نوع ادبی «نقیضه» در رمان «ما بد جایی ایستاده‌ بودیم» /جواد اسحاقیان

یادداشتی بر رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم»، نوشته‌ی رضا فکری، (تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۹۸)

رضا فکری

نوع ادبی «نقیضه» در رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم»

جواد اسحاقیان

بارها نوشته‌ام که در خوانش و نقد یک متن داستانی، نخستین وظیفه‌ی منتقد ادبی، تشخیص دقیق و درست «نوع ادبی» (genre) است. بدون داشتن چنین کلیدی، باز کردن قفل دریافت داستان، ممکن نیست. علت رفتن به کژ راهه‌ی دریافت‌های نادرست در برخی بررسی‌ها و تحلیل‌ها در فضاهای مجازی، از دست نهادن همین مهم است. من حتی به «نیّت» نویسنده هم کار ندارم و تصور هم نمی‌کنم که خود آیا آگاهانه می‌نوشته یا نه. آنچه من از این رمان درمی‌یابم، رویکرد غالب بر نوع ادبی «نقیضه» (parody) است. علت دشوارخوانی و دشواری در درک درستِ رمان به باور من، همین شفاف نبودن «ژانر» چیره بر این رمان برای خوانندگان بوده است.

 

  1. نقیضه روگردانی از سنن و مواریث ادبی است: به باور برخی از نظریه‌شناسان، «نقیضه» کوششی برای جانشینی فورم‌ها، مضامین و نگرش‌های تازه است. «لیندا هاچن» (L. Hutcheon به نقل از «جی. دی. کیرنیجیان» G. D. Kirenidjian) می‌نویسد:

«نقیضه، کلاً نوعی تغییر تدریجی فورمال در ادبیات و شاهدی بر پایان سنت‌گرایی است؛ به ویژه هنگامی که فورم‌های چیره بر ادبیات، دیگر رمق خود را از دست داده‌اند. در این حال نقیضه‌نویس، نقشی مهم و مثبت در ناتوان‌مانی اشکال سنتی ایفا می‌کند و این، همان سرشت پویای «نوع ادبی» بود که فورمالیست‌های روسی آن را مطرح کردند. «تینیانوف» (Tynianov) نقیضه را به‌عنوان جانشینی دیالکتیک برای عناصر فورمالی می‌داند که کارکردی چون ماشین‌های خودکار یافته‌اند. «توماشفسکی» (Tomachevski) به نقیضه به‌عنوان شکل تازه‌ای از همان فورم منسوخ‌شده و قدیمی نگاه می‌کند که بی آن‌که شکل سنتی و قدیم را ندیده بگیرد، کارکردش را تغییر می‌دهد یا آن را تجدید سازمان می‌کند اما لزوماً از بین نمی‌برد؛ بلکه آن را از «پیش‌زمینه» (foreground) به «پس زمینه» (background) می‌راند.»  (هاچن، ۱۹۷۸، ۲۰۹)

«تینیانوف» در مقاله‌ی «در باره‌ی فیودور داستایفسکی و نیکلای گوگول» آشکارا می‌نویسد این فکر که گویا سنّت و تداوم ادبی به صورت خط مستقیمی پنداشته شود، تا چه اندازه خطا است: «خط مستقیمی وجود ندارد. به عوض آن، جریانی است که به راه می‌افتد و از مرکز مستقر خود دور می‌شود؛ خلاصه، کشمکش و مبارزه است. نمایندگان شاخه یا سنت دیگر حتی با هم مبارزه و منازعه هم نمی‌کنند؛ این‌ها صاف و ساده از کنار یکدیگر می‌گذرند؛ یکدیگر را نفی می‌کنند یا سری به هم تکان می‌دهند و می‌گذرند» (فیلد، ۱۳۶۹، ۸۵) «تینیانوف» می‌گوید رمان «مردم فقیر» (Poor Folk) نوشته‌ی «داستایفسکی» (Dostoevsky) از روی داستان «پالتو» (Overcoat) یا «شنل» اثر «گوگول» (Gogol) نوشته شده (همان، ۸۶) با این تفاوت که اگر نخستین را اثری «تراژیک» بدانیم، دومی حتماً «نقیضه» و «کمیک» است. تاریخ ادبیات هر کشور در جمع‌بندی نهایی، چیزی جز همین دور شدن از «انواع ادبی» و «فورمها» و نزدیک شدن آن‌ها به یکدیگر یا تعامل و بر هم کنش آن‌ها نیست.

«ما بد جایی ایستاده بودیم» گونه ای «نقیضه» و دور شدن از برخی سنت‌ها و مواریث ادبی گذشته‌ی ما و نتیجه ی بازنگری در تلقی پیشین ما در نگاه به آثار گذشته‌ی ما است. در بسیاری از آثار اسطوره‌ای و حماسی و داستان پریان، شخصیت داستان در آغاز، سفر دور و دراز خود را از خانه و روستا و زادگاهش شروع می‌کند تا با گذار از مراحل مختلف عزیمت، به واپسین مرحله‌ی «سفر قهرمان» برسد، به «کمال روانی» (perfection ) یا «تمامیت روانی» (totality) دست یابد و به تعبیر روانشناسان به «خویش» (self) فرا رسد. رمان مورد بررسی ما نیز با سفر «شبدیز» از «ترمینال جنوب» در «تهران» آغاز می‌شود:

«بعد خیابان را جَست بزنم آن سو و بروم سمت ترمینال جنوب. بار آخر درست جلو در تی. بی. تی بلیت را از جیب پشتی شلوارم بیرون بکشم و براندازش کنم. . . اتوبوس آرزوها را پیدا کنم و به شاگردی که شاخه‌ی بلند برف پاک کن را هوا داده و شیشه را لُنگ می‌کشد، سلامی کنم و همان گوشه‌ها بپلکم و بالا نروم تا وقتش بشود.» (فکری، ۱۳۹۸، ۸-۷)

در «دارابنامه ی طُرطوسی» («تُرشیزی» پیشین و «کاشمر» امروزین) نیز شخصیتی به نام «داراب» پسر «همای» و «بهمن» (پسر «اسفندیار») پس از آن که چند ماه پس از تولدش مانند حضرت موسی به رودخانه سپرده می‌شود، سرانجام می‌بالد و چون به یازده سالگی می‌رسد، به ضرورت از کاخ مادر و سرزمین ایران دور شده، به سرزمین‌های واقع در خلیج فارس روان می‌شود تا گوهر خویش را بشناسد و مورد آزمون‌های سخت قرار گیرد و در موقع مناسب، یعنی آغاز جنگ میان ایران و روم، شایستگی‌های خود را در رزم نشان دهد. در این حال «همای» مانند «تهمینه» بازوبندی بر بازوی فرزند می‌بندد و با ساز و برگ تمام، او را راهی می‌کند:

«داراب سوگند خورد که دیگر بدین ولایت نباشد اما چون وقت شود، بیاید. داراب در ساعت، سلاح درپوشید و بر اسپ سوار شد و تیغ برکشید و روی بدان نهاد و گفت من سوگند خوردم که به ولایت شما نباشم» (طُرسوسی، ۱۳۵۶، ۶۲)

«کمبل» (Campbell) به این دور شدن لازم قهرمان از زادگاه و دوری از خانواده «آیین تشرّف» یا «آیین ورود» (initiation) می‌گوید و می‌نویسد:

«یکی از اصلی‌ترین اشکال آزمون‌های تشرّف، آیین‌های مربوط به ختنه است که طی آن یک پسرِ به بلوغ رسیده، از مادر جدا می‌شود و رسماً به جامعه و فرهنگ می‌پیوندد. عملکرد اصلی اسطوره‌ها و آیین‌ها، به وجود آوردن سمبول‌هایی بوده که روح انسان به کمک آنها بتواند به جلو حرکت کند و بر توهّمات دایمی بشر –که می‌خواهند او را در همان حالت حفظ کنند – فایق آید.» (کمپبل، ۱۳۸۶، ۲۲)

«شبدیز» در پایان رمان، نیز از «کرمان» به سوی زادگاهش «تهران» بازمی‌گردد و سفر را به پایان می‌برد. در این بازگشت، مانند همه‌ی مسافرت‌های درون شهری و بیرون شهری، باز هم ماشین را به سگی می‌زند و او را بی‌جان می‌کند. «سوده» خواهر «اسد» پشت فرمان می نشیند تا مسافران را صحیح و سالم به «تهران» برساند:

«سوده گفت: یه کمی استراحت کن. من میرونم. سوار شدیم. ۲۹۵ کیلومتر مانده بود تا تهران.» (۲۲۹)

«شبدیز» در این سفر آفاقی –که چند سال هم به طول می‌انجامد– نه به شهودی دست می‌یابد، نه از آنچه بوده در جهتی معنوی‌تر فراتر می‌رود، نه به «سیر انفسی» و کشف و شهود و «فرابینی» (transcendence) نایل می‌شود. «شبدیز» همان اسب عصّاری در نظام اجتماعی کهن ما است که بیهوده و چشم بسته دور خود می‌گردد و به جای آن که «کسی» شده باشد، مانند «خسی» به زادگاه خود بازمی‌گردد. این تحلیلگران و به اصطلاح منتقدینی که تصور کرده‌اند «شبدیز» در این رمان مانند اسبی است که تابع «اسد» و سلطان جنگل است و تنها با او و در کنار او می‌تواند سفر خود را طی کند، یکسویه داوری کرده‌اند. «شبدیز» نماد نیست؛ استعاره‌ای از شخصیت رمان است که مانند اسب شناخته‌شده‌ی «خسرو پرویز» فقط می‌تازد و پیش می‌رود، اما در جهتی سنجیده و به‌هنجار. مَرکب است اما مقصد خاص و امیدبخشی ندارد. این نام را هم پدرش بر او نهاده و نام واقعی او نیست، زیرا تنومند است و پال و کوپالی دارد. ظاهرش به «شبدیز» می‌ماند، اما باطنش همان کاراکتر ساده‌لوح و سپس فرصت‌طلب بعدی است که از «تهران» به «کرمان» رفته تا در دانشگاه این شهر یک دوره‌ی تحصیلات عالی بگذراند و برای خود «کسی» شود که نشده است. شغل شریف او به عنوان «تعمیرکار شوفاژ» (۱۵۰) هم، حرفه‌ای نیست که برای یادگیری‌اش به مدرک دانشگاهی و تباه کردن چند سال دوری از خانه نیاز داشته باشد. «شبدیز» در «شاهنامه» می‌میرد و «خسرو پرویز» را داغدار می‌کند. خودرو امانتی شخصیت داستان ما هم -بارها بر اثر سرعت زیاد و بی‌مبالاتی راننده‌ی بی‌مغزش در جاده و خیابان‌های «تهران» تصادف می‌کند و «ضد قهرمان» ما از کیسه‌ی فتوت مادر «اسد» به نام «فضّه» میلیون‌ها تومان خرجش می‌کند تا باز رو به راه شود (۱۴۴، ۲۲۷) «شبدیز» در «شاهنامه» هم متعلق به رومیان بوده و ماشین شخصیت داستانی ما هم متعلق به «جهانگیرخان» پدر «اسد» است (۱۳۴) این شواهد نشان می‌دهد که این رمان تا همین جا، در نقطه ی مقابل همه‌ی اسطوره‌ها و هنجارهای رایج در ادبیات کهن‌الگویی ما است و نقیضه‌خوانی آن، بی‌وجه نیست. همه چیز در ما‌به‌ازای اسطوره‌ای و تاریخی‌اش، جدّی و ارجمند است و فرابینانه و آرمانی است و در این رمان، نقطه‌ی مقابل آن و سخیف و مضحک و نقیضه. او در این رمان، ابن‌الوقتی و اعتیاد و کامخواهی را از «اسد» می‌آموزد نه درس‌هایی را برای خودسازی و بهینه‌سازی شخصیت کمال‌نایافته‌اش. او آن درس‌هایی را از «اسد» یاد می‌گیرد که اصطلاحاً به آن «اصالت عمل» یا «پراگماتیسم» می‌گویند که ناظر به وقت‌شناسی و کامیابی در زندگی عملی و بهره‌جویی از هر ابزاری است.

اینک در همین زمینه به سروقت «اسد» می‌روم که با توجه به پندار، گفتار و گفتارش نشان دهم تا چه اندازه شخصیتی متفاوت و «عوضی» دارد و او همان «کاراکتر» داستانی را به سبک و سیاقی ندارد که در ادبیات داستانی ما، معهود و مأنوس بوده است. در همه‌ی نقدهایی که خوانده‌ام، او را شخصیتی خودساخته، تأثیرگذار و مثبت ارزیابی کرده‌اند که از جمله می‌توان به مقالاتی در روزنامه‌های «اعتماد» با عنوان «یادداشتی بر رمان ما بد جایی ایستاده بودیم» (سوم اسفند ۱۳۹۹) و «آرمان ملی» با عنوان «سفر به انتهای شب» نوشته شده‌اند، اشاره کرد. من نگاهی دیگر به او دارم. در هنجارهای ناظر به شخصیت‌های اسطوره‌ای و کهن‌الگویی، معمولاً کس یا حیوان یا پدیده‌ای، شخصیت اصلی و قهرمان را به مأموریتی برمی‌انگیزد و مایه‌ی بیداری او می‌شود. «کمبل» از این شخص به عنوان «پیک» (herald) یاد می‌کند و با تلمیحی به حکایت «شاهزاده‌ی قورباغه» در کتاب «قصه‌ها و افسانه‌های برادران گریم» به نقش این جانور در بیداری و بلوغ جنسی شاهزاده خانمی اشاره می‌کند که باید مراحل کمال خود را طی کند. این قورباغه، درواقع، شاهزاده‌ای است که سپس با این شاهزاده خانم ازدواج خواهد کرد:

«قورباغه نمادی مقدماتی از نیروهایی است که وارد بازی خواهند شد و می‌توان آن را «پیک» نامید و بحرانی که با حضور او به وجود می‌آید، مرحله‌ای است که آن را "دعوت به آغاز سفر" می‌نامیم. . . با به صدا درآمدن این ندا، همیشه پرده‌ها کنار می‌رود و راز یک دگرگونی، یک آیین یا لحظه‌ی گذار روح آشکار می‌شود؛ رازی که پس از اتمام آن، فرد می‌میرد و دوباره زنده می‌شود.» (همان، ۶۱-۶۰)

اینک با چنین برداشتی از «پیک» به سراغ سلطان حیوانات «اسد» می‌رویم تا ببینیم او دیگر چگونه شخصیت داستانی است. زبان این کاراکتر از همان نخستین برخوردش با «شبدیز» زبانی خشن، زشت و خوارمایه کننده است و جز «بمیر بابا» (۱۳) و «برو بخواب بابا» (۱۷) و «مرگ عمه ات» (۱۸) بر زبانش نمی‌گذرد. «شبدیز» با دیدن برخورد زشت «اسد» با مادرش –که برای بدرقه‌اش به ترمینال آمده است– می‌گوید:

«چه دلی داشت پسرک بی عقل! معلوم بود از آن یک‌دنده‌های بی‌فکر است که برای ثبت نام دانشگاه دارد مادرش را دق می‌دهد. مادرش داشت خودش را هلاک می‌کرد که این پسر زبان‌نفهم را بیاورد توی خط اما حریف نمی‌شد. . . اسد دست مادر را پس زده بود و مثل جن‌زده‌ها بلند شده بود و خیز برداشته بود سمت درِ اتوبوس. چه کار وحشتناکی! من اگر جای پدرش بودم، گِل می‌گرفتم این دهان متعفنش را.» (۱۳-۱۲)

کام‌خواهی‌ها، بداخلاقی و شلخته‌بازی‌های «اسد» نشان می‌دهد که او هیچ شباهتی به منش آرمانی «اسد» ندارد. از یاد نبریم که «نماد» بر خلاف «استعاره» معانی متعددی دارد که از «خشم»، «سطوت» و دد منشی و شکار حیوانات کوچکتر گرفته تا مظهری از کمال و تعالی –آن چنان که در ادبیات عرفانی ما آمده است– در نوسان است. با توجه به پندار و گفتار و کردار «اسد» می توان گفت که نویسنده هرگز نخواسته او را با سویه‌های متعالی و فرازجویی‌اش معرفی کند. آنچه در او برجسته است، بیش از آنچه «شهامت» و «فراز جویی» باشد، پرخاشگری، سَبُعیت، ویرانگری و وقاحت است؛ یعنی آنچه «یونگ» (Jung) از آن به سویه‌ی منفی «سایه» (shadow) تعبیر می‌کند و آن را به «دُم مارمولکی» در نیاکان و تبار حیوانی‌اش مانند می‌کند که مایه‌ی رسوایی و آبروریزی است و آرزو می‌کند آدمی هرچه زودتر از شر آن، ایمِن و آسوده شود:

«بشر هنوز هم آن را پسِ پشت خود دارد. اگر این دُم بریده شود، به هیأت افعی التیام‌بخشی درمی‌آید که در کتاب‌های افسانه از آن سخن می‌رود. تنها میمون‌هایند که به دُم خود مباهات می‌کنند» (یونگ، ۱۹۳۹)

این برداشت برخی منتقدان ما که گویا در او سیمایی از یک «مرشد» و به تعبیر «یونگ» یک «پیر فرزانه» (wise old man) دیده‌اند، به کلی خطا است. اینان بر این باورند که «شبدیز» در همراهی با «اسد» به کمال می‌رسد و سستی‌ها و حفره‌های تهی درون خود را پُر می‌کند تا مانند او، از حالت «اسب» بودن و سواری دادن به نمادی از توان و مهارت و کمال برسد. «اسد» نیز در طی سفرهای دور و دراز و سراسر کام‌خواهی‌های خود، در یک تصادف اتومبیل کشته می‌شود (۱۲۳) اما این آرزو که این ققنوس از خود تخمی باقی نهد که از دل خاکستر بیرون بیاید و جهانی از ارزش‌های اسطوره‌ای و انسانی با خود بیافریند، تحقق نمی‌پذیرد. آنچه من از مرگ نمادین او درمی‌یابم، زادن و بالیدن شخصیتی بی بار و آرمان به نام «شبدیز» است؛ اسبی که پیوسته می‌دود اما به جایی نمی‌رسد. یک رهنمود و آموزه‌ی «اسد» به «شبدیز» همانندی او را به «شیر» بیشتر نشان می‌دهد. دقت کنیم:

«بگذار قوّت از وجود خودت تراوش کنه. قوی باش. فقط قوی‌ها هستن که باقی می‌مونن. قوی باشی، خوبی. ضعیف باشی، محکومی به پامال شدن. آدم حقشو با گردن کج کردن، نمی‌تونه بگیره. سرِتو بالا بگیر و اون چیزی را که حقته، از دل روزگار بکشش بیرون.» (۱۰۱-۱۰۰)

«اسد» به‌عنوان «راهنما» –که تجربه‌ی زیسته بیشتری از «شبدیز» دارد- به فلسفه‌ی «انسان برتر» (superman) یا دقیق‌تر بگوییم «übermensch» به تعبیر «نیچه» (Nietzsche) نظر دارد که تعبیری دیگری است از همان بیت معروف "قوی شو اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طبیعت، ضعیف پامال است.» رفتار عملی «اسد» از همان آغاز رمان تا زمان تصادف، گویای باور به همین فلسفه‌ی اخلاقی و اجتماعی است. او حتی اگر مادر را مخالف خود ببیند، دستش را پس می‌زند. او به اخلاقی باور دارد که «نیچه» از آن طرفداری می‌کرد. «نیچه» در «چنین گفت زرتشت» (Also sprach Zarathustra) برای آموزه‌های «مسیح» ارزشی قایل نبود و از پیروان تسلیم‌طلب او هم بیزار بود و انفعال را برنمی‌تافت. «اسد» برای رسیدن به مطامع و اهداف خود، بهره‌جویی از هر ابزار ناشریفی را هم روا می‌داند. فلسفه‌ی اخلاقی او، دست‌یابی به مقصود به هر بهایی است. او هنگام سفر به جنوب با هواپیما، پولی را که باید به دلال تریاک «ماشو» بدهد، برای خود هزینه می‌کند و به توصیه و اشاره‌ی اخلاقی «شبدیز» در این مورد، اهمیتی نمی‌دهد و به «شبدیز» می‌گوید: «ماشو خر کیه؟» (۱۰۴) مرید ناخلف او «شبدیز» هم در هزینه‌کردن برای ماشین آمریکایی «جهانگیرخان» از هیچ‌گونه فرصت‌طلبی و اسرافی دریغ نمی‌ورزد (۱۳۴)؛ ماشینی آمریکایی که بارها با ولنگاری‌هایش در تند رفتن، به آن آسیب می‌رساند (۲۲۷، ۱۴۴) «اسد» در کام‌خواهی خود با دختری به نام «فرزانه» حد و مرز و «ادب» نگاه نمی‌دارد؛ او را در غیاب پدر و مادر به خانه‌ی پدر می‌آورد و با آمدن سرزده ی آن دو، رسوایی به بار می‌آورد و فرزانه هم دیگر با او سرِ آشتی ندارد (۹۸). «اسد» یک بار با دیدن برخی از رفتارهای نا به هنجار «شبدیز» به او می‌گوید:

«تو شرّ نهان خوبی داری پسر. باید بهره بگیری ازش. اینو من که زیر و بالات رو میدونم، می‌فهمم. باید این جربزه‌ی زیرِ آب رو، بدیش بیرون و بفهمی با خودت، چند چندی. تو همونی هستی که بیرون می‌ریزی پسر، نه اونی که فکر می‌کنی هستی. پس بریز بیرون.» (۱۲۳)

و من می اندیشم که «اسد» پاره‌ای از ویژگی‌های سیمای ناخوب و «شخصیت شریر» و تباه خود را در مریدش دیده و چه خوب شناسایی کرده است! او نه تنها خود را خوب شناخته، بلکه می‌تواند سیمای تباه و آتی «شبدیز» را هم گمانه‌زنی کند. «اسد» آن بخش از منش تباه «شیر» را در رفیق همراه خود تقویت می‌کند که سویه‌ای ددمنشانه دارد نه جنبه‌های متعالی‌تر او را، زیرا خود همان «شخصیت شریر» در اساطیر و داستان‌های پریوار و قصه‌ها است.

 

  1. نقیضه، گفتمان دو متن است: «هاچن» می‌نویسد:

در پس‌زمینه‌ی اثر نویسنده، همیشه یک متن دیگر هم هست که درست در نقطه‌ی مقابل متن تازه قرار دارد اما این دو متن، تنها در بستر «نقیضه» جنبه‌ی نمایشی به خود می‌گیرند. در نقیضه، میانِ متنی که در پس‌زمینه‌ی داستان هست و متنی که دیدگاه نویسنده را معلوم می‌دارد، فاصله‌ای هست. این فاصله، ناشی از کنایه یا ریشخندی است که در متن تازه وجود دارد و «کنایه» (irony) بیش از «استهزا» (ridicule) نقش دارد و متن تازه بیش از آنچه جنبه‌ی تخریبی و لجن‌مالی داشته باشد، جنبه‌ی انتقادی دارد.» (هاچن، همان، ۲۳-۲۲)

«اسد» این شیر بیشه‌ی عشقبازی و شکارچی دختران خوبرو، وقتی به بخش فتوکپی دانشگاه می‌رود، بر دختری که در آنجا کار می‌کند مهر می‌افکند. این دختر «منیر» نام دارد که طبعاً او هم دل به نزد «اسد» می‌آورد. با آن که نزدیک شدن «اسد» به «دختر فتوکپی» و گذشتن از میز کذایی به عنوان حد فاصل ممنوعیت دارد، چون «اسد» نام گرفته است، بی پروا درمی‌آید و خطر می‌کند و بی‌پروا در می‌آید:

«سوپرمن بزرگوار ما موقعیت را مناسب دید و جَستی زد و با یک فشار، کرکره را داد بالا و با دختره وارد شد و اصلاً نترسید از این که نگهبانی بیاید و خفتش کند و بیندازدش بیرون.» (۷۶)

«منوّر مکرانی» نگهبان در حالی که بیسیمی در دست دارد، مچ دست «اسد» را گرفته پس از یک اخطار و هشدار به دختر دانشجو، «اسد» را با خود می‌برد و بازداشتش می‌کند و «اسد» با نگاهی تضرع‌آمیز از «شبدیز» التماس دعا دارد:

«کار احمقانه‌ای کرده بود و به مغز پوکش هم نرسیده بود که اگر به این سادگی‌ها می‌شد که بروی پشت دخل کنار خانم فتوکپی بایستی و یک عمر غلامی‌اش را بکنی، این همه دانشجوی پسر با آب دهان راه افتاده که چلاق نبودند. . . نگاهش آن قدر سوز داشت که وادارم کرد با اشاره بهش بگویم که آرام باشد و غصه نخورد.» (۷۸-۷۷)

باری، همه‌ی شکایت و ایراد «اسد» بر «دانشگاه کرمان» به این دلیل است که چرا واحد پسرانه و دخترانه‌اش از هم جدا است و چند کیلومتر با هم فاصله دارد «و از کیلومتر دوم رد نشده با وینچستر مغزتو می‌پوکنن.» (۶۵) پس عزم جزم می‌کند تا شبانه به واحد دختران و خوابگاه «دختر فتوکپی» رفته، وقت بر خود خوش کند. «اسد» موتور سیکلت «ماشو» نامی را گرفته و نقشه‌ای هم از خوابگاه و واحد دانشجویی دختران دانشجو را به دست آورده است و گویی می‌خواهد یک بار دیگر عملیات شناسایی منطقه‌ای را در خاک دشمن مطالعه کند، زیر سایه‌ی بنر «سفر به سرزمین نور» نقشه را بر زمین پهن کرده، شیوه‌ی بالا رفتن از تیر چراغ برق را برای رسیدن به اتاق «منیر» بررسی می‌کند:

«گفت: شب که شد، از راه بیابان پشت خوابگاه می‌رویم. من دورادور کشیک می‌دهم و او تیر چراغ برق کنار پنجره ها را می‌گیرد و می‌رود بالا. پنجره‌ی اول که نرده‌ی محافظ دارد و پنجره ی دوم مال اتاق ۲۰۲ است، اتاق منیر. آن‌قدر داشت تند می‌رفت که می‌خواست شب را هم بماند و اذان صبح را که گفتند، بیاید پایین.» (۸۸)

به قرار اطلاع، «اسد» پا بر حفره‌های سیمانی تیر چراغ برق نهاده، در آخرین مرحله پنجره‌ی اتاق «دختر فتوکپی» باز می‌شود و نگران از آنچه پیش خواهد آمد، در اتاقش را قفل می‌کند تا کسی مزاحمش نشود و درس بخواند اما متوجه سایه‌ای می‌شود که از تیر چراغ برق در حال آمدن به کنار پنجره ی اتاق او است. مطابق یک صحنه‌سازی –که کسی از آن آگاه نیست– بی‌درنگ غش می‌کند و دیگر نمی‌داند بر او چه رفته است. در این حال، مأموران حراست دانشگاه به این تصور که از طرف «اشرار» حمله‌ای به خوابگاه دختران صورت گرفته به طرف اتاق ۲۰۲ هجوم می‌آورند اما «شخصیت شریر» موفق می‌شود در کمال خونسردی از تیر چراغ برق پایین آمده بر ترک موتوری سوار شود که یار غارش «شبدیز» از پیش آماده نگه داشته است:

«فریادهای مبهمی از سوی دشت آمده و نگهبان‌ها با داد و بیداد به هوای صدا دویده‌اند و چند لحظه بعد دیده که دیگر احدی پای پنجره نیست. خودش را به تیر برق چسبانده و سوراخ‌های وسط بتون را گرفته و رفته پایین با کف دست پوست‌کن شده و شلوار شرحه شرحه. پاهایش به زمین نرسیده، دستی به سویش دراز شده و او را با خودش برده و بیابان و تاریکی و کوچه و پس‌کوچه و دالان و سرداب را رفته تا رسانده‌اش به روشنایی و امنیت شهر.» (۹۵)

 

این صحنه، نخست صحنه‌ی مشابهی در «شاهنامه» را به یاد می‌آورد که در آن «زال» کمندی به کنگره‌های قصر «مهراب کابلی» انداخته برای دیدن «رودابه» شبانه برای دیدارش آهنگ می‌کند:

«کمنـــــــد از رهی بستد و داد خم                         بیفگنـــد خــــوار و نزد ایچ دم

به حلقه درآمد ســـــرِ کنگـــــره                         برآمـــد ز بُن تا به سر یکســـره

چــــو بر بـــامِ آن باره بنشست باز                        برآمد پـــری روی و بردش نماز

گرفت آن زمان دستِ دستان به دست                       برفتند هر دو به کــــردار مست

همـــــی بود بوس و کنــــار و نبیــــد                        مگر شیر کاو گور را نشکرید»

(«شاهنامه»، بر اساس نسخه‌ی چاپ مسکو، ۱۳۸۷، ۸۲)

چنان که از این ابیات بر می‌آید، آنچه در «شاهنامه» و دل‌نهادگی «زال» بر «رودابه» به‌عنوان یک شاهکار حماسی–عاشقانه آمده، در رفتار عاشقانه–کام‌خواهانه‌ی «اسد» در این رمان به گونه‌ی «نقیضه» آمده است. آن یک همه به شکوه و حماسی و این یک، بی‌شکوه و سراسر شکست و بدنامی. با این همه، من در این رخداد، صحنه‌ای هم از رفتاری حماسی–عاشقانه در «امیر ارسلان» می‌یابم که «نقیب الممالک شیرازی» در روزگار سلطان صاحبقران روایت کرده است. در این رمانس‌گونه‌ی سراسر ماجراهای خیالی «امیر ارسلان» آهنگ دیدار با «فرخ لقا» دختر «پطرس شاه» فرنگی می‌کند؛ کمند خم اندر خم با قلاب به کنگره‌ی کاخ می‌اندازد و از بارو بالا می‌رود:

«اما امیر ارسلان چون شیر خشم‌آلود قدم در کوچه نهاد. دستش بالای قبضه‌ی شمشیر بود و می‌آمد تا رسید به در کلیسای اعظم. کمند از کمر گشود چین چین و حلقه حلقه کرده انداخت به سر دیوار کلیسا. کمند، بند شد. دست به کمند زد به قوّت مرغ سبک روح، خود را بالا کشید. از بالای دیوار چون سیلاب اجل سرازیر شد و قدم در صحن کلیسا گذاشت.» (نقیب الممالک، ۱۳۷۸، ۱۶۹)

مقایسه ی دو متن یکی در نوع ادبی «حماسه» و دیگری در نوع ادبی «رمانس» با آنچه در این «نقیضه» آمده است، نشان می‌دهد که تفاوت میان «جِد» و «هزل» و «قهرمان» و «ضد قهرمان» تا چه اندازه زیاد است.

 

  1. نقیضه، زبانی استهزاآمیز دارد: «کادِن» در برشمردن ویژگی‌های «نقیضه» می‌نویسد یکی از مشخصات این نوع ادبی، اغراق در ویژگی‌های شخصیت کسان اثر ادبی و به کار بردن همان شیوه ای است که کاریکاتوریست‌ها در فیلم‌های کارتون از آن استفاده می‌کنند و غرض از کاربرد آن، اصلاح از راه استهزا است. به این دلیل نویسنده می‌کوشد برای معرفی کسان از نام‌ها و اوصافی استفاده کند که معنایی دوپهلو و دوگانه دارند. با این همه «کادن» یادآوری می‌کند که «نقیضه نویسی» کار هر نویسنده‌ای هم نیست و تنها از عهده‌ی کسانی چون «سروانتس» (Cervantes ) برمی‌آید که همه‌ی سنن و مواریث شوالیه‌گری و قهرمانگرایی‌های سده‌های میانه را مورد تردید قرار داده است. (کادن، ۱۹۹۹، ۶۴۱-۶۴۰).

نویسنده بر شخصیت اصلی رمان خود «اسد» نام می‌نهد، در حالی که از «شیر» بودن نامش تنها جسارت نامعقول و بی‌باکی و خطر کردن نسنجیده را آموخته است. وقتی «منور مکرانی» به‌عنوان مسؤول حراست او را بازداشت می‌کند، تنها به شفاعت و یاری «ایزدیار» که یکی از آشنایان «فضّه خانم» مادر «اسد» در «دانشگاه کرمان» است، آزاد می شود. «اسد» پیشتر در «دانشگاه تهران» درس می‌خوانده است اما چون آن سال‌ها با روی دادن حوادث «کوی دانشگاه» ناآرامی‌هایی سیاسی در شرف وقوع بوده، به اشاره‌ی مادر نگران خود، «دانشگاه کرمان» را به‌عنوان محل تحصیلات عالی خود انتخاب کرده است. وقتی «شبدیز» از او می‌پرسد چرا از آنجا به اینجا آمده‌ای، خیلی ساده می‌گوید:

«چه می‌دونم؛ امن نبود دیگه. فکر بکر مامان ماست دیگه. نه این که اینجا قوم و خویش و آشنا زیاد داره و "ایزدیار"شم اینجاست، با خودش فکر کرده امن‌تره لابد.» (۸۰)

گذاشتن محیط پرشور و فرهنگ‌پروری مانند «دانشگاه تهران» و گرفتن گوشه‌ی عافیت در «دانشگاه کرمان» و زندگی در شهری که جز قاچاقچی و تریاک و تریاکی و دلالان و معتادان چیز چشمگیر دیگری در آن نمی‌توان یافت، نشان می‌دهد که شخصیت رمان، آرمان‌ستیز، ضد قهرمان و ترسو است، هرچند به ظاهر جسور و جربزه‌دار به نظر می‌آید. خدا نکند خیال کشیدن تریاک به سرش بیفتد. چنان در این سودا زیاده‌روی می‌کند که «شبدیز» ناگزیر می‌شود جسم بی‌جانش را به هر زحمت که شده، به بیمارستان ببرد:

«سیگار اسد هم داشت کج می‌سوخت که از دستش افتاد. سرِ انگشتش را تف‌مال کرد و چسباند به جایی که داشت بیشتر می‌سوخت و جلو پایین رفتنش را گرفت. اسد، شروع کرد به حبس‌کردن دود و غافل بود که هر بار چشم‌هایش دارد سرخ و سرخ‌تر می‌شود. هرچه چشم غرّه رفتم بهش که نکشد، تحویلم نگرفت. رنگی بود که هر لحظه ازش می پرید و با رنگ دیوار یکی می شد.» (۵۴)

این زیاده‌روی «شبدیز» را وامی‌دارد تا برای هزینه ی مداوا و بیمارستان «اسد» با مادر او «فضه» تلفنی تماس بگیرد و پنجاه هزار تومان پول تقاضا کند و به دروغ بگوید غذای سلف به مزاج «اسد» نمی‌سازد و باید از بیرون غذا بگیرد (۵۷). وقتی هم «اسد» در «تهران» در اتوبوس می‌نشیند، زنی میانسال و بیوه در کنار او می‌نشیند که شبانه با هم اشارات عاشقانه و پیوند جنسی دارند و کار به جایی می‌رسد که افسر پلیس قصد جلب «اسد» می‌کند و اگر «کارت شناسایی مکبّر» و «کارت عضویت فعال» در مسجد محل «شبدیز» نبود، یقیناً افسر پلیس این زوج ناباب را بازداشت می‌کردد (۲۷). نویسنده در حالی بر شخصیت دیگر داستان خود «شبدیز» نام گذاشته که از اوصاف و نعوت اسب «خسرو پرویز» هیچ نشانی ندارد و چون اسب عصّاری دور خود می‌گردد و از این اندازه رفت و آمد و راندن، به مقصدی نرسیده است. «سعید» برادر «اسد» جوان بی مغزی است که اگر هم در تظاهرات دانشجویی حضور دارد، از سر کنجکاوی و ماجراجویی است و ذهنیتی انقلابی و سیاسی ندارد. بد دهن، لجوج، کودک‌منش، آسیب‌پذیر و ساده‌لوح است. وقتی شتابزده با دختری پرستار ازدواج می‌کند و بی‌درنگ برای خود شریک بازاری دست و پا می‌کند و بی هیچ گونه تجربه و رایزنی سرمایه‌گذاری می‌کند، همه‌ی آنچه را دارد یکسره می‌بازد و شریک قافله، شریک حرامی از آب درمی‌آید و نقدینه‌اش به یغما می‌برد:

«هنوز نه به دار بود و نه به بار که ویارِ گرفتن مغازه گرفتش و شریکی عوضی گرفت مدل "جنس از تو، کار از من". طرف هم نامردی نکرد و یک شب صد میلیون لپ تاپ مغازه را جمع کرد و صبح که سعید رفت پاساژ، دید رفیق شفیقش همه‌ی مغازه را جارو کشیده و رفته . . . سعید کارش شده بود که روزها خودش را در اتاق حبس کند و شب‌ها بزند بیرون و کار من بدبخت هم این شده بود که بروم پی‌اش که اتفاقی برایش نیفتد.» (۲۰۱)

پس در یک داوری کلّی می‌توان گفت که هیچ یک از این کسان «نام بامسمّی» ندارد؛ یعنی نام‌هایشان با ذهنیت و هویت خودشان، تناسبی ندارد. «اسد» به معنی «ترسو» است؛ «شبدیز» همان «خر گر مفلوک» معنی می‌دهد و «سعید» به معنی «بدبخت» است. وقتی نویسنده بر رمان خود عنوان «ما بد جایی ایستاده بودیم» می‌گذارد، معنی و مفهومش این است که هیچ یک از کسان داستان، معرّف نام و جایگاهشان نیستند. آنان در جایی ایستاده‌اند که شایستگی واقعی آن را ندارند و از مواضعی دفاع می‌کنند که قابل دفاع نیست. نه دانشجوی دانشجویند، نه مغازه‌دار مغازه‌دار. همگی، سوء تفاهم‌هایی هستند که هرچه زودتر باید برطرف شوند. اینان «کاراکتر» به معنی شخصیت‌هایی که دارای پوست و گوشت و استخوان و مغز و احساس باشند، نیستند. بدون استثنا «کاریکاتور» هستند؛ فتوکپی‌هایی از آدم و رونوشت‌هایی که با اصل‌شان نمی‌خوانند. از همه عوضی‌تر، استاد دانشگاه‌مان آقای «قادری» استاد رشته‌ی مکانیک سیّالات و عاشق بیقرار «سوده» خواهر «اسد» دانشجوی همین رشته است که به راستی اسمی بامسمّی دارد و به آن اصطلاحاً گاه «عریض» می‌گویند که گونه‌ای از «کنایات» است و گاه «مجاز» به «علاقه ی تضاد»؛ یعنی وقتی معنایی از توانایی بگوییم و معنایی ضد آن اراده کنیم. در این حال، «قادری» دقیقاً به معنی «عاجزی» و «ناتوانی» معنی می‌دهد.

سر و کلّه‌ی این جناب استاد وقتی در رمان پیدا می‌شود که «شبدیز» به اتاق «سوده» راه می‌یابد و لپ تاپ او را روشن می‌بیند و صفحه‌ای را که جناب استاد پیشتر در «چت» خود با دانشجویش داشته است. «شبدیز» سپس از نزدیک با این استاد میانسال دانشگاه دیدار می‌کند و به مراتب کمال او بیشتر پی می‌برد. این استاد که گویا در جوانی نتوانسته عاشقی کند و عقب‌افتادگی عاطفی و ذهنی دارد، دل و دین به «سوده» داده و بر هر دانشجوی دختر که ببیند، مهر می‌افکند و دل به نزدش می‌برد. استاد به این اعتبار، کارآموز کارگاه عشق‌های رمانتیک و روزگار جوش‌های صورت در جوانی است و چنان نیازی به درگاه خوبرویان می‌آورد که آنان را از خود گریزان می‌کند. شَمّه‌ای از او می‌گویم و نمی‌دانم چرا بی‌اختیار به یاد کتابی با عنوان «وقتی احساس روح را به زنجیر می‌کشد» افتادم:

«رفتم توی راهرو که نبودی. باید بهت زنگ می‌زدم اما در دسترس نبودی. لحظه‌ی عجیبی بود. عقلانیتم را داشتم سهل و ساده از دست می‌دادم. باور کن لب مرز بودم. گفتم: ای خدا! اگر همین الآن که من اینجا ایستاده‌ام بیاید و ببینمش، عینکش را بردارد و ببینم که من را دیده و چشم توی چشم بشویم، دیگر هیچ آرزویی در دنیا ندارم، حتی اگر کلامی هم به لب نیاورد. . . بچه ها در کلاس گیج شده بودند. اول شروع کردند به پچ‌پچه. بعد هم یکی یکی بلند شدند و رفتند از کلاس بیرون. سرم را گذاشتم روی میز. ضایع شده بودم و می‌دانستم خاطره اش نسل به نسل از ترم بالایی‌ها به ترم پایینی‌ها می‌رسد. حاضر بودم ضایع‌تر هم بشوم اگر می‌شد که تو برگردی؛ اگر همدیگر را تصادفاً هم می‌دیدم. حاضر بودم یک هفته‌ی تمام بروم بقعه [لابد بقعه ی "شاه نعمت الله ولی"] و جارو بکشم به شرطی که تو می آمدی و همان یک سؤال را می‌پرسیدی. اصلاً می‌توانستم عهد ببندم که باقی عمرم هر وقت از جلو در بقعه رد می‌شوم، بروم و فرش‌هایش را جارویی بزنم، حتی بسته به فصل، چای داغ یا شربت خنک دست مردم بدهم.» (۲۰۷-۲۰۶)

 

  1. نقیضه به‌عنوان داستان، نگاهی متفاوت با تاریخ دارد: نگاه رمان‌نویس کنونی به تاریخ، همان نگاه پسامدرنیست‌ها است. «پیتر بری» (Peter Barry) به نقل از «اومبرتو اکو» (Umberto Eco) می‌گوید در حالی که مدرنیست‌ها می‌کوشد گذشته را به داستان تبدیل کند، پسامدرنیست تلاش دارد گذشته را با سلاح طنز مورد بازنگری قرار دهد.» (بری،۲۰۰۹، ۸۸-۸۷)

روح چیره بر «نقیضه» آرایه ی «طنز» (satire) است و از حق نمی‌توان گذشت که نویسنده در این پهنه، آیتی است. زبان سراسر «تعریض» و نیش‌دار و رسواگر، بهره‌جویی از گونه‌های زبان و ابزار بیان از جِدّ و هزل، گویش محلی کرمانی، زبان رایج میان جوانان امروز و تداول عامه و گاه زبان ادبی و متشخص (figurative) همگی در خدمت القای طنز تلخی است که مراد و مقصود نویسنده است. در نوع ادبی «نقیضه» به هیچ کس و چیز، رحم نمی‌شود و هر چه هست، باید مورد خرده‌گیری و طعن و طنز قرار گیرد. در این ژانر، باید به گوشه‌های دیگری از واقعیات ناپرداخته پرداخت که از اذهان خوانندگان، پنهان نگاه داشته شده است. آیا آنچه را که از ما پوشیده داشته‌اند، می‌توان در این نوع ادبی افشا کرد؟ اگر این نوع ادبی را از ما دریغ کنند، واپسین سلاح خود را در ستیز با تباهی و یکدستی فرهنگی و ایدئولوژیک از دست داده‌ایم. به گفتمان تاریخ خود با زنان ساقط شده و ستم‌دیده‌ی خویش در چهل سال پیش بازگردیم تا دریابیم که نظام تازه‌ی ما با زن و مسأله‌ی زنان و جا و جایگاه آنان در جامعه و پهنه‌های فرهنگی و سیاسی چگونه برخورد می‌کرده است؟ من بر آنچه به عنوان نمونه نقل می‌کنم، نمی‌توانم تفسیر و تأویلی بیفزایم که مجال فراهم نیست اما از همین نمونه می‌شود به معرفی نگاه و دریافتی پی‌برد که به بعدها بر سر نیمی از جامعه‌ی ما آمد و این که چگونه چنین حرکاتی اجتماعی، به تقویت «مردسالاری» به عنوان بخشی از «ایدئولوژی» غالب انجامید و چشم‌انداز کنش‌های اجتماعی ما را رقم زد؛ دیو خفته‌ی درون ما مردان را بیدار ساخت و کارها بر دست ما رفت که هزار سال از آن گذشته بود. چه کسی گفته بود تاریخ تکرار نمی‌شود و روند حرکت تاریخ به گونه‌ای اجتناب ناپذیر خطّی و پیش‌رونده است؟ «شبدیز» با «اسد» از «کرمان» به خانه‌ی پدری خود بازگشته و پدر –که «هداوندخانی» نام دارد- از خاطراتش از گذشته‌های دورتر و سپس از آغاز انقلاب می‌گوید:

«پدر گوش مفت اسد را یک گوشه گیر بیاورد و شروع کند به بافتن از گذشته که چه روزگار محشری داشته و چه صفایی می‌کرده در آن دوره که حتی توی لبنان هم، مثلش را نمی‌شود یافت. بگوید که شهر نویی بوده و هر کس مشکلی داشته، می‌رفته و آنجا خودش را تخلیه می‌کرده و با حرارت ادامه بدهد که "همون سال ۵۷ می‌خواستن جمعشون کنن که آقا طالقانی نذاشت. کلانتری هم البته حواسش بود بهشون و کاری به کارشون نداشت طفلی‌ها رو. ماه رمضون سال ۵۸ اما کمیته، بستش. چه گل‌هایی که پرپر شدن: پری بلنده، اشرف چهارچشم، ثریا ترکه، سیمین بی. ام. و.، شهلا آبادانی، پری سیاه. پری بلنده رو که جلو همین کافه «شکوفه نو» پایین‌تر از بیمارستان فارابی دارش زدن. . . بعد از ظهری بود که رفته بودم گمرک واسه‌ی موتور، چیزی بگیرم که دیدم مردم جمع شده‌ن و ریخته‌ن تو "قلعه" و همه چی رو آتیش زده‌ن. چند نفری کشته داد. جنازه ی جزغاله ی یکیشونو دست گرفته بودن و میچرخوندن. خلاصه که محله ی غم سوخت و رفت پی کارش و همه‌شون پخش شدن زیر جلد این شهر. . . همه ش زیر سرِ کارتر بود و برای شاه و برای منطقه برنامه داشت. ذوالفقار علی بوتو [پدر بی نظیر بوتو، رئیس جمهور پاکستان و رهبر "حزب مردم پاکستان" که سرنوشتی چون دکتر "مصدق" یافت] رو هم بعدها برا همین سرش رو کردند زیر آب. نوبت شاه رسیده بود دیگه. بدبختی ما هم درست از همون جایی شروع شد که شاه انگشت شستش رو گرفت به جلیقه‌اش و گفت که دیگه به چشم آبی‌ها باج نمی‌دیم. حالا یه باجکی به اینا می‌داد، مگه چی می شد؟» (۱۲۲-۱۲۱)

پدر که چانه‌اش گرم شده و به اقتضای سن وقتی گوشی مفت گیر بیاورد، دیگر ول نمی‌کند، از «ناخدا»یی می‌گوید که آن قدر ماند و نگاهش داشتند که مثل آن ماهی سوم در آبگیر در حکایت «کلیله و دمنه» آن اندازه دور خود گشت تا سرانجام از تلویزیون سر درآورد و چه گریه‌ها در لباس فرمانده و چه توبه ها و اعترافات تباه و چه ساده‌دلی‌ها و خوش خدمتی‌ها به این و آن نکرد که یکی داستانی است پُر آب چشم. پدر –که در نیروی دریایی خدمت می‌کرده و در ارتباط با ماجرای «ناخدا»یی که دستگیر شده است– از او و خاطراتش می‌گوید و دسیسه‌هایی که خرس شمالی برای گربه‌ی جنوبی تدارک می‌دیده است:

«ناخدا خودش متولد قم بود؛ از یک خانواده ی مذهبی و متدین. اولش یک مبلغ مختصری ماهیانه به حزب کمک می‌کرد؛ بعد یک دفعه زمینش رو توی قم فروخت و پولش را یکجا داد به حزب. اعتقاد داشت که خرج آبادانی مملکت می‌شه. این بی‌فکرها تو پلنوم شونزدهم تصمیم گرفتند بخش اطلاعاتی حزب رو مخفی نگه دارند و ناخدا هم از بد روزگار با همون بخش همکاری می‌کرد. برای همین هم بهش انگ جاسوسی زدن. یادم نمی‌ره روزی که تلویزیون دادگاهش رو نشون می‌داد، مثل یک طفل بی آزار گریه می‌کرد. ریش گذاشته بود و نمی‌شد بفهمی این، همون ناخداست. زیر تابلویی نشونده بودنش که با ماژیک روش نوشته بود "مرگ بر شوروی!" ناخدا خودش هم خیلی سادگی کرد. اطلاعات موشک هارپون رو داده بود به یک خسرو نامی که از قضا همون هم لوش داد و جونش رو گرفت. نفهمیده بود که این اطلاعات به درد حزب نمی‌خوره و شوروی ضد آمریکا می‌خوادشون. همین شد که لو رفتن عملیات "والفجر" رو تو زمستون ۶۱ انداختند گردنش. بیست سال خدمت صادقانه رو ندیده گرفتند و سال ۶۲ تو اوین، تیربارونش کردند. تو دادگاهش می‌گفت: "من قبول دارم که مقصرم." قاضی می‌گفت: خوب اگه قبول داری، بگو حکم کسی که به دشمن اطلاعات طبقه‌بندی‌شده می‌ده، چیه؟" می‌گفت: "نمی‌دونم." چی باید می‌گفت بدبخت؟ چیزی نبود آخه. هر چی بود، همون چپ بازی‌های جزوه‌ای و سطحی بود؛ کمک به طبقه‌ی محروم و از این حرف‌ها. جوون بودیم و آرمان‌خواه. فکر می‌کردیم. قدرت تشخیص داشتیم. همه‌مون میهن‌دوست بودیم. باور کن اگر هم کسی اطلاعاتی به حزب میداد، از سر دشمنی با مملکت نبود. همه ضد امپریالیست بودیم. چقدر از همین جوون‌های چپ که توی جبهه کشته نشدن. خود ناخدا هم دو سال جنگیده بود واسه‌ی این مملکت.» (۱۰۳-۱۰۲)

 

  1. نقیضه، خواننده را به درنگ وامی‌دارد: «هاچن» در مورد ضرورت همکاری خواننده و نویسنده برای درک بهتر متن و گره‌گشایی از راز و رمزهای آن می‌نویسد:

«نقیضه، نیاز به یک فاصله‌ی انتقادی دارد. اگر خواننده متوجه این فاصله‌ی انتقادی نباشد، قادر به درک تفاوت میان دو متن نمی‌شود. در این حال، وجود یک اشاره برای درک این فاصله و تفاوت، الزامی است تا متن را طبیعی سازد و آن را در متنِ تغییر یافته، جا بیندازد. . . در هر نقیضه‌ای، وجودِ حاضرِ دیگر، خواننده است تا به دنیای واژگان وارد شود. وظیفه‌ی خواننده در تکمیل معنی متن نقیضه‌وار، به مراتب بیش از آن است که در هر خوانشی از متن، تصور می‌رود.» (هاچن، ۲۰۶-۲۰۳).

من پیشتر به نقدهایی اشاره کردم که بر این رمان نوشته‌اند. در نقیضه‌ی نویسنده، از دو متن مختلف سخن نمی‌رود. آنچه مایه‌ی ابهام و پیچیدگی در متن می‌شود، تفاوت میان نیّت آشکار و پنهان موجود در متن است که حتی ممکن است نویسنده هم خود از آن آگاه نباشد و به اشاره‌ی ناخودآگاه نوشته باشد و در همین جاها است که باید خوانشگری پدید شود و گره از راز فروبسته ی اثر بگشاید. بیاییم به چند مورد از این داوری‌های ساده‌نگرانه اشاره کنیم. متأسفانه بخش اعظم منتقدان ادبی و تحلیگران ما «خواننده» اند، نه «خوانشگر.» امروزه ما به شمار شاعران، نویسندگان، مترجمان و خوانندگان، منتقد و تحلیلگر و بررسی‌کننده و اهل نظر داریم. هر خواننده‌ای البته حق دارد در باره‌ی آنچه خوانده، نظری داشته باشد، اما چنین کسی ضرورتاً خوانشگر نیست مگر این که از ظواهر اثر به بواطن آن نقبی بزند و به دریافتی برسد که قابل توجیه و اثبات باشد.

«نیلوفر اجری» در مقاله ای با عنوان «سفر به انتهای شب» (در روزنامه ی «آرمان»، پنج شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹) می نویسد:

«اسب اینجا استعاره از مَرکَب است؛ مرکبی که خود قدرت اختیار چندانی ندارد و در خدمت سوارش در می‌آید. این بی ارادگی، در باطن  و حتی ظاهر نیرومند اما میان‌تهی را در شخصیت راوی می‌توان شاهد بود. از طرفی نام "اسد" به معنای شیر، می‌تواند اشاره‌ای باشد به سلطان و در اینجا کمی انحصاری‌تر، خسرو پرویز که پس از او همه چیز در سلسله‌ی پادشاهی‌اش رو به اضمحلال رفت.»

بر این نگاه، چند خُرده وارد است: نخست، این که نویسنده‌ی مقاله تلویحاً «شبدیز» را استعاره‌ای از اسبی فرمانبردار پنداشته که گویا «اسد» –که لابد استعاره ای از «سوار» است– بر پشت او نشسته و او را هدایت می‌کند و مصداق همین بیت معروف «مولوی» که «رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست / می‌کشد آنجا که خاطرخواه او است.» دوم، او ضمناً «اسد» را استعاره‌ای از «خسرو پرویز» ساسانی دانسته که از روزگار سلطنت او، این سلسله رو به تباهی و تلاشی می‌رود. در حالی که نه شخصیت داستان ما به «شبدیز» شباهتی دارد، نه «اسد» همانندی‌ای به «خسرو پرویز.» طبیعی است که این نام، نام واقعی و شناسنامه‌ای شخصیت داستان نیست و کسی نام اسب و حیوان را بر آدمی نمی‌نهد. این نام را پدر بر او نهاده یا او را به این نام صدا می‌کرده. پدر «توده ای» و میهن‌پرست بوده و به دلیل علاقه به تاریخ و میهن، این نام را برگزیده است. آنچه در این رمان اهمیت دارد، وجوه افتراقی میان منش شخصیت‌ها با نام آنان است، نه وجوه اشتراک‌شان. نویسنده از بار معانی اسطوره‌ای و تاریخی «شبدیز» چیزی نمی‌داند. او «شبدیز» را به معنی مطلق «مرکب» در نظر می‌گیرد؛ یعنی حیوانی که فقط بلد است سواری بدهد؛ از خود اختیاری ندارد و مهار و افسارش در دست دیگری (اسد) است. در حالی که آنچه از «هم‌بافت» (context) و فحوای کلی رمان بر می‌آید، این است که میان «اسم» و «مُسَمّی» در مورد «شبدیز» و «اسد» هیچ گونه پیوند نشانه‌شناختی یا دِلالی وجود ندارد. «شبدیز» به‌عنوان شخصیت داستانی بیشتر به اسب عصّاری شباهت دارد که پیوسته پشت فرمان ماشین متعلق به دیگری نشسته، با سرعت می‌راند؛ پیوسته گاز می‌دهد و مرتب تصادف می‌کند و فاجعه‌ای به بار می‌آورد. «اسد» به معنی «شیر» همیشه نمادی از قدرت و سلطنت، سطوت و کمال بوده است اما شاید تنها همانندی «اسد» به‌عنوان شخصیت داستان، خشم و کینه‌توزی و خصلت تهاجمی او است و از کمال، کوچکترین بهره‌ای نبرده است و اتفاقاً این رذایل، تنها صفاتی حیوانی و ددمنشانه است که «اسد» در «شبدیز» بیشتر تقویت می‌کند. میان «شبدیز» در مقام اسب «خسرو پرویز» و شخصیت داستان هم هیچ گونه شباهتی نیست. «شبدیز» در مقام اسطوره‌ای‌اش، مادیانی بوده که از دل سنگی سیاه زاده شده است و «نظامی» در «خسرو و شیرین» می‌گوید: «که شبدیز آمده است از تخم آن سنگ.» در همین منظومه‌ی عاشقانه، تصریح شده که حتی «باد صرصر» نیز به گرد او نمی‌رسیده «که صرصر در نیابد گِرد گامش.» «شبدیز» در جایگاه تاریخی‌اش –چنان که «بلعمی» در «تاریخنامه‌ی طبری» نوشته- اسبی بوده «که هیچ پادشاه را نبوده است.»  من با این اشارات می‌خواهم بگویم که اصولاً روش‌شناسی این مقاله‌نویس در کوشش برای توضیح معنای داستان، خطا است و راه به دهی نمی‌برد. خاستگاه بنیادین این خطاها، پی نبردن به «نوع ادبی» رمان است که کلیدی به دست می‌دهد تا با آن، قفل همه‌ی ابهام‌ها گشوده شود. یکی از کلیدها در این «رمان نقیضه» تأمل در فاصله میان «اسم»ها و «مسمّی»ها یا دلالت معنایی آنها با منش و راهی است که صاحبان این نام‌ها در زندگی عملی، برای خویش برگزیده‌اند.

«فرزانه» دختر دانشجویی است که بیش از آنچه نمودی از «دانایی» باشد، جلوه‌ای از کامخواهی است و به عنوان یک دانشجو، هیچ‌گونه آرمانخواهی ندارد و به جای این که رفتارش نمودی از «جنسیت» (gender) و جایگاه او در سلسله مراتب اجتماعی باشد، به «جنس» (sex) خود نظر دارد. وقتی «اسد» خانه‌ی «بلقیس» معشوقه‌ی اول خود را به «خانه‌ی قمر خانم» تبدیل می‌کند و هر اتاق را به مستأجری اجاره می‌دهد و در آبادانی و نوسازی‌اش می‌کوشد، «فرزانه» را با خود به این خانه می‌آورد و با او سرخوش می‌افتد. «شبدیز» -که بعضی ساعات در روزهای جمعه حق ورود به خانه ی قرق‌شده‌ی «بلقیس» را ندارد– می‌گوید:

«هفته‌ای یک بار هم خانه را قرق می‌کرد و کور باش و دور باش راه می‌انداخت و یک صبح تا ظهر همه‌ی اهل خانه را می‌فرستاد بیرون، همان گوشه‌ها می‌پلکیدیم . . . تا او سرِ صبر، فتوکپی‌بازیهایش را بکند.» (۸۴)

این گونه رفتار «فرزانه» دست کم نشان می‌دهد اگر هم بتوان از «فرزانگی» این دختر دانشجو سخن گفت، از چهارچوب فرزانگی در کامخواهی و غنیمت شمردن آنات زندگی و گونه‌ای «اخلاق پراگماتیستی» فراتر نمی‌رود. او به عنوان دانشجوی دانشگاه هم حتی هیچ گونه آرمان والایی ندارد. «اسد» نیز –که روزگاری در «دانشگاه تهران» شاهد شکست جنبش و اعتراضات دانشجویی بوده است– درس‌های لازم و مقدماتی را از ناآرامی‌های سیاسی آموخته و اینک که قدم در «دانشگاه کرمان» می‌گذارد، همه‌ی همّ و غمّش این است که چرا در دانشگاه «تفکیک جنسیتی» اِعمال شده و واحد دختران از واحد دانشجویی پسران جدا است:

«آخه این دانشگاه خراب شده، اومدن داره؟ این، چه دانشگاهیه که همه‌ش مردونه است و واحد دخترونه‌ش توی یه ساختمون مجزای دیگه است و چند کیلومتر دورتر از واحد پسرونه است؟» (۶۵)

در همان روزهایی که دانشجویان شور و شوق زیادی برای ثبت نام و صدور کارت دانشجویی نشان می‌دهند، «اسد» کوچکترین رغبتی برای ثبت نام ندارد:

«اسد را هرچه کردم، پا نداد و از این فرصت برای ثبت نام استفاده نکرد. مدام بهانه می‌آورد که شناسنامه همراهش نیست و از این حرف‌ها.» (۴۶)

چیزی از گونه‌ی ریزش و کاهش رغبت برای تحصیلات دانشگاهی در همه‌ی دانشجویان به چشم می‌خورد. روی آوردن به کامخواهی و خوش کردن وقت بر خود، گرایشی عمومی در میان نسل جوان است و نشان می‌دهد که این نسل با آن که از سال‌های انقلاب چندان فاصله ای ندارد، تا چه اندازه بدون آرمان و باورهای اخلاقی و اجتماعی روزگار می‌گذراند. «اسد» هنگامی که دانشجوی «دانشگاه تهران» و شاهد حمله‌ی گارد ویژه به دانشجویان در «کوی دانشگاه» بوده، از انقلاب و آرمان‌های دانشجویی کناره می‌گیرد و یک بار به "شبدیز" می‌گوید:

«گل‌پسر! من خودم همین هفته‌ی پیش بچه‌های تازه وارد رو بردم اردوی آشنایی با دانشگاه. هنوز شیشه‌ها شکسته بود و خرابی‌ها درست نشده بود. . . رگ‌های گردنش باد کرده بود و نفس نفس می‌زد.» (۴۵)

«شبدیز» که در آغاز انقلاب به جبهه رفته و «کارت عضو فعال» و نشان حضور در مسجد محل را در جیب بغل دارد و کارت دیگری دارد که نشان می‌دهد در همان مسجد «مکبّر» بوده (۲۷) و در «مسجد ارگ» در کنار یکی از ستون‌هایش چله‌نشینی (۳۰) و در روزهای تسخیر «لانه ی جاسوسی» با «بچه های امجدیه» همکاری می‌کرده (۴۴) و یک بار هم در اوج تعصبات دینی و ایده ئولوژیک غالب، با کلاشنیکوف به خانه رفته پدر را تهدید می‌کند که هرچه زودتر باید خانه را از آلایش پاسور و فیلم و نوار پاکسازی کند «و گرنه، من می‌دانم و تو» (۳۷) اکنون در تبدیل آرمان‌های اجتماعی و عقیدتی به رفتار پراگماتیستی، مصلحت‌جویانه و فردی خود، سخت کوشا است. او زیر تأثیر همین اخلاق «اصالت عمل» و همنشینی با «اسد» آرمان‌ستیز، مورد قبول خاطر او قرار می‌گیرد و از این که حالا مرد عمل و زندگی شده، به او تبریک می‌گوید. در حرکات و سکنات «شبدیز» نشانه هایی از روی آوردن به زندگی عملی و بهره‌جویی از توانایی‌های کاربردی هست که «اسد» پیش از خود «شبدیز» آنها را کشف می‌کند و به درستی از آن به «شر نهان خوب» یاد می‌کند. وقتی «استاد قادری» به دانشجوی سوگلی خود «سوده» می‌گوید «نسل شما آخه به چیزهای مهمتری می‌اندیشد» در پاسخ آشکارا می‌گوید: «نسل ما که کلاً نمی‌اندیشد؛ فقط عمل می‌کند.» (۱۷۴) گفته‌ی «سوده» دلالت‌گر است و نشان می‌دهد که نسل او، دیگر همان نسل متفکر، آرمانگرا و انقلابی پیشین نیست و به تعبیر «سعدی» جهد نمی‌کند که غریقی را بگیرد؛ بلکه می‌کوشد تا گلیم خود را از موج به در برد.

«سوده» نیز –اگر نویسنده آگاهانه و سخته و سنجیده این نام را برگزیده باشد، به معنی کسی است که «ساییده» و «خُرد و خمیر شده» است. او فوق لیسانس خود را در رشته‌ی مهندسی مکانیک در «مالزی» آغاز کرده و اکنون پس از گذراندن چند ترم در ایران به عنوان «دانشجوی میهمان» دیگر باره قصد دارد برای ادامه‌ی تحصیل به «مالزی» برگردد. با این همه او در حالی به «تهران» بازمی‌گردد که از ناشناسی باردار است و «شبدیز» در غیاب «اسد» او را به بیمارستان می‌برد تا در آنجا از شر جنین، ایمن شود و سبکبار به «مالزی» برگردد. (۱۹۳) او هم به ازدواج و شوهرداری باور ندارد و در چتی با «استاد محسن قادری» می‌گوید:

«ازدواج؟ وای اصلاً ! من حتی بهش فکر هم نمی‌کنم استاد! نمی‌خوام پابند کسی بشم. می‌خوام برم دنیا رو بگردم.» (۱۷۲)

چنان که از این قراین و نشانه‌ها برمی‌آید، آنچه در این «رمان نقیضه» برجسته است و به اصطلاح «فکر چیره» (backdrop) بر رمان، رویگردانی از ذهنیت اجتماعی و سیاسی و گرایش به رسیدن به اهداف کوچک و پیشِ پا افتاده تر و موفقیت در زندگی عملی همراه با بی بند و باری است.

 

  1. نقیضه، نوعی نقد فرهنگی است: «کوشنیر» (Kushnir) به «نقیضه» به عنوان گونه‌ای از «نقد فرهنگی» نگاه می‌کند که هدفش، تنها تأکید بر یک رشته از ارزش و تجربیات فرهنگی خاص است و می‌خواهد نمودهای فرهنگی گذشته را مورد بازنگری قرار دهد. او به‌عنوان مثال از نویسندگانی مانند «دکتروف» (Doctorow) در رمان «به روزگار سخت خوش آمدید» (Welcome to Hard Times) نام می برد که نه تنها ساخت سنتی و رایج نقیضه را تغییر می‌دهند، بلکه حتی ابعادی از فرهنگ آمریکایی را هم به گونه‌ای متفاوت ترسیم می‌کنند.» (کوشنیر، ۱۹۸۹)

«سوده» حتی در همان دوران تحصیلات عالی خود در «دانشگاه تهران» یعنی در گرماگرم ناآرامی‌های سیاسی در قلب «تهران» انقلاب زده هم پوستری قدی از «جرج مایکل» (G. Michael) بر پشت در اتاقش نصب کرده که گیتاری بر دوش دارد و "شبدیز" با دیدن آن، با خود می‌گوید:

«صلیب کوچکی روی گوشش برق می‌زد که با یک ماژیک فسفری، براقترش هم کرده بود. دست کشیدم روی صلیب. چه می‌شود که دختری توی این سن و سال، شیفته‌ی یکی مثل این می‌شود که دو برابر من سن دارد؟» (۱۷۱)

این گونه برخورد با نمودهای فرهنگ آمریکایی و گزینش چنین سیمایی هنری در اتاق دختری دانشجو، خبر از تغییر بادها و فصولی دیگر می‌دهد که با آنچه در رسانه‌های داخلی بازتاب می‌یابد و دیده و شنیده می‌شود، فرق دارد؛ گویی در زمانی یگانه، دو صدای مختلف و مخالف در کنار هم، به همزیستی مسالمت‌آمیز خود ادامه می‌دهند. در حالی که موسیقی در ایران در سال‌های نخستین انقلاب به دیده ی تردید نگاه می‌شود و با ایدئولوژی غالب و رسمی کشور مغایر دانسته شده، وقتی «شبدیز» مادر را برای خواستگاری برمی‌انگیزد و برای آشنایی با وی، آشپزخانه را برایشان خلوت می‌کنند، آنچه به گوش «شبدیز» می‌رسد، از دنیای ذهنی متفاوتی خبر می‌دهد که با گرایش‌های اعتقادی و انقلابی او ناساز می‌آید:

«هنوز هیچ کدام سکوت آشپزخانه را نشکسته بودیم که حس کردم چادر دارد از وضعیت کیپ و ریپ سابقش درمی‌آید؛ جوری که آویز پروانه‌ای‌اش به وضوح جلو چشمم بود. سرم را تا جایی که می‌شد، آوردم پایین. . . قلبم آمده بود توی دهانم که گفتم یک حرفی بزنم، فضا تغییر کند و برود سمت حرف‌های جدّی؛ برود سمت زندگی و آینده و خوشبختی. گفتم: "ببخشید. شما آرمان‌تون چیه توی زندگی؟" صدای پق خنده‌اش را شنیده بودم و با این که سرم پایین افتاده بود، اما حدس می‌زدم نیشش تا کجاها باز شده. گفت: "من عاشق رقصم و اگه روزی دو- سه ساعت نرقصم، روزم شب نمی‌شه." کوچکترین مکثی هم نکرده بود؛ انگار که بارها گفتن همین جمله را تمرین کرده باشد و به آدم‌های بی شمار و بسیار گفته باشد؛ درست با همین لحن و با همین شیوه‌ی پراکندن عشوه. تب، تمام تنم را گرفته بود و سرم شده بود مثل همان سماورِ توی آشپزخانه. گفتم: "رقص؟" گفت: " بله دیگه، رقص. حرکات موزون. می‌دونید چقدر برای تناسب اندام و برای قلب و ریه فایده داره؟" خیلی به خودم فشار آورده بودم که سماور را از جاش نکنم و نکوبم روی سر کسی.» (۲۵-۲۴)

آن که «شبدیز» به خواستگاری‌اش رفته، دختر همسایه است که کاسه‌ای آش نذری برایشان آورده که خود البته از جمله ترفندهای تماس و دعوت از نوع نزدیک و سنتی آن است. هر دو از یک طبقه‌ی اجتماعی‌اند، با این همه به اعتبار فرهنگی، با هم تفاوت‌هایی بنیادین دارند. «شبدیز» حتی با وجود نوار موسیقی و ویدئوهای رقص و «شو» و تخته نرد و پاسور پدر مخالف است و با «کلاش» خود که لابد از مسجد محل گرفته، او را تهدید می‌کند که خانه را باید از لوث آنها پاکسازی کند و اکنون، می‌شنود که «آرمان» همسر آینده، رقصیدن چند ساعت در روز است، آن هم در روزهایی که این گونه علایق از نمودهای «غربزدگی» و «هجمه ی فرهنگی» به شمار می‌آید و "شبدیز" هم خود در تسخیر «لانه ی جاسوسی» شرکت فعال داشته است و برادری هم به نام «شاپور» دارد که جانباز است و روی ویلچر حرکت می‌کند (۱۲۱). «رمان نقیضه» به گونه‌ای شفاف، صفحاتی ناخوانده از پیچیدگی‌ها، تعدد، تکثر و تنوع فرهنگی را پیش چشم خواننده ترسیم می‌کند تا فردا روز، کسی نویسنده را متهم نکند به این که چرا این ابعاد و سویه‌های پنهان فرهنگی را در روزگار خود ثبت نکرده است.

در حالی که نظام نوبنیاد سیاسی، فضاهای آموزشی و خوابگاههای دختران را از محیط آموزشی پسران در «دانشگاه کرمان» جدا ساخته است، «اسد» به دور از این گونه هنجارهای چیره بر فضای فرهنگی و اعتقادی، از تیر چراغ برق خوابگاه دختران بالا می‌رود تا شب را در کنار «منیر» در اتاق ۲۰۲ خوابگاه سپری کند. (۸۹) «اسد» گویی به قول حوزوی‌ها «خروج موضوعی» دارد و «توی باغ نیست.» این ادعا که گویا ایدئولوژی چیره می‌تواند حرف آخر را بزند و همه را مطیع و منقاد خود سازد، گزافه‌ای بیش نیست. در هر زمان، تلقی‌ها و جریان‌های متفاوت و متضاد فرهنگی و اجتماعی و ایدئولوژیک حضور دارند و فعالند. «اسد» در حالی مانند یک سردار نقشه و کروکی خوابگاه را روی زمین و زیر نور ناچیز تیر چراغ برق پهن کرده و موقعیت را شناسایی می‌کند تا برای رسیدن به اتاق ۲۰۲ خطر کند که روی بنری در کنار خوابگاه و واحد دانشجویی دختران دانشگاه از ۱۲۱۳۳ روزهایی نوشته که امام «موسی صدر» در اسارت «معمّر قذافی» در «لیبی» بوده است (۱۶۸)؛ یعنی طنینی از صدای انقلاب در خارج از کشور ما. دو دنیای متفاوت که آنچه برای برخی «ارزش» و برای بعضی دیگر امری نامأنوس و بی‌اهمیت شمرده می‌شود.

یک تفاوت دیگر فرهنگی را هنگامی خواننده‌ی رمان درمی‌یابد که «شبدیز» به اتفاق «سوده» در حال بازگشت به «تهران» هستند و در جایی دختری را با کوله ای بر یک دوش و گیتاری بر دوش دیگر دارد و دارد شست بالا می‌اندازد و به اصطلاح از جمع «هیچ‌هایک» (Hitchhiking)ها است؛ یعنی مسافرانی که می‌خواهند تا جایی رایگان بروند و معمولاً در کشورهای اروپایی و غربی چنین کسان و پدیده‌ای را می شود دید و در ایران، غریب و نادر است. «شبدیز» از همان اول، نگران امنیت این دختر است:

«اینجا که این وایستاده، یه دقیقه نمی‌رسه که بلندش می‌کنن و بعدش هم شاید جنازه‌اش یک گوشه توی بیابون پیدا بشه؛ خارج که نیست.» (۲۲۱)

دختر سوار می شود و در پاسخ به پرسش «سوده» که آیا این کارش خطرناک نیست؟ می‌گوید:

«اگه عاقلانه رفتار کنی، ترسی نداره. باید راننده‌ای رو که سوارت می‌کنه، خوب بررسی کنی. از ماشینش عکس بگیری و مثلاً اگه من حس خوبی از راننده نگیرم، هیچ وقت سوار نمی‌شم. . . یکی از دوستام تعریف می‌کرد که یکی از اقوامشون تو آمریکا پشت فرمون بوده و از یه بزرگراهی می‌گذشته . وسط بزرگراه می‌زنه به یکی و طرف درجا می‌میره. این بنده ی خدا هم دودستی می‌زنه تو سرش که دیگه بدبخت شده. پلیس که می‌رسه به صحنه‌ی تصادف، دو تا دستاش رو می‌گیره جلو که بهش دستبند بزنن، اما در کمال تعجب می‌بینه نه خیر. این خبرا نیست و کلّی عزت و احترامش می‌کنن و ساپورت روحی که شوکه نشه. فردای اون روز هم خانواده‌ی مقتول برای عذرخواهی که ببخشید این جوون نااهل ما به شما استرس وارد کرده و از این حرفا. اینا، یک همچو فرهنگی دارن؛ مثل ما که نیستن.» (۲۲۲)

«شبدیز» به نقل از یکی از دوستانش در «تورنتو» می‌گوید که در همسایگی آنان پیر زنی بوده که ضمن این که از خدمات همسایه‌ی خود بهره‌مند شده و شوهر بدحالش را به بیمارستان رسانده، از گزارش خطاهای او هم در رانندگی در طی مسیر به بیمارستان خودداری نکرده، زیرا رعایت مقررات راهنمایی و رانندگی هم یک وظیفه و قانون اجتماعی است و به این ترتیب، نشان می‌دهد همان اندازه که کمک به قصد رساندن پیرمردی بد حال به بیمارستان یک وظیفه ی اخلاقی است، رعایت مقررات رانندگی هم، یک وظیفه ی اجتماعی است و هر یک به جای خویش نیکو است:

«دوست ما هم جنگی پیرمرده رو می‌رسونه بیمارستان و خلاصه یارو زنده می‌مونه. فردا می‌بینه پیرزن پلیس آورده خونه‌ی اینا که شما این تعداد چراغ زرد رو رد کردی و جون آدم‌های دیگه رو به خطر انداختی.» (۲۲۳-۲۲۲)

 

  1. نقیضه، نقد حال کسان و گروه‌های سرکوب شده است: «توماس» (Thomas) «نقیضه» را چیزی نمی‌داند جز ابزاری «برای تجسّم‌بخشی درونی و ذاتی بشر به طغیان بر ضد اقتدار. بنابراین، گونه‌ای موضعگیری جانبدارانه و میل‌گریز از مرکز یا لایه‌های بالای اجتماعی و طبقاتی به طرف لایه‌های اجتماعی پایین‌تر اجتماعی و اطلاع‌رسانی در مورد طبقات بالاتر اجتماعی است.» (توماس، ۲۰۱۰)

در رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» چه بسا مواردی هست که از گروه‌های سرکوب‌شده، گزارش می‌دهد که متأسفانه در باره‌ی آنها مجال نوشتن و رازگشایی نیست که همین خود، نمودی از همین ضرورت خویشتنداری در نوشتن شده است؛ مثلاً وقتی که پدر «شبدیز» با توجه به دیدگاه خاص سیاسی‌اش از آتش زدن «قلعه» به دست پلید اوباش و «غوغا» سخن می‌گوید (۱۲۱) که به تعبیر رسای حضرت «علی» (ع) چون جمع شوند، زیان رسانند و چون بپراکنند، سود می‌آید. اعدام خودفروشانی که خود قربانی نظام اجتماعی تباهی بوده‌اند، یکی از نمودهای این سرکوب ناانسانی و ددمنشانه‌ای بوده است که پس از گذشت چند دهه از آن، هنوز مجالی فراهم نیامده است تا درباره‌اش بنویسیم. چه توان کرد که سنگ را بسته‌اند و سگ را گشاده. در باره‌ی حضور فعال «شبدیز» به هنگام اشغال سفارت (۴۴) نکته‌ها هست بسی، محرم اسرار کجا؟ عنوان رمان «ما بد جایی ایستاده‌ایم» مربوط به صحنه‌ای به هنگام اشغال سفارت آمریکا می‌شود که «شبدیز» و مادرش در آن حضور دارند و مادر «شبدیز» بر اثر هجوم توده‌ی مردم، به جوی آب می‌افتد و آسیب می‌بیند و پسر مادر را به بیمارستان می‌رساند: «آخه ما بد جایی ایستاده بودیم.» (۴۵) و من چگونه می‌توانم از اعدام نظامیانی بگویم که به قول «هداوندخانی» پدر «شبدیز» نیّاتی در سر می‌داشته‌اند که داوری درباره‌ی آن رخداد و آن کسان، آسان نیست و چگونه می‌توان از «تصفیه»هایی در دانشگاه‌های کشور در آغاز انقلاب گفت که جامعه‌ی علمی ما را از حضور فرخنده و مبارکشان محروم ساخت و «دکتر کوشان» تنها یکی از آنان بوده است. دکتر «محسن قادری» دانشجوی پیشین او در باره اش می‌گوید:

«وقتی داشتند اخراجش می‌کردند، بهم گفت باورم نمی‌شه یکی رو که هنوز حتی دفاع هم نکرده، دارن می‌گذارن جای منِ استاد تمام. البته گفتند سنّش زیاده و بازنشسته‌اش کردن اما همه می‌دونستند بهانه است. خطّش، باهاشون یکی نبود.» (۱۷۹)

 

منابع:

طُرسوسی، ابوطاهرمحمد. دارابنامه ی طُرسوسی. به کوشش ذبیح الله صفا. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم، ۱۳۵۶٫

فردوسی، ابوالقاسم. شاهنامه ی فردوسی. تهران: انتشارات پیمان، چاپ هفتم، ۱۳۸۷٫

فکری، رضا. ما بد جایی ایستاده بودیم. تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۹۸٫

فیلد، اندرو. سیری در نقد ادبیات روس. ترجمه ی ابراهیم یونسی. تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۶۹٫

کمپبل، جوزف. قهرمان هزار چهره. ترجمه ی شادی خسروپناه. مشهد: نشر گل آفتاب، چاپ دوم، ۱۳۸۶٫

نقیب الممالک شیرازی، محمدعلی. امیر ارسلان. مقدمه از محمدجعفر محجوب. تهران: مؤسسه ی فرهنگی سینمایی الست فردا، ۱۳۷۸٫

Barry, Peter. Beginning Theory: An Introduction to Literary and Cultural Theory. Manchester University Press, 1999.

Cuddon, J. A. (revised by C. E. Preston). Dictionary of Literary Terms & Literary Theory. Penguin Books, 1999.

Jung, C. G. The Integration of Personality, translated by Stanley M. Dell. Farrar & Rinehart, 1939.

Kușnir, Jaroslav. Parody of Western in American Literature: Doctorow's Welcome to Hard Times, and R. Coover's The Ghost Town. University of Preșov, Slovakia, 1989.

Thomas, L. Parody: From the Roots. Chapter 1, 2010. Reprinted by NeeHive Digital Concepts Cochin for Mahatma Gandi University Kottayam.

 

این یادداشت روز پنج‌شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ در سات مدومه منتشر شده است.

 

سندی اجتماعی از جامعه‌ ایران /مریم بیرنگ؛ یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» رضا فکری

یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری، نشر مروارید

۱

Maryam_Birang

مریم بیرنگ

سندی اجتماعی از جامعه‌ ایران

«ما بد جایی ایستاده بودیم»  دومین کتاب رضا فکری است که ۷ سال پس از مجموعه‌ داستان «همه‌ چیز را  به ‌ هم  نریز» منتشر شده؛ روایتی که در یک بازه زمانی مشخص و در موقعیت‌های مکانی مشخصی شکل می‌گیرد؛ آنچه از ورای پای‌ نهادن به جاده‌ها و عبور از خانه‌ها، شهرها و گذار تاریخی در این رمان در ذهن خواننده ته‌نشین می‌شود، تجاربی منحصربه‌فرد و متاثر از مفاهیمی است که به درک و تجربه زیسته نهفته در دل این داستان برمی‌گردد. شیوه روایت و مسائلی که پیرامون حوادث و شخصیت‌های داستان شکل می‌گیرد، پتانسیل خوانش‌های مختلف و نزدیک شدن به آن را از محورهای معنایی متفاوت دارد. روابط نیمه‌کاره و سرگشتگی انسان مدرن، پیرنگ سفر که می‌تواند تمامی یا جزیی از کل بزرگ‌تری در این رمان را دربربگیرد و یا هم‌زیستی با  صحنه‌های  درخشان  و شخصیت‌هایی که گاه بسیار آشنا می‌نمایند و می‌توانند تکثری ساده و گاه پیچیده از خواننده‌های این روایت را نشان دهند.
آنچه  در این رمان دیدنی‌تر و شنیدنی‌تر است بستر اجتماعی غنی آن است که عناصر دیگر نقش کاتالیزورهایی را برای آن ایفا کرده‌اند. ارایه بریده‌ای از جامعه‌ای که در آن زیسته‌ام مملو از بخش‌های پیدا و ناپیدا. آنجا که پای ویژگی‌های فرمی داستان، اسطوره یا حتی شخصیت‌پردازی‌هایی دقیق در این روایت به میان آمده است؛ برای من مبین ابزارهایی برای تشریح مسائل اجتماعی مربوط به همان برهه‌ای خاص از این سرزمین است. پس مشخصا با انداختن لنزی جامعه‌شناسانه روی این رمان، نوشتارم را پی خواهم گرفت.
وقتی از ادبیات، خصوصا ادبیات داستانی حرف می‌زنیم پای نهادی اجتماعی را به بحث باز کرده‌ایم. نهادی که اعتبار خود را از ماده اصلی خود یعنی «زبان» می‌گیرد. زبانی که ذاتا پدیده‌ای اجتماعی است و اگر خوب به کار گرفته شود قادر به تجمیع تمام احساسات، اندیشه‌ها و هر مساله برساخته دیگری از انسان است. پیوند جامعه و ادبیات پیوندی دیرینه و ناگسستنی است که اگر به هم وفادار بمانند موجب غنای یک اثر ادبی می‌شوند. پیوندی که هر چه قوی‌تر باشد ظرفیت بالاتری برای مطالعات فرهنگی در یک رمان یا اثر هنری را ایجاد می‌کند. عنصر برجسته زبان، به کارگیری لحن، ساخت فضاها و مکان‌های داستانی، اتمسفر کلی داستان در «ما بدجایی ایستاده بودیم» در دقیق‌ترین شکل خود در خدمت این نظام قرار گرفته است.
با اتکا بر آرای نظریه‌پردازانی چون هیپولیت‌تن، لوکاچ و گلدمن می‌توان از منظر جامعه‌شناسی به بررسی آثار ادبی پرداخت و مولفه‌ها و ویژگی‌هایی را از آنها استخراج کرد که به عنوان سندی تاریخی و مطالعاتی از زندگی مردم یک اجتماع در جهان ادبیات باقی می‌ماند. رضا فکری با انتخاب بازه زمانی دقیق و نمایش رفتارهای گروه‌های مشخصی از اجتماع در روایت خود به سراغ چالش‌های آنها با پدیده‌های اجتماعی و سیاسی دوران آنها رفته است. با جزئیاتی که نقطه قوت بزرگی در این روایت است؛کنش‌ها و واکنش‌های اقشار مختلف را با هم نشان داده و آرمان‌خواهی یا تهی  بودن «انسان»  از هر معنای بخصوصی را به تصویر کشیده است. بریدن شدن، وصل شدن و استیصال در بنیان عواطف انسانی و خانواده‌های اجتماع در این رمان به نمایش گذاشته شده  است.
نویسنده در این روایت به فضاسازی‌هایی منحصر به اهداف روایت خود دست زده است. حال و هوای داستان تا سطرهای پایانی رمان وفادار به شروع داستان است و در گردشی دایره‌وار به پایان می‌رسد. داستان با شروع سفر و دور شدن از پایتخت آغاز می‌شود و سال‌ها بعد در مسیر بازگشت به آن تمام می‌شود. ما با تحول بزرگی در شخصیت‌ها یا مساله‌ای مثل گره‌افکنی و گره‌گشایی در این بین مواجه نیستیم و تعلیق متاثر از حادثه‌ای خاص، ما را در داستان پیش نمی‌برد ولی تا ۲۹۵ کیلومتری تهران، درست جایی که نقطه پایان داستان گذاشته می‌شود لحظه‌ای داستان از کشش نمی‌افتد. کشش و تعلیق داستان سوار بر زبان بسیار قوی است و زندگی «آدم‌های معمولی» به شکلی جزءپردازانه به نمایش گذاشته می‌شود. آدم‌های معمولی که با ضعف‌ها، کمبودها و بحران‌های ریز و درشت‌شان خودشان را در زندگی کشان‌کشان به جلو  می‌برند.
در موقعیت‌های مختلف داستانی که از همان سطرهای آغازین رمان در ترمینال اتوبوس‌رانی آغاز می‌شود این جزییات در توصیف‌، گفت‌وگو، کنش (آکسیون) و تعاملات عاطفی بین شخصیت‌های داستانی در پی شکل‌دهی به همان فضایی است که جهان صوری و معنایی داستان را بستر اجتماعی  مشخصی  شکل می‌دهد.
با در نظر گرفتن اینکه جایی که روایت از حیطه واقعیت خارج می‌شود و پا به حیطه ذهن و تخیل می‌گذارد ما شاهد درگرفتن معنای داستان در یک متن هستیم. باید توجه داشت که رئالیسم اجتماعی مرزی باریک و ناپیدا برای به بیراهه رفتن دارد. این مرز همان جایی است که خلاقیت و قلم ورزیده یک نویسنده آن را از درافتادن به ورطه گزارشی از زندگی که فاقد غنای ادبی است، نجات می‌دهد. نویسنده رمان ما بدجایی ایستاده بودیم همانند داستان‌های دیگرش در مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» خط روایت خود را بر ارایه چنین محتوایی متمرکز کرده و در سرکشی آگاهانه‌ای گاه مرزها و ساختارهای مرسوم داستانی را به هم می‌ریزد، به بازی‌های فرمی اعتنا نمی‌کند تا محتوای مدنظرش را در جانمایه داستان  مستتر کند.

۲


به عنوان مثال واپس‌نگری‌های گاه و بی‌گاه که ناگهان داستان به سراغش می‌رود نوعی بازگشت به وقایع گذشته است ولی نه به شیوه مرسوم و نه فلاش‌بک‌هایی که فضای قابل‌توجهی برای خواننده بسازد یا احساساتی را در او برانگیزد.  ظرافت خاص نویسنده در تبیین این حوادث مثلا گذشته اسد و هم‌خانه‌اش فائزه صرفا برای تشریح همان مساله اجتماعی است که من به صورت برجسته در تمام بخش‌های روایت آن را می‌بینم. ما از نظر احساسی با این رابطه و شخصیت‌ها درگیر نمی‌شویم، تأسفی برای پایان گرفتن ارتباطی که به نظر بسیار مهم می‌رسد، نمی‌خوریم. (با توجه به اینکه عکس فائزه پس از گذشت سال‌ها هنوز در کیف اسد مانده است.) حتی اندکی نظرمان را در مورد پسر ولنگار داستان که روابطی نامتعارف و از سر منفعت با زنان اطرافش دارد، تغییر نمی‌دهد. تمام این خصوصیات و ویژگی‌های دیگری که در ادامه به آن خواهم پرداخت به من یادآوری می‌کند با روایتی مواجه هستم که تاثیر برساخت‌های اجتماعی بر «فرد» را نمایش می‌دهد. شخصیت‌هایی که جایی میان کاراکتر شدن و تیپ باقی‌ مانده‌اند، مخلوقاتی که هویتی پیچیده یافته‌اند تا معنایی از شرایط اجتماعی حاکم بر دوران شکل‌گیری این رمان باشند.
در غالب آثار شاخص داستانی معاصر رابطه‌ای قوی و دوسویه میان موضوع اثر و مسائل اجتماعی وجود دارد. پیوندی میان هنر، فرهنگ و اندیشه که جامعه نویسنده را برای شناختی عمیق‌تر به مخاطب عرضه می‌کند. دکتر زرین کوب در یکی از آثار پژوهشی خود می‌گوید: «جامعه‌شناسی محتوا  اثر ادبی  را  به  عنوان سندی اجتماعی  بررسی  می‌کند.»
«ما بدجایی ایستاده بودیم» سندی اجتماعی در بازه‌ای مشخص از جامعه ایران است. دورانی که دانشجویان در پی یافتن اتوپیا روانه شهرهای مختلف می‌شدند و «دانشجو بودن» را فضیلتی بزرگ می‌شمردند. دورانی که تخطی از ابرساختارهای فرهنگی مسلط بر روابط بین جنس  مخالف تقبیح می‌شد و زیرپوست شهر نوعی دیگر از زیستن جاری بود. اسد به عنوان شخصیت  عصیانگر با دختری جوان و زنی سالخورده هم‌خانه می‌شود و رفیق همیشه همراهش در طول داستان نماینده طرز فکر سنتی غالب بر جامعه دهه ۷۰ ایران است.  دورانی که تفکرات سیاسی در حوادثی چون کوی دانشگاه و تحولات سیاسی سال‌های بعد از آن مقابل هم قرار می‌گیرند و صداهای نه چندان رسا ولی متفاوتی از متن به گوش می‌رسد. این صداها و انعکاس‌شان در اتفاقات داستان را تحت لوای نظریه چندصدایی میخاییل باختین می‌توان بررسی کرد و سر آخر رسید به اینکه ما در مواجهه با این رمان با پدیده‌‌ای تمام‌‌عیار اجتماعی روبه‌رو هستیم.
لوسین گلدمن در تبیین هویت هنرمندان آثار فرهنگی معتقد  است، آفرینندگان این آثار گروه‌های اجتماعی هستند نه افراد. تبلور این جمله کلیدی را در این رمان می‌توان دید  به گونه‌ای که گروه  اجتماعی متشکل از افرادی که مرتبط و گاه بی‌ربط شکل وجودی‌شان چون حلقه‌های یک زنجیر در هم چفت شده و با این پیوند است که روابط علت و معلولی جهان حاکم بر متن شکل می‌گیرد.  او اثر ادبی را با ۴ ویژگی مشخص می‌کند: وحدت یا انسجام، غنا یا گستردگی، غیرمفهومی  بودن، دنیای واقعی.
گلدمن در مطالعه این ساختار پدیده‌ای به عنوان عصیان ادبی را مطرح و آن را از دو منظر بررسی می‌کند؛ یکی عصیان صوری- هنری که در برابر جامعه‌ای شکل می‌گیرد که نویسنده آن را نمی‌پذیرد و در این راستا به کشف پیکره‌ای جدید برای  بیان خود دست می‌زند. دیدگاه دیگر عصیان محتوایی است که مضمون، درونمایه و اندیشه اصلی اثر را تشکیل می‌دهد و به آن ادبیات عصیان می‌گوید. بر اساس این عقیده نویسنده نمی‌تواند هر اثر معتبری را در هر شرایط زمانی و مکانی بیافریند بلکه ‌باید  درکلیت فضایی بنویسد که خود آن را خلق نکرده است، فضایی که باید در جامعه وجود داشته باشد تا او بتواند آن را به ساحت تخیل بکشاند و جهانی حقیقی را در ذهن سپس جهان داستانی خود بازتولید کند.  نکته مهم  دیگر آنکه این جهان تخیلی زمانی می‌تواند دستمایه اثر معتبری باشد که بر جنبه‌های اساسی واقعیت تکیه داشته باشد. او اثر ادبی را جزئی می‌داند مستقل از آفریننده‌ای که وابسته به یک گروه است.گروهی که خود جزئی از ساختار اجتماعی - اقتصادی و سیاسی دوره‌ای معین  است.
با در نظر داشتن این تعریف‌ها، «ما بد جایی ایستاده بودیم» مبتنی بر تمام مولفه‌هایی است که گلدمن برای یک اثر ادبی اجتماعی برمی‌شمرد. از سطرهای نانوشته این داستان به پیچیده‌گی روابط عاطفی و مبتنی بر جنسیت میان شخصیت‌های داستان پی‌می‌بریم.  عطش کاراکترها برای نزدیک شدن و ارتباط گرفتن با غیرهم‌جنس خود در صحنه‌هایی مثل دختر سپیدپوش ابتدای داستان، زن سالخورده داخل اتوبوس، ساختمان جداگانه دانشگاه که برای دخترهاست و در فاصله دورتری قراردارد، وضعیت خوابگاه‌ها و خانه‌های قمر خانومی، دختری که در قسمت تایپ و تکثیر دانشگاه کار می‌کند و نمونه‌های دیگر شبیه به آن در این رمان ساختارهای اجتماعی مسلط بر روابط انسان‌ها را در آن دوران تشریح می‌کند؛ وضعیتی که اگر مربوط به دهه بعدی این اجتماع باشد یک تحول بزرگ در روابط اجتماعی و شرایط بسیار متفاوتی را به نمایش خواهد گذاشت.  این همان مساله‌ای  است که این رمان را آنچنان که گفته شد به  سندی اجتماعی تبدیل می‌کند.
باورها و خرافات  از عوامل جغرافیایی، محیطی و روحی خاص هر محیط حاصل می‌شود. درهم‌آمیختگی‌ خرافه، فرهنگ و سنت موضوعی است که در تمام بخش‌های این رمان دیده می‌شود. مثلا پرداختن به ویژگی‌های قومی، جنسیتی و نظام مردسالار حاکم بر این اجتماع در برخورد بلقیس با دختری که با اسد ارتباط پیدا کرده است، می‌بینیم. رویارویی شبدیز که جوانی تحصیل‌کرده است با دختر کولی و مهره مار نیز نمایانگر همین موضوع است. در واگویه‌های راوی، گفتار و رفتار شخصیت‌های  داستان  ویژگی‌های رئالیسم اجتماعی دیده می‌شود، آدم‌های قصه شکلی از واقعیت را برای خواننده می‌سازند و از رویدادهای نامتحمل دوری می‌کنند. این رمان برگردانی از زندگی روزمره در عرصه داستان است که ورای تمام حوادث و خرده‌روایت‌ها، آنچه ارایه می‌کند در نهایت زیستی چند ساعته در دوره‌ای ۱۰‌ساله از ایران سال‌های ۷۰  است.

این یادداشت در روزنامه اعتماد روز ۳ اسفند ۱۳۹۹ منتشر شده است.

ایستادن در دوراهی‌ پرمخاطره /سمیرا محمودپور؛ یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

 

در رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نویسنده با ویژگی‌های شخصیتیِ متمایزی که در کاراکترهای داستان‌اش می‌گنجاند، دوره‌ای ده‌ساله از زندگی آن‌ها را به نمایش می‌گذارد؛ دوره‌ای که تحولات و نقاط عطف مهمی در خود دارد. این رمان از فراز و فرودهای سفر آدم‌ها در پیچ و خم جاده‌ای پُر‌مخاطره می‌گوید؛ انسان‌هایی که به‌طور مستقیم با این بحران‌ها پنجه در انداخته‌اند و آثار این تنش را با گوشت و پوست و استخوان خود چشیده‌اند

«ما بدجایی ایستاده بودیم»

نوشته: رضا فکری

ناشر: مروارید،

چاپ اول 1399

229 صفحه

35000 تومان

***

سمیرا محمودپور

رضا فکری، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگاری است که همواره در داستان‌هایش با دغدغه‌های جامعه‌شناختی به واکاوی مسائل روز پرداخته و از دل آن‌ها موقعیت‌هایی پرکشمکش بیرون می‌کشد. کتاب قبلی او، مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز» مؤید همین چالش‌هاست که او در داستان‌نویسی‌اش بر آن‌ها تمرکز دارد. او به ماجراهایی می‌پردازد که در بطن همین اجتماعی که زندگی می‌کنیم رخ داده‌اند و برش‌هایی کوتاه و فشرده از تاریخ دو دهه‌ی اخیر هستند. فکری به میانه‌ی بحران‌هایی که این وقایع رقم زده‌اند پا می‌گذارد و با پرداخت شخصیت‌هایی که نماینده‌ی بخشی از جامعه‌ی امروزند، قصه‌‌هایی چندلایه روایت می‌کند. در رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» او با ویژگی‌های شخصیتیِ متمایزی که در کاراکترهای داستان‌اش می‌گنجاند، دوره‌ای ده‌ساله از زندگی آن‌ها را به نمایش می‌گذارد؛ دوره‌ای که تحولات و نقاط عطف مهمی در خود دارد. این رمان از فراز و فرودهای سفر آدم‌ها در پیچ و خم جاده‌ای پُر‌مخاطره می‌گوید؛ انسان‌هایی که به‌طور مستقیم با این بحران‌ها پنجه در انداخته‌اند و آثار این تنش را با گوشت و پوست و استخوان خود چشیده‌اند.

 شبدیز و اسد، شخصیت‌های اصلی این رمان، اولین بار در ترمینال جنوب به هم بر می‌خورند و مسافرانِ راه درازی می‌شوند که از یکی مرشد و از دیگری رهرو می‌سازد. اما نه آن مرشد، شکلِ کلاسیک و معمول ِ سفرهای قهرمانان را دارد و نه این رهرو آن راهِ همیشه‌آشنا را طی می‌کند. شبدیز جوانی است که در ابتدای دهه‌ی سوم زندگی، آرمان‌ها و خودشیفتگی‌های خاص خود را دارد. او اگرچه عصیان‌گر است، اما در بسیاری مواقع، مرام‌اش جلوتر از عصیان‌اش حرکت می‌کند. در آغاز راه، وقتی تندخوییِ اسد را با مادرش می‌بیند برآشفته می‌شود و شاید همین اتفاق است که او را به همراهی با اسد برمی‌انگیزد و در پی مراقبت کردن از اسد برمی‌آید. در واقع روحیه‌ی دیگرخواه و نگاه ایده‌آل‌گرای شبدیز او را به شروع چنین سفری ترغیب می‌کند. 

دو شخصیت محوری داستان از پایتخت که کانون ماجراهای سرنوشت‌ساز سیاسی و اجتماعی است دور می‌شوند و برای تحصیل به حوالی کرمان می‌روند. اسد طی این سفر دور و دراز، به شبدیز می‌آموزد که چگونه از ایده‌های بلندپروازانه‌ی خود سبک شود و راه زیستنی فارغ از آن‌چه که جمع و چارچوب‌هایش دیکته می‌کند، پیش بگیرد. شهری که اسد و شبدیز به آن پا می‌گذارند، عرصه‌ی آرامش و ساحل امن است. به دور از تمام ناآرامی‌هایی که در تهران می‌گذرد، آدم‌ها در این شهر و با فرسنگ‌ها فاصله از مرکز، دغدغه‌هایی متفاوت دارند و طور دیگری زندگی می‌کنند. دانشجوها، مدیر گروه، استادها، شهروندان، همه و همه فارغ از اتفاقاتی هستند که پایتخت را تکان داده است. 

آشنایی با شخصیت بلقیس، بیوه‌زن میان‌سالی که دلبسته‌ی اسد می‌شود و خانه‌اش را در اختیار او می‌گذارد، اولین حلقه از زنجیره‌ی ماجراهایی است که دو شخصیت اصلی در سفر به این شهر تازه دنبال می‌کنند. دختر اتاق پلی‌کپی دانشگاه، رئیس حراست، ایزدیار، مدیر گروه و ماشو، قاچاقچیِ خرده‌پا، شخصیت‌های دیگری هستند که در حلقه‌های بعدی این سلسله، به سراغ قهرمان داستان می‌آیند. اما همگی آن‌ها انسان‌هایی درگیر روزمرگی خود در شهری کوچک‌اند؛ همان شهری که گویی قرار نیست در هیچ یک از دو قطبِ خیر و شر قرار بگیرد.

اسد در نیمی از این سفر حضور دارد و نقش خود را به‌عنوان دانای راه برای شبدیز ایفا می‌کند. حضور او با بیشتر ماجراهای جنجالی کتاب گره خورده و شخصیتی است که برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهد دست به هر کاری می‌زند. خطر کردن و شهامت‌اش در اوایل راه برای شبدیز جای سؤال دارد. اسد با همین روحیه می‌تواند شهری را به دنبال خود بکشاند و حریفِ پدر و مادر، قاچاقچی و پلیس و دزد و همه و همه شود. چیزی که به‌تدریج مورد غبطه‌ی شبدیز قرار می‌گیرد و تمام هم و غم‌اش پس از اسد، رسیدن به این توانایی و گرفتن جای او در برابر خانواده و همه‌ی آدم‌های شهر می‌شود. حضور اسد اما همه‌جا حس می‌شود و وقتی هم که نیست، شبدیز هم‌چنان زیر سایه‌اش قرار دارد و می‌خواهد مثل او باشد. او مصمم است جایش را در خانواده بگیرد و آن‌گونه که او یک‌تنه می‌توانست، از پس اداره کردن موانع پیش رو برآید. گرچه گذر سال‌ها و رو‌به‌رو شدن با همان موقعیت‌ها شبدیز را در چالش بزرگی برای جانشینی اسد می‌اندازد؛ سوده و سعید، خواهر و برادر اسد، از اولین کسانی هستند که در این مصاف، نقصان‌ها و کاستی‌های او را به رخ‌اش می‌کشند. وضعیت بلقیس که بعد از اسد اعتیادش شدت پیدا کرده و آدم‌های دانشگاه که هر کدام طور دیگری شده‌اند، بر شدت بحران پیش روی شبدیز می‌افزاید و او را بر سر دوراهی قرار می‌دهد؛ این‌که مسیر اسد را پیش بگیرد یا به همان مدار گذشته‌ی خود بازگردد.

شخصیت‌هایی که رضا فکری در این رمان می‌آفریند هریک بر حسب اتفاقاتی که تجربه کرده‌اند، در جایی از طیف قرار گرفته‌اند. زمانی بر غرایز خود متمرکزند و زمانی دیگر عواطف انسانی در مرکز توجه‌شان قرار دارد. گاهی با معماهای اخلاقی درگیرند و مواقعی هم بر سر دوراهی‌هایی دشوار، ناچار به تصمیم‌گیری آنی درباره‌ی مسئله‌های مهم زندگی‌شان می‌شوند. آن‌ها واجد همان پیچیدگی‌هایی هستند که آدم‌های به ظاهر معمولیِ این جامعه، از خود در شرایط بحرانی نشان می‌دهند و همان ماجراهایی را از سر می‌گذرانند که هم‌نسلان‌شان در محیط واقعی دنیای امروزی گرفتارش هستند: «ماشین مثل خانه‌ی آدم است، امن و راحت و دلپذیر. هر جای ایران که باشی به اندازه‌ی ماشینی که سوارش هستی منزل داری. کنار سی‌و‌سه‌پل یا حافظیه‌ی شیراز فرقی نمی‌کند. می‌توانی بروی و بهترین مکان‌ها را انتخاب کنی و ماشینت را پارک کنی و از خانه‌ی چند متری‌ات لذت ببری. اگر بچه‌ی پایین‌های شهری می‌توانی از سر پل جوادیه گاز ماشین را بگیری و برسی به اقدسیه و نیاوران و پایین پارک جمشیدیه پارک کنی و بشوی بچه‌ی بالای شهر. بخوری و بخوابی و هر وقت خسته شدی بروی یک جای دیگر.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

 

سفر به انتهای شب /نیلوفر اجری؛ یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» رضا فکری

یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»؛ نوشته رضا فکری؛ نشر مروارید

رضا فکری_ما بدجایی ایستاده بودیم

گروه ادبیات و کتاب: «چیزی را به‌هم نریز» اولین کتاب رضا فکری (۱۳۵۳شهر ری) بود که داستان‌هایش تصویری از جامعه‌ای تنها را نشان می‌داد. همین تنهایی به شکلی در کتاب بعدی او یعنی «ما بد جایی ایستاده بودیم» هم خودش را نشان می‌دهد. فکری در «ما بد جایی ایستاده بودیم» با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ اخیر توانسته اثری قصه‌‌گو خلق کند، و شاید همین نکته، نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها تمرین روی زبان و نوشتار خود، به خلق اثری دست یازیده که می‌تواند سکوی پرتاب او باشد به ادبیات داستانی فارسی؛ آنطور که محمد قاسم‌زاده می‌گوید: «ما بد جایی ایستاده بودیم» یادآور «سفر شب» بهمن شعله‌ور است، اما گامی جلوتر از آن. فرشته احمدی با تاکید بر جسات رضا فکری در نوشتن، می‌گوید: «رضا فکری از همان مجموعه‌داستانش به‌نظر می‌آمد چنین جسارتی را دارد که به قوانین و اصول رایج کار وقعی ننهد و فاصله بین دو اثر چاپ‌شده او نیز نشان‌دهنده همین موضوع است.» آنچه می‌خوانید نگاهی است به رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» که از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

***

سفر به انتهای شب

نیلوفر اجری

«ما بدجایی ایستاده بودیم» از سفر آغاز می‌شود؛ سفری در ظاهر برای ادامه‌ تحصیل دو شخصیت اصلی داستان. یکی راوی (شبدیز) و دیگری اسد. انسان‌هایی از دو طبقه‌ فرهنگی و اقتصادی متفاوت و با دنیاهای فکری متفاوت‌تر که تنها وجه اشتراک‌شان، یعنی رده‌ سنی مشابه، آنها را درکنار هم قرار می‌دهد. برخورد اتفاقی این دو در ترمینال و اتوبوس است که ماجراهای بعدی را زنجیره‌وار سبب می‌شود. بخش اعظم این اثر در سفر و جاده‌ها روایت می‌شود، بنابراین پترن اصلی آن «سفر است». منتها از «پترن جست‌وجو» که زیرمجموعه‌ الگوی اصلی روایت است نمی‌توان ساده گذشت. درواقع انگیزه‌ این سفرها، جست‌وجو است؛ جست‌وجوی شخصیت‌ها برای رسیدن به آزادی و استقلال عمل بیشتر یا رسیدن به امنیت و شادی. گرچه در ذات این سفرها نوعی فرار و انفعال نیز وجود دارد. منتها این انفعال آن‌قدر ناگزیر است که مخاطب نیز، آن‌ را در زمان معاصر و جغرافیای مشابه داستان تجربه کرده است.

این اثر درباره‌ آدم‌هایی‌ است که هرچقدر به ظن خودشان از حوادث دور می‌شوند باز هم در بدترین زمان ممکن در بدترین نقطه‌ ممکن قرار می‌گیرند. آدم‌هایی که به‌راحتی می‌توانند هر یک از ما باشند و همین حس نزدیک درد مشترک است که مخاطب را تا انتها با خود همراه می‌کند. گرچه استعاره‌ «بدجایی‌ایستادن» را که نام کتاب هم از آن گرفته شده نباید فقط در بودن در زمان و مکان اشتباه دانست؛ بلکه معنای نبودن در زمان و مکان درست را هم می‌شود از آن استنباط کرد. با این استدلال به این نتیجه می‌رسیم که اسد (و به‌طور کل افرادی چون او) به همین دلیل است که به‌جای شکوفاشدن استعدادهایشان، منفعل می‌شوند و حتی رو به افیون و مخدر می‌آورند.

شکل ساختاری کتاب را جدا از فصل‌بندی متداول آن، می‌توان در دو بخش دید: بخش اول که راوی، اسد را همراهی می‌کند و بخش دوم که راوی همراه دو شخصیت دیگر یعنی سعید و سوده است. مطابق با این ساختار، بخش اول ریتم کمابیش تندتری دارد و داستان در خط مستقیم‌تری روایت می‌شود.

بافت زبانی شخصیت‌ها نیز از ویژگی‌های بارز این کتاب محسوب می‌شود. به‌عنوان مثال بافت زبانی اسد علاوه بر اینکه به رده‌ سنی او مربوط است، نوعی بی‌خیالی عمدی و خشم و هنجارشکنی پنهان و عمدی در خود دارد. یا گونه‌ زبانی راوی که به دلیل تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌اش، رگه‌هایی از طنز را پیدا کرده است. به‌علاوه‌ ساخت نوعی زبان فیگوراتیو در تقلید از لهجه‌ مردم در اقلیم کرمان که کاملا باورپذیر است. و درعین‌‌حال نویسنده در این راستا از واژه‌ها و ترکیبات قابل فهم و حتی جذاب برای مخاطب خود استفاده کرده است.

در بحث شخصیت‌پردازی تا وقتی مربوط به راوی و اسد است از کلیشه‌ها دور هستیم و شخصیت‌ها کاملا پرداخت شده است. راوی ظاهرا جوانی ا‌ست ساده که اگر دستش برسد از کمک به دیگران دریغ نمی‌کند. اما این ظاهر و پوسته‌ اوست. همچنان که رفته‌رفته متوجه می‌شویم او را نه از گفتارهای ذهنی‌اش، بلکه از رفتارهای گاه ضدونقیضش است که باید بشناسیم. رفتارهای منفعت‌طلبانه که طرف او را تعیین می‌کنند و حتی دوستی‌هایش هم گاهی مصداق بارز ضرب‌المثل معروف «دوستی خاله‌خرسه» می‌شود. در اثبات این ادعا می‌توان به متن خود کتاب استناد کرد و دیالوگی را شاهد آورد که اسد خطاب به شبدیز می‌گوید: «تو شر نهان خوبی داری...»، و اما در مورد اسد که در ابتدا بی‌مهر، لجباز، هنجارشکن و چاپلوس معرفی می‌شود، هرچه پیش‌تر می‌رویم با آشنایی بیشتر از او پی به لایه‌های درونی شخصیتش می‌بریم که نوعی منجی و مرشدبودن را به واسطه‌ هوش هیجانی بالا و توان برقراری ارتباط با افراد مختلف از خود بروز می‌دهد. بنابراین در چندوجهی‌بودن این دو شخصیت هیچ جای شکی باقی نمی‌ماند. باقی شخصیت‌ها گاه چندبعدی و عمیق تصویر شده‌اند، مانند شخصیت هداوندخانی (پدر راوی) و گاه در سطح باقی مانده‌اند. مانند شخصیت اغلب زنان داستان که یا فقط بُعد جنسی‌شان مدنظر قرار گرفته یا بُعد عاطفی مادری‌شان آن‌هم بسیار سطحی. شاید این تصور به ‌وجود بیاید که از دید راوی و مردهای اطرافش و با توجه به برهه‌ زمانی و شرایط جغرافیایی داستان، غیر از این هم نمی‌شد نگاهی به زن داشت؛ که البته تا حدی هم درست است. اما نویسنده می‌توانست با تمهیداتی صدای زنان را جدا از نگاه راوی در اثرش پررنگ‌تر کند. همچنان که در بخشی از کتاب راوی چیزهایی را نقل‌قول می‌کند که خودش هیج تصور روشن و واضحی از آنها ندارد. مانند حادثه‌ کوی دانشگاه که از دو منظر و نگاه بررسی شده است. و البته بدون دخالت طرز فکر راوی در آن. که در این نمونه نویسنده بسیار موفق عمل کرده. در ادامه‌ پردازش شخصیت‌ها باید به این نکته اشاره کرد که برخی شخصیت‌ها به نمایندگی از طبقه و قشر خود، به‌وجود آمده‌اند. مانند شاپور (برادر جانباز شبدیز) یا استاد میانسالی مانند محسن قادری که مثل خیلی از هم‌دوره‌ای‌هایش در جوانی فرصت عاشقی و به‌قولی جوانی‌کردن را نیافته است. البته تصمیم نویسنده مبنی بر حضور تیپیک این افراد در جهان داستان کاملا به‌جاست؛ چراکه همین حضور و اشاره به طبقات مختلف انسانی را، آنچه نیت متن بوده کفایت می‌کند. از طرفی تلاش برای پردازش شخصیتی تمام افراد حاضر در داستان امکان خروج از خط اصلی روایت را دارد و همچنین ممکن است خارج از حوصله‌ مخاطب باشد.

بحث نام‌گذاری شخصیت‌ها نیز به عمق‌بخشیدن و فهم بهتر اثر کمک کرده است. نام راوی، شبدیز است و به «اسب خسروپرویز» اشاره دارد که در متن کتاب هم به‌طور واضح آمده است. این اشاره زنگی‌ است برای توجه مخاطب خاص به این نام. اسب اینجا استعاره از مرکب است. مرکبی که خود قدرت اختیار چندانی ندارد و در خدمت سوارش درمی‌آید. چنان‌که اسب موردعلاقه‌ خسروپرویز که ظاهر بلندبالا و قدرتمندی هم داشته پیش از آن متعلق به رومیانی بوده که نقش دشمن را داشتند. این بی‌ارادگی در باطن و حتی ظاهر نیرومند (اما میان‌تهی) را در شخصیت راوی می‌توان شاهد بود. از طرفی نام اسد به معنای «شیر» می‌تواند اشاره‌ای باشد به سلطان و پادشاه و در اینجا کمی انحصاری‌تر، خسروپرویزی که پس از او همه‌چیز در سلسله‌ پادشاهی‌اش رو به اضمحلال رفت و کشور به‌ دست اعرابی افتاد که بر ایرانیان ظلم‌های بی‌شمار کرده و هر اعتراضی را در نطفه خفه کردند. مصداق مدرن آن‌هم در متن، اعتراض‌های نافرجام و بی‌نتیجه‌ سعید و هم‌نسلانش است در نبود اسد. حتی نام سعید، به ‌معنای خوشبخت هم می‌تواند کنایه‌ای تلخ باشد بر بدبختی او که نماینده‌ قشر جوان در این اثر است.

جدا از این نگاه تاریخی واقع‌گرایانه، نویسنده به ‌صورت تلویحی از اسطوره‌ها نیز در شخصیت‌پردازی و همچنین پرداخت داستان بهره برده است. به‌خصوص ماجرای مربوط به ملاقات اسد و دختر موردعلاقه‌اش در طبقه‌های بالایی ساختمان خوابگاه می‌تواند تداعی‌کننده‌ دیدار زال و رودابه باشد در اساطیر شرقی و ایرانی. البته این‌بار به فراخور زمان و شرایط، این اتفاق در فضایی امروزی رقم می‌خورد. از طرفی برخورد دیگران با آن به‌عنوان یک پدیده‌ ممنوعه و برخوردهای قهری اجتماع است که این دیدار و به‌طور کل این عشق را ناتمام و نافرجام باقی می‌گذارد. همانطور که باقی عشق‌ها در جهان داستان همگی ممنوعه و به‌نوعی ناکفو هستند. نتیجه‌ این ممنوعیت‌ها بی‌ثمری ا‌ست. اگر در داستان زال و رودابه، ثمره‌ای چون رستم وجود داشت که بعد از پدر ناجی مردمان خود محسوب می‌شد در این‌جا کودکی‌ است که هرگز زاده نمی‌شود. به این ترتیب است که کهن‌الگوی ناجی در کتاب، پس از شخصیت اسد به بن‌بست می‌رسد؛ اسدی که هنگام مرگ به «مسیح» تشبیه می‌شود که در این تشبیه هم نوعی مرگ ناجی نهفته است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹ به نشر رسیده است.

برترین‌های ادبیات داستانی در سال ۱۳۹۸، از نگاه روزنامه «آرمان ملی»

photo 1

گروه ادبیات و کتاب: به سنت بیشتر نشریه‌های معتبر دنیا، که در پایان سال، برترین کتاب‌ها را در همه حوزه‌ها انتخاب می‌کنند، گروه ادبیات وکتاب روزنامه آرمان ملی نیز، مثل سال‌های پیش، دست به انتخاب کتاب‌های برتر در حوزه ادبیات داستانی و غیرداستانی زده است. انتخاب کتاب‌ها از بین کتاب‌های منتشرشده از اسفند ۹۷ تا اسفند ۹۸ بوده است. تمرکز ما در انتخاب آثار در وهله اول روی رمان فارسی و خارجی، در وهله دوم مجموعه‌داستان فارسی و خارجی، و در وهله‌های بعد روی آثار غیرداستانی بوده: از زندگی‌نامه‌ تا آثار پژوهشی و تاریخی و فلسفی. آنچه می‌خوانید ده رمان برتر فارسی (به همراه ده رمان بعدی یعنی از شماره ۱۱ تا ۲۰) به انتخاب گروه ادبیات و کتاب است. در سال پیش (۹۷) نیز گروه ادبیات و کتاب ده رمان برتر فارسی را انتخاب کرده بود که عبارت بودند از: «غروبدار»/ سمیه مکیان، «بند محکومین»/ کیهان خانجانی، «ولی دیوانه‌وار»/ شیوا ارسطویی، «تراتوم»/ رویا دستغیب، «کوچ شامار»/ فرهاد گوران، «شب جاهلان»/ منصور علیمرادی، «پایان روز»/ محمدحسین محمدی، «شورآب»/ کیوان ارزاقی، «در سیدخندان کسی را نمی‌کشند»/ مهام میقانی، «اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده»/ مرتضی برزگر

 

بهترینهای ادبیات داستانی و غیرداستانی فارسی در سال ۱۳۹۸

 

 

-۱۰ رمان برتر فارسی در سال ۱۳۹۸

 

۱-برگ هیچ درختی

صمد طاهری اگرچه از دهه شصت با هوشنگ گلشیری آشنا می‌شود و بعد از آن داستان‌هایش را به چاپ می‌رساند، اما شاید نامش با «زخم شیر» بود که بیشتر دیده و شنیده و خوانده شد؛ کتابی که در جایزه جلال تقدیر شد و جایزه بهترین مجموعه‌داستان سال احمد محمود را از آن خود کرد. پس از این مجموعه‌داستان، طاهری با نخستین رمانش «برگ هیچ درختی» تصویر درخشان دیگری از جهان داستانی‌اش را ارائه داد که نشان از قدرت قلم او در عرصه رمان دارد.

رمان «برگ هیچ درختی» در بحبوحه‌ اتفاق‌های سیاسی پیش از انقلاب می‌گذرد؛ آنطور که در مجموعه‌داستان «زخم شیر» نیز انقلاب و جنگ تأثیرات خاص خود را بر شخصیت‌ها می‌گذارند و بازهم در اقلیمی متفاوت شکل برخورد آدم‌ها با وقایع رنگ‌وبوی دیگری دارد. «برگ هیچ درختی» روایتگر زندگی خانواده‌ای در دل تحولات سیاسی دهه‌ چهل است و بر بستر اعتراض و مبارزه شکل می‌گیرد؛ در منطقه‌ای دور از پایتخت که کنش‌های اجتماعی و سیاسی در آن به شکلی متفاوت و در قالب اعتراضات کارگری بروز پیدا می‌کند. ماجرای نسل نوجوانی که اگرچه آنها هم در چنین هوایی تنفس می‌کنند، اما تحلیل متفاوتی از اتفاقات پیرامون خود دارند و خود را ناگزیر از انتخاب این راه مبهم و مه‌آلود نمی‌بینند. صمد طاهری در این رمان نیز همچون دیگر آثارش با تمرکز بر اقلیم داستان‌هایش را شکل می‌دهد؛ چراکه نقش فضای داستانی در شکل‌دهی شخصیت‌ها و رویکردی که در موقعیت‌های مختلف در پیش می‌گیرند، تأثیر حیاتی‌ دارد.

book 1

«برگ هیچ درختی» در بحبوحه‌ اتفاق‌های سیاسی پیش از انقلاب می‌گذرد؛ آنطور که در مجموعه‌داستان «زخم شیر» نیز انقلاب و جنگ تأثیرات خاص خود را بر شخصیت‌ها می‌گذارند و بازهم در اقلیمی متفاوت شکل برخورد آدم‌ها با وقایع رنگ‌وبوی دیگری دارد. «برگ هیچ درختی» روایتگر زندگی خانواده‌ای در دل تحولات سیاسی دهه‌ چهل است و بر بستر اعتراض و مبارزه شکل می‌گیرد؛ در منطقه‌ای دور از پایتخت که کنش‌های اجتماعی و سیاسی در آن به شکلی متفاوت و در قالب اعتراضات کارگری بروز پیدا می‌کند

۲- کتاب خم

وقتی از علیرضا سیف‌الدینی حرف می‌زنیم، یعنی از رمان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و داور جایزه مهرگان ادب حرف می‌ز‌نیم. او در همه این چهار حوزه فعال است. به عنوان داستان‌نویس، دو رمان مهم دارد. «خروج» یکی از آنهاست که از نگاه جایزه متفاوت «واو» به‌عنوان پنج اثر برتر سال ۹۰ انتخاب شد، و به مرحله نهایی جایزه «هفت اقلیم» نیز راه یافت. پس از شش سال، سیف‌الدینی حالا با رمان حجیم «کتاب خَم» بازگشته است؛ بازگشتی که به‌نوعی می‌توان آن را اتفاق تازه‌ای در ادبیات داستانی فارسی به شمار آورد. سیف‌الدینی به دلیل احاطه‌اش بر تئوری‌های ادبی، آنطور که خود نیز آن را از ملزومات یک داستان‌نویس برمی‌شمرد، سعی کرده اثری خلق کند که در فرم و محتوا، حرف تازه‌ای داشته باشد. از همین منظر است که می‌توان «کتاب خَم» را یک بازگشت موفقیت‌آمیز نامید.

«کتاب خم» رمانی چندوجهی با محوریت زیست ذهنی و تجربی مردی است که توأمان در بستر رویدادهای گوناگون زندگی شخصی، تغییرات و دگردیسی‌های سیاسی و زندگی اجتماعی در سال‌های ملتهب ۵۶ و ۵۷ در شهر تبریز درحال وقوع است. همان‌قدر که شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزهای ایران آبستن حادثه، اشتباه، کوشش برای تغییر و رهایی است، دنیای پیرامون و زندگی شخصیتِ اصلی رمان نیز این‌چنین است. هرچند، توصیف برخی رویدادهای آن مقطع تاریخی، تنها به‌دلیل انتخاب یک دوره‌ تاریخی خاص و فراهم‌کردن اتمسفری برای فضاسازی متفاوتی در رمان است. برای سیف‌الدینی ارجاع‌های تاریخی از همان میزان اهمیت برخوردار است که تخیل‌ورزی، بازی با گزاره‌های استنادی و جعل‌های تاریخی. او تنها در بستر همان سیر زندگیِ شخصی مَردِ رمانش پای او و دیگر آدم‌های رمان را به‌برخی وقایع سیاسی آن سال‌ها باز می‌کند و با به‌تصویرکشیدن موجز آن، به تشریح آسیبی که ناخوداگاه این وقایع بر زندگی شخصی و خانوادگی مرد می‌گذارد، می‌پردازد.

book 2

«کتاب خم» رمانی چندوجهی با محوریت زیست ذهنی و تجربی مردی است که توأمان در بستر رویدادهای گوناگون زندگی شخصی، تغییرات و دگردیسی‌های سیاسی و زندگی اجتماعی در سال‌های ملتهب ۵۶ و ۵۷ در شهر تبریز درحال وقوع است. همان‌قدر که شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزهای ایران آبستن حادثه، اشتباه، کوشش برای تغییر و رهایی است، دنیای پیرامون و زندگی شخصیتِ اصلی رمان نیز این‌چنین است

۳-قوها؛ انعکاس فیل‌ها

پیام ناصر نویسنده‌ گزیده‌کاری است که از سال ۹۱ تا امروز، تنها سه کتاب منتشر کرده است، که آخرینش «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» نام دارد؛ نام کتاب عنوان یکی از تابلوهای  سالوادور دالی نقاش سوررئالیست اسپانیایی است. «تعادل»، «خیال» و «سقوط» عناوین سه فصلی است که پیام ناصر در آن داستان خود را بازگو می‌کند. پیش از این رمان، او دو کتاب «بُهت‌زدگی» و «سارق اشیای بی‌ارزش» را از سوی نشر مرکز منتشر کرده بود که از همان ابتدا نشان می‌داد خواننده ایرانی با نویسنده‌ای مواجه است که سعی دارد در فضای ادبیات داستانی فارسی، کار و صدای خودش را ارائه کند.

«قوها؛ انعکاس فیل‌ها» با نام متفاوت و عجیبش نویدی است تا بدانیم با کتابی متفاوت مواجه هستیم؛ تفاوتی مثبت با دیگر رمان‌های متداول ایرانی و تجربه‌ای‌ جدید در خوانش رمان فارسی؛ کتابی که بدون اغراق و سعی در بازی‌های فرمی یا به‌رخ‌کشیدن تکنیک‌ها، ساختار منسجمی دارد. «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» بیش از هرچیز ما را با یک «جهان‌بینی» و «فلسفه» از زندگی آشنا می‌کند. منتها نویسنده، این کار را نه با شیوه‌ای خشک بلکه با ذهن بسیار «قصه‌گو» و خلاق خود انجام می‌دهد. او «شخصیت» و «ماجرا» خلق می‌کند و در همه‌ کتاب حتی صفحات آخر، چیز جدیدی برای عرضه دارد. در این اثر به مسائل اجتماعی همان اندازه‌ای پرداخته شده که در زندگی واقعی می‌تواند برای «راوی» مهم باشد. به این معنا که به‌هر‌حال بستر رمان در یک اجتماع با مقتضیات زمان خود اتفاق افتاده. ولی نویسنده بدون هیچ اغراق و شعارزدگی و به فراخور نیاز داستان از این اجتماع می‌نویسد.

book 3

«قوها؛ انعکاس فیل‌ها» با نام متفاوت و عجیبش نویدی است تا بدانیم با کتابی متفاوت مواجه هستیم؛ تفاوتی مثبت با دیگر رمان‌های متداول ایرانی و تجربه‌ای‌ جدید در خوانش رمان فارسی؛ کتابی که بدون اغراق و سعی در بازی‌های فرمی یا به‌رخ‌کشیدن تکنیک‌ها، ساختار منسجمی دارد. «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» بیش از هرچیز ما را با یک «جهان‌بینی» و «فلسفه» از زندگی آشنا می‌کند. منتها نویسنده، این کار را نه با شیوه‌ای خشک بلکه با ذهن بسیار «قصه‌گو» و خلاق خود انجام می‌دهد

۴-اوراد نیمروز

منصور علیمرادی با رمان «تاریک ماه» که برایش جایزه بهترین رمان سال هفت‌اقلیم را به ارمغان آورد، خود را به‌عنوان نویسنده‌ای جدی معرفی کرد؛ نویسنده‌ای که از بوم در جهت خلق فضاهای نو در ادبیات داستانی فارسی بهره می‌برد، به‌ویژه در آخرین اثرش «اوراد نیم‌روز».

«اوراد نیمروز» با دو روایت موازی پیش می‌رود. یکی آنچه که در گذشته بر شخصیت داستان رفته و دیگری آنچه که در حال می‌گذرد. واگویه‌هایی زندگی گذشته‌ شخصت اصلی رمان با زن و زندگی دیگر دوستانی که داشته، و حالا همه را گذاشته و برای یک پژوهش تاریخی به دل کویر آمده. و دیگر گرفتاری و راه گم‌کردن در دل کویر و روبه‌روشدن با شخصیتی به نام شایان و ورودش به روستای خواجه ملک‌محمد که خود سرشار از رمزوراز است. در چنین شرایطی حضور نامحسوس و سردرغبار پرنده‌ای در دل کویر یا گاه و بی‌گاه پیداوناپیداشدن هیات انسانی بدوی و برهنه یا حضور خیل عظیم سواران که در دل کویر پرشتاب می‌گذرند حکم مجموعه‌ای از نشانه‌ها را پیدا می‌کنند که هر کدام به‌نوعی بخشی از پیشبرد داستان را به عهده دارند.

منصور علیمرادی در «اوراد نیم‌روز» جهان متفاوتی خلق می‌کند؛ جهانی که با وجود نشانه‌ها، عناصر و جغرافیای آشنا، به خودی خود دارای هویت جداگانه می‌شوند؛ نشانه‌هایی که در جغرافیای اثر تعریف و بازتعریف می‌شوند تا مخاطب را به معنای تازه‌ای رهنمون شود.

book 4

«اوراد نیمروز» با دو روایت موازی پیش می‌رود. یکی آنچه که در گذشته بر شخصیت داستان رفته و دیگری آنچه که در حال می‌گذرد. واگویه‌هایی زندگی گذشته‌ شخصت اصلی رمان با زن و زندگی دیگر دوستانی که داشته، و حالا همه را گذاشته و برای یک پژوهش تاریخی به دل کویر آمده. و دیگر گرفتاری و راه گم‌کردن در دل کویر و روبه‌روشدن با شخصیتی به نام شایان و ورودش به روستای خواجه ملک‌محمد که خود سرشار از رمزوراز است

۵-بحر و نهر

منیرالدین بیروتی با حضور در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر وی می‌توان ردپای یک تکنیک و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه)، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است.

«بحر و نهر» آخرین اثر منتشرشده بیروتی، اثری است داستانی با زمینه‌ عرفان و فلسفه؛ داستانی، از آن جهت که هدف نویسنده، تنها بیان مفاهیم عرفانی فلسفی یا روان‌شناسی نیست، بلکه درک وجودی این مفاهیم در سرگذشت شخصیت‌های داستان است. کتاب سه بخش کلی دارد و هر بخش، به‌فراخور نیاز روایی به قست‌هایی تقسیم شده. این تقسیم‌بندی کلی و به‌خصوص جزیی سبب تقطیع‌هایی می‌شود که با توجه به‌بار معنایی عمیق اثر، به خواننده فرصتی می‌دهد برای تفکر و اندیشیدن نسبت به آنچه می‌خواند.

در یک نگاه کلی می‌توان گفت «بحر و نهر» داستان زندگی ا‌ست با تمام ابعاد انسانی، اجتماعی، سیاسی و البته دغدغه‌‌مندی انسان‌هایی که در کنار تمام این ظواهر در جست‌وجوی خود و معنای عشق و زندگی هستند و در رسیدن به آن گاه راه را می‌روند، گاه به بیراهه می‌زنند و باز بار دیگر رنج شروعی دوباره را می‌پذیرند. همچنین داستان آدم‌های به‌ظاهر غایبی است که آثار حضورشان پابرجاست و در انتظار تجلی در روح و دلی هستند که ظرفیت ادراکشان را داشته باشد. چنان‌که این زنجیره برای «عمو رامیار» نسبت به «ایرمان» و «ایرمان»  برای «راوی» صادق است.

book 5

«بحر و نهر» آخرین اثر منتشرشده بیروتی، اثری است داستانی با زمینه‌ عرفان و فلسفه؛ داستانی، از آن جهت که هدف نویسنده، تنها بیان مفاهیم عرفانی فلسفی یا روان‌شناسی نیست، بلکه درک وجودی این مفاهیم در سرگذشت شخصیت‌های داستان است

۶-شکوفه‌های عناب

رضا جولایی از برجسته‌ترین نویسنده‌های صاحب‌سبک معاصر است، که آثارش بازنمای روح زمانه است؛ چراغی هم‌چنان روشن در ادبیات این مرزوبوم، که هر خواننده‌ای را به بازخوانی دیگربار خود و گذشته‌ تاریخی که بر او رفته است، دعوت می‌کند. از نخستین اثرش «حکایت سلسله پشت کمانان» که در ابتدای دهه شصت منتشر شد تا آثار بعدش‌ که جایگاه او را در ادبیات معاصر تثبیت کرد: «جامه به خوناب» (برنده لوح زرین و گواهی افتخار بهترین مجموعه‌داستان بعد از انقلاب)، «باران‌های سبز» (برنده تندیس جایزه ادبی یلدا)، «سیماب و کیمیای جان» (برنده تندیس جشنواره ادبی اصفهان و برنده جایزه تقدیری مهرگان) و آثاری که در سال‌های اخیر از وی منتشر شده: «برکه‌های باد» و «یک پرونده کهنه» و بازنشر «سوقصد به ذات همایونی» و «شب ظلمانی یلدا»، و به‌تازگی «شکوفه‌های عناب».

جولایی در «یک پرونده کهنه» از محمد مسعود روزنامه‌نگار و مدیر روزنامه «مرد امروز» نوشته بود و حالا در «شکوفه‌های عناب» به سراغ یک روزنامه‌نگار دیگر به نام صوراسرافیل در عصر مشروطه رفته و طی اپیزودهایی مجزا و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است؛ روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد. او به‌نوعی تاریخ را در بطن زندگی روایت می‌کند و در این راه، کمترشناخته‌شده‌های تاریخ را هم به عرصه می‌آورد.

جولایی برای بازتعریف این قطعه‌ تاریخی، از نظرگاه شخصیت‌هایی استفاده می‌کند که فرسنگ‌ها دور از هم هستند. گاهی روایت از منظر عکاس‌باشی ساده‌ای است که در روزگار جوانی، شاهد ترور ناصرالدین شاه بوده و در این بزنگاه خاص، وردست دفتر روزنامه‌ صوراسرافیل است. گاهی از دید قزاقی روس است که از آغوش خانواده‌اش جدا شده و از کیلومترها دورتر آمده تا مجلسی را که مشروطه‌خواهان دل در گرو‌ آن دارند، به توپ ببندد. گاه از منظر قزاق ایرانی سختی‌کشیده‌ای است که با  تضرع به درگاه امامی معصوم، لحظه‌به‌لحظه روح خود را عریان می‌کند و به منجلاب فرورفتنش را شرح می‌دهد. او شخصیت‌هایی را از پستوی خاک‌گرفته‌ تاریخ بیرون می‌کشد که هر کدام نماینده‌ قشری هستند که در شکست مشروطه نقش ایفا کرده است.

book 6

جولایی در «شکوفه‌های عناب» به سراغ یک روزنامه‌نگار دیگر به نام صوراسرافیل در عصر مشروطه رفته و طی اپیزودهایی مجزا و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است؛ روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد

۷-تاریکی معلق روز

زهرا عبدی با دو رمان «روز حلزون» و «ناتمامی» که در ابتدا و نیمه دهه نود منتشر شد، توانست خود را به‌عنوان نویسنده‌ای آتیه‌دار معرفی کند. فرشته احمدی، منتقد و داستان‌نویس، «ناتمامی» را برخلاف رمان‌های فارسی سال‌های اخیر که درونگرا و هنوز تحت‌تاثیر موج داستان‌نویسی کاروری دهه‌ هفتاد هستند، پر از تنوع مکان و شخصیت مانند مناظر شهری، کولی‌ها، کودکان کار، دانشگاه و خوابگاه توصیف می‌کند و می‌گوید: «رمان «ناتمامی» برخلاف اکثر رمان‌های فارسی معاصر پس‌زمینه‌ تاریخی و جهان‌بینی دارد. به نظر می‌رسد رمان «ناتمامی» پاسخی است به تمام گلایه‌های منتقدین رمان فارسی در سال‌های اخیر. رمان‌هایی که در آنها زن ایرانی درباره خودش و خانواده‌اش می‌نویسد، فضاها محدود و فاقد پیش‌زمینه‌های تاریخی و اجتماعی و به طور اخص نگاه انتقادی به مسائل مختلف هستند. انگار رسالت زهرا عبدی تولید رمانی بوده برخلاف این جریان.»

پس از موفقیت «ناتمامی»، زهرا عبدی بار دیگر با «تاریکی معلق روز» بازگشت درخشانی داشته است. «تاریکی معلق روز» ما را به دنیای آشنا و نزدیک خودمان می‌برد. با شخصیت‌هایی که فراتر از واقعیت‌های بیرونی هستند چراکه از نظر او شخصیت داستانی، یک موجود انسانی نیست، بلکه یک آفرینش هنری است و استعاره‌ای است از ذات بشر. زهرا عبدی در «تاریکی معلق روز» به سراغ موضوعی می‌رود که دور از شخصیت خود او به عنوان نویسنده نیست؛ داستان سرگردانی چندین نفر و چندین قلم که میان حجم ژله‌ای زمانه «معلق» مانده‌اند. گویی هستی شخصیت‌ها در این کتاب با نوشتن گره خورده است. نویسنده نوعی خلأ معلق ایجاد می‌کند تا هر یک از این قلم‌ها و گفتمان‌ها بدون آنکه ترسی از قضاوت‌شدن داشته باشند، با صدای بلند ایده‌ها و عقایدشان را فریاد بزنند.

book 7

«تاریکی معلق روز» ما را به دنیای آشنا و نزدیک خودمان می‌برد. با شخصیت‌هایی که فراتر از واقعیت‌های بیرونی هستند چرا که از نظر نویسنده، شخصیت داستانی یک موجود انسانی نیست، بلکه یک آفرینش هنری است و استعاره‌ای است از ذات بشر. زهرا عبدی در این رمان به سراغ موضوعی می‌رود که دور از شخصیت خود او به عنوان نویسنده نیست

۸-گور سفید

مجید قیصری جزو معدود نویسنده‌های ایرانی است که برای بیشتر کتاب‌هایش نامزد جوایز ادبی شده و در موارد بسیاری نیز آن را دریافت کرده: «ضیافت به صرف گلوله» برنده جایزه پکا، «باغ تلو» برنده جایزه مهرگان ادب، «گوساله سرگردان» برنده جایزه ادبی اصفهان، جایزه ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات و جایزه شهید غنی‌پور، «سه دختر گل‌فروش» برنده جایزه بهترین کتاب سال به انتخاب انجمن قلم ایران، جایزه قلم زرین، جایزه مهرگان ادب، جایزه ادبی اصفهان و جایزه شهید غنی‌پور. و البته آثاری که با اقبال خوبی از سوی مخاطبان و منتقدان مواجه شده: زیرخاکی، دیگر اسمت را عوض نکن، طناب‌کشی، نگهبان تاریکی و سه کاهن. مجید قیصری از جنگ می‌نویسد، اما جنگ نه به قرائت رسمی، که جنگ به روایت مجید قیصری تا از جنگ به ضدجنگ برسد؛ چیزی که او از آن به‌مثابه «شان انسانی» یاد می‌کند: «و من چیزی ننوشته‌ام مگر از شان انسان».

«گور سفید»، هم یکی از متفاوت‌ترین کارهای اوست، هم بازگشتی است به فضای داستان‌نویسی خود در دهه هفتاد و خلق رمان «باغ تلو»: داستان این رمان داستانی است که در دهه هفتاد و در شهر تهران می‌گذرد. «گور سفید» داستان دو برادر است؛ یکی خشکه‌مقدس و رهبر گروهی افراطی؛ دیگری برادری که دل به دختری فقیر و بی‌کس باخته و سودایی دیگر در سر دارد. این دو، رزمنده‌هایی هستند که جنگ تحمیلی را تجربه کرده و حالا پس از جنگ به شهر بازگشته‌اند. بازگشتی که با دوران پر تب‌وتاب دولت سازندگی و شاخصه‌های ویژه این دوران همراه است.

book 8

«گور سفید» داستان دو برادر است؛ یکی خشکه‌مقدس و رهبر گروهی افراطی؛ دیگری برادری که دل به دختری فقیر و بی‌کس باخته و سودایی دیگر در سر دارد. این دو، رزمنده‌هایی هستند که جنگ تحمیلی را تجربه کرده و حالا پس از جنگ به شهر بازگشته‌اند

۹-خونخورده

«به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی...» نخستین گام محکم مهدی یزدانی‌خرم در ادبیات داستانی معاصر بود که برایش جایزه ادبی «واو» را در سال ۸۴ به ارمغان می‌آورد. هفت سال بعد با «من منچستریونایتد را دوست دارم» توانست علاوه بر جایزه بهترین رمان سال‌های ۹۱ و ۹۲ از هیئت‌داوران جایزه ادبی بوشهر، و جایزه ادبی «هفت اقلیم» را برای بهترین رمان سال از آن خود کند. «سرخِ سفید» گام سوم و حالا با «خون‌خورده» گام چهارمش را برداشته است.

«خون‌خورده» پس از «سرخِ سفید» که از خلال تلاش­های مردی سی‌وسه ساله برای به دست‌آوردن کمربند مشکی رشته کیوکوشین کاراته روایت می­شود، و «من منچستر یونایتد را دوست دارم» که مانند «سرخِ سفید» با آدم­ها و قصه‌­هایی برساخته، حوالیِ شخصیت­های واقعی و رویدادهای تاریخی شکل گرفته، رمانی ا‌‌‌‌‌‌ست که سعی دارد گامی فراتر از کارهای پیشین نویسنده بردارد: یزدانی‌خرم در این رمان زندگی پنج برادر را در دهه شصت روایت می‌کند که در شهرهای تهران، آبادان، مشهد و بیروت زندگی می‌کنند. رمان با رد خون روی آسفالت گرم خیابانی در شرق تهران آغاز می‌‌‌‌‌‌شود. محسن مفتاح دانشجوی ارشد زبان و ادبیاتِ عرب است و شغلی نه‌‌‌‌‌‌چندان مرسوم دارد که پیشینه‌‌‌‌‌‌ای خانواده‌‌‌‌‌‌گی در آن نهفته. زند‌‌‌‌‌گی او گره خورده با قبرها و آنها را می‌‌‌‌‌‌شوید و فاتحه‌‌‌‌‌‌ای می‌‌‌‌‌‌خواند و سوره‌‌‌‌‌‌ای دوره می‌‌‌‌‌‌کند و از این راه پول درمی‌‌‌‌‌‌آورد تا به رویای بیروت برسد.

book 9

«خون‌خورده» حوالیِ شخصیت­های واقعی و رویدادهای تاریخی شکل گرفته، رمانی ا‌‌‌‌‌‌ست که سعی دارد گامی فراتر از کارهای پیشین نویسنده بردارد. یزدانی‌خرم در این رمان زندگی پنج برادر را در دهه شصت روایت می‌کند که در شهرهای تهران، آبادان، مشهد و بیروت زندگی می‌کنند. رمان با رد خون روی آسفالت گرم خیابانی در شرق تهران آغاز می‌‌‌‌‌‌شود

۱۰-ما بد جایی ایستاده بودیم

«چیزی را به‌هم نریز» اولین کتاب رضا فکری بود که داستان‌هایش تصویری از جامعه‌ای تنها را نشان می‌داد. همین تنهایی به شکلی دیگر در رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» هم خودش را نشان می‌دهد. فکری در «ما بد جایی ایستاده بودیم» با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ اخیر توانسته اثری قصه‌‌گو خلق کند، و شاید همین نکته، نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها چکش‌کاری روی زبان و نوشتار خود قدم به خلق اثری گذاشته است که می‌تواند سکوی پرتاب او باشد به ادبیات داستانی فارسی. آنطور که محمد قاسم‌زاده می‌گوید «ما بد جایی ایستاده بودیم» یادآور «سفر شب» بهمن شعله‌ور است، اما گامی جلوتر از آن.

«ما بدجایی ایستاده بودیم» داستانی است درباره طیف به اقلیت‌نشسته در ادبیات داستانی ایران که از قضا دیگر می‌توان آنها را اکثریت جامعه به شمار آورد و اینکه چرا این اکثریت اغلب در ادبیات ایران اقلیت به شمار می‌رود، خود نکته‌ای قابل تامل است. داستان «ما بد جایی ایستاده بودیم» در دو بخش روایت می‌شود: بخش نخست داستان آشنایی دو جوان تنها در یک سفر و سپس همراه‌شدن آنها باهم است. این سفر از پیش‌تعیین‌نشده، دو همسفر قصه را به دنبال سرزمینی ناشناخته می‌کشاند و رفته‌رفته شرحی از پریشانی ذهنی و اجتماعی پیرامون آنها و در نمایی کلی پیرامون تمام جغرافیای زیستی آنها می‌دهد؛ به بیانی دیگر، «ما بدجایی ایستاده بودیم» داستان هم‌نسل‌های نویسنده در برزخ سرگردانی و تنهایی است.

book 10

«ما بدجایی ایستاده بودیم» داستانی است درباره طیف به اقلیت‌نشسته در ادبیات داستانی ایران که از قضا دیگر می‌توان آنها را اکثریت جامعه به شمار آورد. کتاب با محوریت آشنایی دو جوان تنها در یک سفر و سپس همراه‌شدن آنها باهم روایت می‌شود. سفری از پیش‌تعیین‌نشده که دو همسفر قصه را به دنبال سرزمینی ناشناخته می‌کشاند و رفته‌رفته شرحی از پریشانی ذهنی و اجتماعی پیرامون آنها و تمام جغرافیای زیستی‌شان می‌دهد

 

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنجشنبه ۲۲ اسفند ۹۸ به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armanmeli.ir/fa/pdf/main/3260/11

مرور هفتگی کتاب با مسعود بهنود /معرفی رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

معرفی رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» /مسعود بهنود

مرور هفتگی کتاب با مسعود بهنود

مسعود بهنود، روزنامه‌نگار مقیم لندن، هر هفته در روزهای سه‌شنبه دو کتاب را که اخیراً به بازار وارد یا تجدید چاپ شده‌اند‌ مرور می‌کند.‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

در هر برنامه نویسندگان یا مترجم‌های کتاب‌ها بخش‌هایی از کتاب‌شان را برای شنوندگان می‌خوانند یا درباره آن توضیح می‌دهند.‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

این هفته مسعود بهنود کتاب "مادی نمره ۲۰" اثر مریم سطوت و رمان "ما بد جایی ایستاده بودیم" به قلم رضا فکری را معرفی می‌کند.

 

لینک مطلب در سایت بی بی سی

لینک دانلود فایل صوتی

 

رضا فکری در گفت‌وگوی اختصاصی با ملپومن

رضا فکری در گفت‌وگوی اختصاصی با ملپومن

ملپومن: در ابتدا بگویید ادبیات برای شما چیست؟

رضا فکری: ادبیات برای من فلسفه‌ای است که با هنر پرداخت شده باشد. مانند مجسمه‌ای که از یک یا چند ماده ساخته می‌شود، اسکلتی دارد و در خلق آن ناگزیر از تکنیک‌هایی هم بهره گرفته می‌شود اما در نهایت آن‌چه به دست می‌آید، یک اثر هنری است. وقتی فلسفه‌ی نهفته و ماده‌ی خام به هنر تبدیل شود، ادبيات خلق شده است. در واقع ادبیات در این نگاه، زیرساختی فلسفی است که لباس هنر به آن پوشانده باشند.

 

آیا رضا فکری خودش را بیش­تر داستان­‌نویس می‌­داند، رمان‌­نویس و یا منتقد؟ چرا؟

از نظر من این‌ها لازم و ملزوم هم‌اند. اگر استثناها و داده‌های پرت را کنار بگذاریم و در مورد یک جامعه‌ی آماری نرمال صحبت کنیم، نمی‌توان داستانِ شش‌دانگ نوشت ولی زیاد و عمیق و متنوع داستان نخواند. و نمی‌توان داستان را درست خواند اما در لایه‌های زیرینِ ذهن آن را نقد نکرد و به دنبال یافتن لایه‌های پنهان معنی در آن نرفت.

 

آیا پرداختن گسترده‌­تان به حوزه‌­ی نقد ادبیِ ادبیات داستانی و داستان­‌نویسی به‌­جای شعر تنها به توانایی و استعداد درونی‌­تان برمی‌­گردد یا یک انتخاب کاملاً آگاهانه و زیبایی‌­شناسانه بوده؟

از اساس اعتقادی به حضور جوهر معجزه‌آسایی به نام استعداد در انسان ندارم که بتواند یک شبه از یک آدم معمولی، شاعر، داستان‌نویس و یا منتقد بیافریند. استعداد شاید آن نیرو و کشش درونی‌ای باشد که زمینه را برای تواناشدن هموارتر کند اما به خودیِ خود توانایی نیست. آدم‌ها بر اساس علاقه‌ی شخصی، راهی را برای پرداختن به شاخه‌ای از هنر انتخاب می‌کنند. دلیل من برای شاعر‌نشدن دقیقا همان است که برای نوازنده، بازیگر و یا کارگردان نشدن دارم. نقد نیز تخصصی علمی است که علاوه بر مطالعه‌ی نظریه‌ها و تئوری‌ها، تمرین و تجربه‌ی بسیار می‌طلبد. نقدِ شعر اگرچه در بیشتر نظریه‌های ادبی معاصر، از نقد داستان جدا نیست اما من بر حسب علاقه‌ی شخصی وارد نقد داستان شده‌ام. البته این انتخاب را نمی‌توان زیبایی‌شناسانه در نظر گرفت و فقط یک انتخاب است و بس.

 

گویا شمار نویسندگانی که دست به نوشتن داستان کوتاه و رمان می‌­زنند در مقایسه با آن دسته از نویسندگانی که صرفاً به یکی از این دو می­‌پردازند کم­تر است چراکه بسیارانی بر این باورند که نوشتن حرف‌ه­ایِ این دو نیازمند توانایی­‌های جداگانه و ویژه‌­ای است که در هر نویسنده­ای دیده نمی‌­شود. از دید شما، کدام­یک از این دو گونه‌­ی ادبی برای نویسنده و نیز خواننده دشوارتر به چشم می‌­آید و چرا؟

اتفاقا با نگاهی جهانی‌تر به آثار نویسندگان مختلف، می‌شود دید که تعداد پرشمارتری از نویسندگان، به خصوص آن‌ها که شغل‌شان از اساس نویسندگی است، دست به آزمودن شیوه‌های گونانون برای روایت داستان زده‌اند، از رمان و داستان کوتاه گرفته تا نمایش‌نامه و حتی گزارش‌های ژورنالیستی از حوادث و متأخرترها حتی داستانک و شیوه‌های ترکیبی را نیز آزموده‌اند. بسیاری از نویسندگان معاصر آمریکای لاتین و آمریکای شمالی با داستان کوتاه آغاز کرده‌ و آثارشان را در مجلات مختلف چاپ کرده‌اند و بعدها با جمع‌آوری آن‌ها در قالب یک مجموعه، کتابی در آمده است. همین نویسنده‌ها که داستان‌های‌شان در روزنامه‌ها و مجلات کشورهای مختلف چاپ می‌شد و مورد استقبال قرار می‌گرفت، بعد‌ها گاهی رمان‌نویس شده‌اند و گاهی هم سنت داستان کوتاه نویسی را ادامه داده‌اند. می‌خواهم بگویم که این انتخاب نویسنده بوده است. این درست است که داستان کوتاه و رمان، هر یک، ویژگی‌های ساختاری و محتوایی خاص خود را دارند، اما این که آموزش این دو، حیطه‌هایی مستقل و بدون همپوشانی است، خیر. برای نوشتن داستان، اصولی لازم است و با توجه به قالب آن داستان، اصل‌هایی به آن اضافه می‌شود که به هیچ روی ناقض اصول اصلی نیستند. برای مثال نویسنده‌ای که داستانش را در قالب روایی نمایش‌نامه می‌نویسد، نمی‌تواند بگوید نمایش‌نامه پیرنگ، شخصیت، کشمکش و طراحی فضا و زمان و مکان ندارد. برای من نیز داستان کوتاه، نمایش‌نامه، رمان و... قالب‌هایی مختلف‌اند برای روایت.

در پاسخ به بخش دوم پرسش‌تان باید بگویم که اصلا مسئله آسان یا دشوار به نظر رسیدن نیست. مسئله مناسبت فرم و محتواست و نوع نگاه نویسنده و میزان توانایی او در ساختن ساختار و پرداختن به درون‌مایه در درون آن ساختار. این که کدام آسان یا دشوار است، مسئله‌ی خواننده هم نمی‌تواند باشد. مثلاً «در جستجوی زمان از دست ‌رفته» اگر داستان کوتاه یا فیلم‌نامه می‌بود، اثر دیگری می‌شد. نمی‌گویم که نمی‌شود یک مضمون را در قالب‌های متنوعی روایت کرد؛ به تعداد حالت‌های ممکن، آثار ممکنی به صورت بالقوه وجود خواهند داشت که هر یک می‌توانند اثری مجزا و مستقل باشند. اگر داستان‌های کوتاه همینگوی را می‌شد در قالب داستان بلند یا رمان نوشت، در آن صورت با اثر جدیدی مواجه می‌شدیم که ویژگی‌های تازه‌ای می‌داشت.

 

با توجه به تفاوت محتواییِ محسوسی که بین رمان­ ما بد جایی ایستاده بودیم و مجموعه داستان چیزی را به هم نریز وجود دارد، آیا دیدگاه شما نسبت ­به پدیده‌ی ادبیات داستانی به‌ویژه در حوزه‌ی رماننویسی بر مفاهیمی هم­چون اصلاح اجتماعی­فرهنگی و تعهد به یک ­سری اصول اخلاقیِ نویسنده در قبال مردم و کنش‌­گریِ تاریخی­‌سیاسی تکیه دارد یا ادبیات داستانی را هنر صرف برای هنر می‌­بینید؟

هر کدام از این دو حد انتهای یک طیف‌اند و سال‌هاست که نمی‌توان در یکی از دو سر این طیف ایستاد و پافشاری کرد. تعهد اخلاقی و اجتماعی نویسنده یا در نظر گرفتن نویسنده به عنوان روشن‌فکر، مصلح اجتماعی، پیشوای فرهنگی، الگوی اخلاقی و... یا بحث هنر برای هنر، هنر برای آفرینش و ابزاری برای جلای روح و لذت ذهن و هنرمند به عنوان آفریننده‌ی این کیفیت، با توجه به حال و هوای جامعه، زمانی بحث‌های مورد توجه جامعه می‌شوند و به نوبت جا عوض می‌کنند. نویسنده نمی‌تواند پیشوا و یا مصلح اجتماعی باشد اما مانند هر انسان بالغی دردها و دغدغه‌هایی اجتماعی و فرهنگی دارد و نمی‌تواند و نباید موجودی منفعل و شخصیتی رشد‌نیافته داشته باشد که در برابر هر نوع کنشی، تنها یک نوع واکنش دارد و آن سکوت است. من باور دارم که نویسنده بیشتر انسان است تا راهبر و بر همین مبنا باید به حقوق و وظایف انسانی‌اش در برابر خود، دیگران و محیط و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، واقف باشد.

 

آیا با آن گروه از منتقدان داخلی و خارجی که مرگ تدریجیِ رمان در قرن حاضر را پیش­‌بینی می­‌کنند موافقید؟ و آیا از دیدگاه شما داستان کوتاه نمایه‌­ی ادبیات داستانی مدرن و جداافتاده از رمانی است که زاده‌­ی چندین قرن پیش است؟

برای رمان نه به مرگ تدریجی قائلم و نه مرگ ناگهانی. با توجه به این که نویسندگان بزرگی در همه جای دنیا هنوز دارند رمان می‌نویسند و مخاطبان زیادی نیز آثارشان را می‌خوانند، تعامل اصولی بین آفریننده و مصرف‌کننده برقرار است و تا وقتی این توازن کار کند، رمان نیز مثل هر قالب دیگری زنده خواهد ماند.

در مورد داستان کوتاه در پرسش‌های پیشین، نظرم را با تفصیل بیان کرده‌ام. داستان کوتاه از اساس رمان نبوده و نیست. قالب‌های ادبی نیز مثل هر پدیده‌ی دیگری با توجه به نیاز بشر در دوره‌ای از زمان و مکان پدید می‌آیند و اگر آن نیاز همچنان وجود داشته باشد، به حضور خود ادامه می‌دهند.

 

شما جزو معدود منتقدان ادبیِ جوان و بسیار کوشا و فعالِ این روزهای ادبیات داخل ایران هستید و به همین دلیل دیدگاه شما نسبت ­به وضعیت کنونیِ نقد ادبی ادبیات داستانی در ایران اهمیت ویژه‌­ای دارد؛ جای­گاه و حال ­و روز نقد ادبیِ ادبیات داستانی امروزِ ایران را به­ چه ­شکل می‌­بینید؟

نقد ادبی به معنای علمی آن، حدود دو دهه است که در ایران شروع شده و هرچند رشد بسیار کندی داشته است اما از آن جایی که برخلاف بسیاری جریان‌های دیگر در ایران، خاستگاه آن دانشگاه و محیط آکادمیک است، به حرکت مداوم و رشد و کمال تدریجی‌اش می‌شود امید بسیار داشت. اما کاری که امروزه در بسیاری از جلسات نقد انجام می‌شود، در واقع نوعی بررسی و خوانش متن است که در بسیاری موارد نیز با واکاوی معنی همراه است. هر چند که نام اشتباهی برای آن به کار می‌رود اما در نوع خود ارزشمند و لازم است.

 

دوتکه شدن ادبیات داستانیِ ایران یعنی ادبیات داخل کشور و ادبیات مهاجرت یا در تبعید را چه ­طور ارزیابی می­‌کنید؟ کدام­‌یک را پیش‌­روتر می­‌دانید و آیا اصلاً احتمالی برای هم­سو شدنِ این دو قائل هستید و یا درون­مایه و جنس این دو را کاملاً متفاوت می‌­دانید؟ چرا؟

امروز با توجه به وجود رسانه‌ها و ارتباط‌های قوی که دنیاهای مجازی ما را در هم آمیخته‌اند و دسترسی‌های آسان‌تر و رفت و آمدهای پیوسته که از پیامدهای جهانی‌شدن و شکل‌گیری خانواده‌های جهانی است، دیگر کمتر دوسویه شدن نویسندگان داخل و خارج از ایران پیش می‌آید. مثلا کسی که چهل، پنجاه سال پیش از ایران رفته و در این مدت هم یا اصلا برنگشته یا در فواصل زمانی بلند رفت و آمد داشته، ممکن است هنوز از بستنی خوردن سر پل تجریش حرف بزند اما این اتفاق درباره‌ی آن‌ها که در دهه‌های بعد رفته‌اند و با تداوم بیشتری به ایران بر می‌گردند، بسیار کمتر دیده می‌شود. در واقع نویسنده‌ی مهاجرت کرده، دیگر نویسنده‌ی مرده نیست.

 

با توجه به پیش­رفت ادبیات داستانی مدرن در یک ­و نیم قرن گذشته، تفاوت‌­های بنیادین ادبیات داستانیِ امروزِ ایران با سبک‌های مشابهِ کشورهای پیشینه‌دار و کوشایی هم­چون کشورهای انگلیسی­زبان را در چه می‌بینید؟

در بررسی تفاوت‌ها به دسته‌بندی‌های پر‌تعداد فرمی و محتوایی بر می‌خوریم که شاید بتوان علت بروز بیشتر آن‌ها را در دو عامل خلاصه کرد؛ نخست آن که زبان‌هایی مثل انگلیسی و اسپانیایی، دامنه‌ی جغرافیایی بسیار وسیعی را پوشش می‌دهند و به بیانی گویش‌وَرانی بسیار پرتعدادتر و پراکنده‌تر از زبان فارسی دارند. این پهناوری گستره‌ی زبانی بی‌تردید با تنوع و درهم‌آمیختگی فرهنگی نیز همراه است که سبب پرتعداد بودن و متنوع بودن داستان‌ها و کتاب‌ها شده است. از طرفی طیف گسترده‌تری از مخاطب و منتقد نیز با این آثار همراه می‌شوند. دوم آن که ادبیات داستانی مدرن محصول دوره‌ای از زیست انسان است که خود برساخته‌ی فلسفه‌ی مدرن و مکتب فکری مدرن است. ادبیات داستانی مدرن در ایران، این نوع از پیشینه را نداشته است و از اساس معلول حضور علتی فلسفی نیست. این دو عامل را شاید بتوان ریشه‌ی بسیاری از تفاوت‌های ادبیات داستانی مدرن در ایران با همتایانش در خارج از ایران، در سطح کمی و کیفی دانست.

 

آیا به نسل یا نسل‌­های طلاییِ داستان‌­نویسیِ دهه‌­های چهل­‌وپنجاه خورشیدیِ ایران باور دارید و از دید شما هم تکرار غول‌­های داستان­‌نویسیِ آن سال­‌ها ناممکن است؟ و آیا شرایط چیره بر فضای ادبیات داستانیِ امروزِ ایران را آبستن غول‌­های داستان­‌نویسیِ دیگری می­‌بینید؟

هم به وجود نویسندگان توانمند در دوره‌ی مذکور ادبیات ایران باور دارم و هم به این نسل و دوره‌ی معاصر احترام بسیار می‌گذارم. در نظر بگیرید که ما در دوره‌ای می‌نویسیم و زندگی می‌کنیم که بنیان‌های فکری و فلسفی‌مان تغییر کرده است. در واقع ما دیگر اعتقادی به قهرمان‌پروری و غول‌پروری نداریم. در این دوره، عمدتا نویسندگان متوسط پرتعداد داریم تا غول‌های کم تعداد. تعداد بیشتری از آدم‌ها می‌نویسند و صداهای مختلفی شنیده می‌شود و دامنه‌ی عظیمی از سبک‌ها، درون‌مایه‌ها و دغدغه‌های انسانی به صورت مداوم در حال تکثیر و باز‌تکثیرند. این ویژگی دنیای امروز ماست که در آن همه‌ی صداها امکان شنیده‌شدن دارند. در چنین بستر فکری‌ای که مبتنی بر تکثر است و در زمانه‌ای که جامعه در عوض داشتن یک یا چند قله‌ی فکری که از دل کوهپایه‌های تُنک و کم‌ارتفاع سر بر کشیده‌اند، ترجیح می‌دهد دامنه‌های بلندتر و همگن‌تری داشته باشد. در واقع تفکری که حاصل انقلاب مدرنیسم بود به همگن کردن بافت‌های مختلف اجتماعی از جمله نویسندگان انجامید و این طبیعی است که دیگر منتظر ظهور قهرمان نباشیم.

 

از دید شما، تأثیر ادبیات داستانیِ ترجمه‌­ی خوب و باکیفیت بر آثار ایرانی تا چه اندازه می‌­تواند سودمند ارزیابی شود؟ اصولاً به­ کمک این­‌گونه آثار به به­بودیِ محتوایی و ریخت­‌شناسیِ آثار ایرانی در حوزه‌­ی ادبیات داستانی باور دارید یا خیر؟

ما در جهانی پیوسته و دائما نوشونده زندگی می‌کنیم. طبیعی است که باید با ادبیاتِ ترجمه نه تنها آشنا که بسیار مأنوس باشیم. ادبیات غیر‌فارسی از راه ترجمه به دنیای فکری فارسی‌زبانان وارد می‌شود و بسیار مهم و تأثیرگذار هم است. از سویی ترجمه‌ی آثار ایرانی به سایر زبان‌ها نیز باعث ورود بیشتر ما به عرصه‌های زبانی غیر‌فارسی می‌شود. این که نویسنده بتواند بازتاب افکارش را از مخاطبان متنوع‌تر و غیر‌ هم‌زبان نیز دریافت کند می‌تواند راهی تازه باشد برای رشد ادبیات داخلی.

 

تا چه اندازه فزونی و گسترش بی­‌سابقه‌­ی کارگاه‌ها و دوره‌­های کوتاه و بلندِ نویسندگی، ویرایش و گاه نقد ادبی (که البته بیش­تر هم در پای­تخت برگزار می‌­شوند) را مثبت و نویسنده و منتقدپرور ارزیابی می‌کنید؟

 نشست‌ها و دورهمی‌های ادبی لازمه‌ی هر جامعه‌ی نرمال و آزاد است. همان‌طور که می‌شود دور هم جمع شد و درباره‌ی ورزش، آشپزی، موسیقی، سینما و هر موضوع دیگری حرف زد اما کلاس‌ها و کارگاه‌های نویسندگی و نقد، مسئله‌ای دیگری است. شما در این دوره‌ها بنا نیست بدل به یک نویسنده‌ی شش‌دانگ ادبیات داستانی بشوید و فردای پایانِ دوره، کتاب چاپ کنید. دوره‌های نویسندگی خلاق را باید در زمره‌ی یکی از نیازهای اساسی یک جامعه‌ی متمدن ارزیابی کرد. جامعه‌ای که افرادش در هر سنخ و رشته‌ای که باشند، به هر حال نیازمند به نوشتن خلاقانه‌اند. این کارگاه‌ها در واقع این دانش را همگانی می‌کند و مهارت نوشتن را در همه‌ی شاخه‌های جامعه می‌گستراند. در مورد دوره‌های نقد ادبی هم به همین ترتیب، این دانشِ خوانشِ متن است که در میان جماعت کتاب‌خوان تقویت می‌شود. طبیعی است مخاطبی که با دانش کافی به یک متن ادبی مراجعه می‌کند، زیرلایه‌های آن را دقیق‌تر می‌کاود و لذت بیشتری هم از کتابی که دست گرفته می‌‌برد.

 

چرا فکر می‌­کنید ادبیات داستانیِ امروزِ ایران در مقایسه با بسیاری از کشورهای منطقه، آسیایی و حتی دیگر کشورهای شبه‌­جزیره‌­ی بالکان یا اروپای شرقی که به انگلیسی ترجمه می‌­شوند و سهم قابل­ توجهی از تبلیغات و جشن­واره‌­های ادبیِ جهانی را به خودشان اختصاص می‌­دهند جهانی نمی‌­شود و یا سرعت جهانی شدنش بسیار کند است؟ اصلاً آیا جهانی شدن ادبیات داستانیِ ایران را ممکن و سودمند می‌­دانید؟

در مورد چرایی این موضوع مطالعه‌ای ندارم و فکر می‌کنم بررسی دقیق و جامعه‌شناسانه‌ای را می‌طلبد که خارج از تخصص من است.

 

و در پایان این‌­که آیا در حال حاضر کار یا کارهای تازه‌­ای در دست چاپ دارید یا خیر؟

بله، به تازگی مرحله‌ی مطالعاتی رمان جدیدم را تمام کرده‌ام و در حال نوشتن اولین اتودها هستم.

 

لینک دانلود دو ماهنامه‌ی دوماهنامه شماره 23 ملپومن 

گفت‌وگو با رضا فکری به بهانه انتشار رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»، در ماه‌نامه تجربه

ما بد جایی ایستاده بودیم_مصاحبه_ماهنامه تجربه

وقتی راهی برای تغییر نیست، با تمسخر می‌توان ابهت‌شان را زیر سوال برد

گفت‌وگو با رضا فکری به مناسبت انتشار رمان ما بدجایی ایستاده بودیم

 

 

 

Hadi_NodehiNodehi_Low

هادی نودهی

 

***

 آقای فکری، به نظر می‌رسد شما در رمان «ما بد‌جایی ایستاده بودیم»، راهی متفاوت از مجموعه داستان‌تان پیش گرفته‌اید. در مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز»، فرم و زبان از دغدغه‌های اصلی‌تان هستند، اما در این رمان‌، انگار نگاه‌تان به این مسئله تغییر کرده و وجه قصه‌گوی کتاب بسیار پر‌رنگ‌تر از وجوه دیگرش است.

در آن دوره که مجموعه داستانم را می‌نوشتم، من و بیشتر هم‌نسلان‌ام تحت تأثیر گلشیری و نویسندگان دیگر دهه‌ی هفتاد بودیم که در آثار آن‌ها فرم و زبان از مؤلفه‌های بسیار مهم شکل‌دهی داستان بودند. اما طی این سال‌ها استحکام خط روایت و قصه برایم اولویت بیشتری پیدا کرده و در این رمان بر پیرنگ و بر خرده‌روایت‌ها متمرکزتر بوده‌ام و تلاش کرده‌ام زبان را طوری بسازم که مانعی بر سر راه برقراری ارتباط با متن نباشد؛ مثل موسیقی که باید طوری در متن فیلم جا بگیرد که مخاطب را از پی گرفتن همزمان داستان باز ندارد.

 

اما توجه به زبان و لهجه‌ی فولکلور شهری که شخصیت‌های کتاب‌تان به آن سفر کرده‌اند، کاملا در متن رمان دیده می‌شود.

بله، برای خلق زبانی هماهنگ با فضای داستان، به ویژگی‌های دیگر زبان پرداخته‌ام. شخصیت‌های اصلی کتاب از پایتخت به شهری حوالی کرمان می‌روند و طبیعی است که تقابل‌های فرهنگی پیش‌آمده، بهانه‌ی خوبی است که زبان نقش سازنده‌ی خود را ایفا کند. برای ساخت این زبان از گویش‌وران محلی بهره‌ی بسیار گرفتم و تلاش کردم به خوانا بودن متن هم لطمه‌ای وارد نکنم. خودبسنده بودن این زبان برایم بسیار مهم بود و نمی‌خواستم مخاطبم برای فهم واژگانِ کتاب به پانویس مراجعه کند.

 

داستان شما میان دو اتفاق تاریخی که معاصر و بسیار نزدیک به ماست، رخ می‌دهد و اتفاقا این دو رویداد تاریخی در زندگی شخصیت‌های رمان شما نقش مهمی دارند و سرنوشت‌شان به آن‌ها مربوط است. دیدگاه‌تان درباره‌ی اهمیت تاریخ و پرداختن به اتفاقات تاریخی در داستان چیست و نقش آن را در این رمان چگونه می‌بینید؟

فکری: به نظرم رمان تاریخی تعریف و مرزبندی مشخصی دارد که این کتاب در آن قرار نمی‌گیرد. چون نه قرار است شخصیتی تاریخی را محور خود قرار دهد و نه تمرکزش بر اتفاقی تاریخی باشد و روی نقطه‌های تاریک و محل‌های ابهام آن انگشت بگذارد. در واقع در این رمان، به جای متمرکز شدن بر رویدادهای تاریخی، به نسلی که از این برهه‌ها برآمده و به تاثیرات‌شان از آن وقایع تمرکز بیشتری کرده‌ام. داستان کتاب عمدتا زندگی شخصی و درونیات این آدم‌ها را در بستر وقایع سیاسی و اجتماعی پیرامون‌شان کند‌و‌کاو می‌کند.

 

از آن چه گفتید به نظر می‌رسد که دغدغه‌ی شما در این رمان بیشتر واکاوی نسل‌ها بر بستر یک سری تحولات اجتماعی سیاسی است. اما برای رسیدن به چنین نگاهی نیاز به یک قهرمان در سراسر داستان داریم، چیزی که مثلا در رمان «جنگ و صلح» تولستوی بر عهده‌ی قهرمانی مثل الکساندر است. این قاعده درباره‌ی تمام رمان‌هایی از این دست صادق است و در رمان شما، به زعم من «اسد» می‌تواند قهرمان داستان تلقی شود. چرا حضور اسد با آن ویژگی‌های تمام عیارش در لباس یک قهرمان، در نیمه‌ی دوم رمان از ما دریغ می‌شود؟

به گمانم از شخصیت‌های اصلی و واجد شرایطی که شما اشاره کردید بتوان هم به «اسد» و هم به «شبدیز» اشاره کرد. ضد قهرمان‌هایی که نه سویه‌ای کاملا تاریک و نه جنبه‌ای کاملا روشن می‌توان به آن‌ها نسبت داد. به عبارتی نه وجهی شیطانی و نه چهره‌ای فرشته‌گون دارند و بیشتر شاید بتوان گفت آدم‌هایی هستند که درگیر موقعیت‌های گروتسک این زندگی شده‌اند. آن‌ها درگیر سفری هستند که باید با همراهی هم طی طریق کنند. سفری که به «جست‌وجو» و (Quest) نزدیک‌تر است و مرشد و راهنمای این سفر، گرچه نه در معنای معمولش، اسد است.

 

اما در نیمه‌ی دوم رمان، اسد دیگر نیست تا آن نقش را ایفا کند.

در واقع نکته همین جاست که در بخش دوم، این شبدیز است که باید خود را محک بزند و ببیند چقدر توانسته به توانایی‌های فوق‌العاده‌ی اسد نزدیک شود. برهم‌کنش این دو نیمه از کتاب است که برآیند کلی رمان را می‌سازد. ابتدا شبدیز ِ ایده‌آل‌گرای نیمه‌ی اول رمان، رویاروی اسدِ عمل‌گرا قرار ‌می‌گیرد، در نیمه‌ی دوم اما سعی می‌کند کاملا در کسوت خودِ او ظاهر شود و در غیابش جای او را بگیرد. او اگرچه حالا از ایده‌آل‌های خود خالی شده، اما نمی‌تواند همانند اسد بر اوضاع مسلط شود و در واقع لباس اسد بر تن او گشاد است. او در تعاملی که با خانواده‌ی اسد دارد، فکر می‌کند که می‌تواند به شیوه‌ی دهه‌ی گذشته، مسئله‌های پیش‌آمده را مدیریت کند. اما نه تنها در این راه ناتوان است، بلکه می‌بیند نسل تازه، یعنی خواهر و برادر کوچک‌تر اسد، نیازی به او ندارند و خودشان از عهده‌ی مسئله‌های‌شان برمی‌آیند.

 

یعنی شبدیز قهرمانی است که به آن مقصدی که می‌خواسته نرسیده؟

بله، در واقع این همان راهی است که شخصیت‌ها در بستر یک رمان مدرن طی کرده‌اند؛ هر دو به شکل یک اودیسه در مسیر سفر قهرمان قدم برداشته‌اند، اما آن شیوه‌ی خطی و قطعیِ رسیدن به نتیجه دیگر وجود ندارد. این‌ها قهرمان‌های مدرنی هستند که دور خودشان می‌چرخند و نقطه‌ی پایانی برای سفرشان وجود ندارد. در نگاه روزآمد، آن سفر و آن سمبل‌ها شکلی دگرگونه می‌یابند که این درجه‌ی اهمیتش برای من در نوشتن این رمان بسیار بالا بود.

 

 

آن چه در راویِ نیمه‌ی اول کتاب می‌بینیم با نیمه‌ی دوم تفاوت دارد. راوی در اوایل راه موضع‌گیری‌هایی موافق وضعیت موجود دارد. اما در نیمه‌ی دوم رمان، او به شکل دیگری فکر می‌کند. این تفاوت را چگونه توجیه می‌کنید؟

این آدم در واقع توهمِ تغییر دارد. تغییراتِ درونیِ او، به هیچ وجه معنی‌دار و راه‌گشا نیستند. او گمان می‌کند به اوضاع مسلط شده و تجاربی به وسعتِ ده سال زیستن در میانه‌ی بحران‌ها، پیدا‌ کرده است. اما در نیمه‌ی دوم کتاب مشخص می‌شود که او تا چه اندازه در اداره‌کردن شرایط ناتوان است. او همواره بخشی از اقلیتی باقی می‌ماند که نه از سوی خانواده و اطرافیان و نه از سوی گفتمان غالب بر جامعه به چشم نمی‌آید.

 

شخصیت شبدیز در ابتدای داستان عضو ارگانی می‌شود. در واقع تقابل میان او و اسد در آغاز راه هست که می‌تواند یک رمان چندصدایی بسازد. چرا هیچ‌وقت درگیری فکری این دو آدم، اسد و شبدیز را نمی‌بینیم؟

ببینید، شبدیز بیش از این‌که به فکر مقابله و درگیری با شخصیت محکمی چون اسد باشد، در پی وام گرفتنِ هویت از اوست تا به خمیره‌ی وجودش شکل و نظامی ‌بدهد. اگر در ارگانی هم عضو می‌شود، به این خاطر نیست که شیفته‌ی نوع خاصی از ایدئولوژی، یا خط‌مشی زندگی باشد، بلکه صرفا می‌خواهد برای خودش هویتی اختیار کند. او پیش از حضور اسد در زندگی‌اش هم، دنبال آدم‌ها و مشی‌های دیگری برای کسب این هویت است. او کسی است که خود را از انسجام و اصالت تهی می‌بیند و همه‌ی این‌ها را در وجود دیگری جست‌وجو می‌کند. هویت‌ شبدیز اکتسابی و عاریتی است. برای همین هم روند دگردیسی‌اش سر و شکلی باسمه‌ای دارد، چون هیچ‌چیز زندگی‌اش بر مبنای انتخاب دقیق و واقعی خودش نیست؛ او پیرو دیگری است.

 

به هر حال ذهن مخاطب به سمت طبقه‌بندی این شخصیت‌ها می‌رود و آن‌ها را متعلق به یک طیف فکری خاص می‌بیند، آیا این شخصیت‌ها نظرات این بخش‌های جامعه را نمایندگی نمی‌کنند؟

آن‌ها مشخصا نماینده‌ی یک طیف فکری نیستند و شاید نتوان به سادگی در طبقه‌بندی خاصی جای‌شان داد تا اگر مخالف استانداردهای آن بخش از جامعه عمل کردند، بتوان ارزشیابی‌شان کرد. البته آن‌ها را به طور کلی می‌توان در رسته‌ی جوان‌های آرمان‌گرایی در نظر گرفت که احساسات‌شان برانگیخته شده و وقتی تقلاهاشان به جایی نرسیده، سرخورده شدند و دیگر چیزی برایشان واجد ارزش نیست. اما اسد را باید در این وادی پیشروتر دانست. او شخصیتی است که این تجارب را زودتر و با سرعت بیشتری از سر گذرانده و فریب این آینده‌ی به ظاهر درخشان را نمی‌خورد. هر قدمی‌که او در داستان برمی‌دارد، صرفا بر اساس آن چیزی است که میل و نیاز انسانی‌اش در لحظه حکم می‌کند و آرمان‌پردازی در او به طور کامل مرده است.

 

حتی اسمش هم انگار همین طور است. مثلا نام اسد و برادرش و دیگران همان نام‌های معمول است. اما شبدیز با همه فرق دارد. ضمن این که خیلی هم اسمش تکرار نمی‌شود تا در ذهن مخاطب بماند.

این نامی است که پدرش برایش انتخاب کرده. در واقع اسم خوب که از اولین چیزهای ماندگاری است که پدر و مادر به فرزندشان هدیه می‌دهند، از شبدیز دریغ شده است. عدم تکرار اسمش هم بر خالی، گم و غریب بودن او تاکید می‌کند، انگار خودش هم از نامش می‌گریزد. ضمن این‌که شبدیز، نام اسب خسرو پرویز است و در تقابل با اسدی قرار می‌گیرد که به معنای شیر است؛ اسبی که هر چه می‌دود به پای آن شیر نمی‌رسد.

 

در واکاوی شخصیت اسد می‌بینیم که بسیار فعال و پر‌انرژی است و ویژگی‌های جوانان دهه‌ی هفتاد را دارد. عشقی آرمانی دارد. از تیر چراغ برق برای رسیدن به کسی که مورد علاقه‌اش است بالا می‌رود. ما این به بن‌بست رسیدن و یأس را در اسد نمی‌بینیم. بیشتر انرژی و شور می‌بینیم. حتی می‌بینیم سراغ قاچاق می‌رود. آیا قصدتان این بوده که بگویید آدم‌هایی که این چنین از آرمان‌های‌شان ناامید می‌شوند سراغ چنین کارهایی می‌روند؟

نه. قطعا این طور نیست. این واکنش اسد است به رو‌به‌رو شدن با یک دیوار و گیر افتادن در یک وضعیت صُلب و تغییرناپذیر. اما لزوما و عینا همه‌ی آدم‌های هم‌نسلش این‌طور واکنش نشان نمی‌دهند. ما در تقابل نسل‌ها همیشه می‌بینیم که چیزهایی که پدران به آن اعتقاد دارند، به شدت سخت و تغییرناپذیر است و فرزندان در مواجهه‌ی با چنین وضعیتی است که دچار یأس و سرخوردگی می‌شوند. در ادبیات به وفور این رویارویی میان نسل‌ها را می‌بینیم. کافکا داستانی دارد به نام «حکم» که پدر قصد دارد تمامی‌ ارزش‌های خود را به عنوان حکمی‌ قطعی و بی‌چون و چرا به پسرش تحمیل کند. قدرت او چنان است که پسرش توان مقاومت در برابر آن را ندارد و در کمال یأس تسلیم آن می‌شود. صحنه‌ی پایانی داستان در خیابان است که پسر بی‌پناه، تنها و رانده‌شده از خانه، در نهایت استیصال خود را در این عرصه پاک‌باخته می‌بیند. اما نوع دیگری از واکنش هم هست که من به آن متمایل هستم. مثلا هانس، شخصیت اصلی رمان عقاید یک دلقک را ببینید. او سرخوردگی‌اش از آن وضعیت تغییرناپذیر و دگم‌اندیشی خانواده و جامعه‌اش را با تمسخری تلخ پاسخ می‌دهد. یعنی آن قدرتی که رو‌به‌روی او ایستاده و ناتوانی او از تغییر شرایط را به رخش می‌کشد، با این استهزاء به هیچ می‌گیرد. این در مورد اسد هم صدق می‌کند. استهزاء تلخ او در تمامی برخوردهایش با آدم‌ها جاری است. به نظرم این چیزی است که جنبه‌ی کاتارسیس و تشفی به چنین واکنش‌هایی در داستان می‌دهد. وقتی راهی برای شکستن سدها نیست، با تمسخر می‌توان ابهت‌شان را زیر سؤال برد.

 

به نظر شما مخاطب عام تا چه اندازه خود را همراه با تحلیل این وضعیت می‌بیند و با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کند؟

ببینید، شما این‌جا وضعیتی گروتسک می‌بینید که مبتلابه افراد واقعی و نمونه‌های عینی در اجتماع نیز هست. یعنی در عین عجیب و ترس‌آور بودن، استهزاء را نیز برمی‌انگیزد. این‌ها همه بخشی از تجربه‌های زیستی این نسل است که به شکل‌های مختلف با آن رو‌به‌رو شده است؛ مثل وقتی که اسد به خاطر گرفتن کپی تا پای اخراج از دانشگاه می‌رود. بنابراین برای مخاطب عام هم قطعا ناملموس نیست.

 

یک سری موتیف‌ها در داستان‌های شما تکرار می‌شوند. مثلا روابط دختر و پسر در دانشگاه یا مسافر و راننده و جاده. این در داستان‌های کوتاه شما نیز پیش‌تر اتفاق افتاده است. به عنوان نمونه در کتاب قبلی‌تان، داستان «بهشت برین» از این نظر شاخص است که به روابط دختر و پسرهای دانشجو می‌پردازد یا داستان «نان گرد» را می‌بینیم که در آن جاده و مسافر و راننده بسیار پر‌رنگ است. یک نوع مرکز‌گریزی در داستان‌های شما دیده می‌شود. دیدگاه خودتان در این‌باره چیست؟

بله، همیشه حاشیه‌ها برای من خواستنی‌تر بوده‌اند، برای این‌که اتفاقات بسیاری در حاشیه‌ها می‌افتند که در سایه‌ی هیاهو و پروپاگاندای مرکز گم می‌شوند. فرهنگ و حتی جهان‌بینی متفاوتی را در آدم‌های حاشیه می‌بینیم. من در رمانم به این رفتنِ به حاشیه نیاز داشتم تا هم‌جواری و تقابل شخصیتی که از جنوب شهر تهران آمده را با شخصیتی که در یک شهرستان حاشیه‌ی کرمان زندگی می‌کند، نشان بدهم. این تقابل در لایه‌های رویی داستان در زبان و لهجه اتفاق افتاده و در لایه‌های زیرین در روبه‌روی هم قرار‌گرفتن ارزش‌های زندگی ظاهر شده است. می‌خواستم از نسلی بنویسم که هم در مکان جغرافیایی و موقعیت تاریخی اشتباه ایستاده است. از تنش‌هایی که این نسل را از رسیدن به یک زیست طبیعی و به دور از دغدغه باز‌داشته است. شخصیت‌های داستانم را از مرکز دور کردم تا به دور از کانون وقایع سیاسی و اجتماعی، در قابی انسانی‌تر بتوان به آن‌ها نگاه کرد و نیازها و تکاپوهای انسانی‌شان را فارغ از تأثیرات این وقایع دید.

 

رمان شما دغدغه‌هایی اجتماعی دارد و این را از همان صحنه‌های اولش، بخصوص در اتوبوس می‌بینیم که به نوعی نشان‌دهنده‌ی تجربه‌هایی است که همگی ما عینا یا مشابه آن‌ها را زیسته‌ایم. به نظرم همین دغدغه‌هایی که به آن‌ها در رمان‌تان اولویت بخشیده‌اید، باعث شده بسیاری مؤلفه‌های دیگر کارتان هم در خدمت چنین دیدگاهی باشد. مثلا زبان که خودتان هم اشاره کردید، در این رمان بسیار در خدمت بیان داستان قرار‌گرفته و بر خلاف رمان‌هایی که در چند‌سال اخیر دیده‌ایم، با راوی پرگو و احساساتی مواجه نیستیم و در همین راستا جملات قصار هم در کار شما خیلی کم می‌بینیم؛ چیزی که اخیرا آن‌قدر باب شده که سلیقه مخاطب را به سمت گلچین‌کردن جملات قصار و حکمت‌آمیز از رمان‌ها سوق داده، جملاتی که دست به دست می‌چرخند. اما شما فارغ از این جو حاکم بر فضای جذب مخاطب نوشته‌اید و آن را بزک نکرده‌اید.

به نظرم این جو بسیار شکننده و موقتی است و چنین رمان‌هایی بالاخره خلأ قصه‌پردازی‌شان عیان می‌شود و مخاطب‌های جدی داستان آن‌ها را به چالش خواهند کشید. برای خوانندگانی که تازه به عرصه مطالعه وارد می‌شوند ممکن است این رمان‌ها جذابیت‌هایی داشته باشد، اما آن‌ها هم به تدریج از پُرگویی، فلسفه‌بافی و اظهار فضل و حکمت نویسنده خسته می‌شوند و در نهایت به کتاب‌هایی رو خواهند آورد که قصه‌های غنی‌تری برای گفتن دارند.

 

این گفت‌وگو در ماهنامه تجربه آذر ۱۳۹۸ (شماره ۶۷) به نشر رسیده است.

یادداشت ماهنامه تجربه بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

ما بد جایی ایستاده بودیم_یادداشت_ماهنامه تجربه

یادداشتی بر رمان«ما بد‌جایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری، نشر مروارید

 

زندگی قهرمان ما بدجایی ایستاده بودیم یک تراژدی تمام‌عیارِ مدرن است

 

ساربان سرگردان*

سعیده امین‌زاده

پرسئوس در مواجهه با مدوزا، برای بریدن سرش، ناچار بود به او نگاه کند، اما نگاه مستقیم به چشم‌های مدوزا خطر نابودی برایش به همراه داشت. پس، از آینه‌ی سپر خویش به چشمان او خیره شد و بر او فائق آمد. کالوینو با اشاره به این قصه است که به نگاهی نه تیز و بی‌واسطه، که از پسِ سپری اشاره می‌کند که از سنگینی مواجهه با اسطوره می‌کاهد و شکل روایت را بی‌ آن که به اصل داستان خدشه‌ای وارد شود، سبک می‌کند. از نظر او دیگر نمی‌توان با اسطوره همان‌طور رو‌به‌رو شد که در متون کلاسیک می‌شد. باید آن را مطابق با احوال و موقعیت انسان امروزی درآورد، وگرنه نگاه غریب و سنگین‌اش روایت را ناخواندنی و مهجور می‌کند. او به داستان سفر قهرمانی می‌پردازد که چهل سال و در نوشته‌های متفاوت‌اش به دنبال آن بود و در نهایت به مهم‌ترین ویژگی آن رسید؛ سبکی و عاری شدن از پیرایه‌های معمول روایت. از نظر او هر بار که عرصه‌ی جولان شخصیت دچار سنگینی می‌شود باید به سبک پرسئوس به فضای دیگری پرواز کرد و با امکانات و نگاه متفاوت‌تری به شکل دادن جهان‌بینی در داستان پرداخت.

هر داستانی به نوعی سفر قهرمان است، هرچند که داستان‌های مدرن امروز، دیگر آن شکل منظم و بی‌‌کم‌و‌کاست سفر کلاسیک‌ها را برای قهرمان ترسیم نمی‌کنند. در هم‌آمیختن این دو گزاره یعنی رسیدن به شکل تازه‌ای از روایتِ سیر و سلوک انسان در دنیایی که روال و ماهیت اتفاقات‌اش به سهولت و صراحتِ قبل قابل تفسیر نیست. آدم‌ها هم انگار آن سویه‌های در سایه مانده و مغفول‌شان را در چنین دنیایی بیشتر به رخ می‌کشند و آن‌چه اهمیت حیاتی در روایت سفر قهرمان پیدا می‌کند، ارائه‌ی تصویری است که با زمانه‌ی داستان انطباق داشته باشد. تأکید کالوینو بر سبُکی روایت هم در همین راستاست و چالشی که او پیش روی نویسنده‌ی امروز می‌بیند هم دست‌و‌پنجه نرم‌کردن با سنگینی‌های سفر قهرمان و رویکردی دیگرگونه داشتن با اسطوره‌ها است. رمان «ما بد‌جایی ایستاده بودیم» به عنوان رمانی مدرن مخاطب را در چنین چالشی با سفر قهرمان وارد می‌کند. رمانی که قرار است در دوره‌ای ده ساله از فراز و فرودهای سفر آدم‌ها در پیچ و خم جاده‌ای پر‌مخاطره بگوید.

شبدیز و اسد، شخصیت‌های اصلی رمان، اولین بار در ترمینال جنوب به هم بر می‌خورند و مسافرانِ راه درازی می‌شوند که از یکی مرشد و از دیگری رهرو می‌سازد. اما نه آن مرشد، شکلِ کلاسیک و معمول ِ سفرهای قهرمانان را دارد و نه این رهرو آن راهِ همیشه آشنا را طی می‌کند. شبدیز جوانی است که در ابتدای دهه‌ی سوم زندگی، آرمان‌ها و خودشیفتگی‌های خاص خود را دارد. او گرچه عصیان‌گر است، اما در خیلی جاها مرام‌اش جلوتر از عصیان‌اش حرکت می‌کند. در آغاز راه، وقتی تندخویی اسد را با مادر می‌بیند برآشفته می‌شود و شاید همین اتفاق است که او را به همراهی با اسد برمی‌انگیزد. او به نوعی به دنبال مراقبت کردن از اسد است، به سفارش مادر او، چون مادر نزد او جایگاهی والا دارد. این‌جا دقیقا همان نقطه‌ای از سفر قهرمان است که جوزف کمبل از آن با عنوان «دعوت به ماجرا» یاد می‌کند. روحیه‌ی دیگرخواه و نگاه ایده‌آل‌گرای شبدیز در این مرحله آن قدر هست که به شروع چنین سفری ترغیب شود.

عصیان‌گری اسد شکلی متفاوت از شبدیز دارد. او شخصیتی مستقل و پیشرو دارد و کاملا مطابق با اسم‌اش، نوعی تسلط و کاریزما برای هدایت افراد و سمت و سو دادن به جریان‌ها در او دیده می‌شود. اسد از چارچوب‌های معمول نسل خود و از آرمان‌هایی که آن‌ها را به خطر کردن وا‌می‌دارد فارغ است. وقتی شبدیز از ارزش‌های تثبیت‌شده‌ی خود با او حرف می‌زند، اسد تمامی آن‌ها را زیر سؤال می‌برد. در واقع اسد سویه‌ی پرسش‌گر نسلی است که میان خواستن آرمان و نفی آن در تکاپوست. او با آن که تفاوت سنی چندانی با شبدیز ندارد، تجارب زیسته‌ی بیشتری در مقایسه با او دارد. اسد قبلا دانشجوی دانشگاه تهران بوده، شکست‌ها و سرخوردگی‌ها را در هم‌نسلانِ ایده‌آل‌گرای‌اش به چشم دیده و مجموع جریان‌ها و اتفاقات دوره‌ای که در آن زندگی می‌کند، او را به این دیدگاه رسانده که چشم‌اندازهای اتوپیایی هم‌نسلان‌اش نه تنها جامه‌ی واقعیت نمی‌پوشد، که سیری معکوس طی می‌کند. این همان دلیلی است که اسد را از آرمان‌خواهی تهی کرده و زندگی‌اش را بر مبنای یک سری معیارهای عملی منظم کرده است. برعکسِ شبدیز که در آغازِ راه سفر، به ساختن جهانی بهتر فکر می‌کند، اسد به بیرون کشیدن گلیم خویش در آشفته بازارِ دنیا و اداره کردن خود در جنگلی بی‌قاعده که زندگی نام گرفته می‌اندیشد و در رویکردی متفاوت شبدیز را هم به چنین مسیری رهنمون می‌شود.

دو شخصیت محوری داستان از پایتخت که کانون ماجراهای سرنوشت‌ساز سیاسی و اجتماعی است دور می‌شوند. آن‌ها برای تحصیل به حوالی کرمان می‌روند. اما اسد طی این سفر دور و دراز به شبدیز می‌آموزد که چگونه از ایده‌های بلندپروازانه‌ی خود سبک شود و راه زیستنی فارغ از آن‌چه را که جمع و چارچوب‌هایش دیکته می‌کند، پیش بگیرد. در واقع هدفی که قهرمان در این داستان به دنبال آن است بر خلاف آن فرمول همیشگی به سوی تعالی، یا ثبات نیست، بلکه به سمت زیر و رو کردن آن چه تثبیت شده پیش می‌رود. قهرمان و راهبر او پا در راه جاده‌ی آزمون‌هایی می‌گذارند که قرار است سنگ محک‌شان باشد. چنین آزمون‌هایی در داستان‌ها به طور معمول اغتشاش و انحرافی از تعادل است و به قهرمان مجال رویارویی با آن داده می‌شود تا پس از چیره شدن بر ناملایمات به موهبتی دست یابد که معمولا سطح بالاتری از آگاهی است. شهری که در سفرهای کلاسیک قهرمانان ترسیم می‌شود غالبا کانون خطر است. اما شهری که اسد و شبدیز به آن پا می‌گذارند اتفاقا عرصه آرامش و ساحل امن است. به دور از تمام آن ناآرامی‌ها که در تهران می‌گذرد، این جا با فرسنگ‌ها فاصله آدم‌ها دغدغه‌هایی متفاوت دارند. دانشجوها، مدیر گروه، استادها، شهروندان، همه و همه فارغ از آن اتفاقات که پایتخت را تکان داده، طور دیگری زندگی می‌کنند و البته هیچ یک همذات‌پنداری مخاطب را هم برنمی‌انگیزند؛ گرچه منفورِ او هم نیستند. آن‌ها آدم‌هایی هستند که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند زندگی رشک‌برانگیز قهرمان‌ها را داشته باشند و فارغ از تحولات جامعه و غرقه در روزمرگی‌اند.

در مراحل سفر قهرمان، فصلی به نام دیدار با الهه گنجانده شده است. بخشی از آن‌چه کمبل به عنوان تشرف، یا به نوعی عبور به مرحله‌ای بالاتر در قصه یاد می‌کند. در رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» این دیدار با الهه، شاید همان مرحله‌ای باشد که شناخت از طریق مواجهه با آدم‌های نسل‌های مختلف رخ می‌دهد. آشنایی با شخصیت بلقیس، بیوه زن میان‌سالی که دلبسته‌ی اسد می‌شود و خانه‌اش را در اختیار او می‌گذارد، اولین حلقه از زنجیره‌ی ماجراهایی است که دو شخصیت اصلی در سفر به شهر تازه دنبال می‌کنند. دختر اتاق پلی‌کپی، رئیس حراست، ایزدیار، مدیر گروه، ماشو، قاچاقچیِ خرده‌پا، هم در حلقه‌های بعدی این سلسله به سراغ قهرمان داستان می‌آیند. همگی آن‌ها انسان‌هایی درگیر روزمرگی خود در شهری کوچک‌اند. همان شهری که قرار نیست در هیچ یک از دو قطبِ خیر یا شر قرار بگیرد.

اسد در نیمی از این سفر حضور دارد و نقش خود را به عنوان دانای راه برای شبدیز ایفا می‌کند. حضور او با بیشتر ماجراهای جنجالی کتاب گره خورده و شخصیتی است که برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهد دست به هر کاری می‌زند. خطر کردن و شهامت‌اش در اوایل راه برای شبدیز جای سؤال دارد. اسد با همین روحیه می‌تواند شهری را به دنبال خود بکشاند و حریفِ پدر و مادر، قاچاقچی و پلیس و دزد و اخاذی‌گر و همه و همه شود؛ چیزی که به تدریج مورد غبطه‌ی شبدیز قرار می‌گیرد و تمام هم و غم‌اش پس از اسد، رسیدن به این توانایی و گرفتن جای او در برابر خانواده و همه‌ی آدم‌های شهر می‌شود. حضور اسد اما همه‌جا حس می‌شود و وقتی نیست شبدیز هم‌چنان زیر سایه‌ی او، می‌خواهد مثل او باشد. او مصمم است جایش را در خانواده بگیرد و آن‌گونه که او یک‌تنه می‌توانست، از پس اداره کردن موانع پیش رو برآید. گرچه گذر سال‌ها و رو‌به‌رو شدن با همان موقعیت‌ها به او ثابت می‌کند که نمی‌تواند. سوده و سعید، خواهر و برادر اسد، از اولین کسانی هستند که این ضعف را به رخ‌اش می‌کشند. وضعیت بلقیس که بعد از اسد اعتیادش شدت پیدا کرده و آدم‌های دانشگاه که هر کدام طور دیگری شده‌اند، به او نشان می‌دهد که نمی‌تواند مثل اسد عنان امور را به دست بگیرد و البته به زندگی پیشین‌اش هم نمی‌تواند برگردد.

شبدیز در دوره‌ای ده ساله، همان راهی را طی می‌کند که در روال معمولِ سفر قهرمان تشرف از ناآگاهی به شناخت و رسیدن به بلوغ است، اما در داستانِ او نمی‌توان به صراحت درباره‌ی رسیدن به سطح بالاتر یا پایین‌تری از آگاهی قضاوت کرد. شاید تنها بتوان گفت شکل و ماهیت آگاهی او تغییر می‌کند. این تغییر نه تنها در تحلیل او از شرایط آدم‌های شهر، که در زبان او نیز اتفاق می‌افتد و ضرباهنگ روایتی که شبدیز را بعد از طی این مرحله به تصویر می‌کشد، کُند می‌کند. مواجهه‌ی او با قادری، استاد دانشگاهی که ده سال پیش در آن درس می‌خوانده، به نوعی تقابلِ اوست با شکل دیگری از خودش. حتی عشق معیوبی که قادری نسبت به سوده، خواهر اسد پیدا کرده، بدلی از عشق خودِ اوست. وقتی قادری در گفت‌و‌گو با سوده از تفاوت نسل‌هاشان می‌گوید، انگار که شبدیز و نگاه‌ او به این نسل را نمایندگی می‌کند؛ تقابل میان نسلی ایده‌آل‌گرا در برابر نسلِ سوده که صریح و عمل‌گراست.

کاستن از سنگینی بار روایت در سطح موتیف‌های داستان نیز اتفاق می‌افتد. دو موتیف اندوه و سخره در سبکی بخشیدن به این داستان سفر قهرمان بسیار کاربرد پیدا کرده‌اند؛ چیزی که در اغلب تراژدی‌ها معمول است. اندوه به مثابه غمی که سبک شده و سخره به منزله استهزایی است که از وزن جسمانی آزاد شده است و این ترکیب تفکیک‌ناپذیرِ اندوه و سخره را به کرات در لحن اسد و شبدیز در برخورد با پلیس در اتوبوس، با بلقیس و آدم‌هایی که برای کرایه اتاق به خانه‌اش آمده‌اند و در گفت‌وگو با پرسنل دانشگاه، می‌توان دید. تک‌گویی‌های ذهنی شبدیز هم همیشه دو عنصر اندوه و استهزا را در خود دارند، مثلا وقتی از جلسه‌ی دفاع پایان‌نامه ‌دختر دانشجویی حرف می‌زند، یا وقتی از دیدار خیالی پدرش با اسد می‌گوید، این ترکیب در بیشتر جملات او دیده ‌می‌شود.

اما شکل دیگری از استفاده موتیف نیز در این داستان نقش پررنگی دارد، همان که کالوینو از آن با به کار‌بردن تصویرهایی با ارزشی نمادین یاد می‌کند. یکی از بارزترین نمونه‌های آن در این رمان، ترجیع‌بندِ «بد‌جایی ایستادن» است. آدم‌ها و به خصوص شخصیت‌های اصلی همیشه بدجایی می‌ایستند که کنایه از نداشتن جایگاه درست و دقیق در زندگی است. دانشجوهای معترض، اسد، شبدیز، دختری که کنار جاده ایستاده و دیگران همگی بدجایی ایستاده‌اند و آن‌چه سرنوشت‌شان را رقم می‌زند همین جایگاه متزلزل‌شان است. قهرمان‌هایی امروزی که مطلقا شبیه آن الهه‌ی برخوردار از تمام نیروهای ماورایی یا آن انسانِ همواره رستگار و رسته از پیرایه‌های شر نیستند. انسان در دسترس و قابل لمسی که در «ما بد‌جایی ایستاده بودیم» می‌توان او را به وضوح  مشاهده کرد. قهرمان سرگشته‌ای که رستگاری هرگز در طالع‌اش نیست و چه بسا سفرش سیری قهقهرایی است به سوی تاریکی و تزلزل بیشتر. قهرمانی به جا مانده از قافله‌ی‌ نسلی کمال‌گرا که از سوی جرگه‌ی‌ نسلِ تازه‌ی عمل‌گرا پس زده می‌شود. قهرمانی که در هیچ گروهی جایی ندارد. او مدام راه می‌پیماید و به جایی نمی‌رسد، چون بد‌جایی ایستاده است. همیشه بد‌جایی می‌ایستد و نصیب‌اش از همه‌ی این زندگی، سرگردانیِ همیشگی و سفری دائمی است. نه جای کسی را می‌تواند بگیرد و نه جایگاهی برای خود می‌تواند پیدا کند. زندگی او یک تراژدی تمام‌عیارِ مدرن است. روایتی که برای چشم در چشم شدن با آن تنها باید با سپر سبکی پا به عرصه گذاشت؛ همان شیوه‌ای که پرسئوس در مواجهه با مدوزا در پیش گرفت.

*تیتر از نام رمان سیمین دانشور گرفته شده است.

 

این یادداشت در ماه‌نامه‌ی تجربه آذر ۱۳۹۸ (شماره ۶۷) به نشر رسیده است.

نگاهی به رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» در رادیو فرهنگ

 


 

رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری، ۲۱ مهر در برنامه «چاپ اول» رادیوفرهنگ بررسی می‌شود.

«چاپ اول» یکشنبه ۲۱ مهر با رضا فکری، نویسنده کتاب ««ما بدجایی ایستاده بودیم» گفت‌وگو می‌‌کند.

کتاب «ما بدجایی ایستاده بودیم» رمانی است که در یک بازه ده ساله و در میانه آتش التهاب‌های سیاسی روایت می‌شود و چالش‌های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوان‌هایی را به تصویر می‌کشد که از شور آرمان‌خواهی تهی هستند. این اثر نوع زندگی و تحول فکری آن‌ها را نشان می‌دهد و کاوش نسلی است که به ظاهر خالی، عبث و به دور از اهداف والای سیاسی هستند، اما زیر و زبرهای زیستی خود را دارند. دانشجوهایی فارغ از اتفاق‌های پایتخت، که اگرچه رگه‌هایی از آن شور سیاسی را در خود دارند، اما زندگی‌شان عمدتاً تحت تأثیر مسئله‌های دیگری است و درگیر تلاطم‌ها و بحران‌های سهمگین خودشان هستند.

برنامه «چاپ اول» با اجرای مسعود بربر و تهیه‌کنندگی پرویز جمالی ساعت ۱۲:۴۵ تقدیم شنوندگان رادیو فرهنگ می‌شود.

لینک پادکست

لینک دانلود مستقیم گفت‌وگوی اول

لینک دانلود مستقیم گفت‌وگوی دوم

معرفی «ما بد جایی ایستاده بودیم» در روزنامه ایران

معرفی «ما بد جایی ایستاده بودیم» در روزنامه ایران

معرفی «ما بد جایی ایستاده بودیم» در روزنامه ایران

یادداشت روزنامه سازندگی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

یادداشت روزنامه سازندگی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

خداحافظ رفیق

یادداشت مائده مرتضوی بر رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم»، نوشته‌ی رضا فکری

رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» اثری است که در یک بازه‌ی ده‌ساله و در میانه‌ی آتش التهاب‌های سیاسی روایت می‌شود و چالش‌های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوان‌هایی را به تصویر می‌کشد که از شور آرمان‌خواهی تهی‌اند. کتاب، نوع زندگی و تحول فکری آن‌ها را نشان می‌دهد و کاوش نسلی که به ظاهر خالی، عبث و به دور از اهداف والای سیاسی‌اند اما زیروزبرهای زیستی خود را دارند. دانشجوهایی فارغ از اتفاق‌های پایتخت که اگر چه رگه‌هایی از آن شور سیاسی را در خود دارند اما زندگی‌شان عمدتا تحت تاثیر مسائل دیگری است و درگیر تلاطم‌ها و بحران‌های سهمگین خودشان هستند. کتاب قصه‌ی شور جوانی است و جوانه‌زدن اولین عاشقانه‌ها و دگرگونی و سرگشتگی و رهایی.

این رمان این‌گونه آغاز می‌شود:

«همه‌ی روز دلم غل‌غل همان لحظه را زده بود. همان لحظه‌ای که آفتاب برود و سر غروب بشود و فلکه‌ی چهارم را پیاده و سرخوش گز کنم و کوچه پس کوچه کنم تا برسم سردر کارخانه‌ی روغن نباتی. از هوایی که انگار روغن با ذراتش روی هم ریخته، یک دل سیر بدهم توی سینه و بعد خیابان را جست بزنم آن سو و بروم سمت ترمینال جنوب. استوانه‌ی پت و پهن سیمانی را دور بزنم و دور بزنم. چندین و چند بار. انگار که ندانم از جلوی در همه‌ی تعاونی‌ها بیشتر از بیست بار است که رد شده‌ام. بار آخر درست جلوی در تی‌بی‌تی بلیت را از جیب پشتی شلوارم بیرون بکشم و براندازش کنم. مثلا نگرانم...»

اولین چیزی که در این رمان جلب توجه می‌کند لحن کاراکترهاست. لحنی که هم طبقه‌ی اجتماعی را مشخص می‌کند هم تا حدودی علایق و مناسبات را. خواننده از همان چند صفحه‌ی ابتدایی با دیالوگ‌هایی که راوی با دیگر مسافران اتوبوس ردوبدل می‌کند وارد فضایی می‌شود که رنگ و بوی پایتخت نمی‌دهد و نویسنده به خوبی این لحن و فضا را تا پایان رمان حفظ می‌کند:

«جلدی آمد پیشم و گفت: «چی گفتی بهش؟ دختره رو که پرش ندادی، دادی؟» گفتم: «من خوش ندارم این کارها رو. » نمی‌دانم چرا ازم توقع شق‌القمر داشت. گفت: «از همون اول معلوم بود که تر می‌زنی اصلا خودم باید می‌رفتم تو کارش» آب دهانی هم ریخت بیرون و گفت: «حالا دیگه می‌تونیم بریم گم شیم.» حرف سنگینی هم انداخت به عمه‌ام که تا ته جانم را آتش زد. آخر سر هم سیگارش را انداخت توی دریاچه و نم‌نم راه افتاد... به عمه‌ام نباید اهانت می‌کرد. توهین را با توهین باید جواب می‌دادم اما آن‌جا توی پارک مجالش نبود و تازه مادر هم منتظرمان بود. گفت: «خب حالا، عمه که جزو ناموس حساب نمی‌شه. بی‌خود دماغت رو دسته نکن واسه من.»

نویسنده در این رمان سعی داشته بی‌وقفه از احساسات بگوید. واگویه‌ها و تفکرات راوی و همچنین دیگر کاراکترهای فرعی رمان به طور معقولی در خدمت این مساله است و این پرداخت تا حد زیادی به رمان وجهه‌ای باورپذیر اهدا می‌کند. نشان دادن مسائل سیاسی و اجتماعی در یک اثر ادبی درست است که جزو وظایف نویسنده و به طور کلی ادبیات به شمار می‌رود اما افراط در سیاه‌نمایی و بی‌توجهی به غرایز طبیعی انسان در پرداخت کاراکتر بلایی است که مدتی است به جان ادبیات معاصر افتاده و خوشبختانه «ما بد جایی ایستاده بودیم» در این دسته نمی‌گنجد:

«کجا بود که اول بار چشمم به فرشته‌ی آسمانی‌ام خورد؟ صبح یک روز بهاری بود که رفتم مسجد جامع علی‌آباد. دیدم گوشه‌‌ی حیاط پارچه‌ی مستطیلی پهن کرده، دستکش سفید به دستش کرده و باله‌های چادرش پهن شده روی زمین. قلم‌مو را به ظرافت یک استاد نقاش مینیاتور می‌کشید روی پارچه و با هر کشیدنی چاکی به قلبم می‌داد و خونی بر زمین می‌ریخت که بیا و ببین. خم شدم که صورتش را و نور دو چشمانم را ببینم. عینک پهن دودی همه‌ی صورتش را پوشانده بود و نمی‌توانستم رنگ چشم‌هایش را تشخیص بدهم اما درست همان لحظه بود که فهمیدم این تنها موجودی است که می‌توانم توی دلم راهش بدهم.»

توصیف احساسات در این رمان بسیار پررنگ است اما نتوانسته از رنگ سیاسی و اجتماعی اثر بکاهد. دوران دانشجویی کاراکترهای اصلی رمان در یک بحران سیاسی می‌گذرد و همین بحران به طور غیرمستقیم بر زندگی اجتماعی آن‌ها تاثیرات خودش را نشان می‌دهد. دانشگاهی که رضا فکری در این رمان به تصویر می‌کشد علم و دانش به درد بخوری نصیب دانشجویانش نمی‌کند و وقتی راوی بعد از مدتی به همان دانشگاه برمی‌گردد نه برای تدریس و ادامه تحصیل بلکه برای انجام یه سری تعمیرات است. این فصل از رمان وجهه‌ی سمبولیک درخشانی به اثر بخشیده است:

«نکرده بودند به هرکدام از آن بینواها یکی یک دفتر بدهند. دانشگاه به آن عظمت همه چپیده بودند توی یک اتاق هجده‌متری که روی درش زده بودند اتاق اساتید. حالا که هنوز پاییز نیامده بود و تازه وقت انتخاب واحد و این حرف‌ها بود و خیلی‌هایشان نبودند. ترم که رسما شروع می‌شد دیگر جای سوزان انداختن نوبد توی این گله جا. رفتم داخل. آچار توی دست و لباس یکسره‌ی زیپ‌دار مثل یک پاس آمریکایی من را از هر دروازه‌ای عبور می‌داد و اصلا کسی نمی‌گفت خرت به چند؟ اول رفتم سراغ یکی از رادیوتورهای دوازده‌پره و بعد کمد کنار رادیاتور را در دست گرفتم... وسط حرف‌شان پریدم و گفتم: «استاد من هر فنی بلد بودم زدم، باز نمی‌شه لامصب، یه قفل‌ساز این‌کاره می‌خواد.»

همچنین در جای دیگری از این فصل می‌خوانیم:

«ساختمان چهارطبقه‌ی خوابگاه میان آن بیابان درندشت به هیچ حیاطی وصل نبود و در ورودی‌اش آدم را مستقیم هل می‌داد توی ساختمان. روی دیوار با یک فونت عجیب و غریب و رنگ و رو رفته نوشته بودند: «آیا می‌دانید افرادی که از افسردگی رنج می‌برند باید جهت تقویت و بهبود وضعیت روحی و روانی خود ماهی و غذاهای دریایی مصرف کنند؟» و زیر فونت را با رنگ قرمز سایه داده بودند و با گل‌های سبز پنج‌پر کادربندی هم کرده بودند و یکی هم زیرش با اسپری مشکی نوشته بود: «بی‌خیال!» و با علامت تعجب‌های متعدد، دیوارنوشته را دوره کرده بود. تیر برق کنار ساختمان هنوز سر جایش بود. البته محض امنیت بیشتر چند متر پایینش را گرد تا گرد سیمان گرفته بودند و جای پاهایش را کور کرده بودند.»

رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» قطعا در دسته‌ی رمان‌های اجتماعی – سیاسی جای می‌گیرد اما ذکر این نکته اینجا ضروری به نظر می‌رسد که تعریف دقیق یک اثر داستانی که در این دسته جای گیرد چیست؟ یک رمان سیاسی موفق تا چه اندازه باید در تاریخ معاصر داشته باشد تا بتواند چهره‌ای حقیقی و نزدیک به واقعیت از حقایق روز جامعه در برهه‌ی زمانی مورد نظر بدهد و مهم‌تر از همه حدود تخیل در این گونه رمان‌ها تا کجاست و واقعیاتی که بعضا تلخ و سیاهند تا کجا این ظرفیت را دارند که به رنگ و روی قصه و تخیل آمیخته شوند تا در نهایت اثری خوشخوان و داستان‌محور تقدیم خواننده کنند؟ ادبیات معاصر امروز ما به شدت نیازمند آثار داستان‌گو و قصه‌محوری است که ریشه در وقایع مهم و کلیدی تاریخ معاصر داشته باشند تا بتوانند پس از چند دهه وارد چرخه‌ی جریان‌سازی ادبیات معاصر شوند.

«ما بد جایی ایستاده بودیم» برای ادبیات معاصر امروز اثری قابل احترام است چرا که توانسته با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ی اخیر اثری داستان‌گو و همه‌خوان به دور از بازی‌های زبانی و لفاظی‌هایی که راه به جایی نمی‌برد، خلق کند.

این یادداشت در روزنامه سازندگی دوشنبه 1شهریور98 به چاپ رسیده است.

راهنمای ایستادن صحیح در جایگاه رمان‌نویسی /نقدی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

 

راهنمای ایستادن صحیح در جایگاه رمان‌نویسی

«ما بدجایی ایستاده بودیم» رمانی که مخاطبش را تا پایان رها نمی‌کند و البته بیشتر از آنکه در پایان اثر برای مخاطب خود پیامی داشته باشد سعی کرده در دل روایت و داستان حرفش را به فرجام برساند.

***

راهنمای ایستادن صحیح در جایگاه رمان‌نویسی

خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ:

حمید نورشمسی

«ما بدجایی ایستاده بودیم» با وجود اینکه نخستین تجربه داستان‌نویسی بلند و خلق رمان توسط نویسنده آن به شمار می‌رود اما به روشنی نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها چکش‌کاری روی زبان و نوشتار خود قدم به خلق اثر گذاشته است. این جان کلام چیزی است که باید درباره رضا فکری و رمان تازه منتشر شده‌اش در نشر مروارید به زبان آورد. با این همه از چند منظر متفاوت می‌توان این رمان را مورد توجه قرار داد.

«ما بدجایی ایستاده بودیم» داستانی است درباره طیف به اقلیت نشسته در ادبیات داستانی ایران که از قضا دیگر می‌توان آنها را اکثریت جامعه به شمار آورد و اینکه چرا این اکثریت اغلب در ادبیات ایران اقلیت به شمار می‌رود، خود نکته‌ای قابل تامل است. این رمان روایتی است از سرگشتگی بخشی وسیع از بدنه اجتماعی ایران که دو دانشجوی رهانده شده از موطن خود و مسافر دیار غربت شده آنها را نمایندگی می‌کنند. نویسنده این رمان در سفری که منتقدانی به درستی از آن به سفری اودیسه وار یاد کرده‌اند، دست مخاطب خود را می‌گیرد و به بهانه سفری که گویا قرار نیست پایانی داشته باشد، به درون زندگی این دو و به واسطه آن دو به چندین و چند شخصیت و زندگی نمادین دیگر می‌کشاند.

هنر رضا فکری در سامان دادن به این سفرها، خارج کردن مخاطب و شخصیت‌هایش از مرکز و حرکت دادن آنها به مقصدی بعید است. مقصدی که هم حضور فیزیکی‌اش را می‌شود حس کرد و هم رسیدن به آن یادآور سفر قهرمان‌های داستان‌های دهه شصت آمریکایی به سرزمین‌های دوردستشان برای رسیدن به چیزی بود که تنها حسش کرده بودند و نه لمس.

مرکز گریزی این رمان و انتخاب کویر و شهری کویری برای سامان دادن به قصه با وجود اینکه تجربه غریبی در ادبیات داستانی ایران به ویژه توسط نویسندگان جوان نیست اما در این رمان به مدد هنر نویسنده در استخدام و به کار بردن درست زبان بومی و نیز اشراف وی بر جغرافیایی که داستانش در آن شکل می‌گیرد و آمیختن آن با زندگی و ذهن و زمانه قهرمانانش از این اثر یک داستان پرکشش نیمه جاده‌ای نیمه شهری ساخته است که به جرات می‌توان گفت کشش تا انتها ادامه پیدا کردنش را دارد.

داستان فکری در دو بخش سامان پیدا می‌کند. بخش نخست که پرکشش تر و جذاب است داستان آشنایی دو جوان در یک سفر با هم و همراه شدن آنها است. همراهی بدون هیچ دلیلی منطقی و البته با نمایش بندهایی نامرئی که آنها را به دنبال هم تا سرزمینی ناشناخته می‌کشاند و رفته رفته شرحی از پریشانی ذهنی و اجتماعی پیرامون آنها و در نمایی کلی پیرامون تمام جغرافیای زیستی آنها می‌دهد.

با وقوع حادثه‌ای عجیب و خروج یکی از دو قهرمان داستان، راوی مبدل به قهرمان داستان می‌شود. گویی روح قهرمان سابق در او حلول پیدا می‌کند و سفر با وجود او پیدایی افرادی دیگر ادامه پیدا می‌کند با این تفاوت که دیگر نه او آدم سابق است و نه همسفران تازه‌اش مثل او در سال‌های گذشته. و این نمایی است از چرخش زندگی و زیست انسان‌ در جغرافیایی که با وجود تغییرات مداوم در ساحت و معنایش گویی هنوز انسان‌ها را به جایی سوق می‌دهد که سابق بر این می‌فرستاده؛ همانند دستگاهی که روز به روز تغییر می‌کند اما خروجی‌اش ثابت است.

داستان«ما بدجایی ایستاده بودیم» از منظر دیگر دربردارنده یک نتلاش حساب شده و منطقی برای پیوند میان زیست‌بوم فرهنگی و زبانی فولکلور با ادبیات عامه و رایج است. هرچند که قهرمانان داستان به زبان معیار کوچه و خیابان و تیپی که نماینده آن هستند سخن می‌گویند اما پیوندی که زیست فکری و فرهنگی و جغرافیایی منطقه کویری ایران با آنها برقرار می‌کند، از موقعیت‌های طنز تا موقیعت‌های تلخ، از رمان محصولی می‌سازد که مخاطب با رضایت تغییر و مبادله زبانی در آن را می‌پذیرد و با آن همراه می‌شود. تسلط نویسنده به اصطلاحات و زبان بومی منطقه کرمان و نیز کوچه‌ها و خیابان‌ها و زیست بوم مردم این منطقه و باور پذیر کردنش برای مخاطب رمان و تلفیق این ویژگی‌ها با جغرافیای در گردش رمان میان مرکز و کویر در زمره مهمترین اتفاقاتی است که فکری به خوبی از عهده آن در این اثر برآمده است.

در همین بخش می‌توان طنز تلخ و گروتسک موجود در رمان را نیز مورد توجه قرار داد که بخش عمده آن ناشی از تلاقی دو فرهنگ و زبان مرکز و کویر در این رمان است.

در نگاهی کلی «ما بدجای ایستاده بودیم» رمانی است که با وجود از ریتم افتادن نسبی آن در بخش دوم اثر، به راحتی قابل خوانش و به پایان رساندن در کمترین زمان قابل تصور است؛ رمانی که مخاطبش را تا پایان رها نمی‌کند و البته بیشتر از آنکه در پایان اثر برای مخاطب خود پیامی داشته باشد سعی کرده در دل روایت و داستان حرف و کلامش را به فرجام برساند و مخاطب را تا پایان تشنه نگذارد هرچند که هر مخاطب هوشیاری به روشنی متوجه می‌شود که اتفاق این داستان نه در پایان که درست در میانه آن شکل می‌گیرد.

این یادداشت در سایت خبرگزاری مهر به نشر رسیده است.

گزارش رونمایی کتاب «ما بدجایی ایستاده بودیم»

در جلسه رونمایی کتاب «ما بد جایی ایستاده بودیم» مطرح شد:

 

محمد قاسم‌زاده: رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» نوعی اودیسه است

فرشته احمدی: «گروتسک» کلمه‌ای است که به توصیف این رمان کمک می‌کند

رونمایی_ما بدجایی ایستاده بودیم_۴

جلسه رونمایی کتاب «ما بد جایی ایستاده بودیم»، شهر کتاب دانشگاه

 

محمد قاسم‌زاده نویسنده و منتقد در جلسه رونمایی رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری که با حضور جمعی از اهالی ادبیات داستانی در شهر کتاب دانشگاه برگزار شد، با اشاره به وجوه اشتراک کتاب «سفرشب» با این رمان گفت: «وقتی خواندن این رمان را شروع کردم به یاد کتاب دیگری افتادم که در دهه چهل توسط بهمن شعله‌ور نوشته شده بود. هر چند گسترۀ رمان ما بد جایی ایستاده بودیم خیلی بیشتر از سفر شب است و زمانی هم که داستان در آن اتفاق می‌افتد خیلی بیشتر از یک شب است، اما گواهی بر زندگی نسلی در یک دهه است.»

قاسم‌زاده با بیان اینکه رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» نوعی اودیسه است افزود: «این داستان سفری است که شروع می‌شود و وقتی به نقطۀ پایان می‌رسد آدم‌ها دچار تحول شده‌اند. سفری دایره‌ای که در همان نقطۀ ابتدا به پایان می‌رسد. ظاهراً گردش به دور یک مدار است اما مداری وجود ندارد و هیچ‌یک از آدم‌های رمان سر جای خودشان نایستاده‌اند. چون مداری وجود ندارد به همین دلیل قراری هم وجود ندارد و در نتیجه همۀ این آدم‌ها در یک چرخش نابه‌سامان حرکت می‌کنند.»

عضو پیشین هیأت علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی سفر قهرمان کتاب «ما بد جایی ایستاده بودیم» را یک سفر شبه‌اسطوره‌ای برشمرد و اضافه کرد: «در زندگی شخصیت‌های این کتاب مثل قهرمان‌های اساطیر تحولی وجود نداد و راوی داستان را با روایت زندگی آدم‌ها پیش می‌برد. عنوان کتاب نیز در واقع معرف زندگی و شخصیت یک نفر نیست بلکه معرف همه آدم‌هایی است که در کرمان و تهران با راوی سر و کار دارند.»

این پژوهشگر حوزۀ ادبیات با تأکید بر اینکه بیشتر تمایل نویسنده در این رمان به زبان عامیانه است، خاطرنشان کرد: «نوسان زبان عامیانه، استاندارد و آرگو در کل رمان وجود دارد اما چون راوی یک دانشجوی معمولی اما دچار غلیان روحی است، می‌توان گفت یکی از موفقیت‌های نویسنده انتخاب زبان عامیانه برای روایت اوست.»

رونمایی_ما بدجایی ایستاده بودیم_۵

محمد قاسم‌زاده: این داستان سفری است که شروع می‌شود و وقتی به نقطۀ پایان می‌رسد آدم‌ها دچار تحول شده‌اند. سفری دایره‌ای که در همان نقطۀ ابتدا به پایان می‌رسد. ظاهراً گردش به دور یک مدار است اما مداری وجود ندارد و هیچ‌یک از آدم‌های رمان سر جای خودشان نایستاده‌اند. چون مداری وجود ندارد به همین دلیل قراری هم وجود ندارد و در نتیجه همۀ این آدم‌ها در یک چرخش نابه‌سامان حرکت می‌کنند

 

قاسم زاده در ادامه با بیان اینکه کتاب روایت آشفته‌ای دارد اما آشفتگی حُسن آن است، خاطرنشان کرد: «انتظامی در این کتاب نیست و نویسنده عمداً این کار را کرده است. در این آشفتگی یک نظم وجود دارد که سبک نویسنده است. هر نویسنده‌ای که سبک نداشته باشد در عالم هنر جایی ندارد. اصل در ادبیات و هنر فردانیت نویسنده است. نویسنده اگر فردیت خود را در آثارش بروز ندهد و در فضای عمومی حرکت کند، ماندگار نخواهد بود. سبک، انحراف از یک نُرم است و تاریخ ادبیات تاریخ تسلسل سبک‌های ادبی است. رضا فکری این کار را کرده و مشابهت‌های بین این کتاب و سفر شب در این است که بهمن شعله‌ور نیز همین کار را کرد و جرقه‌ای در ادبیات ایران زد و محو شد. در حالیکه استمرار و حضور مستمر نویسنده است که سبک او را جا می‌اندازد.»

در بخش دیگری از این جلسه فرشته احمدی نویسنده و دیگر منتقد مراسم مذکور با اشاره به نخستین کتاب رضا فکری گفت: از همان مجموعه داستان به نظر می‌آمد ایشان چنین جسارتی را دارد که به قوانین و اصول رایج کار وقعی ننهد و فاصلۀ بین دو اثر چاپ شده از این نویسنده نیز نشان‌دهندۀ همین موضوع است. چرا که اینگونه نویسنده‌ها با گذشت زمان حتی ملاک‌های خودشان را نیز به چالش می‌کشند.»

نویسنده کتاب‌های هیولاهای خانگی و گرمازدگی با بیان این موضوع که نظر به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی نویسنده ما نمی‌توانیم باور کنیم که او اصول اولیه داستان‌سرایی را بلد نباشد و این اصول آگاهانه نقض شده‌اند، اظهار کرد: «مثلاً وقتی ما انتظار داریم مثل بیشتر کتاب‌های این سال‌ها اول شخصیت‌ها را بشناسیم و با آنها همذات‌پنداری کنیم و رمان ابتدا نشانه‌گذاری شود و بعد آرام‌آرام به سوژه نزدیک بشویم و تناقض‌ها ایجا شده و برای ما تولید معنا کنند، می‌بینیم که سیستم شخصیت‌پردازی ایشان اصلاً اینگونه نیست. قرار نیست هیچ‌یک از آن حس‌های رمانتیک در ما ایجاد شود و نویسنده بیشتر نظاره‌گر بوده تا اینکه برای نزدیک‌شدن به آدم‌ها و توجیه شخصیت‌ها و رفتارهایشان تلاش کند.»

رونمایی_ما بدجایی ایستاده بودیم_۸

فرشته احمدی: یک نوع طنز تلخ و اغراق‌آمیزبودن پرورش شخصیت‌ها وجود دارد که نه خیلی به آنها نزدیک می‌شویم و نه خیلی دور که از آنها بی‌خبر باشیم. با این حال در وضعیتی قرار می‌گیریم که صحنه کاملاً برایمان توصیف می‌شود

 

احمدی «گروتسک» را کلمه‌ای دانست که بیشتر به توصیف شکل و فرم این رمان کمک می‌کند و در این باره افزود: «در این رمان یک نوع طنز تلخ و اغراق‌آمیزبودن پرورش شخصیت‌ها وجود دارد که نه خیلی به آنها نزدیک می‌شویم و نه خیلی دور که از آنها بی‌خبر باشیم. با این حال در وضعیتی قرار می‌گیریم که صحنه کاملاً برایمان توصیف می‌شود. با وجود اینکه در رمان‌های معمول و حتی کلاسیک سرنوشت و شرح ماجرای همه شخصیت‌های اصلی و فرعی برای ما روشن می‌شود، در ما بد جایی ایستاده بودیم از این خبرها نیست و هنگام خواندن آن به جای اینکه ببینیم نویسنده به چه چیزهایی مبادرت کرده باید ببینیم از چه چیزهایی دوری کرده و چه کارهایی را عمداً انجام نداده است.»

خالق کتاب «پری فراموشی» ناموزونی را کلمۀ دیگری دانست که می‌تواند وضعیت این رمان را توجیه کند و یادآور شد: «این رمان از نظر شکلی و فرمی خیلی شبیه جامعه‌ای است که آن را رویت می‌کنیم. ما همیشه در حال شگفت‌زده‌شدن و تردید هستیم که چه خواهد شد. این ناموزونی بر خلاف فرم رایج گذشته است و البته خیلی زود از همان ابتدای داستان ما را متوجه می‌کند که با چه داستانی روبه‌رو هستیم.»

رونمایی_ما بدجایی ایستاده بودیم_۲

فرشته احمدی: ما بد جایی ایستاده بودیم مثل یک مسألۀ تازه می‌ماند که برای پیداکردن ساختارش می‌شود اجازه داد بدون دچار سردرگمی بر اساس ذهنیات قبلی فکر نکنیم و بدانیم نویسنده این جسارت را داشته که از هیچ‌کدام از اصول ذهنی گذشته پیروی نکند

 

فرشته احمدی رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» را در زمرۀ آثار ادبیاتی که آن را ادبیات اقلیت نامید معرفی و اضافه کرد: «اگر بخواهیم در مورد این مقوله با توجه به ابزار نقد رایج و معمول حرف بزنیم موفق نخواهیم بود. بعضی وقت‌ها بعضی کارها می‌تواند بهانه‌ای باشد تا فراتر از خود کتاب‌ها و آثار تولیدشده موجود و فارغ از آثار عامه‌پسند از آنها حرف زد. اتفاقاً این نوع ادبیات سلیقۀ حاکم بر ادبیات امروز ما را به چالش می‌کشد و خیلی نباید تعجب کنیم اگر خوانده نشود یا کم و با تردید خوانده شود. نویسندگان و خوانندگان این عرصه تکلیفشان با خودشان روشن است چون می‌دانند چه نوع اثری را می‌خوانند. ما بد جایی ایستاده بودیم مثل یک مسألۀ تازه می‌ماند که برای پیداکردن ساختارش می‌شود اجازه داد بدون دچار سردرگمی بر اساس ذهنیات قبلی فکر نکنیم و بدانیم نویسنده این جسارت را داشته که از هیچ‌کدام از اصول ذهنی گذشته پیروی نکند.»

در پایان این جلسه مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد عرصۀ داستان‌نویسی نیز که اجرای این مراسم را بر عهده داشت با اشاره به مسائلی چون کمبود و گرانی کاغذ و کاهش آمار نشر گفت: «در چنین روزگاری که دیر به دیر شاهد انتشار کتابی این‌چنین هستیم و می‌دانیم نویسنده‌اش سال‌هاست مشغول کار است و در این عرصه زحمت می‌کشد و کتاب برخاسته از یک فکر منسجم است، لابه‌لای این همه تاخت‌وتاز و ترک‌تازی بی‌مایه‌گانی که فضای حقیقی و مجازی را اِشغال کرده‌اند ذوق‌زده می‌شویم. این خبر خوبی است چرا که در حال حاضر بر خلاف سال‌های گذشته یک سالی است با رخوت انتشار آثار خوب مواجه هستیم.»

«ما بد جایی ایستاده بودیم» نخستین رمان رضا فکری در ۲۲۹ صفحه با قیمت ۳۵ هزار تومان توسط انتشارات مرواید منتشر شده است. این نویسنده علاوه بر فعالیت‌های مطبوعاتی، انتشار مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» توسط نشر افکار را در کارنامۀ ادبی خود دارد که اخیراً به چاپ دوم رسیده است.

رونمایی_ما بدجایی ایستاده بودیم_۱

«ما بد جایی ایستاده بودیم» نخستین رمان رضا فکری در ۲۲۹ صفحه با قیمت ۳۵ هزار تومان توسط انتشارات مرواید منتشر شده است. این نویسنده علاوه بر فعالیت‌های مطبوعاتی، انتشار مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» توسط نشر افکار را در کارنامۀ ادبی خود دارد

 

 

گزارش از: زهره مسکنی

 

این گزارش در سایت کافه داستان به نشر رسیده است.

 

گفت‌وگو با رضا فکری درباره رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

در گفت‌و‌گو با ایبنا مطرح شد:

رضا فکری: درگیر تاثیرگذاری توصیف‌ها نیستم

 

تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۰۸:۵۵

 

رضا فکری گفت: نه تنها جوایز ادبی، بلکه مفاهیم دیگری هم از مرجعیت خودشان تهی شده‌اند. امروزه ما تقریبا نهادی نداریم که مورد وثوق مردم باشد. سوال مخاطب این است که آیا اصلا جایزه خصوصی و غیر‌وابسته وجود دارد؟

 

رضا فکری: درگیر تاثیرگذاری توصیف‌ها نیستم

 

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ «ما بد جایی ایستاده بودیم» رمانی از رضا فکری است که به تازگی در نشر مروارید منتشر شده است. رمان با زبانی ساده به روایت ده سال از زندگی آدم‌های داستان و ماجراها و چالش‌های عاطفی و اجتماعی آن‌ها می‌پردازد. با رضا فکری گفت‌و‌گویی درباره این رمان انجام داده‌ایم که در ادامه می‌آید: 

به نظر شما، شروع یک رمان چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ 
موارد کلاسیکی که در مورد شروع رمان گفته شده، بسیار سرراست هستند و هنوز هم بسیاری بر همین اساس کار را شروع می‌کنند. اما اگر یک نگاه فرمی به اثر وجود داشته باشد، باید روی چیدمان پازل‌های داستانی کار کرد. چون شروع داستان اهمیت بسیار دارد. شروع رمان باید اثرگذاری لازم را داشته باشد و مخاطب را درگیر کند. شرایط امروز به گونه‌ای است که اگر اثر با عنوان و پاراگراف‌های آغازینش نتواند مخاطب را با خود همراه کند، از دست می‌رود. ریتم و ضرب‌آهنگ هم خیلی مهم است و از همان پاراگراف‌های اولیه، به مخاطب معرفی می‌شود و مخاطب از همان ابتدا، با ریتم رمان هماهنگ می‌شود. به همین دلیل هم شروع، بسیار مهم است.
 
 با توجه به توضیحات خوبی که دادید، فصل شروع «ما بد جایی ایستاده بودیم»، قلاب‌های لازم را  ندارد برای اینکه مخاطب را درگیر کند.
قاعدتا من اگر چنین عقیده‌‌ای داشتم، فصل‌بندی رمان را به این شکل انجام نمی‌دادم. ما در بطن روایت، رفت و برگشت زمانی داریم و این فلاش‌بک‌ها به صورتی است که ممکن است، مخاطب را دچار مشکل کند، به همین دلیل من خودم را ملزم کردم که کار را بر اساس زمان‌بندی خطی شروع کنم هرچند که این روند خطی در ادامه‌ رمان به نوعی نقض بشود. سال 1378 برای من سال شروع داستان است و از همان جا هم کار را آغاز کرده‌ام. از نظر من، صحنه‌ آغاز داستان دارای کشش لازم و شرایط کافی برای برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب هست. البته شاید نظر من با نظر شما یکسان نباشد.
 



در روزگار ما، سینما و شیوه‌های تدوینش، خیلی در تربیت مخاطب و میزان حوصله او تاثیرگذار بوده است. با وجود این، فکر نمی‌کنید این میزان از توصیف، منجر به کند شدن روایت می‌شود؟ به خصوص که توصیفات خیلی معمولی است و ما با یک نگاه خاص مواجه نیستیم. و این نکته هم باعث کم‌شدن جذابیت رمان می‌شود.
توصیف‌ها برای من، به آن شکل که شما مد نظرتان هست، اهمیت ندارند و کلیدی نیستند. توصیف‌های من قرار نیست یک وجه بصری و زیبایی‌شناسانه (همانند آن‌چه در سینما وجود دارد) ایجاد کنند. اتفاقا برای من، توصیف بستری برای قصه‌گویی است و نوع نگاه شخصیت‌ها، خیلی در این توصیف‌ها موثر است. یعنی ما با فیلترهای ذهنی و روانی‌ای مواجه هستیم که به شدت بر توصیف تاثیر می‌گذارند. آن شخصیت، فضا را به این شکل می‌بیند. در واقع آوردن توصیف‌های این‌چنینی کارکرد شخصیت‌پردازانه دارند. به همین دلیل، خیلی درگیر تاثیرگذاری توصیف‌ها نیستم. من حرفم را در قصه می‌زنم و شخصیت‌ها را با روند قصه همراه می‌کنم. شخصیت‌های داستان فضاها را این طور می‌بینند و این طور توصیف می‌کنند. کنش‌ها و واکنش‌ها برایم خیلی مهم‌تر است و همین‌طور رویدادگاه و منظر داستان و سایر عناصر داستانی. به همان نسبت آن توصیفاتی که مد نظر شما هستند و احتمالا قرار است بار ادیبانه‌ای هم داشته باشند، برای من در درجه اول اهمیت قرار نمی‌گیرند.
 
پس رویکرد شما کلا چیز دیگری بود؟
بله. قصه برای من الویت بیشتری دارد. رمان باید داستان داشته باشد و در این کتاب، همه چیز در خدمت داستان است.
 
در سال‌های اخیر ما با این گزاره مواجه بودیم که رمان با اقبال بیشتری از سوی مخاطب مواجه می‌شود و به همین دلیل هم ناشران به انتشار رمان توجه بیشتری نشان می‌دهند.  با این همه، آیا رمان ایرانی توانسته خودش را در حد و اندازه‌های جهانی مطرح کند؟
چون اقبال از سوی ناشر و مخاطب به گونه ادبی رمان، خیلی زیاد است، خیلی‌ها به این وادی کشیده می‌شوند. ولی اثر فارغ از قالبش باید حرفی برای گفتن داشته باشد. یک چیزی که گفتنی باشد و مخاطب را در معرض یک شوک بزرگ قرار دهد. دستیابی به این هدف، تحقیق بسیار می‌خواهد و شناخت عمیقی از جهان می‌طلبد. مساله من، حجم یا اندازه رمان هم نیست. چون گاهی این بحث هم مطرح می‌شود که اصلا برخی از کتاب‌ها حجم رمان را ندارند. به نظر من موضوعی که مطرح می‌شود خیلی بیشتر از قالب و حجم اهمیت دارد. مساله‌ مورد بحث تصمیم می‌گیرد که آیا در این قالب می‌گنجد یا نه.
عمده‌ترین موردی که در مورد رمان‌های ایرانی مطرح می‌شود، این است که گاهی حرف‌شان، حرف خاصی نیست. حرفی نیست که لزوما در قالب رمان باید گفته شود. اگر بخواهیم از منظر حجم، رمان‌ها را بررسی کنیم، کارهایی که امیلی نوتومب می‌نویسد، حجم خیلی کمی دارند. کلیت داستان در صد ‌و‌ اندی صفحه بسته می‌شود. ولی او در همین مجال اندک، وضعیت یک نسل را خیلی عمیق واکاوی می‌کند و یا یک اسطوره را در دنیای مدرن از نو می‌سازد. این چیزی است که رمان‌نویسی ما به‌ آن احتیاج دارد. اغلب ما با داستان‌هایی مواجه‌ایم که به آن آب بسته شده، اما درون‌مایه‌شان در حد و اندازه‌های رمان نیست. به همین خاطر است که شاید ما داستان‌کوتاه‌نویسان بهتری داریم.
 
چند سالی است که جوایز ادبی از رونق افتاده‌اند. و شاید دیگر جوایز ادبی به مردم و مخاطبان در خرید کتاب‌ها خط نمی‌دهند. یعنی کاری که در جامعه دیده نشود، در جوایز هم دیده نمی‌شوند. و دیگر این طور نیست که جوایز یک کار خوب دیده نشده را به جامعه معرفی کنند. 
زمانی که جایزه گلشیری برگزار می‌شد، خیلی از افرادی که درون جامعه ادبی نبودند، برای خرید کتاب به انتخاب‌های این جایزه اعتماد می‌کردند. کسانی را می‌دیدیم که در نمایشگاه کتاب، لیست کتاب‌های برگزیده گلشیری را در دست داشتند و به دنبال کتاب‌ها می‌گشتند و این اتفاق، نشان از تاثیرگذاری آن جایزه داشت. ولی نه تنها جوایز ادبی، بلکه مفاهیم دیگری هم از مرجعیت خودشان تهی شده‌اند. امروزه ما تقریبا نهادی نداریم که مورد وثوق مردم باشد. سوال مخاطب این است که آیا اصلا جایزه خصوصی و غیر‌وابسته وجود دارد؟ به نظرم مردم دیگر دوست ندارند که این جوایز به آن‌ها خط بدهند و این از قضا اتفاق بدی هم نیست. به خاطر این که در سال‌های اخیر ما خیلی روی فردیت‌مان استوار شده‌ایم و انتخاب‌های شخصی‌مان اهمیت بیشتری پیدا کرده است. این باعث می‌شود مخاطب بکوشد و منتخب خودش را پیدا کند. هر چند که معطوف به جذابیت‌های طرح جلد یا تعریف‌هایی باشد که دهان به دهان می‌چرخد. به هر حال، مخاطب انتخاب خودش را دارد و شاید با این شیوه مطمئن‌تر هم هست.

 

این گفت‌وگو در خبرگزاری ایبنا به نشر رسیده است.

تازه‌ترین اثر رضا فکری رونمایی می‌شود

رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری با حضور محمد قاسم‌زاده و فرشته احمدی رونمایی می‌شود.

🔺تازه‌ترین اثر رضا فکری رونمایی می‌شود

🔸رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری با حضور محمد قاسم‌زاده و فرشته احمدی رونمایی می‌شود.

🔸به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) «ما بدجایی ایستاده بودیم» دومین اثر داستانی رضا فکری و اولین رمان اوست که از سوی نشر مروارید منتشر شده و در بطن جریان‌های سیاسی و اجتماعی یک دوره خاص تاریخی، به زندگی نسل جوان می‌پردازد. آنگونه که در معرفی کتاب آمده است، تازه‌ترین اثر رضا فکری با عنوان «ما بد جایی ایستاده بودیم» روایت‌گر تب‌وتاب جوان‌هایی است که در بحبوحه‌ وقایع سیاسی، درگیر افت و خیزهای زندگی خویش‌اند. کتاب، چالش نسلی را به تصویر می‌کشد که فارغ از رخدادهای سیاسی سرنوشت‌ساز پیرامون‌شان، به سفری پر نشیب و فراز و پر ماجرا رهسپار می‌شوند؛ سفری که تحولات 10سال آینده‌ زندگی‌شان را رقم می‌زند. اتفاقات این رمان با رگه‌هایی از طنز که از نوع نگاه خاص این نسل به مسئله‌های جهان مایه می‌گیرد، روایت می‌شود. 

🔸پیش از این از رضا فکری مجموعه داستانی با عنوان «چیزی را به هم نریز» منتشر شده و هم‌چنین یادداشت‌ها، نقدها و گفت‌وگوهای ادبی او در نشریات و مجلات ادبی به نشر رسیده است.

🔸جلسه رونمایی از این رمان روز جمعه 8شهریور با حضور محمد قاسم‌زاده و فرشته احمدی ساعت 6عصر در شهر کتاب دانشگاه برگزار می‌شود.

 

لینک خبر

 

خبر انتشار «ما بدجایی ایستاده بودیم» در خبرگزاری مهر

خبرگزاری مهر_ما بدجایی ایستاده بودیم_رضا فکری

به گزارش خبرنگار مهر، رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری از سوی نشر مروارید روانه بازار کتاب شد.

«ما بد جایی ایستاده بودیم» رمانی است که در یک بازه ۱۰ ساله و در میانه آتش التهاب های سیاسی روایت می شود و چالش های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوان هایی را به تصویر می کشد که از شور آرمان خواهی تهیاند.

این اثر نوع زندگی و تحول فکری آن ها را نشان میدهد و کاوش نسلی است که به ظاهر خالی، عبث و به دور از اهداف والای سیاسیاند اما زیر و زبرهای زیستی خود را دارند. دانشجوهایی فارغ از اتفاق های پایتخت که اگرچه رگه هایی از آن شور سیاسی را در خود دارند اما زندگی شان عمدتاً تحت تأثیر مسئله های دیگری است و درگیر تلاطم ها و بحران های سهمگین خودشان هستند.

این اثر داستانی به گفته ناشر آن قصه شورهای جوانی است و جوانه زدن اولین عاشقانهها و دگرگون شدن و سرگشتگی و رهایی آنها.

رضا فکری که پیش از این به عنوان منتقد ادبی نیز در محافل به اظهارنظر پرداخته است به عنوان روزنامه‌نگار نیز در نشریات مختلفی به گفتگو و نقد نظر درباره ادبیات معاصر ایران پرداخته است.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: همه روز دلم غل غل همان لحظه را زده بود. همان لحظه‌ای که آفتاب برود و سر غروب بشود و فلکه چهارم را پیاده و سرخوش گز کنم و کوچه پس کوچه کنم تا برسم سر در کارخانه‌ی روغن نباتی. از هوایی که انگار روغن  با ذراتش روی هم ریخته، یک دل سیر بدهم توی سینه و بعد خیابان را جست بزنم آن سو و بروم سمت ترمینال جنوب. استوانه‌ی پت و پهن سیمانی را دور بزنم و دور بزنم. چندین و چند بار. انگار که ندانم از جلوی در همه تعاونی‌ها بیشتر از بیست بار است که رد شده‌ام. بار آخر، درست جلوی در تی‌بی‌تی، بلیط  را از جیب پشتی شلوارم بیرون بکشم و براندازش کنم. مثلا نگرانم. مثلا یادم رفته وقت حرکت اتوبوس ساعت شش غروب است. مثلا دیرم است و زود زود باید خودم را برسانم به صندلی تک مانده منتظر. همه روز دلم غل غل همان لحظه‌ای را زده بود که نگاهی بیاندازم به ساعت مچی دیجیتالی و دو نقطه میان اعداد را سه، دو، یک کنم و پله‌ها را دو تا یکی بروم پایین و بزنم به دل اتوبوس‌هایی که همه عمودی به گردی ساختمان خودشان را جابجا کرده‌اند. اتوبوس آرزوها را پیدا کنم و به شاگردی که شاخه بلند برف پاک کن را هوا داده و شیشه را لنگ می‌کشد، سلامی کنم و همان گوشه بپلکم و بالا نروم تا وقتش بشود...

این رمان را نشر مروارید در ۲۲۹ صفحه با قیمت ۳۵ هزار تومان منتشر کرده است.

لینک خبر در خبرگزاری مهر

خبر انتشار «ما بدجایی ایستاده بودیم» در خبرگزاری ایسنا

خبرگزاری ایسنا_ما بدجایی ایستاده بودیم_رضا فکری

به گزارش ایسنا، رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نوشته رضا فکری نیز در ۲۲۹ صفحه با شمارگان ۷۷۰ نسخه و قیمت ۳۵ هزار تومان در انتشارات مروارید به چاپ رسیده است. 

نوشته پشت‌ جلد کتاب: «ما بدجایی ایستاده بودیم» رمانی است که در یک بازه‌ ده‌ساله و در میانه‌ آتش التهاب‌های سیاسی روایت می‌شود و چالش‌های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوان‌هایی را به تصویر می‌کشد که از شور آرمان‌خواهی تهی‌اند. کتاب نوع زندگی و تحول فکری آن‌ها را نشان می‌دهد و کاوش نسلی است که به ظاهر خالی، عبث و به دور از اهداف والای سیاسی‌اند اما زیر و زبرهای زیستی خود را دارند. دانشجوهایی فارغ‌ از اتفاق‌های پایتخت که اگرچه رگه‌هایی از آن شور سیاسی را در خود دارند اما زندگی‌شان عمدتا تحت تاثیر مسئله‌های دیگری است و درگیر تلاطم‌ها و بحران‌های سهمگین خودشان هستند. کتاب قصه‌ شورهای جوانی است و جوانه زدن اولین عاشقانه‌ها و دگرگون شدن است و سرگشتگی و رهایی.

لینک خبر در خبرگزاری ایسنا

«ما بد جایی ایستاده بودیم» منتشر شد

ما بدجایی ایستاده بودیم_رضا فکری_نشر مروارید

🔺 «ما بد جایی ایستاده بودیم» منتشر شد.

 

🔸«ما بد جایی ایستاده بودیم» رمانی است که در یک بازه‌ی ده‌ساله و در میانه‌ی آتش التهاب‌های سیاسی روایت می‌شود و چالش‌های عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوان‌هایی را به تصویر می‌کشد که از شور آرمان‌خواهی تهی‌اند. کتاب، نوع زندگی و تحول فکری آن‌ها را نشان می‌دهد و کاوش نسلی است که به ظاهر خالی، عبث و به دور از اهداف والای سیاسی‌اند اما زیر و زبرهای زیستی خود را دارند. دانشجوهایی فارغ از اتفاق‌های پایتخت که اگرچه رگه‌هایی از آن شور سیاسی را در خود دارند اما زندگی‌شان عمدتا تحت تأثیر مسئله‌های دیگری است و درگیر تلاطم‌ها و بحران‌های سهمگین خودشان هستند. کتاب قصه‌ی شورهای جوانی است و جوانه زدن اولین عاشقانه‌ها و دگرگون شدن است و سرگشتگی و رهایی.


📗نام کتاب: «ما بد جایی ایستاده بودیم»

✍️نویسنده: رضا فکری

📚ناشر: مروارید

◾️نوبت چاپ: چاپ اوّل
◾️سال چاپ: تابستان ۱۳۹۸
◾️تعداد صفحات: ۲۲۹ صفحه
◾️تیراژ: ۷۷۰ نسخه