جنگلِ انسان‌ها /مروری بر رمان «شکارچی» وست‌لیک

جنگلِ انسان‌ها

یادداشتی بر کتاب «شکارچی»، نوشته دانلد ای. وست‌لیک، ترجمه‌ی متین کریمی، انتشارات مهرودل

مروری بر رمان «شکارچی» وست‌لیک | رضا فکری

رضا فکری

وست‌لیک در مجموعه رمان‌هایی که با محوریت شخصیت «پارکر» نوشته، ضدقهرمانی می‌سازد که اغلب استانداردهای مرسوم ژانر تریلر جنایی را در هم می‌شکند. شخصیتی که در قدرت و سرعت همتا ندارد و با ترکیب ذکاوت و دنائت‌اش می‌تواند شهری را به آتش بکشد. یکه‌تاز قصه‌های وست‌لیک مردی است که نه‌تنها خیانتکاران و باج‌خواهان را هدف خشونت‌های مهارناپذیر خود قرار می‌دهد، بلکه دامنه‌ی خشم و انتقام‌جویی‌اش را به تمام جهان زیستی‌اش نیز تسری می‌دهد. پارکر موجودی جان‌سخت است که به دل جهنم می‌زند و همواره هم سر سلامت از آن به در می‌برد. شکارچیِ زیرک، جسور و بی‌رحمی که لحظه‌ای شکار خود را آسوده نمی‌گذارد و تا ته دنیا، بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر به‌دنبال‌اش می‌رود. این ویژگی چنان اهمیتی در شکل‌دهی به شخصیت‌اش دارد که وست‌لیک با «شکارچی» مجموعه‌ رمان‌هایش را آغاز می‌کند.

از همان جملات ابتدایی رمان، سویه‌ی جامعه‌ستیزانه‌ی پارکر نمایان می‌شود. مردی که با هیچ انسانی سر سازش ندارد و در پیش‌فرض ذهنی‌اش همه‌ی دنیا را دشمن خود می‌بیند. حتی وقتی دیگران درصدد کمک و همراهی‌اند، چیزی از پارانویای افسارگسیخته‌ی پارکر کم نمی‌شود. او از نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش ضربات مهلکی خورده و نمی‌تواند به کسی اتکا کند. همسرش، لین، در جریان یکی از سودآورترین و در عین‌حال خطیرترین معاملات کاری، پشت‌‌اش را خالی کرده و او را تا پای مرگ کشانده است. او هیچ دوست نزدیکی ندارد و تنها همدم‌اش اسلحه‌ی لوگری است که با لمس آن در جیب‌اش اطمینان خاطر پیدا می‌کند.

پارکر روحیاتی دارد که از اغلب کلیشه‌های قهرمانیِ تریلر متمایزش می‌کند. او شرّ مطلق را نمایندگی می‌کند و هیچ چارچوب ارزشی یا اخلاقی تعریف‌شده‌ای ندارد. انتقام‌جویی که در برابر جنایاتی که بر او روا داشته‌اند، دست به جنایاتی به مراتب بزرگ‌تر می‌زند و از قربانی کردن افراد بی‌گناه هم ابایی ندارد؛ چنان‌که وقتی در مکانی عمومی مثل کافه یا بانک وارد درگیری می‌شود، بی‌محابا همگان را آماج گلوله‌های لوگر خود قرار می‌دهد. در وجود پارکر هیچ شکلی از همدلی نیست و می‌تواند در کمال خونسردی از کنار دشوارترین صحنه‌های عاطفی بگذرد و هیچ تأثیری نپذیرد؛ همانند موقعی که فروپاشی روانی همسرش را می‌بیند و با خشونت خود به آن دامن می‌زند. این مسأله می‌تواند همذات‌پنداری مخاطب را به تعویق بیاندازد، زیرا پارکر علیرغم همتایان بسیارش در فیلم‌های نوآر و تریلر، همچون همفری بوگارت و آلن دولون، سویه‌ی روشن چندانی برای جذب مخاطبان‌اش ندارد.

تنها نکته‌ای که ضدقهرمان رمان «شکارچی» را برای مخاطب جذاب و قابل ‌پیگیری کند، جامعه‌ای است که زیست او در آن شکل گرفته است. جنگلی بی‌قاعده و خالی از اخلاق که به بی‌پروایی و عصیان‌گری همگانی دامن می‌زند. جایی که در آن اگر دندان تیزی برای دریدن نداشته باشی بی‌شک دریده خواهی شد. زنجیره‌ی شرارتی که پارکر را در خود محصور کرده، متشکل از آدم‌هایی است که از روابط انسانی چیزی جز آسیب‌رساندن و از میان‌برداشتن نمی‌دانند. همگی آن‌ها در چرخه‌ی معیوب ارتباطاتی گرفتار آمده‌اند که از آن جز خشونت و جنایت دستاوردی نمی‌توان جُست. در چنین آشفته‌بازاری ضدقهرمان داستان ناگزیر از جنگی خشن، بی‌امان و پایان‌ناپذیر است. به همین خاطر است که در انتهای هر ماجرا نمی‌توان سرانجامی برای این شخصیت عاصی و ناآرام متصور شد. او مدام از کابوسی به کابوس دیگر پا می‌گذارد و تعلیقی ابدی برای قصه‌هایش رقم می‌زند. در یک کلام جهان پیرامونی پارکر آن‌قدر انباشته از قساوت است که می‌توان در جایی از این مبارزه‌ی تن به تن، اما نابرابر به او فرصتی برای همراهی داد.

این یادداشت در روزنامه سازندگی منتشر شده است.

سفری به وسعت همه‌ی تاریخ /یادداشتی بر «سقاها» عتیق رحیمی

عتیق رحیمی شاید بیش از همه‌ی آثارش با رمان «سنگ صبور» و جایزه‌ی گنکوری که به خاطر آن در سال ۲۰۰۸ برنده شد و فیلمی که بر اساس آن ساخت، در ذهن مخاطبان جا باز کرده باشد...

«سقاها»

نوشته: عتیق رحیمی

ترجمه: بنفشه فریس‌آبادی

ناشر: چشمه، چاپ اول 1400

231 صفحه، 78000 تومان

***

عتیق رحیمی شاید بیش از همه‌ی آثارش با رمان «سنگ صبور» و جایزه‌ی گنکوری که به خاطر آن در سال 2008 برنده شد و فیلمی که بر اساس آن ساخت، در ذهن مخاطبان جا باز کرده باشد. اما این مسیر حرفه‌ای پیش از این‌ها با «خاکستر و خاک» آغاز شده و با «هزار خانه خواب و هراس» پی گرفته شده بود. داستان‌هایی که دغدغه‌ی این نویسنده را درباره‌ی انسان گرفتار جنگ، آوارگی و مهاجرت آشکار می‌سازند و سبک روایی متمایز او را منعکس می‌کنند. سبکی که بر چالش‌های ذهنی شخصیت‌هایش متکی است و او هرچه در این‌ وادی پیش‌تر رفته، این شکل از داستان‌پردازی را در آثارش قوام‌ و ثبات بیش‌تری داده است. عتیق رحیمی در «سقاها»، هزارتوی ذهن شخصیت‌هایش را به‌گونه‌ای جامع‌تر به نمایش می‌گذارد و ابعاد روانشناختی و تاریخی‌شان را عیان‌تر می‌سازد.

در رمان «سقاها» فرو ریختن دو مجسمه‌ی بودا در بامیان افغانستان دستمایه و مبدأ روایت سلسله وقایعی است که اکنون و گذشته را به هم پیوند می‌دهند. در ابتدای راه، بیدار شدن زودهنگام سحرگاهی دو شخصیت اصلی داستان، گویی پریدن از همان کابوسی است که با انفجار مجسمه‌ها آغاز شده است. از همین‌جاست که ثبات و قرارشان به هم می‌ریزد و سفری پرپیچ‌وخم برای‌شان رقم می‌خورد؛ سفری که عمدتاً در ذهن و با گشت و گذار در گذشته صورت می‌گیرد. انگار قهرمانانِ داستان خود را در این گذشته جا گذاشته‌اند و با احساس گمگشتگی حاصل از جنگ و آثار برگشت‌ناپذیر آن، خو گرفته‌اند. اما حالا این گم شدن خلأ بزرگی در زندگی‌شان ساخته است، به‌گونه‌ای که همه چیزشان را معطوف به واکاوی گذشته و جست‌وجوی خویش در آن می‌بینند. از این‌روست که بعد از مدت‌ها کابوس و به هم بافتنِ رؤیا، به نقطه‌ای می‌رسند که باید به دل تمامی آن‌چه طی سال‌ها از سر گذرانده‌اند نقبی بزنند تا نشانی آشنا بیابند و آن هویت گمشده را دوباره احیا کنند.

رمان در دو خط روایی متفاوت پیش می‌رود که فصل‌ها را یکی در میان به خود اختصاص داده‌اند؛ در یکی تُم، شخصیت کلیدی ماجراها و در دیگری یوسف محور وقایع است. نقطه‌ی عزیمت هر دو شخصیت بستری است که به جای آن‌که محل امن و آرام باشد، کانون تشویش و کابوس است. آن‌ها شب‌های بسیاری را به تب‌وتاب و التهاب در رختخواب گذرانده‌اند و اغلب روی آسایش در آن ندیده‌اند. یکی از آن‌ها در تبعیدی خودخواسته این ناملایمات را تحمل می‌کند و دیگری در دل زادگاهش عذاب می‌کشد. خانه، زن و خاک برای هر دوی آن‌ها مفاهیمی پرچالش‌اند. یکی از آن‌ها به دشواری می‌تواند زنی را که سال‌ها با او زیسته تاب آورد و دیگری اگرچه محبوب را در کنار خود دارد اما توان ابراز احساسش را به او پیدا نمی‌کند. هر دو غرق در ترس و تردید راهی پرآشوب را پیش گرفته‌اند و مدام میان رفتن و ماندن دست و پا می‌زنند.

اولین فصل رمان با روایت تُم آغاز می‌شود؛ تُم همان تمیم است که روزگاری از زادگاهش در افغانستان به فرانسه کوچ کرده و با هر بخشی از اکسسوار خانه به مقطعی از گذشته پرت می‌شود. برای نمونه تابلوی «بازتولید ممنوع» رنه ماگریت او را به روزهایی می‌برد که تازه پا به فرانسه گذاشته بود و ناگزیر بود برای پیگیری رشته‌ی حرفه‌ای‌اش مدتی را در کارگاهی در حومه‌ی پاریس بگذراند. تابلو برای او پرسش‌های هویتی پیش می‌آورد که ناگزیر از یافتن پاسخی برای آن‌هاست. به همین‌ خاطر است که راهی را پیش می‌گیرد تا طی سفری به گذشته‌های دور، خودش را در میان انبوهی از اتفاقات پیدا کند. در این میان، مواجهه با احساسات فروخورده و حرف‌های نگفته است که اهمیت می‌یابد. برای تُم گذراندن این مسیر اجتناب‌ناپذیر است؛ مسیری که به او کمک خواهد کرد که چندپارگی شخصیتی‌اش را بشناسد و آرام بگیرد.

اما بخش دوم روایت کتاب به یوسف اختصاص دارد. مردی که در کابل و در مرکز ناآرامی‌ها و در دل جنگ به مرور و مکاشفه در خویشتن می‌پردازد. او مسؤولیت‌های سنگینی بر دوش می‌کشد که کوتاهی از آن‌ها عواقب سختی برایش به همراه دارد؛ هم سقاست و مسؤول رساندن آب به هم‌کیشان‌اش و هم موظف است از زن برادرش مراقبت کند. سر باز زدن از هرکدام از این وظایف، مجازاتی کمرشکن برایش رقم خواهد زد. اگر آب را به‌موقع به ملا و مسجد نرساند، شلاق می‌خورد و اگر زن برادرش را رها کند، از زیر بار عذاب وجدان بیرون نخواهد آمد. شیرین، زنی است که به او سپرده شده و زیبایی‌اش مدام یوسف را برمی‌انگیزد. او در تبِ دلبستگی به این زن می‌سوزد، اما تابوها و قوانین سخت اجازه‌ی ابراز احساسش را به او نمی‌دهد. برادرش مدت‌هاست که رفته و خبری از او نیست و یوسف مدام با چالش خیانت در امانت، دست‌وپنجه نرم می‌کند.

رمان «سقاها» سیروسلوکی برای یافتن خویش است و قهرمانان آن چاره‌ای جز پیمودن راهی دراز در زمان ندارند. آن‌ها برای شناخت خود، سفری به وسعت همه‌ی تاریخ در پیش دارند و انفجار مجسمه‌های بودا گویی راهی تمثیلی برای این مکاشفه باز می‌کند. تخریب این آثار تاریخی که بخشی از هویت این سرزمین را می‌سازد، بر ابعاد مختلف شخصیتیِ این آدم‌ها نیز تأثیر می‌گذارد و آن‌ها را برای حل معماهای هویت‌شناسانه، در دل دریایی توفانی می‌اندازد. معماهایی که در فضای ناامن جنگ و سیطره‌ی طالبان بر تمام شؤون زندگی، بغرنج‌تر نیز به نظر می‌آیند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

غربت در خانه /یادداشتی بر کتاب «برسد به دست گمشده‌ها» مژده الفت

یادداشتی بر کتاب «برسد به دست گمشده‌ها» نوشته مژده الفت، نشر هیلا، 1400

غربت در خانه

رضا فکری

«برسد به دست گمشده‌ها» دومین اثر داستانی مژده الفت مترجم زبان ترکی و داستان‌نویس است که از سوی نشر هیلا منتشر شده اســت. کتاب، قصه‌ی انسان‌هایی است که اگرچه به‌ظاهر در زادگاه خود آرام گرفته‌اند اما درنهایت ناگزیر از کوچ‌اند. «غربت» همیشه جایی در کمینِ آن‌هاست و روزی می‌رسد که باید خانه‌های خود را که از خاطره، اثاثیه و همه‌ی بوهای آشنا انباشته شده، رها کنند و به سفری بی‌بازگشت تن دهند.

در آغاز رمان، «غربت» در سرزمینی بیگانه و در شکل کلیشه‌ایِ خود به نمایش درمی‌آید، اما هرچه داستان پیش‌ می‌رود گونه‌های دیگری از آن را هم می‌توان دید. راوی داستان مدام در تکاپوست تا شواهدی متقن و انکارناپذیر از انواع غربتی را که تجربه کرده، ارائه دهد و از این رمان سفری مکاشفه‌ای برای تبیین مسأله‌اش بسازد. از پیشانی کتاب گرفته تا پیش‌درآمد هر فصل و تک‌تک خاطراتی که با جزئیات بسیار روایت می‌شوند، همگی در خدمت ساختن تصویری از غربت‌اند تا تنهایی و بی‌پناهی انسان امروزی به اثبات برسد.

مهاجران غیرقانونی که زیر گونی‌های ذرت پنهان شده‌اند، اولین صحنه از سفر پرنشیب‌وفراز این داستان را می‌سازد. جایی که آدم‌ها هراسان از دستگیری و بازگردانده شدن، خشک و ساکت در گوشه‌ای پناه گرفته‌اند و راه به سوی چشم‌اندازی نه‌چندان روشن می‌سپارند. بریدن دست یکی از شخصیت‌ها و وحشتی که از این اتفاق بر آن جمع کوچک حاکم می‌شود، اولین نشانه از احساس ناامنی عمیقی است که مسافران همواره نسبت به سرزمین مقصد دارند. در منزلگاه‌های آغازین این ترس با حضور آدم‌پران‌ها و جو سنگینی که آن‌ها از برخورد نیروهای امنیتی برای مسافران ترسیم می‌کنند، تشدید می‌شود.

با پیشرفت قصه، این موقعیت‌های خطیر و پیش‌بینی‌ناپذیر، اغلب به آرامش ختم می‌شوند و به نوعی خاک غریبه ایمن‌تر از موطن مادری به چشم می‌آید. اویکو و ایلهان‌بیک از جمله آدم‌های این سرزمین بیگانه‌اند که چندان نشانی از غربت را تداعی نمی‌کنند و با آغوش باز از دلتنگی مهاجران می‌کاهند. شهر نیز با کوچه‌ و بازار و کافه‌ها و سینماهای آشنایش پذیرای آن‌هاست. به‌نظر می‌رسد غربت جایی درون خود آدم‌ها ریشه دارد و چندان مابه‌ازای بیرونی برایش نمی‌توان یافت.

با سکنی گزیدن در مکان جدید، مسأله شکل تازه‌ای پیدا می‌کند و میزبانان، نوع دیگری از غربت را روایت می‌کنند. آن‌ها قصه‌ی یونانی‌هایی را می‌گویند که در جریان مخاصمات ترکیه بر سر قبرس، ملزم به ترک این دیار شده‌اند. این مهاجرت گریزناپذیر در قیاسی نظیربه‌نظیر با آن‌چه مسافران این رمان در خاک مادری خود تجربه کرده‌اند، قرار می‌گیرد. آدم‌هایی که در کودکی یا نوجوانی، خالی شدن خانه‌ها را از سکنه دیده‌اند. بسیاری در همان دوره جلای وطن کرده‌اند و برای برخی سال‌ها طول کشیده تا به این نتیجه برسند که ماندن برای بازیابی آن‌چه از دست رفته و ترمیم آن‌چه آسیب دیده، بی‌فایده است.

اما چهره‌ی غربت در کرمانشاه که زادگاه راوی است، نوع دیگری از گم‌گشتگی را نشان می‌دهد که به مراتب آسیب‌های عمیق‌تری بر روح به‌جاگذاشته‌اند. گذشته‌ای که بیش از هر چیز در آن جنگ و عواقب دامن‌گیر هشت‌ساله‌اش برجسته شده است. درواقع مهاجرت کنونی این زخم‌های کهنه را باز می‌کند و درک تازه‌ای از غربت به‌دست می‌دهد که همانا بیگانگی در زادبوم خویش است. براین‌اساس، قهرمان داستان در هر جای جهان که باشد عزم نوشتن نامه‌ای برای گمشدگانی همانند خود را دارد؛ چراکه غربتْ او را در خانه‌ی سال‌ها زیسته‌اش هم رها نمی‌کند و عنصری جدایی‌ناپذیر از هستی‌اش شده است.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز پنج‌شنبه 24 شهریور 1401 منتشر شده است.

رقابت میان مرگ و زندگی /یادداشتی بر «کودک ابدی»؛ فیلیپ فورست

فیلیپ فورست، متولد ۱۹۶۲، نویسنده و منتقد ادبی و هنری فرانسوی است که جستارهای بسیاری در زمینه‌ی ادبیات و هنر کلاسیک و نیز آوانگارد در کارنامه‌ی خود دارد. سال‌های تحقیق و تدریس او در زمینه‌ی شعر که دامنه‌ای گسترده از آمریکا تا شرق دور را در بر گرفته، به نگاهش در رمان‌نویسی نیز رنگ و بویی شاعرانه بخشیده است...

«کودک ابدی»

نوشته: فیلیپ فورست

ترجمه: مرضیه کردبچه

ناشر: ققنوس؛ چاپ اول 1401

335 صفحه، 85000 تومان

***

رضا فکری

فیلیپ فورست، متولد 1962، نویسنده و منتقد ادبی و هنری فرانسوی است که جستارهای بسیاری در زمینه‌ی ادبیات و هنر کلاسیک و نیز آوانگارد در کارنامه‌ی خود دارد. سال‌های تحقیق و تدریس او در زمینه‌ی شعر که دامنه‌ای گسترده از آمریکا تا شرق دور را در بر گرفته، به نگاهش در رمان‌نویسی نیز رنگ و بویی شاعرانه بخشیده است. حاصل تلاشش در عرصه‌ی داستان، انتشار پنج کتاب بوده که شاخص‌ترین آن‌ها «کودک ابدی» و «ساریناگارا»، به زبان‌های مختلف ترجمه شده و جوایز ادبی فمینا و دسامبر را از آن خود کرده‌اند. هر دوی این رمان‌ها، از منظری شاعرانه به ستایش زندگی می‌پردازند. فورست در نوشتن آن‌ها، تحت تأثیر سه چهره‌ی مهم ادبی و هنری ژاپنی بوده است؛ شاعری به نام کوبایاشی ایسا که از بزرگ‌ترین هایکوسرایان قرن نوزدهم به شمار می‌آید، رمان‌نویسی به نام ناتسومه سوسه‌کی که از بنیانگذاران ادبیات مدرن ژاپنی است و یاماهاتا یوسوکه، عکاسی که تأثیربرانگیزترین تصاویر را از بمباران ناکازاکی به جهان نشان داد. علاوه بر این‌ها فورست از اشعار دانته تا شعرای معاصر انگلستان نیز در رمان‌هایش و به ویژه در «کودک ابدی» که به تازگی به فارسی ترجمه شده، بهره گرفته است.

رمان «کودک ابدی» روایتی از ماه‌های آخر زندگی دختربچه‌ای به نام پولین است که به سرطان مبتلاست. داستان از منظر پدر این کودک پیش می‌رود که به شخصیت خودِ نویسنده بسیار نزدیک است و او به نوعی تجاربش را از بیماری صعب‌العلاج دخترش، در قالب تصاویری داستانی عرضه کرده است. نویسنده می‌کوشد از ابعاد متفاوتی به جدال میان مرگ و زندگی بپردازد؛ گاهی دوربین روایتش را به دخترک نزدیک می‌کند و از چشم کودکی رنجور به دنیا می‌نگرد و گاهی از نگاه پدر، مادر، تیم پزشکی، هم‌اتاقی‌ها و دوستانش به مسأله وارد می‌شود. راوی اما همواره همان پدر نگرانی است که در پس انعکاس نظر اطرافیان، هم به بیان دیدگاه‌های خود از هر آن‌چه با بیماری دخترش در ارتباط است می‌پردازد و هم تنش‌های حل‌ناشدنی خود را می‌پوشاند.

آغاز داستان با روزهای خوش سفر به دل جنگل و کوه همراه است، جایی که لحظه‌های رؤیایی را برای پولین و پدر و مادرش رقم می‌زند. اما شروعی که برای دخترک تصویر می‌شود، وعده‌ی روزهای دشوار را نیز می‌دهد. اشاره به ابتدای داستان پیتر پَن نیز به همین خاطر است: «همه‌ی بچه‌ها بزرگ می‌شوند، مگر یکی.» و همین‌جاست که نویسنده به دوسالگی انسان نگاهی متناقض پیدا می‌کند. دوسالگی در این‌جا آغازِ پایان است و گویی از همین نقطه است که مرگ همپای زندگی پیش می‌آید و رشد می‌کند و گاهی در این رقابت تنگاتنگ جلوتر می‌ایستد. در واقع نقطه‌ی پایان از همان آغاز راه ترسیم می‌شود و مرگ و زندگی در نسبتی بسیار نزدیک به هم قرار گرفته‌اند.

پولین در این سفر حکم شاهزاده‌ای را دارد که باید تمامی قصه‌های فانتزی را تجربه کند و از انواع بازی‌ها سر ذوق بیاید. او به سودای تماشای برف به سرزمینی سردسیر آمده و منظره‌های سفیدپوش هیجان‌زده‌اش می‌کند. پدر از این رضایت خاطرِ دخترش سرخوش است و مدام درصدد پیداکردن بهانه‌های بیش‌تری برای حفظ آن است. گشت‌وگذار در طبیعتی که نشانی از شلوغی و آلودگی شهر ندارد و از جمعیت تهی است، خواندن کتاب‌هایی که لذتی بی‌ حدوحصر می‌بخشد و فرو رفتن در عالم خیال، سفر تفریحی آن‌ها را رنگی متفاوت می‌بخشد و معنایی دیگرگونه از گذر زمان در ذهن‌شان می‌سازد. اواخر سال است و پولین شادیِ روزهای کریسمس را نیز در این سفر پرخاطره تجربه می‌کند. حتی لحظه‌ای خالی از قصه و بازی نمی‌توان در این گردش طولانی برای دخترک متصور شد. اما گویی در پس همین خنده‌های صمیمانه، تلخی بزرگی نهفته که مترصد بازگشت آن‌ها از سفر است تا خودش را نشان دهد.

روزهای شروع التهاب بلافاصله پس از سفر به نمایش در می‌آیند و پولین را از سرزمین رؤیایی‌اش به تخت بیمارستان می‌کشانند. دخترک با تشخیص عفونت استخوانی بستری می‌شود. فضای بیمارستان به نظر خشن و سرد است و هیچ نشانی از عطوفت و ملایمت در آن نیست. بخش ارتوپدی از این نظر سرآمد است و بیمارها هر یک به نوعی به تخت و صندلی چرخدار بسته شده‌اند. روند ترمیم زخم‌ها و شکستگی‌هایشان کند است و بخشی از اعضاء شکل سابق خود را ندارند. هیچ کس با قدم‌های تند راه نمی‌رود و دویدن این‌جا به حسرتی ابدی تبدیل شده است. آدم‌ها در رنجی گرفتارند که گویی انتهایی برای آن نمی‌توان تصور کرد و پولین ناگزیر به ماندن در چنین فضایی است.

اما آن‌چه تجربه‌ی چنین سفر پر فراز و نشیبی را در این رمان متفاوت می‌سازد، تلاشی است که پدر و مادر پولین می‌کنند تا او را به درکی روشن و منحصر به ‌فرد از مفهوم زندگی و مرگ برسانند. پدر برای عبور دخترش از این تلاطم و رساندنش به نقطه‌ی تعادل از داستان‌ها و اشعار مختلفی بهره می‌گیرد، به تاریخ نقب می‌زند، از تجارب چهره‌های ادبی و هنری کلاسیک و مدرن درباره‌ی زندگی و مرگ می‌گوید و رمان و شعر و کمیک استریپ به پولین می‌دهد و حتی می‌کوشد او را به فهم متمایزی از زمان برساند. دخترک تازه به مدرسه وارد شده و هنوز شاید نتواند این حجم از مطلب را به ذهن بسپارد و بفهمد، اما روایت پدر از این مفاهیم پیچیده، چنان با خیال و قصه و نقش و نگار درآمیخته که دختر کوچکش را مشتاق شنیدن می‌کند؛ تنها تدبیری که می‌تواند این راه طاقت‌فرسا را اندکی تحمل‌پذیر کند.

این یادداشت در سایت الف کتاب منتشر شده است.

پست‌وبلندِ اقتباس از رمان‌‌های فارسی /در اهمیتِ اقتباس در سینما

پست‌وبلندِ اقتباس از رمان‌‌های فارسی

رضا فکری

اقتباس از آثار ادبی هرچند عمری به اندازه خودِ سینما در ایران دارد، اما کم‌تر به‌عنوان یک «امکان» از آن بهره گرفته شده است. انتشارِ خبرِ اقتباس از دو رمانِ «نیمه غایبِ» حسین سناپور و «سرخِ سفیدِ» مهدی یزادنی‌خرم، بار دیگر نگاه‌ها را به سمت رویکرد اقتباسی در روایت سینمایی سوق داد؛ رویکردی که در سال‌های اخیر با دو سریال «زخم کاری» و «یاغی» که برگرفته از دو رمان «بیست زخم کاریِ» محمود حسینی‌زاد و «سالتو»ی مهدی افروزمنش بوده‌اند، مورد توجه واقع شد؛ دو سریالی که با استقبال چشمگیر مخاطبان و منتقدان همراه شدند.

«زخم کاری» پس از «دایی‌جان ناپلئون»، اثر ایرج پزشکراد، دومین رمان فارسی است که از آن سریال ساخته شده است. سریال «دایی‌جان ناپلئون» به‌عنوان یکی از محبوب‌ترین سریال‌‌های ایرانی، در فروش و اقبال به رمان نیز تاثیرگذار بود. از این همین رو شاید بتوان گفت این دو مدیا، در موفقیتِ هم سهیم هستند و کارگردان و رمان‌نویس هر دو از فرآیند اقتباس بهره می‌برند.

اما اقتباس همیشه فرآیند رضایت‌بخشِ دوطرفه نبوده است! از آثار اقتباس‌شده پیش از انقلاب، صادق چوبک، محمود دولت‌آبادی و احمد محمود از روند فیلم‌های ساخته‌شده از آثارشان راضی نبودند؛ تا جایی‌که در مقابل فیلمسازان موضع گرفتند و اعتراض کردند. هرچند فیلم «تنگسیر» در دیده‌شدن رمانی که از آن برآمده بود نقش برجسته‌ای داشت، اما چوبک به‌ شدت از روند تبدیل متن به تصویر ابراز نارضایتی کرد. در مقابل، می‌توان به نویسندگانی همچون غلامحسین ساعدی و هوشنگ گلشیری اشاره کرد که اقتباس از آثارشان را رضایت‌بخش توصیف می‌کردند. پس از انقلاب نیز برداشت از آثار داستان‌نویسانی مانند جعفر مدرس‌صادقی و هوشنگ مرادی‌کرمانی با موفقیت و رضایت هر دو مؤلف ادبی و سینمایی آن همراه بود. «گاوخونی» با وجود ذهن‌محوری‌اش در انتقال معنای اثر عملکرد قابل‌قبولی داشت و «قصه‌های مجید» نیز از نمونه‌های پراقبال در اقتباس تلویزیونی بود که به فروش کتاب نیز کمک شایانی کرد.

اما سنت اقتباس برای چند دهه‌ای از مرکز توجه فیلمسازان ایرانی فاصله گرفت تا این‌که با ساخت سریال‌های «زخم کاری» و «یاغی» دوباره احیا شد. رمان «بیست زخم کاری» اولین رمان محمود حسینی‌زاد بود که بعد از ده‌سال خاک خوردن در وزارت ارشاد، نهایتاً درسال 96 مجوز گرفت و از سوی نشر چشمه منتشر شد و تا به امروز چهار بار تجدید چاپ شده است. اقتباس از این رمان به کارگردانی محمدحسین مهدویان در 15 قسمت صورت گرفت که پربیننده‌ترین مجموعه شبکه نمایش خانگی در سال 1400 شد و در بیست‌ویکمین دوره جشن حافظ کاندیدای هفت بخش و برنده چهار جایزه از جمله جایزه بهترین مجموعه درام تلویزیونی شد.

با وجود استقبال در هر دو مدیوم رمان و سریال، اقتباسِ «زخم کاری» رضایت چندانی برای نویسنده‌اش به همراه نداشت. در ساخت این مجموعه تلویزیونی مواردی وجود دارد که نیاز به مفاهمه‌ی گسترده‌تری میان نویسنده و فیلمساز داشته است. حسینی‌زاد در «بیست زخم کاری»، تراژدی «مکبث» را در دنیایی امروزی بازمی‌سازد و نظامی از روابط مبتنی بر فساد را در رمانش سازمان می‌دهد. مالک مالکی در رأس این سیستم، نماد مفسدان قدرقدرتی است که کسی توان مقابله با آن‌ها را ندارد. مالکی و سمیرا، مکبث و لیدی مکبثِ این دنیای مافیایی‌اند که با توسل به قتل، خیانت و فریب موانعی همچون ریزآبادی را، که معادل شاه دانکن است از میان برمی‌دارند و خود به نوک قله‌ قدرت ‌و ‌ثروت برآمده از این فساد می‌رسند.

در اقتباس از این رمان، کم‌وبیش همان خط‌ روایی با همان شخصیت‌ها دنبال می‌شود. در این‌جا البته به‌تصویرکشیدن عناصر میانیِ مافیا مد نظر است که فساد و رانت‌خواری نهایتاً به‌ شکل دست نامریی انتقام طبیعت برمی‌آید و به زیرشان می‌کشد. ریتم و تمپوی سریال به همان سرعتی است که در رمان مشاهده می‌شود. این مسأله به ماهیت خودِ داستان نیز باز می‌گردد که ماجراهایش، نوع روایت و نظرگاه دوربین‌وارش، وجه تصویری تمام‌عیاری به این فیلمنامه‌ اقتباسی می‌بخشد.

پس از «زخم کاری»، نگاه‌ها به‌سمت اقتباس‌های ادبی بیش‌تری رفت. سریال «یاغی» سومین تجربه‌ی تلویزیونی از این نوع در ایران است که در سال 1401 از روی رمان «سالتو» ساخته شد و با استقبال مخاطبان و منتقدان مواجه شد. این رمان دومین اثر مهدی افروزمنش است که در سال 95 توسط نشر چشمه منتشر شد و تا پیش از ساخت سریال، هفت ‌بار تجدید چاپ شده بود و اکنون به چاپ چهاردهم رسیده است.

در رمان «سالتو» شخصیتی به‌نام سیاوش حضور دارد که عاشق کُشتی است. نوجوانی متعلق به محله‌ای پشت‌ خط که جزیره نام‌گرفته ‌است. نادر که خود سرکرده‌ یک گروه مافیایی است، سیاوش را به‌عنوان یک استعداد کشف می‌کند و از او در باند قاچاق بهره می‌گیرد. سیاوش که وضعیت خانوادگی و اقتصادی نابه‌سامانی دارد، خیلی زود جذب این سیستم می‌شود؛ او پیش از این نیز برای داوود‌لجن از همین ‌دست کارها، اما به‌شکلی خرده‌تر انجام می‌داده است.

در سریال «یاغی»، شخصیت‌ها از همان طبقه‌ اجتماعی کتاب سر برآورده‌اند و در پی احقاق سهم خود از دنیا، به قاچاق و خیانت و دزدی متوسل می‌شوند؛ هرچند جاویدِ سریال دقیقاً به همان راهی که سیاوشِ رمان رهسپار است، نمی‌رود. کُشتی پشت دنیایی از وقایع و مناسبات محو می‌شود و دیگر به‌عنوان ابزار قدرت و اهرم فشار قهرمان داستان مورد بهره‌برداری قرار نمی‌گیرد. قصه در این‌جا در انحصار سیاوش و جهانش نیست، بلکه متعلق به همه‌ آدم‌های درگیر در این شبکه‌ بزرگ فساد است. گویی کارگردان از فضای ذهن‌محورِ «سالتو» فاصله گرفته تا ریتم و تمپوی پرشتاب‌تری به اثرش ببخشد. اگرچه در بسیاری از دوراهی‌ها و بحران‌های «یاغی»، این افتِ ریتم، دامن سریال را نیز می‌گیرد تا جایی‌که گاه یک قسمت کامل از سریال به تردیدهای شخصیت جاوید و خیابان‌گردی‌های او می‌گذرد.

دو تجربه‌ «زخم کاری» و «یاغی» نشان داد که اقتباس برحسب این‌که به عناصر اصلی متن متعهد باشد یا برداشتی آزاد از آن ارائه کند، می‌تواند نتایج متفاوتی به‌دست دهد و در این‌میان شیوه‌ نویسنده در روایت نیز نقشی اساسی دارد. نگاهی به تاریخچه‌ اقتباس سینمایی در غرب، اهمیت نکته‌ دیگری را نیز نمایان می‌کند؛ این‌که بهره‌گیری از حضور و همفکری مداوم رمان‌نویس در تیم فیلمنامه‌نویسی، تا چه اندازه می‌تواند در حفظ عناصر حیاتی متن‌ مؤثر باشد. روشی از اقتباس که با ماهیت مشارکت جمعی هنر سینما نیز سازگارتر است و اگر در صنعت فیلمسازی ایرانی جدی‌تر گرفته شود، آثار بلوغ‌یافته‌تری را می‌توان شاهد بود؛ نگاهی عاری از سویه‌های ایدئولوژیک که می‌تواند رویکرد درست اقتباس از آثار ادبی کلاسیک و مدرن فارسی را احیا کند و از داستان‌های شاهنامه تا رمان‌های بزرگ معاصر -«همسایه‌ها»، «سووشون»، «چشم‌هایش»، «کلیدر»، خانه ادریسی‌ها»، «زمین سوخته» و...- فارغ از مرزبندی‌ها و موضع‌گیری‌های تفکری خاص، در ساخت فیلم و سریال بهره بگیرد.

این یادداشت در روزنامه‌ی سازندگی روز چهارشنبه 9 شهریور 1401 منتشر شده است.

دکتر نون نیم‌قرن پس از کودتا /نگاهی به  کودتای 28مرداد در «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»

دکتر نون نیم‌قرن پس از کودتا

نگاهی به تاثیرات و تاثراتِ کودتای 28 مرداد در رمان «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»

رضا فکری

کودتای 28 مرداد 32 تاثیر ماندگاری بر ادبیات معاصر فارسی گذاشت که تا به امروز نیز می‌توان اثرات آن را دید. «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» اثر تحسین‌شده شهرام رحیمیان، را شاید بتوان از معدود رمان‌‌هایی با محوریت کودتای 28 مرداد دانست که پس از انقلاب (1380، نشر نیلوفر) منتشر شد، اما از سال 83 به محاق رفت؛ رمانی با رویکردی روانشناختی که به تأثیرات این رخداد بر جامعه متمرکز است و با نقب به تلاطمات ذهنـي و چالش‌های درونيِ قهرمان داستان، به واکاوی اوضاع روحي و اجتمـاعي مـردم ايـران حول و پـس از این واقعه‌ تاریخی میپردازد. درواقع تجارب تلخ شخصیت اصلی رمان را می‌توان نمونه‌ای از تلخکامی‌های گسترده‌ اجتماع آن‌ روز ایران به‌شمار آورد. کابوس‌ها، هراسها، تردیدها و عصیان‌هایی که هم دکتر نونِ این قصه را در خود فرو برده و هم جامعه‌ای را به کامِ سرخوردگیِ محض کشانده است.

نظرگاه روایت مدام در نوسان میان دو گونه ذهنیت متفاوت است؛ اولی ‌خود را قربانی شرایط موجود می‌بیند و دیگری خویش را خیانتکار می‌پندارد. این دوپارگی از فروپاشی روانی شخصیت کلیدی داستان حکایت می‌کند که تاب تحمل آن‌چه کودتا پیش رویش گذاشته ندارد. دکتر نون که از نزدیکان دکتر مصدق و از افراد مؤثر در روی کارآمدن اوست، در جریان کودتا دستگیر می‌شود و در زندان تحت فشار قرار می‌گیرد تا مصاحبه‌ای علیه مصدق انجام دهد. پس از سه‌ماه تنش و شکنجه‌ مدام، او که با ارادتی عمیق قول وفاداری به مصدق داده، حاضر به مصاحبه نمی‌شود. هرچند درنهایت با شنیدن صدای ضجه‌ زنش که بیم آن می‌رود مورد تعرض قرار گیرد، از پا درمی‌آید و به مصاحبه تن می‌دهد؛ از این نقطه به بعد است که کابوس‌ها در زندگی او سربرمی‌آورند.

مماشات دکتر نون، در نقطه‌ مقابل مقاومت دکتر فاطمی قرار داده می‌شود؛ قیاسی که زمینه‌ساز سرشکستگی و احساس‌گناه قهرمان داستان را فراهم می‌آورد. او با حاکمیت همراهی کرده تا زن محبوبش را نجات دهد و حالا لحظه‌ای از سرزنش و محاکمه‌ خود دست برنمی‌دارد. شبح مصدق همواره با اوست و بی‌کفایتی‌اش را در انجام رسالت اجتماعی‌اش خاطرنشان می‌کند. درعین‌حال با این پرسش نیز دست‌وپنجه نرم می‌کند که اگر مقاومت می‌کرد چه بلایی بر سر زنش می‌آمد؟

دکتر نون پس از 28مرداد دیگر هرگز روی زندگی عادی را نمی‌بیند. او نمادی تمام‌عیار از خسران و یأس جامعه‌ی برآمده از کودتا است و سنگینیِ بارِ این شکست را تنها با پناه‌بردن به الکل بر خود هموار می‌کند. این زخم حتی با نامه‌ مصدق که کودتا را شرایط خاص و عمل دکتر نون را جسورانه توصیف کرده، بهبود نمی‌یابد. تلاش‌های ملک‌تاج، همسر دکتر نون نیز برای بازگرداندنش به رویه‌ معمول زندگی به جایی نمی‌رسد. این سطح از حمایت‌گری، وضعیت ذهنی دکتر نون را حتی بغرنج‌تر می‌کند. ملک‌تاج برای او تجسم وفاداری است و حضور وفادارانه‌اش، یادآور همان عهدی است که با مصدق بسته و به آن پایبند نمانده است.

آنچه بن‌مایه‌ کلیدی رمان را در سایه‌ انعکاس وقایع کودتا و توفان پس از آن می‌سازد، تصمیم‌گیری در برهه‌ای تاریخی است. قهرمان داستان در تبیین این مسأله از معنای تحت‌اللفظی «تصمیم» بهره می‌گیرد و معنای «کرشدن» را از آن بیرون می‌کشد. کرشدنی که انسان در آن هزینه‌ها و عواقب هر تصمیمی را می‌پذیرد و هیچ صدایی او را مرعوب و متزلزل نمی‌کند. از این منظر، تردید مسأله‌ اصلی جامعه‌ای است که بزنگاه کودتای 28مرداد 32 را از سر می‌گذراند. جامعه‌ای که در مقاطع حساس تاریخی‌اش، قادر به اتخاذ موضعی قاطع و صریح نباشد، ناگزیر در بهت، ناامیدی و خشم فرومی‌رود و دکتر نون تصویری تمام‌نما از فروافتادن در این چرخه‌ معیوب است.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز شنبه 29 مرداد 1401 منتشر شده است.

انعکاس شهر بر هویت انسان /یادداشتی بر کتاب «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» سینا دادخواه

«قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش»

نوشته: سینا دادخواه

نشر چشمه، 1400

 

 ***

رضا فکری

شهر در اغلب آثار سینا دادخواه، یکی از مؤلفه‌های عمده‌ی داستان به شمار می‌آید. شهری که سازوکار علت و معلولی وقایع را شکل می‌دهد و ترکیبی تجزیه‌ناپذیر از آدم‌ها و مکان‌ها می‌سازد. شخصیت‌ها با مظاهری از شهر مانند رستوران، پاساژ، کافه، مجتمع مسکونی، خیابان و میدان‌گاه پیوندی تنگاتنگ دارند و داستان‌های دادخواه به ‌طور معمول عرصه‌ی اثبات این نظریه‌اند که انسان در داستان مدرن، با جلوه‌هایی از همین عناصر زندگی شهری، قابل توصیف و تبیین است. در این میان مکان‌هایی از شهر که معرف نسل یا قشر خاصی از جامعه‌‌اند بیشتر مورد توجه نویسنده بوده است. محله‌هایی که با ساختمان‌ها، خیابان‌ها، فضاهای مختلف تفریحی و فرهنگی‌، هنوز بخشی از مناسک و آداب یک طبقه‌ی اجتماعی را با خود دارد و هویت‌اش را به نوعی مرهون آن است. محله‌هایی همچون امیرآباد، اکباتان و یوسف‌آباد در آثار دادخواه نمونه‌ی چنین مکان‌هایی هستند.

اما دادخواه در کتاب تازه‌اش اشیاء را نیز به مجموعه عناصری که تصویری داستانی از شهر می‌سازند، افزوده است. در «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» اغلب همین اشیاء هستند که به تکمیل قطعات پازلِ زندگی یک شخصیت کمک می‌کنند. آن‌ها می‌توانند دامنه‌ای از اکسسوار یک اتاق تا ابزار و لوازم شخصی را شامل شوند. برای فرزام، شخصیت اصلی این رمانِ کوتاه، هر یک از این وسایل پلی برای تداعی گذشته می‌سازد که اغلب بسیار غنی‌تر و منسجم‌تر از زمان حال رخ می‌نماید. شخصیت‌های کلیدی این داستان عمدتاً در زمان گذشته حضوری پررنگ داشته‌اند و در اکنونِ داستان نیز به میانجیِ اشیاء است که دوباره احضار می‌شوند.

آن‌چه بهانه‌ی به میان کشیدن گذشته‌‌ی پرماجرای داستان را فراهم می‌کند، معمای عکس‌هایی است که از زنی به نام پرتو گرفته شده است که تاریخچه‌ی ارتباطی پرپیچ‌وخمی با فرزام دارد. پرتو پس از مدت‌ها خواهان عکس‌هایی است که خواهرزاده‌ی فرزام، بردیا، از او گرفته و در جایی نگه داشته است. اشاره به همین یک اتفاق در حال حاضر داستان، کافی است تا گذشته‌ای درازدامن پا به قصه باز کند و پرده از روابط زنجیره‌ای و پیچیده‌ی اطرافیان فرزام بردارد. پرتو، فرشته، سیامک، منوچ و پدر و مادر فرزام، هر یک نقشی محوری در زندگی قهرمان داستان دارند. شاهراه گذشته به شاخه‌های فرعی بسیاری تقسیم می‌شود و دهه‌های مختلفی از زندگی فرزام را به بوته‌ی ارزیابی می‌گذارد. هر دوره‌ای با مقتضیات اجتماعی و تحولات سیاسی‌اش نسل فرزام را به نوعی دستخوش تأثیرات خود کرده است. وقایعی که نه فقط در حافظه‌ی فرزام، که در خاطره‌ی جمعی ثبت شده است و با مکان و اشیاء نیز ارتباط بسیار نزدیکی دارد.

اما رویکرد نویسنده در بافتن رشته‌های درهم‌پیچیده از تداعی، به سمت ساختن نماد از یک شیء پیش می‌رود. ماشین ریش‌تراشی که نیازمند تعمیر است و قطعه‌ی خراب‌شده‌اش به‌راحتی پیدا نمی‌شود، از همین گونه اشیاء ‌است که تمامی گذشته‌ی یک شخصیت را زیر سیطره‌ی خود می‌گیرد. هرگاه این شیء در داستان ظهور می‌کند، تمامی ماجراهایی که همراه‌اش رقم خورده به شکلی متفاوت دوباره رخ می‌دهد. گویی ابژه، قدرتی بلامنازع در تغییر مسیر زندگی آدم‌ها دارد و آن‌ها ناگزیر از تن دادن به آن هستند. بار اولی که یک شیء وارد قصه شده، شخصیت اصلی توان مقاومت در برابر تأثیرات‌اش را نداشته است و اکنون که دوباره با آن مواجه می‌شود، همچنان همان تردیدها و بی‌عملی‌ها گریبان‌‌اش را می‌گیرد.

شکاف نسلی نیز در سایه‌ی همین ابژه‌محوری تبیین می‌شود. نسلی که فرزام نمایندگی‌اش می‌کند هویت هر مکان را با اکسسوارش می‌سنجد و برای این تحلیل‌اش چارچوبی مشخص دارد. در مقابل، بردیا که نسل پس از اوست، نمی‌تواند تصویری منسجم و متمرکز از اجسام و مکان‌ها بسازد و هویت از منظر او شکل سیال‌تری دارد. دنیای نسل قبل با ابزارهایی آنالوگ شکل پیدا کرده، در حالی که نسل نو با فن‌آوری‌های دیجیتال خو گرفته است. بنابراین درک آن‌ دو از ابژه نیز کاملاً متفاوت است؛ یکی به‌شدت عینی‌گراست و آن دیگری مدام انتزاعیات را وارد تصویر ذهنی‌اش از محیط پیرامون می‌کند. این اختلاف دیدگاه، در رمان اخیر سینا دادخواه، در هنر عکاسی است که تبلور می‌یابد. آدم‌های داستان می‌کوشند خود را در دنیای عکس‌ها تعریف کنند و فلسفه‌ی زندگی‌شان را در این مدیوم بجویند. عکس‌هایی که به‌مثابه ابژه‌هایی قدرتمند عمل می‌کنند و مکان و آدم‌ها را گرد هم می‌آورند یا از یکدیگر دور می‌سازند. عکس‌هایی که روابط شخصیت‌ها را دستخوش دگرگونی‌های بنیادین و بازگشت‌ناپذیر می‌کنند.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

راوی هدایت /یادداشتی به مناسبت درگذشت م. فرزانه

 

رضا فکری

نشان مصطفی فرزانه را پیش از آن‌که بتوان در عرصه‌ی ادبیات و سینما پی گرفت، باید در میان روشنفکرانی همچون هدایت، علوی و جمال‌زاده جُست؛ انتلکتوئل‌های فرنگ‌دیده‌ای که پس از سیر آفاق و انفس در اروپا و بازگشت به وطن، برای احیای ادبیات آستین بالا زدند. فرزانه که در رده‌ی نسل بعدیِ این نویسندگان قرار می‌گیرد، به نوعی در سیر و سلوک هر سه‌ی این روشنفکران غور می‌کند، اما همنشینی‌اش با هدایت در سال‌های آخر عمر اوست که نقطه‌ی عطفی در مسیر حرفه‌ای‌اش می‌سازد. فرزانه در آغاز راه نویسندگیِ خود، شاهد عینیِ ناکامی‌های هدایت است و همزمان اوضاع نابه‌سامان روزهایی را درک می‌کند که به کودتای 28 مرداد ختم می‌شود. قتل مرتضی کیوان، نویسنده، شاعر و منتقد هم‌عصرش در سال 1333، گویی ضربه‌ای پایانی برای تکمیل حلقه‌ی عصیان فرزانه است و به او دیدگاهی مورخ‌گونه و منتقدانه می‌بخشد.

فرزانه روحی متلاطم در نوشتن دارد. آثار داستانی‌اش از همان ابتدا با موضع‌گیری تند روشنفکران زمانه‌اش مواجه می‌شود و او را وامی‌دارد راه‌اش را از آن کلیشه‌ی مألوف نویسندگان هم‌دوره‌اش جدا سازد. «چاردرد» که در سال 1333 نوشته می‌شود از تیغ نقد احمد فردید در امان نمی‌ماند و پس از نوشتن «ماه‌گرفته» در 1334 است که شور و پویایی حرفه‌ای‌اش را در دنیای سینما پی می‌گیرد. با ساختن فیلم کوتاه «مینیاتورهای ایرانی» در سال 1337، به جشنواره‌ی ونیز راه می‌یابد و سپس با خلق «کورش کبیر» و «زن و حیوان» در سال‌های 1340 و 1341، حضوری چشمگیر در جشنواره‌های اروپایی پیدا می‌کند و نهایتاً موفق به دریافت جایزه لوکارنو برای بهترین فیلم کوتاه می‌شود. اما روح سرکش او بسیار بیش‌تر از این‌ها می‌طلبد. به همین‌خاطر است که دوره‌ای از سرخوردگی و فترت در کار او دیده می‌شود. سانسور و تنش‌های سیاسیِ متعدد نیز در این رکود بی‌تأثیر نیستند. فرزانه برای مدت‌ها ناچار به چاپ شخصی کتاب‌های خود و انتشار پنهانی آن‌هاست و همین موضوع او را به عزلت‌گزینی در اروپا ترغیب می‌کند؛ رویکردی که از هدایت آموخته است.

اما فرزانه انرژی آفرینش اثر را همچنان در خود نگه می‌دارد و سال‌ها بعد آن را در نوشته‌هایش منعکس می‌کند که مهم‌ترین آن‌ها کتاب «آشنایی با صادق هدایت» است. اثری که ابعادی نادیده و ناشنیده از سال‌های پایانی زندگی هدایت را به نمایش می‌گذارد. او مجموعه‌ای از خاطرات و مشاهدات‌اش را روی کاغذ می‌آورد و بر آن است که نشان دهد پشت این شهرت به زعم او ناپسند و بی‌جا، شخصیت حقیقی هدایت چگونه است؟ او در جایی گفته که: «امیدوارم فرزندان گله‌مند ما به بررسی کمبودها و ناشایستگی‌های نسل ما بپردازند.» و به خاطر همین نقد خود و نویسندگان هم‌دوره‌اش است که از منظری متفاوت به سراغ بازنمایی چهره‌ی هدایت می‌رود.

فرزانه در شناساندن هدایت، اگرچه خالی از عواطف و برداشت‌های شخصی نیست، اما در مواقعی هم نقادانه با موضوع برخورد می‌کند. او معتقد است که در زمان حیات هدایت عده‌ی اندکی کتاب‌های او را می‌خواندند و بعد از مرگ اوست که نامش بر سر زبان‌ها می‌افتد و جوان‌ها و آدم‌های معمولی به سراغ کتاب‌های او می‌روند. فرزانه از آشفته‌بازاری که طی دهه‌های پس از مرگ هدایت، گریبان آثارش را می‌گیرد، شاکی است. از این‌که هر کسی  به نوعی درصدد مصادره‌ی هدایت است و مخاطبان ادبیات و روشنفکران هر کدام به نحوی هدایت را در دایره‌ی بسته‌ی مالکیت خود محبوس نگه می‌دارند.

چهره‌ی هدایت در این کتاب در قامت منتقدی تصویر شده که صراحتاً روشنفکران زمان خود را به باد نقد و هجو و تمسخر می‌گیرد و مسیر خود را به‌وضوح از آن‌ها جدا می‌کند. او متفکرین وابسته به نظام‌های مختلف داخلی و خارجی را خوش ندارد و آن‌ها را به سبب نداشتن استقلال از خود می‌راند. فرزانه از نقل صریح صفاتی که هدایت در توصیف چنین روشنفکرانی به‌کار می‌برده، ابایی ندارد، زیرا می‌خواهد آینه‌ای باشد که تصویر هدایت را بی‌کم‌وکاست در اختیار نسل‌های بعدی می‌گذارد. آینه‌ای که سیمای فرزانه را نیز در قامت نویسنده‌ای عاصی، فیلمسازی نوگرا و منتقدی ریزبین بازنمایی می‌کند.

 منتشرشده در روزنامه سازندگی روز شنبه 1 مرداد 1401

پرماجرا و سرشار از معما /یادداشتی بر رمان «رد گردن‌بند بر گردن دوشیزگان» علیرضا شهبازین

 

«رد گردن‌بند بر گردن دوشیزگان» رمانی معمایی است که بر محور روابط انسانی روایت می‌شود و وقایع آن در شهری غرقه در فساد و ناامنی می‌گذرد. علیرضا شهبازین در کتاب پیشین‌اش «شب شاه‌کشان» نیز با همین رویکرد به دل تاریخ زده بود و داستان شاهزاده‌ای هخامنشی را که قربانی دسیسه‌های بی‌شمار می‌شد، زیر ذره‌بین گرفته بود

«رد گردن‌بند بر گردن دوشیزگان»

نوشته‌: علیرضا شهبازین

نشر: چشمه، 1400

223 صفحه، 82000 تومان

 

***

رضا فکری

«رد گردن‌بند بر گردن دوشیزگان» رمانی معمایی است که بر محور روابط انسانی روایت می‌شود و وقایع آن در شهری غرقه در فساد و ناامنی می‌گذرد. علیرضا شهبازین در کتاب پیشین‌اش «شب شاه‌کشان» نیز با همین رویکرد به دل تاریخ زده بود و داستان شاهزاده‌ای هخامنشی را که قربانی دسیسه‌های بی‌شمار می‌شد، زیر ذره‌بین گرفته بود. حوادث رمانِ حاضر اما در دنیایی امروزی می‌گذرد و نویسنده ابعاد پنهان جهانی را به نمایش می‌گذارد که در هر نقطه‌اش ماجرایی هولناک در انتظار انسان‌هاست و در هر گوشه‌اش دامی برای نابودی‌شان پهن شده است. دیستوپیایی که شخصیت‌ها در آن، گریزی از افتادن در سرازیری سرنوشت شوم و محتوم‌شان ندارند. آدم‌هایی که هویت‌شان بازیچه‌ی دست صاحبان قدرت قرار می‌گیرد و بر همین مبنا مسیر زندگی‌شان مدام تغییر می‌کند.

شخصیت اصلی رمان، مهام بهاوند، وکیلی است که تاکنون در پرونده‌ای پیروز نشده و جاه‌طلبی‌های‌اش را با کار در یک دفتر اسناد رسمی به فراموشی سپرده است. آخرین پرونده‌ی وکالت او به زنی که زری نام دارد، مربوط می‌شود. پرونده‌ای که در آن شکستی سنگین رقم می‌خورد و زری پس از طی فرآیند دادرسی اعدام می‌شود. مهام که به این زن علاقه‌مند هم بوده، نه‌تنها در حیطه‌ی دفاعیه‌های حقوقی، بلکه در عرصه‌ی روابط عاطفی هم نتوانسته خود را به او نزدیک کند و ناکامی در دل ناکامی پدید آمده است. صحنه‌ی اعدام زن همچون کابوسی مدام در خواب و بیداری با مهام همراه است و لحظه‌ای او را رها نمی‌کند. وقتی نورا، دوست سال‌های دور مهام با دیداری ناگهانی در دفتر اسناد، ثبات نسبیِ زندگیِ این وکیل مغموم را به هم می‌زند، او دوباره در دام کابوس همیشگی‌اش و یادآوریِ خاطره‌ی مرگ زری می‌افتد:

«یاد آن فاصله‌ی خالی همیشگی در ذهنم افتادم. به نظرم فاصله‌ی مرگ تا آدم هم باید همین‌ اندازه باشد: فاصله‌ی انگشتان یک پای استخوانی که رویش آفتاب‌خورده است و زیرش کمی سفیدتر. پاهایی آویزان که باید با دقت نگاه کنی تا نوسان پاندولی‌شان را، نوسان جنازه‌ای بالای دار را متوجه بشوی؛ پاهایی بالای دمپایی‌های چرک‌تاب سفیدی پنجاه شصت سانتی‌متر پایین‌تر و فضای خالی بین انگشتان پا و دمپایی‌ها، خالی از همه‌چیز.»

اما تصویر اعدام زری در ذهن مهام، گویی بهانه‌ای است برای یادآوری فاجعه‌ای بزرگ‌تر در گذشته‌های دور زندگی او. اتفاقی که با یک بازی ساده در دوره‌ی نوجوانی‌اش شکل گرفته و به اعدام صمیمی‌ترین دوست‌اش ختم شده است. میلاد پسری بوده که برای بردن در این بازی زورآزمایی نوجوانانه، با مردی بدن‌ساز گلاویز می‌شود و او را به قتل می‌رساند و این قضیه به بهای زندگی خودش تمام می‌شود. تصویر مرگ او همواره در کابوس‌های مهام حضوری برجسته دارد، اگرچه که او همواره می‌کوشد این مسأله را کتمان کند. آن‌چه سرخوردگی او را در کار و زندگی رقم می‌زند از همین وقایع تلخ برمی‌آید. حوادثی که توانمندی مهام را به چالش کشیده‌اند و او نتوانسته به شکلی مؤثر در برابرشان بایستد و عزیزترین افراد زندگی‌اش را از دست داده است. حالا مهام خود را مقصر آن اتفاقات می‌بیند و با گذشته نمی‌تواند کنار بیاید. نورا هم از دل همین گذشته‌ی پرآشوب به زمان کنونی زندگی مهام وارد می‌شود و تلاش می‌کند او را دوباره با وقایع آسیب‌زای زندگی‌اش روبه‌رو کند؛  مواجهه‌ای که چندان ساده و بی‌دردسر نیست و مقاومت مهام هم دشوارترش می‌کند.

علاوه بر گذشته، زمان حال داستان نیز پرماجرا و سرشار از معماست. همانند کتاب قبلی شهبازین، در این اثر نیز زنان نقشی کلیدی در چرخش وقایع ایفا می‌کنند. در مرکز هر اتفاق داستانی زنی حضور دارد و هسته‌ی روایت را می‌سازد و با تصمیم‌های اوست که ماجراها سمت و سو پیدا می‌کند. مهام از طریق پرونده‌ی گوهر، دوست صمیمی نورا، وارد زنجیره‌ای پیچ در پیچ از اتفاقات می‌شود که هر یک از آن‌ها را حضور یک زن تکمیل می‌کند. گوهر به خاطر اتهام قتل پدرش دستگیر شده و همسرش طاها مقدم پی‌گیر دفاع حقوقیِ همه‌جانبه از اوست و از مهام می‌خواهد که وکالتش را به‌عهده بگیرد. اما در این بین مهام نقش کارآگاه را هم در کشف وقایع پررمز و راز داستان ایفا می‌کند. او ناگزیر از رویارویی با خطرات بسیار است، زیرا در پشت پرده‌ی پرونده‌ای که در دست دارد، چندین پرونده‌ی دیگر رو می‌شود و پای آدم‌هایی به ماجرا باز می‌شود که مهره‌هایی کلیدی در پروژه‌های پول‌شویی و فساد هستند.

در کنار شخصیت‌هایی که پیچیدگی و رمزآلودگی‌شان مخاطب را جذب می‌کند، نگاه نویسنده به شهر در قامت یک شخصیت مجزا نیز درخور تأمل است. داستان با اشاره به واقعه‌ای آغاز می‌شود که چهره‌ی شهر را دگرگون کرده و به سلسله‌ ماجراهایی دامن زده که نه تنها بر ساخت و ساز شهر، که بر سبک زندگی ساکنین آن نیز تأثیر گذاشته و آن‌ها را دچار تحولاتی عمیق کرده است. به تناسب وضعیت اقتصادی نابه‌سامانی که در این شهر به وجود آمده، شکل ساختمان‌ها و تراکم آن‌ها دستخوش تغییراتی شگرف شده است. در آرایش ناهمگون جدید، رانت‌خواران و مفسدان سر برآورده‌اند و آن‌گونه که منافع‌شان می‌طلبد سیمای شهر را دگرگون می‌کنند. داستان آدم‌ها و داستان شهر به‌موازات و پا به پای هم هیجان ماجراجویانه‌ی مخاطب را برمی‌انگیزند و دنیایی پررمز و راز پیش روی‌اش می‌گشایند. 

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

تلاش برای رسیدن به زبانی مشترک /یادداشتی بر رمان «ناگهان هوس»؛ لائورا اسکیول

 

آثار لائورا اسکیول، رمان‌نویس، سناریست و سیاست‌مدار چپ‌گرای مکزیکی، همواره از پرفروش‌ترین‌ آثار قاره‌ی آمریکا بوده است. رئالیسم جادوییِ آمیخته به طنز او، که رگه‌هایی از رمانتیسم را نیز در دل خود جا داده، طرفداران بسیاری را در میان مخاطبین آمریکایی جلب کرده است

«ناگهان هوس»

نوشته: لائورا اسکیول

ترجمه: آذر عالی‌پور

ناشر: فرهنگ نشر نو، چاپ اول 1400

176 صفحه، 55000 تومان

***

 

آثار لائورا اسکیول، رمان‌نویس، سناریست و سیاست‌مدار چپ‌گرای مکزیکی، همواره از پرفروش‌ترین‌ آثار قاره‌ی آمریکا بوده است. رئالیسم جادوییِ آمیخته به طنز او، که رگه‌هایی از رمانتیسم را نیز در دل خود جا داده، طرفداران بسیاری را در میان مخاطبین آمریکایی جلب کرده است. یکی از پراقبال‌ترین رمان‌های او، «مثل آب برای شکلات»، رکورد فروش کتاب‌های ادبیات مکزیک را در آمریکای شمالی شکست و الهام‌بخش ساختن فیلمی به همین نام با کارگردانی آلفونسو آرائو در سال 1992 شد. اسکیول در کنار نگاهی شاعرانه، رویکردی چالش‌برانگیز به روابط انسانی در آثارش دارد و مجذوب هیجانات عاطفی آدم‌هاست. هرچند که ردّ قصه‌گوییِ ماجراجویانه را نیز در آثارش به وضوح می‌توان پی گرفت و «ناگهان هوس» نیز بیرون از دایره‌ی چنین ویژگی‌هایی نیست. 

روایت حول محور اتفاقاتی می‌چرخد که با روابط میان انسان‌ها گره خورده است. خوبلیو، شخصیت کلیدی داستان، در این مناسبات نقشی فعال ایفا می‌کند و وقایع شبه‌جادوییِ کتاب نیز اغلب با حضور او رخ می‌دهند. شخصیت او از بدو تولد تفاوت چشمگیر خود را با دیگران نشان می‌دهد؛ خوبلیو با خنده به دنیا آمده است. صورت او تا بزرگسالی و حتی بعد از کوری در میانسالی، همواره خندان است و او در هیچ موقعیتی از بذله‌گویی و طنازی فارغ نمی‌شود. به همین خاطر است که به او لقب سفیر شادی، خنده و گشاده‌رویی می‌دهند. گویی شادی در ذات اوست و می‌کوشد هم خود را سرزنده و بانشاط نگه دارد و هم خنده را بر لب اطرافیان‌اش بنشاند. خوبلیو در تنش‌آورترین موقعیت‌ها نیز راهی برای کاستن از فشارهای ذهنی خود و دیگران پیدا می‌کند. او نیرویی معجزه‌گر در این زمینه دارد که قادر است به مضطرب‌ترین آدم‌ها نیز آرامش و امید ببخشد.

یکی از نمونه‌های معجزه‌گری خوبلیو ترمیم رابطه‌ی خصمانه میان مادر و مادربزرگ‌اش است. مادر خوبلیو زنی اسپانیایی‌تبار است و مادربزرگِ پدری که ریشه‌ی مایایی دارد با او سر ناسازگاری دارد. آن‌ها زبان یکدیگر را نمی‌فهمند و تلاش مادر برای آموختن زبان مایایی به جایی نمی‌رسد. در واقع او با وجود دوازده بچه مجالی برای چنین کارهایی نمی‌یابد. اما حضور خوبلیو به او و مادر همسرش کمک می‌کند که به تفاهمی نسبی برسند و کم‌کم زبان یکدیگر را درک کنند. گرچه این درک، زمان درازی می‌طلبد و با سوء‌تفاهم‌های بسیاری همراه است. این‌جاست که توانمندی‌های ارتباطیِ خوبلیو به نمایش گذاشته می‌شود. او از همان اوایل کودکی هر دو زبان اسپانیایی و مایایی را همزمان می‌آموزد. علاوه ‌بر این، توانایی او برای درک کلام آدم‌ها از هر زبان و پیشینه‌ی فرهنگی که باشند بسیار بالاست. همچنین او زبان بدن انسان و حیوان را می‌فهمد و می‌داند که کوچک‌ترین حرکات آن‌ها چه معنایی می‌تواند داشته باشد. خوبلیو از لرزش بال حشره‌ای تا آه زنی در حسرت عشق را می‌تواند بشناسد و تحلیل کند.

اما مهارت‌های گسترده‌ی ارتباطیِ خوبلیو آن جایی برای‌اش مشکل ایجاد می‌کند که زندگی زناشویی‌اش مختل می‌شود. خوبلیو به سبب آن چه از رمزگشایی پیام‌های مختلف می‌داند، سعی در گره‌گشایی از مشکلات دیگران دارد اما همین مسئله سبب می‌شود که همسرش او را درباره‌ی امور زندگی مشترک‌اش بی‌مبالات و مسئولیت‌ناپذیر بداند. تفاوت طبقاتیِ آن‌ها نیز به سوِء تفاهم‌ها دامن می‌زند. همسرش، لوچا، از خانواده‌ی مرفهی می‌آید و انتظارات متفاوتی از ازدواج‌اش دارد. او بیش‌تر به ثبات و آرامش بها می‌دهد و بخشی از این مسئله را در رفاه اقتصادی می‌داند اما خوبلیو شغل پردرآمدی ندارد. در دوره‌ای که تلفن هنوز به شکلی گسترده استفاده نمی‌شود، خوبلیو با مهارت‌های ارسال مورس و تلگراف در کانون زندگی بسیاری از مردم قرار می‌گیرد، حال آن که در همین لحظات، زندگی خصوصی‌اش در معرض خطر واقع شده است.

داستان با دو خط زمانی متفاوت روایت می‌شود؛ بخش نخست آن مربوط به اواخر دهه‌ی 1930 و اوایل دهه‌ی 1940 و زمانی است که خوبلیو تازه ازدواج کرده و تازه کار رمزگشایی‌اش رونق گرفته است. او صاحب پسری به نام رائول می‌شود و امید می‌رود با وجود بچه، روابطش با همسر همیشه شاکی‌اش بهبود یابد. هرچند که هر چه می‌گذرد آن‌ها در دام چالش‌های بزرگ‌تر و پیچیده‌تری می‌افتند. بخش دوم روایت در میانه‌ی دهه‌ی 1990 میلادی و در زمانی می‌گذرد که خوبلیو در بستر احتضار افتاده، در حالی که لوچا سال‌هاست با او حرفی نزده است. دخترشان بخشی از روایت قصه را به عهده می‌گیرد و باقی آن را راوی دانای کل تعریف می‌کند. ماجراها با طبع شوخ و شور و شوق بالای خوبلیو که در اغلب صحنه‌ها حاضر است، همخوانی دارد و متناسب با افت و اوج‌های هیجانی‌اش پیش می‌رود.

در این رمان مفهوم ارتباط زیر ذره‌بین نکته‌سنج و ماجراجوی لائورا اسکیول قرار گرفته است. شخصیتی که او به‌عنوان معجزه‌گر در روابط انسانی معرفی می‌کند و قدرت‌اش را در برقراری و درک ارتباط با آدم‌ها و سایر موجودات به‌تفصیل نشان می‌دهد، در زندگی شخصی خود عاجز از رسیدن به تفاهم است. در واقع مهارت‌های ارتباطی و رمزگشایی او در رابطه با همسرش لوچا به کارش نمی‌آیند. زوجی که در بحبوحه‌ی مشکلات ارتباطی همشهریان‌شان به کمک آن‌ها می‌شتابند، برای دهه‌ها سکوتی طولانی را در خانه‌ی خود تجربه می‌کنند. اسکیول در اغلب بخش‌های داستان می‌کوشد به وجه کمیک این پارادوکس نگاه کند، اما در تلخ‌ترین لحظات زندگی شخصیت‌های اصلی این کتاب نیز طنز جاری است و به تعدیل موقعیت کمک می‌کند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

انفعال ساده‌لوحانه‌ای به اسم «امید» / یادداشتی بر «کاندید یا خوش‌باوری» اثر ولتر

یادداشت کتاب_کاندید_ولتر_مجله درنگ_رضا فکری_۰

انفعال ساده‌لوحانه‌ای به اسم «امید»

یادداشتی بر کتاب «کاندید یا خوش‌باوری» اثر ولتر؛ ترجمه محمود گودرزی، نشر افق

رضا فکری

در میانه‌ی عصر روشنگری که چالشی جدی میان آموزه‌های کلیسا و فلسفه‌ی اومانیسم پدید آمده بود، نیاز به ارائه‌ی چشم‌اندازی درباه‌ی وضعیت موجود، بیش از پیش احساس می‌شد. دورنمایی از راهی که انسان تا آن زمان و در پناه سنت مسیحی پیموده بود. انسانی که در نقطه‌ای از عصر روشنگری، به اصالت تفکر خویش و نقش آن در شکل‌دهی به جهان‌بینی‌‌اش پی برده بود. ولتر در چنین شرایطی اهمیت نوشتن «کاندید» را حس کرد. او رساله‌ی کوتاه مونادولوژی لایبنیتس را تازه خوانده بود و از سمیّت امید و خوش‌باوری در جامعه‌ی کلیسازده نگران بود. روشنفکری که قضاوقدر را به سُخره می‌گرفت و از تخدیر ذهن انسان‌ها با امید و ساده‌انگاری هراسان بود. او در همین احوالات «کاندید» را که پیکارِسکی در نفی خوش‌باوری به شمار می‌آمد، نوشت؛ سفر قهرمانی به دل جهانی از فساد و ناامنی و بی‌اخلاقی. جهانی که با تلاش کلیسا می‌خواست روشن و سرشار از امید به نظر بیاید. شکی نبود که چنین رمانی با چنین مقاصدی، در بطن خود دنیایی هجو و کنایه پنهان کرده بود و ابعاد فلسفی و جامعه‌شناختی‌اش درخور تأمل بود

از منظر ولتر فقط عوام نبودند که مرعوب خوش‌بینی‌ای می‌شدند که از کشیش گرفته تا فیلسوف آن را ترویج می‌کرد، بلکه اندیشمندان نیز قربانی چنین مصیبتی بودند و اغلب به دور از تحلیل‌های مبتنی بر واقعیت، روزگار می‌گذراندند. به همین‌خاطر «کاندید» نه‌تنها توده‌ی جامعه، که نخبگان را نیز هدف تیغ انتقاد خود قرار داده بود. متفکران جامع‌الاطرافی همچون پانگلس در این رمان نماینده‌ی همین طبقه‌ی الیت هستند که ولتر به طنز لقب «خداکیهان‌نادان‌شناس ماوراءالطبیعی» به آن‌ها می‌دهد. کسانی که برای ساده‌دلانی همچون کاندید، شخصیت اصلی رمان، از فلسفه‌ی وجودی هر چیزی شاهد می‌آورند تا بذر خوش‌بینی بکارند و انفعال و رکود درو کنند. پانگلس معتقد است از آن‌جا که هر چیزی برای هدفی ساخته شده، این هدف فقط به بهترین نتیجه‌ی ممکن معطوف می‌شود؛ در واقع هیچ اتفاقی نمی‌افتد مگر این‌که بهترین باشد. با چنین نگاهی تمام جهان جز به سوی بهبود نمی‌رود. به‌علاوه، آن‌چه که پیش روی انسان قرار می‌گیرد، همیشه بهترین رخداد ممکن است. در تمامی طول سفری که کاندید طی می‌کند، نه‌تنها استادش پانگلس، که تمامی آدم‌های دوروبرش نیز بر طبل خوش‌بینی می‌کوبند و در اوج فساد، غارت و تباهی‌ای که کلیسا نیز بر آن مهر تأیید می‌زند، همواره به این‌که هر چه پیش آید، خوش آید، اصرار می‌ورزند.

یادداشت کتاب_کاندید_ولتر_مجله درنگ_رضا فکری_۰۰

ولتر امیدی را که از این خوش‌بینی افسارگسیخته‌ی رایج زمانه‌اش  برمی‌آمد، در کانون مسائل لاینحل انسان عصر روشنگری می‌دید. امیدی که به تعبیر هانا آرنت خود به مانعی بزرگ برای آزادی‌خواهان در می‌آید و راه مواجهه با واقعیت را می‌بندد. آرنت در پاسخ به این پرسش که جهان در برابر نسل‌کشی یهودیان به دست حاکمیت نازی چه کرد، می‌گوید که جهان در این باره ساکت نماند، اما کاری هم نکرد و گویی به نوعی از رویارویی با واقعیت طفره می‌رفت، زیرا همین رویکرد صریح به فاجعه بود که می‌توانست جوامع را برانگیزد و به دل مقابله با نظام تمامیت‌خواهی بیاندازد که همچون هیولا به جان همه‌ی دنیا افتاده و جنگی ناتمام با آن در پیش گرفته بود. در «کاندید» نیز این فرار از واقعیت در گستره‌ای به قاعده‌ی همه‌ی جهان دیده می‌شود.

کاندید در سودای آرمان‌شهر و در سفری که پهنای اروپا را درمی‌نوردد، درمی‌یابد که هیچ‌ جای جهان از این تباهیِ پیش‌رونده و از این سیر فروپاشی در امان نیست؛ در حالی که استادش، رفیق‌اش، معشوق‌اش و اغلب آدم‌هایی که طی سفر می‌بیند، او را به خوش‌بینی و امیدواری فرا می‌خوانند. در خوانشی هزل‌آلود از آموزه‌های کلیسایی، ولتر به آن‌ها رستاخیز پس از مرگ می‌بخشد تا این امید واهی تزریق‌شده به جامعه را به باد انتقاد بگیرد.

مسافرت کاندید برخلاف آن‌چه از سیر و سلوک یک رهرو انتظار می‌رود، روندی تکاملی ندارد. هر چه بر وخامت اوضاع افزوده می‌شود، به شکلی پارودیک درجه‌ی امیدواری این مسافر راه حقیقت بالاتر می‌رود. گویی دیگر هیچ نوعی از مصیبت نیست که بتواند اندکی او را از این خوش‌باوری مهلک برهاند. این تصویر همان انسانی است که گرچه به اصالت اندیشه‌ی خود پی برده، اما از آن پیش‌فرض‌های نهادینه که تفکر قرون وسطایی در روح‌اش کاشته خلاصی ندارد. ولتر این بیماری امیدواری را عمده‌ترین مانع در راه تغییر جهان می‌داند. جهانی که حتی در سایه‌ی روشنگری، خطر انحطاط را نمی‌تواند به راحتی از سر خود دور کند.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

از «خروس» تا «مختار در روزگار» /واکاویِ تحولات سیاسی-اجتماعی ایران در آثار ابراهیم گلستان

گلستان در مسیرِ حرفه‌ای خود تحولات سیاسی‌اجتماعی بسیاری به چشم دیده و هر یک را به‌گونه‌ای در آثار خود منعکس کرده است؛ از وقایع دهه‌ بیست و کودتای دهه‌ سی گرفته تا سلسله ‌رخدادهایی که در دهه‌ پنجاه به انقلاب ختم می‌شود. دامنه‌وسیع تجارب او را در مجموعه آثار روایی‌اش می‌توان دید...

یادداشت_ابراهیم گلستان_روزنامه سازندگی_رضا فکری

از «خروس» تا «مختار در روزگار»

واکاویِ تحولات سیاسی-اجتماعی ایران در آثار ابراهیم گلستان

رضا فکری

در اغلب آثار ابراهیم گلستان می‌توان نشان راویِ قصه‌پرداز و بازیگوشی را جست که طنازانه و کنایه‌آمیز، جهان داستانی‌اش را می‌سازد؛ قصه‌گویی که مدام در تکاپوی ساخت زبانی موزون و نثری آهنگین است و ماجراجویانه به زوایای پنهانِ شخصیت‌های قصه‌اش نقب می‌زند. او در سفری به درازای نیم‌قرن، پیوسته و در هر مقطع تاریخی، بر بخشی از دردهای جامعه‌اش انگشت گذاشته و آن‌ها را آسیب‌شناسی کرده است. راویان داستان‌های او در سیری تکاملی و متناسب با رخدادهای هر دوره‌ زمانی زبان به سخن می‌گشایند و گلستان هر قصه‌ای را در هر برهه‌ای به‌گونه‌ای می‌نویسد؛ چنان‌که در نوشتنِ داستان «خروس» هم همین الگوی روایی را در پیش می‌گیرد و این کتاب در زمان انتشارش، عصاره‌ سه‌دهه از تاریخ ایران را در دل خود جا داده است.

به موازاتِ سیرِ تکوینیِ آثارِ گلستان، تمثیل برای او معنای متفاوتی می‌یابد و از اولین کتابش «آذر، ماه آخر پاییز»، این رویه در داستان‌های او تثبیت می‌شود. مجموعه‌ای که روحی واحد در تمامی قصه‌های مستقل آن جاری است و گلستان به‌عنوان روشنفکری که سرد و گرم جنگ جهانی دوم را چشیده و عواقب آن را با گوشت و پوست خود لمس کرده، مسائل عصرش را وامی‌کاود و به موتیف ترس در این داستان‌ها جامه‌ تمثیل می‌پوشاند تا عمق احساس ناامنی را در جامعه‌ نابه‌سامان برآمده‌ از تحولات پس از شهریور ۱۳۲۰ به نمایش بکشد. زنی فرورفته در پارانویا که کوچک‌ترین نشانه‌ای از غریبه‌ها را با تیر می‌زند، پسری که پیش چشمش قربانی‌شدن پدر را می‌بیند و دم برنمی‌آورد و زندانی‌ای که در آمیزه‌ای از وحشت و شادمانی به اعتصاب فکر می‌کند، همگی از جهانی آمده‌اند که کوچک‌ترین اجزایش هم، تهدید زندگی و رعب فنا را در دل خود دارند: «بی‌خود کلید برف پاک‌کن را زدم. فلز لخت آن، روی شیشه، ناله‌کنان کشیده شد. گوشت‌هایم ریخت. لرزیدم و آن را بستم.»

گلستان از منظری دیگر، در کنار اعتباری که برای عینیت در تصویر‌پردازیِ داستان‌هایش قائل است، جهانِ رواییِ تودرتو و منحصربه‌فردِ خود را خلق می‌کند. وقتی شخصیت اصلی، زبان به تعریف قصه باز می‌کند، در دل حکایتش می‌توان ماجراها و شخصیت‌هایی را یافت که هریک درعین استقلال، نقشی ضروری در استحکام پیرنگ اصلی ایفا می‌کنند. او در «مدومه» تمامی این ویژگی‌های سبکی را یک‌جا به مخاطبش عرضه می‌کند. ابَرراویِ این داستان، به‌تدریج جای خود را به سایر راویانی می‌دهد که هر کدام دریچه‌ای به دنیایی پوچ و ویران می‌گشایند. او به رنج انسان هم‌عصرش و به ملال و کسالتی می‌پردازد که همواره گریبان‌گیر بشر بوده و علاجی هم برای آن نیافته است؛ سویه‌هایی از جهان‌بینی خاص گلستان که در بطن تمام آثار او می‌توان از آن‌ها سراغ گرفت.

گلستان در مسیرِ حرفه‌ای خود تحولات سیاسی‌اجتماعی بسیاری به چشم دیده و هر یک را به‌گونه‌ای در آثار خود منعکس کرده است؛ از وقایع دهه‌ بیست و کودتای دهه‌ سی گرفته تا سلسله ‌رخدادهایی که در دهه‌ پنجاه به انقلاب ختم می‌شود. دامنه‌وسیع تجارب او را در مجموعه آثار روایی‌اش می‌توان دید. کارگردانِ «خشت‌وآینه» که در دهه‌ سی و چهل به‌‌خاطر نگاهِ آوانگاردش مورد نقدهای تندوتیز قرار می‌گرفت، حالا به‌دلیلِ رویکردهای فرازمانی و تعمقش در وضعیتِ انسانِ گرفتار در تلاطماتِ سیاسی جامعه، همچنان در مرکزِ توجهِ طیف‌های متنوع مخاطبین است؛ روشنفکری که زبان استعاره را برای بیانِ گفتمان زمانه‌اش برگزیده و همواره چشم بر وقایع سرنوشت‌ساز جامعه‌اش گشوده، بیشتر از هر دوره‌ دیگری چکیده‌ای از تاریخِ عصرش را در دلِ آثارش دارد؛ آنطور که در تازه‌ترین اثرش «مختار در روزگار» می‌توانیم ببینیم.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز شنبه ۲۸ خرداد 1401 منتشر شده است.

زمستان می‌گذرد /یادداشتی بر رمان «اُتّیپل» ایلیا ارنبورگ

اُتّیپل بر آن است تا بگوید روزگار آب شدن یخ‌ها از مدت‌ها پیش از مرگ استالین آغاز شده بوده و خزنده و مخفی در وجود آحاد جامعه‌ی شوروی پیش رفته و تنها نیاز به تلنگری داشته تا خود را نشان دهد. نقطه‌ی مبدأ در این دوره، نه سخنرانی خروشچف، بلکه در اوج خفقان حاکمیت استالین است...

یادداشت کتاب_اتیپل_ارنبورگ_مجله درنگ_رضا فکری_۱

زمستان می‌گذرد

یادداشتی بر رمان «اُتّیپل»، نوشته‌ی ایلیا ارنبورگ، ترجمه‌ی مژگان صمدی، نشر برج، ۱۳۹۹

رضا فکری

ایلیا ارنبورگ اصطلاح «اُتّیپل» را در ادبیاتِ شوروی پسااستالینی با رمانی باب کرد که نوک پیکان نقدش نظام حاکم را هدف گرفته بود. او در شهری که الگوی توسعه‌ی صنعتی‌ شوروی بود و به نظر می‌رسید نظم خلل‌ناپذیر کمونیستی تحقق تمامی آرمان‌هایش را تضمین خواهد کرد، ظهور سویه‌ای دیگر از زندگی را پیش‌بینی کرده بود. نوعی از حیات انسانی که زیر لایه‌ای عمیق از یخ توتالیتاریسم مدفون شده و مجال بروز نیافته بود. پیش‌گوییِ به حقیقت پیوسته‌ی ارنبورگ درباره‌ی دوره‌ای بود که دیکتاتور رفته است و حالا جانشینانِ او نمی‌توانند به همان شدت قبل دگراندیشان را سرکوب کنند. بسیاری از متفکران آن دوره از جمله آیزایا برلین سخنرانی خروشچف درباره‌ی آغاز روزگار گشایش سیاسی در شورویِ پس از استالین را مرهون همین مانیفست ارنبورگ در اُتّیپل می‌دانستند. جدا از ایجازی که عنوان کتاب دارد و تعابیری گسترده را در یک کلمه جای داده و کنایه‌ای از روزگار افول دیکتاتوری است، خودِ رمان نیز نمونه‌ای مثالی از کل شوروی تحت سیطره‌ی کمونیسم استالینی و البته تمثیلی برای هر جامعه‌ی گرفتار استبداد به شمار می‌آید.

صحنه‌ی آغازین کتاب، جلسه‌ی نقد رمانی است که شرکت‌کنندگان آن اغلب با موضعی تدافعی درباره‌ی این نوع از جهان‌بینی نظر می‌دهند. رمان مورد نقد در این جلسه، از ناگزیریِ عشق سخن گفته و از نوعی ایثار برای عشق که می‌تواند در صدر اولویت‌های زندگی یک انسان باشد. کتاب مورد نقد داستانی از درنوردیدن مرزها و حدود مرسوم در خود دارد؛ موضوعی که در نقطه‌ی مقابل افکار چارچوب‌مند جمع قرار می‌گیرد. ژوراولیوف که به‌عنوان یکی از اعضای هیأت رئیسه‌ در این جلسه حضور دارد، یکی از نمونه‌های روشن چنین طرز تفکری است. او مدیر یک کارخانه‌‌ی بزرگ و موفق است و معیارش برای سنجش هر چیزی، از جمله عواطف، همان ساختار ماشینی است که در تولید و توسعه‌ی صنعتی نقش دارد. ژوراولیوف گرچه می‌کوشد همراهی پدرانه‌ای با جمع و در نگاهی وسیع‌تر با تمامی شهر و جامعه‌اش داشته باشد و همواره خود را روادار و منعطف نشان دهد، اما در عمل نمی‌تواند خشم خود را از رفتار سرکش اطرافیانش فرو بخورد و آن را در رفتاری هیستریک و مستبدانه نشان می‌دهد. حضور او در این جلسه، همان طنز تلخ و تناقض‌آلودی است که ارنبورگ تلاش می‌کند با آن دیکتاتوری حاکم را هدف انتقاد خویش قرار دهد.

صحنه‌ی شروع داستان، عرصه‌ی ارزیابی تمام شخصیت‌های اصلی آن است. کاراتییف یکی از همین آدم‌هاست که نقشی کلیدی در پیشبرد ماجراها ایفا می‌کند. مهندسی که همچون ژوراولیوف استانداردهای دوگانه‌ای درباره‌ی عواطف انسانی دارد و اغلب آن‌ها را با ارزش‌های جامعه‌ی توسعه‌یافته‌ی کمونیستی می‌سنجد. از منظر او عشقِ فردمحوری که در جوامع سرمایه‌داری مرسوم است، جایی در جامعه‌ی جمع‌مدار کمونیستی ندارد. به همین خاطر است که کاراتییف قادر به درک رفتار شخصیت‌های رمان مورد بحث در جلسه نیست. او همسرش را در جنگ از دست داده و هرگز پس از آن و در دوره‌ی سازندگیِ کشور نتوانسته به چیزی جز آرمان‌های کمونیسم بیاندیشد و حالا در چنین جلسه‌ای علیرغم این سطح از مقاومت در برابر دلبستگی‌های عاطفی، سد دفاعی او شروع به فروریختن می‌کند. یخِ کاراتییف در همین جلسه ترک برمی‌دارد، گرچه او و دیگران باید دوره‌ای طولانی را برای دیدن ترک‌ها و شکستن یخ‌ها منتظر بمانند.

یادداشت کتاب_اتیپل_ارنبورگ_مجله درنگ_رضا فکری_۲

لنا، همسر ژوراولیوف هم نمونه‌ای دیگر از آدم‌های گرفتار این یخبندان است. زنی که بزرگ‌ترین افتخارش «بانوی متشخص شوروی بودن» است. اما لنا گرچه همسر مردی است که تفکر توتالیتر و انعطاف‌ناپذیرِ حاکم را تمام‌قد نمایندگی می‌کند و خود نیز پرچم‌دار همین ایدئولوژی است، اما نمی‌تواند نقش عواطف را به‌عنوان مهم‌ترین نیروی انگیزه‌بخش در زندگی انسان‌ها نادیده بگیرد. حتی وقتی قرار است در جبهه‌ی مقابل علیه کتابی رمانتیک بایستد، با سلاح عاطفه‌ی انسانی وارد میدان می‌شود و از آن‌ به منزله‌ی مصالح ساختمانی برای بناکردن شوروی مدرن و شکوفا یاد می‌کند. هرچند که همین نقطه از بحث او درباره‌ی عشق، پاشنه‌ی آشیلش می‌شود. او دقیقاً در لحظاتی در دام دلبستگی می‌افتد که علیه آن‌ نظریه می‌پرداخته و کاراتییف را متهم به عدم درک درست موقعیت کشورشان می‌کرده است.

تمامی داستان کتاب در فصل زمستانی تمثیلی می‌گذرد و ارنبورگ طی آن به فروافتادن تدریجی سپر آهنین دفاعی آدم‌ها برای حفظ نظام استبدادی می‌پردازد. همان آدم‌هایی که مرعوب سه ‌دهه حاکمیت بی‌چون‌وچرای استالین‌اند و به سادگی قادر به شکستن قالب‌های کلیشه‌شده در این سیستم نیستند. شخصیت‌هایی که در برابر هرگونه اصلاح و تعدیل فضا مقاومت می‌کنند و همواره درصدد توجیه و مطلوب نشان دادن وضع موجودند. آن‌ها ناخودآگاه در مسیری مخالف قدم برمی‌دارند و یخ‌های هرکدام ترک‌هایی عمیق و شکننده پیدا می‌کند. در هر بخشی از کتاب گوشه‌ای از این یخ‌ها قرار است فرو بریزند و فصل تازه‌ای را در یخ‌بندان شوروی پسااستالینی رقم بزنند. اُتّیپل بر آن است تا بگوید روزگار آب شدن یخ‌ها از مدت‌ها پیش از مرگ استالین آغاز شده بوده و خزنده و مخفی در وجود آحاد جامعه‌ی شوروی پیش رفته و تنها نیاز به تلنگری داشته تا خود را نشان دهد. نقطه‌ی مبدأ در این دوره، نه سخنرانی خروشچف، بلکه در اوج خفقان حاکمیت استالین است. جایی که نظام کمونیستی به نفی کامل فردیت آدم‌ها و عواطف‌شان می‌پردازد و این کلیدی‌ترین مضمونی است که نه‌تنها وقایع این کتاب ارنبورگ که اغلب وقایع مربوط به شوروی دهه‌ی پنجاه میلادی حول آن می‌گردد.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

 

خوانش داستان «آتش هاویه در تابوت» حسن اصغری

خوانش داستان حسن اصغری_۲

حسن اصغری بیش از چهار دهه است که داستان می‌نویسد. او متولد ۱۳۲۶ در شهر خمام رشت است. از سال ۱۳۵۵ با انتشار مقاله‌ و داستان کوتاه در نشریات کارش را شروع کرد و به‌دنبال آن اولین کتابش را: «خسته‌ها». اصغری از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ عضو هیات‌تحریریه مجله «چیستا»، از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵ دبیر شورای تحریریه مجله ادبی «کلک» و در سال ۱۳۸۷ سردبیر نشریه «ادبیات و سینما» بود. اولین کتاب اصغری در سال ۱۳۵۵ منتشر شد و به‌دنبال آن ۳۰ رمان‌ و مجموعه‌داستان‌ چاپ کرد که برخی از مهم‌ترین‌هایشان عبارت است: ول کنید اسب مرا، کوهان سیاه و شکوفه‌های بهارنارنج، رستم در مرداب خوان دوم، برزخ نمرود و گل محبوبه، گمشدگان شبستان، لاله‌زار مرداب، و قربانگاه سهراب و تابلوهای زلزله‌خیز قله کوه کرکس. برخی از داستان‌های کوتاه اصغری برنده جوایزی چون جایزه گلشیری شده و برخی نیز به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی، لهستانی و ترکی ترجمه شده است. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» است.

***

آتش هاویه در تابوت

حسن اصغری

مرد چراغ‌قوه را سمت راه‌پله چرخاند. نور، سیاهیِ پیله‌بسته روی دیواره‌ را شکافت و از دو طرف، تاریکی را ‌ریخت کف سردابه. نور، لرزان‌لرزان خود را به صندوقچه‌ اجدادی رساند که مثل یک تابوت کفِ سرداب آرمیده بود. مرد چنگ انداخت و قفلِ زنگ‌زده و پوسیده را پیچاند. چفت شکست و ذرات قفل و چفت و درپوش مثلِ بُراده‌های آهنگری، پاشیده شد توی تاریکی‌ و با آن یکی شد. مرد نور چراغ را انداخت توی صندوقچه. از میان پرتوهای نور، جنازه‌ای کفن‌پوش دیده می‌شد که سرِ کفن در دو سوی شانه‌ها میان چاله گلوگاه به‌هم پیچیده بود. میان دو سینه برآمده جنازه، یک کارد سلاخی افتاده بود. مرد گفت کارد سلاخی اجدادی! و بعد دست انداخت و برش‌‌برداشت. روی تیغه کارد، خون خشکیده چسبیده بود. یادِ نقش آینه افتاد که در آن اندامِ زلیخا پیچ‌وتاب می‌خورد و تپش قلبش چکش‌وار می‌کوبید به قفسه سینه‌اش. پشتِ اندام زانو زد. سجده کرد و پشتِ اندام را بوسید و فرو افتاد پشتِ پا. حس کرد جلوی دو ستونِ مقدسِ مقبره افتاده و ضجه می‌زند، که اندام زن در چین‌وشکن آب چرخید و سردرِ قاب را شکست و بیرون آمد. دست انداخت و از جا کنده شد و مرد را با خود کشاند به بستر. مرد حس کرد خودش با اندام زن لابه‌لای امواجِ آب حوض دست‌وپا می‌زند و او فریاد می‌کشد: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاه‌هزار سال...»

مرد دشنه بر چنگ در بستر می‌غلتید و خوشه‌های پنجاه رشته موی بافته به دست و پایش می‌پیچید و تیغه دشنه را فرو می‌کرد به گلوگاه اندام. در همان حال که فواره خون را می‌دید و سر را از تنش می‌کَند، از بستر پایین جست. حس کرد آب حوض بستر و اندام را بلعید و خودش لرزان یک دست آویخته پنجاه رشته گیسوی بافته و دست دیگر دشنه خون‌چکان میان شعله‌های آتش هاویه دست‌وپا می‌زند. دست‌وپازنان هیکلش را که از ترس سنگنین شده بود، کشاند توی راهرو. کمی بعد خودش را دید که جلوی باغچه ایستاده و دارد به گوسفندی نگاه می‌کند که طناب‌به‌گردن به تنه درخت بسته شده. یادش آمد که گوسفند را خودش خریده بود تا در موعود قربان، قربانی کند.

رو به گوسفند گفت: «بالاخره روز موعود فرا رسید!»

زانو زد و سر پنجاه رشته گیسوی بافته را پرت کرد زیر پای گوسفند. رشته طناب را از پای درخت برداشت و گشود و دست و پای گوسفند را طناب‌پیچ کرد. پشت گوسفند را کوبید کفِ باغچه و چنگ انداخت به چانه حیوان. نوک دشنه را با ضرب فروکرد به خرخره و باز همان فواره خون را دید که در بستر اتاق دیده بود. از نوک کارد سلاخی خون می‌چکید. خم شد و تیغه را در آب حوض فروکرد و چند تیغه قرص ماه را دید که در چین‌وشکن آب می‌شکست. کارد را از آب بیرون آورد و تیغه شُسته را در تابشِ نورِ مهتاب نگاه داشت و بغض‌کرده زیر لب گفت: «کارد سلاخی پدرم... مال هفت پُشت اجدادش بود. خودش می‌گفت سی پُشت... شاید چندهزار سال جداندرجد... شاید...»

دنبالِ خون دشنه در آب گشت. لکه‌ها و خط‌های شکسته قیرگون توی آب مهتاب‌زده می‌رقصید و نور ماه روی تیغه شسته برق می‌زد. فکر کرد که گوسفند را قربانی کرده تا زلیخا بداند یک حیوان به جای او قربانی شده. او وعظ را شنیده بود که در صحرای محشر باید فاسقش را بر دوش بکشد. خود و او را از پلِ صراطِ آکنده از آتش رد کند؛ یک روز به طول پنجاه‌هزار سال... یک روز به طول پنجاه‌هزار سال... هر روز درون آتش بسوزند و باز زنده شوند و باز بسوزند... پنجاه‌هزار سال... پنجاه‌هزار سال...

نور را تاباند به پارچه قیرگون و دریدش. کارد سلاخی را انداخت روی جناره کفن‌پوشِ کفِ تابوت. جنازه بی‌سر بود و گلوگاه گره‌خورده کفن، غرقِ خون. جلوی تابوت زانو زد و به جنازه سجده کرد و ضجه کشید. صدایی در گلوی شکسته هوای سیاهِ سردابه شکست و افتاد روی سینه و سرش.

«تمام تو آنِ من بود، چرا چشم و تنت را به دیگری سپردی!؟»

به دنبالِ صدا، به همه‌جای سردابه نور پاشید، اما وقتی نور به سایه‌‌اش رسید، دید صدا در گلوگاه خودش می‌پیچد و می‌شکند. فکر کرد، من لاشه سربریده گوسفند را به درون صندوقچه نیانداخته‌ام! و نور چراغ را لرزان روی کفن چرخاند. دو سینه، کفنِ سفید را برجهانده و ران پا و کفل‌ها دوبرابر بالاتنه بود.

ناگهان بع‌بعِ گوسفند را شنید و بعد صدای خودش را: «من لاشه حیوان را نیاورده‌ام اینجا. روز قربان همین روز بود. من فقط پوست لاشه را کندم. گوشت را شقه‌شقه کردم؛ هر شقه ده‌ سهم. سهم‌ها جلوی باغچه است. باید همه‌شان را به همسایه‌ها بدهم... زلیخا مثل یک گاوه شیرده می‌ماند. این را همه می‌دانند. الان هم روی تخت خوابیده. صورتش توی شهر مثل ندارد. آن پسرِ جوان هر روز سر کوچه بود. خودم دیدم، با چشم‌های خودم. ده روز پیش بود. دیدم شانه‌ به شانه او دارد می‌رود. به کجا می‌رفت؟ چند ساعت بعد برگشت خانه... آره، ده‌بار... بیست‌بار خودم دیدم. شاید هزاربار رفته. من ندیدم. آره، خواستم گوسفند را قربانی کنم، نمی‌خواستم او را قربانی کنم.»

نیم‌خیز شد و نور چراغ را پاشید روی کفن. گره خون‌آلوده گلوگاه را گشود و پارچه را کشاند پایین. تنِ بی‌سر عریان بود. کفن مچاله‌شده، همان ملافه سفید و گُلدار روی تخت بود. مشت کوبید به دیواره صندوقچه و کارد سلاخی را انداخت میان پای جنازه و وحشت‌زده چرخید طرف راه‌پله. تُند بالا آمد و دوید به راهرو و واردِ خوابگاه شد. نور چراغ را پاشید روی تشک. لکه‌های خون مثلِ آسمان پرستاره‌ روی ملافه می‌درخشید. پایین تخت، سر و قرصِ صورت میان پنجاه رشته گیسوی بافته قاب‌‌شده و چشم‌ها گشوده به چشم او خیره شده بودند.

فریادزنان دوید بیرون: «نه... من فقط گوسفند کُشتم...»

جلوی باغچه ایستاد و زانو زد. تکه‌های گوشت گوسفند روی دیواره باغچه چیده شده بود و سرِ گوسفند توی علفزار باغچه افتاده بود و چشم‌ها گشوده به چشم او، خیره نگاه می‌کردند.

زیر لب گفت: «من فقط گوسفند قربانی کردم. قربانیِ موعود... بله، زلیخا الان روی تخت خوابیده... خودتان بروید ببینید! آن‌جا است، روی تخت، در خواب...»

بیست تکه گوشت را برداشت و آنها را چید کفِ دستش و بعد از خانه بیرون زد. آهی کشید و کلونِ مادینه یکی از درها را کوبید. دوبار. یک دقیقه بعد، زنی توی درگاه ظاهر شد. مرد شگفت‌زده به قرصِ صورتِ زن خیره ماند. زن، زلیخا بود که میانِ پنجاه رشته گیسوی بافته قاب شده بود و اندام و چشم‌ها در نور مهتاب می‌درخشید. از صورت زلیخا، نگاهش را به آسمان دوخت که قرصِ ماهِ بدر به صورتش نور می‌پاشید و نگاهش بازمی‌گشت به قرصِ صورت که یکی بود. لبخندِ قرصِ صورت همان لبخند زلیخا بود در بستر خوابگاه. بی‌اختیار زانو زد و به حالتِ سجده فروافتاد. دوباره که نگاه کرد، قرصِ صورت توی درگاه نبود. او به چیزی نگاه می‌کرد که تنش همان پیراهنِ سفیدِ گُلداری بود که ملافه روی تخت خوابگاهش بود.

صدای خودش را از چهار طرفش می‌شنید که گفت: «او روی تخت خوابیده... خودم دیدم... آنجاست... روی ملافه سفیدِ گُلدارِ روی تخت...»

 

***

در میانه زیبایی و عصیان

خوانش رضا فکری بر داستان «آتش هاویه در تابوت»، نوشته حسن اصغری

۲

تمثیل در داستان، همواره راه‌های تازه‌ای برای تفسیر و کشف معنا باز می‌کند. از این رو داستان‌های تمثیلی، حاوی معانی و تحلیل‌های پیدا و پنهان بسیارند و به خواننده فرصت‌های متعددی برای رمزگشایی می‌بخشند و در هر بار مواجهه، دریچه‌ای نو از مفاهیم را به روی او می‌گشایند. حسن اصغری از چنین امکاناتی در داستان‌نویسی تمثیلی خود بهره برده و داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» را می‌توان واجد چنین ویژگی‌هایی دانست.

فضای آغازین داستان، حاکی از گشوده شدن جهانی از رازهای گذشته به روی شخصیت اصلی است. مرد با چراغ‌قوه وارد سردابه‌ای می‌شود که صندوقچه‌ای موروثی از اجدادش در آن جا خوش کرده است. لرزش و تزلزل نور، گویی درون ترس‌خورده و هراسان مرد را نشان می‌دهد که در تب و تابِ کشف راز صندوقچه‌ است. قفلی که آن‌قدر قدیمی و پوسیده است که با پیچشی ساده باز می‌شود و آن‌چه سال‌ها پنهان مانده، در معرض دید قهرمان داستان قرار می‌گیرد. صندوقچه به نظر تابوتی است که می‌تواند جسد انسانی را در خود جای دهد اما مرد می‌کاود تا چیز دیگری بیابد. هر چند که اقبال با او همراهی نمی‌کند و او همانی را می‌یابد که از آن گریزان بوده و واهمه داشته است.

از میان شعاع نور، جنازه‌ای کفن‌پوش دیده می‌شود. سرِ کفن در دو سوی شانه‌ها، میان چاله‌ی گلوگاه در هم پیچیده است و میان سینه‌ی برآمده‌ی جنازه، یک کارد سلاخی جا گرفته است. از همین اولین رویاروییِ جسد کفن شده، دنیایی راز خود را به شخصیت اصلی داستان عرضه می‌کند. کارد سلاخی اجدادی، سلاحی است که هم می‌تواند پیام‌آور انتقام برای او باشد و هم نماد دفاع از کیان خاندان‌اش. خون خشکیده روی کارد اما حکایتی دیگر در دل خود دارد و او را به تصویر زلیخایی می‌رساند که پیچ و تابش در آینه همچنان و پس از سال‌ها در ذهن‌اش ماندگار است. تصویر زنِ مُرده چنان تقدسی برای مرد می‌آفریند که زانو می‌زند و سر خم می‌کند و به نوعی این زیبایی چنان است که تمام وجود مرد را به کرنش وا می‌دارد.

وجه سورئالیستی داستان باعث می‌شود که به فراخور ذهنیت قهرمان، فضا مدام تغییر پیدا کند. دقیقاً در جایی که چهره‌ی زنِ از دست‌رفته، برای مرد جنبه‌ای مقدس و احترام‌برانگیز می‌یابد، صندوقچه به مقبره‌ای تبدیل می‌شود که ستون‌های افراشته و شیشه‌های بلند دارد. زن قاب شیشه‌ای را می‌شکند و دست دراز می‌کند و مرد را به درون بستر می‌کشد. گویی زلیخای جوان و دلربای اساطیری زنده می‌شود و داستانش را دوباره رقم می‌زند. او مرد را با کشاندن به حریم خود وارد همان چالش تمثیلی شناخته‌شده می‌کند. مرد تلاش می‌کند آتش تمنا را در خود و همین‌طور او فرو نشاند و از همین رو دشنه در دست می‌گیرد و مترصد حمله می‌شود. در همین احوالات صدایی مدام نهیب می‌زند: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاه هزار سال...» و مرد را انگار توان مقاومت در برابر چنین هشداری نیست. قدرت انذار در این صدا چنان است که مرد چیزی از شور تنانگی در خود و یا زن نمی‌بیند. هر آن‌چه هست ترس است و مجازاتی ابدی که در انتظار اوست؛ آتش هاویه‌ای که هم‌اکنون نیز تمام بستر را در کام خود گرفته است. این‌جاست که باز ذهنیت مرد، از تخت روان، مسلخ می‌سازد و دشنه را در گلوی زن فرو می‌برد.

داستان مدام از رسیدن به تصویری قطعی و روشن می‌گریزد. در مسلخی که آتش هاویه آن را فرا گرفته، گناهکاری که قرار است به سزای عصیان‌گریِ خود برسد، به موجودی تبدیل می‌شود که در موعد قربانی منتظر است تا سر بریده شود. مرد نیز همواره از قاتل زنی وسوسه‌گر که مستوجب مرگ است تا سلاخی که تنها گوسفندی را قربانی می‌کند، در حال استحاله است. تصاویر گیسو و تن دلربای زلیخایی که نماد زیبایی گناه‌آلود است با کارد و خون و سلاخی گوسفندی که تن به قربانی شدن می‌دهد، درهم ‌می‌آمیزد و قهرمان داستان نیز مدام از ورطه‌ی عصیان تنانه به جایگاه معصومیتی از دست رفته می‌افتد. سرگردانی تمثیلیِ او، وسعتی به عمق تاریخ دارد و هیچ پایانی نمی‌توان برای آن متصور شد؛ انسانی که در انتخاب میان زیبایی و عصیان تا ابد مردد باقی می‌ماند.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز پنج‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

هویت سیال و سردرگمی آدم‌ها /یادداشتی بر کتاب «فسخ» انسیه ملکان

فسخ_انسیه ملکان_مجله تجربه_رضا فکری

یادداشتی بر کتاب «فسخ»، نوشته انسیه ملکان، انتشارات صدای معاصر

هویت سیال و سردرگمی آدم‌ها

رضا فکری

دغدغه‌ی هویت، اگرچه به وسعت همه‌ی تاریخ در ذهن بشر جریان داشته و همواره او را با پرسش‌های بنیادین کیستی و چیستی مواجه کرده است، اما دنیای مدرن که در ذات خود دارای پیچیدگی، پارادوکس و چندپارگی است، انسان را بیش‌تر درگیر مفهوم هویت کرده است. به تعبیر هایدگر، امر مدرن هرچه بیش‌تر خود را نمایان می‌کند، پیچیدگی‌ها و ابهام‌های خود را نیز بیش‌تر بر بشر آشکار می‌کند و او را به شکل عریان‌تر و با صراحت بیش‌تری با این پرسش مواجه می‌سازد که کیست؟ چه جایگاهی در جهان پیرامون دارد؟ و چه نقشی در آن ایفا می‌کند؟ جهان داستانیِ کافکا نمونه‌ی روشنی از گرفتاری انسان مدرنی است که در دریایی از پرسش‌های بی‌پاسخ درباره‌ی چیستی و کیستی خود غوطه‌ور شده است. انسانی که در سایه‌ی ارتباطش با همه‌ی دنیا در پی یافتن پاسخی برای مسأله‌ی خویش است و حتی از جماد و اشیاء نیز برای پیدا کردن تعریفی از خود بهره می‌گیرد. هویت، مسأله‌ی قهرمان رمان «فسخ» انسیه ملکان نیز هست. انسانی که به دنبال تعریف معنایی تازه برای خویشتن است و در سفری به وسعت چند دهه، هم‌چنان این گمشده‌ی دیرین و بنیادین خود را می‌جوید.

این مسأله که نام من چه معنا و ارزش و جایگاهی می‌تواند داشته باشد، شاید اولین لایه در چالش هزارتوی هویت است که در این رمان به آن پرداخته می‌شود. در همان بخش آغازین که به‌مثابه سِفر اول آفرینش می‌توان به آن نگریست، بر بارزترین نمود هویتی هر آدمی، یعنی نام او، تأکید می‌شود. راوی از این‌که چرا او را به این نام می‌خوانند، می‌پرسد و با مقایسه‌ی نام خود با دیگران، به‌ویژه آن دیگری که همچون آنتاگونیستِ داستان، قرار است در برابرش بایستد، در صدد اثبات بخشی از هویت خویش است. او اسم‌اش را با دخترکی که طی قصه، همتا و پابه‌پای اوست و همواره در نقطه‌ی مقابل نظریه‌پردازی‌هایش قرار می‌گیرد، مقایسه می‌کند. آن‌ها حتی در نام نیز این تضاد به نظر حل‌ناشدنی را به رخ می‌کشند؛ دو دختر ده ساله از دو خاستگاه سنتی و مدرن که در هیچ مسأله‌ای با هم سر سازش ندارند و این تقابل از همان معرفی آغازین داستان، به‌روشنی پیداست.

اما همزادی که در موضع نقیضِ راوی نشسته، نقشی کلیدی در تبیین پرسش‌های هویتی او ایفا می‌کند. دنیایی که «نرگس»، راوی و شخصیت اصلی داستان توصیف می‌کند، بی حضور «سالی»، دخترکِ همواره در مقابل او، خلأیی انکارناپذیر دارد که جز با حضور خودِ او پر نمی‌شود. دنیایی که از لحظه‌ی ورود سالی داستانش آغاز می‌شود و جان می‌گیرد و راوی با وجود اوست که قادر به ارائه‌ی تعریفی هرچند مبهم و الکن از خویش است. حتی توصیفات محیط و فضا و تشخص‌بخشی به اشیاء و عناصر طبیعت، در تناظر با اوست که صورت می‌پذیرد. شاید از همین‌روست که علیرغم حضور روایت‌گری ریزبین و دقیق، کم‌تر ردّ پایی از خودش می‌توان در قصه یافت. حتی زمانی که نوبت به بیان تناقض‌های ذهنی راوی می‌رسد، باز هم سایه‌ی سالی و تشریح رفتار و گفتار او بر این روند سنگینی می‌کند و مجالی برای ترسیم شِمایی هرچند کلی و مبهم از نرگس را از مخاطب می‌گیرد.

گزینش نظرگاه نیز گواه آشکاری بر سردرگمی قهرمان داستان است و هم‌راستا با مکاشفه‌ی هویتی او عمل می‌کند. روایت در هر سه فصل اصلی کتاب از ذهن نرگس برمی‌آید و هر بار از منظری به رخدادها نگاه می‌کند؛ در فصل کودکی، اول شخص است، در جوانی به دوم شخص چرخش پیدا می‌کند و در میانسالی سوم شخص می‌شود. نزدیک‌ترین توجیهی که چنین گردش نظرگاهی می‌تواند به ذهن مخاطب متبادر کند، بلاتکلیفی شخصیت اصلی در یافتن موضعی روشن برای خطاب قرار دادن خویش است. در میانسالی که این استیصال به اوج می‌رسد، راوی دیگر کاملاً در پس توصیفاتی که متعلق به دیگران و مکان پیرامون است پنهان می‌شود و هرچه پیش می‌رود آن بحران بغرنج ابتدای داستان را بیش‌تر در معرض دید می‌گذارد که پرده‌ای از قیاس و فرافکنی مدام در حال پوشاندن آن است؛ هویتی که هیچ‌گاه به شکلی سرراست و عریان از آن سخنی به میان نمی‌آید.

عدم صراحت، مسأله‌ی بنیادین دیگری است که در سه فصل کتاب هم مشترک است و به بحران هویت وسعت بیش‌تری می‌بخشد و با وجود تغییر نظرگاه هم‌چنان حضور پر رنگ خود را به رخ می‌کشد. در واقع نقطه‌ی تمایز اصلی راوی در مقابل سالی، همین در نظر نگرفتنِ خود و زیر پا گذاشتن خواسته‌های حداقلی اوست. سالی که همواره الگو و معیار مقایسه است، در تبیین خود، هیچ ملاحظه و پرده‌پوشی خاصی ندارد و این را از همان کودکی در رفتارهایش به‌وضوح نشان می‌دهد. سالی با شخصیت عاصی و جسوری که دارد، به‌راحتی قوانین و تابوهای خانه را حتی در جزئی‌ترین امور زیر پا می‌گذارد اما نرگس منطبق بر انذار و تحذیر‌های مادربزرگ، هرگز از خطوط ترسیم شده پا فراتر نمی‌نهد. برای او حتی شکستن شاخه‌ها خطایی نابخشودنی به شمار می‌آید و هیچ‌گاه بر خلاف خواسته‌ی مادربزرگ که نماد سنتی است که به‌هیچ‌وجه هنجارشکنی را برنمی‌تابد، عمل نمی‌کند. همین استانداردهای دوگانه است که ماهیتی متنافر از هم به دو همزادِ نرگس و سالی می‌دهد؛ یکی بی‌محابا از خود و مطالباتش می‌گوید و دیگری حیاتی‌ترین نیازهایش را مسکوت می‌گذارد. این‌گونه است که هرچه داستان پیش می‌رود به گره‌های بزرگ‌تری در مسأله‌ی هویت می‌رسد و تغییر نظرگاه در جهت عکس آن روالی که شخصیت باید برای کشف خود و واکاوی درون‌اش برسد، حرکت می‌کند.

هویت، تا انتهای کتاب هم‌چنان حلقه‌ی مفقوده‌ی اصلی «فسخ» است و در پرده‌ای از ابهام باقی می‌ماند و هیچ‌گاه قاطعانه تعیین تکلیف نمی‌شود. این مسأله به سرنوشت‌سازترین روابط آدم‌ها نیز تسری می‌یابد و آن‌ها را به فسخ و جدایی از یکدیگر سوق می‌دهد. در این مسیر به نظر می‌رسد رویکردهایی همچون نوستالژی به مسأله شکلی بغرنج‌تر هم می‌بخشد. نوستالژی‌ای که فصل دومِ کتاب را در سیطره‌ی خود دارد و حاصل خلأهای ارتباطی، شکست‌های پی‌درپی عاطفی، محرومیت‌های هیجانی و فقدان ماجراهای کشمکش‌برانگیز است. هرچه کندوکاو در گذشته وسعت بیش‌تری می‌یابد، گره‌های زمان حال کورتر می‌شوند و شخصیت‌های اصلی بیش‌تر به سوی سردرگمی برای گشودن مسأله‌ی هویت می‌روند. روند مکاشفه‌ای که در این رمان پی گرفته شده است، نقطه‌ی مشخص و پایداری در انتهای خود ندارد و وسعت سیالیتی که از آغاز بر مسأله‌ی هویت سایه انداخته، هر لحظه بیش‌تر می‌شود؛ تا جایی که در نهایت به بغرنج‌ترین و پیچیده‌ترین نقطه‌ی خود برسد.

این یادداشت در ماهنامه تجربه شماره ۸ (دوره جدید) خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

گرگ روی تشک /یادداشتی بر رمان «سالتو» مهدی افروزمنش

دیدن سالتو در کشتی آزاد مثل دیدن نهنگ سفید است در اقیانوس، یک فن کمیاب اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می‌کند. سالتو اسطوره‌ی فراموش‌شده‌ی کشتی است، نماد قدرت و سرعت و از آن‌ها مهم‌تر نماد بزرگی...

سالتو_یاغی

یادداشتی بر رمان «سالتو» مهدی افروزمنش؛

به بهانه اقتباس سریال «یاغی» از این کتاب
گرگ روی تشک 

رضا فکری

مخاطب ادبیات داستانی هر چقدر هم که از طبقه‌ی متوسط اجتماعی باشد و در شرایط تخت و بدون پیچیدگی روزگارش را بگذراند، مطلقا در پی کشف زندگی‌هایی شبیه خودش لابه‌لای سطور کتاب نیست. هر چقدر هم که نویسنده هنر و توانایی به خرج دهد و از وضعیت‌های معمولی و از زندگی‌های لخت و خمیازه‌آور، «آنِ» داستانی بیرون بکشد و قصه‌اش را جذاب تعریف کند، مخاطب اما هم‌چنان در جست‌وجوی کنش و در جست‌وجوی تحرک و در جست‌جوی یک زندگی هیجان‌انگیز است، هیجانی که شاید خود از تجربه کردن آن محروم بوده است. با این وصف داستان‌هایی که در شهر اتفاق می‌افتند بسیار مستعد نمایش اتفاقاتی‌اند که پنهان و دور از دسترس عموم رخ می‌دهند و به نوعی می‌توانند محلی برای بازنمایی خودِ واقعی شهر باشند. شهرها رویدادگاه‌هایی آشنا برای مخاطب هستند و او مدام تصویرسازی‌های داستانی را با داشته‌های خود قیاس می‌کند. برای همین هم ترسیم یک جغرافیای مشخص و شناخته‌شده بسیار دشوار است و داستان‌ها برای گریز از چنین وضعیتی است که در ناکجا رخ می‌دهند یا در فضاهای بسته و محدود و در خلاء روایت می‌شوند و از آرزوها، ترس‌ها و تنش‌های زندگی در یک شهر شناخته شده حرفی به میان نمی‌آورند. البته باید تفاوتی قائل شد میان داستانی مثل «پاریس جشن بی‌کران» همینگوی که تصویر ستایش‌آمیزی از شهر پاریس ارائه می‌دهد و «اُلیور توئیست» دیکنز که اوضاع وخیم یتیم‌خانه‌های لندن مه‌آلود را نشان می‌دهد. این دو را نمی‌توان در یک دسته‌بندی واحد قرار داد و فیلم Biutiful ایناریتو که زیر پوست شهر بارسلون را نمایش می‌دهد نمی‌توان با To Rome with Love وودی آلن که یک نگاه توریستی به شهر رُم دارد در یک جایگاه قرار داد. فیلم درخشان The Great Beauty پائولو سورنتینو البته چیزی میانه‌ی این وضعیت را نمایش می‌دهد. هم زیبایی‌های شهر و خوشگذرانی‌های شبانه‌ی شهر رُم را در ظاهر خود دارد و هم افول این جلال و شکوه را در نظر شخصیت اصلی و درنهایت رُم را در یک چشم‌انداز بی‌انتهای پوچ نشان می‌دهد. «سالتو» هم رمانی است که در مکانی مشخص به نام «تهران» روایت می‌شود و از واقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همین شهر تغذیه می‌کند. داستانی که با تمرکز بر لایه‌های زیرین این شهر و با تکیه بر مولفه‌هایی همچون فقر، رابطه‌های افسارگسیخته، خشونت عریان و مواد مخدر پیش می‌رود و وجه تاریک و سیاه شهر را برجسته می‌کند. نویسنده برای نمایش عمیق‌تر همین زیرجلدی‌هاست که به استفاده از تصویرهای غلوشده دست می‌زند تا عواطف مخاطب را بیشتر درگیر کند و برای این مقصود چه مکانی مناسب‌تر از پایین و حاشیه‌ی شهر. اگر پیش‌تر انتظار می‌رفت نویسنده‌ی تهرانی نیم‌نگاهی هم به پایین‌های شهر بیاندازد، حالا افروزمنش در این کتاب سری به آذری، فلاح و جاده‌ی اسلامشهر زده و بیغوله‌ای به نام جزیره را دست‌مایه‌ی داستان‌گویی خود قرار داده است.

«سالتو» در قدم نخست، تقابلی است میان دو حد نهایت فقر و ثروت و متوسطی در این میان وجود ندارد. شخصیت سیاوش در نهایت فقر، با مادری هوایی و پدری عملی، آدم حسرت‌مند این داستان است که همه‌ی شاخصه‌های فلاکت را یک‌تنه با خود حمل می‌کند. مجاور خط آهنی زندگی می‌کند‌ که نه برق دارد و نه آب و زیر دست داوود لجن (ارباب خشن جزیره) مواد می‌فروشد و پول‌های حاصل از آن را زیر تراورس چهل‌وسوم خط آهن پنهان می‌کند. بچه‌های جزیره با اسامی غربتی، کولی، دربه‌در و تگزاسی خطاب می‌شوند و تفریح‌شان سنگ‌پرانی به قطار است و در سایر اوقات هم به پخش مواد مشغول هستند. اما در آن سوی طیف شخصیتی به نام نادر حضور دارد. سیاوش با دیدن بنز اوست که مبهوت می‌ماند و در معیت اوست که برای اولین بار روی تخت می‌خوابد، اسکی می‌کند و در خانه‌ای۱۱۰متری واقع در بلوار کشاورز تهران ساکن می‌شود و در دفتر کاری واقع در خیابان فرشته مستقر می‌شود. اساسا در نوشتن از شرایط اکستریم و حد نهایت‌ها گاهی شخصیت نادیده گرفته می‌شود و در مواجهه‌ای جذاب و مدل گنج قارون، ثروت بیش از اندازه با فقر پایین‌تر از حد معمول در انداخته می‌شود. اما در «سالتو» تغییرات شخصیتی سیاوش اهمیت بسیار دارد و در ساختار خطی رمان پی گرفته می‌شود. او که نگاهش به بالای شهر و خانه‌ها و باغ‌های آن، یک نگاه حسرت‌آلود و تخطئه‌گر بوده حالا در ارتباط با نادر است که به شکل یک بیلی باتگیت تمام عیار رنگ عوض می‌کند و از وضعیت یک فروشنده‌ی خرده‌پای مواد به یک قاچاقچی سطح بالا تغییر وضعیت می‌دهد تا جایی که نوچه‌های نادر هم از او حرف‌شنوی دارند. او از قدرت تازه دست یافته‌ی خود استفاده می‌کند و داوود لجن را سر جایش می‌نشاند و کنترل جزیره را به عنوان رئیس جدید به عهده می‌گیرد. در واقع بخش‌های قابل توجهی از کتاب به شرح روابط مافیایی اعضای این باند مواد مخدر می‌گذرد.

باندی که به شکلی بین‌المللی تجارت کوکایین می‌کند. این‌ها آن‌قدری بزرگ هستند که برای کشتن یک خبرچین قاتل اجیر می‌کنند و بازار مواد مخدر شرق آسیا را از دست روس‌ها و آمریکایی‌ها در آورده‌اند. آن‌ها قرار است ۱۱۰۰۰ کیلو هروئین را جا به جا کنند که رقمی غلوآمیز به نظر می‌رسد. پیش از انقلاب گفته می‌شد داستان زندگی دو گروه را به سادگی می‌توان اگزجره کرد و بر مبنای آن تخیل کرد و فیلم ساخت. یکی جاهل‌ها و دیگری رقاصه‌های کافه‌ها که صنفی نداشتند و کسی مدافع‌شان نبود و حق و حقوق خود را نمی‌توانستند استیفا کنند و راه برای غلو باز بود. ماریو پوزو هم مافیا را در پدرخوانده آن‌چنان مخوف و پر ابهت و قدرتمند نوشته بود که سران مافیا هم چنین تصویرسازی پر ابهتی را از خود باور نداشتند و البته شکایتی از این بابت هم نداشتند. در «سالتو» هم بر مبنای همین قاعده صحنه‌پردازی‌های پر رنگ و لعاب این‌چنینی بسیار دیده می‌شود. مثل صحنه‌ای که سران مافیای موادفروش تهران جمع‌شان جمع است و منطقه‌های شهر را بین خود تقسیم می‌کنند و عباس یاکوزا این منطقه‌بندی را برنمی‌تابد و افرادش سه نفر از گروه مقابل را کشته‌اند و نادر هم در تلافی او را به شکل فجیعی و با زالو زجرکش می‌کند.

اما شخصیت‌های دیگری هم هستند که در پیش‌برد خط رمان حضور دارند. مثل بچه‌های جزیره که شخصیت‌هایشان یک‌نواخت و یک‌فرم است. مادر سیاوش که از افسردگی نزار است و خودش را حلق‌آویز می‌کند، پدرش که یک روشنفکر و زندانی سیاسی بوده و در یک شخصیت‌پردازی بسیار خوب و در خاکسپاری مادر به خوبی ساخته می‌شود. سیا که مغز متفکر گروه است و رویا زنی اغواگر با تتوی پروانه به کمر که با نادر رابطه‌ای رسمی دارد و به سیا و سیاوش هم به نوعی نظری می‌اندازد. سیاوش نوجوانی که تردستی‌اش کشتی‌های درخشانی است که می‌گیرد و هر کدام از حریفانش را به شیوه‌ای و با فن به خصوصی از سر راه برمی‌دارد و نادر که رئیس تشکیلات است و به تنها جایی که کمک مالی می‌کند انجمن حمایت از حیوانات وحشی است. او از جسارت سیاوش در کشتی خوشش می‌آید و از همان ابتدا در توصیفی می‌گوید: «انگار یه گرگ رو تشکه» و به نوعی مدام از مفاهیم حیات وحش در حرف‌هایش استفاده می‌کند و برای تداعی قانون جنگل از حیوانات بسیاری مثال می‌آورد مثل بز آلفا، حلزون فیلسوف، یوزپلنگ و ... تکیه‌ای مستقیم بر طبیعت خشن و ناتورالیسمی آشکار که جا به جای داستان به آن اشاره می‌شود، در جنگلی که فقط باید شکارچی بود. نادر نفر اول تیم ملی کشتی بوده و انقلاب سبب شده مسابقات جهانی تیر ۵۸ را در سن دیگو آمریکا از دست بدهد. زمانی که حاکمیت با آمریکا سرشاخ شده بوده و رویاهای مردم با رویای او در تعارض قرار گرفته. سیا هم سرنوشت بهتری بهتری پیدا نمی‌کند. او با دفترچه‌ی مشتری‌های مواد و ۴ کیلو هروئینی که از این باند متلاشی‌شده باقی مانده، کشتی را به کناری می‌گذارد. در حالی که جزیره‌اش با لودر تخریب شده و دیگر خانه‌ی مادری برای او وجود خارجی ندارد.

به هر حال کشتی در این رمان بسیار فراتر از یک ورزش صرف عمل می‌کند. طالقانی (رئیس فدراسیون)، خادم، جدیدی، حیدری، سالن هفت تیر و مربی‌های بد دهان همه حضور دارند اما نقش چندانی ندارند و مانیفست‌های راوی در باب کشتی است که مدام به مخاطب ارائه می‌شود: «دشمن فرض کردن هر غریبه‌ای ذات کشتی است و کشتی چیزی نیست جز همین پیوستگی فرضیات انتقام‌جویانه‌ی دشمنی و قهرمانی». و یا در عبارت دیگری که نام کتاب هم از آن گرفته شده: «دیدن سالتو در کشتی آزاد مثل دیدن نهنگ سفید است در اقیانوس، یک فن کمیاب اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می‌کند. سالتو اسطوره‌ی فراموش‌شده‌ی کشتی است، نماد قدرت و سرعت و از آن‌ها مهم‌تر نماد بزرگی». این نوع از کشمکش‌های ورزشی اگرچه ژانری تثبیت شده و پر طرفدار در هالیوود است اما برای مخاطب ایرانی چندان جذاب نیست و برایش چندان اهمیتی ندارد که یک قهرمان بیس‌بال یا گلف یا کشتی چه مراحل دشواری را در راه رسیدن به قهرمانی طی کرده و چه مصائبی را در این راه متحمل شده. نویسنده‌ی کتاب به فراست دریافته که رمان او هم باید به نوعی این چالش ورزشی را به اجتماع و به سیاست پیوند بزند تا داستانی جذاب برای مخاطبی تعریف کند که اسطوره‌ی کشتی ایران عبدالله موحد را نمی‌شناسد و کشتی و المپیک برای او فقط و فقط در غلامرضا تختی خلاصه می‌شود.

این یادداشت پیش از این در سایت دوشنبه به نشر رسیده است.

تلخ و شیرین غرقه شدن در جهان داستان /یادداشتی بر «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی» علی شاهی

 

علی شاهی در «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»، راهی میانه‌ی جستار و داستان را پیموده و تحلیل رابطه‌ی میان مخاطب و کتاب را به‌عنوان بن‌مایه‌ی اصلی داستانش در نظر گرفته است. این‌که فرآیند خواندنِ هر کتاب چه تأثیری بر خواننده‌اش می‌گذارد؟ و دنیای او را دستخوش چه تغییراتی می‌کند؟...

«کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»

نوشته: علی شاهی

ناشر: فرهنگ نشر نو

چاپ اول 1400

271 صفحه، 85000 تومان

 

***

رضا فکری

علی شاهی در «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»، راهی میانه‌ی جستار و داستان را پیموده و تحلیل رابطه‌ی میان مخاطب و کتاب را به‌عنوان بن‌مایه‌ی اصلی داستانش در نظر گرفته است. این‌که فرآیند خواندنِ هر کتاب چه تأثیری بر خواننده‌اش می‌گذارد؟ و دنیای او را دستخوش چه تغییراتی می‌کند؟ پرسش‌هایی اساسی است که تمام ماجراها و استدلال‌های کتاب حول محور آن‌ها می‌گردد. گزاره‌ی مهمی هم که در همان آغاز کتاب مطرح می‌شود این است که سلطه‌ی داستان‌ها بر بشر، او را تا مرز بردگی پیش برده است؛ معضلی که مختص عصر کنونی نیست و در طول تاریخ خون‌های بسیاری به دلیل تأثیرپذیری انسان از داستان ریخته شده و نویسندگان بسیاری نیز طی قرن‌ها این مسأله را در آثار داستانی، جستارها و رساله‌های نظری‌شان مورد توجه قرار داده‌اند. اما آیا در قرن بیست‌ویکم با این سطح از فن‌آوری که در اختیار انسان است می‌توان با سرعت و دقت بیش‌تری به پاسخ‌های محتمل برای حل چنین مسأله‌ای رسید؟ شخصیت‌های داستان «کتاب نانوشته...» با رویکرد بهره‌گیری از فن‌آوری روز، به سراغ کاوش درباره‌ی همین موضوع می‌روند. 

داستان با معرفی گروهی آغاز می‌شود که نقشی کلیدی در پیشبرد این تحقیق دارند. تحقیقی که عواقب خواندن کتاب و غرقه شدن در جهان درون آن را مسأله‌ی اصلی خود قرار داده است. گروه با عنوان «فرزندان سروانتس» در سال 2011 تشکیل شده و شامل دانش‌آموختگانی از رشته‌های فلسفه، ادبیات، جامعه‌شناسی و علوم کامپیوتر و هوش مصنوعی دانشگاهی به نام سالامانکاست. آن‌ها معتقدند که انسان‌ها غالباً کتاب‌ها را به‌گونه‌ای می‌خوانند که بخشی از وجودشان به‌طور کامل و بی‌قیدوشرط در اختیار خوانده‌هایشان قرار می‌گیرد. این‌ گروه بر آن‌اند که راهی برای تحلیل روشن‌تر مسأله و رویکردی متناسب برای حل آن بیابند و در قدم اول به سراغ تمام کتاب‌های موجود می‌روند و از کامپیوتر برای چنین جست‌وجوی گسترده‌ای بهره می‌گیرند.

ماشین کتابخوانی که ابزار تحقیق قرار می‌گیرد، این توانایی را دارد که زبان و نوشتار انسان را تقلید کند و در فرآیند کتاب‌خوانی‌اش از آن بهره بگیرد و خلاصه‌ای از کتاب‌های خوانده شده و موضوعات و پرسش‌های اصلی مطرح شده را در اختیار محققین بگذارد. این کار منطبق بر نظم برنامه‌ریزی شده‌ی خود پیش می‌رود تا جایی که تنها یک کتاب خوانده‌نشده باقی می‌ماند. کتابی که بخش اندکی از آن در دسترس گروه پژوهشی قرار دارد و ماشین کتابخوان تنها ردّی از ۲۵ صفحه از آن را می‌یابد؛ ۲۵ صفحه‌ از رساله‌ای با عنوان «کیشوتیت: بیماری کتاب‌ها» که مؤلفی به نام پی‌یر منار آن را نوشته است. دستگاه کتاب‌خوان می‌کوشد نشانی از این نویسنده بیابد. یکی از داستان‌های بورخس به این نام اختصاص دارد و از این چهره‌ی ادبی و فلسفی به‌عنوان کسی یاد می‌کند که می‌خواهد رمان «دن کیشوت» سروانتس را از منظری قرن بیستمی بازنویسی کند. در ادامه‌ی تحقیقات اما به نظر می‌رسد پی‌یر منار متفکری است که در قرن هجدهم می‌زیسته و بورخس به ضرورت داستان‌پردازی‌اش آن را در قرن بیستم آورده است. چندی بعد گروه ایمیلی از شخصی به نام پی‌یر منار دریافت می‌کند که مدعی است همان ۲۵صفحه از رساله را در پنج قطعه در اختیارشان قرار می‌دهد؛ پی‌یر مناری که حالا مباحثش درباره‌ی فرآیند مطالعه، بر زمان دقیق زیستش سایه می‌اندازد.

تقریباً نیمی از کتاب به نظریه‌های پی‌یر منار در خواندن داستان و تطابق آن با واقعیت جهان پیرامون، اختصاص دارد. دو مترجم ایرانی که یکی از آن‌ها نویسنده‌ی کتاب حاضر است و از ورود مؤلف به داستان خودش خبر می‌دهد، ترجمه‌ی نوشته‌های پی‌یر منار را به عهده می‌گیرند. این دو مترجم از اعضای گروه «فرزندان سروانتس» هستند و نتایج کارشان بعدها توسط کل گروه مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. بخش اول کتاب در کنار آوردن متن کامل ِ پی‌یر منار به ادای توضیحات و تفاسیری از مترجمان نیز می‌پردازد. منار در کتابش کوشیده به عارضه‌ای اشاره کند که انسان طی فرآیند خواندن کتاب‌ها ممکن است درگیر آن شود. او نام این عارضه را «کیشوتیت» می‌گذارد و علتش هم سرسپردگی تام و تمام این شخصیت به کتاب‌های پهلوانی است. منار با استناد به رفتارهای ناهنجار دن‌کیشوت و گفت‌وگوهایی که میان او و سایر شخصیت‌های این رمان سروانتس درمی‌گیرد، به این نتیجه می‌رسد که کتاب می‌تواند مبنای زندگی یک انسان قرار بگیرد و او را از واقعیت و استقلال شخصیتی خودش تهی کند و به نوعی ذهن او را به سمت مسخ‌شدگی و بی‌ارادگی ببرد. 

فصل مربوط به پی‌یر منار و استدلال‌های او که «خاطرات یک ذهن غیرتکاملی» نام‌ گرفته، در بخش‌های مختلفی به تشریح عارضه‌ی کیشوتیت می‌پردازد و ابعاد آن را می‌کاود و سپس از زبان مؤلفی که خود را منار نام نهاده به بررسی نظریات مطرح‌شده در متن می‌پردازد. این مؤلف در واقع یکی از همان ماشین‌های کتاب‌خوان است که در سیر جمع‌آوری اطلاعات، این متن را نوشته است و حالا می‌کوشد به تبیین مضامین آن بپردازد. از منظر این نویسنده، انسان در فرآیند مطالعه می‌تواند فاصله‌ی میان خود و کتاب را چندان نادیده بگیرد و به باور تمامی آن‌چه در متن آمده برسد که واقعیت زندگی‌اش تماماً منطبق بر همان دنیایی قرار بگیرد که در کتاب آمده و حقایق را بر مبنایی که کتاب به او ارائه می‌دهد، ارزیابی کند. مؤلف این مسأله را خطری بزرگ برای تفکر انسان می‌داند و به او در این‌باره هشدار می‌دهد. اما دامنه‌ی تحلیل‌های نویسنده در این وادی تا جایی پیش می‌رود که هر نوشته‌ای را مقید به محاکات و هرگونه مطالعه‌ای را مخل و مانع فرآیند تفکر پویای انسان معرفی می‌کند. او مخاطب را بر سر این دوراهی قرار می‌دهد که آیا اصلاً باید کتاب بخواند؟ یا این‌که بهتر است به‌کلی آن را از فعالیت‌های فکری‌اش دور نگه دارد؟ قضیه‌ای که به ضرر ناشران و تولیدکنندگان مطالب مکتوب آن‌ها به نظر می‌رسد و موضع‌گیری تند آن‌ها را نیز برمی‌انگیزد.

فصل مربوط به مباحثات اعضای گروه درباره‌ی مسأله‌ای که اساس تحقیق‌شان را تشکیل داده، نیمه‌ی دوم این داستان جستارگونه را در بر می‌گیرد. در این فصل و طی دیالوگ‌های مفصل، آن‌چه از منار یافت شده با آرای سایر نظریه‌پردازان مقایسه می‌شود. در این میان خودِ رمان دن‌ کیشوت هم به بحث گذاشته می‌شود و دیدگاه‌های شخصیت‌های آن زیر ذره‌بین محققین قرار می‌گیرد. در طول این فصل، دو موضوع اصلی تقلید از واقعیت و باورپذیری آن برای مخاطب، به محک تجارب شخصیت‌های اصلی داستان گذاشته می‌شود و هر یک بُعدی از این موضوعات را به فراخور یافته‌های تحقیقاتی خود تفسیر می‌کند. طی این بخشِ پرتلاطم از داستان، خواننده در تعامل با گفته‌ها و استنادات شخصیت‌های گوناگون کتاب قرار می‌گیرد.

«کتاب نانوشته...» ساختار روایی چندلایه‌ای دارد که در هر بخش مؤلف آن نیز وارد فرآیند داستان و تجزیه ‌و تحلیل وقایع می‌شود. در بسیاری از مفاهیم مطرح‌شده در کتاب نوعی آشنایی‌زدایی از نگاه رایج درباره‌ی موضوعاتی همچون مطالعه، تفکر، باور، حدومرز واقعیت و بازنمایی آن در جهان داستان دیده می‌شود و اغلب از رویدادهای تاریخی، چهره‌های تأثیرگذار در ادبیات، جامعه‌شناسی، هنر و فلسفه و ارجاع به متون مختلف کمک گرفته می‌شود تا مفروضات آن به اثبات برسد یا رد شود. رویکردی که ساختارشکنانه و بدعت‌گذارانه است و باورهای مألوف و تثبیت‌شده‌ی مخاطب را درگیر چالشی جدی می‌کند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

زندان‌های جزیره‌ی ساخالین /گفت‌وگو با حسن هدایت به مناسبت انتشار «آگراندیسمان»

زندگی هر انسان یک خط ممتد و پیوسته است که با هر ناهمواری و کج‌وکوله‌شدن تا زمان مرگ ادامه می‌یابد...

گفتگو_آگراندیسمان_حسن هدایت_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۲

حسن هدایت (۱۳۳۴- تهران) کارگردان سریال‌ «کاراگاه» و فیلم‌های اقتباسی از داستان‌های صادق هدایت از جمله «گرداب» و فیلم‌های سینمایی «چشم شیطان»، «سایه‌روشن»، «گراند سینما» و ده‌ها اثر سینمایی و تلویزیونی دیگر، این‌بار با دو رمان «وقایع‌نگاری یک لات چاقو‌کش» و«آگراندیسمان» به دلِ تاریخِ معاصر ایران زده؛ روایتی از دوتا از شخصیت‌های تاریخ معاصر: یکی هاشم آبسرداری از لات‌های دهه چهل و دیگری استپان استپانیان عکاس برجسته دوران مشروطیت. رمان «میدان توپخانه» اثر بعدی هدایت است که ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح می‌دهد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با حسن هدایت به‌مناسبت انتشار دو کتاب منتشرشده او از سوی نشر گستره است.

***

رضا فکری: مروری بر دو رمان اخیر شما شما نشان می‌دهد که همواره دغدغه‌ تصویرپردازی از مقاطع مشخص تاریخی داشته‌اید؛ دغدغه‌ای که در «آگراندیسمان» هم مبنای نوشتن‌تان بوده. داستانی برگرفته از زندگی‌نامه‌ شخصیتی به‌نام استپان استپانیان که شاهد وقایع مهم تاریخی در میانه دو قرن نوزده و بیست بوده و آن‌ها را با عکس‌هایش به ثبت رسانده. چرا این شخصیت تا این اندازه برایتان مهم است؟
حسن هدایت: تاریخ شناسنامه انسان‌ها و جوامع است و بی‌اطلاعی از آن یعنی گم‌کردن هویت. دغدغه من بازنمایی این هویت در مقاطع و زندگی افرادی است که به‌زعم خودم ارزش‌های دراماتیک لازم برای خلق یک داستان را هم داشته باشند. استپان استپانیان یک عکاس برجسته دوران مشروطیت بود که تصاویر فراوان و ارزشمندی از قبل و دوران انقلاب در تبریز به‌جا گذاشته است. اما آنچه برایم مهم‌تر بود زندگی و تفکر و مقاومت او در مقابل استبداد ؛ چه در روسیه و چه در ایران بود. البته سلاح اصلی‌اش نیز دوربین عکاسی‌اش بود تا تفنگ و شمشیر. سرنوشت خاص او و فرار شگفت‌آورش (به همراه عده‌ای دیگر) از تبعیدگاهی در انتهای دنیا و طی ده‌هزار کیلومتر مسافت از جزیره ساخالین در شرق روسیه تا تبریز؛ و همچنین زندگی و مشکلاتش در تبریز و گریز دوباره‌اش از تبریز به ارزروم در کشور عثمانی و بعد مرگش در نسل‌کشی ارامنه؛ به او سیمایی ارزشمند برای یک ساختار داستانی می‌داد. همچنین سرسختی‌اش در مواجهه با مشکلات و نگاه زیبایش به هنر و نیز شخصیت خوددار و خجول و آرامی که داشت از او چهره یک هنرمند راستین را پدید می‌آورد. وقتی برای اولین‌بار زندگینامه مختصر او را در کتاب ارزشمند «تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران» تالیف یحیی ذکاء خواندم با خودم فکر کردم که زندگی و عملکرد این عکاس ارزش‌های دراماتیک فراوانی دارد. البته سال‌ها طول کشید تا این ایده به رمان تبدیل شود.

فکری: بخش اعظم داستان به ساخالین، تبعیدگاهی واقع در ته دنیا اختصاص داده شده؛ جایی‌که به اعتراف خودِ زندانیان و راویان دیگری هم‌چون چخوف که در کتاب «جزیره ساخالین» به این زندان مخوف پرداخته، چنان فضایی دارد که می‌تواند روح آدم‌ها را درهم بشکند و از صفات انسانی تهی سازد. این دوره از زندگی در تبعید را چه‌قدر در ساخت شخصیت‌های اصلی «آگراندیسمان» مؤثر می‌بینید؟
هدایت: البته اگر بخواهیم تقسیم‌بندی دقیق‌تری داشته باشیم باید گفت یک‌چهارم داستان به خاطرات کودکی و نوجوانی استپانیان و نیز گذران در ساخالین اختصاص دارد و یک‌چهارم به ماجرای فرار و رسیدن تا ایران. بقیه کتاب نیز به زیستن استپانیان در بندر انزلی، تبریز و عثمانی اختصاص یافته. اما فضای زندان‌های جزیره ساخالین و فشاری که بر جسم و روح زندانی‌ها آورده می‌شد طبیعتا برای بقیه دوران زندگی آن‌ها را رها نمی‌کرد. دوام‌آوردن در چنان شرایطی و نیز یادگرفتن درس‌های زندگی از زندانیان شجاع یا خردمند، تاثیرش را تا آخر عمر بر زیستن زندانی از دست نمی‌داد. در شرایط سخت جزیره ساخالین فقط عشق به عکاسی و زیبایی‌های آن استپانیان را سرپا نگه داشته بود. شاید هم همین هنر باعث شد که از بیگارهای سخت بدنی در امان باشد و به سلامت از جزیره بگریزد. در مجموع زندانی‌بودن در چنان شرایط نابهنجار و پلیدی که حکومت تزاری برای مخالفان سیاسی خود یا مجرمان عادی تدارک دیده بود؛ زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند. تعداد اندکی از زندانی‌ها با تلاش سعی در حفظ هویت و انسان‌بودن خود می‌کردند که من چند نفرشان را در طی داستان به‌عنوان کاراکترهای اصلی یا تاثیرگذار برگزیدم.

فکری: آنچه در ساخالین اتفاق می‌افتد، به زندان‌های رمان‌های هم‌عصرش شباهت بسیار دارد، مثل زندان شاتودیف که الکساندر دوما در رمان «کنت مونت کریستو» برایمان می‌سازد یا تبعیدگاهی که داستایفسکی در کتاب «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» از آن می‌گوید. چرا این زندان که بی‌شباهت به دوزخ نیست، در رمان‌های کلاسیک و البته در «آگراندیسمان» چنین نقش تعیین‌کننده‌ای دارد؟
هدایت: این‌گونه زندان‌ها (که هنوز هم در بسیاری کشورها وجود دارد) به منظور خردکردن کامل مقاومت انسان‌ها در مقابل استبداد و بی‌عدالتی ایجاد می‌شد. البته زندانیان شرور نیز به این‌گونه زندان‌ها فرستاده می‌شدند، ولی اکثریت با کسانی بود که یا مجرمین عادی بودند یا سیاسی. انعکاس شرایط این زندان‌ها در اجتماع و ذهن مردم عادی نیز از واقعیت خودشان بسیار بزرگ‌تر بود. دلیل امر هم این بود که حکومت‌ها به این وسیله ترس از این‌گونه زندان‌ها را در دل مردم ایجاد می‌کردند تا مطیع باشند و سروکارشان به آن مکان‌های مخوف نیفتد. اما اگر کسی از این زندان‌ها جان سالم به‌در می‌برد به‌طور طبیعی دیگر مانند دورن قبل از حبس نمی‌ماند. انعکاس این تغییرات و مصیبت‌های روحی و جسمی ناشی از حبس، در بسیاری از داستان‌های کلاسیک و مدرن دیده می‌شود و درواقع گزارش‌هایی هستند از زوایای تاریک این زندان‌ها. بازتاب این داستان‌ها نیز در دورانی که هنوز وسائل ارتباط‌جمعی مانند امروز وجود نداشته بسیار موثر بوده است. برای مثال وقتی تزار روسیه داستان «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند. وقتی کتاب یک نویسنده بر یک تزار مستبد و جلاد چنین تاثیری بگذارد، نشان از اهمیت بیان شرایط این زندان‌ها به زبان داستان و هنر نویسنده دارد. همچنین رسالت معنوی نویسنده را در بالاترین سطح به نمایش می‌گذارد. اهمیت بیان درد و رنج در این است تا همگان آگاه شوند و منابع ایجاد رنج کاستی گیرد و کم و محدود شود.

فکری: طی روایت مدام تغییر نظرگاه از دانای کل به اول‌شخص‌های متعدد مشاهده می‌شود. چرا روایت را از منظر خودِ استپان پیش نبردید تا مخاطب با ذهنیات و دغدغه‌های او از منظر نزدیک‌تری همراه شود و همذات‌پنداری عمیق‌تری با این شخصیت داشته باشد؟
هدایت: معمولاً سه شیوه برای بیان زوایای یک شخصیت در داستان وجود دارد. نخست روایت اول‌شخص، دوم روایت نویسنده یا به‌اصطلاح دانای کل، سوم بیان کسانی که در اطراف شخصیت موردنظر هستند و هر کدام بخشی از زندگی و تفکر و رفتار او را گزارش می‌دهند. من ترکیبی از شیوه دوم و سوم را انتخاب کردم. مانند روشی که در داستان « درویش‌خان» انتخاب کردم. به این شکل خواننده از منظرهای مختلف به یک شخص واحد نگاه می‌کند. اگر شیوه اول‌شخص انتخاب شود خواه‌ناخواه جهت‌گیری و تفکرات شخصیت داستان حرف اول را می‌زند و کمتر پیش می‌آید که داوری درستی درمورد شخصیت اصلی به دست خواننده برسد. اما نگاه دیگران قضاوت منصفانه‌تر یا حداقل متفاوتی به دست می‌دهد؛ نوعی «چندصدایی».

فکری: ریتم داستان تا وقتی که در ساخالین می‌گذرد سر صبر و با تمرکز بر جزئیات مکانی است که وقایع در آن رخ می‌دهد. اما به محض ورود به تبریز، قصه روی دور تند می‌افتد و نیمه‌ مهم زندگی استپان که حوادث سرنوشت‌سازی هم در دل خود دارد، با شتاب و بسنده‌کردن به کلیات تعریف می‌شود. علت این تغییر ریتم چیست؟
هدایت: در بخش اول کتاب، علاوه بر ساخته‌شدن شخصیت و جهان‌بینی استپانیان، کودکی و نوجوانی و مبارزات او در حزب ارمنی مخالف سلطه تزار بر قفقاز، منعکس می‌شود و اهمیت فراوان دارد. اما در بخش‌های تبریز و حتی عثمانی، ما با یک شخصیت مشخص‌شده و قوام‌یافته طرف هستیم و بنابراین من فقط به حوادثی که در ارتباط با استپانیان بوده بسنده کردم و نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم.

فکری: شخصیت‌های مقیم در زندان ساخالین بسیار به‌هم شبیه‌اند. آن‌ها با این‌که از عصیان‌گرترین افراد جامعه هستند، اما در زندان که بستر بروز چنین رفتارهایی است، چندان طبع سرکش و روحیه‌ مبارزی از خود نشان نمی‌دهند. به‌نظر می‌رسد تنها نیروی محرک این گروه از زندانیان شخصیت «یپرم» باشد که به‌راحتی با فضا کنار نمی‌آید و با سرسختی‌اش قواعد بازی را به می‌ریزد.
هدایت: وجود زندان معمولا به‌منظور به‌راه‌آوردن آدم‌های عصیانگر یا شرور یا خطارکار است. هم محلی برای تنبیه و هم ظاهرا تربیت؛ بنابراین در زندان همه‌جور آدم دیده می‌شود. حتی در محبس‌های مخوفی مثل زندان‌های جزیره ساخالین در دوران روسیه تزاری؛ بنابراین زندان محلی است برای سرکوب سرکشی‌ها؛ نه بروز آن‌ها. حداقل برای پاره‌ای از زندانیان دوران حبس دوران کمون و پنهان‌بودن روحیه سرکشی است و در دوران رهایی از حبس ممکن است دست به قانون‌شکنی بزنند. ولی در زندان معمولا جرات نمی‌کنند و از مجازات‌های سخت زندان واهمه دارند؛ بنابراین رفتارشان کم‌وبیش شبیه هم می‌گردد. اما اگر یک یا چند زندانی جراتِ بروز سرکشی از خود نشان دهند ممکن است در دیگران نیز انگیزه شود. چنانچه یپرم (سردار بزرگ و شجاع دوران مشروطیت) با روحیه خود انگیزه گریز به چند نفر دیگر نیز داد و توانستند از حبس بگریزند.

فکری: بخش قابل‌ تأملی از زندگی استپان استپانیان در تبریز و در دوره‌ مشروطه می‌گذرد. دوره‌ای که او کوشیده در عکس‌هایش نشان‌شان دهد. با وجود زندگی پرتکاپوی استپان در تبریزِ دوره مشروطه و نیز فراوانی شواهد و مستندات مربوط به آن، چرا تمرکز روایت را بر همین دوره از تبریز و مشروطه قرار نداده‌اید؟
هدایت: داستان «آگراندیسمان» روایت زندگی یک عکاس است، نه بیان تاریخ مشروطیت. این عکاس دوران ساخت شخصیت خود را در ارمنستان و ساخالین گذرانده بود و بنابراین باید به خاستگاه قوام‌یافتن شخصیت و نگاهش توجه‌ای ویژه می‌شد. درمورد حوادث مشروطیت و تبریز نیز تا آنجا که به استپانیان مربوط می‌شد سعی کرده‌ام نکته مهمی فروگذار نشود. سه سال آخر زندگی استپانیان نیز که در کشور عثمانی (ترکیه امروز) گذشت که خود این نکته و مرگ غم‌انگیزش به دست ترک‌های عثمانی بخش مهمی از زندگی استپانیان را شکل داده است؛ بنابراین تمرکز روایت بر جغرافیای شهر تیریز و حوادث رخ داده در آن چندان مطلوب من نبود. من از حوادث مشروطیت در این داستان به دو دلیل به اختصار گذشته‌ام: نخست پرهیز از تاریخ‌نگاری و ذکر این نکته که حوادث مشروطیت در آثار متعدد نوشتاری و تصویری انعکاس داشته و نباید چندان تکرار مکررات داشت. دوم اینکه خودم نیز در رمان‌های دیگر، به‌خصوص رمان «میدان توپخانه» که به‌زودی توسط نشر گستره به بازار عرضه می‌شود ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح داده‌ام. روایت «میدان توپخانه» شرح‌حال مهم‌ترین و سیاسی‌ترین میدان ایران، از زمان ایجاد آن تا اواخر سال ۱۳۲۱ است. قهرمان‌های داستان عموما از زنان تشکیل یافته و از اقشار عادی مردم هستند تا حوادث میدان را از نگاه عامه مردم روایت کنند، نه پادشاهان و دولت‌ها و تاریخ‌نگاران.

فکری: آشنایی استپان با کشیش یوحنا نیز از نقاط عطف زندگی اوست؛ جایی‌که او درباره‌ فلسفه‌ هنر و انسان‌شناسی درس‌هایی فراموش‌ناشدنی می‌گیرد و به‌نوعی بخش مهمی از مکاشفات او را می‌سازد. اما مواجهه‌ مخاطب با سیل ماجراهای کتاب، کمتر مجال بروز نقاط عطفی از این دست را فراهم می‌آورد. آیا این مسأله به ماهیت پرتنش دوره‌ تاریخی‌ای که شخصیتی چون استپان در آن می‌زیسته ارتباط دارد؟
هدایت: طبعا در آن دوران پرآشوب برای هر حادثه و شخصیت جای محدود و مشخصی وجود دارد. کشیش زندانی در ساخالین نیز بخشی از جهان‌بینی است که استپانیان در ساخالین یافته بود. در کنار عکاسی، دیدن چخوف، دوستی با یپرم و چند تن دیگر که در ماجرای فرار همراهش بودند. درس‌های کشیش اگر نه خیلی روشن، ولی به‌عنوان لایه‌هایی پنهان در بخش‌های دیگر داستان بر رفتار و نگاه استپان تاثیرگذار است.

فکری: جهانِ «آگراندیسمان»، عرصه‌ مبارزه‌ مداوم و بی‌امان با مرگ و تلاشی بی‌وقفه برای مراقبت از ذره‌ذره‌ زندگی است. چنین جهانی در دهشتناک‌ترین موقعیت‌های زندگی هم کورسوهای امید را پاس می‌دارد. درواقع زندان و ترس از مرگ اگر هست، نبض امید هم در آن میانه‌ها می‌زند.
هدایت: برداشت شما برای خود من هم تازه است. امیدوارم چنین باشد. اما هدف اصلی خودم بیان تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش بوده است؛ طبیعی است که امید به زیستن و بودن، نقطه عطف و انگیزه اصلی تلاش‌های این عکاس و کسانی چون اوست.

فکری: مرگِ تراژیک استپان، در یکی از بزرگ‌ترین بزنگاه‌های تاریخیِ اوایل قرن بیستم و در دل یک فاجعه‌ نسل‌کشی رخ می‌دهد. زیست تبعیدی‌اش در ساخالین نیز صحنه‌هایی فراموش‌ناشدنی دارد و هم‌چون مرگِ او در ذهن باقی می‌ماند. همین‌طور عکاسی جسورانه‌اش در اوج توفان‌های مشروطه مخاطب را با خود همراه کند. از میان برش‌های مختلف زندگیِ این شخصیت تاریخی، کدام‌یک تصویر ماندگارتری از او می‌سازد؟
هدایت: زندگی هر انسان یک خط ممتد و پیوسته است که با هر ناهمواری و کج‌وکوله‌شدن تا زمان مرگ ادامه می‌یابد؛ بنابراین نمی‌توانم برتری خاصی بین مقاطع زندگی استپانیان تعیین کنم. به‌زعم شخصی‌ام، شاید تاثیرگذارترین لحظات زندگی استپانیان دمِ آخرِ زندگی‌اش بود که وارونه و با گلوی بریده‌شده به افسر جلاد خود می‌نگریست. تصویر وارونه بود؛ مانند آنچه روی شیشه ماتِ دوربینِ عکاسی دیده می‌شود. درواقع استپانیان در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد. عکسی را نیز ثبت کرد که فقط در ذهنش نقش بست و هرگز روی کاغذ عکاسی ثبت نگردید.

این گفت‌گو در روزنامه سازندگی روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

رنجِ عظیم /کندوکاوی در دنیای داستانیِ سمیه مکّیان

دنیای داستانیِ سمیه مکیان، ستون‌های خود را بر عمقِ ناخودآگاه سرشار از زخم و آسیب انسان بنا نهاده است. این ناکامی‌ها که دستمایه‌ داستان‌پردازی او قرار گرفته‌اند جنبه‌ای فرازمانی دارند و به همین خاطر است که در برهه‌های مختلف تاریخی می‌توانند مجالِ بروز پیدا کنند...

یادداشت_قهقهه_سمیه مکیان_ضمیمه روزنامه ایران_رضا فکری

رنجِ عظیم

دنیای داستانیِ سمیه مکّیان، ستون‌های خود را بر عمقِ ناخودآگاهِ سرشار از زخمِ انسان بنا نهاده

رضا فکری

دنیای سوررئال داستان‌های سمیّه مکّیان، همواره اتکایی بی‌چون‌وچرا بر ذهنِ مغشوشِ شخصیت‌های اصلی‌اش دارد. داستان برای او، پازلی با قطعه‌های ریزودرشت و ناهمگون است که مخاطب باید ذره‌ذره و با وسواس آنها را کنار هم بچیند. هر خطای جزیی در تحلیل داده‌های قصه منجر به بازگشت به نقطه‌ آغازین و از سرگرفتن دوباره‌ بازیِ روایت می‌شود و مکیان بر چنین رویکردی همواره پا فشرده است. بنابراین تمرکز مخاطب باید کاملا در قبضه‌ داستان‌های او باشد تا درکِ صحیحی از چندوچونِ روایت حاصل شود؛ در غیر این‌صورت باید مدام در کلافِ گره‌خورده‌ خرده‌روایت‌های داستان‌ها، دست‌وپا بزند و از فهمِ موتیف‌های پرشمار قصه عاجز بماند. از این‌رو فرآیند خواندن داستان‌های مکیان دقتی همه‌جانبه می‌طلبد؛ نویسنده‌ای که با سه رمانِ «غروبدار»، «پنج شب» و «قهقهه» به تثبیتِ سبکِ خود پرداخته و در هریک از این آثار تکه‌ای از مولفه‌های سبکی‌اش را به نمایش گذاشته است؛ آثاری که سیری تکوینی در داستان‌نویسی او را نشان می‌دهند.

روایت در اولین رمانِ مکیان، «غروبدار»، حول محور شخصیتی می‌گردد که از بدو تولد، جهانی ناامن و بی‌رحم را تجربه کرده که برای او عاری از آغوش و نوازش بوده است؛ جهانی که در آن حافظه نیز آفت آرامش و ثبات آدمی است و در حمله‌هایی مداوم، قهرمان داستان را در جنگی همه‌جانبه و تمام‌وقت قرار می‌دهد. خانه که کوهی سنگین از آسیب را بر سر شخصیت اصلی آوار می‌کند، هسته‌ مرکزی این آشوب است؛ جایی‌که مأمن و مایه‌ قرار نیست، بلکه آتشفشانی است که بی‌تعطیل و توقف، گدازه‌های ترس و ناامنی را بر دامنه‌اش روان می‌کند. قهرمان داستان، غلامرضا ساعتچی، آماج اصلی این فوران‌های بی‌امان است. کودکیِ نه‌چندان دلچسبش از حضور حمایت‌گر پدر خالی است. مادر و خواهرها گرچه همواره دست نوازش و توجه بر سرش می‌کشند، اما چیزی از تاریکیِ این تنگنا که همگی در آن گرد هم آمده‌اند، نمی‌کاهند. مادر نیز با وسواسش بر وخامت اوضاع می‌افزاید. خواهر ناکام از زندگی مشترک که بار اندوه و خشم مضاعفی را با خود به همراه آورده، مضاف بر تمام سرخوردگی‌های دیگر، ذهن شخصیت کلیدی را درگیر خود می‌کند. ذهنی که باید همچون سیزیف از غروب تا سپیده‌دم این بارِ سنگین و تحمل‌ناپذیر را با خود تا بالای قله ببرد و باز به پایین بیافکند.

استقلال، هول‌انگیزترین واقعه‌ محوری کتاب «غروبدار» است؛ نقطه‌ای است که شخصیت خود را به سر مویی متکی می‌بیند و تاب وحشت سقوط را ندارد. به‌عبارتی دیگر، او هرگز نمی‌تواند قائم به خویشتن باشد. همیشه چیزی مثل همان پوشک کودکی باید او را دربربگیرد تا گرمی و لطافتش، هراسِ تنهایی و بی‌تکیه‌گاهی را دور نگه دارد. محیط اطمینان‌بخش پوشک، هرچند با خود عفن و آلودگی به همراه دارد و مایه‌ آزار و طرد دیگران می‌شود، همچنان می‌تواند برای آدمی که تشنه‌ نوازش است، ارزشمند باشد و آن را بر دنیای عاری از امنیت بیرون ترجیح دهد. چنین شکل نامتعارفی از زندگی، از این شخصیت جانوری می‌سازد که کمتر برای دیگران تحمل‌پذیر است؛ جانوری که باید از غروب تا صبح در لجنِ هستیِ خویش بلولد و از این سرگشتگی و غرق‌شدن در اندوه و بی‌کسی، لذتی مازوخیستی ببرد. انسانی که افسار خویش را کاملا در اختیار ناخودآگاه گذاشته تا به‌هرسویی که می‌خواهد بکشاندش. این سمت‌وسو را همان آسیب‌هایی مشخص می‌کنند که در خانه‌ کودکی رخ داده‌اند. خانه‌ای که کانون تمام این زخم‌های ناسور است؛ زخم‌هایی که امیدی به التیام‌شان نیست و همین هم بر پیچیدگی اوضاع و بر این دورِ باطل و نامتناهی، می‌افزاید.

نقطه‌ی روشن چشم‌انداز در «غروبدار» که می‌شود به حلِ معما و چینشِ صحیحِ قطعاتِ پازل در آن امیدوار بود، جایی است که نامه‌ها و نقاشی‌های دخترک داستان(پرنیان)، از این خانه‌ پرآشوب و از آن دردهای تسکین‌نیافته پرده برمی‌دارند؛ نقاشی‌هایی که از عشق‌های ناکام، آغوش‌های تحقق‌نیافته و نگاه‌ها و نوازش‌های درک و دیده نشده می‌گویند. این نقطه تنها جایی است که خاطره نه در جهت پیچیدگیِ روایت، که برای تسهیل مکاشفه‌ شخصیت‌ها در صحنه حاضر می‌شود. اینجا شاید تنها نقطه‌ای از زمانِ تعریف‌ناشدنیِ برآمدنِ تاریکی تا طلوعِ صبح باشد. معمای زمان که در آثارِ مکیان هربار به شکلی مطرح می‌شود، در اینجاست که کلیدی برای حلِ خود می‌یابد و به مخاطب آنچه را که از لذتِ کشفِ مسأله باید می‌داده، با خستِ تمام می‌بخشد. مشارکتِ خواننده در ساختن بنای پایان‌بندی، ویژگی‌ای است که از همین نقطه به کارهای این نویسنده وارد می‌شود.

در رمان «پنج شب»، نویسنده راهِ استحاله‌ را برای سفرِ بلندِ شخصیتش رقم می‌زند. کسی که تاب انسان‌بودن ندارد، بارِ گران‌بودنش را به موجودی دیگر تحمیل می‌کند؛ مرغی که موجودیتش، مدام میان آدم‌بودن و شی‌بودن، در نوسان است. این بازی که گاه راه سرسام می‌پیماید، بسیار به «مسخ» کافکا شبیه است. انسانی که از دنیای همنوعانش عطوفت و مهری نچشیده، می‌کوشد سرشکستگیِ دیده‌نشدن را با بدل‌شدن به موجودی دیگر در خویش حل‌وفصل کند. منتها این موجود آن انفعال و فنا را که شخصیت رمان «مسخ» به آن دچار است، ندارد و بسیار فعال‌تر از نسخه‌ انسانی خود عمل می‌کند. حتی می‌تواند مستقل از او و بیرون از وجود او خطاب قرارش دهد و قدرت خویش را به رخ بکشد یا سکان بازی را به دست بگیرد و تا بی‌انتها با خود بکشاندش. قدرتِ موجودی که شخصیت به آن استحاله می‌شود چندان است که در لحظات مختلف می‌تواند جا عوض کند. می‌تواند به توپی در میانه‌ بازی بدل شود یا تماشاچیِ این مسابقه‌ مهیج باشد. او برعکسِ دوره‌ قبلیِ زندگی این انسانِ زخم‌دیده، حریفی توانمند برای بُردن مبارزه‌های پی‌درپی است.

در «پنج شب» نیز، شخصیتِ محوری خود را گرفتار آمده در حصارِ زمانی می‌بیند که گرچه به ظاهر با قراردادهای منطقی همخوان می‌آید، اما درواقع از چارچوب و ساختار می‌گریزد. پنج شب و پنج روز برای کسی که انتظار اعدام را می‌کشد، می‌تواند قدرِ سالی کش بیاید، یا به ثانیه‌ای بگذرد. مکیان در این ورطه مدام با درکِ شخصیت از زمان بازی می‌کند؛ تنشِ کُشنده‌ای که قهرمان در آن دست‌وپا می‌زند، این نوسانِ ادراکی را می‌تواند به‌راحتی توجیه کند. بر آدمی که اندک مجالی برای زنده‌ماندن دارد حرجی نیست که هرطور بخواهد با این بخشِ باقی‌مانده از حیاتش بازی کند و هر آن‌گونه که اراده‌‌اش بگوید با یادآوریِ تلخ و شیرین‌های زندگی گذشته‌اش، آن را هدر بدهد یا آن‌گونه که باید قدرش را بداند.

اما بخش عمده‌ دیگر کار در کتاب «پنج شب»، همان است که این نویسنده در مسیر داستان‌نویسی‌اش همواره بر مدارِ آن پیش رفته است؛ سوررئالیسمی که حاصلِ کلنجارهای یک ذهنِ آشفته با واقعیت و خیال است. مکیان در این رمان بیش از همه با نظرگاهِ نیمی انسان و نیمی حیوان به سراغِ این مقوله می‌رود. این ساختارگریزی در گزینشِ نظرگاه، کنایه‌ای عصیان‌گرانه به میل انسانِ گرفتارآمده در قیدوبندهای نامریی جامعه‌ مدرن است. انسانی که حتی در ناکجاترین نقاط دنیا هم نمی‌تواند از زیرِ نگاه و دستِ سلطه‌گرِ اجتماعش بگریزد و همواره در چنگِ آن زندانی باقی می‌ماند. تنها جایی‌که به او مجالی برای نفس‌تازه‌کردن می‌دهد، فراواقعیت است. اما این دنیای سوررئال هم از ضربه‌های روانی‌ای که قهرمان داستان در زندگی واقعی‌اش دیده، خالی نیست. گویی حتی در مطلق‌ترین نقاط خلأ نیز چیزی از ماده وجود دارد که بکر‌وناب‌بودنِ خلوتِ شخصیت را بیالاید و به ویرانی‌اش دامن بزند. اگر در رمان «غروبدار»، این زخم‌خوردگی‌ها در محدوده‌ کوچک‌تری به‌نامِ خانواده رخ می‌داد، اکنون در فضای فراخ‌تری به نام جامعه اتفاق می‌افتد؛ جایی‌که انسان را راه گریزی از بودن و زیستن در آن نیست.

«قهقهه» سومین رمان مکیان، به زندانِ ذهنِ انسان جنبه‌ای تاریخی می‌بخشد. اسماعیل‌میرزا، شاهزاده‌ صفوی، شخصیت کلیدی این رمان است. کسی که نوزده سال و شش ماه و بیست‌‌ویک روز را در حبسِ پدرش، در قلعه‌ای به‌نام «قهقهه» می‌گذراند. در تنهاییِ پرهیاهوی او، عالم و نقاش و مباشر و ملیجک و قزلباش هم جا گرفته‌اند. هیچ‌کس از دمِ تیغِ خشمِ شاهانه جان به‌در نمی‌برد؛ خواه فرزند باشد، خواه صد پشت غریبه و همگی در مجموعه‌ای گرد هم می‌آیند که شدتِ شکنجه‌اش چنان است که هرکس را نه به گریه، که به قهقهه وامی‌دارد. پریشانیِ روانِ شاهزاده‌ زندانی نیز از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد. محبس چنان روح آدم‌ها را در چنگ خویش می‌گیرد و می‌فشارد و خُرد می‌کند که آنها را از هر آنچه رنگ‌وبوی منطق و تعقل دارد، خالی می‌کند. اینجا نیز مرز میان انسان و حیوان و شی، محو می‌شود و باز راوی در هیأت‌های مختلف رخ می‌نماید و بین روانِ سودازده‌ انسانِ دربند و دیوارهای حایل و موجوداتی که همراهی‌اش می‌کنند تاب می‌خورد.

دنیای داستانیِ سمیه مکیان، ستون‌های خود را بر عمقِ ناخودآگاه سرشار از زخم و آسیب انسان بنا نهاده است. این ناکامی‌ها که دستمایه‌ داستان‌پردازی او قرار گرفته‌اند جنبه‌ای فرازمانی دارند و به همین خاطر است که در برهه‌های مختلف تاریخی می‌توانند مجالِ بروز پیدا کنند: گاهی در لباس یک معلم رنجور در عصری مدرن ظاهر می‌شوند و زمانی در هیأتِ شهریاری مغضوب خود را نشان می‌دهند. او از قدرتِ بی‌حدوحصرِ ذهنِ انسان برای درآمیختن واقعیت و ورای آن، در جهت پرداختِ داستانی سوررئال بهره می‌گیرد و تلاش می‌کند معماهایی چندلایه از رنجِ انسان‌ها بسازد. همین برخورداری از سطوح و ابعاد مختلف، به این داستان‌ها قابلیتِ استنتاج‌های متفاوت و گاه حتی متناقض می‌بخشد؛ مانند آنچه در رمان «قهقهه» رخ می‌دهد. داستانی که در آن انسانی که خود قربانی خشونت افسارگسیخته است می‌تواند در یک لحظه هم سرشار از عطوفت باشد و هم لبریز از قساوت. اسماعیل‌میرزا در قهقهه خود نمونه‌ بارز چنین مضمونی است.

اما سویه‌ دیگر ماجرا، ارائه‌ خوانشی متفاوت از رنجی است که بشر همواره تجربه کرده؛ تنهایی محتوم و گریزناپذیر او که با هیچ ترفندی نمی‌توان از زیرِ بارِ آن شانه خالی کرد. مکیان گرچه همواره می‌کوشد با شیوه‌هایی از جمله بازی با ساختار زمان، استحاله، تغییر شکل زیستی، جابه‌جایی مرزهای واقعیت و حتی بازنویسی تاریخ، راهکارهایی برای مقابله با این رنجِ عظیم پیشِ روی مخاطب بگذارد، اما گویی انسان به شکلی خودآزارنده و ویران‌گر و با شتابی سرسام‌آور، ناگزیر از فروغلتیدن به این ورطه است. در این تجربه‌ دشوار، او سعی دارد با ساختن نماد و تمثیل به خواننده در درک و پذیرش فاجعه کمک کند. او این واقعیت تلخ را به مخاطب می‌چشاند که از این زخمِ التیام‌ناپذیر نمی‌توان گریخت. هرچند که شاید اگر این مسأله‌ مشترکِ میان تمامی آدم‌ها را بتوان با خیال و سیلان ذهن درهم آمیخت و وجهی فراواقعی به آن داد، راحت‌تر هم بتوان از آن عبور کرد. به‌نوعی فرارَوی از واقعیت، راهی است که مکیان برای تاب‌آوردنِ این تلخی بی‌پایان پیشنهاد می‌کند.

این یادداشت در ضمیمه فرهنگی روزنامه ایران، ویژه‌نامه‌ی نمایشگاه کتاب اردیبهشت ۱۴۰۱ منتشر شده است.

افول آرمان‌های انسانِ عصر مدرن /یادداشتی بر رمان «میس ‌لونلی‌هارتز» ناتانیل وِست

 

میس لونلی‌هارتز راهی پرفرازونشیب برای یافتن پاسخ طی می‌کند. راهی که او ناگزیر در آن باید مسائل بسیاری را به شکلی عینی و از نزدیک تجربه کند و به سودمندی یا مضر بودن آن‌ها پی ببرد...

«میس ‌لونلی‌هارتز»

نوشته: ناتانیل وِست

ترجمه: رضا فکری

ناشر: قطره، چاپ اول  1400

136 صفحه، 30000 تومان

 

***

ثریا بیگدلی

ناتانیل وِست، متولد 1903 در نیویورک، که با نویسندگانی همچون ارنست همینگوی، هنری میلر و اسکات فیتزجرالد معاصر بود، عمده‌ترین آثار داستانی خود را در دهه‌ی 1930 نوشت. فعالیتش در هالیوود به او مجال کم‌تری برای خلق داستان می‌داد، اما در همان چهار رمانی هم که از او به جا مانده، می‌توان عصاره‌ی زندگی انسانِ قرن بیستمی را به روشنی دید. داستان‌های او اغلب نیویورک را به تصویر می‌کشند؛ شهری که نمونه‌ی جامعی از رنج‌های بشر در جهان مدرن است. شهری پرجمعیت که انسان‌هایی با انواع پیشینه‌ی مذهبی، فرهنگی و اقتصادی را گرد هم‌ آورده و تنوع زیستی‌اش امکان تعمیم‌پذیری وضعیتش را به شهرهای بزرگ دنیا فراهم می‌کند. شهری که وِست نیز آن را گواه تاریخیِ مناسبی بر مدعای وخامت اوضاع زندگی انسان در اوایل قرن بیستم می‌داند. این مسأله به‌ویژه در رمان «میس لونلی‌هارتز» نمود پیدا می‌کند. رمانی که شرحی است بر رنج و درماندگیِ انسان در دل جهان مدرن. وِست در این کتاب نگاهی چندبعدی به مصائب همین انسان معاصر دارد.

شخصیت کلیدی رمان، مرد روزنامه‌نگاری با نام مستعار «میس لونلی‌هارتز» است که ستونی برای دریافت نامه‌ی مشکلات خوانندگان و ارائه‌ی راه‌ حل و توصیه به آن‌ها دارد. بخشی از روزنامه که به منظور بالا بردن تیراژ آن طراحی شده و قرار نیست مسائل شهروندانِ گرفتار را چندان جدی بگیرد؛ موضوعی که در همان اوایل رمان نیز مورد اشاره قرار می‌گیرد. میس لونلی‌هارتز نیز همچون دیگران، در آغاز با بی‌اعتنایی از استیصال خوانندگانش می‌گذرد. اما به‌تدریج مسأله ابعاد جدی‌تری پیدا می‌کند و او به شکلی ملموس و عینی درگیر مشکلات آن‌ها می‌شود و می‌کوشد چاره‌ای قطعی برای این دردها بیابد. آدم‌های درمانده‌ی ستون او، تنها از فقر و مشکلات مالی نمی‌نالند. آن‌ها در روند کلی زندگی‌شان هم به بن‌بست رسیده‌اند و به دنبال نسخه‌ای شفابخش برای زخم‌های کهنه‌ و عمیق خویش‌اند. القابی که نامه‌ها را با آن‌ها به پایان می‌برند نیز گویای همین مطلب‌اند؛ «سرخورده»، «بیزار از همه‌چیز»، «پوست‌کلفت»، «زنی به‌فنارفته با شوهری مسلول». این‌ها آدم‌هایی هستند که هرگز نتوانسته‌اند در دنیای واقعی و عینی راهی برای حل مشکلات یا حداقل تسکین دردهای خود بیابند و دست به دامن کسی شده‌اند که شاید با مشورتی کوچک یا اندرزی معنوی بتواند کمک‌شان کند.

میس لونلی‌هارتز راهی پرفرازونشیب برای یافتن پاسخ طی می‌کند. راهی که او ناگزیر در آن باید مسائل بسیاری را به شکلی عینی و از نزدیک تجربه کند و به سودمندی یا مضر بودن آن‌ها پی ببرد. در این رهگذر، شرایک، سردبیر روزنامه و همسرش مری، بتی، نامزد میس لونلی‌هارتز و خانم دویل، یکی از خوانندگان ستون و آدم‌های پیرامون آن‌ها، همراهی‌اش می‌کنند و هر کدام می‌کوشند به جنبه‌ای از مسأله اشاره و بخشی از آن را روشن کنند. هرچند که در اغلب مواقع بر ابهام‌ها و پیچیدگی‌ها می‌افزایند.

شرایک، سردبیر روزنامه، بیش از سایر شخصیت‌ها با این موضوع کلنجار می‌رود و میس لونلی‌هارتز را به چالش می‌کشد. او هنر، خاک، دریاهای جنوب و در نهایت مسیح را به‌عنوان راه‌حل به این مرد سرگشته پیشنهاد می‌دهد و با کلامی هجوآلود و سرشار از کنایه، هرکدام از این راه‌ها را ارزیابی می‌کند و معایب و فوایدش را برمی‌شمارد. شرایک کاملاً بر این مسائل اشراف دارد و می‌تواند ساعت‌ها درباره‌شان سخن بگوید. او اهل مغلطه و فلسفه‌بافی است و برای هر ایرادی که میس لونلی‌هارتز وارد می‌کند، جوابی قانع‌کننده و منطقی در آستین دارد. او همانند یک بازیگر چیره‌دست در هر صحنه‌ای حاضر می‌شود و تماشاچیان را تا پایان نمایش شگفت‌زده نگه می‌دارد. شخصیتی که قادر است همه را تحت تأثیر خود قرار دهد و گفت‌وگوهای او با میس لونلی‌هارتز عرصه‌ی مناظره‌ی دو تفکر خیر و شر است.

ناتانیل وِست، رمان «میس لونلی‌هارتز» را در اوج بحران‌های اقتصادی خلق کرد؛ بحران‌هایی که نه‌تنها دامن آمریکا، که گریبان کل جهان را گرفته بود. دوره‌ای میان دو جنگ جهانی که افول آرمان‌های انسان عصر مدرن را در عریان‌ترین شکل خود به نمایش می‌گذاشت. انسانی که هم فشارهای اقتصادی و معضلات اجتماعی او را از پا انداخته بود و هم باید با بحران‌های معنوی مواجه می‌شد. او که در دوره‌های تاریخی گذشته با سلاح معنویت به مصاف مشکلاتش می‌رفت، حالا هیچ ایدئولوژی مدرنی وجود نداشت که برایش رهایی‌بخش و نجات‌دهنده باشد. انسانی که هرچه می‌کوشید از این سردرگمی خلاصی پیدا کند، به شکل رقت‌انگیزتری در آن فرو می‌رفت. یکی از بارزترین نمونه‌های این سرگشتگی صحنه‌ی گفت‌وگوی آقای دویل، همسر یکی از خوانندگان روزنامه با میس لونلی‌هارتز است. جایی که مرد درمانده از تنش‌های بی‌شمار زندگی و از چرایی آن‌ها می‌پرسد. این صحنه یکی از ماندگارترین بخش‌های کتاب است، چراکه فریادی است برای رنج انسان امروزی. او در نامه‌ای که طی دیدارش به میس لونلی‌هارتز می‌دهد، شمه‌ای از این استیصال را این‌گونه ترسیم می‌کند:

«من یک مرد افلیج چهل و یک ساله هستم که همه‌ی عمرم را هم به همین شکل بوده‌ام اما هرگز به خودم اجازه نداده‌ام غمگین بشوم تا این اواخر که وقتی دیدم به هیچ کجا نمی‌رسم مدام احساس نکبت کرده‌ام و از خودم می‌پرسم همه‌ی این‌ها برای چیست. شما تحصیل‌کرده‌اید پس فکر کردم شاید بدانید. چیزی که من می‌خواهم بدانم این است که چرا من باید با بالا و پایین کشیدن پایم از پله‌ها برای بیست‌ودو‌ دلار و پنجاه سنت کوفتی در هفته نمره‌ی کنتورها را برای شرکت گاز بخوانم در حالی که کارفرماها سوار بر ماشین‌های گنده‌شان از کثافت شهر دور هستند.»

ناتانیل وِست در این رمان، به مسائل بغرنجی در زندگی عصر جدید می‌پردازد و با نگاهی طناز و زبانی استعاری قصه‌اش را روایت می‌کند. به همین‌خاطر است که داستان او را می‌توان بارها خواند و هر بار از بخشی از رویکرد منحصربه‌فردش در بازی با مفاهیم اساسیِ زندگی بشری لذت برد و توجه هوشمندانه‌‌اش را به جزئی‌ترین ظرایف وضعیت کنونی انسانِ مدرن، به ذهن سپرد. همین ویژگی‌های آثار وِست است که علیرغم عمر حرفه‌ای کوتاه‌اش، داستان‌های او را از محدوده‌ی یک دوره‌ی خاص تاریخی بیرون می‌آورد و به آن‌ها وجهی فرازمانی می‌بخشد.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

قربانی ساختِ بوروکراتیکِ جدید /گفت‌وگو با آرش آذرپناه، به‌مناسبت انتشار «سوگنامه زندگان»

هر کس تا حالا این رمان را خوانده اولین چیزی که گفته سرعت ضربآهنگ روایت و ماجرا محور بودن رمان بوده است. معمولاً همه یک ضرب و یک شبه خوانده‌اند. این بازخورد حدود ۲۰۰ خواننده است که هر روز در جاهای مختلف به من پیام داده‌اند...

گفتگو_سوگنامه زندگان_آرش آذرپناه_روزنامه سازندگی_رضا فکری

آرش آذرپناه (۱۳۵۹، اهواز) از ابتدای دهه هشــتاد با کتاب «خانه جای ماندن نیست» کارش را شروع کرد، اما با انتشار سه کتاب «کسی گلدان‌ها را آب نمی‌دهد» در نیمه دهه هشتاد و «جرم زمانه‌ساز» و «شماره ناشناس» در نیمه دهه نود، خود را به‌عنوان داستان‌نویسی جدی و مستقل تثبیت کرد. آذرپناه دکترای زبان و ادبیات فارسی دارد و در کنار تدریس در دانشگاه، به کارهای پژوهشی، نقدنویسی و تدریس داستان نیز مشغول است، که این امر در کتاب‌های «داستان‌های پشت پرده» و «شهرِ یک داستان» نمود دارد. آخرین اثر داستانی او رمان «سوگنامه‌ی زندگان» است که از سوی نشر مهرودل منتشر شده و مناسبت این گفت‌وگو هم هست.

***

گفت‌وگو با آرش آذرپناه، به بهانه‌ی انتشار «سوگنامه‌ی زندگان»

قربانی ساختِ بوروکراتیکِ جدید

رضا فکری: مرگ را باید اصلی‌ترین موتیف رمان «سوگنامه‌ی زندگان» به شمار آورد و عنوان تمام فصل‌ها نیز تأکیدی بر همین مضمون است. در واقع مرگ را به‌مثابه پدیده‌ای که آدمی در هر نقطه‌ای از زندگی ناگزیر به مواجهه با آن است در نظر گرفته‌اید و در کتاب هم گفته می‌شود که: «قطعیت مرگ است که زندگی می‌آفریند». گویی کتاب شرحیه‌ای است بر این موضوع که چطور می‌شود از مرگ پلی زد به دل زندگی، این‌طور نیست؟
آرش آذرپناه: امیدوارم پاسخم چندان ناامیدکننده نباشد برای شما اما واقعیت این است که خیر، اینطور نیست. واقعاً مضمون رمان من مرگ و تقابل یا همجواری آن با زندگی نیست. شاید از بین این همه مخاطب فقط تا حالا یکی دو نفر به تم اصلی اشاره کرده باشند. مضمون اصلی رمان من ترس است بعد اگر برسیم به خرده‌روایت‌ها باز به نظرم مضامین فرعی‌تر، ساختار بوروکراتیک و مسئله آموزش و پرورش است. مرگ می‌رود پشت سر این‌ها، یعنی بیشتر بهانه روایت است و شروع طرح پرسش برای راوی.

 

فکری: راد آزادمهر، شخصیت اصلی داستان، علیرغم شغل معلمی‌اش که حضور مداوم در جمع را می‌طلبد، از زندگی اجتماعی گریزان است و عمدتاً با مفاهیم بنیادینی همچون «چرایی و چگونگی مرگ و زیستن» کلنجار می‌رود؛ شخصیتی که ردّ او را در «شب هول» هرمز شهدادی هم می‌توان دید. کیان، نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش هم به همین مکاشفه‌ی انفرادی و دوری گزیدن از جمع تأکید می‌ورزد. این درجه از کم‌اعتنایی به تحولات جامعه و فردیت‌محوری از کجا مایه می‌گیرد؟
آذرپناه: من باز ارجاع می‌دهم به پاسخ سوال قبل، اگر مضمون را ترس آدمی در نظر بگیریم، قضیه‌ی تنهایی راوی حل می‌شود. جالب است به شما بگویم من قبل از قصد پرداختن به فلسفه مرگ و زندگی تصمیم گرفته بودم رمان گوتیک بنویسم، مثلاً ادای دینی به آلن پو که من شناخت داستان را در نوجوانی با او شروع کردم. و بعد هم نقد ساخت بوروکراتیک و چگونگی شکل‌گیری گفتمان مسلط بر مبنای سنت که در نمایش آن محله در رمان مشهود است.

 

فکری: شهری که رمان در آن اتفاق می‌افتد، همواره در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند و جزئیات و ویژگی‌هایی که سیمای آن را خاص و متمایز کند به مخاطب داده نمی‌شود. با این‌که شهر در دنیای امروز تأثیرات انکارناپذیری در زیست انسان‌ها و سیر تفکرشان و حتی مسائل بنیادین فلسفی‌شان دارد، چرا به توصیفاتی کلی و غیر انضمامی درباره‌‌ی آن اکتفا می‌شود؟
آذرپناه: کجای توصیف شهر کلی است واقعا؟ کدام محله شهری این طور که در سوگنامه وصف شده در داستان شهری امروز به تصویر کشیده شده، این همه هول‌انگیز ولی واقعی؟ اتفاقاً من تعمد داشتم در خاکستری کردن شهر، چون منظور نظرم نقد یک ساخت وسیع‌تر از یک شهر بود برای همین شهر من باید تمثیلی می‌شد از تمامی شهرها. و چقدر برایم خوشایند بود که از تبریز و تهران و بابل و اهواز همه به من می‌گفتند مشابه این محله در شهر ما دقیقاً هست. ولی متاسفانه ذائقه‌ی تین ایج داستان فارسی عادت کرده به نگاه توریستی. آوردن اسم پاساژ و محله و کافه که واقعاً نهایت سطحی‌نگری به شهر است که در مقدمه کتاب قبلی‌ام «شهر یک داستان» آن را آسیب‌شناسی کرده‌ام. نگاه کنید ببینید چه چیز داستان‌های ساعدی و گلشیری را ماندگار کرده یا رمان ایاز براهنی را. بازار در این رمان همان‌قدر که شبیه بازار تبریز هست شبیه سید اسماعیل تهران هم هست.  این‌ها اتفاقاً شهر را درست می‌شناختند، شهر برایشان دنیا بود و تمثیل، نه منحصر به یک مکان که چند نفر از خواننده‌ها با آوردن اسمش خاطره‌بازی کنند.

 

فکری: زن‌ها در این رمان، یا همان طریق انفعال کلیشه‌ای را پیش می‌گیرند، مثل شخصیت مهراوه همسر شخصیت اصلی داستان و یا مثل مرجان در هیأت زنی شهرآشوب خود را نشان می‌دهند که قهرمان داستان را تاب مقاومت در برابر او نیست. چرا هر کدام از این‌ها در یک سر طیف قرار دارند و در پرداخت‌شان حد میانه‌ای در نظر گرفته نشده؟
آذرپناه: راستش این انتقاد همیشه به شخصیت‌های زن داستان‌های من وارد است. فکر می‌کنم بخشی‌اش ناخودآگاه من باشد که در خانواده در میان مردان مقتدری بزرگ شده‌ام و همین هم سبب می‌شود شخصیت‌های زن در رمان من تیپیکال‌تر به نظر برسند. این را خواننده باید قضاوت کند اما در هر حال مهراوه زن اثیری نیست که در برابر مرجان قرار بگیرد. شاید بشود با آهو در برابر هما در رمان شوهر آهو خانم مقایسه‌اش کرد با این تفاوت که این جا مهراوه منفعل‌تر عمل می‌کند و من خودم این را می‌پذیرم.

 

فکری: کیان، مبنا و معیار همه‌ی شئون فکری شخصیت راد در داستان است. حتی وقتی کیان در تبیین تفکر خود مرزهای مرسوم منطق را در می‌نوردد، راد چندان نظرات او را به چالش نمی‌کشد و می‌کوشد خود نیز راه‌های رفته‌ی او را بپیماید. او هیچ خط فکری مستقلی برای خود متصور نیست و حتی وقتی به حمیداوی و احضار روح و ارتباط ماورایی‌اش متوسل می‌شود، تنها رنگ‌وبویی از کنجکاوی و ماجراجویی و پی‌گیری غرایز را می‌توان دید. آدم‌های همسان او چه‌قدر در بافت اجتماعی ما حضور دارند و نسل حاضر تا چه‌اندازه به این مسئله مبتلاست؟
آذرپناه: به نظرم این بهترین پرسش گفت‌وگوی ماست، درک این نکته که راد بعنوان راوی کاراکتر مثبتی نیست و نه قهرمان است و نه حتی ضد قهرمان، درک این به نظرم یکی از کلیدهای تفسیر پتانسیل اجتماعی داستان است. بدنه‌ای از جامعه که میان ثنویت اعتقادی دارند دست به دست می‌شوند و در نهایت قربانی ساخت بوروکراتیک جدید. کیان و حمیداوی را اگر نمایندگان دو سر خیر و شر یا خدا و شیطان در خلقت تصور کنید، ماندن راد در این میانه بی هیچ تشخص فردی واضح است.

 

فکری: کیان در گفت‌وگو با راد، عرفان شرقی را خلسه‌آور و عاری از کنش مؤثر برای بهبود وضع زندگی می‌داند و در برابر آن از دشواری‌های جریان تفکر اصیل فلسفی می‌گوید. به نظر می‌رسد او به راه‌حل سومی می‌اندیشد که همانا ساختن الگویی منحصر به‌فرد در اندیشیدن است که با غرقه‌شدن در آراء و اندیشه‌های بسیار و خواندنِ مدام و بحث کردن و به چالش کشیدن آن‌ها به دست می‌آید. این مسئله چه‌قدر با ماهیت پرشتاب جهان مدرن که انسان را مدام در اقیانوسی از اطلاعات غرق می‌کند، همخوانی دارد؟
آذرپناه: واقعاً نمی‌دانم. اساساً هنگام شخصیت‌پردازی کیان برایم مهم نبود با جهان به اصطلاح مدرن همخوان و هماهنگ باشد یا نه. من می‌خواستم این کاراکتر همینطور دربیاید که درآمده.

 

فکری: کیان و راد دامنه‌ای متعدد از کتاب‌ها، از «نمازخانه‌ی کوچک من» گرفته تا «پدیدارشناسی روح» را می‌خوانند تا به چرایی وجود برسند. اما گویی همواره جهانی در پیرامون‌شان مانع رسیدن به آن آگاهی همه‌جانبه است و به‌ناچار باید بعد از هر مکاشفه‌ای به آن بازگردند. این موازنه میان جهان اندیشه و واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم چه‌طور امکان‌پذیر می‌شود؟ جهانی که با انواع بی‌ثباتی‌ها و بحران‌های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی احاطه شده است.
آذرپناه: چیزی که می‌گویید برای راد صدق می‌کند. ما در داستان فکر می‌کنیم کیان به مکاشفه نهایی رسیده و برای همین به عمل نهایی دست می‌زند. برای پاسخ به این سوال ارجاع می‌دهم به کاراکتر کیریلف یا نیکلای در رمان شیاطین داستایفسکی، این‌ها به یک فلسفه شخصی فارغ از بحران‌های سیاسی و اقتصادی اطراف رسیده‌اند. اساساً این بازگشت به درون حاصل همین تشنج‌ها و بی‌ثباتی‌هاست. چه پیش از انقلاب روسیه در شیاطین باشد چه بعد از حمله مغول در حافظ و خواجو و چه کیان و راد در زمانه خودشان.

 

فکری: دغدغه‌ی خودشناسی و آگاهی از نسبت خویش با جهان، اصلی‌ترین عاملی است که در این رمان به شخصیت‌ها جان و انرژی حرکت می‌بخشد و شاید از همین رو هم داستان با طمأنینه و پرجزئیات و با ضرباهنگی نه چندان سریع روایت می‌شود. فکر می‌کنید این مدل رواییِ شخصیت‌محور، با جریان رایج داستان‌نویسیِ دهه‌ی اخیر که مبتنی بر ماجرا و مینی‌مالیست است، در چه نسبتی قرار می‌گیرد؟
آذرپناه: هر کس تا حالا این رمان را خوانده اولین چیزی که گفته سرعت ضربآهنگ روایت و ماجرا محور بودن رمان بوده است. معمولاً همه یک ضرب و یک شبه خوانده‌اند. این بازخورد حدود ۲۰۰ خواننده است که هر روز در جاهای مختلف به من پیام داده‌اند. به نظرم این پرسش صرفاً برمبنای چهل پنجاه صفحه نخست رمان پرسیده شده.

 

فکری: مبحث اعتقاد و مسئولیتی که روشنفکر در قبالش دارد، به آن‌چه که در «بره‌ی گمشده‌ی راعی» گلشیری طرح می‌شود بسیار نزدیک است و در هر دو کتاب از ناممکن بودنِ خلأ اعتقادی  و از جایگزینی الگوی اعتقادی مرسوم در جامعه و فرد سخن به میان می‌آید. در حیطه‌ی مسئولیت‌های روشنفکر امروزی و در بستر شرایطی که در آن زیست می‌کنیم، این بحث چه‌قدر می‌تواند کاربرد داشته باشد؟
آذرپناه: راستش بره گمشده راعی رمان مورد علاقه من است. ولی مسئله الگوی اعتقادی جایگزین در ۵۰ صفحه نخست رمان تمام شده است، تمامی این سوال‌ها همه به بهانه روایت من مربوط می‌شوند. داستان سوگنامه دقیقاً بعد از این مقدمه‌چینی‌ها شروع می‌شود.

این گفت‌وگو در روزنامه سازندگی روز دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ منتشر شده است.

رستگاری در دنیای مدرن /یادداشتی بر «عالیجناب کیشوت» گراهام گرین

 

دون‌کیشوت، این شوالیه‌ی شوریده‌سرِ پرماجرا، دست‌مایه‌ی اقتباس‌های بسیاری در عرصه‌ی داستان‌‌پردازی و درام‌نویسی قرار گرفته است. این مسأله شاید بیش از هر چیز ناشی از قابلیت تأویل بسیار بالای این شخصیت باشد. تفاسیری که گاه کیشوت را موجودی محصور در توهم که خود را منجی می‌داند، دیده‌اند و زمانی او را سلحشوری بی‌باک که حقایقی تلخ و تحمل‌ناپذیر را واگو می‌کند، دانسته‌اند...

«عالیجناب کیشوت»

نوشته: گراهام گرین

ترجمه: رضا فرخ‌فال

ناشر: فرهنگ نشر نو، 1399

257 صفحه، 54000 تومان

 

***

رضا فکری

دون‌کیشوت، این شوالیه‌ی شوریده‌سرِ پرماجرا، دست‌مایه‌ی اقتباس‌های بسیاری در عرصه‌ی داستان‌‌پردازی و درام‌نویسی قرار گرفته است. این مسأله شاید بیش از هر چیز ناشی از قابلیت تأویل بسیار بالای این شخصیت باشد. تفاسیری که گاه کیشوت را موجودی محصور در توهم که خود را منجی می‌داند، دیده‌اند و زمانی او را سلحشوری بی‌باک که حقایقی تلخ و تحمل‌ناپذیر را واگو می‌کند، دانسته‌اند. گاهی او را فیلسوفی معرفی کرده‌اند که در هر حرکت به ظاهر دور از عرف اجتماعی‌اش، سعی در اثبات حکمتی درباره‌ی هستی دارد و زمانی هم او را تجسم بلاهت بشر در عرصه‌ی حق‌جویی و سعادت‌طلبی نشان داده‌اند. چنین طیف گسترده‌ای از تعاریف نشان از شخصیت چندبُعدیِ کیشوت و قابلیت کاربردی بسیار بالای آن در موضوعات داستانی دارد. گراهام گرین از چنین قابلیتی است که برای نوشتن آخرین رمان‌اش بهره برده و دون کیشوت سروانتس را به داستان خود احضار کرده است.

رمان «عالیجناب کیشوت»، سیر و سلوک انسان متحیر و سرگشته‌ی معاصر است. انسانی درگیر تردید که به راحتی قادر به گزینش میان راه هدایت و گمراهی نیست و همین شک است که بر خلاف کیشوتِ سروانتس، او را از عصیانی لجام‌گسیخته باز می‌دارد. در داستان گرین، پدرکیشوت گرچه بی‌محابایی و شور سفر را با خود به همراه دارد، اما همواره و در جای‌جای مسیر، افکار خود را راستی‌آزمایی می‌کند و با واقعیت موجود می‌سنجد. اگر درباره‌ی صحت چیزی تشکیک کند، به‌راحتی از آن نمی‌گذرد و وارد میدان عمل نمی‌شود و این بزرگ‌ترین تفاوت او با دون ‌کیشوتی است که بی‌پروا و عاری از تأمل دست به سلاح و حاضر به یراق است تا حق را بی‌هیچ ملاحظه‌ای احقاق کند و بر جایگاه حقیقی خودش بنشاند. پدرکیشوت، شخصیت اصلیِ داستان گراهام گرین است و در سادگی و بی‌آلایشی، به سلفِ خود کیشوتِ بزرگ شباهت‌های بسیاری دارد؛ همانند او تاب رکود و انفعال را ندارد و به همین خاطر هم پا در راه سفری پرچالش می‌گذارد.

عالیجناب کیشوت در اسپانیا و در شهری کوچک به نام «اِل ‌توبوسو» زندگی می‌کند. به جای اسبِ رهواری مثل روسینانته، یک ماشین سئات قدیمی دارد. او کشیشی است که اتفاقاً اسقف‌ها از او دل خوشی ندارند. شاید بخشی از این مقبول نبودن در نزد مردان خدا، به نام او برگردد که کیشوت است. آن‌ها به سبب همین نسبی که به یک شهسوارِ دیوانه می‌رسد، معتقدند که این مرد نیز از جنون نیای خود بی‌نصیب نمانده و همچون او نمی‌تواند ارتباطی منطبق با عرف و شرع مسیحی با مردم برقرار کند. از این‌رو پدرکیشوت را کم‌تر در مجامع خود راه می‌دهند و اغلب از حضورش استقبال نمی‌کنند. گرچه مشخص نیست که آیا حقیقتاً نسب او به دون‌کیشوت می‌رسد یا نه؟ و همواره در داستان در این ‌باره ابهامی به چشم می‌خورد، اما پدرکیشوت از این وضعیت چندان ناراضی نیست.

نامه‌ی اسقف نقطه‌ی آغاز حرکتِ عالیجناب کیشوت در این داستان است؛ جایی که این مردِ خدا می‌تواند سفری را برای یافتن حقیقت در پیش بگیرد. همراه این سفر، شهرداری است که در انتخابات شکست خورده است. سانچو پانزایی که ساده‌لوحیِ شخصیت هم‌عنوان‌اش در کتاب سروانتس را ندارد. مردی ماتریالیست که افکارش در تقابل با کلیساست. دیدار این سانچو و کیشوتِ جدید و گفت‌وگوی طولانی‌شان، حکایت از همین باورها دارد که در مقابل هم قرار گرفته‌اند. سانچو درک چندانی از کتاب مقدس ندارد، همان‌گونه که کیشوت نمی‌تواند کتاب سرمایه‌ی مارکس را بپذیرد. در هر دوی آن‌ها مقاومتی برای یک مکالمه‌ی مبتنی بر تفاهم وجود دارد که سفرِ پیش روی آن‌ها می‌تواند در تشدید یا تعدیل آن نقشی سرنوشت‌ساز داشته باشد.

گراهام گرین در چینش و نام‌گذاری فصل‌ها روشی مشابه سروانتس در پیش گرفته است. عالیجناب کیشوتِ او در ابتدا نقطه‌ی ثباتی در زندگی خود دارد که با دستور اسقف برای ترک جایگاه هدایت مردم اِل‌ توبوسو دچار تزلزل می‌شود. او همچون نیای بزرگ خود، به سفر و یافتن نسخه‌ای برای سعادت انسان اعتقاد دارد. وقتی سانچو را می‌بیند که به او از منسوخ شدن راه و روش‌اش می‌گوید و شباهتِ او با کیشوت بزرگ را در برگزیدن راه رستگاری پیش چشم‌اش قرار می‌دهد، مصمم می‌شود به او و خودش ثابت کند که در عصر جدید نیز می‌توان سعادت را پیدا کرد. هر فصل کتاب از این پس به همین مبارزه‌ها برای اثبات عقاید عالیجناب کیشوت اختصاص دارد. هرچند ماجراهای پر پیچ و خمی که پیش می‌آید نشان می‌دهد که پدرکیشوت به همان سادگی که تصور می‌کرد، نمی‌تواند در دنیای مدرن راه حلی قطعی برای رستگاری بشر بیابد.

در رمان «عالیجناب کیشوت»ِ گرین علیرغم شباهت عجیب موقعیتی که در دوره‌‌ی سروانتس بوده با آن‌چه در زمان حالِ این داستان می‌گذرد، تفاوت‌هایی عمده در شخصیت‌پردازی نیز دیده می‌شود. آدم‌های داستان عالیجناب کیشوت، که در دوره‌‌ی پس از سقوط فرانکو زندگی می‌کنند، به شکلی پیچیده‌تر در دام تجاهل می‌افتند. مبارزه‌ی آن‌ها برای رهایی از وضعیت موجود و رسیدن به آرمان‌شهر نشان می‌دهد که بر خلاف کیشوت و سانچوی سروانتس، مدام در حال ارزیابی دقیق شرایط هستند و بی‌گدار و بر اساس هیجانات‌شان پا در راه اصلاح وضع موجود نمی‌گذارند. اما آن‌چه روح داستان گرین را به سروانتس نزدیک می‌کند، فریبندگیِ موقعیتی است که همواره قدرت آن را دارد که بشر جویای راه نجات را در خود گرفتار کند. گراهام گرین اما به شیوه‌ی نوشته‌های سرشار از موقعیت‌های معمایی خود، این راه را برای مخاطب امروزی، جذاب و پرچالش می‌سازد.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

هیاهوی ِ جنگی تمام نشده /یادداشتی بر رمان «منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی» آنتونی مارا

 

جنگ هرچند که در مدت زمانی کوتاه و در گستره‌ای کوچک رخ داده باشد، همواره نقطه‌ی عطفی بر زندگی انسان‌هاست. تغییراتی که زیر سایه‌ی جنگ به وجود می‌آید، به قدری گسترده است که شکل زیستن را به سمت و سویی متفاوت با آن‌چه پیش از این بوده سوق می‌دهد و تلاش آدم‌ها و دولت‌ها نیز برای بازگرداندن وضعیتِ پیشین به جایی نمی‌رسد...

«منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی»

نوشته: آنتونی مارا

ترجمه: فرزانه قوجلو، محمدرضا جعفری

ناشر: فرهنگ نشر نو، 1400

463 صفحه، 135000 تومان

 

***

رضا فکری

جنگ هرچند که در مدت زمانی کوتاه و در گستره‌ای کوچک رخ داده باشد، همواره نقطه‌ی عطفی بر زندگی انسان‌هاست. تغییراتی که زیر سایه‌ی جنگ به وجود می‌آید، به قدری گسترده است که شکل زیستن را به سمت و سویی متفاوت با آن‌چه پیش از این بوده سوق می‌دهد و تلاش آدم‌ها و دولت‌ها نیز برای بازگرداندن وضعیتِ پیشین به جایی نمی‌رسد. زخمی که آن‌چنان عمیق است که حتی در صورت التیام‌، همچنان اثر خود را باقی می‌گذارد. کتاب «منظومه‌ای از پدیده‌های حیاتی» نیز به نوعی مؤید همین مطلب است و بر این نکته که جنگ خالق تحولاتی بی‌بازگشت و ناگزیر در زندگی بشر است، انگشت تأکید می‌گذارد. در این میان جنگی که نه به آتش‌بس و نه به غلبه‌ی یکی از طرفین ختم شود و متارکه‌ای طولانی و فرسایشی در پی داشته باشد، به شکل دیگری بر وخامت اوضاع می‌افزاید. این کتاب نامزد و برنده‌ی جوایز بسیاری از جمله جایزه‌ی کتاب سال نیویورک تایمز شده و در نوع خود از کم‌سابقه‌ترین آثاری است که به جنگ چچن پرداخته است.

روایت در این رمان، از نظرگاه‌ها و برهه‌های مختلفی پیش می‌رود و در هر فصل به ذهن یکی از شخصیت‌های محوری در مقطعی از جنگ چچن نقب می‌زند. داستان با شخصیت حوا، دخترکی که مأموران امنیتی فدراسیون روسیه پدرش را دستگیر می‌کنند و خانه‌شان را آتش می‌زنند، آغاز می‌شود. حوا هشت‌ساله است و این اتفاق او را به اندازه‌ی سال‌ها بزرگ می‌کند. وقتی همراه دوست پدرش، احمد، چمدان می‌بندد، گویی زنی جوان است که از این پس تحمل تمامی ناملایمات را خواهد داشت. به همین خاطر است که به احمد امید بازگشت پدر و اتمام شرایط دشوار جنگ را می‌دهد. او از رفتن پدر و آتش‌سوزیِ خانه، خود را نمی‌بازد و محکم می‌ایستد و به منظره‌ی زندگی از دست‌رفته‌اش نگاه می‌کند. شخصیت قدرتمندی که توان سازگاری با وضعیت تازه را دارد و برای این موضوع، نیازی به گذشت زمان بسیار از واقعه نیست. حوا در سال 2004 با احمد به مرکز جمهوری می‌روند تا در هیاهوی جنگی که نیمه‌کاره مانده و به ترک مخاصمه‌ای موقت ختم شده، سرپناهی پیدا کنند.

احمد، شخصیت کلیدی دیگر این رمان است. مردی که با همسر بیمارش، در همسایگی حوا و پدرش زندگی می‌کند. وضعیت زنش طوری نیست که بتواند او را با خود به شهر دیگری ببرد و می‌خواهد که در اولین فرصت و پس از یافتن جای امنی برای حوا، نزد همسرش برگردد. از سال 1999 که جنگ دوم چچن آغاز شده، احمد مدام شاهد فجایع بسیاری بوده که هر یک مهیب‌تر از قبلی بوده است و به همین علت دیگر امیدی به بهبود اوضاع ندارد. وقتی حوا می‌کوشد او را به آینده امیدوار کند، با مقاومت احمد مواجه می‌شود. طی این سال‌ها، هم بیماری زنش رو به وخامت رفته و هم اغلب دوستانش، به جرم همکاری با یکی از طرفین جنگ، دستگیر، ربوده یا کشته شده‌اند. همسایگان اندکی که هنوز سلاح در دست باقی مانده‌اند نیز چندان امیدی به پایان این ناامنی ندارند و بر باورهای احمد صحه می‌گذارند. همسایگانی که احمد در فصل‌هایی به مرور قصه‌ی آن‌ها در ذهنش متمرکز می‌شود.

سونیا، زن پزشکی که در بیمارستانی در پایتخت کار می‌کند، از دیگر شخصیت‌های اصلی داستان است. زنی که یک‌تنه بیمارستانی را می‌گرداند که پر از مجروحان درگیری‌های مختلف در گوشه گوشه‌ی شهر است. قصه‌ی او از سال 1996 روایت می‌شود؛ جایی که سونیا هنوز به ثبات در زندگی شخصی‌اش نرسیده و در تلاش است تا مکانی معین برای سکونت پیدا کند. ناتاشا، خواهرش، تنها کسی بوده که او در زندگی‌اش داشته و خود را مسئول مراقبت از این دختر جوان می‌دیده است. خواهر کوچک‌تری که در گیرودار تشدید جنگ ناپدید می‌شود و سونیا، پس از سال‌ها همچنان در میان قربانیان جنگ و زخمی‌های بیمارستان به دنبال او می‌گردد. وقتی احمد و حوا برای پناه گرفتن از سونیا کمک می‌خواهند، او در چهره‌ی حوا، خواهرش را می‌بیند و با وجود بی‌علاقگی به بچه‌ها، به مراقبت از دخترک تن می‌دهد.

در هر فصل از کتاب، شخصیت‌ها به گونه‌ای با جنگ و عواقب آن در زندگی کنونی و گذشته‌ی خویش دست و پنجه نرم می‌کنند. هر کدام از آن‌ها چیزی در گذشته جا گذاشته‌اند که حالا برای یافتنش، نیاز به کند و کاو دارند؛ سونیا آرزوها و برنامه‌های بزرگی را که با ناتاشا داشته مرور می‌کند، احمد به شغل پزشکیِ بی‌سرانجام خودش می‌اندیشد و موقعیت‌های اجتماعی از دست‌رفته‌اش را از ذهن می‌گذراند و حوا می‌کوشد خاطرات خوشی را که با پدرش داشته احیا کند. همگی در زمان حال و در بیمارستان نیمه ویرانی در گروزنی، جنگ را مسبب تمامی ناکامی‌های خود می‌بینند. جنگی که تکلیفش مشخص نیست و مناقشه‌ای که به حال خود رها شده است. در چنین شرایطی چگونه می‌توان به تغییر وضعیت موجود امیدی داشت؟ و اساساً همین سرخوردگی از بهبود شرایط کنونی است که آدم‌ها را بیش‌تر در زمان عقب می‌برد و به کاوش در گذشته وامی‌دارد.

شخصیت‌های اصلی کتاب، مدام در حال گریز از هم‌ و پناه بردن به خلوت خویش‌اند. خلوتی که سرشار از غوغای روزها و آدم‌های از دست‌رفته‌ی زندگی‌شان است. اما جنگ، هر چقدر هم که به مرحله‌ی تعلیق و بی‌تکلیفی رسیده باشد، مدام چالشی تازه در دل خود برای آن‌ها دارد و همواره آن‌ها را رو در رو یا کنار هم قرار می‌دهد. آن‌ها هر چقدر هم که موجواتی درون‌گرا و منزوی باشند، ناگزیر از مواجهه با هم و دنیای پر خروش بیرون‌اند. به همین ‌خاطر کتاب در هر فصل دامنه‌ای از تلاطمات پرشور این آدم‌ها را نمایان می‌کند. آنتونی مارا کوشیده تا از دل همین لحظات پرالتهاب، منظومه‌ای از وقایع هیجان‌انگیز بسازد که برای تداوم زندگی بازمانده‌های جنگ حیاتی است.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

آنچه از براهنی آموختیم / رضا براهنی در نقش روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد، چه کرد؟

براهنی در عرصه‌ی زبان نیز دستی نوآور و بدیع دارد. در بحران رهبری نقد ادبی، که مانیفستِ او درباره‌ی ادبیات محسوب می‌شود، به صراحت از کاستی‌های موجود در هدایت اندیشه‌های نوپا و استعدادهای نوظهور چه در شعر و چه در نثر می‌گوید. در کنار تبیین گفتمان زعامت ادبی و نقش حیاتی آن در سمت‌وسو و سامان بخشیدن به وضعیت ادبیات، عملاً اتوریته‌ی رهبری خود را نیز نشان می‌دهد...

یادداشت_رضا براهنی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۱

آنچه از براهنی آموختیم

رضا براهنی در نقش روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد، چه کرد؟

رضا فکری

براهنی چهره‌ای چندوجهی در ادبیات ایران است. در درجه‌ی اول، روشنفکری پرتکاپو در یکی از متلاطم‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر به شمار می‌آید. مبارزی فعال که هم مسلح به مبانی نظری است و هم مجهز به صبغه‌های عملی. او اگرچه بنیان‌های نظری‌اش را با خصلت ذاتی نقادانه و چالش‌طلب‌اش برگزیده اما واجد روحیه‌ی بداعت نیز بوده و از پی افکندن طرحی نو در عرصه‌ی نظریه هم هیچ ابایی نداشته است. او بی‌اعتنا به تأیید و تکفیر نخبگان، سره را از ناسره تفکیک کرده و عاری از مصلحت‌اندیشی و منفعت‌طلبی، به جامعه‌اش نشان داده است.  به همین‌خاطر اظهارنظرهای او همواره با سیل عظیمی از موضع‌گیری‌های متفاوت چه در دوره‌ی خودش و چه در زمانه‌ی حاضر مواجه شده و او را در طیفی از نحله‌های فکری گوناگون و گاه متضاد قرار داده است. براهنی اما از مواجهه با چنین توفان‌هایی، هراسی ندارد و از مسیرهای مختلف بر منتقدین می‌تازد و آنتی‌تزهایی مستدل و محکم در برابرشان قرار می‌دهد. او همواره در متن جریان اصلی روشنفکری حضور دارد، اما خط و ربط خاص و مستقل خود را هم حفظ می‌کند.

اما براهنی در عرصه‌ی زبان نیز دستی نوآور و بدیع دارد. در بحران رهبری نقد ادبی، که مانیفستِ او درباره‌ی ادبیات محسوب می‌شود، به صراحت از کاستی‌های موجود در هدایت اندیشه‌های نوپا و استعدادهای نوظهور چه در شعر و چه در نثر می‌گوید. در کنار تبیین گفتمان زعامت ادبی و نقش حیاتی آن در سمت‌وسو و سامان بخشیدن به وضعیت ادبیات، عملاً اتوریته‌ی رهبری خود را نیز نشان می‌دهد. کاریزمای او به‌ویژه در حوزه‌ی شعر، در این دوره چنان است که می‌تواند گزینه‌هایی توانمند و آینده‌دار به مخاطب شعر معرفی کند. او با داعیه‌ی رهبری ادبی، بر خود واجب می‌بیند که دست به ابداعاتی در عرصه‌ی زبان بزند. نوآوری‌هایی که اگرچه همچون جنبش‌های دادئیستی موج‌هایی مقطعی می‌سازد، اما به نسل‌های بعدی ایده و شهامت بداعت می‌دهد. کم‌تر کسی همچون براهنی می‌تواند بی‌واهمه از نقد و تمسخر دیگران، از تمام جنبه‌های آوایی ممکن برای آفرینش سبک تازه‌ای از شعر کمک بگیرد و طبع‌اش را در اشکال مختلفِ تدوین نظام‌های آوایی و ساختن ترکیب‌های نوین بیازماید. این نگاه او از همان آغاز ظهورش، به شعر و در دهه‌‌های بعد به موسیقی و داستان‌نویسی نیز تسری پیدا کرد که نشان از گستردگی دامنه‌ی نفوذ او دارد. گرچه بسیاری از منتقدین درباره‌ی وسعت و عمق این تأثیر نظرات متفاوتی دارند اما ماهیتِ اثرگذاری او در هرحال غیر قابل ‌انکار است.

یادداشت_رضا براهنی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۳

در حیطه‌ی ادبیات داستانی نیز براهنی درس‌های بسیاری به نسل پس از خود می‌آموزد. ترسیم سیمای نویسنده‌ی متعهد که به انعکاس رنج‌های مردم زمانه‌اش مقید مانده، همواره دغدغه‌ی او بوده است. به همین‌خاطر رمان‌های او، آیینه‌ی تمام‌نمای زمانه‌ای به شمار می‌آیند که او خود در آن زیسته و با همه‌ی وجود مصایب آن را درک کرده است. رمان‌های «آواز کشتگان» و «رازهای سرزمین من» که به برهه‌ی پیش از انقلاب و «آزاده خانم و نویسنده‌اش» که به بازنمایی دوران پس از انقلاب می‌پردازد، مهرهای تأییدی بر این تلاش بی‌وقفه‌ی او برای آفریدن تابلویی چندبعدی از تجارب جامعه‌اند. در هر دوره‌ای از ادبیات و در میان تصاویر متفاوت و گاه پارادوکسیکال از براهنی، حضور او همواره چالش‌برانگیز بوده است. میراث او چه در بحران رهبری نقد ادبی، چه در مناقشه‌های مرتبط با روشنفکری، چه در بحث‌های پرالتهاب درباره‌ی موضوع تعهد نویسنده و چه در تفسیر معنای نوآوری زبانی، همواره پررنگ بوده و مرگ‌اش نیز از کیفیت پویا و متلاطم این حضور چیزی کم نکرده است. دامنه‌ی اثرش بر ادبیات، از جنبه‌های گوناگون، جاری و ساری است و این خاصیت براهنیِ روشنفکر، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی را، چه در موضعی هماهنگ با او و چه از منظری مقابل او نمی‌توان نادیده گرفت.

منتشرشده در روزنامه سازندگی دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱

هویت‌های فروپاشیده /یادداشتی بر کتاب «وزارت درد»، نوشته‌ی دوبراوکا اوگرشیچ

اوگرشیچ در این رمان تصویری از زندگی مهاجران جنگ یوگسلاوی ارائه می‌دهد؛ مهاجران صرب، کروات، بوسنیایی، کوزوویی، مونته‌نگرویی، اسلوونی و مقدونیایی. انسان‌هایی که زمانی زیر یک پرچم و ذیل یک نام زندگی می‌کردند و خاطرات جمعی مشترک بسیاری با هم دارند که طی داستان به آن پرداخته می‌شود...

وزارت درد_دوبراوکا اوگرشیچ_۱

یادداشتی بر کتاب «وزارت درد»، نوشته‌ی دوبراوکا اوگرشیچ، ترجمه‌ی نسرین طباطبایی، نشر نو

رضا فکری

هویت‌های فروپاشیده

جنگ‌ها اغلب تغییراتی بنیادین در زیست انسانی‌مان رقم می‌زنند؛ تغییراتی که برای مقابله و یا حتی سازگاری با آن‌ها باید عمری دراز را صرف کرد. عواقب جنگ می‌تواند به شکلی مادام‌العمر در تمامی عرصه‌های زندگی جریان داشته باشد و هویت هر آدمی را دستخوش دگرگونی کند. بحران هویت به‌ویژه در مهاجرتِ ناشی از جنگ خود را نمایان‌تر می‌سازد و گستره‌ای فراتر از غرابت‌های فرهنگی و اجتماعی در سرزمینی بیگانه را در برمی‌گیرد. دوبراوکا اوگرشیچ در «وزارت درد»، از همین دامنه‌ی وسیع تأثیرات مهاجرت بر هویت آدم‌ها می‌گوید. مهاجرانی که اگرچه از نظر اجتماعی می‌توانند جایگاه برجسته‌ای در کشور مقصد پیدا کنند، اما هرگز نمی‌توانند با زخم‌های جا خوش کرده در روح و با بحران‌های هویتی‌شان به راحتی کنار بیایند.

اوگرشیچ در این رمان تصویری از زندگی مهاجران جنگ یوگسلاوی ارائه می‌دهد؛ مهاجران صرب، کروات، بوسنیایی، کوزوویی، مونته‌نگرویی، اسلوونی و مقدونیایی. انسان‌هایی که زمانی زیر یک پرچم و ذیل یک نام زندگی می‌کردند و خاطرات جمعی مشترک بسیاری با هم دارند که طی داستان به آن پرداخته می‌شود. نویسنده بر مهاجرت اهالی یوگسلاوی سابق به کشور هلند متمرکز شده است؛ کشوری که در آن تفاوت‌های اجتماعی و فرهنگی بسیاری وجود دارد. در دانشگاه زبان و ادبیات آمستردام است که بخش کوچکی از این آدم‌های کوچیده از دیار جنگ‌زده، به هم می‌رسند و استاد آن‌ها، تانیا لودسیچ، (شخصیت اصلی این رمان)، در کلاس زبان‌های اسلاوی با آن‌ها روبرو می‌شود. استادی صرب‌تبار که حالا به هموطنان سابق‌اش رسیده و می‌کوشد از آن‌ها درباره‌ی میهن و مفهومی که اکنون و در این مکان برای‌شان دارد، بپرسد.

پاسخ‌های دانشجویان به پرسش تانیا، تصاویری رنگارنگ از یوگسلاوی سابق پیش روی مخاطب می‌گذارد. نوشته‌های آن‌ها پر از خاطراتی درباره‌ی دوره‌ی نوجوانی و جوانی در یوگسلاوی سابق است. در قدم اول، نوشته‌ها بیش‌تر نوستالژیک به نظر می‌رسند. علاقه‌شان به کارلوس کاستاندا، خواندن گه‌گاهیِ بوکوفسکی، آموختن زبان انگلیسی از فیلم‌ها، گشت و گذار در شهر و امتحان کردن حشیش برای اولین بار. عاداتی که میان تمامی آن ملت‌های گرد هم آمده مشترک است و حتی بعد از جنگ‌های تن به تن و جدایی‌شان، همچنان باب طبع‌شان به نظر می‌رسد و چنان آن‌ها را برمی‌انگیزد که دل‌شان می‌خواهد راه بیفتند و در اولین فرصت رهسپار زاگرب، بلگراد، سارایوو یا حتی فراتر از آن شوند.

تانیا لودسیچ خود نیز همواره از احساسات‌اش درباره‌ی هلند می‌گوید. او میان خود و هلندی‌ها چنان دیواری بر پا کرده که به‌راحتی نمی‌تواند از آن عبور کند. برای تانیا، همه چیز از طلوع صبح تا نهایت شب، می‌تواند بهانه‌ای باشد که به مقایسه‌ی محاسن کشور خود با معایب هلند بپردازد. شاید حضور دانشجویان مهاجری که مدام همراهی‌اش را می‌طلبند، بر سنگینی وزنه‌ی غربت و ناسازگاری با وضعیت موجود می‌افزاید، زیرا او همیشه پس از این بحث‌هاست که بیشتر از هر وقت دیگری دلش می‌خواهد که به آن سرزمین برگردد. این مسأله حتی با وجود اختلاف‌های جدی قومیتی میان دانشجویان هموطن‌اش، همچنان به قوت خود باقی می‌ماند. دعواها بر سر تبعیض قومیتی و نسل‌کشی در جنگ‌های بالکان، در کلاس‌های تانیا تمامی ندارد. اما با این وجود، او می‌کوشد نقاط مشترکی میان دانشجویان‌اش پیدا کند و بر آن‌ها تأکید ورزد. اما هرچه بیش‌تر می‌گردد به چیزی جز همان بحران هویت نمی‌رسد؛ یگانه دردی که با شدت و وفورش، آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

بحران هویت در رمان اوگرشیچ، با فروپاشی حکومت یوگسلاوی بغرنج‌تر نیز می‌شود. مهاجران نه‌تنها باید با غربتی که اکنون درگیرش هستند خو بگیرند، بلکه باید با معنایی تازه از موطن سابق خود نیز سازگار شوند. آوردن اسم هر یک از کشورهایی که حاصل تجزیه‌ی یوگسلاوی‌اند، گویی خراشی مضاعف بر این زخم ناسور می‌کشد. آدم‌ها با نام کشورشان که حالا بوسنی، کرواسی، صربستان و دیگران است، احساس تنهایی عمیق‌تری می‌کنند. آن‌ها از کشورهایی می‌آیند که زمانی تحت لوای حکومتی واحد بود و اینک غالب آن‌چه میان آن‌ها پیوند ایجاد می‌کرد، فروپاشیده است. به همین‌خاطر پس از مدتی که از یادآوری خاطرات می‌گذرد، آدم‌ها خلأ بزرگ‌تری را تجربه می‌کنند که قرار است با چیزهای تازه‌ای در سرزمین موعود پر شود.

وزارت درد_دوبراوکا اوگرشیچ_۲

آن‌چه بن‌مایه‌ی کتاب را می‌سازد و بزرگ‌ترین عارضه‌ی مهاجرتِ ناشی از جنگ را در خود دارد، رفتارهای خودویران‌گرانه‌ای است که تحت عنوان «وزارت درد» بروز می‌کند. اغلب مهاجران یوگسلاوی برای تأمین معاش مجبور به کار در مشاغل زیرزمینی‌اند. وزارت درد یکی از همان مکان‌هایی است که این مهاجران را برای تهیه‌ی محصولات پورنوگرافیک به کار می‌گیرد. کار در همچو جایی به‌تدریج منجر به ازهم‌گسیختگی ذهنی این آدم‌ها می‌شود، گویی به سرزمینی تبعید شده‌اند تا به اجبار کارهای سخت و انزجارآور انجام دهند. به همین خاطر است که امکانات و امنیت سرزمینی که به آن وارد شده‌اند، چندان جذابیتی برای‌شان ندارد. آن‌ها وارد فرآیند فروپاشی هویت شده‌اند و همچون سرزمین مادری‌شان، تکه تکه و پاشیده از هم‌اند. غربت برای آن‌ها مفهومی دوگانه است؛ هم در موطنی که تجزیه شده، غریب‌اند و هم در کشوری که آغوش به روی‌شان گشوده. وزارت درد، محصول جنگی است که علاوه بر سرزمین و دارایی‌های آن، هویت‌شان را نیز در خود فروبلعیده است.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

ناامنی و تاریکیِ دنیای انتزاعی /گفت‌وگو با احمد آرام، به‌مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «خوکچه‌ بادنما»

گفتگو_خوکچه بادنما_احمد آرام_روزنامه سازندگی_رضا فکری

«خوکچه‌ بادنما» هشتمین و آخرین اثر احمد آرام (۱۳۳۰-بوشهر) است که به‌تازگی از سوی نشر نیماژ منتشر شده. آرام نویسنده‌ای است صاحب‌سبک که با به‌کارگیری روایتی وهم‌آلود، آمیختن رویا و واقعیت، و عناصری از فرهنگ مناطق بومی جنوب ایران، صداها و تصاویر تازه‌یی خلق می‌کند؛ شاید بتوان از داستان‌های او با عنوان «سوررئالیسم جنوبی» یاد کرد؛ سوررئالیسیمی که با پیچیدگی‌هایش سعی در کشفِ جغرافیایی فراتر از جنوب دارد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی رضا فکری با احمد آرام به‌مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «خوکچه بادنما» است.

***

ناامنی و تاریکیِ دنیای انتزاعی

گفت‌وگوی سازندگی با احمد آرام، به‌مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «خوکچه‌ بادنما»

رضا فکری

*تاریکی یکی از بن‌مایه‌های محوری مجموعه‌‌داستان «خوکچه‌ بادنما» است و شخصیت‌ها در دل همین تاریکی به درک تازه‌ای از خود و دیگران می‌رسند. مفهومی که اساس تعاملات شخصیت نابینای داستان «حفره» را با دنیای پیرامونش می‌سازد و او را در دلِ تاریکیِ مطلق، به مکاشفه و شناخت افراد و اشیا می‌رساند. انگار تاریکی و ظلمت را مقدم بر نور و روشنایی گرفته‌اید.

به نکته خوبی اشاره کردید. داستان «حفره» دارای دو شخصیت است، یکی نابینای مادرزاد است و دیگری ادای نابیناها را درمی‌آورد. یکی افتاده است در تاریکی مطلق، که تاریکی تحمیلی است، و آن دیگری در تاریکی مصنوعی سعی دارد هردو جهان را داشته باشد، هم جهان تاریکی و هم جهان روشنایی؛ معلوم است که این آدم زیاده‌خواه است، و گاه از این راه دیکتاتورمآبانه خودش را به آن یکی تحمیل می‌کند. همیشه راغب بودم تا زبانِ تاریکی را در کارهایم کشف کنم تا به زبانی تمثیلی برسم؛ آن کِه نابینای مطلق است زبانِ واقعیِ تاریکی است و تمثیلی است، حتی گاهی آدم‌های بینا  گرفتار تاریکی تحمیلی می‌شوند. چنین آدم‌هایی مدام در این وحشت به‌سر می‌برند  که حادثه‌ای آنها را دنبال می‌کند تا از پا درآیند. بگذارید به شما بگویم اشاره به تاریکی، ستایش از نور و روشنایی است.

*در بخش‌های دیگر کتاب، ایده‌ تکثیر آدم‌ها در قالب‌های مختلف را می‌توان مشاهده کرد. برای نمونه شخصیت اصلی داستان «خوکچه‌ بادنما»، به تماشای کشته‌شدن مردی کنار عابر بانک می‌ایستد که گویی نسخه‌ دیگری از خودِ اوست. در داستان «این سه نفر»، سه مقتول و چهار قاتل همانند هم هستند و هیچ نقطه‌ تمایزی میان‌شان وجود ندارد. گویی یک آدم، در کالبدهایی متفاوت حلول کرده و زیستی دیگرگونه را تجربه می‌کند. چنین مسأله‌ای را می‌توان با دغدغه‌ هویت مرتبط دانست؟

شانه‌به‌شانه آدم‌ها همیشه یک تراژدی پنهان قرار دارد که قدم‌به‌قدم با آنها پیش می‌رود. ماهیت این تراژدی‌ها شبیه به هم است. تو قادر نیستی آن تراژدی را به نفع خودت تغییر بدهی، چراکه نسبت به موقعیت تو و سرنوشت محتومی که گرفتارش شده‌ای، تراژدی کار می‌کند و می‌خواهد نتیجه بدهد، دقیقا مانند یک  بمب ساعتی. هر مصیبتی که بر دیگری فرود آید تو فکر می‌کنی یک روز نصیب خودت هم می‌شود، و همین دغدغه باعث می‌گردد هویت واقعی خودت را گم کنی، زیرا یک نیرویی نامریی نظاره‌گر توست.

*خودویران‌گری خصلتی است که در پس‌زمینه‌ بعضی از شخصیت‌های این مجموعه دیده می‌شود؛ مانند کازی در داستان «حفره» که پس از سرخوردگی‌های پی‌درپی، به سمت رفتارهای خودویران‌گرانه سوق داده می‌شود. این ویژگی در شخصیت پدر در داستان «خانه‌ اچو»، به‌گونه‌ای است که گویی در ذات او سرشته شده. ایرن و آلبرت هم در داستان «خوکچه‌ بادنما»، به بهانه‌ مرگ عزیزان‌شان به همین مسیر کشیده می‌شوند. این میلِ آسیب‌زدنِ به خود و اشتیاق به فنا، زاییده همین جامعه است؟

دقیقا همینطور است. باید بگویم  که این مقوله خودویرانگری یک چیز غریزی است. اما فراموش نکنید که در داستان «خانه اچو» کودکی است که دیگران را از دربندبودن نجات می‌دهد، و نسل او با نسل پدرش متفاوت است. وقتی پدرش او را می‌سپارد به اچو می‌گوید او را از جهنم بترسان، کودک به خودشناسی می‌رسد و شورش می‌کند. اشاره کردید به داستان «خوکچه بادنما»، باید بگویم ایرن و آلبرت معلولِ یک جریان‌اند و از این مصیبت به مصیبت دیگر درمی‌غلتند، دست خودشان نیست. مگر می‌شود در دوران جنگ از این مسائل مبرا بود.

*فضاهای داستانی، اغلب طوری ترسیم شده‌اند که در تضاد و تقابل با آدم‌ها قرار می‌گیرند و گاه آنها را در خود می‌بلعند. این قربانی‌شدنِ ناگزیر و محتوم را می‌توان در برخی آثار هارولد پینتر، مثل «بالابر غذا» و «پیش‌خدمت» هم به شکلی بارز مشاهده کرد؛ جایی‌که همه‌ عوامل صحنه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا قهرمان داستان را به کام نابودی فروببرند. درواقع مضمون ناامنیِ محیط پیرامون، بخش وسیعی از جهان داستانی شما را دربرمی‌گیرد و مؤلفه‌ای ثابت در دیگر آثار شما هم هست.

ناامنی محیط پیرامون، بهترین تعریفی است که می‌توان ارائه کرد. اما نویسندگان در سرتاسر جهان دغدغه‌های مشترک دارند؛ چراکه یک‌جور دنیای انتزاعی آنها را دربرگرفته، چیزهایی که از این دنیا بیرون می‌زند جز تهدید، ناامنی و تاریکی چیز دیگری نیست! اینکه در اغلب آثار من این تیرگی وجود دارد، این مساله تعمدا صورت نمی‌گیرد، بلکه در روند خلق شخصیت‌ها، ناامنی محیط، در رشدِ آنها دخیل است.

*در این مجموعه همچون اغلب آثارتان، سورئالیسم و نگاه فراواقعی به جهان، نقشی پررنگ دارد و به‌ویژه در پایان‌بندی‌ها قدرت خود را نمایان‌تر می‌سازد. اگرچه غیرقطعی‌بودن امور، حضور مستقیم مؤلف در متن و جابه‌جایی عناصر اصلی پیرنگ از قبیل دال‌ها و مدلول‌ها، به کتاب وجهی پست‌مدرنیستی هم می‌دهد. در کنار این موارد، جریان سیال ذهن نیز در جای‌جای کتاب، مخاطب را درگیر خود می‌کند. این حجم از درهم‌آمیختگی ژانری، به پیچیدگی روایی در آثارتان دامن نمی‌زند؟

آثار پیچیده تاریخ مصرف ندارد، البته منظور پیچیدگی تعمدی نیست، نوعی از پیچیدگی که در ذاتِ نویسنده نهادینه شده باشد. از اینها گذشته، جامعه غیرپویا و بسته پیچیدگی دارد و به‌طور طبیعی این پیچیدگی سایه می‌اندازد روی روایت. ما جنوبی‌ها در جغرافیایی رشد کرده‌ایم که زبان سازشکارانه ندارد، گاه این زبان سویه‌های خشونت را دنبال می‌کند و جادویی است. حالا همین زبان تکلیف روایت را مشخص می‌کند؛ چون زندگی ما از ضربآهنگ خاصی برخوردار است گاه زبان، فضا و رفتار آدم‌ها، در این روند، تقطیع می‌شود. و این خاصیت بوم‌نگاری است. معلوم است که این دیدگاه باعث می‌گردد تا مولف ترسی نداشته باشد از جابه‌جایی عناصر پیرنگ.

*زمان در این مجموعه مدام از گذشته به حال و برعکس جابه‌جا می‌شود. نمودِ آن را به‌ویژه در تغییر آنی شکل افعال می‌بینیم که گاه در صحنه‌ا‌ی واحد، از حال به گذشته می‌رود و برمی‌گردد. این پس‌وپیش‌شدن‌ها، آیا بر انسجام درک مخاطب از وقایع تأثیری نمی‌گذارند و آن را دستخوش نوسان نمی‌کنند؟ این حجم از تغییرات در زمان روایت چقدر با روح سوررئال اثر در ارتباط است؟

اگر مخاطب هوشیار باشد و آسان‌پسند نباشد، نه، داستان راهِ خود را می‌پیماید و دچار نوسانی نمی‌شود که ضربه بزند به روایت. من سوررئالیسم را دوست دارم، چه در نوشتن نمایشنامه و چه در ادبیات داستانی. وقتی تخیل، رویا و واقعیت کنار یکدیگر قرار می‌گیرند همدیگر را نفی نمی‌کنند، بلکه باعث خلق یک ساختار می‌شوند؛ ساختاری که پیش از آن از درون پیرنگ به نویسنده ابلاغ شده است. اصلا دوست دارم زمان را به بازی بگیرم، چون می‌دانم از پسِ پشتِ آنها ترکیباتی بیرون می‌زند که باعث نشاط متن می‌شود. این نشاط را برای اولین‌بار بورخس به من یاد داد.

*در برخی از داستان‌ها که «خوکچه‌ بادنما» را می‌توان در صدرشان قرار داد، نقب به گذشته حجم عمده‌ای از روایت را به خود اختصاص می‌دهد، به‌طوری‌که گاه موجب گسستِ سیر اتفاقات در زمان حال می‌شود. چرا گذشته، تا این اندازه اکنونِ داستان را زیر سیطره‌ خود گرفته و این‌همه پررنگ است؟

ویلیام فاکنر می‌گوید گذشته، نگذشته است! به‌نظر من گذشته اگر نبود زمانِ حال ساخته نمی‌شد، اگر زمان حال هم نبود ما به گذشته فکر نمی‌کردیم. هرچقدر از سن‌وسال یک نویسنده بگذرد، گذشته برایش معناپذیرتر می‌شود. آدم‌هایی که گذشته ندارند، در زمان حال و آینده‌شان خلل وارد می‌شود. یک زمان از گذشته سهم کمتری داشتم، ولی اکنون دارد پررنگ می‌شود.

*مرگ‌اندیشی هم یکی از بن‌مایه‌های کلیدی این مجموعه است و شخصیت‌ها همواره با موضوع نیستی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حتی در کودک داستان «خانه‌ اچو»، که از سوی پدرش دچار سرخوردگی عمیق عاطفی شده، این موضوع کاملا قابل لمس است. این مرگ‌اندیشی از کجا ریشه می‌گیرد؟

از جغرافیا. جغرافیا به‌طور طبیعی وجود دارد، اما سعی می‌کنم جغرافیای خودم را فراتر از آن بسازم که دیگران تجربه‌اش کرده‌اند؛ چراکه برای مثال در این جغرافیا دریا گاهی زبان ناخوشایندی دارد. این زبان ناخوشایند به سبک خودم مطرح می‌شود.

*داستان‌های این مجموعه اغلب متکی به تصویرسازی راوی‌اند و سیطره‌ راوی گاه چنان است که زبان خاص خود را بر شخصیت‌ها تحمیل می‌کند. مثلا یک گدای کم‌سواد را از فیگور کلاسیک او دور می‌کند و از او کلماتی می‌خوانیم که با پیشینه‌ زیستی‌اش کمتر همخوانی دارد. این سلطه‌ زبان و تفکر راوی را، که به‌نوعی نماینده‌ نویسنده در متن به شمار می‌آید، چگونه می‌توان تبیین کرد؟

به این شکل می‌توان تبیین کرد که ما عادت نداشته باشیم به کلیشه‌های روایی. زبانِ گدایی که من خلق می‌کنم زبانی است که شما برای اولین‌بار می‌شنوید، آن‌هم در فضایی که رئال نیست! از سویی دیگر نویسنده‌ای که وارد یک ژانر خاص می‌شود، همه اتفاق‌ها به تناسب آن ژانر وارد روایت و زبان می‌شود. در این مسیر «شعور»ِ داستان شکل می‌گیرد، معلوم است که این «شعور» اگر وارد داستان‌های عامه‌پسند یا رئال بشود سویه‌های دیگری را رقم می‌زند، اما درکارهای مستقل به یک زبان خاص می‌رسد.

این گفت‌وگو در روزنامه سازندگی روز یکشنبه ۲۲ اسفندماه ۱۴۰۰ منتشر شده است.

احوالات توفانی ذهن /یادداشتی بر «کی، کجا و چگونه آقای ایزدی دیوار صوتی را می‌شکند؟» احسان فولادی‌فر

 

هیچ راهی هموارتر از دیگری نیست و همه‌ی گذرگاه‌ها جز وحشت و ویرانی چشم‌اندازی به همراه ندارند. گرچه ایزدی با رفتارهای کمیک و ذهن طنازش از تلخی این موقعیت‌ها می‌کاهد، اما به‌طورکلی چیزی از سختی باری که بر دوش اوست، کم نمی‌شود...

«کی، کجا و چگونه آقای ایزدی دیوار صوتی را می‌شکند؟»

نوشته‌: احسان فولادی‌فرد

ناشر: چشمه، چاپ اول  1400

273 صفحه، 85000 تومان

 

***

رضا فکری

احسان فولادی‌فرد که تجربه‌ی کارگردانی فیلم «کلنجار» و تهیه‌کنندگی «قیچی» را در کارنامه‌ی خود دارد، در کتاب «کی، کجا و چگونه آقای ایزدی دیوار صوتی را می‌شکند؟» به سراغ جهان ذهنی مشوش انسان گرفتار در مسائل زندگی شهری رفته است؛ شخصیتی که در «کلنجار» نیز به نوعی دیگر او را به تصویر کشیده بود. مردی که لحظه‌ای از دغدغه‌های به نظر حل‌ناشدنی زندگی مدرن خالی نیست و در کنار انبوه معضلاتی که در زندگی کنونی بر سرش آوار شده، با بحران‌های هویتیِ به جامانده از گذشته‌ نیز دست‌وپنجه نرم می‌کند. 

نویسنده در همان آغاز داستان، مخاطب را از آن‌چه آقای ایزدی، شخصیت اصلی کتاب تجربه خواهد کرد، آگاه می‌کند. او گزاره‌هایی پیش روی خواننده می‌گذارد که ماجراهایی تکان‌دهنده و سرشار از هیجان را نوید می‌دهند. در واقع نویسنده با جمله‌ی مطلع رمان، آمادگی مواجهه با یک اتفاق خطیر را در مخاطب ایجاد می‌کند؛ آقای ایزدی می‌خواهد از شر چیزی خلاص شود که به نظر می‌رسد با اساس زندگی او گره خورده است. باری سنگین که تحمل‌اش چندان برای او راحت نیست و با همین چیزی که حمل می‌کند، باید به دیدن زنی برود که مدتی است قلبش برای او می‌تپد. ایزدی ناگزیر است برای دیدن زنی که در کتابفروشی کار می‌کند، بهانه‌هایی از جمله خرید کتاب و بادکنک و اسباب‌بازی بتراشد. توصیف‌هایی که او از این زن ارائه می‌دهد سرشار از دلبستگی به اوست اما گره‌های ذهنی بسیار او، مانعی بزرگ بر سر راه ابراز احساس‌اش به زن است و توان اظهار علاقه را از او می‌گیرد.

نقطه‌ی عطف دیگر زندگی ایزدی در محل کارش اتفاق می‌افتد؛ جایی که او با پیشنهاد حیرت‌آور شهردار مواجه می‌شود. آمار سگ‌های ولگرد شهر بالا رفته و مشکلات بسیاری برای شهروندان به‌وجود آورده است. شهردار از این معضلات برای کارمندش که ایزدی باشد، می‌گوید. در این احوالات است که توفانی در ذهن ایزدی برپا می‌شود و با هر نکته‌ی رئیس‌اش گوشه‌ای از زندگی‌ خود را به یاد می‌آورد. فلاش‌بک‌هایی که سریع و کوتاه‌اند و با حرف‌های شهردار منقطع و بریده می‌شوند. صحنه‌هایی از رفتارهای ناهنجار دخترک‌اش، گسستگی عاطفی‌ای که با زن‌اش داشته و وضعیت نابه‌سامان خانوادگی‌اش که به نظر ریشه در نسل‌های پیشین دارد، با شتاب از فکر ایزدی می‌گذرند. پیشنهاد کاری شهردار که از او می‌خواهد تمامی سگ‌های ولگرد شهر را طی یک پروژه‌ی کاملاً سری معدوم کند، او را میخ‌کوب می‌کند. ایزدی از این لحظه است که بر سر دوراهیِ اخلاقی دشواری قرار می‌گیرد.

اما بن‌بستی که ایزدی پیش روی خود می‌بیند، تنها مسئله‌ی از بین بردن صدها سگ شهرش نیست که با استانداردهای اخلاقی‌اش سازگاری ندارد. او هرچه در این مسیر پیش‌تر می‌رود و در زندگی شخصی‌اش غور بیشتری می‌کند، با معماهای بزرگ‌تر و مبهم‌تری روبه‌رو می‌شود. این مرد، زنی داشته که فشار مشکلات زندگی مشترک و به‌ویژه بیماری دخترشان، او را به عمق چاه افسردگی فرو برده و درنهایت به خودکشی رسانده است. ایزدی نمی‌تواند خاطراتی را که از دوره‌ی اوج افسردگی همسرش بر ذهن‌اش سنگینی می‌کند، بزداید و فارغ از قضاوت به این گذشته‌ی تلخ بنگرد. حتی حالا که او نیست، ایزدی به سختی او را می‌بخشد و بی‌اعتناییِ او را دلیل بزرگ وخیم‌تر شدن اوضاع می‌داند. بیماری مادر و ناشنوایی و مشکلات ارتباطی دختر هم بار مضاعفی بر دوش این مرد می‌گذارند و انتخاب‌هایش را سخت‌تر و فاصله‌اش را از واقعیت بیش‌تر می‌کنند. او آن چیز نامعلوم و موهوم را هم در خود دارد که مزید بر گرفتاری‌های چاره‌ناپذیرش است.

محیطی که شخصیت کلیدی داستان در آن زندگی می‌کند هم گویی بر شدت مسئله‌های او می‌افزاید. اغلب شخصیت‌های پیرامون او عاری از همدلی و صمیمیت رفتار می‌کنند و مناسبات‌شان عمدتاً بر اساس منافعی یک‌طرفه شکل می‌گیرد. ایزدی در محاصره‌ی افرادی است که استانداردهای دوگانه‌ی اخلاقی دارند و اساس ارتباطات‌شان را بهره‌کشی و سودجویی شخصی شکل داده است. او در این میان بیش از آن‌که بتواند فایده‌ای کسب کند، مدام چیزی از دست می‌دهد و با پیشرفت داستان مجبور می‌شود بر سر فضایل و باورهای اخلاقی‌اش با اجتماع کوچک دوروبرش قمار کند. 

آن‌چه این رمان را بیش از هر عنصر دیگری جذابیت می‌بخشد، همین بزنگاه حساس تصمیم‌گیری است که شخصیت را وادار به گزینش می‌کند. او باید میان وقایع ناخوشایندی که هر یک عواقبی مادام‌العمر دارند، دست به انتخاب بزند. هیچ راهی هموارتر از دیگری نیست و همه‌ی گذرگاه‌ها جز وحشت و ویرانی چشم‌اندازی به همراه ندارند. گرچه ایزدی با رفتارهای کمیک و ذهن طنازش از تلخی این موقعیت‌ها می‌کاهد، اما به‌طورکلی چیزی از سختی باری که بر دوش اوست، کم نمی‌شود. این چالش اخلاقی مشتی نمونه‌ی خرورار از آن‌ چیزی است که انسان سرگشته‌ی امروزی، در میانه‌ی بن‌بست‌های مختلف تجربه می‌کند. شخصیت اصلی داستان با ویژگی‌های منحصربه‌فردی که دارد بر هیجان وضعیت می‌افزاید و هر ناظر بیرونی را مشتاقِ دانستن ادامه‌ی قصه می‌کند. نویسنده اگرچه در پیشانی کتاب، اتفاقات بسیاری را واگو می‌کند و سرنوشت قهرمان داستانش را از پیش می‌گوید، اما این چیزی از اشتیاق مخاطب برای پیگیری این ماجراها کم نمی‌کند.

این یادداشت در سایت الف منتشر شده است.

جنگ؛ چالشی بی‌پایان /یادداشتی بر مجموعه‌داستان «ساحل تهران» مجید قیصری

مجموعه‌داستان «ساحل تهران» جنگ را به عنوان رخدادی با تاثیرگذاری عمیق در نظر گرفته و اثرات سوء آن را تا سالهای سال پس از وقوع کاویده است. اغلب شخصیتهای این مجموعه از نادیده گرفته شدن در رنجند و این مساله به جنگ گره خورده است...

ساحل تهران_مجید قیصری_۲

یادداشتی بر مجموعه‌داستان «ساحل تهران»  مجید قیصری

جنگ؛ چالشی بی‌پایان

رضا فکری

تمنای نگریسته شدن از اساسی‌ترین نیازهای بشر از همان بدو تولد است. انسان بدون نگاه و توجه دیگری قادر به تعریف و ارزش‌گذاری خود نیست و خلأ تایید و همراهی دیگری او را منزوی و از زندگی خالی می‌کند. به ‌همین‌ خاطر است که همواره در تلاش برای ساختن تصویری از خود در آینه همنوعان خویش است. بی‌شک وقایع تروماتیک به درجات مختلف می‌توانند این فرآیند را دستخوش چالش کنند و جنگ به عنوان مهم‌ترین پدیده‌ای که می‌تواند تغییراتی اغلب برگشت‌ناپذیر بر زندگی بگذارد، تصویری دگرگونه از انسان در آینه دیگران می‌سازد. مجموعه‌داستان «ساحل تهران» (نشر افق) نیز جنگ را به عنوان رخدادی با تاثیرگذاری عمیق در نظر گرفته و اثرات سوء آن را تا سال‌های سال پس از وقوع کاویده است. اغلب شخصیت‌های این مجموعه از نادیده‌ گرفته شدن در رنجند و این مساله به جنگ گره خورده است. جنگ نقطه عطف زندگی بیشتر آدم‌های قصه‌های این کتاب است و وضعیت پیشینی آنها به آرامش و ثبات پیش از توفان شباهت دارد. وقتی جنگ می‌آید، همه ‌چیز زیرورو می‌شود و از همه بیشتر، این تصویر انسان‌هاست که در ذهن یکدیگر دگرگونی می‌یابد.

در داستان‌های این مجموعه، آسیب‌های جسمی بر روند طبیعی زندگی اغلب قربانیان جنگ تاثیراتی شگرف گذاشته و آنها دیگر قادر به ادامه روال عادی زندگی خود نیستند. مردی که با تن و روانی آسیب‌خورده از ترکش جنگ به خانه بازگشته، نه خود توان ایفای وظایف پیشینش را دارد و نه نزدیکانش می‌توانند او را همانند قبل بپذیرند. جانبازی که توان حرکتی‌اش را از دست داده، دیگر به عنوان همسری همپا و پدری همراه دیده نمی‌شود. این‌گونه است که از درجه اهمیت نقش‌ آنها در روابط خانوادگی کاسته می‌شود و هر چه زمان پیش‌تر می‌رود، بیشتر منزوی و به حاشیه رانده می‌شوند. خشم اولین واکنشی است که آدم‌های قصه در برابر این نادیده‌انگاری نشان می‌دهند. آنها می‌کوشند با هر زبان و ابزاری خود را فریاد کنند و به نزدیکان‌شان نشان دهند که وجود دارند، واجد ارزشند و استحقاق توجه و نوازش دارند. در داستان «یادم نمی‌آد» این خشم به عصیانی سوزنده تبدیل می‌شود. مردی که به واسطه خاموشی چشم و حافظه‌اش، جایگاهش را نزد دیگران متزلزل می‌بیند. دست به اسلحه می‌شود و درصدد نابودی خود برمی‌آید. این خودکشی با این سطح از خشونت در معرض دید تمام آدم‌هایی قرار می‌گیرد که از حضور او غافل بوده‌اند و آن را به هیچ انگاشته‌اند. انتحار، بازتاب خشم شخصیت در برابر جهانی است که او را وانهاده و کمترین اعتنای ممکن را به او کرده است. در برابر این عصیان، دیگران نیز درجات مختلفی از خشم را بروز می‌دهند. خشمِ آنها نیز همانند شخصیت محوری داستان، نه‌تنها بر طرف مقابل که بر تمامی جهانی است که این شکل از زندگی را بر آنها تحمیل کرده است. دختر این مرد، همه این اجتماع را در برابر خود می‌بیند. در مقابل، جامعه نیز با غفلت از آنچه بر سر او و بازماندگان جنگ آمده در برابرشان صف‌آرایی می‌کند. قربانیان نادیده‌انگاری هیچ‌گاه از تیررس کنایات و سرزنش‌های نزدیکان دور نیستند. آنها اغلب به ‌سبب آنچه به نظر دیگران کاستی و بی‌کفایتی می‌آید، مورد ملامت قرار می‌گیرند و به انزوا کشانده می‌شوند. فضای زندگی آنها با سکوت، تاریکی، عزلت، رویابافی و گاه خشم افسارگسیخته گره خورده است.

ساحل تهران_مجید قیصری_۱

داستان «ساحل تهران» بارزترین نمونه این فضاهاست. حاشیه شهر که در خود رود و مرغ دریایی و جنگل دارد، محیطی به مراتب ایده‌آل‌تر برای این آدم‌هاست. جایی که می‌توانند فارغ از سنگینی و سردی نگاه دیگران و به دور از این شهر شلوغ و بی‌رحم، دنیایی متفاوت برای خود بسازند. در این مجموعه، تحولات ناشی از جنگ به بازماندگان آن محدود نمی‌شود و به نسل‌های بعد از آنها نیز تسری می‌یابد. حتی پس از گذشت سی سال از جنگ، توفان تاثیرات آن همچنان در زندگی آدم‌های بازگشته از آن و خانواده‌ها و نزدیکان‌شان جریان دارد. کودکانی که پدرشان را در جنگ از دست داده‌اند، سال‌هاست نگاه دیگران را به این اتفاق فرا می‌خوانند. پسرکی مدت‌هاست که در پارک‌ها به دنبال رزمندگانی می‌گردد که بازگشته‌اند. او اغلب با این سوال مخاطبان خود را به تفکر وامی‌دارد که چطور زنده مانده‌اند و چگونه هنوز تاب زنده ماندن و ادامه دادن دارند. پسرکی دیگر می‌کوشد با گوشه‌گیری خود، چشم‌های دیگران را به تماشا فرابخواند و از زندگی‌ای بگوید که فلج شدنِ پدر، تمام ارکانش را از کار انداخته است. در کتاب «ساحل تهران» جامعه در دوره پساجنگ، بیش از هر چیز مفهوم «غیاب» را تجربه می‌کند. انسان‌ها در عین حضور در کنار یکدیگر از کمبود همدلی و همراهی در عذابند. مرد کور داستان آغازینِ مجموعه و عدم آگاهی اطرافیان به مشخصات ظاهری او حکایت از همین مساله دارد. مرد قادر به حس کردن توجه و همدردی دیگری نیست. اجتماع آنچنان او را به خاطر نقص‌های جسمانی و عملکردی‌اش پس زده که دیگر نمی‌تواند حمایت واقعی یا برساخته را از هم تمییز دهد و آدم‌ها را بر مبنای رفتار همدلانه‌شان تفکیک کند. آنها همه برای او در یک گروه قرار می‌گیرند؛ غایبینی که نمی‌توانند حضوری موثر و کارا در زندگی او داشته باشند. از سوی دیگر، جامعه مقابلِ این انسان زخم‌خورده نیز او را غایب حس می‌کند؛ کسانی که به راحتی می‌توان نادیده‌شان گرفت. در «ساحل تهران» شهری که دوران پس از جنگ را می‌گذراند از این غیاب‌ها انباشته است. شهری که پر است از انسان‌هایی که در تکاپوی یافتن ذره‌ای حضور دست و پا می‌زنند و جنگ در شکل و هیاتی دیگر و چه بسا مخوف‌تر، همچنان برای‌شان ادامه دارد. در اینجا و در این ‌زمان، جنگ چالشی بی‌پایان و البته نافرجام برای کسب حضوری همدلانه است.

این یادداشت در روزنامه اعتماد روز پنج‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰ منتشر شده.

جدال بی‌پایان‌ با طبیعت /یادداشتی بر رمان «سوز سفید» علی چنگیزی

 

اقلیم از مهم‌ترین عناصر جهان داستانیِ علی چنگیزی است و داستان‌های او اغلب عرصه‌ی چالش انسان با طبیعت خشن و بی‌رحم‌اند. طبیعتی که مدام مقابل انسان می‌ایستد و در برابر کوچک‌ترین اشتباهات‌اش، عاری از هر گونه مضایقه و تسامح، سنگین‌ترین مجازات‌های ممکن را جاری می‌کند...

«سوز سفید»

نوشته: علی چنگیزی

ناشر: چشمه، چاپ اول  1399

123 صفحه، 38000 تومان

 

***

رضا فکری

اقلیم از مهم‌ترین عناصر جهان داستانیِ علی چنگیزی است و داستان‌های او اغلب عرصه‌ی چالش انسان با طبیعت خشن و بی‌رحم‌اند. طبیعتی که مدام مقابل انسان می‌ایستد و در برابر کوچک‌ترین اشتباهات‌اش، عاری از هر گونه مضایقه و تسامح، سنگین‌ترین مجازات‌های ممکن را جاری می‌کند. چنگیزی از همان اولین رمان‌اش، «پرسه زیر درختان تاغ»، این جدال پایان‌ناپذیر با طبیعت را به اشکال مختلف ترسیم کرده است. کویر به‌عنوان مکانی که آن را می‌توان از جمله نمادهای سختی و انعطاف‌ناپذیری طبیعت به شمار آورد، یکی از پر بسامدترین اقلیم‌هایی است که او برای داستان‌هایش برگزیده است. او علاوه بر رمان اول‌اش، دو کتاب «پنجاه درجه زیر صفر» و «آدوری‌ها» را نیز در همین بستر مکانی نوشته است. هرچند در مجموعه داستان‌های «کاج‌های مورب» و «بزهایی از بلور»، تنوع بیش‌تری به این مکان‌ها بخشیده و به ویژگی‌های دیگر چنین سرزمین‌هایی هم پرداخته است. رمان تازه‌ی او «سوز سفید» اگرچه هم‌چنان همان نگاه اقلیم‌محور را با خود حمل می‌کند اما عناصر گوتیک را نیز با آن در هم ‌آمیخته است.

همانند اغلب آثار چنگیزی، «سوز سفید» با سفری همراه است که در آن شخصیت‌‌ها طی مبارزه‌ای بی‌امان با طبیعت، می‌کوشند به پیروزی برسند و مخاطب هم اغلب درگیر کشف و درک حقیقت نهفته در این جنگ است. حیوانی غریب و مافوق طبیعی پیرمردی را کشته و فرزندان‌اش در پی یافتن جایی برای خاک‌کردن جنازه‌ی روی زمین‌مانده‌ی او هستند. آن‌ها طی این مسیر به سفری اکتشافی و در عین‌ حال کوتاه وارد می‌شوند. هر یک از شخصیت‌ها در این راه، بخشی از شنیده‌هایش درباره‌ی موجودی عجیب‌الخلقه را نقل می‌کند که به تکمیل تصویری گوتیک در ذهن خواننده منجر می‌شود. موجود عجیبی که از گرگ بزرگ‌تر است و قدرت تهاجم و ایستادگی‌اش چند برابر اوست. به‌همین‌خاطر در آوردن نام او بر زبان نیز باید جانب احتیاط را رعایت کرد. شایع شده که این موجود کینه‌ی هر کسی را که خشم طبیعت را برانگیزد، به دل می‌گیرد و دنبال‌اش می‌گردد و تا نابودی کامل‌اش از پای نمی‌نشیند. فرزندان پیرمردِ درگذشته، با این‌که بخش عمده‌ای از این داستان‌ها را باور نمی‌کنند، اما در رفتار خود نوعی هراس و احتراز از مواجه شدن با موقعیت نشان می‌دهند. آن‌ها می‌ترسند در فرآیند خاکسپاری هم مورد خشم این موجود غریب قرار بگیرند و جان سالم به در نبرند.

آن‌چه بیش از هر مؤلفه‌ی دیگری در این رمان پیش می‌ایستد و از آن داستانی گوتیک می‌سازد، فضای آن است. داستانی که همه‌ی وقایع‌اش در زمستانی خشن رخ می‌دهد و از برف به‌عنوان یکی از بارزترین نشانه‌های سردی و خشونت فضا بهره می‌گیرد. طبیعتی که آکنده از برف در کمین آدم‌ها نشسته تا با کوچک‌ترین درنگ‌شان آن‌ها را از پا درآورد و در خود ببلعد. سوز سرما در بسیاری از مقاطعِ این سفر، شخصیت‌ها را ناتوان کرده و از ادامه‌ی راه منصرف می‌کند. اهمیت فضا در این رمان چندان است که روایت با آن آغاز می‌شود و اغلب مقاطع بر قصه‌گویی پیشی می‌گیرد. گویی بیش از آن‌که داستان محصول روابط و کنش‌های شخصیت‌ها باشد، مرهون موقعیتی است که طبیعت برای‌شان ساخته است. در واقع این فضاست که رمان را پیش می‌برد و موجبات حرکت آدم‌ها را در آن فراهم می‌آورد. از این ‌رو می‌توان «سوز سفید» را اثری مبتنی بر موقعیت اقلیمی دانست. موقعیتی که آن‌چنان اهمیتی در روایت می‌یابد که تعدد، تنوع و ویژگی‌های منحصر به ‌فرد شخصیت‌ها را زیر سایه‌ی خود می‌گیرد و از ضرورت حضور هر یک از آن‌ها می‌کاهد. در هر صحنه از داستان بیش از آن‌که بتوان توقع کنشی از کسی داشت، باید منتظر اتفاقی غافلگیرانه از جانب طبیعتی بود که اغلب همه را مقهور خود می‌سازد. طبیعتی که سرمای خود را به کلام و رفتار آدم‌ها نیز سرایت می‌دهد و هیچ نشانی از همدلی و همراهی با یکدیگر برای‌شان باقی نمی‌گذارد.

به سیاق بسیاری از داستان‌های گوتیک، «سوز سفید» در صدد نمایش زورآزمایی نفس‌گیر و نابرابر انسان با طبیعت است. از همان گفت‌وگوهای آغازین، رمان به سمت ساختن مقدمات فاجعه‌ای می‌رود که موقعیت اقلیمی و در عین ‌حال ذات کینه‌جوی طبیعت آن را خلق می‌کند. حتی غریزه‌ی انسانی نیز بوی چنین فاجعه‌ای را می‌شنود و از در مقابله با آن بر می‌آید. فرزندان اشکذر، پیرمرد درگذشته‌ای که زمین جنازه‌اش را پس زده و نمی‌پذیرد، از همان آغاز راه حس می‌کنند که چه سرنوشتی در کمین آن‌ها و پدرشان است. پدر به سبب بی‌مهری با طبیعت مستحق عقوبت سنگینی است، اما فرزندان نیز از این کینه‌کشی در امان نیستند. آن‌ها باید به‌ خاطر خطای پدر مجازات شوند، هر چند از آن آگاه نباشند یا از در جبران مافات برآیند. طبیعت در این کتاب تنها در نقش حریف مقابل انسان‌ها نیست، بلکه همچون آینه‌ای نماینده‌ی همان رفتار و منشی است که آن‌ها از خود نشان می‌دهند و همان قوانینی را اعمال می‌کند که بر جهان روابطشان حاکم است. درواقع اقلیمی که به همراه تمام ساکنانِ غیرانسان‌اش بر سر آدمیزاد آوار می‌شود و او را در خود فرو می‌برد، ترس‌آفرینی و کابوس‌سازی را از همان دنیای انسان‌ها فرا گرفته است. این جنگ بی‌امان را اگرچه انسان آغاز کرده، اما در نهایت و در مرز استیصال، پرچم صلح را بالا برده و نیاز مبرم‌اش را به طبیعت دریافته است. هرچند که برای جهان طبیعت، این آتش‌بس دیرهنگام معنایی ندارد و فرآیند کینه‌کشی مدت‌هاست که آغاز شده و راهی برای توقف آن وجود ندارد. حالا دیگر سرنوشت محتوم آدمی این است که بایستد و بجنگد و تاوان بدهد. این‌که این فرآیند تا کجا ادامه می‌یابد و چه فرجامی را رقم می‌زند، پرسشی است که شخصیت‌های داستان «سوز سفید»، طی سفر پیچ در پیچ خود درصدد یافتن پاسخی برای آن هستند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

ویرانشهر شیطان /یادداشتی بر «ملکوت» تنها داستان بلند بهرام صادقی

یادداشت_ملکوت_بهرام صادقی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۳

یادداشتی به بهانه‌ی چاپ جدید داستان بلند «ملکوت» بهرام صادقی، روزنامه سازندگی

ویرانشهر شیطان

رضا فکری

سردی، خلأ و معناباختگیِ دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم که برای دهه‌ها ادامه پیدا کرد، منجر به گشوده‌شدنِ دروازه‌ی جهان غرایب به عرصه‌ی داستان شد. دنیا با شتابی جنون‌آمیز به طرف پوچی و فرارَوی از واقعیت پیش می‌رفت و در دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ میلادی (۳۰ و ۴۰ شمسی)، در بالاترین نقطه‌ی ممکنِ خود ایستاده بود. ژان پل سارتر، کلود روآ، رومن گاری و در یک کلام داستان‌نویسیِ عصیان‌گر و ساختارشکن اروپایی در همین دوره بود که برجسته‌ترین آثار خود را منتشر کردند. این انرژی نهفته در متون ترجمه‌شده‌ی غربی، نخبگان ایرانی را نیز بی‌نصیب نگذاشت و درست در نقطه‌ای که آن‌ها درصدد تدوین خوانشی وطنی از ایده‌ی دگرگون‌سازی جهان بودند، «ملکوت» طرح و نقشه‌ای نو درانداخت. هدایتْ بوف کور را نوشته بود و جرقه‌ی آغازین را برای برافروختن آتشِ این خرمن زده بود، اما آل احمد از بطن ادبیات و فلسفه‌ی غربی، گفتمان بازگشت به خویشتن را رقم زده بود و راهی متفاوت از سَلَف‌اش را در داستان‌نویسی پیموده بود. در همین میانه بود که ملکوت تمام پیش‌فرض‌های واقعیت و ثبات ادبیات روزگار خود را زیر سؤال برد. داستان بلندی که در دل ادبیاتی زاده شد که کم‌وبیش همچنان خود را به ساختارهای معهود کلاسیک‌اش وابسته می‌دید.

ملکوت در عین‌حالی که پوچی و تاریکی دنیای پیرامون خود را به سخره می‌گیرد، از غرایبی موهوم و انزجارآور می‌گوید؛ از دیستوپیایی که در تسخیر و تملک شیطان است و از فضایلی که به کمترین بهای ممکن از دست رفته‌اند. این البته تمام ماجرا نیست؛ برای دهه‌ها ملکوت همواره محل بحث‌های بسیار بوده و پرسش‌ها درباره‌ی آن بی‌شمار و اغلب فاقد پاسخ‌های کافی و وافی‌اند. پرسش‌هایی از این دست که آیا ملکوت را باید فانتزی در نظر گرفت یا یک نوآر روانشناختی تمام‌عیار؟ گوتیک است یا سوررئال؟ تمثیلی است یا یک اثر پسامدرن؟ در واقع ملکوت می‌تواند همه‌ی این‌ها باشد و در عین‌حال هیچ‌کدام هم به تنهایی نباشد. همین تحلیل‌گریزی و دشواریِ طبقه‌بندی، در کنارِ عدم تعلق‌اش به مکان و نقطه‌ای خاص از زمان و زمانه‌ای مشخص است که آن را پس از نیم قرن، همچنان در خور کنکاش نگه داشته است.

گروتسکِ حاکم بر ملکوت از همان کلمات آغازین، خود را به نمایش می‌گذارد. جن در وجود آقای مودت حلول می‌کند و ترکیبی از وحشت و کمدی را با موقعیت داستانی همراه می‌سازد. تلاش همراهان مودت برای یافتن چاره، نوعی دست و پا زدن بیشتر در این لجن‌زار است؛ جایی که مدام جلوه‌هایی تازه از غرایب رو می‌شود و مخاطب را میخکوبِ فضای هراس‌آور، نفرت‌انگیز و مضحک خود می‌کند. دکتر حاتم و م ل بر قله‌ی این جهان غریب ایستاده‌اند. دکتر حاتم در خود پیری و جوانی، درمان‌گری و نابودگری، محبت و نفرت را در هم آمیخته است؛ مرد چهارشانه‌ی قدبلندی که اندامی متناسب و بانشاط دارد، به همان چالاکی و زیبایی که در جوانی نوبالغ دیده می‌شود، اما سر و گردن‌اش پیرترین و فرسوده‌ترین سر و گردنی است که امکان دارد در جهان وجود داشته باشد! م ل نیز شباهت‌های بسیاری به دکتر حاتم دارد. او که اعضای تن‌اش را یکی پس از دیگری قطع کرده و اکنون تنها یک دست برایش باقی مانده، قصد دارد این آخرین عضو را هم به تیغ جراحی دکتر حاتم بسپارد. م ل زمانی فرزند جوانش را کشته است و به همین سبب خود را سزاوار چنین عقوبتی می‌بیند. او در بالاخانه‌ی دکتر حاتم می‌خوابد و همواره خود را مُهیای جراحی نگه می‌دارد. بخش مهیب و بهت‌آور وضعیت م ل، روزنگاری‌های اوست که با تنها عضو باقی‌مانده در بدن‌اش، یعنی همان دست راست انجام می‌شود. او در حسرت فراموش کردن گذشته‌ی ناگوار خویش است، که البته هرگز به آن دست پیدا نمی‌کند؛ گویی فراموشی در این جهان وجود ندارد و از منظر او «هیچ چیز دیگری نیز در جهان وجود ندارد... حتی گریستن.»

م ل، فضایی آمیخته با وحشت، رقّت و اشمئزاز را از خانه‌ی دکتر حاتم به تصویر می‌کشد. سقف اتاق دکتر حاتم با آینه طوری طراحی شده که پوشیده از ماه و ستاره است و دیوارهایش از ترکیب و در‌هم‌پیچیدگی هزاران رنگ مختلف، که انگار هر یک از دل دیگری برآمده، چشم مخاطب را خیره می‌کند. پنجره‌های بیضی‌شکل‌اش با شیشه‌های ضخیم رنگارنگ به دنیای بیرون باز می‌شود و دکتر با ذوق و شوقی عجیب به اعضای بریده و تن از هم گسیخته‌ی م ل نگاه می‌کند و هنگام معاینه‌‌اش، تصنیف عامیانه‌ای را با سوت می‌زند. او بر بالای در اتاق درمانش لوحی آویخته که روی آن حک شده: «هر که می‌خواهد داخل شود باید هیچ چیز نداند.» م ل از او درباره‌ی نوشته‌ی سردر می‌پرسد و حاتم آن را تقلید مبتذلی از یونان باستان می‌شمارد. م ل معترض می‌شود که یونانیان بر سر در مدرسه‌شان چیز دیگری نوشته بودند؛ این‌که هر که هندسه نداند داخل نشود. حاتم می‌گوید که امروزه همه‌ی آدم‌ها همه چیز می‌دانند، بنابراین باید روی تمام دانسته‌های آن‌ها خط کشید تا به تسخیرشان درآورد. گرچه دکتر حاتم در این باره به اشاره‌ای کلی و گذرا بسنده می‌کند، اما م ل به عمق موقعیتی که در آن گرفتار آمده پی می‌برد. شاید همین وحشت و غافلگیری مدام است که او را به نوشتن وادار می‌کند، حتی زمانی که چیزی جز یک دست از بدنش باقی نمانده است.

یادداشت_ملکوت_بهرام صادقی_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۲

شخصیت‌ها در این کتاب، با شکل غالب ادبیات داستانی ایرانی تفاوت دارند و نه بر مبنای محاکات، که بر اساس الگوهایی برساخته آفریده شده‌اند. الگوهایی که در جهان واقعی و خارج از داستان، هیچ مصداق و نمونه‌ای از آن‌ها نمی‌توان یافت. در هر یک از شخصیت‌های کتاب، اختلالاتی هم‌چون مازوخیسم، سادیسم، وسواس، طمع و بی‌قیدی با چنان درجه‌ای از نابهنجاری و اغراق دیده می‌شود که این اثر را ورای یک گونه‌ی فانتزی یا تخیلیِ صرف نشان می‌دهد و مخاطب را همواره در دایره‌ی رعب و حیرت و گروتسک نگه می‌دارد. این میل افسارگسیخته و سیری‌ناپذیر به ویران‌گری، در طنین صدایی آزاردهنده که دکتر حاتم و م ل در سر خویش می‌شنوند، نمود می‌یابد: «باید این لحظه‌ها را جاویدان کنی که دیگر بازشان نخواهی یافت و این رقّت‌ها را منجمد سازی که همیشه به یادگار داشته باشی... باید بسوزانی و رنج بدهی و بکشی...» درباره‌ی م ل این عطش آزاررسانی دامن‌گیر خودش می‌شود، اما در دکتر حاتم هرگز سخن از تن سپردن به فنا نیست. هر دوی آن‌ها چه در شکنجه‌ی خویش و چه در نابودی دیگری حدومرزی نمی‌شناسند و هرگز به نقطه‌ی انجام و اتمام نمی‌رسند. دکتر حاتم حتی درباره‌ی ساقی که هم زن محبوب‌اش و هم جلوه‌ای از مادر و آغوش بی‌دریغ اوست، ذره‌ای از رویه‌ی سادیستی خود باز نمی‌گردد و اغماض و تسامحی نشان نمی‌دهد. او تا آخرین ذره‌ی وجود آدم‌ها پیش می‌رود و تا کاملاً از میان نبردشان، آرام نمی‌نشیند.

ابزوردیته‌ی سایه افکنده بر موقعیت‌ها و شخصیت‌ها نیز بر درجه‌ی تحیّری که مخاطب در مواجهه با این داستان دچارش می‌شود، می‌افزاید. اگرچه که ملکوت قصه‌محورتر و با چاشنی کمدی بیشتری نسبت به آثار مشابه و هم‌دوره‌ی اروپایی‌اش قرار می‌گیرد. شخصیت‌های داستان اغلب موجوداتی منزوی‌اند و ارتباطشان با جهان بیرون، به نتیجه‌ای معنا‌دار ختم نمی‌شود. آقای مودت و دوستان، م ل و شکو، دکتر حاتم و ساقی هیچ یک در گفت‌وگوی خود به دستاوردی مشخص و منطبق با واقعیت نمی‌رسند و بیشتر جمله‌هایی که از دهان‌شان بیرون می‌آید، در راستای پرسش و یا جمله‌ای در پاسخ به دیگری نیست.

در بسیاری از مناسبات شخصیت‌ها از جمله رابطه‌ی دکتر حاتم و منشی جوان، ساقی و شکو، دکتر حاتم و ساقی و کل مردم شهر، اروتیسم گاه نهفته و گاه آشکار را می‌توان مشاهده کرد. آدم‌های شهری که دکتر حاتم به میانجیِ قدرت شیطانی خود بر آن سلطه یافته، در چنان پوچی و استیصالی از فروبستگی کار جهان غوطه‌ورند که اغلب برای تسکین و تخدیر خود، دست به دامن تقویت امیال تنانه می‌شوند. این عطش و سیراب شدن نیز نوعی متفاوت از دنیای حقیقی است. در این جهانِ برساخته، تلذّذ و تن‌‌پروری مطرح نیست، بلکه نوعی تشفی و خلاصی از درد تحمل‌ناپذیر و بی‌پایان در آن جای گرفته است.

رویکرد پست‌مدرنیستیِ ملکوت نیز درخورِ درنگ است و شکی در تأثیر آن بر موج نوی ادبیات داستانی نیست. ادبیاتی که در دنیای غیر قابل پیش‌بینی و سست‌بنیانِ پس از جنگ‌های جهانی و بحران‌ها و بن‌بست‌های سیاسی و اجتماعی، دیگر در پی یافتن پاسخی متقن و قطعی برای پرسش‌های انسان نبود. ملکوت این فرار از محتومیت را در شخصیت‌ها، موقعیت‌های پیش‌بینی‌ناپذیر داستانی، مکان‌ها و زمان‌های موهوم و نامشخص، در پلات گسترده و پیچیده‌ و در پایان گشوده‌اش نشان می‌دهد. برای نمونه درباره‌ی وسعت دامنه‌ی اعمال شیطانی دکتر حاتم چگونه می‌توان یقینی حاصل کرد؟ آیا او به‌راستی در آمپول‌هایش زهری کشنده داشت؟ م ل چه‌قدر درباره‌ی او و دیگران صادق بود؟ آیا آدم‌های داستان محکوم به نابودی‌اند یا می‌توان روزی رهایی‌شان راتصور کرد؟

داستان بلند ملکوت از جمله معدود روایت‌هایی است که در آن می‌توان ابزوردیسم، نگاه پست‌مدرنیستی، سوررئالیسمِ قاعده‌گریز و عینیت یافتنِ ناخودآگاه را یک‌جا و در کنار هم دید. هر یک از شخصیت‌های این داستان، دارای عناصری منحصر به فرد هستند؛ از خودویران‌گری و دیگرآزاری گرفته تا انفعال و ساده‌لوحی و خلاصه تجسمی از هر آن‌چه که تنها ناخودآگاه می‌تواند از عهده‌ی تفسیرش برآید. دکتر حاتم نمود عینی شیطان است، م ل وسواس تا سرحد نابودی را نمایندگی می‌کند، ساقی تعیّنِ اغواگری به شمار می‌آید، منشی جوان تصویری از مسخ انسانی و شکو نماد جسمانی اندوه و بغض پایان‌ناپذیر است. با این وصف ملکوت بازار مکاره‌ای است از انواع کالاهای پرمشتری ادبیات داستانی؛ بازاری که پس از گذشت نیم قرن، همچنان در آن اجناسی در خور می‌توان جُست.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰ منتشر شده است.

ردّ پای حکایت‌های کهن /یادداشتی بر مجموعه‌داستان «مرگامرگی» شرمین نادری

یادداشت_مرگامرگی_شرمین نادری_مجله درنگ_رضا فکری_۱

یادداشتی بر مجموعه‌داستان «مرگامرگی»، نوشته‌ی شرمین نادری، نشر بان، ۱۴۰۰

ردّ پای حکایت‌های کهن

رضا فکری

اغلب داستان‌های امروزی از چارچوب‌های روایی کلاسیک خود فاصله گرفته‌اند و نویسندگان برای دوری از کلیشه‌ها، عرصه‌های تازه‌ای را برای روایت برگزیده‌اند تا مخاطبان خود را به سوی طعم‌های نیازموده سوق دهند. در این میان اگرچه صدای ادبیات عامه نیز در غوغای داستان‌پردازی ساختارگریز و تکنیک‌مدار کنونی کم‌تر به گوش می‌رسد، اما نیاز غریزی آدمی به این شیوه‌ی روایی همچنان پررنگ و جایگزین‌ناپذیر است. درواقع شاید آن شکل معمول از حکایت که سینه به سینه و از دورانی به دوران دیگر به ارث رسیده بود، طرفدار چندانی نداشته باشد اما انسان امروزی در هیاهوی این صداهای تازه و البته غریب، همچنان در پی آن آوای آشنایی است که به او عادت نشستن و گوش کردن و رؤیاپردازی به سبک پدران و مادران‌اش را می‌دهد.

آن‌چه از تصاویر اسطوره‌ای و سفرهای پرماجرای قهرمانان در حافظه‌ی جمعی ملت‌ها حک شده، حاصل نقل همان روایت‌هایی است که برای قرن‌ها از نسلی به نسل دیگر رسیده و میان زبان‌ها و ملیت‌های گوناگون چرخیده است. به همین خاطر است که هرچه حکایت‌گویی کم‌رنگ‌تر شود، از غنای ادبیات یک ملت کاسته می‌شود و از این‌روست که نمی‌توان تاریخ انقضا و دوره‌ی اتمامی برای روایت به سبک قصه‌های کهن متصور شد. آثار شرمین نادری چنین خطی را در داستان‌نویسی امروزی دنبال می‌کنند و می‌کوشند همان راه نقل‌های کهن را پی‌ بگیرند. مجموعه‌داستان «مرگامرگی» در این میان، بازار مکاره‌ای از قصه‌هایی است که روی چنین خطی بنا نهاده شده‌اند.

داستان‌های «مرگامرگی» در گذشته‌ای نه‌چندان دور رخ می‌دهند. زمانه‌ای که گرچه فن‌آوری‌های نوپا همچون برق و اتوموبیل به زندگی انسان‌ها رفاهی نسبی بخشیده، اما آدم‌ها همچنان به شیوه‌ی نسل‌های قبل روزگار می‌گذرانند. خانواده‌ای بزرگ، در عمارتی معطر به بوی بهارنارنج و یاس زندگی می‌کنند. خانه‌ای که جهانی جدای از دنیای بیرون است و قواعد بازی منحصر به خود را دارد و تخطی از قوانین آن هم عواقب و مجازات سنگینی با خود به همراه می‌آورد. فلسفه‌ی وجودی هر کدام از آدم‌های این عمارت روایت‌گری درباره‌ی وقایع خاص خود است. نادری در هر فصل بر یکی از این آدم‌ها متمرکز می‌شود و سیر زندگی‌اش را بر پرده‌ می‌آورد. با این توضیح که هر یک از این شخصیت‌ها تنها در یک فصل اجازه‌ی بازیگری در نمایش ویژه‌ی خود را دارد و بعد، از صحنه کنار می‌رود و در طول فصل‌های بعدی اثر کمرنگی از او دیده می‌شود یا به کلی در محاق فرو می‌رود. اگرچه هر فصل از کتاب، قصه‌ای مجزا دارد اما صحنه و اکسسوار آن همواره همان عمارت قدیمی است.

یادداشت_مرگامرگی_شرمین نادری_مجله درنگ_رضا فکری_۶

در جهان «مرگامرگی» همه‌ی رخدادها از صافی نگاه تیزبین جمع می‌گذرد و به مخاطب عرضه می‌شود. راویِ داستان، جمعیتی است که سال‌ها در این عمارت زیسته‌اند و پستی و بلندی‌های بسیار دیده‌اند. این «ما»ی جمع که تعداد و ماهیت دقیق‌اش معلوم نیست، با وسواس از مشاهده‌هایش می‌گوید؛ این‌که چه کسانی به خانه پا گذاشته‌اند، که بوده‌اند و چه می‌کرده‌اند و قهرمانِ هر یک از حکایت‌ها را چگونه می‌دیده‌اند. اهل خانه شبانه‌روز، خود را صرف حل مسائلی پیرامون فضای زیستی جمعی‌شان کرده‌اند. این فضا لزوماً محدود به موقعیتی مکانی نمی‌شود و ابعادی زمانی و فردی نیز در آن دخیل‌اند. هر شخصیتی که وارد می‌شود، مسأله‌ای تازه به مجموع آن‌چه این جمع تجربه کرده می‌افزاید. آن‌ها گاهی با بختکی همراه شده‌اند که باور همگی‌شان بر حضور جاری و ساری او در تمام خانه بوده است. زمانی با عشق سینه‌سوز و رسوای یکی از بانوان عمارت هول و عذاب را چشیده‌اند. روزگاری پذیرای یک جاشوی ماجراجوی بی‌قرار شده‌اند و برای دلتنگی‌های‌اش اشک ریخته‌اند و پای قصه‌های پُرنشیب‌وفرازش از دریاهای جنوب نشسته‌اند. وقتی هم رسیده که از خدمتکار خانه‌زاد، داستان پرسوز و گداز پدر و مادر آفریقایی‌اش را شنیده‌اند. گاهی یک روباه را کنار باغ‌شان پناه داده‌اند و اهلی کرده‌اند. موقعی هم بوده که عصیان فرزند سرکش را تاب نیاورده و رفتن‌اش را به دوردست‌ها، به تماشا نشسته‌اند. آن‌ها هرچه بوده‌اند و هر چه هستند، تنها به همان روش حکایت‌گوییِ کهن قادر به گفتن از فراز و فرود‌های زندگی خویش‌اند. آن‌ها همواره دسته‌جمعی زبان به قصه گفتن می‌گشایند و همان آب و تاب نقالان روزگاران قدیم را هم به لحن‌شان می‌دهند.

مؤلفه‌ی دیگر داستان‌های «مرگامرگی» نگاه مینی‌مالیستیِ آن‌هاست که در تمام کتاب جاری است. راوی در همان آغاز فصل سر اصل داستان می‌رود و گرچه توصیفات ریز و پرجزئیات از فضای وقوع حوادث می‌دهد، اما با شتاب از سر هر صحنه‌ای می‌گذرد و خیلی زود خود را به صحنه‌ی بعدی می‌رساند. گاهی این سرعت چنان است که فرصت تأمل بر شخصیت‌ها و ماجراها را از مخاطب می‌گیرد و او را سرِ پیچی از یک واقعه جا می‌گذارد و به سراغ رویدادی دیگر می‌رود. بر همین مبنا قصه‌ها اغلب کوتاه‌اند و مجال تمرکز بر آدم‌ها و مسائل‌شان تنگ است. این موضوع ماهیت روایت‌های این کتاب را از چارچوب کلاسیک داستان کوتاه دور و به حکایت‌های کوتاه نزدیک‌ترش می‌کند. چنین مینی‌مالیسمی اگرچه «مرگامرگی» را به قصه‌های عامیانه‌ی کهن نزدیک می‌کند، اما برای اشتیاق داستان‌خوانی مخاطب در دنیای تنگ‌حوصله و پرمشغله‌ی امروزی پاسخ‌هایی دارد. پاسخ‌هایی که گاه پشت انگیزه‌های پرقدرت راوی برای داستان‌پردازی به شیوه‌ی کهن گم می‌شوند و نیاز غور و درنگ خواننده را از یاد می‌برند و معمای برخی ماجراهای دنباله‌دار را در هاله‌ای از ابهام نگه می‌دارند. به همین‌خاطر ممکن است مخاطب از این سیر و سلوک حکایت‌گونه با کوله‌باری از مسائل حل‌نشده بازگردد. مسائلی که باید در مجال و عرصه‌ای دیگر برای آن‌ها جوابی درخور پیدا کرد.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

رؤیای آمریکایی /سمیرا محمودپور؛ یادداشتی بر رمان «میس لونلی‌هارتز» ناتانیل وِست

سمیرا محمودپور

سمیرا محمودپور

رؤیای آمریکایی

یادداشتی بر رمان «میس لونلی‌هارتز»نوشته‌ی ناتانیل وست، ترجمه‌ی رضا فکری، نشر قطره

عصر همان روزی که مسئول ستون نامه‌های روزنامه‌ی نیویورک، سنگ صبور مرد افلیجی شده و در بار کوچکی پای حرف‌هایش نشسته بود، هربرت هوور میز ریاست‌جمهوری را به فرانکلین روزولت واگذار می‌کرد. پشت این میز هم کوهی از نامه‌ها در انتظار رئیس‌جمهورِ تازه بود؛ نامه‌هایی که ورشکسته‌های سه‌شنبه‌ی سیاه سال ۱۹۲۹ وال‌استریت برای او نوشته بودند. همان سه‌شنبه‌ای که آمریکا را برای یک دهه در گردابی از معضلات اقتصادی فرو برد. هربرت هوور وعده‌های بسیاری برای مقابله با رکود اقتصادیِ پیش رو به مردم داده بود، اما هیچ‌کدام در طی چهارسال گذشته به جایی نرسیده بود. مرد افلیجی که نزد میس لونلی‌هارتز، همان مسؤول ستون نامه‌های روزنامه، درد و دل می‌کرد، از دل همین بحران برآمده بود. گویی او نماینده‌ی میلیون‌ها آمریکایی گرفتار در این توفان بود و میس‌لونلی هارتز هم بارها پیش از این، پرسش‌هایش را در نامه‌های رسیده به روزنامه خوانده بود؛ این اندازه رنج بی‌حاصل از کجا می‌آید؟ جان کندن کف خیابان‌های چرک، با این همه حقارت، برای یک لقمه نان تا کی ادامه دارد؟ چرا این فقر دست بر گلوی ما گذاشته و از فشارش کم نمی‌کند؟

اما نقطه‌ی آغاز رمان میس ‌لونلی‌هارتز به ماه‌ها قبل برمی‌گردد؛ دقیقاً آن‌جا که نامه‌های رسیده به مسئول ستون مکاتبات، دیگر رنگ و بوی شوخی و تفریح ندارند. هر یک از آن‌ها حاوی فریادی از دردی هستند که در عمق سینه‌ی یک آمریکاییِ ناامید نشسته؛ همان انسانی که دیگر به رؤیای آمریکایی باور ندارد. همانی که هنوز زخم‌های جنگ جهانی اول را التیام نبخشیده و کوهی از دردهای بحران اقتصادی روی سرش ریخته است. همان موجود گرفتاری که تنهایی‌اش را با همه‌ی وجود در نامه گنجانده و به امید گرفتن راه چاره یا حتی کلامی حاکی از دلداری و همراهی معنوی برای میس لونلی‌هارتز فرستاده است. سنگ صبوری که فروبسته‌تر از مخاطبان ستون‌اش، به راهکاری می‌اندیشد. او ساعت‌ها پشت میز می‌نشیند و نامه‌ها را زیرورو می‌کند تا شاید دست‌کم مرهمی بر این زخم‌های ناسور بیابد.

یادداشت_میس لونلی هارتز_ناتانیل وست_روزنامه سازندگی_سمیرا محمودپور_۲

ناتانیل وِست در «میس لونلی‌هارتز» به دنبال نسخه‌ای شفابخش برای انسان قرن بیستمی است.

ناتانیل وست در رمان «میس لونلی‌هارتز» به دنبال نسخه‌ای شفابخش برای انسان بحران‌زده‌ی قرن بیستمی است و مردی را با لقب میس لونلی‌هارتز، برای این جست‌وجو به کار می‌گمارد. او چالش‌های حل‌ناشدنی یک آمریکایی غوطه‌ور در دریای توفانی دهه‌ی ۱۹۳۰ را در ذهن این مرد می‌کارد و او را به یافتن جوابی برای این همه سردرگمی وامی‌دارد. سردبیر روزنامه شخصیت دیگر کتاب است که به نوعی نماینده‌ی شیطان ِ این داستان خیروشر به شمار می‌رود. کسی که می‌کوشد او را در این راه کمک کند. ابتدا به میس لونلی‌هارتز هنر را پیشنهاد می‌کند و بعد برای او از خاصیت مشکل‌گشایی خاکِ سواحل جنوبی می‌گوید و از هدونیسم و خوش‌باشی و بی‌قیدی هم گزینه‌هایی پیش می‌کشد. اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده‌اند. حتی روحیه‌ی کلبی مسلک این شخصیت (شرایک)، همان سردبیر اهریمنی داستان، هم این را راهکار قطعی مسأله نمی‌داند و نیاز است که به چاره‌ای ممکن‌تر فکر کرد. به چیزی که همیشه و همه‌جا برای رفع مشکلات این مردم رنجدیده حاضر باشد و چه راه حلی بهتر از مسیح؟

میس لونلی‌هارتز با آن پیشینه‌ی ذهنی که از کودکی‌اش با خود می‌کشید و همچنان درگیرش بود، جواب همه‌ی سؤال‌های نشسته در نامه‌ها را مسیح می‌دید. باید روح تسلی‌بخش و شفادهنده‌ی مسیح را در سینه‌ی تمامی آن درماندگانی که به او پناه آورده بودند، می‌دمید. همان‌ها که با القابی از قبیل «سرخورده»، «دلشکسته»، «بیزار از همه چیز» برای‌اش نامه می‌نوشتند. او می‌توانست برای هرکدام از آن‌ها درباره‌ی نیروی مسیح بگوید که چه اندازه می‌تواند گشایشی برای بن‌بست‌های‌شان باشد و به‌تدریج خودش را نماینده‌ی بلامنازع آن منجی می‌دید. کسی که زخم‌های نفهته در نامه‌ها را لمس کرده و برای هر یک نسخه‌ای کارساز از مسیحِ خود داشت.

ناتانیل وست در رمان «میس لونلی‌هارتز» مسیح عصر مدرن را در مقابل شیطان قرار می‌دهد. اما این رویارویی خیر و شر در اوج بحران‌هایی که آمریکا در نیمه‌ی اول قرن بیستم تجربه می‌کند، بسیار پیچیده‌تر از آنی است که تاریخ پیش از این به خود دیده است. شرایکِ اهریمنی، توانمندی‌های استدلالی و زبان‌آوری‌هایی دارد که این مسیحِ قرن بیستمی را گاهی غافلگیر می‌کند و وقتی درباره‌ی چاره‌اندیشی‌های معنوی‌اش از او می‌پرسد و پاسخ صریح و روشن می‌خواهد، این مسیحِ تنها و بی‌حواری را به چالش می‌اندازد و او را برمی‌انگیزد که راه‌های تازه‌ای برای نجات مردم‌اش بیابد و از او معجزه می‌طلبد. میس لونلی‌هارتز در قامت مسیحی که به نجات رؤیای آمریکایی آمده، تلاش می‌کند به دل بحران بزند و به میان پیروان‌اش برود. مهمانی خانه‌ی دویل، یکی از همین چالش‌های تکان‌دهنده‌ی او در این کتاب است؛ جایی که قرار است موعظه‌های مسیحِ نوظهور زندگی آدم‌ها را رنگ و رویی ببخشد، اما وقایع سمت و سوی دیگری می‌یابند و این پرسش اساسی اما باز هم پیش روی مخاطب باقی است: راه نجات از این همه رنج چیست؟

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۰ منتشر شده است.

فرزند روح /یادداشتی بر رمان «آکابادورا؛ قابله مرگ»؛ میکلا مورجیا

 

میکلا مورجیا، نویسنده‌ی ایتالیایی، قلم خود را در حوزه‌های متفاوتی اعم از داستان‌نویسی، نگارش نمایش‌نامه و فیلمنامه، مقاله و جستار‌نویسی در موضوعات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آزموده است...

«آکابادورا؛ قابله مرگ»

نوشته: میکلا مورجیا

ترجمه: ویدا عامری

ناشر: هرمس، چاپ اول 1399

201 صفحه، 36000 تومان

 

***

رضا فکری

میکلا مورجیا، نویسنده‌ی ایتالیایی، قلم خود را در حوزه‌های متفاوتی اعم از داستان‌نویسی، نگارش نمایش‌نامه و فیلمنامه، مقاله و جستار‌نویسی در موضوعات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آزموده است. او روزنامه‌نگاری منتقد و روشنفکری فعال در جامعه‌ی امروز ایتالیاست و طیف گسترده‌ای از مضامین را هم برای نوشتن برمی‌گزیند؛ از تبعیض‌های قومیتی گرفته تا سیستم مسموم بروکراتیک دولتی. اما در همگی آن‌ها او همچون فیلمسازی بی‌محابا دوربین به دست می‌گیرد و تا قلب مسأله پیش می‌رود و تصاویری ناب و دست‌ اول به مخاطب ارائه می‌دهد. این روالی است که او از اولین اثر داستانی‌اش به نام «دنیایی که باید شناخت»، در پیش گرفته است. در این کتاب، مورجیا به سراغ یکی از ادارات دولتی رفته و در سایه‌ی ماجراهای پرهیجانی که بر سر کارمندان می‌آید، شخصیت‌های رنگارنگ آن‌ها را تحلیل می‌کند. لحن طنزآلود مورجیا در این داستان چنان درخور توجه بود که با اقبال خوانندگان مواجه شد و بر اساس کتابش فیلمی هم روی پرده آمد. اما مورجیا در این نقطه متوقف نماند و در کارهای بعدی‌اش به مسئله‌هایی کاملاً متفاوت از آن‌چه قبلاً نوشته بود، پرداخت. در رمان «آکابادورا»، او به سبک رئالیسم جادویی نزدیک می‌شود و از زندگی مردم ساردنیا که با جادو و متافیزیک درآمیخته است، می‌نویسد.

وقایع رمان «آکابادورا» بر مبنای یک باور قدیمی در ساردنیا شکل می‌گیرد. باوری که در آن «فرزند روح» که از نظر بیولوژیک به یک خانواده و از نظر معنوی به خانواده‌ای دیگر تعلق پیدا می‌کند، اهمیت ویژه‌ای دارد. فرزند روح به مراتب نزدیک‌تر از فرزند معمولی به والدینی است که او را پذیرفته‌اند و پس از مرگ آن‌ها، نه تنها وارث دارایی‌های‌شان، بلکه میراث‌دار روح‌شان نیز می‌شود. این‌گونه فرزندان در واقع دو بار به دنیا می‌آیند؛ یک‌بار در خانواده‌ای فقیر و بار دیگر در خانواده‌ای نابارور. نویسنده می‌کوشد از همان ابتدا اهمیت تولد دوم آن‌ها را در نظر خواننده پررنگ کند، زیرا بخش اصلی زندگی‌شان در این‌جاست که شکل می‌گیرد. آن‌ها اغلب تصویر واضحی از خانواده‌ی اول‌شان ندارند یا به‌قدری خاطرات‌شان از والدین آغازین کم‌اهمیت به نظر می‌آید که به‌ندرت دلتنگِ آن‌ها می‌شوند.

ماریا فرزند خانواده‌ای فقیر است که توان رسیدگی به تمامی فرزندان‌اش را ندارد. به همین خاطر دخترک آخری‌شان را به بانویی سالخورده می‌بخشند. ماریا فرزند روحِ خانم بوناریا به شمار می‌آید. کودکی که علاوه بر برخورداری از مواهب طبیعی فرزندخواندگی، روح مادرخوانده‌ی خود را نیز به ارث خواهد برد. اما این مسأله برای ماریا قابل درک نیست. او طی سال‌های زندگی با بانو بوناریا گیج و مشکوک به این موضوع نگریسته است و نیاز به سیر و سفری طولانی برای پی‌بردن به ابعاد مختلف این باور جادویی دارد. بوناریا با توجه به شخصیتی که دارد معمولاً چندان از این مطلب با ماریا حرفی نمی‌زند و منتظر می‌ماند تا او خود همه‌چیز را کشف کند.

ماریا مانند اغلب فرزندان روح، علاقه‌ی چندانی به خانواده‌ی بیولوژیک خود ندارد چراکه طی سال‌های معدودی که با آن‌ها زیسته، هرگز آغوش و عاطفه‌ی مادری را نچشیده است. خانواده‌ای که هیچ‌گاه او را به نام خودش صدا نکرده‌اند و همواره لقب «دختر کوچک» را به او داده‌اند. ماریا با آن‌ها برای خود هویتی متصور نیست و در نقاشی‌ها و متن تکالیف‌اش مدام از بانو بوناریا به عنوان خانواده‌اش نام می‌برد و کوچک‌ترین اشاره‌ای به پدر و مادر خونی‌اش نمی‌کند. بوناریا دوست دارد که دخترک قدردان والدین‌اش هم باشد، اما ماریا معتقد است از زمانی خود را شناخته و شخصیتی مستقل برای خودش قائل شده که به فرزندیِ بانو درآمده و حمایت و همراهی او را دیده است. بنابراین نمی‌تواند آن‌ها را به رسمیت بشناسد. بوناریا در دوره‌ی نوجوانیِ ماریا می‌کوشد که او را بیش‌تر با والدین طبیعی‌اش روبرو سازد و وادارش کند در بعضی کارهای کشاورزی به کمک‌شان برود. در این رفت‌وآمدها، ماریا گرچه در آغاز احساس نزدیکی با خانواده ی خونیِ خود می‌کند، اما به‌تدریج ارزش بانو بوناریا را بیش‌تر درک می‌کند و باز هم به او نزدیک‌تر می‌شود.

اما آن‌چه رابطه‌ی روحی بانو بوناریا و ماریا را متمایز می‌کند، عملی عجیب و سؤال‌برانگیز است که پیرزن هر شب آن را انجام می‌دهد. ماریا دلیل رفت‌وآمدهای شبانه‌ی بوناریا را به خانه‌ی بیمارهای بدحال و در معرض احتضار درک نمی‌کند و این کنجکاوی، آن‌ها را به سوی یک درگیری جدی هدایت می‌کند. ماریا می‌کوشد بوناریا را تحت فشار بگذارد و از نقاط مختلف ضعف‌اش به او حمله کند تا پیرزن را راضی به اعتراف کند. اما بوناریا سرسخت است و تا واپسین روزهای عمرش حرفی از این عمل هرشب‌اش نمی‌زند. ماریا تنها در بستر احتضارِ بانو می‌فهمد که او به نوعی «قابله‌ی مرگ» است و به جان سپردنِ راحت‌تر آدم‌های رو به‌ موت کمک می‌کند. ماریا در چنین لحظه‌ای با چالشی بزرگ در زندگی‌اش مواجه می‌شود؛ آن‌چه را که بوناریا برای او به ارث خواهد گذاشت، چگونه می‌تواند بپذیرد و آیا اصولاً پذیرش او نقشی در این فرآیند توارث دارد؟ این‌ها سؤال‌هایی است که نویسنده می‌کوشد در قالب وقایعی غیرمنتظره به آن‌ها پاسخ دهد.

اعتقادات جادویی مردم ساردنیا که از منظر ماریا جزیره‌ای جداافتاده از ایتالیاست، آن‌چنان در ذهن‌شان ریشه دوانده که نمی‌توان به‌راحتی تغییرش داد یا آن‌ها را از میان برداشت. گویی تکه‌ای تنیده در وجود آن‌هاست که نمی‌توانند نادیده‌اش بگیرند یا پس‌اش بزنند. بوناریا گرچه به نظر زنی نسبتاً متجدد می‌آید که جسارت مقابله با تابوها و سنت‌های دست‌وپاگیر را دارد، اما در برهه‌ای از عمر خویش ناگزیر از انجام همان وظایف سنتی‌ است که روزگاری در مقابل‌شان ایستاده و برای پذیرفتن‌شان مقاومت کرده بود. آن‌چه میکلا مورجیا در این کتاب از دنیای معتقد به جادو می‌گوید، چندان قدیمی نیست و متعلق به آدم‌های همین عصر است؛ چالشی که گاه ابعاد فرهنگی و اجتماعی‌اش آن‌قدر گسترش می‌یابد که باید چاره‌ای جدی برایش اندیشید.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

زیستن در میانه فوتبال، سینما و ادبیات /درباره حمیدرضا صدر و یک عمر نوشتن

حمیدرضا صدر در میانه‌ی فوتبال، سینما و ادبیات و به شیوه‌ی جستارنویسی، وقایع‌نگاری و قصه‌گویی حرف‌اش را می‌زند و این ویژگی و سبک خاص و منحصر به فرد خود را در برهه‌های مختلف تاریخی حفظ می‌کند؛ هرچند که تصاویری که او در هر دوره پیش چشم مخاطبش می‌گذارد متفاوت است...

یادداشت_حمیدرضا صدر-روزنامه سازندگی-رضا فکری_۲

زیستن در میانه فوتبال، سینما و ادبیات

یادداشتی درباره حمیدرضا صدر و یک عمر نوشتن

رضا فکری

تصاویری این‌چنین به ندرت ممکن است از صفحه‌ی ذهن محو شوند. صحنه‌هایی که هر مخاطبی را به تماشا دعوت می‌کنند و به تأمل وامی‌دارند؛ تصویر پسرکی که عطش‌اش به سینما با فیلم‌دیدنِ هر روزه در سینما پاسیفیک، آتلانتیک و پارامونت و دوره کردن مداوم مجله‌های فیلم، فروکش نمی‌کند و لحظه به لحظه اوج می‌گیرد. تصویر مردی شیفته‌ی فوتبال که تمام نقاط عطف زندگی‌اش، با بازی‌های سرنوشت‌ساز لیگ‌های قهرمانی و جام‌های جهانی گره خورده است. تصویر پسرکی که سرخوردگی‌ها و امیدهایش، با رفتن قهرمان‌ها و پیدا شدن‌شان پیوندی تنگاتنگ دارد. حمیدرضا صدر را با تصویرهایی از این دست می‌توان شناخت که مؤلفه‌ی اصلی تمامی نوشته‌های او، در زمینه‌هایی است که در آن‌ها به غور و کندوکاو پرداخته است.

نگاه تاریخیِ او شاید پیش‌تر و بیش‌تر از سایر جنبه‌های تصویرپردازی‌اش به چشم می‌آید. صدر، عادتی دیرینه در وقایع‌نگاری داشت. در جستارها، مقاله‌ها و روایت‌های مستند و داستانی‌اش می‌توان این رویه‌ی منحصر به فرد را پی گرفت. هر نوشته‌ای از او، با مرور تاریخ و واکاویِ تبار پدیدها همراه است و به نوعی عناصر روایی‌اش را از خودِ تاریخ وام می‌گیرد. درواقع اتفاق‌ها و بزنگاه‌های مهم تاریخی را باید یکی از اصلی‌ترین ابعاد سبک نوشتاری‌اش به شمارآورد. از منظر او بی کاوش در گذشته و رخدادهای سرنوشت‌سازش، نمی‌توان موضوعی را به دقت شکافت و تحلیل‌اش کرد. در جدی‌ترین مباحث فنی فوتبال، در تکنیکی‌ترین مسائل سینما و در حرفه‌ای‌ترین موضوعات مرتبط با ادبیات، همواره این تاریخیتِ قضایاست که از منظر او قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند.

صدر اما در این واکاویِ تاریخی، مخاطب را از تجارب شخصی‌اش نیز بی‌بهره نمی‌گذارد و مدام رویدادهای عام تاریخی را با لحظه‌های خاص و شخصیِ زندگی‌اش گره می‌زند. در نوشته‌های او همواره یک راویِ مشتاق دیده می‌شود که این همنشینی با وقایع تاثیرگذار زمانه است که به زندگی‌اش اعتبار می‌دهد. برای نمونه او کودکی و نوجوانی‌اش را با مسابقات فوتبال و فیلم‌های سینمایی بازتعریف می‌کند. گویی بدون اورسن ولز و سینمای موج نوی دهه‌ی چهل، فوتبال نوپا و پر جوش و خروش دهه‌ی پنجاه و تب و تاب رئالیسم اجتماعی رمان‌های دهه‌ی شصت، زندگی‌اش فاقد هر گونه هویت و معنای مستقل است. راوی‌ای که همه‌ی اتفاقات پر فراز و نشیب زندگیِ فردی‌اش را از فیلتر واقعه‌های جمعی عبور می‌دهد و از حواس مشترک آدم‌ها در ساختار روایت‌اش بهره می‌گیرد.

از این منظر، قصه‌هایی که صدر از دوره‌های مختلف زندگی‌اش می‌گوید، با تجارب جمعی آدم‌هایی که هم‌پای او زیسته‌اند همراهی نزدیکی دارد. وقتی در کتاب «پیراهن‌های همیشه» از درخشش ناصر حجازی و علی پروین در فوتبال دهه‌ی پنجاه می‌گوید، بخشی از گذشته‌ی همگانی یک ملت را احضار می‌کند و پیش چشم نسل‌های بعد هم قرار می‌دهد. وقتی از کاترین هپبورن می‌نویسد، از شیفتگی و تلاطم سینمایی جوانان دهه‌ی چهل حرف می‌زند. او در کتاب «پسری روی سکوها»، با روایت زندگی پل مک کارتنی و مارگریت دوراس، پرده از علائق مشترک یک نسل برمی‌دارد. درواقع بخش عمده‌ای از ماندگاری تصاویری که در متن می‌سازد مرهون همین تجربه‌ی زیسته‌ی جمعی است که در نوشته‌های او جای ثابتی دارد. راوی بی‌قرار و پرشور و حرارت او، مدام در صدد گشودن فصل‌هایی مشترک از کتاب زندگی‌اش با مردمی است که گویی بدون همراهیِ آن‌ها، تماشای رخدادها لذت چندانی برایش ندارد.

حمیدرضا صدر در میانه‌ی فوتبال، سینما و ادبیات و به شیوه‌ی جستارنویسی، وقایع‌نگاری و قصه‌گویی حرف‌اش را می‌زند و این ویژگی و سبک خاص و منحصر به فرد خود را در برهه‌های مختلف تاریخی حفظ می‌کند؛ هرچند که تصاویری که او در هر دوره پیش چشم مخاطبش می‌گذارد متفاوت است. در فصلی از مسیر حرفه‌ای‌اش او از گذشته‌ای سرشار از امید به آینده می‌گوید، در دوره‌ای دیگر چشم به اتفاقاتی زندگی‌ساز در زمان حال دارد و در زمانه‌ای دیگر به پیش‌گوییِ آن‌چه به سراغ او و جامعه‌اش خواهد آمد می‌پردازد. در کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» اما او فصل پایانی زندگی پر ماجرا و آکنده از فراز و نشیب‌اش را می‌نویسد؛ وقایع‌نگاری مرگی از پیش تعیین‌شده که در کنار اندوه ترک این دنیا، دستاوردهای بی‌شمار زیستن‌اش را نیز به مخاطب عرضه می‌کند. نویسنده‌ای که در هر عرصه‌ای که گام برمی‌دارد، جوهر ادبیات را نیز در آن جاری می‌کند. تصویرپردازی که اهمیت این نکته را دریافته که همه‌ی ابعاد زندگی با ادبیات پیوندی ناگسستنی دارد؛ چه زمانی که روی سکوی ورزشگاه نشسته باشی، چه روی صندلی سینما قرار گرفته باشی و بهترین فیلم عمرت را تماشا کنی و چه بر تخت بیمارستان خوابیده باشی و آخرین لحظات عمرت را مزه مزه کنی.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰ منتشر شده است.

مواجهه‌ آدم‌ها با بحران‌ها /یادداشتی بر مجموعه‌داستان «کلاهی که پس معرکه ماند» محمد کشاورز

کلاهی که پس معرکه ماند_محمد کشاورز_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۲

یادداشتی بر مجموعه‌داستان «کلاهی که پس معرکه ماند»، نوشته‌ی محمد کشاورز، نشر چشمه

رضا فکری

محمد کشاورز در اغلب آثارش، جایگاه متزلزل انسان را در جامعه‌ی مدرن، مورد بررسی قرار داده است. انسانی که چنان سطحی از اضطراب او را فرا گرفته که قادر به درک موقعیت خود نیست و از عهده‌ی مدیریت روابطش با دیگران و کنترل بحران‌ها و حوادث روزگار برنمی‌آید. او اگرچه به دنبال راه‌های میان‌بر و کوتاه برای حل مسئله‌های زندگی‌اش می‌گردد، اما هرچه در این وادی پیش‌تر می‌رود، مسیرش طولانی‌تر و مشکلات‌اش بغرنج‌تر می‌شود. هرکدام از این شخصیت‌ها دارای وزن و اعتباری یکسان با دیگری‌اند و به راحتی نمی‌توان مقیاس سنجشی میانشان در نظر گرفت و چشم‌انداز روشنی برایشان تصور کرد. آن‌ها اگرچه همه به یک شکل در این بن‌بست گرفتارند اما هر کدام راه گریز منحصربه فرد خود را برای رهایی از مخمصه می‌جویند. در مجموعه‌ی «کلاهی که پس معرکه ماند» نیز چنین تقلاهایی است که خود را پررنگ‌تر و چشم‌گیرتر نشان می‌دهد و حتی شخصیت‌ها هم بر محور چاره‌جویی‌هایی از این دست بنا می‌شوند.

کشاورز در این مجموعه کمی عینی‌تر به وقایع نگریسته و از منظر یک دوربین به ماجراها نزدیک شده است. این نگاه سینمایی در کوچک‌ترین حرکات آدم‌ها تنیده‌شده و دست کم در پنج داستان از مجموعه می‌توان به‌وضوح ردّ آن را پی گرفت. «اصطبل تشریفات» بیش‌تر از سایر داستان‌ها، بر چنین دیدگاهی استوار است و خرده‌ماجرایی که در دل داستان اصلی شکل گرفته، تماماً براساس یک سناریوی سینمایی پیش می‌رود. سناریویی که بدون نگارش مکتوب طرح فیلمنامه، موبه‌مو و مستقیماً از ذهن خالق‌اش روی پرده اجرا می‌شود؛ در پادگانی که فضایی راکد و کسالت‌بار دارد و سربازان از زروگویی بالادستان خود رنج می‌برند و چاره‌ای جز لب فروبستن ندارند. سناریست داستان، سربازی است که تمام این مناسبات را برای مدتی کوتاه به هم می‌ریزد و سناریوی او راه برون‌رفتی از بحران مزمن و به نظر چاره‌ناپذیر روابط فرمانده و سرباز را پیش روی همقطاران‌اش قرار می‌دهد. صحنه‌ای که او طرح‌اش را می‌ریزد، آدم‌های محبوب و در صدر نشسته را به زیر می‌کشد و به‌جای‌آن، آزادی عملکرد بیش‌تری به افراد منفور و فرودست می‌دهد.

کشاورز در داستان «کلاهی که پس معرکه ماند»، شخصیت‌هایش را در چالشی برای برون‌رفت از موقعیت‌های بغرنج نشان می‌دهد و چارچوب نظری کل مجموعه را نیز بر همین اساس پایه می‌ریزد. در این داستان سینماداری که از کسادی بازار فیلم شاکی است، دست به دامن ضدقهرمانان می‌شود و به‌ناچار برای رونق بخشیدن به کسب‌وکار خود، از آن‌ها قهرمانانی برای مردم شهرش می‌سازد. اما مسأله این‌جاست که سینما همچون غولی در حال بلعیدن تمامی فضایل آدمی‌ست. در این حین کسی که قهرمانان امروز و ضدقهرمانان دیروز را آفریده، دست به کار می‌شود و درصدد حذف‌شان برمی‌آید. این دفع شرّ که در برخی صحنه‌های داستان شکل سورئال نیز دارد، نمادی برای رویارویی دو وجه اتوپیایی و دیستوپیایی شهر است. مردم آن‌چنان در چنگال گروه آرمان‌خواه و اهریمنان، گرفتار می‌آیند که قوه‌ی تشخیص میان خیر و شر را از دست می‌دهند. به‌همین‌خاطر، در صحنه‌ای که قهرمان‌شان، ناصر آراسته، با گروهی از اوباش درگیر می‌شود، مردم به جای طرفداری از او به خشونت دامن می‌زنند و موجبات آسیب و مرگ او را فراهم می‌آورند.

نویسنده در دو داستان «نقطه‌ی سرخ» و «بازی بعدازظهر»، آدم‌ها را با موقعیت‌های دشوار و در موضع ضعف و شکست قرار می‌دهد. یکی به این‌علت که همیشه دست طبیعت در بالابردن یک قهرمان و زمین زدن دیگری جلوتر از انسان است. دیگری به این‌سبب که آدم‌ها در فوران تنش‌ها قدرت تصمیم‌گیری و تشخیص خود را از دست می‌دهند و میدان را به حریف وامی‌گذارند. در این‌جا حریف اغلب همان چشم بینا و آگاهی است که در قالب دوربین یا ناظر انسانی، به شخصیت‌ها می‌نگرد و حرکات‌شان را ثبت و ضبط می‌کند.

اما آن‌چه در تمامی نُه داستان کتاب، بارزتر از باقی عناصر به چشم می‌آید، همین مواجهه‌ی آدم‌ها با شرایط بحرانی و رویکردهایشان برای حل مسأله‌ است. آن‌ها هیچ‌گاه موجوداتی معمولی و در نقطه‌ای میانه‌ی طیف نیستند؛ یا به تمامی خیرند، یا کاملاً در سویه‌ی شرّ قرار دارند. کسانی که در فیلم زندگی خود قهرمانانی هستند که با طرفداران‌شان هم‌پیمان شده‌اند تا نهایت توان‌شان بجنگند و پیروز بیرون بیایند و در این راه، هر ترفندی که در چنته دارند به میدان آورند. اما مجال هنرنمایی کوتاه است و آن‌ها از پس وعده‌هایی که داده‌اند برنمی‌آیند و نارضایتی تماشاگران را برمی‌انگیزند. همین مسأله از آن‌ها ضدقهرمانی‌هایی می‌سازد که نمونه‌شان در داستان‌های اسطوره‌ای کم نیست. درامی که آن‌ها به دست خود می‌نویسند همواره سرنوشتی نافرجام را پیش روی‌شان می‌گذارد و کلاه‌ها نه تنها روی سر باقی نمی‌ماند، که در پس معرکه به باد می‌رود.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز سه‌شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۰ منتشر شده است.

غرق شدن در دل خشونت /یادداشتی بر «موصل، بدون پریچهر» حسین قسامی

 

حسین قسامی در تازه‌ترین رمانش، «موصل، بدون پریچهر»، هزارتویی از معما را ترسیم می‌کند و مخاطب را همراه با شخصیت‌های قصه‌اش، برای یافتن راه خروج به چالش وامی‌دارد. مردی که آرمان نجات نام دارد، همان‌گونه که نامش هم مؤید آن است، به شکلی تمثیلی در سفری پیچ‌درپیچ به دنبال آرمانی حقیقی برای نجات و رستگاری می‌گردد

  «موصل، بدون پریچهر»

نوشته: حسین قسامی

ناشر: چشمه، چاپ اول 1400

104 صفحه، 25000 تومان

 

***

رضا فکری

حسین قسامی در تازه‌ترین رمانش، «موصل، بدون پریچهر»، هزارتویی از معما را ترسیم می‌کند و مخاطب را همراه با شخصیت‌های قصه‌اش، برای یافتن راه خروج به چالش وامی‌دارد. مردی که آرمان نجات نام دارد، همان‌گونه که نامش هم مؤید آن است، به شکلی تمثیلی در سفری پیچ‌درپیچ به دنبال آرمانی حقیقی برای نجات و رستگاری می‌گردد. آرمانی که به نظر می‌رسد در همهمه و هیاهویی که در ذهن او و در دنیای بیرون جریان دارد، گم شده است. آرمانی ناپیدا که شخصیت در یک سردرگمی مدام برای یافتن آن دست‌وپا می‌زند و با سلسه ماجراهایی پیچیده که هریک در دل خود کشمکش‌های فراوانی دارند، درگیر می‌شود. آرمان نجات به یکباره در دل دریایی از اتفاقات فرو می‌رود و پیش از آن‌که بتواند درباره‌ی یکی از آن‌ها تدبیری بیاندیشد، دیگری با موجی سهمگین‌تر از قبلی بر سرش فرود می‌آید.

در آغاز کتاب نویسنده جملاتی از ایمانوئل لویناس نقل می‌کند مبنی بر این مضمون که این «دیگری» است که انسان را به اعمال خشونت دعوت می‌کند. اما دقیقاً زمانی که آدمی در دل خشونت غرق می‌شود، همچنان همان «دیگری» است که او را از کشتن دشمن خونی باز می‌دارد و به او نهیب می‌زند که مبادا برای دفع شر، مرتکب جنایتی نابخشودنی و فراموش‌ناشدنی شود. در واقع «دیگری» هم مسأله‌ی محوری داستان است و هم حاکی از سفر سختی است که شخصیت اصلی در پیش دارد.

داستان با تصویری هولناک از مرگ انسانی شروع می‌شود که قربانی جنگی نابرابر است. انسانی بی‌دفاع که مورد حمله‌ی بی‌امان بنیادگرایان قرار گرفته است. بنیادگرایانی که خود را برای سر بریدن «دیگری» و گرفتن حق حیات از او سزاوار و محق دانسته‌اند و به همین‌خاطر به او لحظه‌ای و ذره‌ای رحم نکرده‌اند. مردی عراقی که در حمله‌ی داعش کشته شده، تصویری است که به‌هیچ عنوان از ذهن شخصیت اصلی داستان، آرمان نجات، محو نمی‌شود. حتی وقتی زن محبوبش که دلخواه‌ترین موضوع برای اندیشیدن است، از او می‌خواهد که دست بکشد و به واقعیت اکنونی و این‌جایی بپردازد. زن که پریچهر نام دارد در تمامی لحظات حساس، حضور فیزیکی و معنوی در کنار مرد دارد. حتی وقتی ناپدید می‌شود هم مدام با ذهن مرد همراهی می‌کند و از پیش چشم مرد کنار نمی‌رود. 

پرسش اساسی داستان خیلی زود مطرح می‌شود تا خواننده معطل مسأله‌ی کلیدی قصه، نماند. سؤال این‌جاست که «دیگری» کیست و جایگاه و نقشش در زندگی انسان کجاست؟ آرمان نجات از لویناس نقل می‌کند که دیگری بی‌نهایت است و از استادش می‌پرسد که این بی‌انتها بودنش چه معنایی دارد اما او از پاسخ‌دادن عاجز می‌ماند. همین بی‌جوابیِ مسأله است که شخصیت اصلی داستان را به سفری طولانی وامی‌دارد. او نمی‌تواند با اضطراب ناشی از دشواریِ این پرسش کنار بیاید. باید به دل خطر بزند و به جایی برود که بتواند مصداق عینی خودخواهی و دیگرخواهی را ببیند و به پاسخی برای مسأله‌ی «بی‌نهایت» بودن دیگری برسد. 

اما وقایعی که به آتش التهاب ذهنی آرمان نجات دامن می‌زند، ربوده شدن ساعتش و گم شدن زن محبوبش، پریچهر است. او همه جا را برای پیدا کردن پریچهر زیر پا می‌گذارد. بهانه‌ی آغاز سفر هم یافتن نشانی از پریچهر است. اما هرچه مخاطب در بطن داستان پیش می‌رود و با آرمان همسفر می‌شود و در پیچ‌وخم ماجراها فرومی‌رود، به گمگشتگی خودِ آرمان بیش‌تر پی می‌برد. آرمان در این سفر به دنبال تعریفی از خود و بازبینی شناختش از جهان است. جهانی که تماماً در تسخیر دیگری است. دیگری‌ای که ماهیتی به شدت مبهم و معماوار برای او دارد. 

داستان «موصل، بدون پریچهر» چند لایه‌ی مختلف از کشمکش را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. در لایه‌ی رویی خواننده با هیجان اتفاقاتی همراه می‌شود که لحظه به لحظه با شخصیت کلیدی داستان همراه است. اما مخاطب در لایه‌ی زیرین باید شاهد سیروسلوک انسانی باشد که در دنیای امروزی به‌راحتی نمی‌توان مختصات وجودی‌اش و نسبتش را با دنیای پیرامون بازشناخت. در لایه‌ای عمیق‌تر شخصیت و خواننده باید به مسأله‌ی لزوم وجود دیگری و فلسفه‌ی هستی‌شناسانه‌ی او بپردازند. وقتی این شناخت کامل می‌شود، این مسؤولیت در قبال دیگری است که رخ می‌نماید. پرسشی که وظیفه‌ی یک انسان امروزی، به‌ویژه در منطقه‌ی خاورمیانه و در دل جنگ‌ها و بحران‌های ناتمام سیاسی و اجتماعی را مشخص می‌کند. انسانی که در توفان مبارزات بی‌امان ایدئولوژیک و قومیتی، هستی خویش را فراموش کرده و قادر به بازشناسی دیگری از خود نیست. انسانی که درک بی‌نهایت بودن دیگری برای‌اش ناممکن شده است. انسان خاورمیانه‌ای که مدام درگیر تصویر سهمگین قربانی شدن دیگری است و نمی‌داند در قبال او چه باید بکند. تصویری که در آغاز و میانه و پایان هر سفری که برای یافتن خود و دیگری در پیش بگیرد، با او همراهی می‌کند و همچون کابوسی او را در خود فرو می‌برد و مجال شفاف دیدن و دقیق اندیشیدن را از او می‌گیرد. انسانی که با دیگری در ناکجایی هزارپیچ گم شده و توانی برای رهایی یافتن از این گمگشتگی بی‌پایان ندارد و رمان «موصل، بدون پریچهر»، با زبانی از جنس وقایع روز، قصه‌ی همین گمگشتگی بی‌انتها را روایت می‌کند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

دعوت به کسب لذت /یادداشتی بر کتاب «معنای زندگی‌ام» رومن گاری

 

رومن گاری، نویسنده‌ی روس‌تبار فرانسوی، متولد ۱۹۱۴، اگرچه با دو رمان «خداحافظ گری کوپر» و «زندگی در پیش رو» نزد مخاطبان شناخته شده است اما نزدیک به شصت اثر ادبی دارد که آن‌ها را با نام‌های مستعاری همچون امیل آژار، فوسکو سینی بالدی و شاتان بوگات، منتشر کرده است

«معنای زندگی‌ام»

نوشته: رومن گاری

ترجمه: محمدرضا محسنی

ناشر: چشمه، چاپ اول  1399

74 صفحه، 15000 تومان

 

***

رضا فکری

رومن گاری، نویسنده‌ی روس‌تبار فرانسوی، متولد 1914، اگرچه با دو رمان «خداحافظ گری کوپر» و «زندگی در پیش رو» نزد مخاطبان شناخته شده است اما نزدیک به شصت اثر ادبی دارد که آن‌ها را با نام‌های مستعاری همچون امیل آژار، فوسکو سینی بالدی و شاتان بوگات، منتشر کرده است. آثاری که برای جایزه‌ی ادبی گنکور انتخاب شدند و او با تمام نام‌ها و القابش موفقیت‌های شایانی در عرصه‌ی داستان‌نویسی به‌دست ‌آورد. گاری نویسنده‌ای منتقد بود که حتی باورهای چپی‌اش هم نتوانست او را از نقد مارکسیسم بازدارد هرچند که ایراداتی جدی به بورژوازی و سرمایه‌داری رایج زمانه‌اش هم وارد می‌کرد. زندگی او با جنگ جهانی دوم، جنگ سرد، مهاجرت‌های پی‌در‌پی و فعالیت‌های سیاسی در حوزه‌های مختلف گره خورده بود. او تمام این وقایع را در سه کتاب «میعاد در سپیده‌دم»، «شب آرام خواهد بود» و «معنای زندگی‌ام» گرد آورده و به تفصیل روایت کرده است. «معنای زندگی‌ام» کوتاه‌ترین کتاب این مجموعه و متأخرترین آن‌هاست. جایی که گاری از پس شصت و اندی سال به دستاوردهای زندگی‌اش، در موجزترین شکل ممکن می‌پردازد؛ ایجازی که چندان خالی از کشمکش‌های جذاب و ماجراهای حیرت‌آور نیست.

رومن گاری کودکی سختی را گذرانده است و در جای جای روایت‌اش هم به آن اشاره می‌کند. پدر و مادرش در سفر لیتوانی بودند که او به دنیا آمد. با این‌که مادرش در روسیه به دنیا آمده بود، اما به اصالت فرانسوی خود بسیار می‌بالید و می‌کوشید پسرش را در خاک فرانسه به دنیا بیاورد، رؤیایی که البته تحقق نیافت. تولد رومن گاری در لیتوانی مسیر زندگی آن‌ها را به سمت مهاجرت به لهستان تغییر داد. این کوچ فرصتی برای رومن بود تا لهستانی بیاموزد و متن‌هایی به این زبان بنویسد و قریحه‌ی نویسندگی‌اش را با نوشتن متون ادبی به لهستانی نشان دهد. هنگامی که پدر خانه را ترک کرد و او را با مادرش تنها گذاشت، آن دو به فرانسه برگشتند و رومن زبان فرانسوی را هم به خوبیِ لهستانی آموخت و از آن برای ترجمه‌ی متون از لهستانی به فرانسوی بهره جست؛ این تازه آغاز مسیر حرفه‌ای او بود.

نقطه‌ی روشنی که همواره در زندگی رومن گاری از کودکی تا سالمندی به او انگیزه‌ی حرکت می‌بخشیده، وجود مادرش بوده است. مادری که آرزوی سفیر شدن، نویسنده شدن و رسیدن به مدارج عالی ارتش را برای او در سر می‌پروراند. او به خاطر رنج‌هایی که مادرش برای حمایت و سرپرستی‌اش بر خود هموار کرده بود، خود را مدیون همیشگی‌اش می‌دانست و اگر در زمینه‌ای تلاش می‌کرد، تنها به سبب کسب رضایت این زن بود. تلاش کرد در نظام خدمت کند و در آزمون افسری رتبه‌ای به‌دست بیاورد. کوشید در علوم سیاسی تحصیل کند تا بتواند به عنوان دیپلمات فعالیت کند. داستان‌هایی نوشت و به روزنامه‌ها فرستاد. همه‌ی این تکاپو برای خوشنود کردن مادرش بود. گرچه آن توفیقی که مورد انتظار مادرش بود به‌دشواری کسب می‌شد و شکست‌های رومن در این عرصه‌ها کم نبود اما او بی‌وقفه تلاش می‌کرد و سرسختانه می‌ایستاد. حتی سال‌ها بعد از مرگ مادر، رومن خود را موظف به برآوردن آرزوهای او می‌دانست و دست نمی‌کشید.

نقطه‌ی تاریک در مسیر موفقیت‌های رومن گاری که در این کتاب به آن تأکید کرده، نگاه افراطی ملی‌گرایانه‌ی فرانسوی‌ها و تبعیضی است که در موضوعات مختلف بر او روا داشته‌اند. رومن گاری گرچه به عنوان یک سرباز از جان گذشته در جنگ حاضر شده و برای کشور فرانسه جنگیده و زخم‌های فراوان به تن کشیده، اما در آزمون افسری به سبب تبار روسی‌اش پذیرفته نمی‌شود و در ارتش همواره به چشم یک مهاجر و شهروند درجه دو به او نگاه می‌کنند. حتی در عرصه‌ی نویسندگی نیز گاه از این تمایزگذاری قومیتی در امان نمی‌ماند. نقدهای او در عرصه‌ی ادبیات و سیاست نیز همیشه از فیلتر نگاه تبعیض‌گرایانه‌ی فرانسویان می‌گذرد. همین است که کوشش او برای کسب موفقیت چند برابر می‌شود و ناچار است گاه هویت‌های متفاوتی اتخاذ کند. 

تجربه‌های رومن گاری دامنه‌ی گسترده‌ای دارد. در این کتاب با شخصیتی عصیان‌گر و سخت‌کوش مواجه می‌شویم که از پای نمی‌نشیند و طبع خود را در نمایشنامه‌نویسی، فیلمنامه‌نویسی، نقد ادبی، تحلیل‌گری سیاسی، بازیگری، کارگردانی، ترجمه و تفسیر متون ادبی می‌آزماید. انسانی که در حوزه‌های بسیاری خود را توانمند می‌بیند و از نوآوری فروگذار نمی‌کند. سبک نگاه او نیز با طنز و هجو درآمیخته است و گیرایی کلامش را مضاعف می‌کند. قادر است تلخ‌ترین موقعیت‌ها را در لفافه‌ی زبان کمیک‌اش بپیچد و مخاطب را به خواندن مشتاقانه و سراسر لذت دعوت کند؛ کاری که در این کتاب هم به بارزترین شکل ممکن می‌کند.

رومن گاری همواره درگیر مفهومی برای خود و انگیزه‌ای قوی برای ماندن و زیستن و جنگیدن در این جهان بوده است. در «معنای زندگی‌ام» او وقایع مختلف زندگی‌اش را در دوره‌های متفاوت ارزیابی می‌کند و به‌دنبال رسیدن به دستاوردی درخور و شایان است که با آن به تکمیل پرسش‌های هویتی خویش بپردازد. نویسنده‌ای که در شصت و شش سالگی از زندگی به تنگ می‌آید و پیری و عوارض‌اش را برنمی‌تابد. او معتقد است که به قدر کافی کوشیده و در مسیر حرفه‌ای‌اش تجربه اندوخته و رؤیاهای‌اش را عملی کرده است. او البته هنوز هم می‌تواند تلاش کند اما اگر پیری با ناتوانی و ازپاافتادگی همراه باشد، ادامه‌اش بی‌معنا خواهد بود. برای رومن گاری که خود را هنوز و همچنان پسرک ده ساله‌ای با شوق سرشار نوشتن می‌دید، این به‌منزله‌ی فاجعه‌ای بود که نمی‌توانست با آن کنار بیاید. در واقع معنای زندگی‌اش را باید در همین آستانه‌ی پیری می‌جست و این مهم‌ترین انگیزه‌ی او برای نوشتن کتابی کوتاه و موجز است با محتوایی مفصل و بلند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

خوانشی بر داستان کوتاه گموش و کهر اسماعیل یوردشاهیان

هرچند روز آدم‌های غریبه، زن‌ها و مردهایی می‌آمدند. ساختمان خانه و حیاط را نگاه می‌کردند و می‌گشتند و می‌رفتند. تا اینکه یک‌روز که از خواب برخاست سروصدای زیادی در خانه و حیاط شنید. نگاه که کرد دید اثاثیه خانه را بسته‌بندی کرده بعضی را در ایوان و بعضی دیگر را در پایین ایوان در سطح حیاط چیده‌اند...

خوانش داستان اسماعیل یوردشاهیان

گروه ادبیات: اسماعیل یوردشاهیان (۱۳۳۴-ارومیه) بیش از چهار دهه است که شعر می‌گوید، داستان و رمان می‌نویسد و تاکنون از او دوازده مجموعه‌شعر، شش رمان، چهار کتاب پژوهشی در زمینه جامعه‌شناسی و فلسفه پدیدارشناسی و زبان منتشر شده. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «گموش و کهر» از داستان‌های منتشرنشده اوست.

***

گموش و کهر

اسماعیل یوردشاهیان

اسماعیل یوردشاهیان

گموش در آستانه در ایستاده بود. گوش‌هایش را تیز کرده با حیرت نگاه می‌کرد. نمی‌توانست باور کند کهر را داشتند می‌بردند. اما چرا در آن غروب!؟ کجا می‌بردند؟ و چرا می‌بردند؟ این چند مرد غریبه کی هستند و ازکجا آمده‌اند؟ برای چی هی دهان و دندان و چشم‌های کهر را نگاه و وارسی می‌کنند؟ از همه بیشتر یکی که پیرتر بود و کلاه گرد بافتنی سیاه کهنه‌ای به‌سر داشت. مرتب دست‌های زمخت‌وچرکینش را به بدن و ران و ساق و پشت کهر می‌کشید. پاهای کهر را بلند می‌کرد و نعلش را وارسی می‌کرد.

گموش از همان لحظه ورودشان از آنها خوشش نیامده بود. احساس بد کرده و واق‌واق‌کنان خواسته بود که حمله کند، اما صاحبش مانع شده بود. بعد از وارسی و معاینه دقیق کهر و صحبت با صاحبشان، یکی از آنها یعنی همان پیرمرده از جیب بغلش دسته اسکناسی درآورد و به صاحبشان داد. بعد برگشت دستی به گردن و یال کهر کشید و عنانش را گرفت و کشید و به طرف در اصطبل راه افتاد. کهر را می‌بردند. کهر این را فهمیده بود. نگاه و حالت دیگری داشت. گموش گلویش گرفته بود. کنار صاحبش نزدیک در اصطبل ایستاده بود و نگاه می‌کرد. کهر می‌رفت. کهر را می‌بردند. کجا؟ برای چی؟ نمی‌دانست. مرد پیر عنان کهر را کشید و راه افتاد و از در اصطبل خارج شد. به در اصطبل که رسید کهر ایستاد. مقاومت کرد.  نمی‌خواست برود. سرش را بلند کرده و پاهای جلو و گردنش را راست کرده کمی عقب کشیده و سینه پیش داده بود و پاهای عقبش را جمع کرده و مقاومت می‌کرد. نمی‌خواست برود. علاوه بر مرد پیر که عنانش را می‌کشید دو نفر دیگر از پشت هلش می‌دادند. بالاخره نتوانست زیاد مقاومت کند. اورا از در اصطبل بیرون بردند و عنانش را بر پشت درشکه‌ای بستند و راه افتادند. کهر درمانده برگشت و نگاه پریشانش را به او و صاحبش دوخت. بعد رفت. گموش نتوانست تحمل کند. دنبالش دوید. بعد از طی مسافتی سر چهارراه به آنها رسید. کهر که متوجه او شده بود اشاره کرد که برگردد، اما گموش قبول نکرد. همچنان در پی او رفت. شامگاه بود و هوا رو به تاریکی نهاده بود. آنها داشتند از شهر خارج می‌شدند. گموش از نگاه‌های کهر فهمید که باید برگردد. کنار راه نزدیک سه‌راهی که فاصله کمی از دروازه شهر داشت ایستاد و دورشدن کهر را که با تن پیر و خسته‌اش پشت درشکه می‌رفت تماشا کرد. ناراحت و خشمگین بود. حال خوشی نداشت. برگشت و از همان راهی که آمده بود به طرف خانه‌شان راه افتاد. به خانه که رسید رفت و توی لانه‌اش کنار اصطبل که همیشه کهر آنجا بود و هرشب قبل از خوابیدن از دریچه پهن و عریض اصطبل با او ساعتی احوال‌پرسی و گفت‌وگو می‌کرد نشست. آن شب دیگر کهر نبود. اشکش گرفت. برای لحظه‌ها زوزه غم‌آلودی کشید. بعد سرش را روی پاهایش گذاشت و چشمانش را بست و خوابید.

چند روزی گذشت. خانه دیگر مثل سابق نبود. صاحبش هم مثل گذشته نبود. کمتر به‌طرف اصطبل و لانه او می‌آمد. تو خودش بود و سرش گرم کارهایی که گموش نمی‌فهمید. هرچند روز آدم‌های غریبه، زن‌ها و مردهایی می‌آمدند. ساختمان خانه و حیاط را نگاه می‌کردند و می‌گشتند و می‌رفتند. تا اینکه یک‌روز که از خواب برخاست سروصدای زیادی در خانه و حیاط شنید. نگاه که کرد دید اثاثیه خانه را بسته‌بندی کرده بعضی را در ایوان و بعضی دیگر را در پایین ایوان در سطح حیاط چیده‌اند. نزدیک ظهر کامیونی آمد و دم در حیاط ایستاد و چند کارگر شروع به برداشتن و بردن وسایل و چیدن آنها در کامیون کردند. وقتی تمام اثاثیه را در کامیون نهادند صاحبش کلید منزل را به زن و مرد و غریبه‌ای داد و همراه با زن و فرزندانش سوار ماشین شدند که بروند. گموش احساس بدی بر دلش نشست. احساس کرد که صاحبش هم می‌رود و اورا نمی‌برد. واق‌واق‌کنان به‌طرف آنها دوید، از در خارج شد، به کنار ماشین که رسید صاحبش با حالت گرفته و ناراحتی پیاده شد. دستی به سر او کشید و اشاره کرد که برگردد و بعد سوار شد و رفت. گموش چندصدمتری پشت سر ماشین دوید. بعد خسته شد به گمان اینکه می‌روند برخواهند گشت. برگشت تا به لانه‌اش برود. به دم در خانه که رسید دید در بسته است. شروع کرد به واق‌واق‌کردن، اما خبری نشد. دم در ایستاد و اطراف را نگاه کرد. باز به صدای بلند واق‌واق کرد، اما کسی در را نگشود. ناگزیر کنار در نشست. تا عصر همان‌جا ماند تا کسی در را بگشاید. نزدیک عصر مردی که کلید خانه را از صاحبش گرفته بود در را گشود و بیرون آمد. اورا که دید با پایش او را راند، اما گموش می‌خواست به لانه‌اش برگردد. به‌زور و تند خود را وارد حیاط کرد و رفت در لانه‌اش نشست. کمی بعد آن مرد همراه با پسر جوانی که هر کدام چوب درازی در دست داشتند آمدند و با ضربه‌های چوب اورا از لانه‌اش راندند. گموش هرچه صدا می‌کرد که نمی‌خواهد برود نتوانست. او را با ضربه‌های چوب و لگد از لانه‌اش بیرون کشیدند و از حیاط خانه بیرونش کردند. گموش ناراحت و ضرب‌خورده بیرون رفت و تا مسافتی از خانه دور شد. کجا می‌توانست برود؟ کمی در اطراف گشت، اما جایی نداشت. گرسنه‌اش شده بود. فکرکرد برگردد به خانه شاید صاحبش برگشته باشد و او را ببیند. شب شده بود که به دم در خانه رسید. در بسته بود. گرسنه و تشنه بود. چه می‌توانست بکند؟ همان‌جا کنار دیوار نزدیک در نشست و خوابید. صبح روز بعد در را که گشودند بلند شدکه به لانه‌اش برود، اما باز آن مرد با  لگد بر پشتش کوبید و او را با خشم راند. گموش  فهمید که دیگر  در آنجا جایی ندارد.  صاحبش رفته و دیگر نخواهد بود. ناگزیر با حال خراب و ناراحت راه افتاد. کجا می‌توانست برود؟ یاد کهر افتاد. فکر کرد برود کهر را پیدا بکند. شاید او بداند و بگوید که صاحبش کجا رفته و چه باید بکند؟ مسیری را که آن شب کهر را برده بودند در پیش گرفت و رفت و رفت به آن سه‌راهی رسید که شامگاه چندروز پیش از کهر جدا شده بود. ایستاد. فهمید که کهر را باید از آنجا دورتر برده باشند. کمی اطراف را پایید، بعد راه افتاد. همانطور که می‌رفت میان کوچه و خیابان‌ها هر درشکه و ارابه و اسبی که می‌دید درنگ می‌کرد و بو می‌کشید که شاید کهر را  ببیند. کمی از ظهر گذشته بود که در خیابان باریکی کهر را دید که با حال ناخوشی ارابه را که بار بلند و سنگین هیزم داشت می‌کشید و هنگام رفتن یک پایش کمی می‌لنگید. کمی که نزدیک شد همان پیرمردی را دید که روز بردن کهر دست به سروگردن کهر می‌کشید. با همان قیافه عبوس وکلاه بافتنی چرکین بر سر بر بالای ارابه نشسته بود. با یک دست عنان کهر را در دست گرفته بود و با دست دیگر با چوب باریکی مرتب بر کپل کهر می‌زد. نزدیک‌تر شد. کهر او را دید و با همه رنجوری خوشحالی‌اش را از دیدن او ابراز کرد. گموش فهمید که نمی‌تواند زیاد به کهر نزدیک و با او هم‌پای شود. برای همین آرام از پی آنها رفت. مدتی که رفتند کنار یک در بزرگی که بیشتر به در یک انبار می‌ماند ایستادند. پیرمرد پیاده شد و در را زد. کمی بعد چند مرد آمدند و با کمک هم بار ارابه را خالی کرده و به درون بردند. نزدیک غروب بار ارابه دیگر خالی شده بود. پیرمرد بار دیگر روی ارابه نشست. خوشحال از پولی که گرفته بود، عنان کهر را کشید و راه افتاد. گموش که در گوشه‌ای نشسته و منتظر بود دوباره دنبالشان راه افتاد. کمی که رفتند نزدیک دروازه وارد جاده شلوغی شدند. ماشین و ارابه زیاد بود و گموش نمی‌توانست در آن شلوغی هم‌پای آنها برود. مجبور بود خود را کنار بکشد. از ماشین‌ها و ارابه‌ها می‌ترسید. کمی که رفتند ارابه به سمت دیگر پیچید و وارد جاده باریکی شد. گموش نمی‌توانست به سرعت از عرض بلند جاده بگذرد. مدتی طول کشید که از میان ماشین‌ها که به سرعت درحال عبور بودند به سلامت بگذرد و خود را به جاده باریک که کهر رفته بود برساند. هوا دیگر تاریک شده بود و او کهر و ارابه را گم کرده بود. اما بوکشان به راهش ادامه داد. کمی بعد به منطقه‌ای رسید که بیشتر به یک روستا می‌ماند. بیشتر خانه‌ها کهنه و قدیمی و یک طبقه بودند. بعد از گذشتن از چند کوچه از کنار دیوار نه‌چندان بلند خانه‌ای که می‌گذشت بوی کهر را شنید. واقِ کوتاهی کرد تا کهر بشنود. بعد دیوار و اطراف در را گشت. بالاخر بعد از تلاش بسیار از پایین وسط دو لنگه در که گود و برای خروج آب باران بود به‌زحمت وارد حیاط شد و به‌گوشه کوچکی در حیاط که سرپوشیده بود و محل استراحت و اصطبل کهر بود رفت. کهر که از خستگی روی زمین خوابیده بود. با دیدن گموش شادان بلند شد، اما به او فهماندکه ساکت باشد. هردو نمی‌دانستند که چه بگویند. همدیگر را بوییدند و لیسیدند و گریستند و از احوال هم باخبر شدند. کهر از مقدار نان خشکی که پیرمرد درشکچی در کیسه کاه او ریخته بود به گموش داد تا بخورد. گموش که گرسنه بود کمی از نان خشک خورد و از آب سطل نزدیک در نوشید. بعد کنار کهر نشست. باهم بسیار صحبت کردند و در آخر توافق کردند که باهم باشند و از آنجا بروند. نیمه‌های شب بود که گموش با زیرکی و هوشیاری که داشت کلون در حیاط را کنار زد و در را گوشد و همراه کهر  آرام  از آن خانه بیرون آمدند. هوا مهتابی و روشن بود و جاده باریک میان درختان دراز  و پرهیبت می‌نمود. کنار هم آرام و خوشحال از  محله خارج شدند. بعد از گذشتن از جاده اصلی که خلوت بود به جاده باریکی که به کوهستان ختم می‌شد رسیدند. باد آرام می‌وزید و زلال روشنی مهتاب را در نیمه‌های شب بر سر آنها می‌پاشید. هردو کنار هم و آزاد به طرف بیشه‌زار پای کوه گام برمی‌داشتند.

***

خوانشی بر داستان گموش و کهر، نوشته‌ی اسماعیل یوردشاهیان

reza fekri

رضا فکری

فارابی جهان را ذاتاً در مسیر کسب و حفظ فضیلت می‌بیند و اسپینوزا آن را پیروز هر میدانی می‌شمارد. آن‌چه منظر این دو فیلسوف را درباره‌ی فضیلت به یکدیگر نزدیک می‌کند، مصون ماندنِ آن از فناست. به همین خاطر است که اتوپیای این معلم‌ ثانی و آن فیلسوف ماجراجوی هلندی، موجودیت خود را همواره جایی دور از دسترس شر حفظ می‌کند؛ چنان‌که بسیاری از حکایات تمثیلی نیز در پی رسیدن به چنین تعبیری از فضیلت‌اند. قصه‌هایی که عرصه‌ی رویارویی خیر و شر هستند و در آن نمایندگانِ نیکی، در مصاف با نمادهای رذالت همواره سربلند بیرون می‌آیند. یوردشاهیان نیز در داستان تمثیلیِ «گموش و کهر» درصدد به نمایش گذاشتن مبارزه‌ای میان فضایل و رذایل است. در حکایتی که او به تصویر می‌کشد، انسان‌ها اغلب در دنیای شر زندگی می‌کنند و سایر موجودات با بهره‌مندی از خرد و قوه‌ی تمیز حقیقت و مجاز، مدینه‌ی فاضله‌ی خود را دارند. این دو جهان متفاوت مدام در حال چیرگی بر یکدیگرند و در نهایت قصه در جهتی پیش می‌رود که پیروز حقیقی این میدان را بیابد.

داستان از منظر گموش روایت می‌شود؛ سگی وفادار و همواره پاسدار حریم خانه که دوستیِ نزدیکی با اسب صاحب‌خانه دارد. جدایی آن‌ها پس از سال‌ها همزیستی، در یک غروب دلگیر رخ می‌دهد. گموش در آستانه‌ی در ایستاده است و می‌بیند که چه‌طور کهر را، اسبی که رفیق و همنشین سال‌های دور اوست با خود می‌برند. غریبه‌هایی به خانه پا گذاشته‌اند و کهر را وارسی می‌کنند و دستان چرکین و زمخت‌شان را به بدن اسب می‌کشند. اسب از نگاه گموش نماد لطافت و نجابت است. به همین خاطر نمی‌تواند بپذیرد که بیگانگانی که بویی از پاکیزگی و عاطفه نبرده‌اند، کهر را چنین خشن و بی‌مبالات لمس کنند. گموش می‌کوشد با زبان خودش به این صحنه اعتراض کند و به آن‌ها حمله ببرد اما صاحب‌خانه مانع او می‌شود. بیگانگان پس از وارسی دقیق کهر، پولی به صاحبش می‌دهند و اسب را با خود می‌برند و فریاد و تقلای گموش به جایی نمی‌رسد.

گرچه از توصیف آن‌چه پیش از این در خانه گذشته و آن‌چه بر سگ و اسب و صاحب‌شان رفته، سخنی به میان نمی‌آید، اما واکنش گموش به رفتن اسب که برای او مجمع خوبی‌هاست نشان می‌دهد که پیش از این اتفاق، زندگی برایشان ایده‌آل بوده است. اسب به اقتضای طبیعتش به سواری دادن و بارکشیدن مشغول بوده، سگ به نگهداری از حدود و ثغور خانه می‌پرداخته و صاحب‌شان هم در سایه‌ی این لطفِ عاری از توقع، روزگار می‌گذرانده است. در پی رفتن کهر از خانه، نه گموش آن حال گذشته را دارد و نه صاحب‌خانه نشاط و سرزندگی قبل را نشان می‌دهد. او دست از کارهای روزمره‌اش می‌کشد و رفت‌وآمد غریبه‌هایی را تماشا می‌کند که برای بردن باقی مایملک او پا به خانه می‌گذارند و دیگر به اصطبل اسب هم نزدیک نمی‌شود. اثاثیه‌ی خانه روزبه‌روز کم‌تر می‌شوند و هر بیگانه‌ای تکه‌ای را با خود می‌برد. حفظ کیان خانه در این شرایط، ناگزیر به دست گموش افتاده، هرچند که او هم نمی‌تواند از پس این موج مهیب تعرض برآید. آدم‌ها اغلب اوقات بی‌حرف و رخصتی پا به خانه می‌گذارند و چیزی با خود برمی‌دارند و در ازایش مبلغی به صاحب‌خانه می‌پردازند. دیری نمی‌گذرد که نوبت به گموش می‌رسد. او تنها موجودی است که برای نگهبانی از این خانه‌ی خالی، باقی مانده است. اما او را نیز از لانه‌اش بیرون می‌کشند و به زور چوب و چماق از خانه می‌رانند. دنیای امنی که زمانی سگ و اسب و صاحب‌خانه نگه‌دارش بودند، عاقبت فرو می‌ریزد. صاحب‌خانه با انفعالی رقت‌بار خودش را به این رذالت پیش‌رونده تسلیم کرده و حالا سگش را نیز که نماد وفاداری و پاسداری از فضیلت‌های خانه است، تنها گذاشته تا در معرض هجوم غریبه‌هایی قرار بگیرند که نشانه‌ی مجسم شرارت‌‌اند.

در غیاب خانه‌ای که سمبل اتوپیا به شمار می‌آمده، سگ در پی یافتن و ساختن آن در جایی دیگر است. به همین خاطر است که به دنبال کهر می‌رود و می‌کوشد همراه او، با پشتوانه‌ی فضایل مشترک‌شان، مأمنی تازه بسازد. گموش تمام مسیرهایی که کهر را کشیده و برده‌اند دنبال می‌کند و دست آخر او را می‌یابد. رفیق دربندش که در شرایطی سخت روزگار می‌گذراند، با دیدن او به ساختن دنیایی جدید امیدوار می‌شود. سگ نشان می‌دهد که در کنار هم می‌توانند آن‌چه را که در خانه‌ی سابق‌شان داشتند احیا کنند و در نهایت به توافق می‌رسند که از آن‌جا بروند. زیرکیِ آن‌ها، وفاداری‌شان، شهامت‌شان، روراستی و نجابت‌شان، سرمایه‌هایی از فضیلت است که به ساختن دنیایی هرچند کوچک از صفات نیکو کمک می‌کند. شکی نیست که انسان‌های دوروبرشان قدرتمند و صاحب امکانات و ابزارهای بی‌شمارند، اما آن‌ها می‌توانند با فضایلی که در چنته دارند، از چنگ‌شان بگریزند. قصه اگرچه از این فضایل تصاویری بسیار گنگ و پرابهام ارائه می‌دهد و مصاف میان خیر و شر را نیز بسیار پراکنده و در لفافه پیش می‌برد، اما در هر حال، مصون ماندن جهان اتوپیایی از تیررس رذایل، مضمونی است که مخاطب طی ماجراهای داستان، به سمت آن سوق داده می‌شود.

این پرونده در روزنامه سازندگی روز پنج‌شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰ منتشر شده است.

سراسر حادثه /یادداشتی بر «فیل در تاریکی»؛ قاسم هاشمی‌نژاد؛ نشر هرمس

 

با این‌که نزدیک به پنج دهه از نگارش رمان «فیل در تاریکی» می‌گذرد، اما هنوز هم این کتاب از جنبه‌های مختلفی می‌تواند خواندنی و تأمل‌برانگیز باشد. رمانی که نه‌تنها در زمان چاپ نخست‌اش، که طی چند دهه پس از آن نیز از مرکز توجه مخاطبین دور ماند و در هیاهوی تحولات رنگارنگ فرهنگی و اجتماعی گم شد...

«فیل در تاریکی»

نوشته: قاسم هاشمی‌نژاد

ناشر: هرمس، چاپ چهارم 1399

178 صفحه، 35000 تومان

 

***

رضا فکری

با این‌که نزدیک به پنج دهه از نگارش رمان «فیل در تاریکی» می‌گذرد، اما هنوز هم این کتاب از جنبه‌های مختلفی می‌تواند خواندنی و تأمل‌برانگیز باشد. رمانی که نه‌تنها در زمان چاپ نخست‌اش، که طی چند دهه پس از آن نیز از مرکز توجه مخاطبین دور ماند و در هیاهوی تحولات رنگارنگ فرهنگی و اجتماعی گم شد. ژانرمحور بودن‌اش، نگاه تمثیلی‌اش، اعتقاد راسخ‌اش به عینیت و همین‌طور رویکرد انتقادی‌اش به زمانه‌ای که در آن شکل گرفته بود، اهمیت این اثر را دوچندان می‌کند. کتابی که با گذشت این سال‌ها، همچنان تازگی خود را حفظ کرده و هنوز از منظر طرح داستانی و جنبه‌های تکنیکی قابل توجه است.

«فیل در تاریکی» محوری جنایی دارد. شخصیت اصلی آن، جلال امین، به دلیل مرگ برادرش حسین، با گروهی تبهکار درگیر می‌شود. حسین کمی پیش از این‌که به قتل برسد، از آلمان بازگشته بوده و با خود ماشین بنزی برای جلال آورده است. جلال درمی‌یابد که در این ماشین مواد مخدر جاسازی شده و متعلق به باندی است که حسین را قربانی خود قرار داده است. جلال برای یافتن قاتلان برادرش و همین‌طور انتقام از آن‌ها، در پیچ‌وخم ماجراهایی پرتب‌وتاب فرو می‌افتد و معمای داستان را طی یک هفته می‌گشاید. در این رهگذر، وقایع و تحولات سیاسی و اجتماعی هم در کنار کشف این معما، زیر ذره‌بین قرار می‌گیرند و مؤلف موضعی ریزبینانه و نقادانه درباره‌ی آن‌ها دارد. همچنین همگام با روایت قصه، وجهی تمثیلی نیز در تحلیل رخدادهای زمانه در کتاب ترسیم می‌شود و همین نکته بر ارزش ادبی آن می‌افزاید و آن را از سایر معاصران‌اش متمایز می‌کند.

زمان نگارش کتاب مصادف است با دوره‌ای که نویسندگان برای انعکاس مواضع انتقادی خود ناگزیر از سمبل‌گرایی بوده‌اند. از این رو نویسنده‌ی کتاب کوشیده است تا نگاه خود را به مسائل مختلف اجتماعی و فرهنگی، در قالبی نمادگرایانه به مخاطب عرضه کند. بخشی از این رمان در دل خود اشاراتی به نقصان تحلیل روشنفکران در باب وقایع روز دارد؛ همچون حکایت «فیل در تاریکی» در مثنوی مولانا که در آن فقدان روشنایی استدلال افراد را به جهتی دور از واقعیت موجود سوق داده است. از منظر نویسنده، محدودیت آگاهی نخبگان، به‌تدریج به دیگر اعضای جامعه نیز تسری می‌یابد و همواره در مسیری پر فراز و نشیب، از تعقل فاصله می‌گیرد. در واقع زنجیره‌ی اتفاقات داستان، به وضعیت فکری ایرانِ اواسط دهه‌ی پنجاه شمسی گره خورده است و بدون در نظر گرفتن این بستر تاریخی، نمی‌توان به تحلیل جامعی از کتاب رسید. جدای از نگاه جامعه‌شناسانه‌ای که در فضای داستان کتاب شکل می‌گیرد، از ادبیات آن دوره نیز در شکل و شمایلی تمثیلی انتقاد شده است. فضایی که اگرچه داعیه‌ی مبارزه با سطحی‌نگری دارد، اما با رویکرد جزم‌اندیشانه‌ی خود به سطحی‌تر شدن وضعیت ادبیات دامن می‌زند. بر همین مبنا این رمان را می‌توان به عنوان معیاری برای ارزیابی ادبیات آن برهه‌ی تاریخی نیز در نظر گرفت.

تمرکز رمان بر ژانر جنایی، آن هم در عصر و زمانه‌ای که این گونه‌ی نوشتاری، نازل و مغایر با ادبیات فاخر تلقی می‌شده، از نوگرا و پیشرو بودن آن حکایت دارد. داستان ژانر در آن دوره بسیار نوپا بوده و این گونه‌ی ادبی با مقاومت نویسندگان کلاسیک روبرو بوده است؛ نویسندگانی که آن را مانعی بر سر راه نخبه‌گرایی در ادبیات داستانی می‌دانستند. سه دهه زمان نیاز بود که جامعه‌‌ی ادبی در این باره به درکی مبتنی بر حقیقت برسد و این ژانر را به رسمیت بشناسد. و به این ترتیب کتابی که در روزگار انتشار خود کم‌تر مورد توجه واقع شده بود، ساختار معمایی‌اش مورد ارزیابی منتقدین قرار گرفت و اقبال بسیاری به آن نشان داده شد. چندان که در ردیف یکی از برجسته‌ترین داستان‌های جنایی ایرانی قرار گرفت. همچنین بهره‌گیری از وقایع روز در ساختن ماجراهای جنایی آن نیز بر اهمیت‌اش به عنوان رمان ژانری که وضعیت جرم و جنایت زمانه‌ی خود را منعکس می‌کند، افزوده است.

نویسنده در توصیف اتفاقات و حتی ذهنیات شخصیت‌های داستان رویکردی عینیت‌گرا دارد. مقید بودن به زمان و مکانی خاص در قصه که در زمان چاپ کتاب چندان در داستان‌نویسی ایرانی رایج نبوده، بر درجه‌ی پیشرو بودن آن افزوده است. شخصیت‌های کتاب نمودی کاملاً حقیقی و عینی در جامعه دارند و وقایعی که از سر می‌گذرانند هم الگویی مبتنی بر واقعیات دنیای بیرون را دارد.

قاسم هاشمی‌نژاد کوشیده در عین این‌که نگاهی شاعرانه و نثری واجد ارزش‌های ادبی معاصر خود را در داستان به‌کار بگیرد، به گونه‌ای از توصیفات عینی بهره ببرد که طیف گسترده‌ای از خوانندگان را نیز با خود همراه سازد. به همین دلیل است که ماجراها در عین معمایی و پیچیده بودن‌شان، ساده و روان روایت می‌شوند و انتظار مخاطب را از قشرهای مختلف اجتماع بر می‌آورند. این‌گونه است که رمان «فیل در تاریکی»، پس از گذشت نزدیک به چهل و پنج سال از نگارش‌اش همچنان ارزش‌های ادبی و جذابیت‌های داستانی خود را نزد طیف وسیع مخاطبین خود، اعم از منتقد و نخبه و مخاطب عام حفظ کرده و هنوز هم در میان رمان‌های ایرانی، چه در ژانر جنایی و چه در رئالیسم اجتماعی جایگاهی ویژه دارد.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

کندوکاو در معنای زمان /یادداشتی بر «جوهر نامرئی»؛ پاتریک مودیانو؛ ترجمه الهام دارچینیان؛ نشر قطره

 

«جوهر نامرئی» از تازه‌ترین آثار پاتریک مودیانو، نویسنده‌ی فرانسوی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل به شمار می‌آید که در سال ۲۰۱۹ منتشر شده است. او به سبب پیشینه‌ی مذهبی و ملیت متفاوت پدر و مادرش که یکی یهودی یونانی و دیگری مسیحی بلژیکی است، همواره در معرض پرسش هویت قرار داشته و این دغدغه‌ی مادام‌العمر را به آثارش نیز تسری داده است

«جوهر نامرئی»

نوشته: پاتریک مودیانو

ترجمه: الهام دارچینیان

ناشر: قطره، چاپ اول 1400

120 صفحه، 20000 تومان

 

***

رضا فکری

«جوهر نامرئی» از تازه‌ترین آثار پاتریک مودیانو، نویسنده‌ی فرانسوی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل به شمار می‌آید که در سال 2019 منتشر شده است. او به سبب پیشینه‌ی مذهبی و ملیت متفاوت پدر و مادرش که یکی یهودی یونانی و دیگری مسیحی بلژیکی است، همواره در معرض پرسش هویت قرار داشته و این دغدغه‌ی مادام‌العمر را به آثارش نیز تسری داده است. بر همین مبنا، رگه‌هایی از آراء بلانشو و دلوز را درباره‌ی هویت می‌توان در کتاب‌های او پی گرفت. او از بلانشو آموخته که تمام پیش‌فرض‌های هویتی را باید پاک کرد تا به آن شناخت ناب و عمیق از آن رسید و از دلوز درباره‌ی ادبیات اقلیت در دل جامعه‌ای که بر اثبات برتری ملیت‌اش تأکید دارد، درس‌ها گرفته است. «جوهر نامرئی» جوهره‌ی همین درس‌هاست که مودیانو به آن‌ها لباس داستان پوشانیده و در قالب رمان ارائه کرده است.

در رمان «جوهر نامرئی» شخصیت اصلی، ژان ایبن، که روزگاری کارآگاهی خصوصی بوده، پس از سال‌ها به پرونده‌ای مسکوت علاقمند می‌شود. شواهدی که در دست اوست و جذابیت هویت زنی که در این پرونده ناپدید شده، ژان را وادار می‌کند به دنبال سرنخ‌های تازه برود و زن را دوباره بشناسد. در این فرآیند او با شخصیت‌های بسیاری دیدار و گفت وگو می‌کند و می‌کوشد از دل این مکالمه‌ها حقایقی درباره‌ی هویت زن بیابد. هر یک از افرادی که به نوعی با نوئل، زن گم‌شده، و همسرش، روژه، در ارتباط بوده‌اند، به بخشی از نقاط تاریک پرونده نور می‌تابانند. ژان گفته‌های آن‌ها را ثبت و ضبط می‌کند تا از خلال آن‌ها به شواهدی تازه و راهگشا درباره‌ی مفقود شدن زن برسد. اگرچه فرآیند رسیدن به سرنخ‌ها، طبقه‌بندی و غربال‌گری‌شان بسیار پیچیده و طولانی به نظر می‌رسد، اما ژان با نحوه‌ی برخورد طنازانه و جذاب‌اش از رکود و اطناب داستان جلوگیری می‌کند.

دیدار ژان با دوست روژه، شامل چند مرحله است و پیچیدگی‌هایی در دل خود دارد. دوست روژه به راحتی تن به گفت‌وگو نمی‌دهد. اطمینان به ژان و پرونده‌ای پس از سال‌ها دوباره گشوده شده، مرد شاهد را از دادن اطلاعات باز می‌دارد. ژان مجبور است داستانی خیالی از آشنایی‌اش با نوئل و همسرش ببافد. کلیدهایی که به دست می‌دهد گاه مربوط و درست از آب درمی‌آیند و گاه با واقعیت کوچک‌ترین انطباقی ندارند. همین مسأله گاه موجب سلب اعتماد دوست روژه می‌شود. اما نکته‌ی جالب این است که حتی سرنخ‌های اثبات شده و متقن هم گاه با شواهدی که دوست روژه درباره‌ی نوئل می‌دهد، مغایرت دارد. گویی آن‌ها از دو زن متفاوت حرف می‌زنند. تصویری که دوست خانوادگی از این زن دارد با اوهام و همچنین قضاوت‌های همسر نوئل آمیخته است و در عینی‌ترین مشاهدات‌اش نیز مواردی مغایر با مدارک تثبیت شده‌ی پرونده وجود دارد.

جست‌وجوی ژان گویی به وسعت همه‌ی قاره و به اندازه‌ی یک قرن زمان می‌برد:

«از این کندوکاو می‌تواند چنین برآید که زمان بسیاری را وقف آن کرده‌ام -مثلا صد سال- اما درست نیست. اگر همه‌ی لحظه‌هایی را که جسته گریخته درباره‌شان گفتم سر هم کنیم، یک روز هم نمی‌شود. در فاصله‌ی زمانی سی سال، یک روز چه به حساب می‌آید؟ و سی سال از بهاری که اوت مرا پیِ نامه‌های جامانده به دفتر پست فرستاده بود تا زمان گفت‌وگویم با روژه بئاویور سپری شده بود، مردی که املای درست نامش بهاویور نبود. در مجموع، سی سال که در گزارش نوئل لفبور به راستی فقط به اندازه‌ی یک روز فکرم را مشغول کرده بود.»

تعریف زمان نیز در این کندوکاو پر از معما دگرگون می‌شود. تمامی آن‌چه ژان تجربه می‌کند می‌تواند قدر یک روز یا کم‌تر باشد. اما به قطعیت نمی‌توان درباره‌ی طول مدت قضاوت کرد. این عدم قطعیت به تمامی آدم‌ها تسری می‌یابد. برای دوستان و نزدیکان نوئل هم زمان تعابیر متفاوت و گاهی متناقضی دارد. در آغاز دیدار ژان با تک‌تک آن‌ها هریک تقریب و تعریفی از زمان گم شدن نوئل به دست می‌دهند که دنیایی با دیگری تفاوت دارد. یکی به نظرش ناپدید شدن نوئل همین یکی دو ماه پیش می‌آید و دیگری آن را سال‌های سال می‌بیند. این مسأله بر ابهام‌های ژان درباره‌ی نوئل می‌افزاید. عدم قطعیت در ادامه دامان هویت آدم‌ها را نیز می‌گیرد و تمامی جهان پیش روی ژان را از پرسش‌های بی‌پاسخ دراین‌باره پر می‌کند.

پاتریک مودیانو در رمان «جوهر نامرئی» هویت را سیال و غیرقطعی به تصویر می‌کشد که از منظر هر کسی می‌تواند شکل و تعریفی متفاوت داشته باشد. جوهر زمان و موقعیت نیز بسیار بر هویت از دید مودیانو تأثیر می‌گذارد، به‌گونه‌ای که با کوچک‌ترین تغییری در آن‌ها، هویت تحولی شگرف می‌یابد. تصویری که هریک از شاهدان ماجرای سرشار از معمای جوهر نامرئی پیش روی مخاطب می‌گذارد، متغیری کاملاً وابسته به زمان، مکان و موقعیت گفت‌وگو و حتی وضعیت جسمانی آدم‌هاست. کارآگاهی که می‌کوشد از این تصاویر تابلویی شفاف و واضح بسازد و دست‌کم تصویری مورد اجماع همگان ارائه دهد، در دام تحلیل‌ها و قضاوت‌های متعارض دیگران می‌افتد و درمی‌یابد که هویت را نه فقط با شواهد که باید با مقتضیات تاریخی و اجتماعی سنجید. کنار هم چیدن قطعات این پازل گرچه با دشواری‌های بسیار همراه است، اما کنجکاوی و اشتیاق هر مخاطبی را برای رسیدن به تصویری شفاف از انسانی گمشده برمی‌انگیزد.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

جامعه‌ای اسیر استبداد و تشنه‌ی جمهوریت /یادداشتی بر «درخت نخل و همسایه‌ها»؛ غائب طعمه فرمان

 

وقایع رمان در دهه‌ی ۱۹۵۰ می‌گذرد. زمانی که عراق هنوز از زخم‌های جنگ جهانی دوم خلاصی نیافته و اشغال انگلیسی‌ها نیز بر مصائب‌اش افزوده است. چهره‌ی بغداد و شهرهای اطراف آن و مناطق حاشیه‌ی دجله، با جزئیات تصویری بسیار در این کتاب به نمایش گذاشته شده است...

«درخت نخل و همسایه‌ها»

نوشته: غائب طعمه فرمان

ترجمه: موسی اسوار

ناشر: هرمس، چاپ اول  1400

324 صفحه، 80000 تومان

***

رضا فکری

رمان «درخت نخل و همسایه‌ها» یکی از صد اثر داستانی برتر ادبیات عرب و برجسته‌ترین کتاب نویسنده‌ی عراقی، غائب طعمه فرمان، به شمار می‌آید. نویسنده‌ای که نماینده‌ی موج نوی رمان‌نویسی عراق است که در دهه‌ی پنجاه میلادی شکل گرفت. دهه‌ای که برای نویسندگان هم‌عصر او آبستن وقایعی سرنوشت‌ساز در عرصه‌ی سیاسی و تحولات اجتماعی بود. نویسنده‌ای که خود در بغداد و در بطن این رویدادها بالیده و آن‌ها را با پوست و گوشت لمس کرده و تجارب دست اول‌اش را به رمان‌هایش انتقال داده است. از همین رو کتاب‌های او را می‌توان آینه‌ی تمام‌نمای تحولات زمانه‌اش در نظر گرفت. طعمه فرمان از همان آغاز راه نویسندگی به ترجمه‌ی آثار نویسندگان روس، همچون پوشکین و داستایوفسکی به عربی پرداخت و جوهره‌ای را که از آنان گرفته بود با تجارب داستان‌نویسی‌اش درآمیخت و سبکی منحصر به فرد برای خود آفرید. او می‌کوشید همچون بزرگ‌ترین رئالیست‌های اروپا، پوسته‌ی رویین جامعه را بشکافد و از زخم نهفته در استخوان برای مخاطبان‌اش بگوید؛ زخمی که در عمق جان عراقِ اسیر استبداد و تشنه‌ی جمهوریت نشسته بود. رمان «درخت نخل و همسایه‌ها» نخستین اثر اوست که لایه‌های مختلف این زخم را می‌کاود.

وقایع رمان در دهه‌ی 1950 می‌گذرد. زمانی که عراق هنوز از زخم‌های جنگ جهانی دوم خلاصی نیافته و اشغال انگلیسی‌ها نیز بر مصائب‌اش افزوده است. چهره‌ی بغداد و شهرهای اطراف آن و مناطق حاشیه‌ی دجله، با جزئیات تصویری بسیار در این کتاب به نمایش گذاشته شده است. شخصیت‌های داستان در کنار دجله و اندکی دورتر از مرکز زندگی می‌کنند. بافت شهر علی‌رغم پیشرفت‌هایی که در پایتخت رخ داده، همچنان قدیمی است و امکانات اندکی به آن رسیده است. مردم این شهر حسرت زرق و برق و رفاه بغداد را می‌خورند؛ شهری که بیش از همسایه‌هایش از موهبت توسعه و مظاهر دنیای مدرن بهره‌مند شده است. عراق در این دوره انتظار آبادانی و گشایش فضای سیاسی را می‌کشد. حضور انگلیسی‌ها نیز که مدعی‌اند این انتظار را سریع‌تر از موعد برآورده خواهند کرد، بر امید مردم افزوده است. در چنین فضایی است که آدم‌ها خود را برای زندگی مدرن آماده می‌کنند و می‌خواهند که از آن شکل سنتی بیرون بیایند. اما وضعیت اقتصادی نابسامان و فقری که گریبان جامعه را گرفته، راه تحقق رؤیای رفاه و مدرنیته را بسته است. 

شخصیت‌های اصلی رمان زنی به نام سلیمه که از نانوایی پای تنور به تنگ آمده، پسرش، حسین، که رؤیای یک‌شبه به ثروت رسیدن را در سر می‌پرورد و دوست شوهر سلیمه، مصطفی، که می‌کوشد به آرزوهای دور و دراز آن‌ها پر و بال بدهد، در حاشیه‌ی دجله گرد هم آمده‌اند. سلیمه تلاش می‌کند با اندک پولی که پس‌انداز کرده کاری راحت‌تر از نانوایی پای تنور سنتی برای خود دست و پا کند. مصطفی که از این موضوع خبردار می‌شود، سلیمه را وسوسه می‌کند تا برای یک فر نان باگت که آن سوی دجله، به راحتی و با سرعت بسیار نان می‌پزد، سرمایه‌اش را خرج کند. سلیمه با مصطفی به آن سوی شط می‌رود و از مظاهر شهرنشینی مدرن لذت می‌برد و هرآن‌چه دارد به مصطفی و شریک‌اش می‌دهد تا در کسب سود سرشاری که نان فانتزی عاید آن‌ها می‌کند، همراه باشد. مقایسه‌ی زندگی پرزحمت این سوی شط و فقری که پنجه بر گلوی شهر کوچک مخروبه انداخته، سلیمه را وامی‌دارد که هر آن‌چه در توان دارد برای خلاصی از فلاکت خود به کار گیرد. اما همه‌چیز به همین راحتی برای او پیش نمی‌رود. جامعه‌ی بیمار از اشغال و زخمی از فساد و فقر، مشکلات را بیش‌تر می‌کند و بر پیچیدگی آن‌ها می‌افزاید. سلیمه هم به همین‌خاطر در گردابی از حوادث می‌افتد که رهایی از آن‌ها ناممکن است.

دست و پنجه نرم کردن با آرزوهای محال و غرق شدن در باتلاق فقر و فساد، تنها مختص سلیمه نیست. پسر او و تمام مردم شهر به نوعی درگیر این سیل بنیان‌کن هستند. حسین در تلاش است تا زن محبوب خود را از جماعت فاسدی که در کمین‌اش نشسته‌اند محافظت کند و مخارج او را بپردازد. اما فشار اقتصادی بر مردم چندان است که حسین نمی‌تواند شغل درآمدزایی داشته باشد و همیشه طفیلی مادر باقی می‌ماند. زن محبوبش و او همواره در دور باطلی سیر می‌کنند که راه نجاتی از آن نمی‌توان یافت. تلاش‌های آن‌ها همواره با موانعی جدی و بزرگ روبه‌رو می‌شود و مخاطب مدام با آن‌ها برای رهایی از دام‌های مختلف همراه می‌شود. وضعیت گاهی چنان بغرنج است که نمی‌توان پیش‌بینی کرد که به توفیق آن‌ها ختم می‌شود یا به اسارت بیش‌ترشان دامن می‌زند. شخصیت‌های کتاب، اغلب سرمایه‌ای اندک و توانی ناچیز برای رسیدن به رؤیاهای‌شان دارند، هرچند که امیدوار و بلندپرواز هم هستند. آن‌ها با چنگ و دندان به استقبال حادثه می‌روند و می‌کوشند به هر بهایی شده، به آرزوهای دور و دراز خود برسند. جسارت و سماجت را می‌توان از بارزترین ویژگی‌هایی دانست که طعمه فرمان در شخصیت‌پردازی خود به آن‌ها توجه داشته است.

رمان «درخت نخل و همسایه‌ها» از آن جهت که تابلویی تمام‌عیار از تاریخِ عراقِ دهه‌ی پنجاه پیش روی مخاطب می‌گذارد، درخور تأمل است. طعمه فرمان در این کتاب به دل جامعه‌ی سنتی و محروم عراق می‌زند و رنج‌ها و آرزوهای آن‌ها را به تصویر می‌کشد. او از ویژگی‌های اقلیمی و مختصات قومی و فرهنگی مردم حاشیه‌ی دجله حرف می‌زند و فضایی می‌سازد که با وقایع و شخصیت‌های خاص آن دوره، همخوانیِ کامل دارد. برشی از عراقِ بیمار که در سودای دموکراسی و عدالت اقتصادی می‌سوزد. طعمه فرمان همواره این پرسش را در برابر مخاطب می‌گذارد که آیا در چنین فضای تاریک و آلوده‌ای می‌توان به رهایی امید داشت؟ و با چشم‌اندازی که در پاسخ به این پرسش پیش روی مخاطبش قرار می‌دهد، کتاب را در رده‌ی برترین رمان‌های عربی بالا می‌کشد.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

رساله‌ای کوتاه در باب هویت /یادداشتی بر کتاب «کورسرخی» نوشته عالیه عطایی

 

عالیه عطایی نویسنده‌ای است که در سال‌های کودکیِ خود دو جنگ را، یکی در موطن مادری‌اش افغانستان و دیگری در میهن دوم‌اش ایران، تجربه کرده است و اندوخته‌ی غنیِ او از بستر همین وقایع است که روایت‌هایی از دهشت جنگ را در «کورسرخی» پدید آورده است...

«کورسرخی»

نوشته: عالیه عطایی

ناشر: چشمه،چاپ اول  1399

131 صفحه

32000 تومان

***

رضا فکری

عالیه عطایی نویسنده‌ای است که در سال‌های کودکیِ خود دو جنگ را، یکی در موطن مادری‌اش افغانستان و دیگری در میهن دوم‌اش ایران، تجربه کرده است و اندوخته‌ی غنیِ او از بستر همین وقایع است که روایت‌هایی از دهشت جنگ را در «کورسرخی» پدید آورده است؛ وقایعی که پیش از این در رمان «کافورپوش» و مجموعه‌داستان «چشم سگ» هم دستمایه‌ی قصه‌‌گویی‌اش بوده‌اند. قصه‌هایی از مردمانی که در تب‌وتاب جنگ و حواشی آن، مدام از کشور خود به سرزمین همسایه کوچ کرده و بازگشته‌اند. گویی گمشده‌هایی در خاک هر دو سرزمین داشته‌اند و در سفرهایی پی در پی به دنبال یافتن ردی از آن‌ها بوده‌اند. کسانی که نه در خاک مادری آرام و قرار داشته‌اند و نه در موطن تازه‌شان به آسایش رسیده‌اند. آن‌ها از همین روست که آونگ‌وار از شهری به شهر دیگر می‌روند و در پی کورسویی از امنیت و آرامش می‌گردند. عالیه عطایی در «کورسرخی»، روایت‌هایی غیرداستانی از همین نسل می‌نویسد و تصاویری ناب و دست اول از روزهای دشوار و تاریک آغاز مهاجرت‌شان می‌سازد. نسلی که در دوره‌های مختلف سنی‌اش، تنگناهای متفاوتی را به‌سبب نابسامانی‌های سیاسی و اجتماعی کشورش تجربه کرده است و دنیایی حرف از روزهای سخت و سنگین جنگ و آوارگی برای گفتن دارد.

روایت آغازین کتاب تصویری سینمایی از برهه‌ای تاریخی و حساس از زندگی افغانستانی‌های مهاجر و گریزان از جنگ عرضه می‌کند. روایت زندگیِ دخترکی نونهال که همراه خانواده‌اش در مرز ایران و افغانستان زندگی می‌کند و آسیب پدرش را از هر دو جنگ به چشم می‌بیند. عطایی می‌کوشد از ذهن یک دختر پنج شش ساله به مسأله نگاه کند. جنگ از دید او با تلاطمات جسمی و روحی پدرش تعریف می‌شود. پدر که از معرکه‌ی افغانستانِ اوایل دهه‌ی هشتاد میلادی صدمات جبران‌ناپذیر بسیاری دیده، حالا و در میانه‌ی جنگ ایران و عراق خود را متعهد به همراهی با رزمندگان ایرانی و دفاع از موطن تازه‌اش می‌بیند. هرچند به‌خاطر آسیب‌هایی که در جنگ پیشین دیده، نمی‌تواند چندان در این عرصه دوام بیاورد. دخترک در مسیر طولانیِ راهی که تا رساندن پدر به مرکز درمانی مجهزی دارند، با تحلیل وضعیت پدر، چشم‌انداز زندگی پیش روی‌اش را نیز ارزیابی می‌کند. آن‌چه که دخترک با همراهیِ پدرش در این سفر از سرمی‌گذارند، آغاز فصلی تازه در زندگی آن‌ها به‌عنوان مهاجر است. نویسنده در تلاش است ذهن و زبان کودکانی را که بخشی جدایی‌ناپذیرِ این روایت هستند، بی‌کم‌وکاست به خواننده منتقل کند.

مخاطب هرچه در این مجموعه روایت (که البته گاه به جُستار نزدیک می‌شود) پیش می‌رود، از نظر زمانی به دوره‌ای تازه‌تر نسبت به فصل پیشین‌اش می‌رسد. گویی دخترکِ فصل اول با پیشرفت روایت قد می‌کشد و از تجارب نوینی سخن می‌گوید که در پاره‌های آغازینِ این وقایع‌نگاری، کم‌تر به آن‌ها پرداخته شده است. او در جایی دیگر، ماجرایی از نه‌سالگی‌اش نقل می‌کند. زمانی که به‌عنوان یک بازمانده‌ی جنگ به زندگی مرزنشینی خو گرفته و آموخته که چگونه با خطر روبرو شود و چه‌طور خود را از ورطه‌های مهلک، سالم بیرون بکشد. نمونه‌ای از آن که می‌تواند صحنه‌ای ماندگار در ذهن خواننده باشد «شکار عقرب» است. دخترک سرگرمی و بازی‌ای جز این در دل بیابانی که در آن روزهای طولانی‌اش را به شب می‌رساند، ندارد. 

بازی با عقرب در نهایت به یکی از کلیدی‌ترین بن‌مایه‌های مشترک میان روایت‌های کتاب اشاره می‌کند. عقرب برای راوی عنصری تمثیلی است که با آن، به تبیین عادات و رفتارهای تاریخی مردم افغانستان و ایران می‌پردازد. با عقرب است که به کوتاهی‌ها و کاستی‌های اقوام مختلف کشورش در فرونشاندن آتش جنگ، نگاهی کنایه‌آمیز دارد. داستان عقرب، او و خانواده‌اش را به سمت بحث و منازعه درباره‌ی نقش قومیت‌های افغانستانی در ایجاد وضعیت کنونی سوق می‌دهد. راوی از ناکارآمدی ازبک‌ها در جنگ می‌گوید و تعبیر «ازبک‌ها خفته بودند که روس‌ها ما را فتح کردند» را به کار می‌برد که البته نه‌تنها به رویکرد سازشکارانه‌ی بخشی از مردم که به بی‌اعتنایی همگی‌شان اعم از ازبک، پشتون، هزاره و تاجیک در برابر مخاطراتی که افغانستان در آن روزهای آغازین اشغال تجربه کرده، اشاره دارد. عقرب در نظر راوی کتاب، نمادی از بی‌تفاوتی درباره‌ی سرنوشت همنوع است و عامل اصلیِ حل نشدن بحران‌های سیاسی در کشور افغانستان. او در حیرت است که چرا پدرانِ نسل او هنوز یکدیگر را به خواب‌زدگی و غفلت متهم می‌کنند و همچنان دلخوری‌های گذشته را به رخ هم می‌کشند. عقرب برای او بخشی از مسأله را توجیه می‌کند؛ عقربی که تصویری شگفت از جنگ، مرگ و چالش همدلی و همنوع‌دوستی را در ذهن او برمی‌انگیزد.

اما محوری‌ترین مسأله‌ای که به نوعی در تمام روایت‌ها مطرح می‌شود و در سه روایت آخر کتاب با صراحت بیشتری به آن پرداخته می‌شود چالش هویت است. نویسنده مدام تصویرهایی از زیست مهاجران جنگ را به‌عنوان شواهدی از این چالش ارائه می‌دهد. این بحران از جزئی‌ترین مسائل تا عمده‌ترین‌شان را که در برگه‌های شناسایی و معرفی آدم‌ها منعکس می‌شود، دربرمی‌گیرد. روایت ابتدایی با ارائه‌ی توصیفی از کارت موقت اقامت در منطقه‌ی مرزی آغاز می‌شود. کارتی که درباره‌ی وضعیت مهاجران نوعی دوگانگی القا می‌کند و به تبع آن نیز به ابهام هویتی دامن می‌زند. روایت آخر کتاب هم با مطرح کردن این پرسش به پایان می‌رسد که: «مگر هویتی به نام مرزنشین داریم؟» و سلسله‌ی مباحث هویتی کتاب را با تصویری از مرزنشینان گرفتار آمده میان چارچوب قوانین و تعاریفی که سراسر مبهم و متناقض است، تکمیل می‌کند. مجموعه روایت «کورسرخی» را از این جهت می‌توان رساله‌ای کوتاه در باب هویت دانست؛ هویتی که در سایه ی جنگ دچار دگرگونی می‌شود.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

وقتی پرده‌ها کنار می‌روند... /یادداشتی بر رمان «درخت مار»؛ اووه تیم؛ ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: حسین تهرانی

 

اووه تیم، نویسنده‌ی آلمانی متولد ۱۹۴۰، همواره بُعدی از تاریخ سیاسی را در داستان‌نویسی‌اش در نظر داشته و نگاه تیزبین‌اش را بر نقد سیاسی جوامع متمرکز کرده است. شاید بتوان از این لحاظ او را به هاینریش بُل نزدیک دانست؛ نویسنده‌ای که به تأثیری که جنگ و دیگر تحولات سیاسی کلان، بر زندگی نسل‌های مختلف می‌گذارد علاقمند است...

 

«درخت مار»

نوشته: اووه تیم

ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌: حسین تهرانی

ناشر: چشمه، چاپ اول 1399

293 صفحه، 56000 تومان

***

رضا فکری

اووه تیم، نویسنده‌ی آلمانی متولد 1940، همواره بُعدی از تاریخ سیاسی را در داستان‌نویسی‌اش در نظر داشته و نگاه تیزبین‌اش را بر نقد سیاسی جوامع متمرکز کرده است. شاید بتوان از این لحاظ او را به هاینریش بُل نزدیک دانست؛ نویسنده‌ای که به تأثیری که جنگ و دیگر تحولات سیاسی کلان، بر زندگی نسل‌های مختلف می‌گذارد علاقمند است. او در معروف‌ترین رمان‌اش، «کشف سوسیسِ کاری»، با جست‌وجوی دستور تهیه‌ی سوسیس، به بخش بزرگی از تاریخ سیاسی آلمان نقب می‌زند. در واقع موضوعات روزمره‌ای که به نظر ساده می‌آیند، همواره او را به داستان‌های پیچیده رهنمون می‌شوند. روزنامه‌نگاری که به‌ظاهر تنها به‌دنبال یک راهنمای آشپزی است، به کشف معضلات اجتماعی بزرگی که ناشی از تصمیمات سیاسی اشتباه دولت است می‌رسد و پرستاری که به نظر می‌رسد رویکردی نه‌چندان بغرنج در مراقبت در پیش گرفته، پرده از رازهای مهم تاریخی برمی‌دارد. شخصیت‌های داستانیِ او، اغلب در سفری نسبتاً کوتاه، وارد سلسله ماجراهایی می‌شوند که آن‌ها را به تأملی عمیق و طولانی در مسائل جامعه‌شناختی می‌رساند. این کاری است که او در رمان «درخت مار» نیز با خلق شخصیتی کنجکاو و ماجراجو، برای کشف نظام قدرت در یک کشور آمریکای لاتین می‌کند.

شخصیت اصلی رمان «درخت مار»، مهندسی آلمانی است که برای اجرای پروژه‌ای ساختمانی از آلمان به پاراگوئه می‌رود. کارخانه‌ای در دل جنگل که طی تبلیغات گسترده‌ی بانیان‌اش، می‌تواند برای مردم منطقه شغل و آتیه‌ای درخشان رقم بزند. واگنر، شخصیت کلیدی داستان با همین اوصاف از پروژه است که به آن علاقه‌مند می‌شود و ساخت چنین کارخانه‌ای را گامی بلند برای پیشرفت این کشور آمریکای جنوبی می‌بیند. واگنر که به‌تازگی در ازدواج‌اش شکست خورده و افسردگی و احساس ناکامی رهایش نمی‌کند، می‌کوشد با ورود به چنین پروژه‌ای دوباره حس کارآمدی و کفایت را در خود تقویت کند. او قادر به تحمل روزمرگی کسالت‌بار شهر و کشور خود نیست و در پی کشف دنیایی تازه، پا به سرزمینی متفاوت می‌گذارد.

بیگانگی‌ها و سوءتفاهم‌ها از شروع سفر دامن‌گیر قهرمان داستان می‌شود و تفاوت‌های فرهنگی که در آغاز به نظر ساده و کوچک می‌رسیدند، به‌تدریج  بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند و شخصیت را برای سازگاری با محیط تازه به چالش می‌کشند. از فرودگاه با زبانی که مدام او را دچار تعبیر و تفسیرهای اشتباه درباره‌ی لاتین‌تبارها می‌کند، تا اقامتگاه و جنگل که جهانی از ابهام و پرسش‌های بی‌پاسخ برای او می‌آفریند، روند ارتباطی او را پر مسأله می‌کند. او در آغاز می‌بیند که زمان زیادی را باید صرف رسیدن به تفاهم و خلق زبانی مشترک با بومیان کند. آن‌ها به چشم موجودی مهاجم و متعرض به او و تمامی خارجی‌هایی که برای احداث کارخانه آمده‌اند، نگاه می‌کنند. گرچه به مرور زمان، رهبریِ کاریزماتیک و برنامه‌های جذاب تبلیغاتی، به میزان چشمگیری از این احساس بیگانگی می‌کاهد. واگنر می‌بیند که شرکت سرمایه‌گذار کاغذسازی چه تلاش شگرفی برای سامان بخشیدن به اوضاع اقتصادی مردم منطقه می‌کند. همین تلاش ستودنی است که دروازه‌ی پیشرفت و مدنیت را رو به مردم باز می‌کند. به نظرِ واگنر، تفاوت‌های فرهنگی در سایه‌ی چنین کوشش‌هایی قابل حل خواهد بود. پروژه‌ی کاغذسازی به این خاطر، در ابتدای راه به مذاق واگنر و نیز جامعه‌ی ساکن حاشیه‌ی جنگل خوش می‌آید. هرچند در ادامه، مسائل تازه‌ای پیش می‌آید که برای همه تکان‌دهنده و غیرمنتظره است.

کارخانه‌ی کاغذسازی رویه‌ی استثمارگر و سودجوی خود را پس از طی مراحل اولیه‌ی ساخت‌وساز است که نشان می‌دهد. صاحبان کارخانه گرچه مدام درصدد تراشیدن توجیهی خیرخواهانه برای تأسیس کارخانه در این منطقه‌ی جنگلی هستند، اما هرچه پیش می‌روند با خشونت و فساد رو به گسترش خود، خلاف آن بهشت رؤیایی را برای مردم ترسیم می‌کنند. آن‌ها ظاهراً مردم را در سهام کارخانه شریک می‌کنند، اما در واقع نه‌تنها اندوخته‌های آن‌ها را به یغما می‌برند، بلکه طبیعت محیط زندگی‌شان را نیز نابود می‌کنند. در واقع کارخانه نه‌تنها توجیه و مجوز قابل قبول اقتصادی ندارد، بلکه ابزاری برای پیشبرد مطامع مافیایی است که جز بهره‌کشی از مردم کار دیگری نمی‌کند. آن‌ها جنگل را به کارخانه و اتوبانی تبدیل می‌کنند که کارکردی برای هیچ‌کس ندارد، جز این‌که پول سرشاری عاید باند بزرگ اقتصادی کند که خشونتی افسارگسیخته را در اجرای سیاست‌های توسعه‌طلبانه‌ی خود دارد. واگنر و مردم منطقه، مبارزه‌ای پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی با مافیای قدرت در پیش می‌گیرند و تمام توان خود را برای مقابله با آن صرف می‌کنند؛ مقابله‌ای که چشم‌اندازی روشن در پیش رو نشان نمی‌دهد.

اووه تیم در داستان خود سعی دارد، پرده از تعاملاتی بردارد که شبکه‌های بزرگ قدرت در کشورهای در حال توسعه برقرار کرده‌اند. تعاملاتی معیوب که به خالی کردن جیب مردم و دامن زدن به فقر و فساد در این‌گونه سرزمین‌ها منجر می‌شود. اووه جهانی تاریک و سرشار از خشونت عریان و فساد افسارگسیخته را در رمان خود رونمایی می‌کند. جهانی که همچون ماری عظیم‌الجثه، قادر است تمامی انسان‌های ضعیف و بی‌دفاع را در چنبره‌ی خود بگیرد و زندگی آزاد و ساده‌ی آن‌ها را ببلعد. شکلی تازه از استعمار که خزنده و فریبنده است و می‌تواند آن‌ها را تهی از اراده، در برهوتی خشک رها کند. 

«صحبت فروپاشی دنیا که شروع شد، سیلابی از کلمات از این زن غرغرو و کم‌حرف بیرون ریخت و هم‌زمان دستانش را به نرمی تکان می‌داد، همان دستانی که همیشه زمخت و بی‌حالت آویزان‌شان می‌کرد. این نیروی اعتقاد از کجا می‌آمد؟ یقیناً تنها از روایات انجیل نبود. حتماً از نظر او در حال حاضر نشانه‌هایی از نابودی قریب‌الوقوع دنیا وجود داشت. ولی واگنر مایل نبود در این‌باره چیزی از او بپرسد، چون می‌ترسید که بعد از آن هر شب مجبور باشد با او جروبحث کند.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

تأثیر حیوانات بر زندگی هنری پیکاسو /یادداشتی بر کتاب «حیوانات پیکاسو» بوریس فریدوالد

 

پابلو پیکاسو، نقاش اسپانیایی معاصر، دوره‌های متعدد و گاه متناقضی را در زندگی حرفه‌ای خود طی کرد؛ از دورانی موسوم به «رُز» که در آن اشتیاق به رنگ‌های نارنجی و صورتی داشت و موضوع نقاشی‌اش آدم‌های سیرک و آکروبات‌بازها بودند، تا دوره‌ی نئوکلاسیسم و روی آوردن‌اش به عناصر سوررئال در کار تصویرپردازی

«حیوانات پیکاسو»

نوشته: بوریس فریدوالد

ترجمه: فریده فرنودفر

ناشر: چشمه،  چاپ اول  1398 

161 صفحه، 29000 تومان

 

***

رضا فکری

پابلو پیکاسو، نقاش اسپانیایی معاصر، دوره‌های متعدد و گاه متناقضی را در زندگی حرفه‌ای خود طی کرد؛ از دورانی موسوم به «رُز» که در آن اشتیاق به رنگ‌های نارنجی و صورتی داشت و موضوع نقاشی‌اش آدم‌های سیرک و آکروبات‌بازها بودند، تا دوره‌ی نئوکلاسیسم و روی آوردن‌اش به عناصر سوررئال در کار تصویرپردازی. اما در تمامی این دوره‌ها، علاقه‌ی سیری‌ناپذیرش به حیوانات و همنشینیِ مشتاقانه‌اش با آن‌ها، همواره در او ثابت بود. او نوعی حس ناامنی در کنار انسان‌ها تجربه می‌کرد که پیش حیوانات آن را نمی‌دید. پای حیوانات خانگی متنوع او البته به آثار حرفه‌ای‌اش نیز باز شد. تابلوها و مجسمه‌های بسیاری با موضوع حیوانات در دوره‌های مختلف هنری‌اش به جا مانده است. اگر او در هر برهه از زمان، آدم‌ها را به شکلی خاص و از منظری متفاوت می‌دید، طبیعت و به‌ویژه حیوانات نیز شامل این تحول در نگاه او می‌شدند. بوریس فریدوالد، در کتاب «حیوانات پیکاسو»، کوشیده از این بخش از وجود پیکاسو که با حیوانات گره خورده، بگوید.

هر فصل از کتاب به حیوانی تعلق دارد که به دفعات متعدد در آثار پیکاسو تکرار شده و همزمان با تغییرات سبکیِ او، تطور پیدا کرده است. این حیوانات فی‌البداهه و بدون مقدمه وارد کارهای او نشده‌اند. تصویری که پیکاسو از آن‌ها می‌کشد حاصل سال‌ها همزیستی و حاوی خاطراتی است که هریک به شکلی نقاط عطف در مسیر حرفه‌ای او به‌وجود آورده‌اند. به‌طور مثال، آشنایی او با سگ‌اش لومپ، داستانی طولانی و پرفراز و نشیب دارد که در نقاشی‌های او نیز انعکاس پیدا کرده است. او لومپ را همه جا با خود می‌برد و حتی ظروف مخصوص برای او درست می‌کرد و لومپ را عضو ثابت و مهم خانواده‌اش به حساب می‌آورد. به همین‌خاطر منبع الهام بزرگی برای بسیاری از تصاویر او بود.

بخش آغازین کتاب درباره‌ی رابطه‌ی پیکاسو با کبوترهاست. وقتی کوچک بود، از پنجره‌ی آپارتمان پدری‌اش در مالاگا به کبوترانی چشم می‌دوخت که روی چنارهای میدان لامِرسِد می‌نشستند. پابلو این کبوترها را در تابلوهای پدرش دیده بود. کبوتر موتیف ثابت نقاشی‌های پدر بود. گرچه کار پدر آموزش هنر و حفاظت از آثار هنری در موزه‌ی دولتی مالاگا بود و تابلوهایش هرگز رونقی پیدا نکردند، اما در ذهن پسرش ماندگار شدند و پابلو نیز این میل جنون‌آمیز به کشیدن کبوتر را از پدر به ارث برد. خانواده‌ی آن‌ها به هر جا که مهاجرت می‌کردند کبوترهای پدر را نیز همراه می‌بردند و پابلو با شوروشوق به آن‌ها آب و دانه می‌داد و طرح‌های مختلفی از آن‌ها روی کاغذ می‌آورد. وقتی چشم‌های پدر پیکاسو کم‌سو شدند، او تلاش کرد در کشیدن نقش کبوترها به پدر کمک کند و این تجربه‌ی متفاوتی برای او در طراحی رقم زد. پابلو نمی‌خواست طرح‌هایش خالی از الهام کبوتر باشد و به همین‌خاطر کبوتر سفیدی را در آتلیه‌اش گذاشته بود که مدام چشم به او داشت و از مختصات تن او، نمونه‌های مختلفی نقاشی می‌کرد. یکی از برجسته‌ترین آثاری که او با موضوعیت کبوتر به دنیا عرضه کرد، پوسترهای کبوتر صلح بود که در همایش‌های جهانی صلح رونمایی می‌شد و نشان از تعلق خاطر عمیق نقاش به روح کبوتر داشت که در دوره‌هایی برای او نماد عصیان و زمانی سمبل صلح و دوستی بود.

در بخش‌های بعدی کتاب نیز از شایع‌ترین حیواناتی که با پیکاسو مأنوس بوده‌اند و جایگاه آن‌ها در هنر او، نام برده شده و به وقایع مهمی که آن‌ها برای پیکاسو رقم زده‌اند، پرداخته شده است. گربه‌ها زمان مهاجرت پیکاسو به پاریس به زندگی او افزوده شدند. او نگاه حساس و دقیق گربه‌ها را می‌ستود و تلاش می‌کرد این خصلت و بسیاری از خصایص گربه‌ها را که از هوشمندی‌شان برمی‌آمد، در آثارش بازنمایی کند. در تابلوی «گربه در حال دریدن پرنده» پیکاسو این تمرکز به رفتار غریزی این حیوان در شکار را به اوج خود می‌رساند و سال‌ها بعد در یادداشت‌هایش به غریزی بودن کار خود هم در کشیدن چنین صحنه‌هایی اشاره می‌کند. جغد، هم حیوانی است که او همراه خودش به محل خلق آثارش می‌برد. از نظر او این پرنده خلق‌وخویی نزدیک به انسان داشت و حتی در مجسمه‌هایی که از جغد می‌ساخت، برای او چهره‌ای انسانی ترسیم می‌کرد. درباره‌ی سگ، بز، اسب، ماهی و گاو نیز که همواره در محیط زندگی او حضور داشتند و تصاویر ذهنی رنگارنگی برایش ساخته بودند، این مسأله صادق بود. او در نقاشی‌ها، مجسمه‌ها و آثار نگارگری‌اش بر ظروف این حیوانات را به اشکال و موقعیت‌های مختلف منعکس می‌کرد.

تأثیر حیوانات بر زندگی هنری پابلو پیکاسو چنان است که بدون حضور آن‌ها نمی‌توان آثار او را تفسیر کرد. آن‌ها پابه‌پای انسان‌ها در ماجراهای مختلف زندگی نقش خاص خود را ایفا می‌کنند و تصاویری ماندگار در صفحه‌ی ذهن هنرمندان می‌سازند. پیکاسو ذهن خود را در این باره آزاد گذاشته بود تا الهاماتی را که از تصاویر و نقش‌های گوناگون حیوانات می‌آیند، جذب کند و در آثارش آن‌ها را بازبیافریند. یکی از برجسته‌ترین این نقش‌ها را می‌توان در تابلوی گرنیکا دید. این اثر در نمایی آخرالزمانی، درهم‌پیچیدگی هستی انسان و حیوان را به نمایش می‌گذارد که نابودیِ یکی قطعاً به فنای دیگری ختم خواهد شد. پیکاسو این ارتباط تنگاتنگ زندگی بشر با حیوانات را همواره در مرکز توجه خود در جهان هنری‌اش قرار داده و به نظر می‌رسد بدون آگاهی از بینش او درباره‌ی حیوانات، بخش عمده‌ای از زندگی هنری‌اش مغفول و ناخوانده باقی می‌ماند. 

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

سیاه‌ترین شاهکــــار آمریکایی /داستین ایلینگورث؛ترجمه از آلا پاک‌عقیده؛نگاهی به رمان میس لونلی‌هارتز

مقاله_میس لونلی هارتز_روزنامه آرمان_۲

گروه ادبیات و کتاب: ناتانیل وست (۱۹۴۰-۱۹۰۳) از نویسنده‌های بزرگ آمریکایی است که با دو رمان «میس لونلی‌هارتز» و «روز اقاقیا» شناخته می‌شود که در دهه سی میلادی منتشر شدند و از آنها به عنوان کلاسیک های آمریکایی یاد می‌شود. از هر دوی این رمان‌ها اقتباس‌های بسیاری در تئاتر و سینما و اپرا شده است. «روز اقاقیا» هنوز به فارسی منتشر نشده، اما رمان «میس لونلی‌هارتز» به تازگی با ترجمه رضا فکری از سوی نشر قطره منتشر شده است. این رمان در فهرست صد رمان بزرگ آمریکایی و صد رمان بزرگ جهان رتبه پنجاه‌ودو را دارد. ناتانیل وست در طول عمر کوتاهش (۳۷ سال) چهار رمان، دو فیلمنامه و چند داستان کوتاه نوشت. وست درحال بازگشت از مراسم خاکسپای اسکات فیتزجرالد بود که براثر تصادف جان خود را از دست داد. آنچه می‌خوانید نگاهی به جاودانگیِ «میس لونلی‌هارتز» شاهکار ناتانیل وِست است.

***

آلا پاک عقیده

آلا پاک‌عقیده؛ مترجم

سیاه‌ترین شاهکــــار آمریکایی

داستین ایلینگورث

قدرت طنز سیاه «میس لونلی‌هارتزِ» ناتانیل وِست -سرخوشیِ هجوآمیزش، غوطه‌‌خوردنِ عجیبش در رنج‌ها- دستاورد بارز آمریکایی است؛ رقص مرگ بر سر جنازه‌ منهتنی است که در اوایل دهه‌ ۱۹۳۰بر چهره‌اش نقاب زده است. در پیچ‌وتاب تاریک رکود اقتصادی، فلاکت تجربه‌ای ملی است؛ ماشین تولید اندوهی است که برای قهرمان نامدارِ وِست با قژقژ حرکت می‌کند. قهرمان داستان به‌عنوان کسی که ستون مشاوره‌ روزنامه را بر عهده دارد، محرم اسرار خوانندگان آمریکایی -گم‌گشتگان، جوانان، معلولان و فراموش‌شدگان- است و بحران اگزیستانسیالش را این‌گونه خلاصه می‌کند: مردی استخدام می‌شود تا به خوانندگان روزنامه مشاوره بدهد. این کار فقط برای بالابردن تیراژ روزنامه است و همه‌ اهل روزنامه آن را شوخی تلقی می‌کنند، اما بعد از چند ماه کار جدی می‌شود. مرد درمی‌یابد در بیشتر نامه‌ها به شدت خاضعانه از او مشاوره‌ اخلاقی و معنوی می‌خواهند و این نامه‌ها عصاره‌ ناب رنج آنهاست. به‌علاوه، بعد از مدتی پی می‌برد نویسندگانِ نامه او را جدی می‌گیرند. او برای اولین‌بار در زندگی‌، ارزش‌هایی را که مطابقشان رفتار می‌کند، می‌آزماید. این آزمایش به او نشان می‌دهد که قربانی یک شوخی شده و مرتکب هیچ جنایتی نشده است. میس لونلی‌هارتز که میان اندوه جانکاه خوانندگان و سفسطه‌ دلقک‌وار سردبیرش شرایک -اهریمنی با صورتی شبیه تبر، منبع انرژی منفی رمان و یکی از بهترین شخصیت‌های خلق‌شده در کل ادبیات- گیرافتاده، بی‌رحمانه زیر ماشین رنج آمریکایی له شده است. اما وِست با چه هدفی این شخصیت‌های خشن و تا حدی شیطانی را خلق کرده است؟ به‌رغم حس همدلی نابی که دارد، وِست کتابی نوشته که امکان رسیدن به رستگاری را به طرزی بی‌رحمانه‌ تضعیف می‌کند. جاناتان لیتم آن را رمانی برای همدلی می‌داند که به طرز سنگدلانه‌ای غیرهمدلانه نوشته شده است و به نظر این ابهامِ قوی، بخش مهمی از طنین ماندگار «میس لونلی‌هارتز» را در خود دارد. «میس لونلی‌هارتز» رمانی است که به جای حل‌کردن مساله، آن را بیشتر در برابر چشم مخاطب قرار می‌دهد. هارولد بلوم درباره‌اش می‌گوید: «وقتی پارودیِ خشن او در اوج خود هنرمایی می‌کند، همچون بارانی اسیدی، تعفن را از روح بشریت می‌زداید.» آن زمان، شاید مانند حالا، در سرزمین پوپولیست‌های بیگانه‌ستیز، جایی که همدلی شکل نمی‌گرفت و خشونت رواج پیدا کرده بود، به‌ویژه در چنین موقعیتی، شاهکار وِست سربرمی‌آورد تا هم پالایش کند و هم بسوزاند. آمریکا، در کتاب وِست، نه‌تنها از لحاظ اخلاقی و مالی موجب سرخورده‌شدن توده‌ مردم شده است، بلکه تصویری خراشیده از چهره‌ انسان را به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌های پخته‌ وِست -شرایک، بتیِ نگون‌بخت، خانواده‌ دویل، پیرمرد توی دستشویی عمومی و مهم‌تر از همه خودِ میس‌ لونلی‌هارتز- وقتی با غیرممکن بودن عقاید و باورهای خود مواجه می‌شوند، به شدت و تلوتلوخوران به سمت اکسپرسیونیسم سیاه گام برمی‌دارند. آنها در جست‌وجوی معنایی درباره‌ مذهب، زبان، پول، رابطه‌ جنسی، عشق و دوستی سفری را آغاز می‌کنند، اما بی‌کفایتی خود را در رسیدن به مقصد نشان می‌دهند. وِست در «میس‌ لونلی‌هارتز» می‌گوید: «جواب مسیح بود. اما اگر او نمی‌خواست حالش بد بشود، باید خودش را از این مسیح‌بازی‌ها دور نگه می‌داشت.» برقراری ارتباط هم -با دیگران، با خدای غایب و با خود- تبدیل به رشته‌هایی از نمایشی دروغین شده و پشت هر کدام حیوانی است که به خود می‌پیچد. این نگاه خاکستری در فصل «میس لونلی‌هارتز در مرداب ملال‌انگیز» در اوج خود دیده می‌شود؛ نمایشی استادانه از مصرف‌زدگی و موفقیت شرایک در اثبات پوچ‌گرایی‌اش. شرایک به آپارتمان میس‌ لونلی‌هارتزِ سرخورده می‌رود و پس از شنیدن درخواست بتی برای زندگی در مزرعه می‌گوید: «همه‌ مشکلات او مربوط به زندگی در شهر است.» شرایک در بخشی از سخنرانی باشکوهش، با کمال افتخار، مفصلا به شرح راه‌های بازگشت به خاک، دریای جنوب، هدونیسم، مواد مخدر و خودکشی می‌پردازد.

میس لونلی هارتز_ناتانیل وست_رضا فکری

بهشون بگو که از تن‌فروش‌های جامعه‌شون و از مرغابی‌های آب‌نارنج‌زده‌شون حفاظت کنن. بگو مجله‌ l’art vivant مال خودتون، همون که بهش می‌گین هنر پویا. بهشون بگو شما می‌دونین کفش‌هاتون پاره است و صورتتون پر از جوش شده، بله! و دندون‌های پس‌وپیش و پاهای چماقی دارین، اما اهمیتی نمی‌دین، چون فردا آخرین کوارتت‌های بتهوون رو در تالار کارنگی می‌نوازن و شما دلتون خوشه که تو خونه‌تون همه‌ نمایشنامه‌های شکسپیر رو در یک جلد دارین

اما شاید نکوهیده‌ترین نقدش را برای زیبایی‌شناسی هنری نگه می‌دارد: «بهشون بگو که از تن‌فروش‌های جامعه‌شون و از مرغابی‌های آب‌نارنج‌زده‌شون حفاظت کنن. بگو مجله‌ l’art vivant مال خودتون، همون که بهش می‌گین هنر پویا. بهشون بگو شما می‌دونین کفش‌هاتون پاره است و صورتتون پر از جوش شده، بله! و دندون‌های پس‌وپیش و پاهای چماقی دارین، اما اهمیتی نمی‌دین، چون فردا آخرین کوارتت‌های بتهوون رو در تالار کارنگی می‌نوازن و شما دلتون خوشه که تو خونه‌تون همه‌ نمایشنامه‌های شکسپیر رو در یک جلد دارین.» لحنی که وِست برای شرایک انتخاب کرده، موزون و فاخر است، اما نه‌تنها چیزی از خشمِ ناشی افسردگیِ شرایک کم نمی‌کند، بلکه به نظرم تأثیر هجوم این جملات آهنگین: «پیکرش به رنگ گلابی‌های طلایی و شکمش مثل خربزه است و عطرش به هیچ‌چیز به‌اندازه‌ سرخس جنگلی شبیه نیست.» به شدت ناب است؛ مثل تیزکردن چاقو روی چرم، برقی در تاریکی می‌اندازد. و شاید این‌گونه بتوانیم درد شدید میس لونلی‌هارتز را تحمل کنیم؛ وقتی نقش‌ونگار ظریف دسته‌ این چاقو موقع رفتن چاقو در غلاف، برق می‌زند و به چشم می‌آید. در مرورهای چندباره‌ «میس‌ لونلی‌هارتز» نکته‌ای که بیش از همه چشم‌گیر است، چالش انتقادی اثر است که همچون پرتوِ نورافکنی، خیانت آمریکایی را نمایان می‌کند. شرایک به عنوان سخنوری که تیزهوش و آتش‌بیار معرکه است، راه حل‌های احمقانه را پس می‌زند. این نماینده‌ پوچ‌گرای وِست، بمبارانی فرهنگی به راه می‌اندازد تا به‌واسطه‌ آن همه چیز را پاکسازی کند. اما مشکل بتوان این بُعد از تسلی‌بخشی شخصیت او را به رسمیت شناخت. با این همه، ارزشمندترین بخش ادبی وجود شرایک در نپذیرفتن موعظه‌ ساده‌لوحانه‌ خیر و شر نهفته است. شرایک کاراکتری است که هر گونه طبقه‌بندی و مرزکشی را پس می‌زند. وِست از این پتانسیل شخصیتش و چالش منتقدانه‌ او بهره می‌گیرد؛ مخصوصا موقع نشان‌دادن شوک و وحشت شدید شرایک به عنوان طرحی ماندگار از امید آمریکایی. مسائل اصلی رمان به شکلی موجز در نامه‌ دویلِ بی‌غیرت به میس لونلی‌هارتز بیان شده است؛ نامه‌ای که دویل شخصا تحویل می‌دهد تا از زخم زبان مردم دور بماند. دویل در نامه‌اش می‌گوید: «چیزی که می‌خواهم بدانم این است که همه‌ این کارهای نفرت‌انگیز برای چیست.» وِست به جای پاسخ‌دادن به این سوال، ترجیح می‌دهد هیزمی برای حریق بزرگ معنوی‌اش گرد آورد تا نه‌تنها «میس لونلی‌هارتز» را اثری با خمیره‌ غیرمعمول، بلکه منبعی از قدرت اخلاقی معکوس نشان دهد. هنگام بزرگ‌نمایی سیاهی حقیقت آمریکایی و پیشی‌گرفتن از واقعیت، او کاتالیزوری ناب برای شناخت معنوی می‌سازد. این نکته، بیشتر از شکافندگی و تیزی نثر کتاب، ارزشی ماندگار در لایه‌های زیرین متن می‌سازد. آمریکا در این چرخش معیوب، به‌تدریج محو می‌شود و در منظری کلی‌تر شاهکار وِست، تیرگی قلب ما و تاریخ را در معرض نمایش می‌گذارد؛ حقیقتی که مثل نور ماه همواره معلق و درخشان می‌ماند. این آیرونی جذاب را فقط تاریک‌ترین کتاب آمریکا می‌تواند بیافریند. کتابی که اندیشه‌برانگیز، چالش‌آمیز و ماندگار است. شرایک مدام می‌گوید: «میس لونلی‌هارتزها راهبه‌های قرن بیستم آمریکا هستند.» اما درواقع اغلب اوقات شرایک‌ها این نقش را ایفا می‌کنند؛ آدم‌های کج و معوجی که جار می‌زنند و با بدبینی کُشنده‌شان حقایق ناگوار را بر زبان می‌آورند. ممکن است بعضی‌ها روش او را تسلیم در برابر ناامیدی ببینند، اما درحقیقت، شرایک قلبی به شدت شجاع دارد. قطعا اقرار به چنین شجاعتی ناخوشایند است، اما همین قضیه توانایی منفی بی‌حصر او را نشان می‌دهد. شرایک، در میان همه‌ شخصیت‌های وِست، مایل است در بی‌معناییِ سست و شکننده‌ زندگی آمریکایی تأمل کند و شاید همیشه کارش دلیرانه نباشد، اما ثبات قدم و جسارتش را نشان می‌دهد. شاید هنوز به آن چشم‌انداز جامع از اخلاق تخریب‌شده‌ منهتن، آن‌گونه که وِست می‌خواست ترسیمش کند، نرسیده باشیم، اما قطعا خیلی از آن عقب نیستیم. اکنون همه، میس لونلی‌هارتزی هستیم که رنج، ترس و بی‌عدالتی از هزاران منبع دیجیتال و آنالوگ به رگ‌هایمان تزریق می‌شود. موقع خواندن کتاب می‌توان دید که چطور این مساله، قهرمان داستان را به جنونی خودخواسته می‌رساند و بدون دردکشیدن در دریای آرام شهادت فرو می‌برد. فکر می‌کنم شرایک و قطعا خودِ وِست، رویه‌ متفاوتی را پیشنهاد می‌دهند. اغلب اوقات، پذیرفتن فشار انتقاد و افکار دردناک ارزشمند است؛ مخصوصا وقتی نمی‌توانیم مرزی برای هنجارهای فرهنگی قائل شویم. شرایک موقع فریب‌دادن دوشیزه فارکیس فریاد می‌زند: «من یه قدیس تمام‌عیارم، من هم می‌تونم روی آب راه برم.» آیا شرایک قدیس است؟ قطعا نه، اما منجی و منادی جوش و خروشی وحشیانه است و می‌تواند در رهایی از ابهامی سفت و سخت، رهایی‌مان بخشد.

این مقاله در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰ منتشر شده است.

 

حفره‌ای به نام زندگی /یادداشتی بر رمان «حفره» محمد رضایی‌راد

یادداشت_رمان_حفره_محمد رضایی راد_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: محمد رضایی‌راد (۱۳۴۵رشت)، از برجسته‌ترین فیلمنامه‌نویس‌ها، نمایشنامه‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان‌های تئاتر ایران است که آثار درخشانی در این حوزه‌ها نوشته و خلق کرده است. وجه دیگر رضایی‌راد در ادبیات داستانی است که این‌بار در رمان «حفره» به‌عنوان سومین اثر داستانی او خودنمایی می‌کند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به این رمان که از سوی نشر چشمه منتشر شده.

***

حفره‌ای به نام زندگی

یادداشتی بر رمان «حفره»، نوشته محمد رضایی‌راد، نشر چشمه، ۱۴۰۰

رضا فکری

حفره، اصلی‌ترین بن‌مایه‌ رمان محمد رضایی‌راد است و معانی و اشارات بسیاری را در دل خود دارد. قصه‌ کتاب هم از قلبِ همین حفره سر برمی‌آورد و شاخ‌وبرگ می‌گیرد و هیچ شخصیتی بی‌درنظرگرفتنِ آن، قابل‌تعریف نیست. همه‌ مفاهیم کتاب، تنها در جهانِ حفره است که موجودیت می‌یابند؛ جهانی که در ابتدا ذره‌ای بیش نیست اما به‌مرور رشد می‌کند و تمام محیط پیرامونش را در خود فرومی‌بلعد. حفره در چنین حجمی از گستردگی، معنا را در سیطره‌ مطلق خودش می‌گیرد و موجودات را از بودن در آن گریزی نیست؛ تاجایی‌که مرزهای این کتاب را نیز درمی‌نوردد و تنها برش کوچکی از آن را می‌توان در رمان «حفره» مشاهده کرد. برشی که البته خالی از تمثیل، بینامتنیت و اشارات کنایی نیست و با همراهی یک داستان ژانر، با وضعیت اکنونی‌مان پیوستگی تنگاتنگ و عمیقی یافته است.

حفره در آغاز، حاصل تقلای دست‌های کودکانه‌ای است که خانه‌ای برای مواقع بازی می‌سازد. پسربچه‌ای گودالی را معادل خانه‌ واقعی‌اش بنا می‌نهد و هرآنچه‌ در دنیای بیرون رخ می‌دهد، در حفره نیز بازسازی می‌کند. او حتی حضور اعضای خانواده را نیز در حفره با نشانه‌هایی می‌سازد و از همین‌جاست که حفره نقش مأمن و پناه را برای این پسر پیدا می‌کند. درواقع هرچه درجه‌ ناامنی و وحشت دنیای بیرون بالاتر می‌رود، پسرک بیشتر در بطن گودال فرومی‌رود. همچون زهدانی که جنینی را در کنف حفظ و حمایت خود دارد، حفره او را پرورش می‌دهد و تغذیه می‌کند. زهدانی که این بند ناف را تا ابد به وجود او پیوند می‌زند و هیچ‌گاه از دمیدن حیات در رگ‌های او فرو نمی‌گذارد و رهایش نمی‌کند.

جنگ در این رمان، رخدادی است که رسما حفره را به‌عنوان یگانه مأمن ممکنی که انسانی بی‌دفاع را در خود جای می‌دهد، معرفی می‌کند. فرحان، پسربچه‌ داستان، در حفره مشغول بازی است که جنگ، ناغافل و سهمگین بر موطنش فرود می‌آید. پدر در دقایقی مانده به سررسیدن دشمن به او می‌فهماند که باید در آن مأمن بماند تا دست هیچ مهاجمی به او نرسد. کشته‌شدن تمامی خانواده در چشم‌برهم‌زدنی پس از این هشدار، به فرحان این حقیقت را می‌فهماند که ماندن در حفره، تنها راه بقا و پناه اوست. اما جنگ هرچه پیشتر می‌آید و در حفره نیز رسوخ می‌کند، او را به این نتیجه می‌رساند که این ماندگاری همیشگی است و حفره تنها مکان امن زندگی او خواهد بود. جنگ به‌عنوان نقطه‌ اوج ناامنی، به حفره معنایی عمیق می‌بخشد و به‌تدریج مرزهای جهان را در نظر شخصیت محوری داستان، با حصارهای حفره یکی می‌کند. به‌گونه‌ای که هر چیزی خارج از آن بیگانه و دشمن فرض می‌شود و باید تمام‌قد در برابرش ایستاد؛ اجنبی باشد یا هموطن، قهرمان داستان باید در مقابلش دست به اسلحه شود و همیشه در حالت آماده‌باش به‌سر بَرَد.

حفره_روی جلد

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد.

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد. در نوجوانی پناه او از ناکامی در عشق می‌شود. وقتی رقیب عشقی را تاب نمی‌آورد و از سر راه برمی‌دارد، حفره رازش را پنهان نگه می‌دارد. هرجاکه نگاه سنگین و بیگانه‌ مردم را نمی‌تواند تحمل کند، حفره او را در خویش مرهم و التیام می‌دهد و خلوتگاهی می‌شود که دوستان خیرخواه و دلسوز، همچون پدر و مادرخوانده را نیز در آن راهی نیست؛ مفری که همواره او را از پیگرد مصّون نگه‌اش می‌دارد.

در حفره، روح کهن‌الگوها نیز بیدار می‌شوند و همگام با شخصیت‌ها حرکت می‌کنند. فرحانِ جوان، اُدیپی است که همواره بر پدرخوانده‌اش می‌شورد. او گرچه در مقابل همه‌ دنیا ایستاده و با کسی سر صلح ندارد و به تعبیری جنگ هیچ‌گاه برای او تمام نشده، اما بیش از همه با ماندگار، پدری که سایه‌به‌سایه در پی اوست، در مبارزه‌ای بی‌امان است. در جایی‌که محبوبه (مادرخوانده‌اش)، به نقش اساطیری‌اش، به‌عنوان زنی فناشده در عشق نزدیک می‌شود، فرحان همیشه در فاصله‌ای نه‌چندان دور از او، پدر را با خود به درون حفره فرومی‌برد. پدر در او رفتارهای مخرب را بیدار می‌کند و حس انتقام‌جویی را برمی‌انگیزد. شاید یکی از اساسی‌ترین مواجهه‌های داستان «حفره»، مصافی است که میان فرحان و پدر، همانند اُدیپ و لایوس، شکل می‌گیرد؛ جنگی که هرگز روی آشتی و آرامش به خود نمی‌بیند.

از منظری دیگر، حفره به موازات پیشرویِ قصه، جهانی هادس‌گونه در رمان بنا می‌کند. فرحان همان هادسی است که هرآنچه از دنیای بیرون می‌بیند، اعم از اینکه پسند او باشد، یا بر برمذاقش خوش نیاید، به جهان زیرین فرومی‌کشد. گاه زن محبوبش و گاه مرد حریفش در سرقت‌ها و تعرض‌ها، زمانی اشیای دوست‌داشتنی و یادگاری‌های سال‌های دور و وقتی هم شواهد جرمش را به این جهان می‌برد تا از دستبرد بیرونی‌ها در امان نگه‌شان دارد. هادسِ این رمان به هرآنکه نزدیکش شود همان نیستی و تاریکی‌ای را هدیه می‌دهد که نقش کهن‌الگویی‌اش ایجاب می‌کند. همان‌ نگاه تلخ و کنایه‌بار را به دنیای بیرون دارد که همزاد اسطوره‌ای‌اش داشت. تلاش دوستدارانش هم برای این تغییر دیدگاه به جایی نمی‌رسد. به‌نوعی این نگرش کیفیتی مسری دارد و به پدر و مادرخوانده هم منتقل می‌شود و هیچ‌یک از شخصیت‌ها، اعم از فرحان و محبوبه و ماندگار را گریزی از آن نیست، هرچند که بخشی از این سرایت، اعمال تبهکارانه و اهریمنی باشد. خلق‌وخوی هادس‌گونه از همان آغاز راهِ حفره، در فرحان شکل گرفته و تثبیت شده است. او وقتی مردی بالغ می‌شود هم هستی‌اش با این جهان زیرین گره می‌خورد و بی‌شک اگر آن را از دست بدهد، زندگی‌اش تمام خواهد شد.

با پیشرفت ماجراهای رمان، فرحان موجودی هوشمند و کاریزماتیک و دارای جذابیت‌های کلامی نشان داده می‌شود. کسی که هربار شگردهای تازه‌ای برای غافلگیرکردن قربانیان خود و پلیس دارد. اما در عمل، ابزار او اغلب خشونت است. این وجه پارادوکسیکال شخصیتی، او را به اسطوره نزدیک‌ می‌کند. او هم می‌تواند شهریار ماکیاولی باشد و به طرفه‌العینی با درایتش جهانی را زیرورو کند یا ویلیامِ فاتحی باشد که درعین نگاه حماسی که میراث جنگی است که در کودکی تجربه کرده، سقراط‌گونه به دنیا بنگرد. سیزیفی باشد که علیرغم یک عمر تقلا، هرگز به لبه‌ روشن جهان نرسیده، یا کالیگولایی که نتوانسته حقانیت عشقش را به دنیای پیرامون ثابت کند؛ از این منظر او خود را مسافری در مسیری محکوم به فنا می‌بیند. گاه ماجراهای جنایی داستان مؤید و همراه این خصلت‌های متفاوت او هستند و گاه از در نفی‌اش برمی‌آیند. به همین خاطر است که رمان در دامنه‌ای میان یک متن دراماتیک و یک داستان ژانر در نوسان و رفت‌وآمد است. از این دیدگاه نیز حفره نقشی توأمان در پرورش رذایل و فضایل شخصیت‌های این داستان ایفا می‌کند؛ زمانی لایه‌ نیک‌نفس آنها را رو می‌کند و زمانی سویه‌ شرورشان را برمی‌کشد.حفره اما در بینامتنیت هم گام‌های بلندی برمی‌دارد. یکی از آنها اشاره‌ به بازی شطرنج به‌مثابه عرصه‌ رویارویی با جنایت است، که به آن صفحه‌ شطرنجی که والتر بنیامین در توجیه فلسفه‌ تاریخ به‌کار می‌برد، شباهت‌های بسیار دارد. گویی حفره همان عروسکِ قَدَری است که بنیامین به آن اشاره دارد. عروسکی که در جوف آن تاریخ با تمامی قدرتش نشسته و با هر که بازی می‌کند، او را می‌برد و خودش همواره یکه‌تاز میدان باقی می‌ماند. می‌تواند فجایع و تحولات را رقم بزند، بی‌آنکه کسی قادر باشد در این روند قدرت‌نمایی تداخلی ایجاد کند. زمانی فرامی‌رسد که حفره همان چرخ‌های تاریخی می‌شود که بر انسان‌ها می‌تازد و از هرکه بخواهد قربانی و فدیه می‌گیرد، بی‌آنکه کسی بتواند در این نبرد حریفش شود. حفره همان تاریخ ناگزیری است که حضورش همواره بر سر بشر سنگینی می‌کند و گستره‌اش را چنان وسعتی می‌بخشد که تمامی اراده‌ او را می‌بلعد و در چنبره‌ خود گرفتارش می‌کند.

اما درنهایت و در پسِ دنیایی از تمثیل‌ها و اشارات، حفره خود را به‌مثابه جایگزینی برای دنیای عریان و همواره در معرض بیرون، به مخاطب نشان می‌دهد. در جهانی که انسان در سایه روابط گسترده و فناوری‌های پیشرفته، همواره در مظان و محکمه‌ انواع تهدیدات و قضاوت‌های اجتماع پیرامون خود است، حفره گزینه‌ای مناسب برای پنهان‌شدن از دسترس عموم است. جایی است که درعین حضور در جمع، می‌تواند خلوت، حریم و تنهایی ناب خود را محفوظ نگه دارد. در جایی‌که همزیستی امن بیش از هر زمان دیگری به دغدغه و حسرت انسان بدل شده است، حفره خود را به‌عنوان مأمنی به بشر محاصره‌شده در ازدحام تهدیدهای گوناگون، عرضه می‌کند. تهدیدهایی که عمدتا هستی و فردیتِ او را نشانه گرفته‌اند و این پرسش را در ذهن او نهیب می‌زنند که آیا جهانی ورای این جهان می‌توان یافت که پناه و حافظ تمامیت انسانی‌اش باشد؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ منتشر شده است.

تصویرهای مخدوش /یادداشتی بر کتاب «اتاق زجر» نوشته امیر نصری

 

کتاب به شکل جُستاری چندبعدی و با تمرکز ابتدایی بر چهار عکس از قربانیان اسیدپاشی، به بحث درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مفهوم چهره و سنت‌های تصویری در این‌باره می‌پردازد. علت انتخاب تصاویر اسیدپاشی، رسیدن به تحلیلی جامع درباره‌ی چهره، از منظر علم تصویر است...

«اتاق زجر»

نوشته‌: امیر نصری

ناشر: چشمه، چاپ اول 1398

155 صفحه، 25000 تومان

***

رضا فکری

تعریف چهره و این‌که چه‌قدر از وجود آدمی را تشکیل می‌دهد و چه‌قدر از هویت‌مان به آن وابستگی دارد، همواره مورد چالش اندیشمندان در حوزه‌های مختلف فلسفه، روانشناسی، جامعه‌شناسی، ادبیات و هنر بوده است. مفهوم چهره هم همواره خود را با طبقه‌بندی‌های بسیار بر بشر نمایان کرده است؛ چهره‌ی خیر و شر، چندچهره‌گی، تفاوت نقاب و چهره‌ی واقعی، آشکارشدن سیرت از صورت و ارتباط میان صورت و چهره. نقاشی و عکاسی دو هنری بوده‌اند که به شکلی صریح و بی‌واسطه با این مفهوم برخورد داشته‌اند و ثبت و انعکاس چهره و درجه‌ی واقعی بودن‌اش در این دو رشته همواره محل بحث بوده است. بسیاری از هنرمندان در این وادی سعی در انتقال بی‌کم و کاست عینیات داشته‌اند و گروهی نیز تلاش کرده‌اند تحلیل و استنباط هنرمند را در بازنمایی چهره دخیل کنند. اما زمان‌هایی که چهره به دلایلی از آن شکل معمول و مألوف خود خارج شده، عکس یا تابلوِ نقاشی را با پیچیدگی‌های متعدد تفسیر مواجه کرده است. کتاب «اتاق زجر» به همین جنبه از هنر ثبت چهره در قالب تصویر می‌پردازد.

کتاب به شکل جُستاری چندبعدی و با تمرکز ابتدایی بر چهار عکس از قربانیان اسیدپاشی، به بحث درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مفهوم چهره و سنت‌های تصویری در این‌باره می‌پردازد. علت انتخاب تصاویر اسیدپاشی، رسیدن به تحلیلی جامع درباره‌ی چهره، از منظر علم تصویر است. علمی که جدا از مسائل تکنیکی در ثبت تصویر، به مباحث فلسفی و جامعه‌شناختی اثر تصویری نیز توجه دارد. عکسِ چهره، به‌ویژه وقتی که از آن شکل مرسوم خود فاصله می‌گیرد، واجد ملاحظات تحلیلی بی‌شماری است که علم تصویر بر آن است که اغلب آن‌ها را در بوته‌ی نقد و بررسی خود بقرار دهد. مؤلف کتاب می‌کوشد از دریچه‌ی این علم درباره‌ی مفهوم چهره، به تجزیه و تحلیل دست بزند.

انتشار تصاویر قربانیان اسیدپاشی در رسانه‌ها در اولین نگاه «درد» را تداعی می‌کنند. آن‌ها مصداقِ همان مفهومی هستند که در علم تصویر به آن «اتاق زجر» اطلاق می شود. اتاقی که در آن چهره‌ی یک انسان منعکس نمی‌شود، بلکه دردمندی کل بدن او را به نمایش می‌گذارند. تغییر ساختار چهره‌ی قربانیان اسیدپاشی نمونه‌ای بارز از به‌هم ریخته شدن همان نظم نمادین چهره است و بحث دگرگونی چهره و در پی آن استحاله‌ی بدن، به عنوان تابعی از صورت و تغییرات آن را پیش می‌کشد. این تنها بخش کوچکی از بدن نیست که درگیر یک آشفتگی شده است، زیرا چهره، کل بدن را نمایندگی می‌کند و تغییر آن تمامی اجزای دیگر تن را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. بنابراین وقتی بحثِ اسیدپاشی بر صورت به میان می‌آید، تمامی بدن و در منظری گسترده‌تر، تمامی هویت مورد چالشی جدی واقع می‌شود. 

وقتی تصاویر قربانیان اسیدپاشی با قیاسی میان قبل و بعد از فاجعه منتشر می‌شود، می‌تواند القاکننده‌ی خشونت بیش‌تری باشد. تجارب تماشای قبل و بعد قربانیان به مراتب شدت تأثیر آن را بر مخاطب بیش‌تر می‌کند. در این هنگام خودبه‌خود مقایسه‌ای پیش می‌آید که اندازه‌ی تخریب پیش‌آمده در چهره را می‌سنجد. در چنین تصاویری عمدتاً الگوی «تصویر در تصویر» حاکم است که در این گونه تصویرپردازی، آگاهی قبلی نسبت به تصویر و محدودیت‌های آن وجود دارد، طوری که چون در یک قاب نمی‌توان تمامی ماجرا را بازنمایی کرد، ضرورت اشاره به قابی دیگر نیز پیش می‌آید که در حکم تصویر دیگری در چارچوب تصویر اول است. تصویر دوم در حکم روایتی است که از دل روایت اول خلق می‌شود. تأکید تصویر در تصویر بر حضور و غیاب و نیز حضور تصنعی امر غایب در چنین تصاویری از قربانیان اسیدپاشی کاملا هویداست. چهره که نماینده‌ی بدن پیشین است در تصویر حضور دارد و چهره‌ی کنونی نیز به عنوان نمودی از غیبت شکل قبلی خود را نشان می‌دهد. مفهومی که در این رهگذر مطرح می‌شود و در مرکز تحلیل‌ها قرار دارد «فقدان مضاعف» است که باقی مباحث مرتبط با اتاق زجر و چهره‌ی قربانیان اسیدپاشی بر پایه‌ی آن بسط داده می شوند.

اما در نهایت، آن‌چه قرار است اتاق زجر به مخاطب عرضه کند، حرکت از پوست به سمت اعماق بدن است و نوعی دگردیسی است که در این میان رخ داده است. حرکتی که از روشنایی به سمت تاریکی است و راه تبیین آن از مطالعه‌ی نظریه‌پردازانی در زمینه‌های چندرشته‌ای در علم تصویر می‌گذرد. نظریه‌پردازانی همچون بارت، آلکینز و پروست که نگاهی چندجانبه به مسأله‌ی تصویر، نقشی که در تبیین و قابلیت تأویل چهره دارد. در این حرکت گرچه به کنه بیش‌تری از آسیب و خدشه‌دار شدن چهره و فرورفتن در عمق تاریکی می‌رسیم، جهان‌بینی تازه‌ای را پیدا می‌کنیم. جهان‌بینی که در کنار تعاریف معمول و قالبی از چهره، حاوی تفاسیر آسیب‌شناسانه از مفهوم «چهره به مثابه بدن» و «چهره به عنوان نماینده‌ی هویت کلی فرد» است. چیزی که در علم تصویرپردازی کلاسیک موجود بوده، اما کم‌تر به آن پرداخته شده و رویدادهای دنیای مدرن، آن‌ها را دوباره از عمق به سطح آورده و بیش‌تر در معرض انسان امروزی قرار داده است: «سیطره‌‌ی عکاسی بر زندگی روزمره سبب شد که عکس‌ها جایگزین زندگی‌نامه‌های خودنوشت شوند و انتقال از نوشتار به تصویر صورت گیرد. دفتر خاطرات یا روزنوشت کم‌کم اعتبار خود را از دست داد و آلبوم‌های عکس از خاطرات (سفرها، وقایع، یادبودها و غیره) جایگزین آن شدند. در این تصاویر سوژه‌ای حضور دارد که از جانب دیگران دیده شده و قادر است خودش را به منزله‌ی تصویر «قبلی» در زمان گذشته ببیند. این سوژه خودش را از طریق عکس‌ها، و نه در قالب کلمات، معرفی می‌کند.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

مبارزه‌ اقتدار /تاملی بر رمان «دنیای کوچک» مارتین زوتر

دنیای کوچک_مارتین زوتر_یادداشت ادبی_رضا فکری

تاملی بر رمان «دنیای کوچک» مهمترین اثر مارتین زوتر

مبارزه‌ اقتدار

رضا فکری

از منظر هانا آرنت، قدرت نه‌تنها ابزاری برای تسلط بر دیگران است، بلکه نوعی توانایی در تعاملِ هرچند نامتوازن با دیگران هم به‌شمار می‌آید؛ کنشی مبتنی‌بر ارتباط دوسویه میان غالب و مغلوب. چنین دیدگاهی به قدرت ماهیتی معادله‌گونه می‌بخشد، به‌طوری‌که جابه‌جایی متغیرهایی در این‌سو و آن‌سوی آن، شکل رابطه‌ را تغییر می‌دهد. در رمان «دنیای کوچک» مارتین زوتر، اگرچه جهان، بسیار کوچک و قابل تصاحب ترسیم می‌شود، اما همین معادله‌ همواره در تغییرِ قدرت غالب است که پیچیدگی آن را فراتر از تصورات محدود انسانی شکل می‌دهد. قدرت در این رمان مدام از دست یکی به دیگری در حال چرخش است و هرگز جایگاه ثابتی پیدا نمی‌کند. اما همین گردش است که کشمکش‌های داستان را می‌سازد و ماجراها را پیش می‌برد.

در موازنه‌ای که زوتر برای قدرت ترسیم می‌کند و بی‌شباهت به بازی شطرنج نیست، حرکت ابتدایی از آنِ مهره‌ای است که به نظر ضعیف‌ترین و بی‌تأثیرترین عنصر بازی است. حرکت‌های بعدی را که مهره‌های قدرتمند به دست می‌گیرند، می‌تواند به این تصور مخاطب دامن بزند که همواره ضعف از آن مهره‌ای خاص و قدرت به طرف مقابل او تعلق دارد. اما هرچه بازی پیشتر می‌رود، این رابطه دگرگون‌تر می‌شود و مهره‌ ضعیف، در مراحل بعدی بازی قدرتی تعیین‌کننده به دست می‌آورد. در چنین اوضاع و احوالی مهره‌ قوی در استیصال و تردید میان حرکت‌های مختلف قرار می‌گیرد و خطر را در هر لحظه‌ این بازی در کمین می‌بیند.
شخصیت کلیدی داستان که کنراد لانگ نام دارد، همان مهره‌ ضعیفی است که به یک‌باره قدرتی عظیم در دست می‌گیرد و در برابر خانواده‌ معنوی خود از آن بهره می‌جوید. خانواده‌ای که برای نزدیک به یک قرن توانمندی‌های مالی مختلف و نفوذی انکارناپذیر در جابه‌جایی عناصر سیاسی و اقتصادی در کشور خود داشته‌اند. خانواده‌ای که همواره کنراد را همچون فرزند تنی و خونی خود زیر پروبال حمایت‌های مالی و معنوی گرفته و هرگز اجازه‌ احساس کمبود به او نداده است، حتی حالا که او در دهه‌ شصت زندگی خود قرار دارد و به نظر می‌رسد با توجه به وضعیت جسمی و ذهنی‌اش، عمر چندان درازی نباید داشته باشد. کنراد در گیجی و حواس‌پرتی پیش‌رونده‌ای به سر می‌برد و روز به روز وضعیت‌اش رو به وخامت بیشتری می‌گذارد و همین عدم تمرکز و فراموشی اوست که خطاهای متعددی را سربار او می‌کند. خطاهایی که هرکدام می‌تواند به سود خانواده‌ معنوی او در این مبارزه‌ اقتدار باشند که درصدد یافتن بهانه‌ای برای طرد کنراد و قطع حمایت‌های خود از او هستند.
در آغاز داستان، خانواده که ابزارهای بسیاری برای اعمال قدرت بر دیگران دارد به‌عنوان عنصری قوی رخ می‌نماید. اما به‌تدریج توانمندی خود را در بهره‌گیری از امکانات و موقعیت‌های اِعمال قدرت از دست می‌دهد. ابتکار عمل که در ابتدا به طور مطلق در دست‌های خانواده بود، به مهره‌ مقابل‌اش یعنی کنراد انتقال می‌یابد. این امکان و فرصت بزرگ، به‌هیچ‌وجه پول یا موقعیت اجتماعی برتر نیست. خانواده همیشه همان منابع نفوذ و ثروت را در دست دارد و آن‌قدر جایگاه تثبیت‌شده‌ای از این لحاظ در جامعه دارد که کسی را توان تغییرش نیست. اما آنچه این نهاد قدرت را در برابر عضوی از خود آسیب‌پذیر می‌کند، مناسباتی است که برقرار کرده است.
نقطه‌ چرخش در ارتباط میان طرفین ضعیف و قوی در این داستان، آتش‌سوزی یک عمارت بزرگ در محلی ییلاقی است که کنراد مقصر آن شناخته می‌شود. از همین‌جاست که تعامل خانواده با او، به سمت‌و‌سویی دیگر سوق پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد خانواده به‌سبب همین اشتباه فاحش، توانایی قانونی و معنوی برای نابودکردن زندگی کنراد را داشته باشد و مادرخوانده‌ متنفذ خانواده در لحظه‌ای می‌تواند او را برای همیشه از رفاه و آزادی محروم کند. کنراد اما در حرکتی ناخودآگاه طرف مقابلش را در ضعفی عمیق فرو‌ می‌برد. نبودن او پس از این اتفاق، به بحرانی تبدیل می‌شود که ابعاد عاطفی، اجتماعی و حتی سیاسی برای آنها دارد و این واقعه همانند تکان اولین مهره‌ دومینو، منجر به ریزش سایر مهره‌ها می‌شود.
از منظر هانا آرنت تا کشمکش بر سر قدرت، با تن‌دادن یکی و غلبه‌ دیگری ادامه دارد، تعامل همچنان پابرجاست و قدرت در این میانه همواره جریان پیدا می‌کند و این تغییر توازن ادامه دارد. در این داستان دو سوی دعوای قدرت، مدام در پی راهی برای به‌دست‌گرفتن میدان‌اند. کنراد به‌عنوان عضوی که حالا نقشش در حیات خانواده تعیین‌کننده شده، مُصر است که از آن‌ها حداکثر فاصله‌ ممکن را بگیرد و خانواده که برای بقای خود می‌جنگد در تلاش است تا با برگرداندن او به همان فاصله‌ مطمئن پیشین، همچنان او را در حیطه نفوذ خود نگه دارد و امکانات قدرت را به شکلی همه‌جانبه از آن خود کند. در مقابل، نیروی به‌ظاهر مقهور بی‌آنکه درک کاملی از توانمندی خود برای تغییر شرایط داشته باشد، پیش می‌تازد و امتیازات را از آن خود می‌کند. اما دقیقا در نقطه‌ای که خود را پیروز میدان می‌پندارد، همه‌چیز به نفع طرف مقابلش تمام می‌شود. قدرت همواره در بده‌بستانی بی‌پایان، میان این دو نیروی متخاصم جابه‌جا می‌شود و دنیایی کوچک اما پیچیده و سرشار از کشمکش‌های پرشور بر ســـر تصاحب قدرت ساخته می‌شود؛ دنیایی که تمثیـلی از جـــهان روابط در هــم‌تنیده، پرنوسان و غیرقابل پیش‌بینی ماست.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰ منتشر شده است.

آیا دوران رئالیست‌های ایرانی در داستان به سر آمده است؟

یادداشت ادبی_رئالیسم ایرانی_روزنامه ایران_رضا فکری_پنجشنبه 24 تیر 1400

سهم‌خواهی نسل جدید از ادبیات و هنر

رضا فکری‌
آیا دوران رئالیست‌های ایرانی در داستان به سر آمده است؟

رئالیسم داستانی در طول عمر خود در ادبیات ایرانی، دوره‌های پر فراز و فرودی را طی کرده است. همان‌گونه که درگیری انسان با واقعیت در مقاطع مختلف تاریخی دستخوش دگرگونی‌های بسیاری شده است. چالش مدام میان انسان به‌عنوان ذاتی که بی‌او و فاعلیت‌اش، چیزی در جهان موجودیت نمی‌یابد، رئالیسم را از عصر روشنگری تاکنون تحت تأثیر خود قرارداده و ارزش‌های متفاوتی را به آن بخشیده است؛ از بیان حقایق زندگی به شکلی ناب و بی‌کم‌وکاست گرفته تا ارائه تصویری تصفیه و تلخیص‌شده از واقعیات. داستان ایرانی در عرصه رئالیسم، طیف گسترده‌ای از مدل نوشتاری را تجربه کرده است؛ گاهی مانند «یکی بود، یکی نبود» جمالزاده، واقعیات اجتماعی را در آینه داستان انعکاس داده و گاهی هم دستی بر آتش روایت‌های وفادارانه به دوره تاریخی برده و جذابیت‌های قصه‌گویی را هم به آن افزوده است.‌
رئالیسم در چشم‌اندازی به وسعت چهار قرن، از دانیل دفو و «رابینسون کروزوئه»، به ‌ئی.‌ال.‌دکتروف و رمان «پیش‌رَوی» رسیده است. ادبیاتی که بیوگرافی خالص را با چاشنی ماجراجویی‌های دراماتیک می‌آمیخت، به شکلی از پرداخت واقعیت در داستان رسید که برشی موجزتر و فشرده‌تر از رخدادهای واقعی را برگزیند و بسط دهد. رئالیسم طی این مسیر، خالی از تأثیر رمانتیسم و اخلاق‌گرایی نیز نماند و میان روایت انتزاعی و عینی در نوسانی دائمی پیش رفت تا به امروز برسد. گرچه نمی‌توان از این کشمکش در عرصه رمان غافل بود که همواره بخشی از آن وامدار تخیل و تصنعی است که نویسنده به فراخور موقعیت تاریخی یا ملاحظات اجتماعی و سیاسی یا الزامات جهان‌بینی خود روا داشته است.
جامعه ادبی ایران، رمان را در آغاز عمدتاً با آثار نویسندگان عصر رمانتیسم شناخته و این مسأله بر اولین رمان‌های رئالیستی نیز تأثیر گذاشته است. زاویه دید و نحوه نگرش رمان‌های رئالیستی دو دهه آغازین داستان‌نویسی در ایران، بیش از تعهد به واقعیت، در آمیزه‌ای از رمانتیسم و انتقاد اجتماعی، گونه‌ای ابتدایی از واقع‌گرایی را به نمایش می‌گذاشت که هنوز چند دهه برای رسیدن به بلوغ و پختگی زمان نیاز داشت. در سه دهه بعدی، فراز و نشیب در مسیر رئالیسم ایرانی کم نبوده است و دامنه‌ای از آثار با رگه‌های پررنگی از ناتورالیسم، مانند «سنگ صبور» صادق چوبک و توصیف سرراست و کوبنده واقعیات، مثل آنچه که جلال آل‌احمد می‌نوشت، تا آنها که به غریب‌ترین نقاط واقعیت نقب می‌زدند، مانند آثار غلامحسین ساعدی را دربرمی‌گرفت. طبعاً قدرت‌ گرفتن دوباره تفکر چپ نیز بر آثار رئالیستی دهه پنجاه و اوایل دهه شصت اثرات انکارناپذیری گذاشت. «همسایه‌ها»ی احمد محمود در چنین دوره‌ای نوشته شد. رئالیسمی که نمایش واقعیت زیستی را تنها در بستر وقایع تاریخی عصر خود محقق می‌دید در سیر رئالیسم ایرانی، دهه شصت نقطه عطفی به‌شمار می‌آید. جایی که دغدغه نویسندگان در پس تحولاتی همچون انقلاب و جنگ بر انعکاس واقعیت‌های زیست اجتماعی متمرکز شده است. نویسندگان که در این دوره با دنیایی از افکار
گاه متناقض‌ و در اغلب اوقات مبهم و پرسش‌هایی بی‌پاسخ مواجه‌اند، می‌کوشند رمان را به‌عنوان قالبی برای بازنمایی واقعیات پیرامون خود برگزینند و از شرح درازدامن رویدادها هم ابایی ندارند. به همین علت یکی از کلاسیک‌ترین اشکال رئالیسم در این دوره است که بر کاغذ نقش می‌بندد. کتاب‌هایی که در این دهه و اوایل دهه هفتاد منتشر شده‌اند، به رئالیسمی که چارلز دیکنز، ویلیام تاکری و ناتانیل هاثورن به آن می‌پرداختند، بسیار نزدیک است؛ هرچند که از شکل ایده‌آلیستی آغازین خود فاصله‌ای درخور تأمل گرفته است.
اما رئالیسم در این دوره از نمایش واقعیتی که سایه‌ای از ایده‌آلیسم بر خود دارد و دانشور و درویشیان در آثارشان به آن پایبندند، به نگاهی دوربین‌محور، آن‌گونه که اسماعیل فصیح به تأسی از همینگوی می‌نویسد، می‌رسد. گاه مثل آثار دولت‌آبادی به ناتورالیسم پهلو می‌زند، گاه مانند آثار احمد محمود عناصری از رئالیسم جادویی یا سوررئالیسم را با خود همراه می‌کند و گاهی نیز همانند آثار غزاله علیزاده با رمانتیسم در هم می‌آمیزد. با همه این احوالات اما همچنان رئالیسم، در کانون داستان‌نویسی ایرانی باقی می‌ماند. گسترش ترجمه در دو حوزه نقد ادبی و داستان در دهه هفتاد، چالش‌های دنیای رئالیسم را در ایران وارد مرحله تازه‌ای کرد. تحت تأثیر آرای نظریه‌پردازانی همچون باختین، این مسأله که جهان واقعی و آنچه در داستان بازنموده می‌شود، چه فاصله‌ای از هم دارند و مرز میان آنچه زیسته می‌شود و قصه‌ای که از آن ساخته می‌شود از کجا تا به کجاست، دغدغه نویسندگان شد. داستان مدرن هم در این دوره بیش ‌از‌ پیش منبع الهام قرار گرفت. آن‌گونه که وسوسه‌اش نویسندگان کلاسیک ایرانی را هم درگیر خود کرد و به طبع‌آزمایی در این عرصه واداشت و سلیقه مخاطب جدی ادبیات داستانی هم با ظهور این آثار سمت‌وسویی نو پیدا‌ کرد. رمان مدرن راه خود را در ادبیات داستانی ایرانی بازکرده بود و ویلیام فاکنر و ویرجینیا وولف خوانندگان بسیاری پیدا کرده و هر دو قشر مؤلف و مخاطب را مقهور خود ساخته بودند. اگرچه آثار کلاسیک هنوز رونق خود را از دست نداده بودند اما در چنین شرایطی رئالیسم برای باقی ماندن در صحنه نیاز به بازسازی خود داشت. تحولات سیاسی و تغییر گفتمان‌های فرهنگی در دهه هشتاد، راهی تازه برای واقع‌نمایی در داستان گشود و این جریان‌های غالب، داستان را به سمت پرداخت تازه‌ای از واقعیت سوق دادند؛ واقعیتی با تمرکز بر طبقه و نسل جدیدی که تا پیش از این در معادلات اجتماعی و سیاسی نادیده گرفته شده بود. طبقه متوسط و نسل جوانی که جمعیت چشمگیری از جامعه را به خود اختصاص داده بود و سهم خود را از ادبیات و هنر می‌طلبید. شخصیت‌های عصیانگری که شهر و جامعه مدنی برای‌شان تعریف دیگری داشت. «نگران نباش» مهسا محب‌علی از بارزترین پرداخت‌هایی از این دست است. در این دهه، رئالیسم کاروری نیز که با زندگی طبقه متوسط رو به رشد و مسائل مبتلابه آن همخوانی‌های بسیاری داشت، در شکل‌دهی رئالیسم نوین ایرانی نقش بسزایی ایفا کرد.
اما رسوخ تفکر مینی‌مالیستی را نیز نمی‌توان در تحول رئالیسم دو دهه اخیر نادیده گرفت. بخش عمده‌ای از آن به شتاب‌گرفتن توسعه فناوری، تغییرات بنیادین در عرصه اقتصاد و به‌تبع آن تغییر سبک زندگی اجتماعی مربوط است. در جایی که محتوای ارائه‌شده در محصولات مختلف هنری و فرهنگی شکلی مینی‌مال پیدا کرده‌، ادبیات چگونه می‌تواند از این تأثیرات مصون بماند؟ نویسنده و مخاطب امروزی هر دو فرصت کمتری برای درنگ بر زندگی پیدا کرده‌اند و از این‌رو هر دو به شکل فشرده‌تر و موجزتری از بازسازی واقعیات در داستان نیاز دارند. سرعت تحولات اجتماعی نیز بر شدت این نیاز می‌افزاید و از حجم یک اثر داستانی نسبت به دهه‌های گذشته می‌کاهد. در این رهگذر اما رئالیسم همچنان به راه خود ادامه می‌دهد، اگرچه که اشکال متفاوتی از بازتاب واقعیت را تجربه کرده و در سال‌های اخیر، کوتاه‌تر، چندصداتر و متکثرتر شده است. گویی چشم‌انداز خود را وسعت بخشیده و از زندگی‌های پشت خط راه‌آهن و حاشیه‌های غریب شهر تا زندگی نسلی که تحولات تاریخی چند دهه اخیر زندگی‌اش را زیرورو کرده، زیر پر و بال خودش گرفته است. اما آیا در مقایسه با نوع کلاسیک‌تر رئالیسم، آن‌طور که در دهه‌های پنجاه و شصت در اوج بود، رئالیسم را باید خاتمه‌یافته و دوران‌اش را سپری‌شده تلقی کرد؟ به نظر می‌رسد با توجه به تجاربی که در چهار دهه اخیر از سر گذرانده، بیش‌تر باید رئالیسم را تحول‌یافته دانست؛ سبکی که چنان منعطف است که با از سر گذراندن رخدادهای سهمگین جامعه و دگرگونی‌های بسیار، خود را بازسازی کرده و به ترکیبی نو و به نوعی دگردیسی رسیده است.‌‌‌

این یادداشت در ویژه‌نامه‌ی روزنامه ایران روز پنج‌شنبه 24 تیر 1400 منتشر شده است.

#یادداشت_ادبی

#رئالیسم

#روزنامه_ایران

#رضا فکری

زیستن در زمانه‌ی دیکتاتوری /یادداشتی بر رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» الکساندر سولژنیتسین

 

زیستن در زمانه‌ی سلطه‌ی استالین بر شوروی، برای الکساندر سولژنیتسین که نویسنده‌ای منتقد و روشنفکری معترض به سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌ی حکومت وقت بود، دردهای بسیاری به همراه داشت. آن‌چنان که او را وامی‌داشت آن‌ها را با صدای رسا فریاد بزند و البته عواقب وحشتناکش را هم بپذیرد...

 

 «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ»

نوشته: الکساندر سولژنیتسین

ترجمه: رضا فرخ‌فال

ناشر: فرهنگ نشر نو

چاپ اول 1400

171 صفحه، 52000 تومان

***

رضا فکری

زیستن در زمانه‌ی سلطه‌ی استالین بر شوروی، برای الکساندر سولژنیتسین که نویسنده‌ای منتقد و روشنفکری معترض به سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌ی حکومت وقت بود، دردهای بسیاری به همراه داشت. آن‌چنان که او را وامی‌داشت آن‌ها را با صدای رسا فریاد بزند و البته عواقب وحشتناکش را هم بپذیرد. هرچه او سماجت بیش‌تری در به تصویر کشیدن ابعاد تاریک و مخوف حکومت استالین به خرج می‌داد، فشارهای سیستماتیک برای سرکوب او شدت بیش‌تری می‌گرفت. این چرخه نه‌تنها تا پایان حاکمیت استالین ادامه پیدا کرد، بلکه تا اواخر عمر اتحاد جماهیر شوروی نیز دامن او را رها نکرد. دامنه‌ی تهدیدهایی که متوجه او بود از شخصی‌ترین بخش‌های زندگی‌اش تا عمومی‌ترین جنبه‌های آن را دربرمی‌گرفت. 

سولژنیتسین طی سال‌های تبعید به مجمع‌الجزایر گولاگ، تکه‌های عمده‌ای از زندگی خانوادگی‌اش را از دست داد و اگرچه همواره برای نوشتن سری پرشور و پشتکاری خستگی‌ناپذیر داشت، اما با تبعید و آزاری که در آن سال‌ها متحمل شد، از‌ دورنمایی که برای داستان‌نویسی ترسیم کرده بود، فاصله گرفت و برای ترمیم آسیب‌ها و بازگشت به دنیای نویسندگی زمان بسیاری صرف کرد. «مجمع‌الجزایر گولاگ» ده سال از عمر او را به خود اختصاص داد. مجموعه‌ای سه‌جلدی و غیرداستانی درباره‌ی فجایع انسانی که در طی سال‌های 1918 تا 1956  در حکومت کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی رخ داده بود. این کتاب مستنداتی انکارناپذیر و غیرقابل چشم‌پوشی از عملکرد نظام حاکم در اختیار مخاطب می‌گذارد و چنان اهمیت تاریخ نگارانه‌ای داشته است که در کتاب‌های درسی روسیه‌ی امروز گنجانده شده است. روایت صریح و سرراست سولژنیتسین از وقایع دوره‌ای تاریک از شوروی معاصر در این کتاب و پی‌گرفتن آن در رمان‌های «چرخ سرخ» و «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» که رگه‌های مشترکی از دغدغه‌های انسان‌شناسانه‌ی تولستوی را نیز در خود دارد، او را لایق دریافت جایزه‌ی نوبل در سال 1970 کرد.

«یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» روایت‌گر وقایعی کاملا عادی، در یک روز از زندگی در اردوگاه کار اجباری در مجمع‌الجزایر گولاگ است. شخصیت اصلی داستان، ایوان دنیسوویچ شوخوف است که در سال‌های آغازین دهه‌ی 1950 زندگی در اردوگاه را تجربه می‌کند. شوخوف در یکی از روزهای پرالتهاب جنگ جهانی دوم، اسیر آلمان‌ها می‌شود. حبس او زمان زیادی طول نمی‌کشد، اما در پی آزادی او از اردوی آلمان‌ها، ارتش شوروی او را به اتهام جاسوسی به زندان می‌اندازد و زیر بازجویی‌های سنگین قرار می‌دهد. شوخوف گرچه به چیزی اعتراف نمی‌کند، اما به اردوگاه کار تبعید می‌شود.

داستان با یک صبح پرکسالت برای شوخوف آغاز می‌شود. او که توان برخاستن و رفتن به سر کار اجباری را ندارد، بیش از آن‌که مورد توجه و تیمار واقع شود، به خاطر اهمال در کار مورد تنبیه قرار می‌گیرد. سلامت زندانیان برای اداره‌کنندگان اردوگاه به‌هیچ‌وجه اهمیتی ندارد. آنها باید در هر حالی کار کنند و فقط وقتی دست بکشند که مرده باشند. کسی برای مقابله با وضعیت موجود کاری نمی‌تواند بکند و همگی ناچار به تحمل‌اند. اما در این میان، شوخوف و همبندان‌اش به فکر راهکارهایی برای بقا می‌افتند. تلاش برای کسب غذای بیش‌تر و محافظت از سرما تنها کاری است که از دست آنها برمی‌آید. پس تمامی وجود خود را متمرکز بر یافتن غذا و پوشش مناسب‌تر می‌کنند.

«یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ»، با تمامیت این سیستم سرکوبگر کاری ندارد. این‌که آنها تا چه اندازه متوسل به ابزارهای خشونت‌بار برای آزار و بهره‌کشی از انسان‌ها متوسل می‌شوند نیز در حاشیه‌اش قرار می‌گیرد. آن‌چه در متن و مرکز این رمان است، کسب بقاست؛ نیازی که بر تمامی مسائل دیگر این زندگی اردوگاهی تقدم دارد. در این مجموعه آنها اولویت را به همزیستی با هم و سازگاری با شرایط می‌دهند. جوخه‌ی صدوچهارنفره‌ی آنها گویی تنی واحد است که برای تغذیه‌ای ناچیز و زنده ماندن می‌کوشد. تن واحدی که مبارزه‌اش معطوف به موضوع دیگری به غیر از بقا نیست و به همین خاطر است که زندانیان در صدد به اشتراک گذاشتن تجارب جنگی و پیشینه‌ی سیاسی خود نیستند و اگر هم باشند تنها در راستای مسکونی‌تر کردن اردوگاه از آن بهره می‌گیرند. این تلاش به قدری پرشور است که حتی سرپرست جوخه نیز با این تشریک مساعی به وجد می‌آید و از سر همدلی و همراهی با آن‌ها گام برمی‌دارد.

شوخوف نمونه‌ای نوعی از انسانی است که گرفتار در گرداب فنا، سعی در پرورش مهارت‌های سازگاری خود با این محیط مخوف را دارد. انسانی که سخت‌کوشی برای زیستن و زنده ماندن، او را از فکر کردن به مصایب‌اش باز می‌دارد. کسی که تنها دستانش کار می‌کنند و انگار مغزش را به خواب سپرده تا بتواند راحت‌تر با موقعیت مرگبار پیش رو کنار بیاید. شوخوف را در این داستان نمی‌توان یک مبارز سیاسی به حساب آورد. او بیش‌تر مسافری است که می‌خواهد از گذرگاه‌های خطیر، سر به سلامت بیرون ببرد. داستان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» را نیز باید با چنین رویکردی و فارغ از تحلیل‌های ایدئولوژیک پی گرفت و به انتها برد: «وقت بیدارباش؛ مثل همیشه، ساعت پنج صبح، چکشی را بر باریکه‌ای از آهن که بیرون ساختمان فرماندهی اردوگاه آویزان بود، می‌کوبیدند. طنین پیاپی زنگ از ورای جام پنجره‌ها که دو بند انگشت یخ روی آنها را پوشانیده بود، به زحمت شنیده می‌شد و بی‌درنگ فرو می‌مرد. بیرون هوا سرد بود و نگهبان کوبیدن چکش را زیاد طول نداد.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.