و بحث دگرگونی چهره و در پی آن استحاله‌ی بدن، به عنوان تابعی از صورت و تغییرات آن را پیش می‌کشد. این تنها بخش کوچکی از بدن نیست که درگیر یک آشفتگی شده است، زیرا چهره، کل بدن را نمایندگی می‌کند و تغییر آن تمامی اجزای دیگر تن را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. بنابراین وقتی بحثِ اسیدپاشی بر صورت به میان می‌آید، تمامی بدن و در منظری گسترده‌تر، تمامی هویت مورد چالشی جدی واقع می‌شود. 

وقتی تصاویر قربانیان اسیدپاشی با قیاسی میان قبل و بعد از فاجعه منتشر می‌شود، می‌تواند القاکننده‌ی خشونت بیش‌تری باشد. تجارب تماشای قبل و بعد قربانیان به مراتب شدت تأثیر آن را بر مخاطب بیش‌تر می‌کند. در این هنگام خودبه‌خود مقایسه‌ای پیش می‌آید که اندازه‌ی تخریب پیش‌آمده در چهره را می‌سنجد. در چنین تصاویری عمدتاً الگوی «تصویر در تصویر» حاکم است که در این گونه تصویرپردازی، آگاهی قبلی نسبت به تصویر و محدودیت‌های آن وجود دارد، طوری که چون در یک قاب نمی‌توان تمامی ماجرا را بازنمایی کرد، ضرورت اشاره به قابی دیگر نیز پیش می‌آید که در حکم تصویر دیگری در چارچوب تصویر اول است. تصویر دوم در حکم روایتی است که از دل روایت اول خلق می‌شود. تأکید تصویر در تصویر بر حضور و غیاب و نیز حضور تصنعی امر غایب در چنین تصاویری از قربانیان اسیدپاشی کاملا هویداست. چهره که نماینده‌ی بدن پیشین است در تصویر حضور دارد و چهره‌ی کنونی نیز به عنوان نمودی از غیبت شکل قبلی خود را نشان می‌دهد. مفهومی که در این رهگذر مطرح می‌شود و در مرکز تحلیل‌ها قرار دارد «فقدان مضاعف» است که باقی مباحث مرتبط با اتاق زجر و چهره‌ی قربانیان اسیدپاشی بر پایه‌ی آن بسط داده می شوند.

اما در نهایت، آن‌چه قرار است اتاق زجر به مخاطب عرضه کند، حرکت از پوست به سمت اعماق بدن است و نوعی دگردیسی است که در این میان رخ داده است. حرکتی که از روشنایی به سمت تاریکی است و راه تبیین آن از مطالعه‌ی نظریه‌پردازانی در زمینه‌های چندرشته‌ای در علم تصویر می‌گذرد. نظریه‌پردازانی همچون بارت، آلکینز و پروست که نگاهی چندجانبه به مسأله‌ی تصویر، نقشی که در تبیین و قابلیت تأویل چهره دارد. در این حرکت گرچه به کنه بیش‌تری از آسیب و خدشه‌دار شدن چهره و فرورفتن در عمق تاریکی می‌رسیم، جهان‌بینی تازه‌ای را پیدا می‌کنیم. جهان‌بینی که در کنار تعاریف معمول و قالبی از چهره، حاوی تفاسیر آسیب‌شناسانه از مفهوم «چهره به مثابه بدن» و «چهره به عنوان نماینده‌ی هویت کلی فرد» است. چیزی که در علم تصویرپردازی کلاسیک موجود بوده، اما کم‌تر به آن پرداخته شده و رویدادهای دنیای مدرن، آن‌ها را دوباره از عمق به سطح آورده و بیش‌تر در معرض انسان امروزی قرار داده است: «سیطره‌‌ی عکاسی بر زندگی روزمره سبب شد که عکس‌ها جایگزین زندگی‌نامه‌های خودنوشت شوند و انتقال از نوشتار به تصویر صورت گیرد. دفتر خاطرات یا روزنوشت کم‌کم اعتبار خود را از دست داد و آلبوم‌های عکس از خاطرات (سفرها، وقایع، یادبودها و غیره) جایگزین آن شدند. در این تصاویر سوژه‌ای حضور دارد که از جانب دیگران دیده شده و قادر است خودش را به منزله‌ی تصویر «قبلی» در زمان گذشته ببیند. این سوژه خودش را از طریق عکس‌ها، و نه در قالب کلمات، معرفی می‌کند.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.