ما هیچ‌وقت تاریخ را به‌روشنی نمی‌بینیم /گفت‌وگو با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

 

گفت‌وگوی رضا فکری با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

گفت‌وگو با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

 

رضا فکری: بعد از «بوی قیر داغ» که مجموعه‌ای بود از داستان‌هایی با سویه‌های اجتماعی و تاریخی و همان‌طور رمان «تپه‌ خرگوش» که به‌طور مشخص یک تریلر سیاسی بود، حالا رمان «استخوان» از شما در دسترس مخاطب است؛ داستانی که در جایی نزدیک کوه تفتان و در استان سیستان‌وبلوچستان می‌گذرد. قصه‌ای که اگرچه چندان درگیر زبان، فرهنگ و سنت‌های این منطقه نمی‌شود، اما به‌هرحال این روستای مرزی را بستری برای تشریح زخمی کهنه قرار داده است. چطور شد این اقلیم را برای روایت انتخاب کردید؟
علی‌اکبر حیدری: ضرورت داستانی من را به آن منطقه برد. داستان باید در منطقه‌ای مرزی می‌گذشت که می‌شد از آنجا از ایران به‌صورت قاچاقی فرار کرد و در تاریخی که داستان در آن جریان دارد بهترین انتخاب همین منطقه بود. درباره استفاده از زبان و فرهنگ و سنت‌های منطقه؛ تاجایی‌که داستان به آن نیاز داشت از آن استفاده کردم. نمی‌خواستم با استفاده زیاد از این جزئیات خواننده ناآشنا را سردرگم کنم و رابطه‌اش را با داستان قطع کنم.

فکری: برخلاف «تپه‌ خرگوش» که در آن به‌طور مستقیم به برهه‌های مهم سیاسی و تاریخی معاصر پرداخته بودید، در «استخوان» سیاست و تاریخ به ظاهر غایبند. البته داستان موازی و منطبق بر جنگ هشت‌ساله پیش می‌رود اما وجه شخصی و عاطفی ماجرا پررنگ‌تر است و این واقعه با نام‌ها و مکان‌های آشنای تاریخ جنگ و همان‌طور دوره‌های سیاسی گره نخورده است. چه شد که از ارائه‌ اطلاعات مشخص در این زمینه صرف‌نظر کردید؟
حیدری: ایده «استخوان» در ابتدا در سیاهکل می‌گذشت و قصه آدم‌های گمشده و جست‌وجو در آنجا جریان داشت، اما با گسترش داستان و تغییر اقلیم کم‌کم سویه‌های سیاسی و تاریخی کار کم‌رنگ‌تر شد و از نظر خودم به لایه‌های پایین‌تر داستان رفت، چون معتقدم نویسنده در اینجا هر چقدر هم که سعی کند نمی‌تواند نشانه‌های سیاسی را کاملا از کارش حذف کند. این را هم بگویم که پلات «استخوان» را زمانی نوشتم که «تپه‌ خرگوش» را تازه به ارشاد فرستاده بودم و نمی‌دانستم چه انتظار سخت و طولانی‌ای برای دریافت مجوز انتشار «تپه‌ خرگوش» در انتظارم است. البته گمان می‌کنم از نظر وجه عاطفی و شخصی «استخوان» نزدیکی‌های بسیاری به «تپه‌ خرگوش» دارد، چون بدون این وجه حتما داستان کشش و جذابیت خودش را از دست خواهد داد.

فکری: همچون «تپه‌ خرگوش» در «استخوان» هم تعلیق، مولفه‌ای بسیار تاثیرگذار است؛ تعلیقی که عمدتا از جنس «بعد چه می‌شود؟» است و در آن کمتر به ابعاد چرایی واقعه پرداخته می‌شود. تعلیقی دائمی و نفس‌گیر که در میانه‌ شخصیت‌هایی که مدام از گفتن طفره می‌روند، لحظه‌ای مخاطب را آسوده نمی‌گذارد و حتی تا صفحه‌ آخر کتاب هم پیچش ماجراها و دگرگونی وقایع حضور دارد و هر لحظه برگی تازه رو می‌شود. ریشه‌ علاقه‌ شدید شما به گونه‌ تریلر از کجاست؟
حیدری: یکی از قدیمی‌ترین و بهترین ژانرها برای قصه‌گویی تریلر است. داستان خواننده را با خود می‌برد و این نهایت آرزوی من است که خواننده از داستان لذت ببرد، اما شخصیت‌های داستان از گفتن طفره نمی‌روند. کاوه و مرجان به دنبال کشف حقیقت‌اند و خواننده هم پابه‌پای آنها جلو می‌رود و هربار چیز نویی کشف می‌کند. البته از این نوع تعلیق فقط در کتاب اول «تپه‌ خرگوش» استفاده کرده‌ام و در دو کتاب دیگر ضرب‌آهنگ و تمپوی داستان بسیار پایین‌تر است. نوع روایت و نظرگاه داستان هم ایجاب می‌کند که چرایی اتفاقات در داستان در لایه‌ اول گفته نشود و خواننده باید بیشتر دقت و فکر کند تا به چرایی‌هایی که در لایه‌های پایین‌تر داستان است پی ببرد؛ چرایی‌های از جنس سوال‌های اساسی مثل مرگ و زندگی و رابطه‌‌های خانوادگی شخصیت‌ها.

فکری: مخاطب در «استخوان» به‌نوعی با یک قصه‌ جنایی و کشف معمای قتل هم طرف است. به نظر می‌رسد چندان خود را مقید به رعایت قواعد ژانر جنایی نکرده‌اید. کشف‌های این‌گونه داستان‌ها (اعم از ماجرای قتل یا سرقت و آدم‌ربایی)، از راه کنار هم قراردادن ادله و پی‌گرفتن رابطه‌های علت و معلول فراهم می‌شود و مخاطب هم به‌واسطه‌ خرده‌نان‌هایی که نویسنده بر سر راهش قرار داده، به کشف می‌رسد، درحالی‌که در «استخوان» گشایش معمای جنایت‌ها، اغلب به‌واسطه‌ اعتراف شخصیت‌ها صورت می‌گیرد.
حیدری: «استخوان» یک داستان متعارف جنایی نیست. قتل یا آدم‌ربایی به شکل معمول در آن اتفاق نمی‌افتد. دخترهای گمشده‌ای در ابتدای داستان هستند اما به‌صورت مستقیم با شخصیت‌های اصلی داستان ارتباطی ندارند. داستان با جست‌وجوی کاوه و مرجان از گذشته خودشان شروع می‌شود و با گسترش این جست‌وجو کم‌کم خواننده به موضوعات دیگری پی می‌برد. هرچند آن خُرده‌اطلاعات در دل داستان وجود دارد. حرف‌های ماهاتون از گذشته شوهرش و باباخان و چیزهایی که باباخان در میانه‌های داستان در زیرزمین به نوه‌هایش می‌گوید. اگر خواننده این خُرده‌اطلاعات را کنار هم بگذارد در انتهای داستان به انگیزه‌های شر و چگونگی انجام‌شان پی می‌برد.

فکری: وزن مفقودشدگان و مردگان در کتاب بسیار زیاد است و اساسا داستان بر مدار آنها که نیستند رقم می‌خورد. درواقع زندگی شخصیت‌های زنده‌ داستان به «فقدان» گره خورده و انگار این اقلیم در تسخیر روح‌های سرگردان است. در «تپه‌ خرگوش» هم خلأ حضور شخصیت ارغوان بود که قصه را پیش می‌راند. چرا این‌همه فقدان در داستان‌های‌تان پررنگ است؟
حیدری: فقدان که در رابطه مستقیم با گذشته شخصیت‌هاست از درون‌مایه‌های بسیار مورد علاقه من است. حتی در مجموعه‌داستان «بوی قیر داغ» هم به شکل پررنگی حضور دارد. این فقدان یا زخم‌های التیام‌نیافته‌ای که در گذشته شخصیت‌هاست به روی حال زندگی آنها سایه می‌اندازد تا شخصیت‌ها نتوانند جای خالی این فقدان را پُر کنند یا به‌گونه‌ای آن زخم‌ها را شفا دهند و یا حداقل آنها را بشناسند نمی‌توانند به زندگی‌شان جان تازه‌ای ببخشند. این زخم‌ها شاید کنایه‌ای باشند از تاریخ ما که هر روز چیز تازه‌ای از آن می‌شنویم. رازهایی که با کشف‌شان انگار معنای همه‌چیز دگرگون می‌شود. ما انگار هیچ‌وقت تاریخ‌مان را به‌روشنی نمی‌بینیم، همه‌چیز در هاله‌ای از مه پنهان شده و ما هربار برای شناختن آن دوباره کارهای قبلی را تکرار می‌کنیم.

فکری: ردپای ارجاع به بیرون متن را هم می‌توان در «استخوان» پیدا کرد؛ جایی وضعیت شخصیت «کاوه» که گرفتار یک سلول تاریک است، با وضعیت شخصیت «عباس» در رمان «جای خالی سلوچ» مشابه می‌شود. جای دیگری پای «کلیدر» و شخصیت «نادعلی» به داستان باز می‌شود؛ همان‌جایی که صحنه‌ قبر و سنگ لحد و جمجمه‌ای که مار روی آن چمبره زده، توصیف می‌شود. اساسا «مار» و ترس ناشی از حضور این موجود در داستان بسیار کلیدی است و حضوری پررنگ بر روان شخصیت اصلی داستان دارد. این بخش‌هایی که از این کتاب‌ها وام گرفته‌اید برای صحه‌گذاردن بر این ترس کهنه است یا صرفا ادای دینی بوده به محمود دولت‌آبادی؟
حیدری: اگر این مشابهت‌ها وجود نداشت حتما به این صورت از درهم‌آمیختگی متن‌ها استفاده نمی‌کردم. می‌خواستم با نشان‌دادن وضعیت مشابه شخصیت‌ها در دو داستان کاملا متفاوت از داستان‌های گذشته فراتر بروم. مثلا در قسمت خوانده‌شدن «کلیدر» و نبش قبر نادعلی من همزمان برای مرتضی قبری می‌کنم و در حال داستان نبش‌قبری دیگر انجام می‌دهم. امیدوارم این درهم‌آمیختگی متن‌ها این وجه‌های مختلف را نشان دهد و فقط یک ارجاع ساده به کتاب‌های محمود دولت‌آبادی نباشد. هرچند خود این ارجاع هم می‌تواند تعدادی از خواننده‌ها را ترغیب کند برای خواندن متن‌های اصلی. به‌جز استفاده از مار به‌صورت تهدیدی فیزیکی در داستان به حالت نمادین آن هم گوشه‌چشمی داشتم. اصولا مار نماد بدی و شر است و نشانه‌ای از شیطان که در متون قدیمی بسیار به آن اشاره شده. مثلا در تاریخ بلعمی نوشته شده که وقتی شیطان اخراج‌شده از بهشت به‌دنبال راهی است برای ورود به بهشت و فریفتن آدم و حوا، از مار استفاده می‌کند و در دهان مار پنهان می‌شود و همراه او وارد بهشت می‌شود. وقتی هم خداوند آدم و حوا و شیطان را از بهشت می‌راند، مار را هم همراه آنها از بهشت بیرون می‌کند. بازگویی و اشاره به داستان ضحاک ماردوش و مغز جوان‌ها و کاوه آهنگر و هم‌پوشانی‌شان با شخصیت‌های «استخوان» هم که حتما لزومی ندارد.

فکری: عنصر خاک هم در داستان بسیار کلیدی است. چه وقتی سربازی کیسه‌ای را برای ساختن سنگر، از خاک پرمی‌کند، چه وقتی که هم‌رزمش را به خاک می‌سپرد و چه زمانی که گور عزیزی را نبش می‌کند و بقایای استخوانش را از زیر خاک بیرون می‌کشد. کمی درباره‌ نقش خاک در «استخوان» بگو.
حیدری: گفتن از این جزئیات به نظرم لذت خوانش خواننده از زیرمتن‌های داستان را کم می‌کند، اما اگر بخواهم کوتاه بگویم می‌خواستم نقش متفاوتی برای خاک بسازم و نقش پوشانندگی همیشگی‌اش را از بین ببرم. اینجا تمام رازها با نبش قبر هویدا می‌شود. چیزی که کاوه را در تمام داستان زجر می‌دهد، مرتضی است که درنهایت می‌فهمیم چه مشکلی برایش پیش آمده. یا گذشته خانواده با پذیرانبودن خاک برملا می‌شود. مثل ماهی که پشت ابر نمی‌ماند. انگار حالا خاک است که دارد این نقش را بازی می‌کند.

فکری: شخصیت‌های منفی در «استخوان» مطلقا کنکاش روانی نمی‌شوند. با آنها همدردی نمی‌شود، محق نیستند، دلیل کارشان را نمی‌فهمیم و شرایطی را که سبب این اختلال در آنها شده، درنمی‌یابیم. انگار خباثت‌شان ذاتی است و بدیهی است که مخاطب به همین واسطه با آنها نگاه همدلانه‌ای ندارد. اگر بیمار هم هستند نمی‌دانیم درگیر چه نوعی بیماری‌ای هستند. این حجم از حضور شرّی که تمهیدی برایش اندیشیده نشده، چه دلیلی دارد؟
حیدری: نوع روایت اجازه بازگشایی ذهنی شخصیت‌ها را نمی‌دهد. استراتژی روایت این‌گونه کنکاش را برنمی‌تابد، اما حتما این خباثت ذاتی نیست و نشانه‌های اختلالی که در شخصیت منفی داستان وجود دارد به صورت خُرده‌اطلاعات در طول داستان گفته می‌شود و نشانه‌های دقیق دارد. اگر بخواهم اشاره کوچکی کنم توجه خوانندگان را به حرف‌های ماهاتون هنگام پختن نان و علت آشنایی کریمان با باباخان جلب می‌کنم. اگر خواننده این نشانه‌ها را با دقت دنبال کند حتما در انتهای داستان نکته تاریکی که به آن نور نتابانده باشم نخواهد یافت. نکته دیگر اینکه تا قسمت‌های زیادی از داستان شری به آن مفهوم در داستان وجود ندارد که خواننده متوجه آن شود. در جریان کشف مرجان و کاوه کم‌کم ابعاد این شر مشخص می‌شود.

فکری: در داستان‌هایت اساسا زن‌ها قوی‌ترند. چه در رمان «تپه‌ خرگوش» که این قدرت در شخصیت «ارغوان» نمود پیدا می‌کرد و چه در «استخوان» که در قامت «مرجان» یا «سحر» خودش را نشان می‌دهد. شخصیت مرد داستان از جنگ گریخته و متواری است و گاه برای آزادی‌اش التماس می‌کند، درحالی‌که زن‌ها روحیه‌ جنگجویانه‌ خود را حفظ می‌کنند و به‌سادگی پا پس نمی‌کشند.
حیدری: این را بگویم که در ابتدای نوشتن هر نویسنده‌ای، این چالش بزرگ وجود دارد که چگونه شخصیت غیرهمجنس را بنویسد، اما بعد از آن بنا به نوع شخصیت‌های مختلف داستان، نویسنده باید بتواند شخصیت‌های زن و مرد را بجا و بنا به نقش‌شان در داستان درست از آب دربیاورد. قدرت محرک رمان «استخوان» و آغاز ماجرا از نافرمانی مرجان شروع می‌شود و کاوه شخصیت دیگری دارد. کاوه درگیری ذهنی با جنگ و مرتضی دارد اما کم‌کم و در طول داستان نوع شخصیتش دچار دگرگونی می‌شود و کنشگری بیشتری پیدا می‌کند، اما اگر کلا درباره شخصیت‌های زنی که نوشته‌ام بخواهم صحبت کنم به نظرم این نوع قدرتمند و باهوش از شخصیت‌های داستانی زن را می‌پسندم و از ابتدای ساختن پلات سعی در دادن نقش‌های پیچیده‌تر و هنگام نوشتن تلاش برای پروراندن بهتر این شخصیت‌ها دارم و اگر این تفاوت نسبت به سایر داستان‌هایی که نوشته می‌شود به چشم می‌آید، می‌توانم بگویم نویسنده خیلی سخت می‌تواند ناخودآگاه خود را پنهان کند. من تفاوتی میان زن و مرد نمی‌بینم که ناخودآگاه شخصیت‌های زن داستان‌هام تزئینی و شی‌گونه و خنثی باشند.

فکری: «استخوان» به‌نوعی قصه‌ تقابل نسل‌ها هم هست. هم واجد معنای پسرکشی است و هم به‌نوعی پدرکشی در آن دیده می‌شود. شخصیت اصلی داستان که مادرش را از دست داده، حالا با مرگ پدربزرگش به‌نوعی به التیام می‌رسد. انگار درنهایت پسر را در برابر پدر به پیروزی رسانده‌ای، این‌طور نیست؟
حیدری: این تقابل‌ها از دیرباز وجود داشته و هر کدام بنا به دوره نوشته‌شدن جای‌شان با دیگری عوض شده است، اما من واقعا پایان داستان را این‌گونه نمی‌بینم. شاید اتفاق‌های پایانی به این سمت‌وسو برود اما کاوه در این میانه چنین نقشی ندارد. کاوه شاید کمک می‌کند به واکاوی گذشته و کشف حقیقت و این ناگزیری تاریخی است که درنهایت آن پایان را رقم می‌زند.

 

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه 13تیرماه98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2058/7

 

مرگ یعنی دلواپسیِ کشدار ما برای زندگی/ یادداشتی بر «تاریکی معلق روز» زهرا عبدی

 

مرگ یعنی دلواپسیِ کشدار ما برای زندگی!

زهرا عبدی این بار نیز با دغدغه‌هایی فرهنگی و اجتماعی دست به خلق جهانی متشکل از فضاهای حقیقی و مجازی زده است. دغدغه‌هایی همچون مشکلات زندگی جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان، روابط درونی دنیای خبر و رسانه و درهم‌آمیختگی راست و دروغ، بازی‌های پشت‌پرده‌ی رسانه‌های خبری و خبرسازی‌ها و جهت‌گیری‌های‌شان بر اساس روابط قدرت.

 

 

«تاریکی معلق روز»

نویسنده: زهرا عبدی

ناشر: چشمه؛ چاپ اول: زمستان 1397

376 صفحه، 48000 تومان

 

 

 

 

 

***

 

رضا فکری

«تاریکی معلق روز» سومین رمان زهرا عبدی است. او پس از «روز حلزون» و «ناتمامی» که هر دو را نشر چشمه منتشر کرده است، این بار نیز با دغدغه‌هایی فرهنگی و اجتماعی دست به خلق جهانی متشکل از فضاهای حقیقی و مجازی زده است. دغدغه‌هایی همچون مشکلات زندگی جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان، روابط درونی دنیای خبر و رسانه و درهم‌آمیختگی راست و دروغ، بازی‌های پشت‌پرده‌ی رسانه‌های خبری و خبرسازی‌ها و جهت‌گیری‌های‌شان بر اساس روابط قدرت. البته موضوعاتی همچون اسیدپاشی و موضع‌گیری‌های متفاوت قانون، مردم و رسانه‌ها در برابر آن یا مواد مخدر صنعتی و شیوع آن در میان جوانان و بسیاری پدیده‌های به‌روز اجتماعی دیگر که از مهم‌ترین دغدغه‌های مردم و دولت‌مردان در سطح بین‌المللی هستند، نیز لایه‌های فرافرهنگی رمان را می‌سازند. موازنه‌ی قدرت و تلاش برای داشتن جایگاهی نزدیک‌تر به آن، تم داستانی تکرار‌شونده‌ای است که همه‌ی شخصیت‌های داستان به نوعی با آن درگیرند. تلاشی مدرن و بزک‌شده اما در اصل برای تنازع بقاء که روابط انسانی بسیاری تحت تأثیر آن قرار می‌گیرند. در حالی که مسائل حرفه‌ای، عاطفی و فرهنگی بی‌شماری در طی فرآیندهای ناشی از این موازنه، همچنان بی‌پاسخ مانده‌اند، معادلات سیاسی و اجتماعی بسیاری نیز، جواب مجهولات خود را در همین موازنه‌ی قدرت پیدا می‌کنند.

زبان اثر همچنان همان زبان شسته و رفته‌ی آثار پیشین است و همچنان پر است از تشبیهات و استعاره‌هایی که در بیشتر موارد به غنای نثر می‌افزایند: «چه کسی می‌تواند مرگ را انکار کند؟ هیچ کس. اما من به جرأت می‌گویم رنگ مرگ بر خلاف آنچه همه فکر می‌کنند سیاه نیست؛ یعنی نمی‌تواند سیاه باشد. این را از کسی می‌شنوید که در توصیف رنگ سیاه به مفهومی جدید و کاملاً شخصی رسیده است. مرگ یعنی دلواپسیِ کشدار ما برای زندگی، برای یک مشت نفس بیشتر که از بدو تولد آغاز می‌شود، اما سرانجام بادکنکی که انباشته می‌شود از نفس‌های ما برای زنده بودن، خواهد ترکید و مرگ آن لحظه‌ی ترکیدن است. برای هرکس فقط یک بار. اما بادکنک من بارها و بارها در این روزهای تاریکی سوزان ترکیده. و حالا این منم: کسی که مرگ او را نوشیده و او حالا خود، شوکران است.»

ساختار فرمی کتاب متشکل از فصل‌هایی است که هر یک خود از دو بخش تشکیل شده‌اند؛ بخشی از دنیای حقیقت که راوی سوم شخص هر بار با نزدیک شدن به ذهن یکی از سه شخصیت محوری داستان و از دریچه‌ی نگاه او آن را روایت می‌کند. و بخشی از دنیای مجازی که همیشه شامل مطالبی از وبلاگ‌هایی است که شخصیت مورد نظر، آن‌ها را می‌نویسد یا دنبال می‌کند. روابط درهم‌تنیده‌ی شخصیت‌های اصلی با هم و تاثیر‌پذیری‌شان از هم، در دنیای حقیقی و فضای مجازی به موازات پیش می‌روند. این روابط پیچیده و دائم متاثر از یکدیگر، زندگی را درست مانند بازی شطرنجی می‌چینند که در آن بیش از دو نفر منتظر کنش‌ها و برهم‌کنش‌های یکدیگرند. باز‌یگران این صحنه ‌نیز معمولاً جوانان هستند؛ جوانان دیروز همچون امیر اعلایی، کریم آجرلو و مژگان دشتاب که بر اساس آرمان‌های خویش تصمیم گرفته‌اند و انتخاب کرده‌اند و تا سال‌ها بعد نیز پای مسئولیت این تصمیم و انتخاب ایستاده‌اند. یا جوانان امروز همچون ایما اعلایی، دانیال دانشور و مریم افتخاری که هر یک به نوعی در انتخاب‌هایشان سرگردان‌اند. انتخاب‌هایی اساسی و سرنوشت‌ساز میان ماندن یا رفتن، میان راست گفتن یا نگفتن تمام حقیقت.

اتفاقات داستان در دوره‌ی معاصر و حدود دهه‌ی هشتاد شمسی رخ می‌دهند؛ زمانه‌ی وبلاگ نوشتن‌ها و سرزدن به فروم‌های مختلف. دوره‌ای که هنوز شبکه‌های اجتماعی مانند امروز آن‌قدر قوی نشده بودند که تا حد زیادی جایگاه رسانه‌های رسمی‌تر را بگیرند. هر چند که خرده‌روایت‌هایی از گذشته نیز در کنار خط اصلی داستان قرار می‌گیرند که عمدتاً مربوط به روابط عاطفی و مسایل اجتماعی جوانان و دانشجویان نسل قبل‌اند. مکان داستان نیز با تغییر زاویه‌ی دید راوی عوض می‌شود. اما بیشتر ماجراها در تهران می‌گذرند و با توصیف‌ها و تشبیه‌هایی از شهر همراه می‌شوند. هرچند که بخشی از داستان نیز در لندن می‌گذرد اما این شهر بازنمایی چندانی در داستان ندارد.

شخصیت‌های تاریکی معلق روز را اکثراً زنان تشکیل می‌دهند؛ زنانی امروزی، کنش‌گر و خواهان حق خود از جامعه. حتی می‌توان گفت که این کتاب به نوعی حضور مؤثر زنان را نه فقط در ایران که در جهان باز می‌نمایاند: «رازی در این نهفته است که چرا بیشتر مدافعان این شهر در هنگامِ محاصره زن هستند؛ رازی که دانستنش برای ما ممکن است فقط یک امر قابل‌توجه باشد اما برای بنیادگرایان، برآمده از متن ایدئولوژی است. برای همین است که وقتی کسی در متنِ ایدئولوژی قرار می‌گیرد، باید برای نجاتش هر دعایی را که بلدید بخوانید، زیرا آن بسته‌ی فکریِ در سر نهاده‌شده است که منفجر می‌شود نه خود فرد. داعشی‌ها می‌گویند: «کشته شدن به دست یک زن یعنی نرفتن به بهشت.» برای همین حلقه‌ی محاصره از دیوار ممنوعه‌ی زن‌ها درست می‌شود...»

با خواندن این رمان واقع‌گرایانه که منعکس‌کننده‌ی ظاهر پیدا و باطن بسیار پیچیده و پنهان جامعه‌ی امروز ایران است، می‌توان اندکی بی‌پرده‌تر با مسائل اجتماعی روز ایران مواجه شد.

 

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

داستان متصل به خودِ زندگي است /گفت‌وگو با خبرگزاری ایرنا درباره داستان‌نویسی معاصر

مصاحبه رضا فکری با خبرگزاری ایرنا، درباره ادبیات معاصر

داستان متصل به خودِ زندگي است

گفت‌وگو با رضا فکری منتقد و داستان‌نویس، درباره‌ی داستان و داستان‌نویسی معاصر

 

رضا فکری بر خلاف بسیاری دیگر، به وضعيت داستان‌نويسي دهه‌ی نود خوش‌بین است و ریسک‌پذیری و تجربه‌های آزاد را از اتفاق‌های خوب سال‌های اخیر می‌داند. او معتقد است که نویسندگانِ این دهه درگیر مُد روز نیستند و هويت و تشخص بومي خود را در نوشتن باز یافته‌اند. البته به آسیب‌هایی هم در این عرصه اشاره می‌کند؛ از سویی از آثار قابل توجهی که ابتر مانده‌اند و از رشته‌هايی که در همان ابتداي راه از هم گسيخته‌اند و از نويسندگاني كه به زعم او دچار پيشاجوانمرگي شده‌اند، یاد می‌کند و از سویی دیگر به نویسندگانی اشاره می‌کند که درگیر شتابزدگي‌اند و هيجان بسیار دارند برای چاپ کتابی که هنوز به بلوغ نرسیده است. شاید برای همین است که رضا فکری داستان و نویسندگی را نه راهی برای انتشار اثر، که مسیری براي درك بهتر جهان و فهم فلسفه‌ي اتفاق‌هاي جاري می‌داند و داستان را با خودِ زندگي هم‌عرض می‌گیرد. حال و هواي داستان‌نویسی امروز را با او  به گفت‌وگو نشسته‌ايم.

***

 

ایرنا: وضعیت داستان‌نویسی معاصر را از نظر کمی و کیفی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
فکری: به نظرم اتفاق خوبی که در دهه‌ی نود داستان‌نویسی ما افتاده است، توصیه‌ناپذیری نویسندگان در سطح ایده و اجراست. آن‌ها عمدتا جهان خود را می‌سازند، در فرم دست به تجربه‌های رادیکال می‌زنند، ریسک‌پذیری بالایی دارند و راه خودشان را می‌روند. این فضای ضد مرجع نویسنده‌های دهه‌ی نود و تجربه‌های آزاد و رهای‌شان اتفاق خوبی است. شما عصاره‌ی آثار تالیفیِ همین یکی دو سال اخیر را که نگاه کنید، با آثاری مواجه می‌شوید که با هم تفاوت‌های ماهیتی بسیار دارند؛ یکی تجربه‌ای است در زبان، دیگری جنگ هنوز برایش مسئله است، یکی درگیر فضاهای غریب و فراواقع‌گرا و پست‌مدرن است، یکی رمانی جنایی است، دیگری تاریخ دستمایه‌ی نوشته شدنش است، یکی دیگر رمانی روانشناسانه است و حتی جالب است که در این فضا هنوز داستان اقلیمی هم نوشته می‌شود. همه‌ی این‌ها ثمره‌ی همین سمت و سو نپذیرفتن نسل تازه است. در واقع می‌شود گفت که دهه‌ی نود متکثرترین دهه‌ی داستان‌نویسی ماست و می‌شود به آن خوش‌بین بود.

 

ایرنا: چرا با وجود امکانات گوناگون و جوانان خلاق هنوز ادبیات ایران آن چنان که باید به معرفی چهره‌های جدید و ماندگار نایل نشده است؟
فکری
: دنیای ادبیات هم همانند همه‌ی عرصه‌های هنری امروز، رو به چندصدایی شدن و تکثر دارد. در واقع زمانه‌ی قهرمان‌پروری و خلق شاهکار و شاهکار‌نویسی گذشته و دنیایی با تعدد و تکثر آرا و همگن‌تر و متعادل‌تر نسبت به بافت سیاسی و اجتماعی جامعه در حال شکل گرفتن است. بنابراین انتظار ظهور جاودان‌ها شاید توقع چندان بجایی نباشد.

 

ایرنا: مهم‌ترین موانع و آسیب‌های داستان‌نویسی معاصر را چه می‌دانید.
فکری: ببینید نویسنده نباید محصول سعی و خطاهایش را بلافاصله و پس از تولید، منتشر کند. این دست کم گرفتن مخاطب را من آسیب بزرگی می‌دانم. مخاطبِ امروز به وضوح می‌بیند که نه تنها آثار کم‌مایه به وفور چاپ می‌شوند بلکه گاه در رده‌ی آثار جدی ادبیات داستانی هم خود را جا می‌زنند. این اتفاق هم البته به دلیل عدم حضور نهادهای تخصصی ادبی رخ می‌دهد. زمانی در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد و هشتاد شمسی، صفحات ادبی روزنامه‌ها را داشتیم و به نوعی حضور یک اثر در این صفحه‌ها و نقدهایی که صورت می‌گرفت، ملاک کیفی معقولی بر یک اثر داستانی می‌شد. دو سه جایزه‌ی ادبی هم بودند که مخاطب به خروجی‌شان اطمینان داشت و در نهایت با در نظر گرفتن این‌ها به اثری درخور می‌رسید. داستان‌نویس امروزی خود را بی‌نیاز از این سنجش‌های کیفی می‌داند و ملاک اول و آخرش مخاطب است. این اتفاقی است که در نبود سنجه‌های قرص و محکم ادبی افتاده است. بعضی از نویسنده‌های جوان این روزها تن به نقد و نظر منتقد نمی‌دهند و اساسا نیازی به آن هم حس نمی‌کنند. شما می‌بینید کتابی در همان فضای نمایشگاه، یکی دو چاپ را به طور کامل می‌فروشد بدون این‌که حتی یک ریویونویس برای او چیزکی نوشته باشد، نقد مبسوط که جای خود دارد. صدمه‌ی بزرگ‌تر را البته مخاطب می‌بیند که در این فضا سردرگم است و بازخوردهای درستی نمی‌گیرد و اغلب به اعتبار فتوای شخصی خودش است که به سمت کتابی می‌رود یا نمی‌رود. این‌که اطلاع صحیحی از سطح کیفی یک اثر داستانی وجود ندارد معضل بزرگی است.

 

ایرنا: چه میزان به «گرته‌برداری» (نوعی وامگیری زبانی) نویسندگان ایرانی از آثار خارجی اعتقاد دارید و این امر را به طور کلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
فکری: خوشبختانه ادبیات داستانی ما چند سالی است که از مُد روزها پیروی نمی‌کند و محلی‌تر و بومی‌تر از گذشته عمل می‌کند. درست به عکس ادبیات داستانی دهه‌ی هشتاد که مترجم‌ها (در نبود مرجع‌های مهم ادبی) ذائقه‌ی نویسنده و مخاطب را سمت و سو می‌دادند و دیدیم آن‌چه که پیش آمد؛ سیل داستان‌های یک‌شکل، مثلا شبیه به داستان‌های ریموند کارور تولید و منتشر شد. خوشبختانه امروز دیگر ادبیاتِ ترجمه یک چنین تاثیر شگرفی بر نویسنده ندارد. زمانی بود که مثلا برای آگاهی از سبک و سیاق تازه‌ترین داستان‌های هفته‌نامه‌ی نیویورکر، باید منتظر مترجم و گزین‌کردن‌های او می‌ماندید. حالا دیگر این‌طور نیست و به نوعی نویسنده جلوتر از مترجم ایستاده و مثل گذشته و به سادگی مقهور این فضا نمی‌شود. نویسنده‌ی امروز مواجهه‌ی منطقی‌تری با ادبیات روز دنیا دارد.

 

ایرنا: چه پیشنهادهایی برای نسل جوان داستان‌نویسی ایران که علاقه‌مند فعالیت در این حوزه هستند، دارید؟
فکری: فراگرفتن داستان‌نویسی فرآیندی نیست که به طور لزوم به انتشار کتاب و اثر منجر بشود. شما با وارد شدن به این حیطه، دید وسیع‌تری نسبت به جهانی پیدا می‌کنید که از طریق نوشته‌های دیگران به دست‌تان رسیده است. شما وقتی با ظرایف مقوله‌ی روایت آشنا می‌شوید، در حقیقت نوع مواجهه با آثار ادبی را فرا می‌گیرید و جهان نویسنده را بهتر درمی‌یابید و آثار ادبی را هم بهتر می‌خوانید. فراگیری نوشتن در واقع چشم شما را ذره‌بین می‌کند. شما اگر یک گزارش علمی و یا سفرنامه را هم با توجه به دانش داستان‌نویسی بنویسید، تاثیر بهتری خواهید گذاشت و حق مطلب را بهتر ادا خواهید کرد. حتی مفاهیم فلسفی هم با داستان بهتر درک خواهند شد. داستان متصل به خود زندگی است و به این هنر باید فراتر از چاپ اثر نگریست.

 

ایرنا: با توجه به معضل دائمی و اپیدمیک فیلمنامه در سینمای ایران؛ دلیل تمایل محدود سینماگران به بهره‌گیری از منابع غنی و جامع ادبیات فارسی به عنوان اساس و درون مایه فیلمنامه‌های سینمایی را چه می‌دانید؟
فکری: در سینمای ایران اساسا به ندرت اقتباسی صورت می‌گیرد و معدود اقتباس‌های موفق سینمایی هم آثار مهرجویی هستند که آن‌ها هم عمدتا از نمونه‌های خارجی بوده‌اند. اقتباس از رمان «چهل‌سالگی» ناهید طباطبایی اتفاق خوبی بود که در زمان خودش سبب شهرت نویسنده‌اش شد و به پرفروش شدن کتاب و دیده شدن آن کمک بسیار کرد. البته این موضوع را باید از منظر سینماگران هم ارزیابی کرد. آثار داستانی فارسی در بسیاری از مواقع پیچیده‌گو و پرافاده‌اند، عینیت بسیار لاغری دارند، صحنه درشان چندان درخشان نیست، اتفاق‌های این داستان‌ها عمدتا ذهنی می‌افتند و بُعد تفکر در آن‌ها بسیار برجسته است. همین‌طور گاه پُرگویی و درون‌گویی‌های بسیار دارند و گاهی هم مملو از اظهار فضل و دانش نویسنده‌اند. در واقع شخصیت و تفکر نویسنده، از اثرش بیرون زده است و نویسنده خود را پشت کاراکتر، صحنه و ماجرای داستانی پنهان نکرده است. همه‌ی این‌ها مجموعه عواملی است که اهل سینما را پس می‌زند و در نتیجه فیلم‌نامه‌نویس ترجیح می‌دهد به همان شیوه‌ی مرسوم فیلم‌نامه‌اش را بنویسد. یعنی دگمه‌ای پیدا کند و یک کت برای آن بدوزد. در واقع ایده‌ای یک خطی را آن‌قدر گسترش بدهد تا به فیلمنامه‌ی مورد نظرش برسد.

 

ایرنا: چه پیشنهاد و خواسته‌ای از دولت و متولیان فرهنگی دارید که به قول مرحوم گلشیری نویسندگان ایرانی دچار «جوانمرگی ادبی» نشوند؟
فکری: جوانمرگی به تعبیری که گلشیری بزرگ به کار برد محصول زیست خود نویسنده است و به نظرم چندان ارتباطی با دولت و یا به زعم شما متولیان فرهنگی امروز نمی‌تواند داشته باشد. ایراد نویسندگان ما این است که زود به نقطه‌ی اشباع خودشان می‌رسند و نوشتن را در خودشان تبدیل به سنت نمی‌کنند. شما انبوهی نویسنده‌ی کار اولی دارید که از اتفاق کارهای بدی هم ننوشته‌اند اما به دومی نرسیده‌اند و یا اگر رسیده‌اند کیفیت نوشتن‌شان با افت بسیار مواجه بوده است. نویسنده‌ای ناگهان سر بر می‌کشد، توی بوق برایش تبلیغ می‌شود و مدتی بعد مشخص نیست چه بر سرش می‌آید. این‌ها یا بیش از اندازه تشویق می‌شوند و یا اساسا نادیده گرفته می‌شوند که در هر دو صورت در همان کار اول و دوم متوقف می‌شوند. این پدیده را باید پیشاجوانمرگی دانست. به نظرم بسیار بیشتر از تک‌خال‌های ادبی، باید به سنت ادبی اهمیت بدهیم. مهم نیست که شما چه کتابی نوشته‌اید، مهم این است که سال‌هاست می‌نویسید و در یک روند می‌شود افت و خیز نوشتن‌تان را بررسی کرد و در واقع مهم حضور مستمر است. به نظرم برای اثری که از سر اتفاق یا تصادف شاهکار از کار درمی‌آید نباید پیرهن چاک کرد و اعتبار چندانی قائل شد. این‌ها تب‌های تندی هستند که زود به عرق می‌نشینند و جوان‌ترهای این عرصه را هم به اشتباه می‌اندازند. این راهی است که یک شبه نمی‌توان پیمود.

این گفت‌وگو با اندکی تغییر در سایت خبرگزاری ایرنا به نشر رسیده است.

یادداشتی بر رمان «النی»، نوشته نیکلاس گیج، ترجمه مینو مشیری، انتشارات علمی و فرهنگی

 

 

کشته شدن برای وطن

داستان روایت دلایل آغاز جنگ داخلی یونان را می‌کاود. جنگی که علاوه بر کشته‌شدگان و مجروحان بازمانده، مثل هر جنگی آسیب‌دیدگان اجتماعی بسیاری نیز بر جای می‌گذارد. در این نبرد، فرزندان یونان تنها با آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها روبرو نمی‌شوند، بلکه به نام دفاع از وطن و ایدئولوژی و عدالت، در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند؛ می‌کشند و کشته می‌شوند

«النی»

نویسنده: نیکلاس گیج

مترجم: مینو مشیری

ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول: 1397

802 صفحه، 35000 تومان

 

 

 

 

 

****

رضا فکری

«النی» داستانی واقعی از زندگی نیکلاس گیج، روزنامه‌نگار آمریکایی یونانی‌تبار، است. داستانی که از پیش از تولد وی و در واقع از پیش از ازدواج پدر و مادرش آغاز می‌شود و به یونان سال‌های جنگ داخلی می‌رسد. گیج، ژورنالیست مشهور و باتجربه‌ی نیویورک تایمز، در جستجوی پاسخ چراها و چه کسی‌هایی که سال‌ها در گوشه‌ی ذهنش نگه داشته بود، روانه‌ی یونان می‌شود تا قاتلان مادرش، النی گاتزویانیس، را پیدا کند. این کتاب که خود به نوعی زندگی‌نامه‌ی النی نیز هست، با خاطراتی از کودکی نویسنده و برداشت‌های او از مسئله‌های پیرامونش در سال‌های کودکی در آمیخته است. نویسنده که دانش‌آموخته‌ی دانشگاه‌های بوستون و کلمبیا در آمریکا است، در این کتاب اما با روحیه‌ای یونانی به شرح رویدادهای جنگ جهانی دوم و پس از آن جنگ داخلی یونان می‌پردازد. اما این بار نه از دید یک آمریکایی ساکن آمریکا که از دید یونانی‌تباری در جستجوی انتقام.

داستان روایت دلایل آغاز جنگ داخلی یونان را می‌کاود. جنگی که علاوه بر کشته‌شدگان و مجروحان بازمانده، مثل هر جنگی آسیب‌دیدگان اجتماعی بسیاری نیز بر جای می‌گذارد. در این نبرد، فرزندان یونان تنها با آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها روبرو نمی‌شوند، بلکه به نام دفاع از وطن و ایدئولوژی و عدالت، در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند؛ می‌کشند و کشته می‌شوند. جنگ با خود نه فقط ویرانی و گرسنگی می‌آورد که بخل، حسد، به چاه انداختن دیگری برای نجات خود و کشتن عزت نفس نیز از دیگر رهاوردهای جنگ داخلی هستند.

با شروع جنگ، راه‌های ارتباطی النی با همسرش قطع می‌شوند. در واقع او نه تنها راه ارتباط با همسرش، بلکه تنها منبع تامین مالی زندگی خود و فرزندانش را، که از طریق نامه‌ها وحواله‌های همسرش از ایالات متحده آمریکا می‌رسید، از دست می‌دهد. گویی سربازان آلمانی با خود نه آزادی و عدالت که گرسنگی و بی‌پناهی و یاس به همراه آورده بودند. به علاوه چریک‌های کمونیست با آرمان‌های متعالی‌شان، در اوج یاس و نومیدی عمیق، شروع به جذب نیرو از میان جوانان و نوجوانان یونانی می‌کنند و کودکان روستا را به زور و اجبار از خانواده‌هاشان جدا کرده و به کشورهای کمونیستی می‌فرستند. کودکانی که شاید اصلا آن جنگ وحشیانه بر سر آینده‌ی آن‌ها بوده است. النی، شکنجه و تحقیر و محاکمه و اعدام را به جان می‌خرد اما در نهایت فرزندانش را به سوی آمریکا، سرزمین دور از جنگ، و به سوی پدر روانه می‌کند.

نیکولاس که در نه سالگی به همراه خواهرانش از دهکده‌ی کوهستانی‌شان در یونان به ماساچوست ایالات متحده و به نزد پدر می‌رود، در واقع نجات جان خود و سایر اعضای خانواده‌اش را مدیون فداکاری مادر می‌داند. مادری که در یونان و در دل آشوب جنگ برادرکشی، در طی دادگاهی ساختگی و حزبی محاکمه و تیرباران می‌شود. نویسنده با انجام مصاحبه‌ها و تحقیقات بسیار گسترده سعی در کشف پاسخ معمای دردناکی دارد که بر همه‌ی زندگی‌اش سایه افکنده بود. معمایی که پاسخ آن در دهکده‌ای کوهستانی در نزدیکی مرزهای یونان و آلبانی آرمیده است؛ لیا.

در حین روایت این زندگی‌نامه‌ی خانوادگی لایه‌های پنهانی از ویژگی‌های جغرافیایی و اقلیمی، روابط فرهنگی و اجتماعی، باورها و هنجارهای حاکم بر جامعه، روابط خانوادگی، نوع رفتار و گفتار بین اعضای خانواده و نمودهای عینی احترام و ادب در خانه و جامعه، نیز روایت می‌شوند: «روستاییان برای همدیگر فرزند پسر و بز ماده آرزو می‎کردند. فرزند دختر برای والدین مسوولیت ایجاد می‌کرد، می‌بایست حافظ ناموسش باشند و برایش جهیزیه تدارک ببینند تا بتواند ازدواج کند و بقیه‌ی عمرش را در خانواده‌ی شوهرش بگذراند.» به طور کلی آن‌چه که علاوه بر مسایل اقتصادی و معیشتی، سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و مذهبی به آن پرداخته می‌شود، تاریخ معاصر یونان است. تاریخ نه به روایت اعظم که به روایت آن‌ها که مخاطب آن کلان روایت بوده‌اند، گویی آیینه‌ای تصویر خویش را در آیینه‌ای دیگر و به روایتی دیگر می‌بیند.

سرگذشت تراژیک و دردناک النی که در سال 1983 نوشته شده، به سی ‌و سه زبان ترجمه شده است، جایزه‌ی کتاب سال آکادمی سلطنتی انگلستان را دریافت کرده و به ‌مرحله‌ی نهایی جایزه‌ی انجمن منتقدان ادبی آمریکا راه یافته است. «النی» در سال ۱۹٨۵ موضوع ساخت فیلمی با بازی جان مالکویچ و کارگردانی پیتر ییتس نیز شد. در نهایت، نویسنده عشق را بر انتقام ترجیح می‌دهد و می‌گوید:

«مادرم، برخلاف هکوبا، واپسین دم زندگی را به نفرین شکنجه‌گران خود نگذراند، بلکه چون آنتیگون توانست دلیرانه با مرگ روبه‌رو گردد، زیرا وظیفه‌اش را نسبت به کسانی که دوست‌شان می‌داشت انجام داده بود. سوفوکل از زبان آنتیگون به مردی که او را به مرگ محکوم کرده بود و عمو و پادشاه او بود می‌گوید: «در سیرت من نفرت نیست، عشق است». سیرت النی گاتزویانیس نیز این بود و کاتیس با کشتن او سیرت او را از بین نبرد. همانند درخت توتی که پس از ویرانی خانه‌ی ما هنوز در حیات پا برجاست، عشق مادرم در ما فرزندان ریشه دوانده، از ما در نوه‌هایش نیز شکوفا گشته است.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.