تفکر یک اصلاح‌طلبِ ناامید/ یادداشتی بر کتاب «سوروسات در سوراخ موش»؛ خوآن پابلو ویّالوبوس

 

«سوروسات در سوراخ موش» اولین رمان از پنج رمانی است که او نوشته و تاکنون به هفت زبان مختلف نیز ترجمه شده است. ترجمه‌ی فارسیِ این کتاب، در مجموعه نوولای «برج بابل» از سری «رمدیوس» که به ادبیات داستانیِ آمریکای لاتین اختصاص دارد، منتشر شده است

 

«سوروسات در سوراخ موش»

نوشته: خوآن پابلو ویّالوبوس

ترجمه: محمدرضا فرزاد

ناشر: چشمه، چاپ اول 1399

106 صفحه، 21000 تومان

***

تفکر یک اصلاح‌طلبِ ناامید

رضا فکری

خوآن پابلو ویّالوبوس، متولد 1973 در گوادالاخارای مکزیک، به‌دلیل تصویرسازیِ مبتنی بر واقعیت‌های امروز جامعه‌ی مکزیک، مورد توجه دنیای ادبیات داستانی در یک دهه‌ی اخیر قرار گرفته است. او همواره در آثارش به همخوانی‌ها و تعارض‌های میان فرهنگ کشورش با دیگر بخش‌های آمریکای لاتین، آمریکای شمالی و اروپا پرداخته و با زبانی تمثیلی سعی در بیان آن‌ها داشته است. ادبیات نوپای دوره‌‌ی پس از انقلاب مکزیک و در عین‌حال داستان‌نویسیِ آوانگارد آمریکای لاتین، به‌ویژه در دو دهه‌ی اخیر که سزار آیرا، نویسنده‌ی آرژانتینیِ هم‌عصرش، از پیشروان آن محسوب می‌شود، بسیار مورد الهام ویّالوبوس بوده است. «سوروسات در سوراخ موش» اولین رمان از پنج رمانی است که او نوشته و تاکنون به هفت زبان مختلف نیز ترجمه شده است. ترجمه‌ی فارسیِ این کتاب، در مجموعه نوولای «برج بابل» از سری «رمدیوس» که به ادبیات داستانیِ آمریکای لاتین اختصاص دارد، منتشر شده است.

داستان «سوروسات در سوراخ موش» از زبان پسربچه‌ای هفت‌ساله روایت می‌شود که با پدرش در یک قصر ییلاقی  و به‌دور از شلوغی و همهمه‌ی شهر زندگی می‌کند. «توچتلی» کودکی معمولی نیست و بسیار بیش‌تر از سن‌اش می‌داند. او کلماتی را در گفت‌وگوهای روزمره‌اش به‌کار می‌برد که کودکانِ همسن‌وسال‌اش معنی‌شان را نمی‌دانند. حتی ناسزاهایی که بر زبان او جاری می‌شود از کتاب‌هایی می‌آید که خواندن‌شان برای کودکی هفت‌ساله دشوار است. زندگی توچتلی به نوعی متفاوت است. او معلم سرخانه‌ای دارد که کتاب‌ها و دایره‌المعارفی در اختیارش قرار داده و به خواندن وادارَش کرده است. توچتلی به تاریخ و جغرافیای جهان، حتی بیش‌تر از پدرش مسلط است و شب‌ها بی‌مطالعه خواب‌اش نمی‌برد. معلم سرخانه‌ی او که ماساتسین نام دارد، نویسنده‌ای است که از فعالیت‌های روشنفکری سرخورده شده و در کلام او می‌توان رگه‌هایی از تفکر یک اصلاح طلبِ ناامید از بهبود اوضاع را مشاهده کرد. توچتلی در سایه‌ی او با سلسله‌های پادشاهی در نقاط مختلف جهان آشنا می‌شود؛ پادشاهانی که تشابهات بسیاری با وضعیتی دارند که او در عصر جدید و در چارچوب دموکراسیِ کنونی تجربه می‌کند.

گرچه توچتلی آگاه‌تر از همسالان‌اش به مسائل پیرامون‌اش می‌نگرد، اما تحلیل‌های او با عناصری عینی و قیاس‌هایی کودکانه صورت می‌گیرد. مقیاس او برای اعتبار آدم‌ها عموماً همان کلاه‌های رنگارنگی است که پدرش در مناسبت‌های مختلف برایش خریده است. نهایت آرزویش داشتن یک اسب آبی لیبریایی است که اگر کسی بتواند آن را برایش تهیه کند قدرتمندترین آدم دنیا به‌شمار می‌آید. پدرش که یک قاچاقچی عمده و بین‌المللی مواد مخدر است، با همین معیارها برای توچتلی سنجیده می‌شود. پدری که تاج پادشاهی بر سر دارد و مردانگی‌اش را با اسلحه‌هایی که در خانه‌اش انبار کرده، به همه نشان می‌دهد. او مردی است که می‌تواند یک‌تنه قصری را اداره کند و از پس تمامی رقبا و دشمنان‌اش هم بربیاید. پدر می‌تواند توچتلی را به همه‌ی آرزوهایش برساند و برای پسرش در این قصر، باغ‌وحش، شهربازی، کتابخانه، سینما و موزه بسازد. او در عین حال که برای فرزندش پدری همراه و تمام‌وقت است، برای دارودسته‌اش نیز رئیسی توانمند و باتدبیر محسوب می‌شود. دارودسته از نظر پسرک یعنی گروهی که علاوه بر داشتن یک خط فکری مشخص، توان فیزیکی تمام‌عیار برای مقابله با رقبا و به کرسی نشاندن حرف‌اش را دارد. دارودسته برای توچتلی حتی جایگاهی بالاتر از خانواده دارد و متشکل از او، پدرش، معلم سرخانه، آشپز و نگهبان‌های قصر است.

جهانی که ویّالوبوس برای پسرک هفت‌ساله‌ی داستان‌اش ترسیم می‌کند گرچه جایی است که ممکن است بسیاری از کودکان آرزویش را داشته باشند، اما پر از خلأهایی است که اتفاقاً در سایه‌ی همین رفاه خودش را نشان می‌دهد. پسرک در بهشتی زندگی می‌کند که پیرامون‌اش را کابوس فراگرفته است. ماهیت شغل پدر با ناامنی درآمیخته و هر لحظه احتمال حمله‌ی گروه‌های تبهکار یا پلیس و کشته شدن‌ در درگیری و تعقیب‌وگریز، تهدیدشان می‌کند. پدر به همین‌خاطر است که دچار پارانویا شده و حتی از سایه‌ی خودش نیز می‌هراسد. هیچ دوستی ندارد و کسی حق ورود به قصر و معاشرت با آن‌ها را پیدا نمی‌کند. خائنین پیش چشم پسر به فجیع‌ترین شکل ممکن کشته می‌شوند تا او از همان کودکی بیاموزد که در نهایت بی‌رحمی به دنیای اطراف‌اش بنگرد و درباره‌ی خیانت ذره‌ای عطوفت و ترحم نشان ندهد. پسر با این‌که همه‌ی امکاناتِ آموزشی و تفریحی را در اختیار دارد، اما کسل و بی‌حوصله است. می‌خواهد از این قفس طلایی پا بیرون بگذارد و دنیا را نه از طریق کتاب و تلویزیون که با سیروسفر و از نزدیک لمس کند و بشناسد. اما توچتلی، مانند بسیاری از فرزندان تبهکاران مکزیکی که جمعیت‌شان روزبه‌روز افزایش می‌یابد، ناگزیر وحشت و ناامنی را از والدین خود به ارث می‌برد و برای نسل بعدی نیز میراث می‌گذارد. میراثی که در سایه‌ی نابه‌سامانی‌های اجتماعی و اقتصادی در حال گسترشی تصاعدی است و رمان «سوروسات در سوراخ موش» از چنین میراثی است که در مکزیک امروز می‌گوید: «توی کتاب‌ها هیچ‌چیزی درباره‌ی امروز نیست، فقط گذشته است و آینده. یکی از بزرگ‌ترین نواقص کتاب‌ها همین است. یکی باید کتابی اختراع کند که همان موقع خواندن، به آدم بگوید در همین لحظه چه اتفاقی دارد می‌افتد. نوشتن یک چنین کتابی باید خیلی سخت‌تر از نوشتن این کتاب‌های پیش‌گویی باشد که آینده‌ی آدم را پیش‌بینی می‌کنند. برای همین هم این کتاب‌ها هنوز نوشته نشده‌اند. بنابراین باید خودم دست به‌کار شوم و واقعیت را بررسی کنم.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

نامه‌ای به یک نویسنده جوان /یادداشتی بر کتاب «قصه‌ها از کجا می‌آیند» اصغر عبداللهی

یادداشت_رضا فکری_قصه ها از کجا می آیند_اصغر عبداللهی

یادداشتی بر کتاب «قصه‌ها از کجا می‌آیند»، نوشته اصغر عبداللهی، نشر اطراف

نامه‌ای به یک نویسنده جوان

رضا فکری

تجربه در آدمی، گاه خود به‌تنهایی می‌تواند منبع دانشی بی‌نظیر باشد و لزوم انتقال آن به نسل بعدی نیز بر کسی پوشیده نیست. بر همین مبنا اصغر عبداللهی طرح اولیه‌ای را با عنوان «نامه به یک نویسنده‌ جوان»، به نوشتاری بدل کرده تا تجربیاتش را درباره‌ پلات، مضمون و تمِ یک روایت سینمایی در اختیار درام‌نویسان جوان قرار دهد. در چنین رویکردی که ممکن است شائبه‌ توصیه و اندرز و آموزش، نسل متأخر را پس بزند، او شیوه‌ گفت‌وگوی صمیمانه و البته صریح را برگزیده تا درباره‌ فوت‌وفن نوشتن فیلمنامه و حواشی آن، نکاتی کلیدی و کاربردی را مطرح کند. کتاب از ساحت زیستی، تجربه‌های زندگی، خواندن‌ها و چشم‌وگوش تیزکردن‌ها و درنهایت از لذت نوشتن حرف می‌زند تا پلی میان نسل قدیم و جدید باشد. عبداللهی زمانی را به یاد می‌آورد که ایده‌ چندانی برای نوشتن در دسترسش نبوده و راهنمای جامعی نیز برای رفع سردرگمی‌ها نداشته و با آزمون و خطا به تکامل در عرصه فیلمنامه‌نویسی رسیده است. حالا او در «قصه‌ها از کجا می‌آیند؟» راهی در برابر نسل بعد می‌گشاید تا در بیراهه‌ها سرگردان نماند.

عبداللهی در این مجموعه، به شکل یک دیالوگ با مخاطب فرضی، فرآیند نوشتن فیلمنامه را شرح می‌دهد. مخاطبی که به زیروبم فیلمنامه‌نویسی کاملا واقف است و ضعف‌هایش را به‌درستی می‌یابد و پیشنهادهای راهگشا می‌دهد. او این مخاطبِ درون را به‌شدت جدی می‌گیرد و مدام با او در تعامل است. سلسله‌گفت‌وگوهای او با مشاور فیلمنامه‌نویسیِ درونش، استدلال‌هایی در رد یا قبول ایده‌های خام در اختیارش می‌گذارد. اینکه شخصیت چه پیشینه‌ای باید داشته باشد؟ لحن و فضا و نحوه‌ رفتار شخصیت‌ها چگونه باید باشد؟ صحنه واجد چه ویژگی‌هایی است؟ و قصه‌ای که همچون نخ تسبیح این دانه‌ها را به‌هم متصل می‌کند چه خصوصیاتی دارد؟ در میانه‌ همین گفت‌وشنودهاست که هر لحظه آیتی از راه می‌رسد و عبداللهی را به کشفی تازه درباره‌ فیلمنامه‌اش می‌رساند. درواقع او به‌نوعی کتاب را به شیوه‌ «داستان در داستان» پیش می‌برد؛ یکی داستانی است مبتنی بر مضمون فیلمنامه و دیگری شرح مصائب نوشتن همان فیلمنامه است.

در هر بخش از کتاب، نویسنده نمونه‌ای از آثار خود را نیز معرفی می‌کند و روایت پرفرازونشیب نوشتنِ طرح را شرح می‌دهد و به جنبه‌ای محوری از کار نوشتن فیلمنامه می‌پردازد؛ از ابتدایی‌ترین مراحل که شکل‌گرفتن ایده و ترسیم طرح اولیه است تا مراتب نهایی کار که نویسنده را به یک سناریو با جزییات کامل می‌رساند. عبداللهی تلاش می‌کند به دور از استعاره‌های دست‌وپاگیر با مخاطبش روبه‌رو شود، چراکه به‌زعم او چنین رویکردی قصه را پر از دانش‌پراکنیِ بیهوده می‌کند و فهم سرراست را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ضمن اینکه هیچ تضمینی هم وجود ندارد که مخاطب استعاره و معنای آن را دقیق دریابد. در نظر او تعریف درستِ هر پدیده در پلات این است که حداقل در لایه‌ اولش صاف و شفاف و عاری از تأویل و برداشت متناقض باشد.

اصغر عبداللهی

کلیشه در صدر سلسله موضوع‌هایی است که عبداللهی از آن بیزار است و آن را آفتی می‌داند که همواره در کمین یک فیلمنامه‌نویس است.

کلیشه نیز در صدر سلسله موضوع‌هایی است که عبداللهی از آن بیزار است و آن را آفتی می‌داند که همواره در کمین یک فیلمنامه‌نویس است. هرچند گاه از آن گریزی نیست و تنها باید تدابیری اتخاذ کرد تا از تیزی و برجستگی آن کاسته شده و به لایه‌های زیرین‌تر فیلمنامه رانده شود. عبداللهی وقایع روز اجتماعی و سیاسی را واجد توانمندیِ مقابله با کلیشه می‌بیند. اینکه نویسنده باید با نگاهی روزآمد، کلیشه‌ یک شکست عشقی را تبدیل به درامی درخور تأمل کند. عنصر اقلیم هم نقش مؤثری در کمرنگ‌ترکردن کلیشه دارد و فرهنگی که از دل آن برمی‌آید مکمل این نقش است.

به زعم عبداللهی، هر فیلمنامه‌نویسی در طول مسیر حرفه‌ای خود ناگزیر از مواجهه با ژانرهای مختلف است که یکی از وسوسه‌برانگیزترین آن‌ها ژانر جنایی و معمایی است. آنچه در نوشتن یک داستان معمایی در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد، گره‌افکنی و گره‌گشایی یا همان تعلیق است. متداول‌ترین و سرراست‌ترین گره، قتل است. اما نویسنده باید هم در جایگاه یک قاتل قرار بگیرد و از نگاه او به تمهیداتی برای پیشگیری از افشا شدن‌اش فکر کند و هم از ذهن یک کارآگاه به مسأله نگاه کند و سرنخ‌های کشف جنایت را بیابد. او در این رهگذر از اهلیت نویسنده سخن می‌گوید که از نظر او به معنای سواد و درک درست و ذوق کافی در ژانری است که می‌خواهد بنویسد.

اصغــر عبداللهی در «قصه‌ها از کجا می‌آیند؟»، تلاش می‌کند به هیجانات آغــازیــن یــک نویسنده‌ پرشور و جوان سمــت‌وسـو بدهد و از هدررفتن انرژی او در حواشی پیشگیری کند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹ منتشر شده است.

ایستادن در دوراهی‌ پرمخاطره /سمیرا محمودپور؛ یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»

 

در رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» نویسنده با ویژگی‌های شخصیتیِ متمایزی که در کاراکترهای داستان‌اش می‌گنجاند، دوره‌ای ده‌ساله از زندگی آن‌ها را به نمایش می‌گذارد؛ دوره‌ای که تحولات و نقاط عطف مهمی در خود دارد. این رمان از فراز و فرودهای سفر آدم‌ها در پیچ و خم جاده‌ای پُر‌مخاطره می‌گوید؛ انسان‌هایی که به‌طور مستقیم با این بحران‌ها پنجه در انداخته‌اند و آثار این تنش را با گوشت و پوست و استخوان خود چشیده‌اند

«ما بدجایی ایستاده بودیم»

نوشته: رضا فکری

ناشر: مروارید،

چاپ اول 1399

229 صفحه

35000 تومان

***

سمیرا محمودپور

رضا فکری، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگاری است که همواره در داستان‌هایش با دغدغه‌های جامعه‌شناختی به واکاوی مسائل روز پرداخته و از دل آن‌ها موقعیت‌هایی پرکشمکش بیرون می‌کشد. کتاب قبلی او، مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز» مؤید همین چالش‌هاست که او در داستان‌نویسی‌اش بر آن‌ها تمرکز دارد. او به ماجراهایی می‌پردازد که در بطن همین اجتماعی که زندگی می‌کنیم رخ داده‌اند و برش‌هایی کوتاه و فشرده از تاریخ دو دهه‌ی اخیر هستند. فکری به میانه‌ی بحران‌هایی که این وقایع رقم زده‌اند پا می‌گذارد و با پرداخت شخصیت‌هایی که نماینده‌ی بخشی از جامعه‌ی امروزند، قصه‌‌هایی چندلایه روایت می‌کند. در رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» او با ویژگی‌های شخصیتیِ متمایزی که در کاراکترهای داستان‌اش می‌گنجاند، دوره‌ای ده‌ساله از زندگی آن‌ها را به نمایش می‌گذارد؛ دوره‌ای که تحولات و نقاط عطف مهمی در خود دارد. این رمان از فراز و فرودهای سفر آدم‌ها در پیچ و خم جاده‌ای پُر‌مخاطره می‌گوید؛ انسان‌هایی که به‌طور مستقیم با این بحران‌ها پنجه در انداخته‌اند و آثار این تنش را با گوشت و پوست و استخوان خود چشیده‌اند.

 شبدیز و اسد، شخصیت‌های اصلی این رمان، اولین بار در ترمینال جنوب به هم بر می‌خورند و مسافرانِ راه درازی می‌شوند که از یکی مرشد و از دیگری رهرو می‌سازد. اما نه آن مرشد، شکلِ کلاسیک و معمول ِ سفرهای قهرمانان را دارد و نه این رهرو آن راهِ همیشه‌آشنا را طی می‌کند. شبدیز جوانی است که در ابتدای دهه‌ی سوم زندگی، آرمان‌ها و خودشیفتگی‌های خاص خود را دارد. او اگرچه عصیان‌گر است، اما در بسیاری مواقع، مرام‌اش جلوتر از عصیان‌اش حرکت می‌کند. در آغاز راه، وقتی تندخوییِ اسد را با مادرش می‌بیند برآشفته می‌شود و شاید همین اتفاق است که او را به همراهی با اسد برمی‌انگیزد و در پی مراقبت کردن از اسد برمی‌آید. در واقع روحیه‌ی دیگرخواه و نگاه ایده‌آل‌گرای شبدیز او را به شروع چنین سفری ترغیب می‌کند. 

دو شخصیت محوری داستان از پایتخت که کانون ماجراهای سرنوشت‌ساز سیاسی و اجتماعی است دور می‌شوند و برای تحصیل به حوالی کرمان می‌روند. اسد طی این سفر دور و دراز، به شبدیز می‌آموزد که چگونه از ایده‌های بلندپروازانه‌ی خود سبک شود و راه زیستنی فارغ از آن‌چه که جمع و چارچوب‌هایش دیکته می‌کند، پیش بگیرد. شهری که اسد و شبدیز به آن پا می‌گذارند، عرصه‌ی آرامش و ساحل امن است. به دور از تمام ناآرامی‌هایی که در تهران می‌گذرد، آدم‌ها در این شهر و با فرسنگ‌ها فاصله از مرکز، دغدغه‌هایی متفاوت دارند و طور دیگری زندگی می‌کنند. دانشجوها، مدیر گروه، استادها، شهروندان، همه و همه فارغ از اتفاقاتی هستند که پایتخت را تکان داده است. 

آشنایی با شخصیت بلقیس، بیوه‌زن میان‌سالی که دلبسته‌ی اسد می‌شود و خانه‌اش را در اختیار او می‌گذارد، اولین حلقه از زنجیره‌ی ماجراهایی است که دو شخصیت اصلی در سفر به این شهر تازه دنبال می‌کنند. دختر اتاق پلی‌کپی دانشگاه، رئیس حراست، ایزدیار، مدیر گروه و ماشو، قاچاقچیِ خرده‌پا، شخصیت‌های دیگری هستند که در حلقه‌های بعدی این سلسله، به سراغ قهرمان داستان می‌آیند. اما همگی آن‌ها انسان‌هایی درگیر روزمرگی خود در شهری کوچک‌اند؛ همان شهری که گویی قرار نیست در هیچ یک از دو قطبِ خیر و شر قرار بگیرد.

اسد در نیمی از این سفر حضور دارد و نقش خود را به‌عنوان دانای راه برای شبدیز ایفا می‌کند. حضور او با بیشتر ماجراهای جنجالی کتاب گره خورده و شخصیتی است که برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهد دست به هر کاری می‌زند. خطر کردن و شهامت‌اش در اوایل راه برای شبدیز جای سؤال دارد. اسد با همین روحیه می‌تواند شهری را به دنبال خود بکشاند و حریفِ پدر و مادر، قاچاقچی و پلیس و دزد و همه و همه شود. چیزی که به‌تدریج مورد غبطه‌ی شبدیز قرار می‌گیرد و تمام هم و غم‌اش پس از اسد، رسیدن به این توانایی و گرفتن جای او در برابر خانواده و همه‌ی آدم‌های شهر می‌شود. حضور اسد اما همه‌جا حس می‌شود و وقتی هم که نیست، شبدیز هم‌چنان زیر سایه‌اش قرار دارد و می‌خواهد مثل او باشد. او مصمم است جایش را در خانواده بگیرد و آن‌گونه که او یک‌تنه می‌توانست، از پس اداره کردن موانع پیش رو برآید. گرچه گذر سال‌ها و رو‌به‌رو شدن با همان موقعیت‌ها شبدیز را در چالش بزرگی برای جانشینی اسد می‌اندازد؛ سوده و سعید، خواهر و برادر اسد، از اولین کسانی هستند که در این مصاف، نقصان‌ها و کاستی‌های او را به رخ‌اش می‌کشند. وضعیت بلقیس که بعد از اسد اعتیادش شدت پیدا کرده و آدم‌های دانشگاه که هر کدام طور دیگری شده‌اند، بر شدت بحران پیش روی شبدیز می‌افزاید و او را بر سر دوراهی قرار می‌دهد؛ این‌که مسیر اسد را پیش بگیرد یا به همان مدار گذشته‌ی خود بازگردد.

شخصیت‌هایی که رضا فکری در این رمان می‌آفریند هریک بر حسب اتفاقاتی که تجربه کرده‌اند، در جایی از طیف قرار گرفته‌اند. زمانی بر غرایز خود متمرکزند و زمانی دیگر عواطف انسانی در مرکز توجه‌شان قرار دارد. گاهی با معماهای اخلاقی درگیرند و مواقعی هم بر سر دوراهی‌هایی دشوار، ناچار به تصمیم‌گیری آنی درباره‌ی مسئله‌های مهم زندگی‌شان می‌شوند. آن‌ها واجد همان پیچیدگی‌هایی هستند که آدم‌های به ظاهر معمولیِ این جامعه، از خود در شرایط بحرانی نشان می‌دهند و همان ماجراهایی را از سر می‌گذرانند که هم‌نسلان‌شان در محیط واقعی دنیای امروزی گرفتارش هستند: «ماشین مثل خانه‌ی آدم است، امن و راحت و دلپذیر. هر جای ایران که باشی به اندازه‌ی ماشینی که سوارش هستی منزل داری. کنار سی‌و‌سه‌پل یا حافظیه‌ی شیراز فرقی نمی‌کند. می‌توانی بروی و بهترین مکان‌ها را انتخاب کنی و ماشینت را پارک کنی و از خانه‌ی چند متری‌ات لذت ببری. اگر بچه‌ی پایین‌های شهری می‌توانی از سر پل جوادیه گاز ماشین را بگیری و برسی به اقدسیه و نیاوران و پایین پارک جمشیدیه پارک کنی و بشوی بچه‌ی بالای شهر. بخوری و بخوابی و هر وقت خسته شدی بروی یک جای دیگر.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

 

ما انگار محکوم شده‌ایم به طغیان /گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌بهانه انتشار رمان «بوی مار»

آدم در ذات خودش خودویرانگر است. می‌دانی چرا؟ چون نمی‌خواهد تن به هیچ قانونی بدهد. چرا؟ چون هر قانونی، بله، هر قانونی، طبیعی‌بودنش را زیر سوال می‌بَرَد. و آدم این را برنمی‌تابد...

گفتگو با منیرالدین بیروتی_به مناسبت انتشار رمان بوی مار_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: حضور منیرالدین بیروتی (۱۳۴۹ بغداد) در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور، که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر او می‌توان ردپای یک تکنیک و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه)، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است. آخرین اثر او رمان «بوی مار» است که به تازگی از سوی نشر نیماژ منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌مناسبت انتشار «بوی مار» است؛ رمانی که بار دیگر نشان از جدیت نویسنده‌ای دارد که تلاش می‌کند دغدغه‌هایش را که به قول خودش «خواب و خوراک» را از او گرفته با مخاطبان در میان بگذارد: دغدغه‌هایی از جنس انسان و هستی.

***

reza fekri

رضا فکری

«بوی مار» در راستای آثار پیشینتان و حول محور گم‌گشتگی انسانِ عصر مدرن روایت می‌شود. انسانی که نه‌تنها امکانات و ابزار ارتباطیِ پیشرفته او را به آسودگی نرسانده، بلکه دغدغه‌هایش را هم بیشتر کرده. او در میانه‌های همین فقدان رابطه‌ موثر و سازنده است که مدام «انسانم آرزوست» را جار می‌زند و به‌دنبال کسی می‌گردد که راه و رسم آدمیت را بشناسد. چرا چنین انسانی با همه‌ سرگشتگی‌ها و جست‌وجوهای بی‌نتیجه‌اش، تا این اندازه برایتان مهم است؟
گمان می‌کنم هر نویسنده‌ای در درجه اول انسان است که برایش مهم است، در هر شکل و هر وضعیتی که باشد؛ البته که من نه نویسنده‌ام و نه با این تعریفی که از نویسنده داریم می‌بینیم می‌خواهم باشم. من فقط دغدغه‌هایم را می‌نویسم. لابد این دغدغه‌ها خواب و خوراکم را گرفته بوده که روی کاغذ آمده است. حالا به درد کسی بخورد یا نه آن دیگر با من نیست. اما فکر می‌کنم آدم همین که فهمید زنده است و زندگی باید بکند مفهوم انسانیت و خودِ انسان برایش می‌شود مساله، ها؟ مثلا یک ماشین هیچ وقت مساله‌اش این نیست که چرا ماشین است، اما انسان هر ساعت از خودش می‌پرسد من چرا باید این جایی باشم که الان هستم؟ و هزار چرای دیگر. البته خیلی‌ها از این سوالات خوششان نمی‌آید و خب حق دارند؛ چون سوال‌کردن یعنی بی‌خوابی و بی‌خوراکی...

 

ظاهرا برای این انسان به‌تنگ‌آمده و دلزده از جهانی که به هیچ‌ روی پذیرای او نیست، نوعی عرفان برای اتصال به مبدأ و معبود در نظر گرفته‌اید. شخصیت عمید در «بوی مار»، وقتی دلسرد و ناکام در کنج زندان نشسته، مدام به یاد حرف‌های نیرفام می‌افتد و حکمتِ او را بیش از سایر راه‌های پیشِ رو، مایه‌ رستگاری خود می‌داند. آیا این میراث عرفانی را به‌عنوان نسخه‌ راهگشا برای نجات انسان سردرگم امروزی می‌توان توصیه کرد؟
اول بگویم که من هیچ نسخه‌ای برای هیچ کسی، نه دارم و نه می‌توانم داشته باشم. اینکه از عرفان حرف زدی خب این عرفان چه بخواهیم چه نخواهیم بخشی از وجودمان شده است. در فرهنگمان، در سنتمان، در سلول سلولمان وجود دارد. اما فهمِ عرفان یک چیز دیگری است. ما در طول هزار سال تاریخمان آنقدر پرت‌وپلا به اسم عرفان داریم که اگر اهل و آشنا نباشی می‌رسی به بیراهه که خب من توی «بحر و نهر» یک ذره به آن پرداختم. اما اینجا نمی‌دانم چه جوری بگویم و چه بگویم بیشتر از آنچه در خود کتاب گفته‌ام. فقط همین را می‌گویم که عرفان چیز عجیب و غریب‌وغولی نیست. همین که بدانی چه می‌خواهی و پای آن جانت را هم نثار کنی عارفی حالا عارفِ خدا هستی یا عارف ِ ابلیس، آن بحث دیگری است.

 

به‌نوعی «بوی مار» را می‌شود رمانی متکی بر شخصیت هم در نظر گرفت. عمید پیچیدگی‌هایی دارد که در هر بخش از داستان قسمتی از آن رو می‌شود. هم عارف‌مسلک است و هم ابعاد غریزی و انسانیِ برجسته‌ای دارد. آشنایی و رابطه‌ پرشروشور او با غزال نمونه‌ای از همین بُعد از شخصیت اوست. خشمش در برابر صهبا، رفتار پدرانه‌اش در قبال مونا (برادرزاده‌اش) و همین‌طور رفتار غیرهمدلانه‌اش با دیگران، او را مردی جمع اضداد نشان می‌دهد. انگار خواسته‌اید این شخصیت را برای مخاطب، شناخت‌گریز و دست‌نیافتنی به تصویر بکشید، اینطور نیست؟
عمید آمد نشست روبه‌روی من و شب و روز مزاحم من و زندگی من بود. باید یک جور دَکش می‌کردم. خب نوشتم تا برود دنبال کارش و من هم برسم به زندگی‌ام. حالا شناخت گریز شده واقعا؟ نمی‌دانم. به‌اش فکر نکرده بودم. من هرچی دیدم نوشتم.

 

عصیان هم از دیگر مشخصه‌های شخصیت عمید است. او اگرچه متمایل به طریقت و عرفان است، اما روحش با آرامش قرین نیست؛ بی‌تاب است و با هر دری که با ضرب و زورِ ریاضت و تمرین باز می‌کند به در بسته‌ دیگری برمی‌خورد. چرا این شخصیت به هیچ شیوه‌ای نمی‌تواند عصیانش را مهار کند و درواقع پای‌نهادن در این طریقت برای او آرامش به ارمغان نمی‌آورد؟
گفتی عصیان. خب ببین خلقت با چه شروع می‌شود؟ ابلیس چرا عصیان کرد؟ خیلی ساده‌لوح باید باشیم که خیال کنیم آدم‌ها با یک نسخه سر به راه می‌شوند و آدم می‌شوند. نه. تو در هیچ زمینه‌ای نمی‌توانی ادعا کنی که می‌دانی چرا فلان کار را کردی؟ و همین ندانستن خشمی‌ات می‌کند و همین خشم خودت را علیه خودت می‌شوراند. ما انگار محکوم شده‌ایم به طغیان. می‌دانی گاهی فکر می‌کنم که ما هر ساعت داریم در خلقتی نو قدم بر می‌داریم؛ یعنی تو در هر ساعت هم خدایی، هم ابلیسی، هم آدم و هم حوایی. ها؟ پس هر روز انگار باید از نو همه چیز را تجربه و تفسیر کنی.

 

«خودویرانگری» از دیگر بن‌مایه‌های رمان است و شخصیت عمید در آغاز با خودسوزی مادرش این بحث را باز می‌کند و مدام در پی کشف ابعاد گوناگون آن است. او خود نیز چنین افکاری را در سر می‌پرورد و به تأسی از مادرش قصد دارد خودش را میان کتاب‌هایش آتش بزند. شکل دیگری از رفتارهای خودویرانگرانه را می‌توان در صهبا (زن عمید) دید که پس از آنکه تأیید و توجه مدنظرش را دریافت نمی‌کند، بی‌قید و افسارگسیخته به دنبال هر آن چیزی می‌رود که او را زودتر به انتهای راه زندگی می‌رساند. انگار این رفتارهای خودویرانگرانه نه از سر استیصال محض که واکنشی ارادی به بی‌مهری و کم‌اعتنایی آدم‌های تأثیرگذار زندگی است. انگار جز خودویرانگری، برای معضلِ رهاشدگی و تنهایی راهی وجود ندارد.
ببین من خیلی فکر کردم و می‌کنم به اینکه چرا آدم‌ها با اینکه می‌دانند یک چیزی بد است باز می‌روند به سراغش. مثلا برخی مذهبی‌ها نمی‌دانند بهشت و جهنم هست؟ ها؟ نمی‌دانند گناه بد است؟ پس چرا اینقدر گناه و بدی می‌کنند؟ خب انگار ماجرا به این سادگی‌ها هم نیست. آدم در ذات خودش خودویرانگر است. می‌دانی چرا؟ چون نمی‌خواهد تن به هیچ قانونی بدهد. چرا؟ چون هر قانونی، بله، هر قانونی، طبیعی‌بودنش را زیر سوال می‌بَرَد. و آدم این را برنمی‌تابد. تمام تاریخ این را نشان می‌دهد. هیچ مقطعی از تاریخ نیست که توی آن تو خون و خونریزی و جنایت و کثافت نبینی. خب این یعنی چی؟ به گمانم یعنی اینکه آدم به هر قیمتی که شده می‌خواهد بگوید من فرمانبر ِ هیچ قانونی خارج از خودم نیستم. و برای اثبات این حتی حاضر است خودش را هم نابود کند.

 

به نظر می‌رسد شخصیت زن‌ها در «بوی مار»، دو سر طیف قرار دارند؛ یا مقبول و کاملند یا مذموم و اصلاح‌ناپذیر. از صهبا گرفته که گرچه ابتدا صمیمانه به عمید دل می‌بازد، اما با فقدان همراهی و همدلی او زندگی‌اش را به قهقرا می‌برد، تا صبا و مونا و مادر که چهره‌ای معصوم در ذهن عمید دارند. غزال هم پس از دلخوری‌هایی که بین او و عمید شکل می‌گیرد از محبوبی تمام‌عیار، به موجودی غدار بدل می‌شود. در واقع همواره چیزی هست که این زن‌ها را به انتهای طیف سوق دهد. چرا در میانه‌ این طیف جایی برای آنها نیست؟
انگار یک‌جوری همان بحث زن اثیری و لکاته را پیش کشیدی. من گمان ‌نمی‌کنم این جوری باشد. هیچ توضیحی هم ندارم. فقط می‌توانم بگویم زن یعنی زیبایی، و خب زیبایی هیچ وقت حد وسط ندارد. نه! هر چی فکر می‌کنم می‌بینم زیبایی حد وسط ندارد. زیبایی دو سر دارد که هر دو سر آن هم هولناک است. اصلا زیبایی همیشه هولناک است؛ چون وادارت می‌کند غول بشوی. و خب قد و قامت متوسط شایسته غول نیست، هست؟

 

شما قالب نامه را مناسب حال‌وهوای شخصیت عمید در نظر گرفته‌اید. او اغلب برای دیگران (برادر، معشوق و همسر) نامه می‌نویسد در‌حالی‌که می‌تواند تلفنی و یا با شیوه‌های دیگری با آنها ارتباط برقرار کند. فکر نمی‌کنید با این شیوه‌ تک‌گویی و بی‌حضور مستقیم آدم‌های تأثیرگذار زندگی عمید، هم امکان شناخت آنها کمتر شده، هم معیار قضاوتی که موید یا نافی ادعای عمید درباره آنها باشد از مخاطب گرفته شده و هم واقعیات داستانی از عینیت فاصله گرفته‌اند؟
نه. بحث عینیت را پیش نکش! ماجرا می‌شود. نامه یعنی فاصله. تلفن و اینترنت و این کوفت‌های مدرن فاصله‌ها را کم کرده است؟ خب، اینها حتی کلمات را هم نابود کرده‌اند. من دنبال کلمه هستم. هر چیزی که از خون و حس و حال سرشار باشد. گفتن فاصله‌ها را بیشتر می‌کند. اما نوشتن فاصله‌ها را کم‌ می‌کند؛ یعنی من این جوری خیال می‌کنم. تو هم بگذار با این خیالات پرت خوش باشم.

 

برخلاف اینکه عمید همواره بر سادگی و صراحت در رفتار و گفتار تأکید دارد و به آن بارها در نامه‌ها و گفت‌وگو‌هایش اذعان می‌کند، اما هیچ‌گاه رودررو با آدم‌های مهم زندگی‌اش حرف نمی‌زند. همواره با واسطه‌ کسی دیگر، یا با نوشتن است که حرف‌هایش را به گوش آنها می‌رساند. وقتی می‌خواهد با زنش حرف بزند، خواهر او را واسطه قرار می‌دهد و یا از طریق برادرزاده‌اش حرف‌های برادرانش را می‌شنود و همواره حائلی میان او و دیگران وجود دارد. فکر نمی‌کنید این در پرده و با میانجی سخن‌گفتن اتفاقا به پیچیدگی‌های او بیشتر دامن می‌زند؟ اصلا انگیزه‌ این اجتناب از رویارویی مستقیم با آدم‌ها چیست؟
همین که تو به جای حرف‌زدن برای کسی می‌نویسی یعنی درونت بد غوغایی درگرفته است. مساله، مساله حضور و غیاب است. تو در حضور کسی نمی‌توانی به او فکر کنی. یا حتی به خودت که با او در ارتباطی. نه. اما در غیاب او مدام به او فکر می‌کنی. یعنی غیاب او حضور مداوم اوست. حالا گاهی دیوانه‌ای پیدا می‌شود که می‌خواهد هر حضوری را از طریق غیاب حس کند و با این حس حال کند.

 

شکل زندگی عمید و رفتارهای او از زمانه‌اش فاصله دارد. او کمتر از تلفن، یا اینترنت بهره می‌گیرد. محیط زندگی او حداقل امکانات رفاهی روز را دارد. استنتاج‌های او نیز بیشتر به فیلسوفانی چون کانت نزدیک است تا فیلسوفان متاخرتر. چرا این‌همه فاصله میان او که شخصیتی روشنفکر نشان داده می‌شود با دوره‌ای که در آن زیست می‌کند وجود دارد؟
آره درست گفتی. خب ببین ما هنوز واقعا در دویست سال پیش داریم زندگی می‌کنیم. یعنی جوهره ما هنوز در دویست سال قبل گیر کرده و جلوتر نیامده است. حالا تو بگو مشت نمونه خروار؛ یعنی مثلا صَدَش که این باشد تو دیگر نَوَد و هشتاد و هفتادش را خودت حدس بزن.

 

بخش اول کتاب، «زندان در آزادی» نام دارد. عمید در این برهه از زندگی‌اش گرچه آزاد است، اما خود را در قید آدم‌های دوروبرش می‌بیند؛ صهبا (همسرش)، غزال (زن محبوبش)، مونا، صبا و حتی پدر تازه درگذشته‌اش. اما در بخش دوم، «آزادی در زندان»، مسأله به نظر برعکس می‌رسد. او گرچه در بند و محبوس است، اما خود را خلاص از همه‌ دنیا می‌بیند. به نظر می‌رسد او در تحلیل مفهومِ «آزادی» کاملا متفاوت از منطق رایج عمل می‌کند، این‌طور نیست؟
خب آره درست است. متفاوت. این تفاوت جوهره ادبیات و اصولا ذات هنر هم هست.

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ منتشر شده است.

سیروسلوکی عارفانه در زیر زمین /یادداشتی بر رمان «مرد زیرزمینی» میک جکسون

 

داستانِ کتاب با پرسشی فلسفی درباره‌ی خلقت سیب آغاز می‌شود و دوک در عین تحلیل بیولوژیک این گیاه، به جنبه‌های معنوی وجود آن در زندگی اشاره می‌کند. او در باغش انواع نژادهای سیب را پرورش داده و زمانی برنده‌ی جوایز معتبری نیز شده است

«مرد زیرزمینی»

نوشته: میک جکسون

ترجمه: میثم فرجی

ناشر: چشمه، چاپ اول 1399

250 صفحه، 48000 تومان

 

***

سیروسلوکی عارفانه در زیر زمین

رضا فکری

میک جکسون، نویسنده‌ی بریتانیایی متولد 1966، در نوشتن شاخص‌ترین اثرش یعنی «مرد زیرزمینی» که جایزه من‌بوکر را برای او به ارمغان آورد، از شخصیتی تاریخی الهام گرفته است؛ دوک پنجم پورتلند، ویلیام کاوندیش اسکات بنتیکت، مردی که به رفتارهای نامتعارف و بدعت‌گذاری‌های عجیب‌اش شهره بوده و همواره به سبب فلسفه‌پردازی‌های حیرت‌انگیز و سبک زندگی غریب‌اش در مرکز توجه تاریخ‌نگاران و نویسندگان قرار داشته است. او البته خود از این‌که زیر ذره‌بینِ دیگران باشد احراز می‌کرد، اغلب از جمع دوری می‌گزید و مهمانی به خانه‌اش نمی‌پذیرفت و به طور معمول سر در لاک خود فرو می‌برد. این چهره‌ی جنجالیِ قرن نوزدهم، حتی پس از مرگش نیز خبرساز بود. کسانی با ارائه‌ی شواهدی از زندگی‌های موازیِ او در لندن و سیدنی گفته‌اند و زن بیوه‌ای هم مدعی بوده که او در هیئت مردی معمولی (و نه یک نجیب‌زاده‌ی اهل پورتلند)، سال‌ها با او زندگی مشترک داشته است. اما مهم‌ترین کار غیرمعمولی که دوک انجام داد، ساختن مجموعه تونل‌هایی در ملک خود بود که از عمارتش به اتاقک‌های نگهبانی ختم می‌شد. میک جکسون این عمل عجیب او را دستمایه‌ی رمان خود کرده و در آن با موشکافیِ وسواس‌گونه‌ای، به زندگی این اشراف‌زاده‌ی اهل ناتینگهام پرداخته است. 

داستانِ کتاب با پرسشی فلسفی درباره‌ی خلقت سیب آغاز می‌شود و دوک در عین تحلیل بیولوژیک این گیاه، به جنبه‌های معنوی وجود آن در زندگی اشاره می‌کند. او در باغش انواع نژادهای سیب را پرورش داده و زمانی برنده‌ی جوایز معتبری نیز شده است. نگاه ریزبین‌اش از ریشه که محل جذب غذا و به تعبیر او «ثروت» است شروع می‌شود و تا نوک شاخه‌ها و میوه ادامه پیدا می‌کند. اما همه‌چیز فقط به توصیف این گیاه ختم نمی‌شود. برای او درخت سیب در نوع خود پدیده‌ای درخور تأمل است که شباهت‌های بسیاری به آدمی دارد؛ سیب همان راه‌های تکامل و تعالی‌ای را می‌پیماید که انسان هم از سرگذرانده است. البته این موضوع پایان ماجرای پرسش‌گری فلسفی دوک نیست. او حیوانات را نشان می‌کند، از خاک حرف می‌زند، به دریاچه اشاره می‌کند، سنگ را مورد تأمل قرار می‌دهد و تمامی جزئیات طبیعتِ پیرامون خود را می‌کاود. هرکدام از این موضوعات می‌توانند برای ساعت‌ها محل بحث و جست‌وجوی درونی دوک باشند. او در این رابطه دستی توانمند و خستگی‌ناپذیر دارد و اولین نقطه‌ی تمایز او با دیگران نیز همین است.

دوک با چهره‌ و اندام خود نیز درگیر است. موها و خطوط صورت، گردن و گوش‌ها، حالت چشم‌ها و ابروها، ساعت‌ها او را به خود مشغول نگه می‌دارند و کمتر اتفاقی قادر است او را از این درخودفرورفتگی بیرون بیاورد. مدام از این شاخه به شاخه‌ی دیگری می‌پرد اما درنهایت به همان نقطه‌ی پیشین باز می‌گردد و به دست‌ها و پاها متمرکز می‌شود و به قابلیت حرکت و استفاده‌های متعدد آن‌ها فکر می‌کند. بدنش مدام در نوسان میان رخوت و پرکاری است. دمنوش‌های مختلفی را امتحان می‌کند و غذاهای متفاوتی را می‌سنجد. گاه پرهیز پیشه می‌کند و برای روزهای متمادی لب به غذا نمی‌زند، چون به نظرش می‌رسد که گرسنگی به مراتب انرژی‌بخش‌تر از سیری است. روی سر می‌ایستد تا با کمک جاذبه‌ی زمین خون بیشتری را به مغزش برساند. کاری که در ابتدا با تعجب و سپس با اعتراض اهل خانه مواجه می‌شود. دوک در عین آرامش و طمأنینه‌ای که در روابطش با خدمتکاران دارد، گاه به دلیل همین عادت‌های عجیب، آن‌ها را عصبانی می‌کند.

ایده‌ی تونل‌سازی در آغاز، جالب و هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد و معمار و پیشکار و خدمتکار، همگی از این طرح استقبال می‌کنند. پروژه‌ای که دوک را به توجه بیشتر به اطرافیانش وامی‌دارد. البته به‌تدریج و با پیشرفت کارِ ساخت تونل، گوشه‌گیرتر می‌شود و ترجیح می‌دهد ساعت‌ها در اتاق بماند. تونل‌ها هم‌چون شهری زیرزمینی هستند که او بیشتر زمان خود را صرف پرسه‌زدن در آن‌ها می‌کند. فارغ از هیاهوی بیرون و شایعاتی که درباره‌اش وجود دارد و بی‌اعتنا به کنجکاوی‌های اهل خانه، دوک سفرهای زیرزمینی کوتاه‌مدتی را در شهری از دالان‌های زیرزمینی آغاز می‌کند. حتی گاه در این مسیر راه گم می‌کند و به استفاده از قطب‌نما مجبور می‌شود. مالیخولیای دوک روزبه‌روز با تونل‌گردی‌ها وخیم‌تر می‌شود. اگرچه که این رفت‌وآمدها برای خودِ او، سیروسلوکی عارفانه است. 

دوک در این شهر زیرزمینی، به همه‌ی زمان‌ها و به گذشته و آینده سر می‌زند. او تمام صحنه‌های زندگی کودکی و نوجوانی خود را در این دالان‌ها باز می‌یابد و برای آینده نیز صحنه‌های رنگارنگ و زیبا ترسیم می‌کند. رمان در فصل‌های متعددی از زبان دوک و اهالی خانه‌اش روایت می‌شود. فصل‌های مربوط به او بلند و پر از جزئیات درباره‌ی اشیاء و آدم‌هاست. اما فصل‌هایی که دیگران روایت می‌کنند، بسیار کوتاه است. در واقع آن‌ها دوک را چندان نمی‌شناسند که بتوانند تحلیل درستی از او ارائه کنند و حتی ظاهر او را کلی و مبهم توصیف می‌کنند. «مرد زیرزمینی» از تنهایی طنزآلود و در عین حال تلخِ انسان قرن نوزدهمی می‌گوید. انسان غریبی که برای گریز از رخوت زندگیِ اشرافی، به ساختن دنیایی پر از هیجانات و ناشناخته‌ها رو می‌آورد: «درخت سیبی را نشان کنید. در طول تابستان هر روز به آن سر بزنید. دقت کنید چه‌طور شکوفه آرام آرام تبدیل به سیب می‌شود. ببینید چه‌طور آرام آرام نفس می‌کشد. هفته‌ها می‌گذرد و سرانجام افزایش وزن، میوه را مجبور می‌کند از درخت بیفتد. شما آن را روی زمین پیدا می‌کنید، کاملا آماده برای خورده شدن. تمام این فرآیند واضح و روشن است؛ ابتدا، میانه و پایانی دارد. اما آگاهی از این فرآیند به‌هیچ‌وجه راضی‌ام نمی‌کند. حسابی گیج شده‌ام. تمام سؤالاتم بدون جواب مانده‌اند.»

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.