بورژوا زیستن در کشوری کمونیست! /یادداشتی بر کتاب «نامه‌های سرگشاده»؛ واتسلاف هاول

 

زندگی واتسلاف هاول، نمایشنامه‌نویس، شاعر و سیاستمدار چک‌تبار، با فرازونشیب‌های بسیار همراه بوده است و همواره ردّی از زیست پر مخاطره‌ی او در آثارش دیده می‌شود؛ از تجربه‌ی تلخ استیلای کمونیسم وابسته به شوروی گرفته تا تجزیه‌ی چکسلواکی به دو کشور جمهوری چک و اسلواکی...

«نامه‌های سرگشاده»

نوشته: واتسلاف هاول

ترجمه: احسان کیانی‌خواه

ناشر: فرهنگ نشر نو، چاپ اول 1399

423 صفحه

96000 تومان

 

***

رضا فکری

زندگی واتسلاف هاول، نمایشنامه‌نویس، شاعر و سیاستمدار چک‌تبار، با فرازونشیب‌های بسیار همراه بوده است و همواره ردّی از زیست پر مخاطره‌ی او در آثارش دیده می‌شود؛ از تجربه‌ی تلخ استیلای کمونیسم وابسته به شوروی گرفته تا تجزیه‌ی چکسلواکی به دو کشور جمهوری چک و اسلواکی. او به سبب پیشینه‌ی بورژوایی‌اش، به سختی در جامعه‌ی کمونیستی چکسلواکی پذیرفته شد و دیدگاه انتقادی‌اش به اصول کمونیسم نیز بر حجم ناسازگاری‌های میان او و حاکمیت افزود. هاول از آغاز کار نوشتن، نگاهی ابزود به جهان داشت که با تعلقات سوسیالیستیِ دولتمردان کشورش در تضاد بود و همین مسأله هم محدودیت‌های فلج‌کننده‌ای را در کار نمایشنامه‌نویسی او به وجود آورد. اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت. آن‌چه او را این‌گونه پویا و پایدار به ادامه‌ی راه وامی‌داشت، در مجموعه‌ی یادداشت‌ها، جستارها، نامه‌ها و سخنرانی‌های او تبلور یافته است. کتاب «نامه‌های سرگشاده» بخشی از همین نوشته‌های او را در خود جای داده و به نوعی مانیفست هاول در این عرصه به شمار می‌آیند.

قسمت اول «نامه‌های سرگشاده» به فرآیندی می‌پردازد که طی آن هاول به پختگی در نوشتن رسیده است. هاول به مرحله‌ای از بلوغ نویسنده اشاره می‌کند که پس از بارها و بارها کندوکاو کورکورانه، به فهم جدی‌تری از خود و دنیای پیرامون‌اش می‌رسد و برای مشاهده‌ی جهان سبک منحصربه‌فرد خود را می‌آفریند. اینک وقت آن است که دست به آزمون فرضیه‌های خود بزند و تثبیت‌شان کند. از نظر او این دوره، زمانِ شهامت‌های نسبی، خودشناسی‌های قهرمانانه و خوشبینی‌های نسبی است. نسبی، یعنی که تفکر صفر و صدی برای نویسنده دیگر نه اعتباری خواهد داشت و نه کاربردی و او نمی‌تواند به پرسش‌ها پاسخ آری یا نه بدهد. او حتی وقتی منتقد سرسخت کمونیسم شوروی است، به امتیازهای آن نیز فکر می‌کند. زمانی که در زندان است به آن‌چه بیرون اتفاق می‌افتد و در قالب روزنامه و اخبار ملاقات‌کنندگان‌اش می‌رسد، خوش‌بینانه نگاه می‌کند و برای دوستان‌اش می‌نویسد که چرا نباید به سویه‌ای از وقایع نگریست که مزیتی برای ما داشته‌اند؟ مگر نه این‌که در همین سیستم بسته آموختیم چه‌طور دنیا را از زاویه‌ای دیگر ببینیم؟

در بسط این تفکر خوش‌بینانه‌ی نسبی که البته شهامتی نسبی نیز می‌طلبد، او به شرح زندگی خود می‌پردازد و از آن برای تحلیل موقعیت‌اش به‌عنوان نویسنده بهره می‌گیرد و خودشناسیِ قهرمانانه‌ی ابداعی‌اش را مطرح می‌کند. هاول به‌جهت پیشینه‌ی خانوادگی مرفه‌اش، همواره در تیررس خرده‌گیری و نقد کمونیست‌های رادیکال قرار گرفته است. اما بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است. او احتمال می‌دهد که حتی اگر در کشوری کاپیتالیست هم به دنیا می‌آمد باز چنین راهی را می‌پیمود و شاید باز هم با چنین نگاه ابزوردی پرورش پیدا می‌کرد. این نوع معناباختگی یا پوچ‌گرایی از نظر هاول نه فقط برخاسته از حساسیت‌های ذاتی او به بی‌معنایی و فقدان منطق است، بلکه رهاورد تجربیاتی است که در سایه‌ی نظام کمونیستی شکل گرفته‌اند. 

آغاز جوانی هاول با دوران افشاگری‌های بزرگ در بلوک شرق مقارن بوده است. دورانی که تصویرهای واهی از آرمان‌شهر برای اولین بار فرومی‌ریزند و اولین کوشش‌ها برای اصلاح قالب‌های کمونیستی مرسوم به بار می‌نشینند. نقطه‌ی عطفی که این دوران جذاب تاریخی را شروع کرد، سخنرانی خروشچف در نقد حکومت استالین در بیستمین کنگره‌ی حزب کمونیست شوروی در سال 1956 بود. پس از آن بود که دولت‌های تحت حمایت شوروی مجالی برای صحبت درباره‌ی گشایش فضای سیاسی‌ کشورشان یافتند. چیزی که پیش از آن یک رؤیای محال می‌نمود. این وقایع نه‌تنها چشم‌انداز روشنی پیش روی هاول باز کرد که منجر به بازتعریف هویت‌اش به عنوان نویسنده شد. نمایشنامه‌ از نظر او در این دوره بهترین قالب برای نشان دادن مطالبه‌گری سیاسی بود. چون باید اجرا می‌شد و روی صحنه موجودیت پیدا می‌کرد. تئاتر از این جهت برای او عرصه‌ای پویا بود. همان خوش‌بینی‌ای که در سایه‌ی بازشدن جو سیاسی در هاول شکل گرفته بود، منجر به چنین انتخابی در مسیر حرفه‌ای‌اش شد. شهامت نسبی نیز از همین خوش‌بینی ناشی می‌شد. زیرا در دوراهی یأس و امید و با توجه به پیشینیه‌ی استبدادی حکومت کمونیستی، گزینش راهی که به نتیجه‌ای محتوم ختم شود شجاعت می‌طلبید و این چیزی بود که در سایه‌ی تفکر نسبی به مسائل می‌توانست حاصل شود.

خودشناسی قهرمانانه‌ای که هاول برای نویسنده متصور می‌شود، برآمده از همین بینش نسبی‌گراست. این بینش وقتی نصیب نویسنده می‌شود که اعتمادبه‌نفس و بی‌پروایی را با هم بیامیزد و از جاه‌طلبی‌های متظاهرانه پرهیز کند. این همان نقطه‌ای است که نویسنده می‌پذیرد که آن‌چه نوشته وحی منزل نیست و عاری از تعلق خاطر به نوشته‌اش، می‌تواند تجزیه‌وتحلیل‌اش کند و آن‌چه با روح کار او و ارزش‌های اخلاقی او تناسب ندارد دور بریزد. همان‌جایی که اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد، اما بر باور خود پا می‌فشارد.

هاول در قسمت‌های بعدی کتاب نیز به آفت‌های استقلال نویسنده می‌پردازد و آن‌ها را عواملی می‌داند که می‌توانند برای همیشه او را متوقف کنند. تفکر طفره‌جو، بدبین به آینده‌ی سیاسی، درگیر و افتاده در دام تلاطمات اجتماعی، از نظر هاول محکوم به انجماد در یک نقطه است و هرگز نمی‌تواند آن دستاوردی را که انتظار دارد به چشم ببیند. نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد. فرآیندی است بطئی که گاه برای کسب ذره‌ای پیشرفت در آن، باید سال‌ها مشقت را به جان خرید. او خود سال‌ها ممنوعیت از فعالیت و محکومیت به زندان را تحمل کرد تا بتواند خود را در این راه تثبیت کند. فعالیت‌های سیاسی او، از جمله ریاست دولت جمهوری چک، گرچه چالش‌های بسیاری برای او به همراه داشت، اما مجالی برای خودشناسی و به تبع آن شناخت موقعیت برای‌اش فراهم کرد. آن‌چه تجارب او را خاص‌تر می‌کند همین زیست در فضای بسته‌ی تمامیت‌خواه است. فضایی که از نظر هاول می‌تواند به شکل شمشیری دولبه عمل کند؛ هم می‌تواند استعدادهای نویسنده را کور کند و هم در جهتی دیگر بلوغ زودرس او را رقم بزند.

«دیگر معلوم شده آن‌قدر که ارزش نسبی یک تهدید اهمیت دارد، ارزش مطلق‌اش مهم نیست. ظاهر بیرونی چیزی که یک نفر از دست می‌دهد به اندازه‌ی اهمیت درونی‌اش برای خود آن شخص، یعنی در زندگی او و مقیاس خاص ارزش‌های‌اش، چندان مهم نیست. در نتیجه اگر امروز کسی نگران باشد که مثلاً مبادا فرصت کار کردن در رشته‌ی تخصصی خودش را از دست بدهد، این ترس به همان شدتی است و او را به همان واکنش‌هایی وامی‌دارد که انگار -در شرایط تاریخی دیگری- به مصادره‌ی اموال تهدیدش کرده باشند.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

هراس از بلعیده شدن توسط سینما! /یادداشتی بر «دفترهای سرافینو گوبیو فیلمبردار سینما» لوئیجی پیراندللو

 

پیراندللو که ابتدا در نمایشنامه‌نویسی و سپس با پیدایش سینما در فیلمنامه‌نویسی دست توانایی داشت، همواره این دغدغه را در آثارش انعکاس می‌داد که مبادا سینما آن‌چنان سیطره‌ای بر فضای هنری جامعه پیدا کند که دیگر جایی برای سایر آثار دراماتیک باقی نگذارد...

«دفترهای سرافینو گوبیو فیلمبردار سینما»؛ لوئیجی پیراندللو؛ ترجمه اثمار موسوی‌نیا؛ فرهنگ نشرنو

«دفترهای سرافینو گوبیو فیلمبردار سینما»

نوشته: لوئیجی پیراندللو

ترجمه: اثمار موسوی‌نیا

ناشر: فرهنگ نشر نو

چاپ اول 1400

287 صفحه، 58000 تومان

***

رضا فکری

در آغاز رونق صنعت سینما بیم آن می‌رفت که هنرهای دیگر و از همه بیش‌تر تئاتر که نزدیک‌ترین رقیب آن به‌شمار می‌رفت، به حاشیه رانده شوند. جذابیت‌های بصری سینما آن‌چنان بود که صامت بودن‌اش چندان به چشم نمی‌آمد و وقتی صدا به این هنر مدرن اضافه شد، دیگر آن را یکه‌تاز بلامنازع میدانِ جذب مخاطب می‌دانستند. لوئیجی پیراندللو، نویسنده‌‌ی ایتالیایی برنده نوبل ادبی 1934، در چنین دوره‌ای سینما را درک کرد. برای دو دهه تعداد کتابخوان‌ها به شدت سقوط کرده بود و مطبوعات برای بقای خود باید از این صنعت تازه بیش‌تر می‌گفتند تا مشتریان خود را حفظ کنند. حالا مردم می‌توانستند بارها و بارها برش‌هایی عینی از رؤیاهای‌شان را، مجسم ببینند. آن‌ها حتی وقتی جلوه‌هایی از ناکامی‌ها و سرخوردگی‌های‌شان را می‌دیدند، هم‌چنان از این‌که مجبور نیستند جای بازیگر فیلم باشند به وجد می‌آمدند. خواندن رمان به مراتب زمان بیش‌تری از آنها می‌گرفت و به‌علاوه نمی‌توانست مانند تماشای فیلم، تفریحی دسته‌جمعی به حساب بیاید و آخر هفته‌ها را برای‌شان خاطره‌ساز و ماندنی کند. پیراندللو از همین چیزها ترسیده بود و از همین رو هم درصدد نوشتن داستانی برآمد که رساله‌ای در برابر انحصارطلبی‌های اهالی سینما باشد.

پیراندللو که ابتدا در نمایشنامه‌نویسی و سپس با پیدایش سینما در فیلمنامه‌نویسی دست توانایی داشت، همواره این دغدغه را در آثارش انعکاس می‌داد که مبادا سینما آن‌چنان سیطره‌ای بر فضای هنری جامعه پیدا کند که دیگر جایی برای سایر آثار دراماتیک باقی نگذارد. با همین انگیزه بود که کتابی به نام «فیلمبرداری می‌کنیم» نوشت. در این کتاب حیرت یک فیلمساز از آن‌چه سینما به نگاه بشر افزوده به تصویر کشیده می‌شود. گویی دوربین پابه‌پای فیلمساز از تماشای دنیای آدم‌ها هیجان‌زده می‌شود. مردانی خسته از کار که هریک حالت و حرکت خاص خود را در راه‌رفتنِ سست و بی‌رمق نشان می‌دهند. زنانی که با شوق برای خرید می‌روند و هرکدام کلاه‌‌‌شان را با جهت و زاویه‌ای خاص بر سر گذاشته‌اند. هر کدام از این حرکات، جهانی از قصه در خود نهفته دارند و فیلمساز تنها باید میان آن‌ها بچرخد و این همه ایده برای تصویرپردازی را جمع و ضبط کند. اما مسأله این‌جاست که در این‌صورت کار نویسنده چیست؟ آیا داستان‌نویسی در عصر مدرن رو به زوال می‌رود؟ پیراندللو در پی یافتن پاسخ، ده سال روی کار داستانی بعدی‌اش درباره‌ی سینما زمان می‌گذارد و «دفترهای سرافینو گوبیو فیلمبردار سینما» را می‌نویسد.

شخصیت سرافینو در این کتاب نسبت به اثر قبلی پیراندللو درباره‌ی سینما، درون‌گراتر است و انتزاعی‌تر به مسئله‌های جهان می‌نگرد. او زندگی کولی‌وار خود را در یک چمدان جمع کرده و آدمی است که در لحظه زندگی می‌کند. سرافینو کار فیلمبرداری را به‌واسطه‌ی یکی از دوستان‌اش پیدا می‌کند. سینما در آغاز او را مرعوب خود می‌کند و او خود را پشت دوربین، در نقشی خداگونه می‌بیند. وقتی دسته‌ی دوربین را می‌چرخاند و زاویه را عوض می‌کند یا لنز را دور و نزدیک می‌برد، قدرت مطلق در دستان اوست و می‌تواند کسی را مهم و ممتاز جلوه دهد، یا به حاشیه براند و دور و بی‌اهمیت‌اش کند. اوست که با تنظیم زاویه و فاصله‌ی دوربین می‌تواند از چهره‌ی زنی معمولی، ملکه‌ی زیبایی بسازد، یا شخصیتی بیافریند که اگرچه ظاهری موجه دارد اما چندان درخور توجه نیست. این‌چنین قدرتی سرافینو را به بازیگوشی وامی‌دارد و با جابه‌جایی تصادفی جهت تصویربرداری با آن‌چه کارگردان مدنظرش بوده بازی می‌کند. این سرگرمی اگرچه در ابتدا جذاب به نظر می‌آید، اما کم‌کم درمی‌یابد که این‌جا عرصه‌ی بازی نیست و همه به‌شدت جدی هستند و حتی هنگام ضبط یک اثر کمیک هم هیچ شوخی و اهمالی در میان نیست. همین جدیّت است که دیدگاه سرافینو را نسبت به سینما تغییر می‌دهد.

سرافینو هر روز بیش‌تر به جنبه‌ی مکانیکی مسأله‌ی فیلمسازی پی می‌برد. همه‌چیز شبیه مراحل تولید یک کالا در کارخانه است؛ فیلمنامه‌ای نوشته می‌شود، کارگردانی بر اساس آن نقشه‌ی صحنه‌های مختلف و نحوه‌ی قرارگیری بازیگران در هرکدام را طرح‌ریزی می‌کند، این نقشه در اختیار همه‌ی عوامل قرار داده می‌شود، فیلمبردار بر اساس آن فاصله و جهت دوربین را تنظیم می‌کند و باقی اجزا نیز بر اساس همین نقشه‌ی کلی پیش می‌روند و فیلم ساخته می‌شود. لحظه‌ای درنگ در این فرآیند نیست. همه‌چیز باید طبق برنامه پیش برود. همه‌ی عوامل انسانی باید با ماشین فیلمسازی هماهنگ شوند. همین مقهورِ ماشین شدن و زندگی را تماماً به دست آن سپردن سرافینو را به فکر وامی‌دارد که وجه انسانی و غریزی این صنعت کجاست؟ و چرا نمی‌توان در آن رنگ و بویی از زندگی معمول انسانی یافت؟

پرسش یک مرد معقول و جاافتاده از سرافینو درباره‌ی وظیفه‌ی یک فیلمبردار، چالش او را در این زمینه وارد مرحله‌ی جدی‌‌تری می‌کند. مرد از او می‌پرسد که آیا یک عامل غیرانسانی نمی‌تواند همین وظیفه‌ی چرخاندن دسته‌ی دوربین را انجام دهد تا نیازی به نشستن تمام‌وقت یک آدم پشت این دستگاه نباشد؟ سرافینو پاسخ می‌دهد که گرچه این تنظیم زوایا و اندازه‌ها، در حال حاضر به‌عهده‌ی فیلمبردار است، اما چرا که نه؟ قطعاً روزی فرا خواهد رسید که تمام فیلم را بتوان اتوماتیک فیلمبرداری کرد و دخالت انسانی در آن نیاز نباشد.

اما آن‌چه سرافینو در پس چالش با سینما و فلسفه‌ی وجودی یک فیلمبردار در فرآیند ساخت فیلم به آن می‌رسد، لزوم داشتن یک بینش تصویرپردازانه است که طبعاً از ماشین برنمی‌آید و توانمندی یک انسان متفکر و دارای قوه‌ی تمیز مسائل مختلف را در این رابطه می‌طلبد. او برای کسب چنین بینشی است که با افرادی صاحب‌نظر دیدار می‌کند و در پس قصه‌ی هر دیداری بخشی از فلسفه‌اش در باب سینما تکمیل می‌شود. اما پیاده شدن آن وضیعت ایده‌الی که سرافینو در سینما به‌دنبال آن است، قطعاً تعاملی همه‌جانبه از افراد درگیر در بخش‌های مختلف این کارخانه‌ی عظیم می‌طلبد تا آن را از حالت صنعتیِ صرف دربیاورد و ابعاد هنری‌اش را تقویت کند. پیراندللو گرچه در این کتاب نگاهی زیبایی‌شناسانه به شخصیت‌اش می‌دهد، اما هراس‌اش از بلعیده شدن توسط ماشین سینما را نمی‌تواند پنهان کند. راه نجات شخصیت از هزارتویی می‌گذرد که چاشنی طنز، خستگی ِ این مسیر بلند را از ذهن خواننده دور می‌کند.

«هیچ‌کس نه وقت‌اش را دارد نه می‌داند چطور لحظه‌ای بایستد تا ببیند آیا کاری که دیگران می‌کنند، یا کاری که خودش می‌کند همان کاری‌ست که واقعاً راضی‌اش می‌کند و می‌تواند آن آرامش خیال واقعی را، که یگانه آسایش و استراحت اوست، برایش فراهم آورد. آسایش و استراحتی که از پی هیاهو و سرگیجه‌ی بسیار حاصل می‌شود، به‌قدری زیر بار فشار، خستگی، دَوَران و گیجی بوده است که دیگر برایمان ممکن نیست قوای‌مان را لحظه‌ای گرد آوریم تا بتوانیم درست فکر کنیم.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

دردهای پنهان /یادداشتی بر رمان «شیفتگان مرگ» سویتلانا آلکسیویچ

 

سویتلانا آلکسیویچ طی دوره‌ی نویسندگی‌اش، همواره به رصد آسیب‌های واردشده به هموطنان‌اش در ابعاد مختلف جسمی و روحی پرداخته است. او صدماتی را زیر ذره‌بین گرفته که در خلال جنگ و بحران‌هایی همچون فاجعه‌ی اتمی چرنوبیل، بر تک‌تک اعضای جامعه وارد شده و در نهایت کل پیکره‌ی آن را زخمی و ناتوان کرده است

 

«شیفتگان مرگ»

نوشته: سویتلانا آلکسیویچ

ترجمه: شهرام همت‌زاده

ناشر: نیستان، چاپ اول 1399

252 صفحه، 57000 تومان

***

دردهای پنهان

رضا فکری

سویتلانا آلکسیویچ طی دوره‌ی نویسندگی‌اش، همواره به رصد آسیب‌های واردشده به هموطنان‌اش در ابعاد مختلف جسمی و روحی پرداخته است. او صدماتی را زیر ذره‌بین گرفته که در خلال جنگ و بحران‌هایی همچون فاجعه‌ی اتمی چرنوبیل، بر تک‌تک اعضای جامعه وارد شده و در نهایت کل پیکره‌ی آن را زخمی و ناتوان کرده است. نویسنده‌ای که از همان اولین کتابش «من از روستا رفتم»، که به‌خاطر نگاه منتقدانه‌اش به عملکرد حزب کمونیست بلاروس ممنوع‌الانتشار شد، صدای روستاییانی بود که بحران اقتصادی و فشارهای سیاسی توان ادامه‌ی زندگی در روستا را از آن‌ها گرفته است. «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد» اولین کتابی از او بود که اجازه‌ی انتشار پیدا کرد. رمانی که او در آن کوشیده بود با زنانی مصاحبه کند که در جنگ جهانی دوم به نوعی شرکت کرده‌ و نقش پرستار، پزشک، خلبان، تک‌تیرانداز و مسئول ارتباطات رادیویی را به عهده داشته‌اند. آلکسیویچ در کتاب بعدی‌اش، «آخرین شاهدان»، به زندگی کسانی پرداخت که در هنگامه‌ی جنگ، کودکی شش تا دوازده ساله بوده‌اند. اما کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» بود که این نویسنده را در چشم جهانیان برجسته کرد. او با بسیاری از شاهدان و بازماندگان فاجعه‌ی اتمی چرنوبیل مصاحبه کرده بود و به نظرش می‌رسید وقت آن است که صدای آن‌ها را به گوش دنیا برساند. سویتلانا آلکسیویچ در این کتاب، بی‌پرده و شفاف از دو مصیبت عظیم نوشته بود؛ یکی تکنولوژی غیرقابل‌کنترل و فاجعه‌آفرین و دیگری سوسیالیسم بیماری که گریبان مردم را رها نمی‌کرد. فاجعه‌ی چرنوبیل به دنیا نشان داد که اتحاد جماهیر شوروی که خود را قاره‌ی عظیم سوسیالیستی در کل دنیا می‌دید و در بسیاری از نقاط جهان نفوذی اقتدارگرایانه داشت، توانایی مدیریت بحران را آن‌گونه که در تبلیغات پرطمطراق خود از آن دم می‌زند، ندارد. این رویداد نقطه‌ی عطفی در زندگی تمامی مردم روسیه بود. آن غول سوسیالیستی که مدعی مدیریت مسائل جهانی و سیطره بر منطقه بود، در مدت زمان کوتاهی فروریخت و از آن تنها آتشفشانی سرد و به خاکستر نشسته باقی ماند.

آلکسیویچ بعد از فروپاشی سوسیالیسم هم دردهایی پنهان را در بطن جامعه‌ی خویش حس کرد و از این‌رو دست به نوشتن کتاب «شیفتگان مرگ» زد. این فروپاشی از نظر او فقط قالب سوسیالیسم را تغییر داده بود و شکل روابط و مناسبات سیاسی و مدیریت بحران‌های اجتماعی همانی بود که دولتمردان قبل از تشکیل جمهوری فدراتیو داشتند. به نظر می‌رسید این رویکرد تمهیدی برای بقای سوسیالیسمی باشد که زمانی بخش‌های مختلف روسیه را یکپارچه در کنار هم نگه داشته بود. آلکسیویچ به مناطق مختلف روسیه سفر کرد تا از نزدیک شاهد رنج‌های مردمی باشد که زیر بار این نوع خاص از خودکامگی کمر خم کرده‌اند. او همواره در انعکاس این دردها، در موضعی بی‌طرفانه ایستاده است و داستان‌های او همواره از لنز دوربینی به مخاطب ارائه می‌شود که خود ماجرا را تحلیل نمی‌کند و به روایت دست‌اول و شفاف واقعه بسنده می‌کند.

در کتاب «شیفتگان مرگ»، آلکسیویچ به سراغ موضوع خودکشی در روسیه می‌رود. اما در این‌جا خودکشی، آن پدیده‌ی رایجی که در بسیاری از کشورهای جهان مشاهده می‌شود، نیست. آلکسیویچ خود در این‌باره می‌گوید که بسیاری از مردم عادی حتی در شوروی سابق به خاطر عشق، تنهایی و استیصال اقتصادی دست به خودکشی می‌زده‌اند و اکنون هم می‌زنند. اما مسأله‌ی زمان در این میان اهمیتی حیاتی دارد. او معتقد است دگرگونی زندگی اجتماعی برای مردمی که با ایدئولوژی، حکومت و زمان زیسته‌اند، می‌تواند آسیب‌های جدی روانی بر آن‌ها وارد کند. از این منظر، خودکشی پدیده‌ای اجتماعی به شمار می‌آید که از جنبه‌های فردی آن متمایز می‌شود. 

سویتلانا آلکسیویچ در این کتاب به روایت 22 مورد خودکشی می‌پردازد که در اوج بحران‌های سیاسی و خلأهای عظیم جامعه‌شناختی رخ داده‌اند. آدم‌های داستان در طیف‌ گسترده‌ای از نقش‌ها و موقعیت‌های اجتماعی قرار دارند. برخی از آن‌ها در رأس حزب کمونیست قرار دارند و به تباهی آرمان‌های سرخ پی برده‌اند. بعضی دیگر شهروندانی ساده و از طبقه‌های پایین اجتماع‌اند که سرخوردگی‌های خود را با اتکا و اعتماد به آن‌چه دولتمردان‌شان وعده داده‌اند، تسلی داده‌اند. به هر حال همگی آن‌ها به پوچی و کم‌مایگیِ آن‌چه سردمداران رؤیای کمونیسم به آن‌ها القا کرده کرده‌اند، رسیده‌اند. تمامی این شخصیت‌ها به نقطه‌ای رسیده‌اند که پشت سر خود آواری از زندگی و فرصت‌های از دست‌رفته دارند و پیش رو، دیواری بلند و آهنین که بن‌بستی ابدی را به آن‌ها وعده می‌دهد. خشم و استیصال از این همه رؤیاپردازی‌های توخالی در نهایت آن‌ها را به خودکشی سوق می‌دهد.

آلکسیویچ به قلب زندگی این انسان‌های مسخ‌شده نقب می‌زند و اسرار زیست در یک جامعه‌ی مرعوب ایدئولوژی سوسیالیستی را بی‌پرده به تصویر می‌کشد: «از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم و می‌دیدم همه عجله دارند به جایی برسند، ولی من در خانه‌ام هستم و در این جمعیت نیستم. نمی‌توانستم هضم‌اش کنم. آخر چرا؟ عادت داشتم به این جمیعت تعلق داشته باشم. به جمعیتی که مدت‌ها بود توسط فردی به نظم و ترتیبی رسیده بود. خیلی ساده و راحت بود. زمان فکر کردن به این را نداشتم که من کیستم، چه چیز را دوست دارم و چه اتفاقی دارد برای من و دیگران می‌افتد. صبح حتی خواب‌هایم را فراموش می‌کردم. خواب‌هایم هم مرا به سرعت ترک می‌کردند. حتی زمانی برای کنکاش اسرار درونی‌ام نداشتم.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.