هیاهوی ِ جنگی تمام نشده /یادداشتی بر رمان «منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی» آنتونی مارا

 

جنگ هرچند که در مدت زمانی کوتاه و در گستره‌ای کوچک رخ داده باشد، همواره نقطه‌ی عطفی بر زندگی انسان‌هاست. تغییراتی که زیر سایه‌ی جنگ به وجود می‌آید، به قدری گسترده است که شکل زیستن را به سمت و سویی متفاوت با آن‌چه پیش از این بوده سوق می‌دهد و تلاش آدم‌ها و دولت‌ها نیز برای بازگرداندن وضعیتِ پیشین به جایی نمی‌رسد...

«منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی»

نوشته: آنتونی مارا

ترجمه: فرزانه قوجلو، محمدرضا جعفری

ناشر: فرهنگ نشر نو، 1400

463 صفحه، 135000 تومان

 

***

رضا فکری

جنگ هرچند که در مدت زمانی کوتاه و در گستره‌ای کوچک رخ داده باشد، همواره نقطه‌ی عطفی بر زندگی انسان‌هاست. تغییراتی که زیر سایه‌ی جنگ به وجود می‌آید، به قدری گسترده است که شکل زیستن را به سمت و سویی متفاوت با آن‌چه پیش از این بوده سوق می‌دهد و تلاش آدم‌ها و دولت‌ها نیز برای بازگرداندن وضعیتِ پیشین به جایی نمی‌رسد. زخمی که آن‌چنان عمیق است که حتی در صورت التیام‌، همچنان اثر خود را باقی می‌گذارد. کتاب «منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی» نیز به نوعی مؤید همین مطلب است و بر این نکته که جنگ خالق تحولاتی بی‌بازگشت و ناگزیر در زندگی بشر است، انگشت تأکید می‌گذارد. در این میان جنگی که نه به آتش‌بس و نه به غلبه‌ی یکی از طرفین ختم شود و متارکه‌ای طولانی و فرسایشی در پی داشته باشد، به شکل دیگری بر وخامت اوضاع می‌افزاید. این کتاب نامزد و برنده‌ی جوایز بسیاری از جمله جایزه‌ی کتاب سال نیویورک تایمز شده و در نوع خود از کم‌سابقه‌ترین آثاری است که به جنگ چچن پرداخته است.

روایت در این رمان، از نظرگاه‌ها و برهه‌های مختلفی پیش می‌رود و در هر فصل به ذهن یکی از شخصیت‌های محوری در مقطعی از جنگ چچن نقب می‌زند. داستان با شخصیت حوا، دخترکی که مأموران امنیتی فدراسیون روسیه پدرش را دستگیر می‌کنند و خانه‌شان را آتش می‌زنند، آغاز می‌شود. حوا هشت‌ساله است و این اتفاق او را به اندازه‌ی سال‌ها بزرگ می‌کند. وقتی همراه دوست پدرش، احمد، چمدان می‌بندد، گویی زنی جوان است که از این پس تحمل تمامی ناملایمات را خواهد داشت. به همین خاطر است که به احمد امید بازگشت پدر و اتمام شرایط دشوار جنگ را می‌دهد. او از رفتن پدر و آتش‌سوزیِ خانه، خود را نمی‌بازد و محکم می‌ایستد و به منظره‌ی زندگی از دست‌رفته‌اش نگاه می‌کند. شخصیت قدرتمندی که توان سازگاری با وضعیت تازه را دارد و برای این موضوع، نیازی به گذشت زمان بسیار از واقعه نیست. حوا در سال 2004 با احمد به مرکز جمهوری می‌روند تا در هیاهوی جنگی که نیمه‌کاره مانده و به ترک مخاصمه‌ای موقت ختم شده، سرپناهی پیدا کنند.

احمد، شخصیت کلیدی دیگر این رمان است. مردی که با همسر بیمارش، در همسایگی حوا و پدرش زندگی می‌کند. وضعیت زنش طوری نیست که بتواند او را با خود به شهر دیگری ببرد و می‌خواهد که در اولین فرصت و پس از یافتن جای امنی برای حوا، نزد همسرش برگردد. از سال 1999 که جنگ دوم چچن آغاز شده، احمد مدام شاهد فجایع بسیاری بوده که هر یک مهیب‌تر از قبلی بوده است و به همین علت دیگر امیدی به بهبود اوضاع ندارد. وقتی حوا می‌کوشد او را به آینده امیدوار کند، با مقاومت احمد مواجه می‌شود. طی این سال‌ها، هم بیماری زنش رو به وخامت رفته و هم اغلب دوستانش، به جرم همکاری با یکی از طرفین جنگ، دستگیر، ربوده یا کشته شده‌اند. همسایگان اندکی که هنوز سلاح در دست باقی مانده‌اند نیز چندان امیدی به پایان این ناامنی ندارند و بر باورهای احمد صحه می‌گذارند. همسایگانی که احمد در فصل‌هایی به مرور قصه‌ی آن‌ها در ذهنش متمرکز می‌شود.

سونیا، زن پزشکی که در بیمارستانی در پایتخت کار می‌کند، از دیگر شخصیت‌های اصلی داستان است. زنی که یک‌تنه بیمارستانی را می‌گرداند که پر از مجروحان درگیری‌های مختلف در گوشه گوشه‌ی شهر است. قصه‌ی او از سال 1996 روایت می‌شود؛ جایی که سونیا هنوز به ثبات در زندگی شخصی‌اش نرسیده و در تلاش است تا مکانی معین برای سکونت پیدا کند. ناتاشا، خواهرش، تنها کسی بوده که او در زندگی‌اش داشته و خود را مسئول مراقبت از این دختر جوان می‌دیده است. خواهر کوچک‌تری که در گیرودار تشدید جنگ ناپدید می‌شود و سونیا، پس از سال‌ها همچنان در میان قربانیان جنگ و زخمی‌های بیمارستان به دنبال او می‌گردد. وقتی احمد و حوا برای پناه گرفتن از سونیا کمک می‌خواهند، او در چهره‌ی حوا، خواهرش را می‌بیند و با وجود بی‌علاقگی به بچه‌ها، به مراقبت از دخترک تن می‌دهد.

در هر فصل از کتاب، شخصیت‌ها به گونه‌ای با جنگ و عواقب آن در زندگی کنونی و گذشته‌ی خویش دست و پنجه نرم می‌کنند. هر کدام از آن‌ها چیزی در گذشته جا گذاشته‌اند که حالا برای یافتنش، نیاز به کند و کاو دارند؛ سونیا آرزوها و برنامه‌های بزرگی را که با ناتاشا داشته مرور می‌کند، احمد به شغل پزشکیِ بی‌سرانجام خودش می‌اندیشد و موقعیت‌های اجتماعی از دست‌رفته‌اش را از ذهن می‌گذراند و حوا می‌کوشد خاطرات خوشی را که با پدرش داشته احیا کند. همگی در زمان حال و در بیمارستان نیمه ویرانی در گروزنی، جنگ را مسبب تمامی ناکامی‌های خود می‌بینند. جنگی که تکلیفش مشخص نیست و مناقشه‌ای که به حال خود رها شده است. در چنین شرایطی چگونه می‌توان به تغییر وضعیت موجود امیدی داشت؟ و اساساً همین سرخوردگی از بهبود شرایط کنونی است که آدم‌ها را بیش‌تر در زمان عقب می‌برد و به کاوش در گذشته وامی‌دارد.

شخصیت‌های اصلی کتاب، مدام در حال گریز از هم‌ و پناه بردن به خلوت خویش‌اند. خلوتی که سرشار از غوغای روزها و آدم‌های از دست‌رفته‌ی زندگی‌شان است. اما جنگ، هر چقدر هم که به مرحله‌ی تعلیق و بی‌تکلیفی رسیده باشد، مدام چالشی تازه در دل خود برای آن‌ها دارد و همواره آن‌ها را رو در رو یا کنار هم قرار می‌دهد. آن‌ها هر چقدر هم که موجواتی درون‌گرا و منزوی باشند، ناگزیر از مواجهه با هم و دنیای پر خروش بیرون‌اند. به همین ‌خاطر کتاب در هر فصل دامنه‌ای از تلاطمات پرشور این آدم‌ها را نمایان می‌کند. آنتونی مارا کوشیده تا از دل همین لحظات پرالتهاب، منظومه‌ای از وقایع هیجان‌انگیز بسازد که برای تداوم زندگی بازمانده‌های جنگ حیاتی است.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

آنچه از براهنی آموختیم / رضا براهنی در نقش روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد، چه کرد؟

براهنی در عرصه‌ی زبان نیز دستی نوآور و بدیع دارد. در بحران رهبری نقد ادبی، که مانیفستِ او درباره‌ی ادبیات محسوب می‌شود، به صراحت از کاستی‌های موجود در هدایت اندیشه‌های نوپا و استعدادهای نوظهور چه در شعر و چه در نثر می‌گوید. در کنار تبیین گفتمان زعامت ادبی و نقش حیاتی آن در سمت‌وسو و سامان بخشیدن به وضعیت ادبیات، عملاً اتوریته‌ی رهبری خود را نیز نشان می‌دهد...

یادداشت_رضا براهنی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۱

آنچه از براهنی آموختیم

رضا براهنی در نقش روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد، چه کرد؟

رضا فکری

براهنی چهره‌ای چندوجهی در ادبیات ایران است. در درجه‌ی اول، روشنفکری پرتکاپو در یکی از متلاطم‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر به شمار می‌آید. مبارزی فعال که هم مسلح به مبانی نظری است و هم مجهز به صبغه‌های عملی. او اگرچه بنیان‌های نظری‌اش را با خصلت ذاتی نقادانه و چالش‌طلب‌اش برگزیده اما واجد روحیه‌ی بداعت نیز بوده و از پی افکندن طرحی نو در عرصه‌ی نظریه هم هیچ ابایی نداشته است. او بی‌اعتنا به تأیید و تکفیر نخبگان، سره را از ناسره تفکیک کرده و عاری از مصلحت‌اندیشی و منفعت‌طلبی، به جامعه‌اش نشان داده است.  به همین‌خاطر اظهارنظرهای او همواره با سیل عظیمی از موضع‌گیری‌های متفاوت چه در دوره‌ی خودش و چه در زمانه‌ی حاضر مواجه شده و او را در طیفی از نحله‌های فکری گوناگون و گاه متضاد قرار داده است. براهنی اما از مواجهه با چنین توفان‌هایی، هراسی ندارد و از مسیرهای مختلف بر منتقدین می‌تازد و آنتی‌تزهایی مستدل و محکم در برابرشان قرار می‌دهد. او همواره در متن جریان اصلی روشنفکری حضور دارد، اما خط و ربط خاص و مستقل خود را هم حفظ می‌کند.

اما براهنی در عرصه‌ی زبان نیز دستی نوآور و بدیع دارد. در بحران رهبری نقد ادبی، که مانیفستِ او درباره‌ی ادبیات محسوب می‌شود، به صراحت از کاستی‌های موجود در هدایت اندیشه‌های نوپا و استعدادهای نوظهور چه در شعر و چه در نثر می‌گوید. در کنار تبیین گفتمان زعامت ادبی و نقش حیاتی آن در سمت‌وسو و سامان بخشیدن به وضعیت ادبیات، عملاً اتوریته‌ی رهبری خود را نیز نشان می‌دهد. کاریزمای او به‌ویژه در حوزه‌ی شعر، در این دوره چنان است که می‌تواند گزینه‌هایی توانمند و آینده‌دار به مخاطب شعر معرفی کند. او با داعیه‌ی رهبری ادبی، بر خود واجب می‌بیند که دست به ابداعاتی در عرصه‌ی زبان بزند. نوآوری‌هایی که اگرچه همچون جنبش‌های دادئیستی موج‌هایی مقطعی می‌سازد، اما به نسل‌های بعدی ایده و شهامت بداعت می‌دهد. کم‌تر کسی همچون براهنی می‌تواند بی‌واهمه از نقد و تمسخر دیگران، از تمام جنبه‌های آوایی ممکن برای آفرینش سبک تازه‌ای از شعر کمک بگیرد و طبع‌اش را در اشکال مختلفِ تدوین نظام‌های آوایی و ساختن ترکیب‌های نوین بیازماید. این نگاه او از همان آغاز ظهورش، به شعر و در دهه‌‌های بعد به موسیقی و داستان‌نویسی نیز تسری پیدا کرد که نشان از گستردگی دامنه‌ی نفوذ او دارد. گرچه بسیاری از منتقدین درباره‌ی وسعت و عمق این تأثیر نظرات متفاوتی دارند اما ماهیتِ اثرگذاری او در هرحال غیر قابل ‌انکار است.

یادداشت_رضا براهنی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۳

در حیطه‌ی ادبیات داستانی نیز براهنی درس‌های بسیاری به نسل پس از خود می‌آموزد. ترسیم سیمای نویسنده‌ی متعهد که به انعکاس رنج‌های مردم زمانه‌اش مقید مانده، همواره دغدغه‌ی او بوده است. به همین‌خاطر رمان‌های او، آیینه‌ی تمام‌نمای زمانه‌ای به شمار می‌آیند که او خود در آن زیسته و با همه‌ی وجود مصایب آن را درک کرده است. رمان‌های «آواز کشتگان» و «رازهای سرزمین من» که به برهه‌ی پیش از انقلاب و «آزاده خانم و نویسنده‌اش» که به بازنمایی دوران پس از انقلاب می‌پردازد، مهرهای تأییدی بر این تلاش بی‌وقفه‌ی او برای آفریدن تابلویی چندبعدی از تجارب جامعه‌اند. در هر دوره‌ای از ادبیات و در میان تصاویر متفاوت و گاه پارادوکسیکال از براهنی، حضور او همواره چالش‌برانگیز بوده است. میراث او چه در بحران رهبری نقد ادبی، چه در مناقشه‌های مرتبط با روشنفکری، چه در بحث‌های پرالتهاب درباره‌ی موضوع تعهد نویسنده و چه در تفسیر معنای نوآوری زبانی، همواره پررنگ بوده و مرگ‌اش نیز از کیفیت پویا و متلاطم این حضور چیزی کم نکرده است. دامنه‌ی اثرش بر ادبیات، از جنبه‌های گوناگون، جاری و ساری است و این خاصیت براهنیِ روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی را، چه در موضعی هماهنگ با او و چه از منظری مقابل او نمی‌توان نادیده گرفت.

منتشرشده در روزنامه سازندگی دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱

هویت‌های فروپاشیده /یادداشتی بر کتاب «وزارت درد»، نوشته‌ی دوبراوکا اوگرشیچ

اوگرشیچ در این رمان تصویری از زندگی مهاجران جنگ یوگسلاوی ارائه می‌دهد؛ مهاجران صرب، کروات، بوسنیایی، کوزوویی، مونته‌نگرویی، اسلوونی و مقدونیایی. انسان‌هایی که زمانی زیر یک پرچم و ذیل یک نام زندگی می‌کردند و خاطرات جمعی مشترک بسیاری با هم دارند که طی داستان به آن پرداخته می‌شود...

وزارت درد_دوبراوکا اوگرشیچ_۱

یادداشتی بر کتاب «وزارت درد»، نوشته‌ی دوبراوکا اوگرشیچ، ترجمه‌ی نسرین طباطبایی، نشر نو

رضا فکری

هویت‌های فروپاشیده

جنگ‌ها اغلب تغییراتی بنیادین در زیست انسانی‌مان رقم می‌زنند؛ تغییراتی که برای مقابله و یا حتی سازگاری با آن‌ها باید عمری دراز را صرف کرد. عواقب جنگ می‌تواند به شکلی مادام‌العمر در تمامی عرصه‌های زندگی جریان داشته باشد و هویت هر آدمی را دستخوش دگرگونی کند. بحران هویت به‌ویژه در مهاجرتِ ناشی از جنگ خود را نمایان‌تر می‌سازد و گستره‌ای فراتر از غرابت‌های فرهنگی و اجتماعی در سرزمینی بیگانه را در برمی‌گیرد. دوبراوکا اوگرشیچ در «وزارت درد»، از همین دامنه‌ی وسیع تأثیرات مهاجرت بر هویت آدم‌ها می‌گوید. مهاجرانی که اگرچه از نظر اجتماعی می‌توانند جایگاه برجسته‌ای در کشور مقصد پیدا کنند، اما هرگز نمی‌توانند با زخم‌های جا خوش کرده در روح و با بحران‌های هویتی‌شان به راحتی کنار بیایند.

اوگرشیچ در این رمان تصویری از زندگی مهاجران جنگ یوگسلاوی ارائه می‌دهد؛ مهاجران صرب، کروات، بوسنیایی، کوزوویی، مونته‌نگرویی، اسلوونی و مقدونیایی. انسان‌هایی که زمانی زیر یک پرچم و ذیل یک نام زندگی می‌کردند و خاطرات جمعی مشترک بسیاری با هم دارند که طی داستان به آن پرداخته می‌شود. نویسنده بر مهاجرت اهالی یوگسلاوی سابق به کشور هلند متمرکز شده است؛ کشوری که در آن تفاوت‌های اجتماعی و فرهنگی بسیاری وجود دارد. در دانشگاه زبان و ادبیات آمستردام است که بخش کوچکی از این آدم‌های کوچیده از دیار جنگ‌زده، به هم می‌رسند و استاد آن‌ها، تانیا لودسیچ، (شخصیت اصلی این رمان)، در کلاس زبان‌های اسلاوی با آن‌ها روبرو می‌شود. استادی صرب‌تبار که حالا به هموطنان سابق‌اش رسیده و می‌کوشد از آن‌ها درباره‌ی میهن و مفهومی که اکنون و در این مکان برای‌شان دارد، بپرسد.

پاسخ‌های دانشجویان به پرسش تانیا، تصاویری رنگارنگ از یوگسلاوی سابق پیش روی مخاطب می‌گذارد. نوشته‌های آن‌ها پر از خاطراتی درباره‌ی دوره‌ی نوجوانی و جوانی در یوگسلاوی سابق است. در قدم اول، نوشته‌ها بیش‌تر نوستالژیک به نظر می‌رسند. علاقه‌شان به کارلوس کاستاندا، خواندن گه‌گاهیِ بوکوفسکی، آموختن زبان انگلیسی از فیلم‌ها، گشت و گذار در شهر و امتحان کردن حشیش برای اولین بار. عاداتی که میان تمامی آن ملت‌های گرد هم آمده مشترک است و حتی بعد از جنگ‌های تن به تن و جدایی‌شان، همچنان باب طبع‌شان به نظر می‌رسد و چنان آن‌ها را برمی‌انگیزد که دل‌شان می‌خواهد راه بیفتند و در اولین فرصت رهسپار زاگرب، بلگراد، سارایوو یا حتی فراتر از آن شوند.

تانیا لودسیچ خود نیز همواره از احساسات‌اش درباره‌ی هلند می‌گوید. او میان خود و هلندی‌ها چنان دیواری بر پا کرده که به‌راحتی نمی‌تواند از آن عبور کند. برای تانیا، همه چیز از طلوع صبح تا نهایت شب، می‌تواند بهانه‌ای باشد که به مقایسه‌ی محاسن کشور خود با معایب هلند بپردازد. شاید حضور دانشجویان مهاجری که مدام همراهی‌اش را می‌طلبند، بر سنگینی وزنه‌ی غربت و ناسازگاری با وضعیت موجود می‌افزاید، زیرا او همیشه پس از این بحث‌هاست که بیشتر از هر وقت دیگری دلش می‌خواهد که به آن سرزمین برگردد. این مسأله حتی با وجود اختلاف‌های جدی قومیتی میان دانشجویان هموطن‌اش، همچنان به قوت خود باقی می‌ماند. دعواها بر سر تبعیض قومیتی و نسل‌کشی در جنگ‌های بالکان، در کلاس‌های تانیا تمامی ندارد. اما با این وجود، او می‌کوشد نقاط مشترکی میان دانشجویان‌اش پیدا کند و بر آن‌ها تأکید ورزد. اما هرچه بیش‌تر می‌گردد به چیزی جز همان بحران هویت نمی‌رسد؛ یگانه دردی که با شدت و وفورش، آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

بحران هویت در رمان اوگرشیچ، با فروپاشی حکومت یوگسلاوی بغرنج‌تر نیز می‌شود. مهاجران نه‌تنها باید با غربتی که اکنون درگیرش هستند خو بگیرند، بلکه باید با معنایی تازه از موطن سابق خود نیز سازگار شوند. آوردن اسم هر یک از کشورهایی که حاصل تجزیه‌ی یوگسلاوی‌اند، گویی خراشی مضاعف بر این زخم ناسور می‌کشد. آدم‌ها با نام کشورشان که حالا بوسنی، کرواسی، صربستان و دیگران است، احساس تنهایی عمیق‌تری می‌کنند. آن‌ها از کشورهایی می‌آیند که زمانی تحت لوای حکومتی واحد بود و اینک غالب آن‌چه میان آن‌ها پیوند ایجاد می‌کرد، فروپاشیده است. به همین‌خاطر پس از مدتی که از یادآوری خاطرات می‌گذرد، آدم‌ها خلأ بزرگ‌تری را تجربه می‌کنند که قرار است با چیزهای تازه‌ای در سرزمین موعود پر شود.

وزارت درد_دوبراوکا اوگرشیچ_۲

آن‌چه بن‌مایه‌ی کتاب را می‌سازد و بزرگ‌ترین عارضه‌ی مهاجرتِ ناشی از جنگ را در خود دارد، رفتارهای خودویران‌گرانه‌ای است که تحت عنوان «وزارت درد» بروز می‌کند. اغلب مهاجران یوگسلاوی برای تأمین معاش مجبور به کار در مشاغل زیرزمینی‌اند. وزارت درد یکی از همان مکان‌هایی است که این مهاجران را برای تهیه‌ی محصولات پورنوگرافیک به کار می‌گیرد. کار در همچو جایی به‌تدریج منجر به ازهم‌گسیختگی ذهنی این آدم‌ها می‌شود، گویی به سرزمینی تبعید شده‌اند تا به اجبار کارهای سخت و انزجارآور انجام دهند. به همین خاطر است که امکانات و امنیت سرزمینی که به آن وارد شده‌اند، چندان جذابیتی برای‌شان ندارد. آن‌ها وارد فرآیند فروپاشی هویت شده‌اند و همچون سرزمین مادری‌شان، تکه تکه و پاشیده از هم‌اند. غربت برای آن‌ها مفهومی دوگانه است؛ هم در موطنی که تجزیه شده، غریب‌اند و هم در کشوری که آغوش به روی‌شان گشوده. وزارت درد، محصول جنگی است که علاوه بر سرزمین و دارایی‌های آن، هویت‌شان را نیز در خود فروبلعیده است.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.