حفره‌ای به نام زندگی /یادداشتی بر رمان «حفره» محمد رضایی‌راد

یادداشت_رمان_حفره_محمد رضایی راد_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: محمد رضایی‌راد (۱۳۴۵رشت)، از برجسته‌ترین فیلمنامه‌نویس‌ها، نمایشنامه‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان‌های تئاتر ایران است که آثار درخشانی در این حوزه‌ها نوشته و خلق کرده است. وجه دیگر رضایی‌راد در ادبیات داستانی است که این‌بار در رمان «حفره» به‌عنوان سومین اثر داستانی او خودنمایی می‌کند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به این رمان که از سوی نشر چشمه منتشر شده.

***

حفره‌ای به نام زندگی

یادداشتی بر رمان «حفره»، نوشته محمد رضایی‌راد، نشر چشمه، ۱۴۰۰

رضا فکری

حفره، اصلی‌ترین بن‌مایه‌ رمان محمد رضایی‌راد است و معانی و اشارات بسیاری را در دل خود دارد. قصه‌ کتاب هم از قلبِ همین حفره سر برمی‌آورد و شاخ‌وبرگ می‌گیرد و هیچ شخصیتی بی‌درنظرگرفتنِ آن، قابل‌تعریف نیست. همه‌ مفاهیم کتاب، تنها در جهانِ حفره است که موجودیت می‌یابند؛ جهانی که در ابتدا ذره‌ای بیش نیست اما به‌مرور رشد می‌کند و تمام محیط پیرامونش را در خود فرومی‌بلعد. حفره در چنین حجمی از گستردگی، معنا را در سیطره‌ مطلق خودش می‌گیرد و موجودات را از بودن در آن گریزی نیست؛ تاجایی‌که مرزهای این کتاب را نیز درمی‌نوردد و تنها برش کوچکی از آن را می‌توان در رمان «حفره» مشاهده کرد. برشی که البته خالی از تمثیل، بینامتنیت و اشارات کنایی نیست و با همراهی یک داستان ژانر، با وضعیت اکنونی‌مان پیوستگی تنگاتنگ و عمیقی یافته است.

حفره در آغاز، حاصل تقلای دست‌های کودکانه‌ای است که خانه‌ای برای مواقع بازی می‌سازد. پسربچه‌ای گودالی را معادل خانه‌ واقعی‌اش بنا می‌نهد و هرآنچه‌ در دنیای بیرون رخ می‌دهد، در حفره نیز بازسازی می‌کند. او حتی حضور اعضای خانواده را نیز در حفره با نشانه‌هایی می‌سازد و از همین‌جاست که حفره نقش مأمن و پناه را برای این پسر پیدا می‌کند. درواقع هرچه درجه‌ ناامنی و وحشت دنیای بیرون بالاتر می‌رود، پسرک بیشتر در بطن گودال فرومی‌رود. همچون زهدانی که جنینی را در کنف حفظ و حمایت خود دارد، حفره او را پرورش می‌دهد و تغذیه می‌کند. زهدانی که این بند ناف را تا ابد به وجود او پیوند می‌زند و هیچ‌گاه از دمیدن حیات در رگ‌های او فرو نمی‌گذارد و رهایش نمی‌کند.

جنگ در این رمان، رخدادی است که رسما حفره را به‌عنوان یگانه مأمن ممکنی که انسانی بی‌دفاع را در خود جای می‌دهد، معرفی می‌کند. فرحان، پسربچه‌ داستان، در حفره مشغول بازی است که جنگ، ناغافل و سهمگین بر موطنش فرود می‌آید. پدر در دقایقی مانده به سررسیدن دشمن به او می‌فهماند که باید در آن مأمن بماند تا دست هیچ مهاجمی به او نرسد. کشته‌شدن تمامی خانواده در چشم‌برهم‌زدنی پس از این هشدار، به فرحان این حقیقت را می‌فهماند که ماندن در حفره، تنها راه بقا و پناه اوست. اما جنگ هرچه پیشتر می‌آید و در حفره نیز رسوخ می‌کند، او را به این نتیجه می‌رساند که این ماندگاری همیشگی است و حفره تنها مکان امن زندگی او خواهد بود. جنگ به‌عنوان نقطه‌ اوج ناامنی، به حفره معنایی عمیق می‌بخشد و به‌تدریج مرزهای جهان را در نظر شخصیت محوری داستان، با حصارهای حفره یکی می‌کند. به‌گونه‌ای که هر چیزی خارج از آن بیگانه و دشمن فرض می‌شود و باید تمام‌قد در برابرش ایستاد؛ اجنبی باشد یا هموطن، قهرمان داستان باید در مقابلش دست به اسلحه شود و همیشه در حالت آماده‌باش به‌سر بَرَد.

حفره_روی جلد

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد.

جهان معنایی حفره به اعتبار امنیت و حیاتی که می‌بخشد، محدود به همان گودال حاشیه‌ هورالعظیم و در محاصره‌ دشمن خارجی نیست. قهرمان داستان به هرکجا که سفر کند، آن را با خود می‌برد. و همگام با رشد و بالندگی او، حفره نیز تکامل می‌یابد و کارکردهای متنوع‌تری می‌یابد. در نوجوانی پناه او از ناکامی در عشق می‌شود. وقتی رقیب عشقی را تاب نمی‌آورد و از سر راه برمی‌دارد، حفره رازش را پنهان نگه می‌دارد. هرجاکه نگاه سنگین و بیگانه‌ مردم را نمی‌تواند تحمل کند، حفره او را در خویش مرهم و التیام می‌دهد و خلوتگاهی می‌شود که دوستان خیرخواه و دلسوز، همچون پدر و مادرخوانده را نیز در آن راهی نیست؛ مفری که همواره او را از پیگرد مصّون نگه‌اش می‌دارد.

در حفره، روح کهن‌الگوها نیز بیدار می‌شوند و همگام با شخصیت‌ها حرکت می‌کنند. فرحانِ جوان، اُدیپی است که همواره بر پدرخوانده‌اش می‌شورد. او گرچه در مقابل همه‌ دنیا ایستاده و با کسی سر صلح ندارد و به تعبیری جنگ هیچ‌گاه برای او تمام نشده، اما بیش از همه با ماندگار، پدری که سایه‌به‌سایه در پی اوست، در مبارزه‌ای بی‌امان است. در جایی‌که محبوبه (مادرخوانده‌اش)، به نقش اساطیری‌اش، به‌عنوان زنی فناشده در عشق نزدیک می‌شود، فرحان همیشه در فاصله‌ای نه‌چندان دور از او، پدر را با خود به درون حفره فرومی‌برد. پدر در او رفتارهای مخرب را بیدار می‌کند و حس انتقام‌جویی را برمی‌انگیزد. شاید یکی از اساسی‌ترین مواجهه‌های داستان «حفره»، مصافی است که میان فرحان و پدر، همانند اُدیپ و لایوس، شکل می‌گیرد؛ جنگی که هرگز روی آشتی و آرامش به خود نمی‌بیند.

از منظری دیگر، حفره به موازات پیشرویِ قصه، جهانی هادس‌گونه در رمان بنا می‌کند. فرحان همان هادسی است که هرآنچه از دنیای بیرون می‌بیند، اعم از اینکه پسند او باشد، یا بر برمذاقش خوش نیاید، به جهان زیرین فرومی‌کشد. گاه زن محبوبش و گاه مرد حریفش در سرقت‌ها و تعرض‌ها، زمانی اشیای دوست‌داشتنی و یادگاری‌های سال‌های دور و وقتی هم شواهد جرمش را به این جهان می‌برد تا از دستبرد بیرونی‌ها در امان نگه‌شان دارد. هادسِ این رمان به هرآنکه نزدیکش شود همان نیستی و تاریکی‌ای را هدیه می‌دهد که نقش کهن‌الگویی‌اش ایجاب می‌کند. همان‌ نگاه تلخ و کنایه‌بار را به دنیای بیرون دارد که همزاد اسطوره‌ای‌اش داشت. تلاش دوستدارانش هم برای این تغییر دیدگاه به جایی نمی‌رسد. به‌نوعی این نگرش کیفیتی مسری دارد و به پدر و مادرخوانده هم منتقل می‌شود و هیچ‌یک از شخصیت‌ها، اعم از فرحان و محبوبه و ماندگار را گریزی از آن نیست، هرچند که بخشی از این سرایت، اعمال تبهکارانه و اهریمنی باشد. خلق‌وخوی هادس‌گونه از همان آغاز راهِ حفره، در فرحان شکل گرفته و تثبیت شده است. او وقتی مردی بالغ می‌شود هم هستی‌اش با این جهان زیرین گره می‌خورد و بی‌شک اگر آن را از دست بدهد، زندگی‌اش تمام خواهد شد.

با پیشرفت ماجراهای رمان، فرحان موجودی هوشمند و کاریزماتیک و دارای جذابیت‌های کلامی نشان داده می‌شود. کسی که هربار شگردهای تازه‌ای برای غافلگیرکردن قربانیان خود و پلیس دارد. اما در عمل، ابزار او اغلب خشونت است. این وجه پارادوکسیکال شخصیتی، او را به اسطوره نزدیک‌ می‌کند. او هم می‌تواند شهریار ماکیاولی باشد و به طرفه‌العینی با درایتش جهانی را زیرورو کند یا ویلیامِ فاتحی باشد که درعین نگاه حماسی که میراث جنگی است که در کودکی تجربه کرده، سقراط‌گونه به دنیا بنگرد. سیزیفی باشد که علیرغم یک عمر تقلا، هرگز به لبه‌ روشن جهان نرسیده، یا کالیگولایی که نتوانسته حقانیت عشقش را به دنیای پیرامون ثابت کند؛ از این منظر او خود را مسافری در مسیری محکوم به فنا می‌بیند. گاه ماجراهای جنایی داستان مؤید و همراه این خصلت‌های متفاوت او هستند و گاه از در نفی‌اش برمی‌آیند. به همین خاطر است که رمان در دامنه‌ای میان یک متن دراماتیک و یک داستان ژانر در نوسان و رفت‌وآمد است. از این دیدگاه نیز حفره نقشی توأمان در پرورش رذایل و فضایل شخصیت‌های این داستان ایفا می‌کند؛ زمانی لایه‌ نیک‌نفس آنها را رو می‌کند و زمانی سویه‌ شرورشان را برمی‌کشد.حفره اما در بینامتنیت هم گام‌های بلندی برمی‌دارد. یکی از آنها اشاره‌ به بازی شطرنج به‌مثابه عرصه‌ رویارویی با جنایت است، که به آن صفحه‌ شطرنجی که والتر بنیامین در توجیه فلسفه‌ تاریخ به‌کار می‌برد، شباهت‌های بسیار دارد. گویی حفره همان عروسکِ قَدَری است که بنیامین به آن اشاره دارد. عروسکی که در جوف آن تاریخ با تمامی قدرتش نشسته و با هر که بازی می‌کند، او را می‌برد و خودش همواره یکه‌تاز میدان باقی می‌ماند. می‌تواند فجایع و تحولات را رقم بزند، بی‌آنکه کسی قادر باشد در این روند قدرت‌نمایی تداخلی ایجاد کند. زمانی فرامی‌رسد که حفره همان چرخ‌های تاریخی می‌شود که بر انسان‌ها می‌تازد و از هرکه بخواهد قربانی و فدیه می‌گیرد، بی‌آنکه کسی بتواند در این نبرد حریفش شود. حفره همان تاریخ ناگزیری است که حضورش همواره بر سر بشر سنگینی می‌کند و گستره‌اش را چنان وسعتی می‌بخشد که تمامی اراده‌ او را می‌بلعد و در چنبره‌ خود گرفتارش می‌کند.

اما درنهایت و در پسِ دنیایی از تمثیل‌ها و اشارات، حفره خود را به‌مثابه جایگزینی برای دنیای عریان و همواره در معرض بیرون، به مخاطب نشان می‌دهد. در جهانی که انسان در سایه روابط گسترده و فناوری‌های پیشرفته، همواره در مظان و محکمه‌ انواع تهدیدات و قضاوت‌های اجتماع پیرامون خود است، حفره گزینه‌ای مناسب برای پنهان‌شدن از دسترس عموم است. جایی است که درعین حضور در جمع، می‌تواند خلوت، حریم و تنهایی ناب خود را محفوظ نگه دارد. در جایی‌که همزیستی امن بیش از هر زمان دیگری به دغدغه و حسرت انسان بدل شده است، حفره خود را به‌عنوان مأمنی به بشر محاصره‌شده در ازدحام تهدیدهای گوناگون، عرضه می‌کند. تهدیدهایی که عمدتا هستی و فردیتِ او را نشانه گرفته‌اند و این پرسش را در ذهن او نهیب می‌زنند که آیا جهانی ورای این جهان می‌توان یافت که پناه و حافظ تمامیت انسانی‌اش باشد؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ منتشر شده است.

مبارزه‌ اقتدار /تاملی بر رمان «دنیای کوچک» مارتین زوتر

دنیای کوچک_مارتین زوتر_یادداشت ادبی_رضا فکری

تاملی بر رمان «دنیای کوچک» مهمترین اثر مارتین زوتر

مبارزه‌ اقتدار

رضا فکری

از منظر هانا آرنت، قدرت نه‌تنها ابزاری برای تسلط بر دیگران است، بلکه نوعی توانایی در تعاملِ هرچند نامتوازن با دیگران هم به‌شمار می‌آید؛ کنشی مبتنی‌بر ارتباط دوسویه میان غالب و مغلوب. چنین دیدگاهی به قدرت ماهیتی معادله‌گونه می‌بخشد، به‌طوری‌که جابه‌جایی متغیرهایی در این‌سو و آن‌سوی آن، شکل رابطه‌ را تغییر می‌دهد. در رمان «دنیای کوچک» مارتین زوتر، اگرچه جهان، بسیار کوچک و قابل تصاحب ترسیم می‌شود، اما همین معادله‌ همواره در تغییرِ قدرت غالب است که پیچیدگی آن را فراتر از تصورات محدود انسانی شکل می‌دهد. قدرت در این رمان مدام از دست یکی به دیگری در حال چرخش است و هرگز جایگاه ثابتی پیدا نمی‌کند. اما همین گردش است که کشمکش‌های داستان را می‌سازد و ماجراها را پیش می‌برد.

در موازنه‌ای که زوتر برای قدرت ترسیم می‌کند و بی‌شباهت به بازی شطرنج نیست، حرکت ابتدایی از آنِ مهره‌ای است که به نظر ضعیف‌ترین و بی‌تأثیرترین عنصر بازی است. حرکت‌های بعدی را که مهره‌های قدرتمند به دست می‌گیرند، می‌تواند به این تصور مخاطب دامن بزند که همواره ضعف از آن مهره‌ای خاص و قدرت به طرف مقابل او تعلق دارد. اما هرچه بازی پیشتر می‌رود، این رابطه دگرگون‌تر می‌شود و مهره‌ ضعیف، در مراحل بعدی بازی قدرتی تعیین‌کننده به دست می‌آورد. در چنین اوضاع و احوالی مهره‌ قوی در استیصال و تردید میان حرکت‌های مختلف قرار می‌گیرد و خطر را در هر لحظه‌ این بازی در کمین می‌بیند.
شخصیت کلیدی داستان که کنراد لانگ نام دارد، همان مهره‌ ضعیفی است که به یک‌باره قدرتی عظیم در دست می‌گیرد و در برابر خانواده‌ معنوی خود از آن بهره می‌جوید. خانواده‌ای که برای نزدیک به یک قرن توانمندی‌های مالی مختلف و نفوذی انکارناپذیر در جابه‌جایی عناصر سیاسی و اقتصادی در کشور خود داشته‌اند. خانواده‌ای که همواره کنراد را همچون فرزند تنی و خونی خود زیر پروبال حمایت‌های مالی و معنوی گرفته و هرگز اجازه‌ احساس کمبود به او نداده است، حتی حالا که او در دهه‌ شصت زندگی خود قرار دارد و به نظر می‌رسد با توجه به وضعیت جسمی و ذهنی‌اش، عمر چندان درازی نباید داشته باشد. کنراد در گیجی و حواس‌پرتی پیش‌رونده‌ای به سر می‌برد و روز به روز وضعیت‌اش رو به وخامت بیشتری می‌گذارد و همین عدم تمرکز و فراموشی اوست که خطاهای متعددی را سربار او می‌کند. خطاهایی که هرکدام می‌تواند به سود خانواده‌ معنوی او در این مبارزه‌ اقتدار باشند که درصدد یافتن بهانه‌ای برای طرد کنراد و قطع حمایت‌های خود از او هستند.
در آغاز داستان، خانواده که ابزارهای بسیاری برای اعمال قدرت بر دیگران دارد به‌عنوان عنصری قوی رخ می‌نماید. اما به‌تدریج توانمندی خود را در بهره‌گیری از امکانات و موقعیت‌های اِعمال قدرت از دست می‌دهد. ابتکار عمل که در ابتدا به طور مطلق در دست‌های خانواده بود، به مهره‌ مقابل‌اش یعنی کنراد انتقال می‌یابد. این امکان و فرصت بزرگ، به‌هیچ‌وجه پول یا موقعیت اجتماعی برتر نیست. خانواده همیشه همان منابع نفوذ و ثروت را در دست دارد و آن‌قدر جایگاه تثبیت‌شده‌ای از این لحاظ در جامعه دارد که کسی را توان تغییرش نیست. اما آنچه این نهاد قدرت را در برابر عضوی از خود آسیب‌پذیر می‌کند، مناسباتی است که برقرار کرده است.
نقطه‌ چرخش در ارتباط میان طرفین ضعیف و قوی در این داستان، آتش‌سوزی یک عمارت بزرگ در محلی ییلاقی است که کنراد مقصر آن شناخته می‌شود. از همین‌جاست که تعامل خانواده با او، به سمت‌و‌سویی دیگر سوق پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد خانواده به‌سبب همین اشتباه فاحش، توانایی قانونی و معنوی برای نابودکردن زندگی کنراد را داشته باشد و مادرخوانده‌ متنفذ خانواده در لحظه‌ای می‌تواند او را برای همیشه از رفاه و آزادی محروم کند. کنراد اما در حرکتی ناخودآگاه طرف مقابلش را در ضعفی عمیق فرو‌ می‌برد. نبودن او پس از این اتفاق، به بحرانی تبدیل می‌شود که ابعاد عاطفی، اجتماعی و حتی سیاسی برای آنها دارد و این واقعه همانند تکان اولین مهره‌ دومینو، منجر به ریزش سایر مهره‌ها می‌شود.
از منظر هانا آرنت تا کشمکش بر سر قدرت، با تن‌دادن یکی و غلبه‌ دیگری ادامه دارد، تعامل همچنان پابرجاست و قدرت در این میانه همواره جریان پیدا می‌کند و این تغییر توازن ادامه دارد. در این داستان دو سوی دعوای قدرت، مدام در پی راهی برای به‌دست‌گرفتن میدان‌اند. کنراد به‌عنوان عضوی که حالا نقشش در حیات خانواده تعیین‌کننده شده، مُصر است که از آن‌ها حداکثر فاصله‌ ممکن را بگیرد و خانواده که برای بقای خود می‌جنگد در تلاش است تا با برگرداندن او به همان فاصله‌ مطمئن پیشین، همچنان او را در حیطه نفوذ خود نگه دارد و امکانات قدرت را به شکلی همه‌جانبه از آن خود کند. در مقابل، نیروی به‌ظاهر مقهور بی‌آنکه درک کاملی از توانمندی خود برای تغییر شرایط داشته باشد، پیش می‌تازد و امتیازات را از آن خود می‌کند. اما دقیقا در نقطه‌ای که خود را پیروز میدان می‌پندارد، همه‌چیز به نفع طرف مقابلش تمام می‌شود. قدرت همواره در بده‌بستانی بی‌پایان، میان این دو نیروی متخاصم جابه‌جا می‌شود و دنیایی کوچک اما پیچیده و سرشار از کشمکش‌های پرشور بر ســـر تصاحب قدرت ساخته می‌شود؛ دنیایی که تمثیـلی از جـــهان روابط در هــم‌تنیده، پرنوسان و غیرقابل پیش‌بینی ماست.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰ منتشر شده است.

سایه سنگین سُنت /یادداشتی بر رمان «چرخ و فلک»، نوشته محسن عباسی، نشر نیماژ

چرخ و فلک_محسن عباسی_یادداشت ادبی_روزنامه آرمان_رضا فکری

سایه سنگین سُنت

یادداشتی بر رمان «چرخ و فلک»، نوشته محسن عباسی، نشر نیماژ

رضا فکری

میشل فوکو در بخشی از مبحث قدرت به نقش تحولات اجتماعی و تأثیر آنها در توازن روابط اشاره می‌کند. از نظر او وقتی جامعه در مسیر تغییری عمده قرار می‌گیرد، مناسبات تقسیم قدرت در کوچک‌ترین اجزای آن دستخوش تحولی شگرف می‌شود و دیگر نمی‌توان همان نظام ارتباطی سابق را شاهد بود. گرچه در این کشمکش ممکن است موازنه‌ قدرت به شکلی مقطعی به نفع نظام سابق پیش برود، اما درنهایت این سیستم تازه است که برنده میدان خواهد بود و قدرت را از آن خود خواهد کرد و نظام تازه‌ تعاملات میان آدم‌ها را می‌سازد. در کتاب «چرخ‌وفلک» نیز این بن‌مایه به شکلی چشم‌گیر خود را نشان می‌دهد.
تحولات اجتماعیِ پس از جنگ و دوره‌ای که به سازندگی شهرت دارد، بستر وقایع این رمان را تشکیل می‌دهد. نسل جوانی، عاصی از وضعیت نابه‌سامان اقتصادی با رویاهایی بزرگ پا به عرصه گذاشته‌اند و دو شخصیت اصلی داستان، وحید و یوسف، نماینده‌ همین طیف از جامعه‌اند. نسلی که دنباله‌رَوی از پیشینیان خود را برنمی‌تابد، اما جایگزین مناسبی را نیز برای ساختن آینده‌ خود نمی‌یابد. وحید و یوسف با وجود تحصیلات دانشگاهی در یافتن شغلی که با انتظارات آنها همخوان باشد، ناتوانند و سرگردانیِ آنها در انتخاب‌هایی که برای راه‌اندازی کسب‌وکاری پردرآمد و زودبازده می‌کنند، به‌وضوح خود را نشان می‌دهد. در این میان پیمانکاری لوله‌کشی گاز، گزینه‌ای است که بی‌تأمل به ذهنشان می‌رسد و آن را بدون هیچ مال‌اندیشی پی می‌گیرند.
شروع پروژه‌های لوله‌کشی گاز، همچون نمادی از رسوخ مظاهر تحول در تک‌تک سلول‌های جامعه مطرح می‌شود. هفت‌چنار مشتی نمونه‌ خروار از این جامعه است که عملیات گازکشی درصدد دگرگونی چهره‌‌ی سنتی‌اش و تبدیل آن به محله‌ای جدید است. از همان آغاز، قدمت این منطقه و بافت شهری قدیمی‌اش، سبک زندگی آدم‌هایی که از چهل سال پیش تغییر چندانی به خود ندیده، ساختار روابط خانوادگی و شکل مناسبات اجتماعی‌اش، در توصیف فضای قصه رخ می‌نماید. ورود گاز به این منطقه همچون ظهور مظاهر جامعه‌ صنعتی به مکانی بدوی است. برخورداری از آب گرم و حمام مستقل و وسایل گرمایشی تازه‌تر که بیماری و سرگردانی را از اهالی منطقه دور می‌کند، آنها را وامی‌دارد به سروشکلی تازه برای ورود این فنآوری جدید در خانه‌های خود بیاندیشند. تحولی که می‌تواند بر روابط اعضای خانواده نیز تأثیر بگذارد.
وحید و یوسف نیز تحول اجتماعی دوره‌ خود را در برخورد با اعضای جامعه‌ کوچک هفت‌چنار و به عینی‌ترین شکل ممکن لمس می‌کنند. اساسا هر خانه‌ای در این محله برای خود قصه‌ای از این تغییر دارد. برخی هنوز زخم‌خورده‌ی جنگ‌اند، گروهی از وضعیت آشفته‌ی اقتصادی خود شاکی‌اند و بعضی درگیر شکل سنتی ازدواج و ارتباطات خانوادگی‌اند. شنیدن حکایت‌های آنها انگار تکه‌ای از این برهه‌ تاریخی را برای این دو رفیق عیان می‌سازد؛ تکه‌ای که آنها خود نیز بخشی از آن هستند. هفت‌چنار برای آنها تنها محلی برای کسب درآمد از پیمانکاری لوله‌کشی گاز نیست، بلکه نقطه‌ای عطف در زندگی‌شان نیز هست که تعلق‌ها، نوستالژی‌ها و نسبت‌های خونی و خانوادگی و عاطفی را در مقابل دگرگونی ساختار روابط قرار می‌دهد و تناقض‌های آنها را برای انتخاب شیوه‌ای مدرن‌تر از زندگی، تشدید می‌کند.
تحول ظاهری جامعه که در قالب پروژه‌های عمرانی به نمایش گذاشته می‌شود، به‌تدریج به شخصی‌ترین روابط آدم‌های داستان تسری می‌یابد. تغییر ساختار تقسیم قدرت در خانواده، برای این دو جوان دهه‌ هفتادی، بیش از همه در گزینش شغل بروز می‌کند. آنها هردو از شغل پدرشان، بیزارند. یوسف حاضر است تن به هرکاری در تهران بدهد، اما به شهر خود و به نانواییِ پدرش برنگردد. وحید هم می‌خواهد هر شغل بی‌ربطی را انتخاب کند، اما مثل پدرش کارمند دولت نشود. دفتر پیمانکاری آنها نیز نشان از مقاومت بی‌حدوحصرشان در برابر سنتی دارد که هرجا می‌روند و دست به هرکاری می‌زنند، سایه‌ سنگینش را بر سر خود حس می‌کنند.
تغییر ساختار تعاملات اجتماعی و به‌تبع آن زندگی فردی و موازنه‌ قدرتی که در سایه‌ آن حاصل می‌شود، در ایرانِ دوره‌ سازندگی پس از جنگ، امری اجتناب‌ناپذیر به‌نظر می‌رسد. این نکته آنقدر در رمان حاضر اهمیت دارد که بدون آن نمی‌توان به استنتاج روشنی از تحول اجتماعی جاری در زندگی آدم‌هایش رسید. تحولی که مانند چرخ‌وفلکی پرشتاب و بی‌وقفه می‌چرخد و انسان‌ها ناگزیر از سوارشدن بر آن هستند. این مسأله به‌ویژه برای نسلی سرگردان که تازه پا به عرصه گذاشته و خود را در برابر این تغییر بنیادین مستأصل می‌بیند، مشهودتر است. او نمی‌تواند خود را به‌سادگی با این سرگیجه و سرسام و تردید و تناقض هماهنگ کند. سازگاری با این دگرگونی اجتماعی اگرچه بطئی است و مـــوقعیت‌های نـــــسلی بر آن تأثیر می‌گذارد، اما تجربه‌ای اجباری است که بایــد از سر گذرانــــد تا به دوره‌ای نــــوین رسید؛ نـــــوعی دگردیســی کــه در برهـــــه‌ای از زنـدگی نســـل‌ها گریزناپذیـــــر و قطعی است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ منتشر شده است.

در جست‌وجوی خود /یادداشتی بر کتاب «بردپیت سیاه»، نوشته شراره شریعت‌زاده، نشر سنگ

 

برد پیت سیاه_رضا فکری_۱

«بردپیت سیاه» روایت‌گر قصه‌ی زنی است که در آستانه‌ی میانسالی به کندوکاو در هزارتوی وجود خویش می‌پردازد تا هویت از دست رفته‌اش را بازیابد و بر زخم‌های سالیان‌اش مرهمی بگذارد. آن‌چه از این رهگذر و پس از سفری پر پیچ‌وخم عاید او می‌شود، رویارویی با خویشتنی مغفول و مهجور است که از پستوی خاطرات بیرون کشیده می‌شود.

***

reza fekri

رضا فکری

در جست‌وجوی خود

تفسیر رابطه‌ی خود با دیگری است که «من» را به انسان بازمی‌شناساند و از سردرگمی‌های هستی‌شناسانه‌اش می‌کاهد. لاکان این فرآیند را محتوم و ناگزیر می‌داند و در عین‌حال معتقد است که مسیرِ آن همواره از سوء‌تعبیرهای بسیار می‌گذرد. در واقع حضور دیگری می‌تواند فشاری تنش‌زا بر «من» وارد آورَد و شناخت را در آدمی به ورطه‌ی اختلال بیاندازد. این شکاف‌ها که مدام بازتولید می‌شوند و نقطه‌های آسیب‌زای رابطه نیز در آن‌ها متراکم‌اند، با بروز بحران‌ها عمق و وسعت بیشتری می‌یابند. اگرچه ارتباط انسان‌ها با هم نوعاً تروماتیک است اما باز همین رجوع به رابطه است که چشم‌اندازی برای حل بحران به دست می‌دهد. در «بردپیت سیاه» نیز چنین رجعتی است که مرکز همه‌ی وقایع را شکل می‌دهد و تلاش‌های قهرمان داستان را به خود معطوف می‌کند؛ زنی که درگیر چالشی عمیق است تا تصویر خود را در آینه‌ی دیگران بیابد.

شخصیت کلیدی داستان در آستانه‌ی میانسالی از همسرش جدا شده است. او پس از ده سال زندگی مشترک، دیگر قادر به تحمل بی‌وفایی‌های مردش نبوده و خلأ این ازدواجِ خاتمه‌یافته را قرار است با رابطه‌ای تازه پر کند. نوعی تفاهمِ ناگفته میان زن و مرد تازه‌آشناشده وجود دارد که از موقتی‌بودنِ مراوده‌شان حکایت دارد. هرچند که زن بیشتر از مرد که «سیاه» لقب‌اش داده، رابطه را بی‌اعتبار و عاری از عاطفه می‌بیند. او به قدری از ازدواج ناکامش آسیب دیده که با هر مردی که پیش رویش قرار بگیرد، سرد و خشن برخورد می‌کند. در صحنه‌ا‌ی از داستان، زن در حرکتی ناگهانی تصمیم می‌گیرد تا حقوق از دست رفته‌اش را در هیأتی مردانه پس بگیرد؛ به آرایشگاهی مردانه می‌رود و در مقابل نگاه حیرت‌زده‌ی مشتریان با قیچی به جان موهایش می‌افتد. او از تعبیر «شلاق» برای دسته موهای بلندِ کشیده تا کمرش استفاده می‌کند. این شلاق باید از گُرده باز شود تا از هر تار مویی که بیخ گلویش را بسته و مجال حرف زدن نمی‌دهد، خلاصی یابد.

زن پس از گذشت چند ماه از معاشرت با همراه جدید زندگی‌اش، هم‌چنان درباره‌ی انتخابش سردرگم است و خبر بارداری‌اش هم شکاف موجود میان او و سیاه را بیشتر می‌کند. او هنوز نمی‌داند مجذوب چه چیزِ این مرد شده؛ مردی که نه زیباست، نه ظاهر دلچسبی دارد و نه وجهه‌ی اجتماعی‌اش چنگی به دل می‌زند. زن در چنین موقعیتی هم‌چنان کژدار و مریز رفتار می‌کند و تشخیص این‌که شرایط به دلخواه‌اش پیش می‌رود یا او وضع موجود را برخلاف میلش تحمل می‌کند، بسیار دشوار است. هردوی آن‌ها نگاهی منتقد به یکدیگر دارند و آ‌ن‌قدر در قالب استعاره و هجو با هم حرف می‌زنند و طنازی را با آن می‌آمیزند که تعیین موضع هرکدام از آن‌ها ناممکن به نظر می‌رسد. این گفت‌وگوهای ابزورد نه‌تنها به تشریح مسأله کمکی نمی‌کند، بلکه آن را بغرنج‌تر هم می‌کند. به طوری که در بسیاری از اوقات، زن با تناقض در رفتار و گفتارش با سیاه، تلاش‌های هرچند اندکِ او را در انجام مذاکره‌ای قابل‌ فهم و منتهی به نتیجه عقیم می‌گذارد. او در عین این‌که از مردش همراهی و مسئولیت‌پذیری می‌طلبد، با تیغ کلام طعنه‌آمیزش از او سلب صلاحیت هم می‌کند و تنها در حوزه‌ی شغلی‌اش که دامپزشکی است، او را صاحب‌نظر می‌داند. زن مدام به دنبال بهانه‌ای است تا به این نتیجه برسد که شریک زندگی‌اش قادر به تصمیم‌گیری مبتنی بر تعقل نیست. سیاه مردی است که هرگز نمی‌تواند در آینه‌ی خود، تصویری شفاف از زن بسازد و برای همین هم محکوم به طرد است.

بخش دیگری از تَرَک‌های موجود بر چهره‌ی قهرمان کتاب، مربوط به گذشته است. جایی که پدر و مادر، که برای آنها القابِ «رادیو» و «پارازیت» در نظر گرفته، ارتباطی آسیب‌زا با او داشته‌اند. تصویر جاده‌ای خالی، مشرف به دیوار خانه‌ی کودکی و چاهی در همان نزدیکی‌ها که همواره مشغله‌ی ذهنی او بوده، دوباره پیش چشم‌اش زنده می‌شود. این منظره حکایت از تنهایی این شخصیت در مقابل مخاطرات بیرون دارد. ساعت‌ها می‌توانسته پای چاه بایستد و با انداختن سنگ در آن درددل کند. با درخت و چاه و دیوار کاهگلی اخت شده تا جای خالی آدم‌ها را کم‌تر ببیند و هرگز سایه‌ای از حمایت والدین بر این خلأ نیفتاده است. آن‌ها همواره درگیر خودشان یا «خرخون»، پسرشان، بوده‌اند و او به‌عنوان دخترِ خانه در این هیاهو گم شده است.

زن حتی در اکنون داستان هم وقتی به پدرومادر رجوع می‌کند، آن‌ها را مشغول مشاجرات همیشگی‌شان می‌بیند و مجالی برای گفتن قصه برایش باقی نمی‌ماند. روزمرگی‌ها و شکایت از یکدیگر و رقابت برای گسترش قلمرو خود در خانه، بر این دیدار سایه انداخته است. از لوله‌ی بخاری و سوراخ سقف گرفته تا جای نشستن در اتاق، موضوع جروبحث‌های بی‌وقفه‌ی آن‌هاست. گفت‌وگوهایشان بی‌توجه به یکدیگر است و هرکس با خودش و در خلأ حرف می‌زند بی‌آن‌که منتظر پاسخی از جانب دیگری باشد. حتی وقتی نگرانی‌ای ابراز می‌شود عاری از همدلی و دیگرخواهی است و بیشتر حکم تکانه‌ای را دارد که در واکنش به حضور زن در خانه اتفاق می‌افتد. واژگانی که ردوبدل می‌کنند همان‌هاست که زن در توصیف دیگران به کار می‌برد و به طور معمول باری از کنایه و ایهام در خود دارد. در نگاه خرده‌گیر و منتقد این زن نیز که نوعی موضع‌گیری از بالا و تمسخر با خود حمل می‌کند، شباهت‌های بسیاری به پدرومادرش دیده‌ می‌شود. او به سبب همین خصلت‌های موروثی است که می‌تواند شفافیت را کنار بگذارد و در لفافه سخن بگوید. اما با این‌حال هرگز به هیچ سطحی از تفاهم با آن‌ها نمی‌رسد. دامنه‌ی اختلافات آن‌چنان گسترده است که حتی گفت‌وگویی با موضوعات بسیار پیش‌‌پاافتاده هم نمی‌تواند میان‌شان شکل بگیرد. بنابراین آن‌چه در این سفر کوتاه عاید زن می‌شود ابهام، تنش و خشم مضاعف است.

زن درنهایت به عزلت پناه می‌برد تا با دنیایی از تصاویر آزاردهنده از گذشته کنار بیاید، در حالی که فرصت چندانی برای تصمیم‌گیری ندارد. آینده‌ای که در عمق وجودش در قالب دو جنین جا خوش کرده، از او صراحت و قاطعیت می‌طلبد و تعهدی که بتواند پرورش فرزند را تضمین کند. اما ضعف او دقیقاً در همین نقاط است که سر بر می‌آورد. او بر خلاف ظاهر، لباس و رفتار مردانه‌ای که به خود گرفته و تظاهری که جدیّت در آن موج می‌زند، از موضع‌گیری مشخص در مسأله‌های بحرانیِ زندگی‌اش پرهیز می‌کند. تکیه‌کلام‌ها و حرکاتش تماماً مردانه‌اند تا اثبات کنند که او می‌خواهد در قالب یک مرد با دنیای بی‌رحم پیرامونش مواجه شود، چون تشخص زنانه‌ی خود را در این میدان ناکارآمد می‌بیند. هرچندکه در تمام موقعیت‌های خطیر پیش رو، مدام پای هزل‌پردازی به زبانش باز می‌شود و رویکرد مردانه‌اش نیز کمکی به حل مسئله نمی‌کند. به نظر می‌رسد این رفتار در اغلب موارد واکنشی در برابر هجوم ترس از تنهایی و وانهادگی باشد. او گمان می‌کند اگر با چهره‌ای مردانه در برابر این ترس بایستد، قادر به کنترل آن خواهد بود. در کنار تبدیل‌شدن به شخصیتی مردگونه، در بیشتر اوقات در ترک موقعیت پیش‌دستی می‌کند تا قربانیِ بی‌اعتنایی و طرد دیگران نباشد. در واقع پیش از آن‌که خطر به سراغ‌اش بیاید، او خود زودتر از موعد همه‌چیز را خراب می‌کند. زن خانه را ترک می‌کند تا این او باشد که در مسابقه‌ی رهاکردن و تنها گذاشتن برنده می‌شود.

در بازبینی آن‌چه میان او و همسرسابق‌اش رخ داده، نه تنها گرهی باز نمی‌شود، بلکه کلافی سردرگم از مسائل ناگفته نیز بر پیچیدگی‌های موجود سوار می‌شود و زن را در چرخه‌ی معیوبی از احساس رهاشدگی و خشم غرق می‌کند. با این‌که رفتارها همچنان نشانی از دلبستگی میان این دو دارد، اما لجاجت‌ها راه را بر شکل گرفتنِ هر مصالحه‌ای می‌بندد. بی‌‌مهری و سردی این مرد آزرده‌اش کرده و از این‌رو هم او را «مجسمه» می‌نامد. زن اگرچه در دادگاه به کلمه‌ی «متهم» اشاره می‌کند، اما وارد جزئیات نمی‌شود و تصویر همسر سابق‌اش را در هاله‌ای از ابهام باقی می‌گذارد. تنها نکته‌ای که می‌توان از صحنه‌ی دادگاه طلاق دریافت، خشم دیرین زن است که در پس رفتارهایی هیستریک پنهان می‌ماند. او می‌کوشد به تمامی جایگزین‌های تسلی‌بخشِ پس از این جدایی بیاندیشد. حتی در امضای دفتر ثبت هم سنگینی نگاه طعنه‌آمیزش به این مرد پیداست. مداد ابرو را برای امضا برمی‌دارد تا بر هر آن‌چه «مجسمه» را به رسمیت می‌شناسد، خط بطلان بکشد. در نهایت با خودنویس مرد برای اولین و آخرین بار امضایی بر دفتر می‌نشاند. خودنویسی که هم‌چون خودش سخت و سنگی است و زن تنها در این موضوع است که زبان به اعتراف باز می‌کند. شریک زندگی‌اش همان پدری است که به او پشت کرده و توجیهات خالی از منطقش هیچ‌گاه قانع‌کننده نیست. هرچند چهره‌ی مرد را نمی‌توان خیلی واضح مشاهده کرد و از زبان او هم سویه‌ی دیگر ماجرا را شنید. او همواره دور و ساکت نگه داشته می‌شود تا زن بتواند یکه‌تاز این میدان باشد.

وقتی همه‌ی رجعت‌ها در روابط به‌ بن‌بست ختم می‌شود و حاصلی جز سردرگمی بیش‌تر در پی ندارد، زن در انزوایی فرومی‌رود که به نظر حل‌ناشدنی است. با این‌که سیاه از وقایع تروماتیک زندگی خود برای او حکایت‌ها می‌کند و معتقد است که آن‌ها درکنار هم قادرند بر بحران‌ها فائق آیند، اما دورنمای رابطه تاریک‌تر از آن است که چنین تلاش‌هایی اثربخش باشد. زن در این عرصه آن‌قدر خودش را از رسیدن به توازن دور می‌بیند که نمی‌تواند چنین توصیه‌ای را از جانب شریک تازه‌ی زندگی‌اش جدی بگیرد. او در جنین دوقلویی که در بطن‌اش حمل می‌کند، زادنِ دوباره‌ی خود و برادرش را می‌بیند و تصور این‌که دوباره این فرآیند آسیب‌زا تکرار می‌شود، به وحشت‌اش می‌اندازد و به خاتمه‌ی هرچه سریع‌تر بارداری‌اش می‌اندیشد. در این مرحله، او که از برقراری رابطه‌ای معقول و معنادار با دیگران ناکام مانده، با سقط جنین، خود را از سیمای زنانه‌ای که زایایی و غریزه‌ی مادری از مهم‌ترین ویژگی‌های آن است، محروم می‌کند. استحاله‌ی جنسیتیِ او هم در همین نقطه است که تکمیل می‌شود. او در حالی که میان دو جنسیت معلق و سردرگم مانده، شمایلی کاریکاتورگونه به خود می‌گیرد که ملغمه‌ای از هر دو جنس است، اما به‌طور قاطع هیچ‌کدام از آن‌ها نیست؛ نه کارایی مردانه‌ی مستقلی که انتظار داشته را کسب کرده و نه نشانی از تشخصی زنانه در خود دارد. حالا او در این وضعیت درگیر مسأله‌ی تازه شده و از مسیر احقاق حق در جامعه‌ای مردسالار، به بحران هویت تن داده است. در دل دریایی از ‌سوء تفسیرها میان او و دیگران، هرگز امکان درک قطعی و دادن پاسخی روشن به مسئله‌ی این زن نیست. در میان آینه‌هایی که تصاویری تار و کج و معوج به او نشان می‌دهند، همواره رابطه‌ برای او به عنوان فرآیندی تروماتیک پیش می‌رود و چشم‌اندازی هرچند کوچک برای رفع این نقیصه نمی‌توان یافت.

این یادداشت در روزنامه آفتاب یزد روز یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ منتشر شده است. 

پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود /داستان کوتاهی از اسماعیل یوردشاهیان

بر درشکه‌اش نشسته بود و می‌راند. جاده باریک بود و ناهموار، دشت پهناور و سرسبز و پردرخت. اسبش پیر بود، اما بلندبالا و قوی، راه را خوب می‌شناخت. بر بالای درشکه‌اش سایه‌بانی با قوس هلالی از  پارچه ضخیم  سفیدرنگی کشیده بود که شبیه کجاوه شده بود. تمام اشیاء و لوازم زندگی‌اش را در آن نهاده بود. می‌توان گفت در دنیا تنها کس و رفیقش اسبش و تنها خانه و مُلک و مکانش همین درشکه بود. با آن کار و سفر می‌کرد. در آن می‌خوابید، غذا می‌خورد و شب و روز را می‌گذراند و حالا در لحظه‌های طلوع صبح به سوی بی‌انتهای دشت می‌راند...

پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود داستان کوتاهی از اسماعیل یوردشاهیان

اسماعیل یوردشاهیان/داستان‌نویس/گروه ادبیات و کتاب: اسماعیل یوردشاهیان (۱۳۳۴ - اورمیه) با تخلص «اورمیا» که برگرفته از زادگاهش «اورمیه» (آنطور که او تلفظ درستش را این می‌داند) بیش از چهار دهه است که شعر می‌گوید، داستان و رمان می‌نویسد و تاکنون از وی دوازده مجموعه‌شعر، شش رمان، چهار کتاب پژوهشی در زمینه جامعه‌شناسی و فلسفه پدیدارشناسی و زبان منتشر شده است. از این آثار، رمان «آنجا که زاده شدم» به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. از دیگر آثار او می‌توان به «نجوای ناتمام ادل» نام برد که به فرانسه ترجمه شده و اثر منظوم «اورمیای بنفش» که در بیان سوگ خشکی دریاچه اورمیه است به زبان‌های سوئدی، هلندی، آلمانی و انگلیسی ترجمه و در وین نیز روی صحنه رفته است. مجموعه‌شعر «یاغمور یاغیر» (باران می‌بارد) نیز در ترکیه منتشر شده. «دلباختگان بی‌نام شهر من» و «باغ غبار» دو رمان آخر اوست. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود» نوشته اسماعیل یوردشاهیان است.

***

پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود

داستان کوتاهی از:

اسماعیل یوردشاهیان

بر درشکه‌اش نشسته بود و می‌راند. جاده باریک بود و ناهموار، دشت پهناور و سرسبز و پردرخت. اسبش پیر بود، اما بلندبالا و قوی، راه را خوب می‌شناخت. بر بالای درشکه‌اش سایه‌بانی با قوس هلالی از  پارچه ضخیم  سفیدرنگی کشیده بود که شبیه کجاوه شده بود. تمام اشیاء و لوازم زندگی‌اش را در آن نهاده بود. می‌توان گفت در دنیا تنها کس و رفیقش اسبش و تنها خانه و مُلک و مکانش همین درشکه بود. با آن کار و سفر می‌کرد. در آن می‌خوابید، غذا می‌خورد و شب و روز را می‌گذراند و حالا در لحظه‌های طلوع صبح به سوی بی‌انتهای دشت می‌راند. به شهری که در افق دوردست بود و او نامش را نمی‌دانست. تنها ناراحتی و دغدغه‌اش زنی بود که بعد از سال‌ها مسافر و همراهش شده بود و اکنون درون درشکه خوابیده و آرامش و تنهایی او را از او گرفته بود. زن را شامگاه روز پیش وسط جاده دید که ایستاده بود و کمک می‌خواست. به یاد نداشت که در طول سال‌ها کار و سفر کسی را در این راه دیده و سوار کرده باشد. زن نخستین و تنها کسی بود که دیده و ناگزیر سوارش کرده بود. زن که سوار شد هرچه پرسید چیزی نگفت. به هیچ یک از سوال‌های او پاسخ نداد. نگاهش، رنگ رخساره اش، قیافه و تیپ و وجودش فرق داشت، طور دیگری بود. مثل کسی، موجودی از جا و دنیای دیگری بود. کنار او که نشست ساعتی ساکت و خاموش در خودش فرورفت و بعد از ساعتی، لحظه‌ها او را و دشت و جاده و بی‌انتهایی افق دور را نگاه کرد. نگاه‌هایش غریب و پر از سوال و اشتیاق بودند. بعد از لحظه‌ها تماشا بی‌آنکه چیزی بگوید به درون درشکه رفت و خوابید و حالا او منتظر بود که بیدار شود. می‌خواست قصه و مقصد او را بداند. اما اگر نمی‌گفت چـی؟ همین‌طور در ایـن خیال بـود و مـی‌راند کـه باران شروع به باریدن کرد. آن‌هم چه سیل‌آسا، وسط دشت در آن لحظه‌های اول صبح. هنوز مسافتی نرفته بودند. شب را ناگزیر بیرون خوابیده بود، تمام تنش درد می‌کرد. بارش سیل‌آسای باران و مه و بخار خیس برخاسته از میان جاده در آن هوای سرد صبح، جلوی دیـدش را گرفته و تار کرده بود. اسبش هم ناراحت بود. نمی‌دانست چه باید بکند. درشکه را به کنار جاده کشید و پایین جاده کنار جویباری نزدیک درخت بید پیرکم شاخه‌ای نگه داشت. پایین آمد. پیشانی اسبش را بوسید. تیمارش کرد و بعد عنانش را به درخت بست و پارچه‌ای بلند و پهنی را از درون درشکه آورد و بر سر و رویش کشید که سردش نشود و خودش بالا رفت و زیر چادر درشکه پناه گرفت. طوری که فقط پاهایش که از درشکه آویزان بودند از زیر سایه‌بان بیرون ماندند. روی آنها را هم با پتو پوشاند. نگاهی به زن کرد. زن که از صدای رعدوبرق و توفان باد و توقف درشکه بیدار شده بود. خواب‌آلود و غریب نگاه پرسشگر خود را به او دوخت و پرسید: «کجا هستیم. چه اتفاقی افتاده؟»
«وسط راه، باران گرفته خیلی شدیده، توفانه!»
«ایستاده‌ایم؟»
«بله ایستاده‌ایم. نمی‌توانستیم پیش برویم. تا بند‌شدن باران منتظر می‌مانیم.»
«کی بند می‌آید؟»
«نمی‌دانم، هر وقت که بخواهد!»
«پس خدا کند که الان بند بیاید.»
«خدا کند.»
«کجا می‌رویم؟»
«انتهای جاده، دیروز هم پرسیده بودی.»
«خاطرم نیست!»
«خاطر هیچ‌کس جمع نیست، گرسنه‌ات است؟ چیزی میل داری؟»
«نه. می‌خواهم سیب بخورم. پنج عدد سیب سرخ و سبز دارم. اگر بخواهی تو هم می‌توانی بخوری.»
«سیب؟ بله من هم میل دارم.»
زن از کیفش سیبی درآورد و به او داد. خودش هم سیبی برداشت.گازی زد و از درشکه پایین آمد.
پرسید: «در این باران کجا می‌روی؟»
«هیچ جا. می‌خواهم باران تمام تنم را بشوید.»
بالابلند بود. قامتی باریک و ظریف داشت. با شکم و تهیگاهی گود و بدنی کوچک اما برجسته. صورتی نسبتا گرد، با ابروان کشیده. چشمانی سبز به رنگ برگ و پیشانی بلند و موهایی به رنگ طلا. گویی کس و وجود دیگری بود از مکان و دنیای دیگری. فرشته، نه، شاید هم فرشته بود. عطر نرم و لطیفی در تنش بـود که هوای درشکه و فضای اطراف را انباشته بود. میان باران نزدیک درخت بید، دست گشاده می‌چرخید و می‌پرید و می‌رقصید و به صدای بلند می‌خندید. کمی بعد او را صدا زد و گفت: «تو از باران می‌ترسی؟»
«نه!»
«پس چرا نمی‌آیی. باران تو را هم بشوید.»
یادش آمد که مدت‌ها است که حمام نکرده و احتیاج به حمام و شست‌وشو دارد. اما هنوز به چشمه و برکه آبی نرسیده بودند. قصد داشت هر جا که چشمه آبی بیابد توقف کند یا در مقصد حمام بگیرد. از درشکه پایین آمد. پیراهنش را درآورد زیر سیلاب باران کنار زن ایستاد.
زن گفت: «بچرخ!»

پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود
دست گشود و شروع به چرخیدن کرد. زن می‌خندید و می‌رقصید. او هم همین‌طور، سیلاب باران سر و تن تمام وجودشان را می‌شست و پاک می‌کرد. رخوت از تنش رفته بود. احساس تازگی و شادی و سرزندگی می‌کرد. نگاه به زن داشت، به لبخندها و نگاه‌های زیبای او. باران که بند آمد زن نگاهی به او و بعد به آسمان کرد و گفت: «تمیز شدیم!»
از صندوقچه‌اش که در گوشه‌ای از درشکه بود، حوله‌ای نو و تمیزی برداشت و داد به زن. زن خودش را خشک کـرد و به او بازگرداند. حوله بوی شکوفه سیب گرفته بود. او هم خود را خشک کرد و بعد از صندوقچه پیراهن و شلوار تمیزی برداشت و پوشید و به زن گفت: «پیراهنت خیس شده. اگر بخواهی می‌توانم پیراهن تازه و تمیزی به تو بدهم.» و بعد پیراهن تازه‌اش را که به رنگ آبی آسمان بود از صندوقچه درآورد و به طرف زن گرفت.
زن گفت: «متشکرم. خودم دارم.» و از کیفش پیراهنی سفید با شکوفه‌های سیب درآورد. رفت زیر درخت بید پیراهن خیسش را که به تنش چسبیده بود درآورد. پیراهن سفید با گل‌های سیب را پوشید و آمد بالای درشکه کنار او نشست. موهایش هنوز خیس بودند. چشمانش از شادی و امید می‌خندیدند. چیزی در درونشان بود که نمی‌شد درست معنایش کرد. درشکه راه افتاد. اسب هم مثل آنها بعد از شست‌وشو در باران احساس تازگی و قدرت و سرزندگی می‌کرد. بخار باران را تو می‌برد و سربلند می‌کرد و شیهه می‌کشید.
مرد به زن گفت: «دیروز نخواستم بپرسم. شامگاه بود و هوا تیره و تـاریـک، و تـو هم خـسته بـودی. وقـتی  درشکـه را نگه داشتم بالا آمدی، حرفی نزدی و رفتی خوابیدی.»
«تو چی؟ تمام شب را راه آمدی؟»
«نه، من هم کمی بعد از خوابیدن تو نگه داشتم و بیرون آتش افروختم، چیزی خوردم و خوابیدم و صبح زود راه افتادم. خب حالا بگو کی هستی؟ از کجا می‌آیی؟ کجا می‌روی؟»
زن نگاهی به چشمان او انداخت خندید و گفت: «مثل تو مسافرم.»
«مسافر!؟»
«بله مسافر.»
«خب، اگر مسافری، از کجا می‌آیی؟ کجا می‌روی؟ کسانت کجایند؟»
«از باغ سیب می‌آیم. به باغ سیب می‌روم. کسانم آنجا هستند.»
«باغ سیب؟»
«بله، باغ سیب. اما بگو تو از کجا می‌آیی. کجا می‌روی؟»
«من!؟»
«بله تو!»
«کار می‌کنم، یعنی کارم اینه، با درشکه‌ام بار می‌برم، گاه مسافر جابه‌جا می‌کنم. همین‌طور همیشه در راهم...»
«همه در راهند.»
«الان هم به انتهای جاده می‌روم. اما نمی‌دانم کجاست؟»
«هیچ‌کس نمی‌داند، مگر انتخاب کند.»
«کجا را؟»
«هرجا را.»
نگاه و کلام زن مملو از دوستی و عشق بود. آفتاب بالا آمده بود و بخار برخاسته از گرمای نور آفتاب چون غبار مه سطح جاده را در تمام پهنه دشت پوشانده بود. اسب شیهه می‌کشید و درشکه را از میان بخار عبور می‌داد و به سوی انتهای جاده می‌برد. صدای خنده زن در میان دشت می‌پیچید. مرد سرخوش و سرحال می‌راند و حرف می‌زد. از امیدها و آرزوها و خوشی‌هایش می‌گفت و بسیار شاد بود. بوی نم و طراوت باران را در درونش حس می‌کرد. بعد از مسافتی به طرف زن برگشت که چیزی بپرسد، دید زن نیست. یکه خورد. با عجله عنان اسب را کشید و درشکه را نگه داشت. درون درشکه و اطراف را گشت و دقیق نگاه کرد. زن نبود. به‌جایش سیب سبز و سرخ گاززده‌ای بود و پیراهنی سفید با گل‌های سرخ و سفید سیب. از درشکه پایین پرید. نگران و ناراحت اطراف را نگاه کرد. زن نبود. داد کشید. زن را صدا زد، اما کسی پاسخ نداد. چند صدمتر به طرف عقب از راهی که آمده بود دوید. تمام طول و اطراف جاده را به دقت نگاه کرد، زن نبود. برگشت، درمانده و ناراحت لحظه‌ها کنار درشکه ایستاد. اطراف را نگران و جست‌وجوگرانه نگاه کرد، اما بی‌ثمر بود. زن نبود. زن رفته بود. نمی‌دانست که چه کند. بسیار غمگین و عصبی شده بود. نخستین‌بار بود که در زندگی‌اش کسی را  یافته بود. لحظه‌ها همان‌طور مغموم کنار درشکه ایستاد. بعد از ساعتی ناامید سوار شد و راه افتاد، درحالی‌که مرتب اسم باغ سیب را زیر لب تکرار می‌کرد. جاده باریک بود و ناهموار، پوشیده از غبار و بوته‌های علف که در اطرافش رسته بودند.
شامگاه در افقی دور کمی به شهر مانده درشکه به جاده‌ای فرعی پیچید و به باغ سیب رفت.

***

خوانش داستان «پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود» نوشته اسماعیل یوردشاهیان

reza fekri

رضا فکری

 

دری رو به جهان

در هر داستانی، هر اندازه منطبق بر جهان واقعی و در عینی‌ترین شکل خود نیز می‌توان رگه‌هایی پنهان از تمثیل یافت؛ استعاره‌هایی که قصه را برای مخاطب خواندنی و قابل درک و ملموس می‌سازد. هرچه رنگ تمثیل در داستان پُررنگ‌تر می‌شود، آشنایی و همذات‌پنداری مخاطب نیز رو به فزونی می‌گذارد و مرزهای زمان و جغرافیا را درمی‌نوردد. داستان «پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود» نوشته اسماعیل یوردشاهیان در چنین وضعیتی طرح می‌شود. داستانی که سویه‌ تمثیلی‌اش، تأویل مخاطب را از گستره‌ تاریخ و موقعیت امروزی فراتر می‌برد.
نمای آغازین داستان مردی سوار بر درشکه را به تصویر می‌کشد که در جاده‌ای ازلی ابدی ره به مقصدی نامعلوم می‌سپرد، به شهری در افق دوردست که نامش را نمی‌داند و انگار خیلی مهم هم نیست که آن را بشناسد؛ زیرا همین جاده کُل زندگی او را در خود دارد. او تمامی وسایل و دارایی‌اش را در همین درشکه جاداده و با خود می‌کشد. همدمی جز اسبش و خانه‌ای جز درشکه‌اش ندارد. گویی سرمنزل مقصود برای او همان درشکه است و مسیری که طی می‌کند همان هدف غایی است و رسیدن برایش بی‌معنی است؛ مسأله‌ای که با ذات سفر در تناقض به‌نظر می‌رسد. مرد چشم به نقطه‌ای در بی‌نهایت دارد و دغدغه‌ چندانی هم برای رسیدن به آن نشان نمی‌دهد. آینده برای او زیر مه غلیظی مدفون شده است و هر لحظه در این مه ناتمام فرو می‌رود. تنها نگرانی او زنی است که همراهی‌اش می‌کند.
زن به تازگی در درشکه نشسته و در این خانه‌ متحرک مهمان مرد شده است. غریبه است و مرد چیزی از او نمی‌داند. نخستین و تنها کسی است که مرد پس از سال‌ها در جاده دیده و سوارش کرده است. هرچه درباره‌ او پرسیده، زن پاسخی نداده و به نگاه‌های غریبی اکتفا کرده است. زن رنگ و شکل و رفتاری متفاوت از آنچه مرد تاکنون دیده با خود دارد؛ گویی از جایی و جهانی دیگر آمده است. همین ویژگی‌هاست که مرد را تشنه‌ شنیدن قصه‌ زن می‌کند. اما او کناره می‌گیرد و حرفی نمی‌زند تا سفر به سکوت بگذرد. این سکوت عطش میزبان را برای آگاهی از هویت مهمانش بیشتر می‌کند.
باران ناگهانی و سیل‌آسا معادلات را در رابطه‌ آنها به‌هم می‌ریزد. زن زبان به پرسش می‌گشاید و گفت‌وگو میان آنها شکل می‌گیرد. او درباره‌ مرد می‌پرسد و می‌خواهد مقصدش را بداند. اما به نظر مرد، راهی که زن می‌رود هیجان‌انگیزتر می‌آید. زن از سیب‌هایی می‌گوید که همراه دارد. سیب‌ها نه تنها توشه‌ راه او و قوت غالبش، که منبع یک انرژی ماورایی نیز برای او هستند. او بیشتر از اینکه سیب بخورد تا گرسنگی و تشنگی را فروبنشاند، آن را برای بخشی روحانی و متعالی از وجودش به کار می‌گیرد.
سیب در این داستان سمبلی برای نشان‌دادن راه و کسب آگاهی است. زن غریبه به مرد مسافرِ سرگشته سیب می‌دهد تا در میان مسیر مه‌آلود پیشِ رو، بتواند راهی روشن را بگشاید و مقصدش را ببیند. همچون روز آغازین خلقت که سیب میوه‌ آگاهی است، در این قصه نیز سیبی که مرد به خوردنش مجاب می‌شود، او را به‌سوی دنیایی تازه راهنمایی می‌کند. زن گرچه در ابتدا ظاهری دلفریب و گمراه‌کننده دارد، اما آمده تا از جهانی بگوید که مرد در آن با افت‌وخیز فراوان راه تعالی را خواهد یافت.
همسفر تازه‌ مرد، پیراهنی از شکوفه‌های سیب بر تن دارد. از باغ سیب آمده و مقصدش نیز یکی از همان باغ‌های سیب است که او در جاده نشان می‌دهد. از منظر مرد، نگاه و کلام زن سرشار از دوستی و عشق است و همراهی‌اش آرام و قرار به روان سرگردان مرد باز می‌گرداند. وقتی کنارش میان باران بی‌محابا می‌چرخد و سرخوشانه می‌خندد، ابرهای تیره کنار می‌روند و خورشید بیش از پیش همه‌جا را روشن می‌کند. حالا این مرد، آینده را روشن و عیان در جاده‌ مقابلش می‌بیند و درشکه‌اش روان‌تر از همیشه پیش می‌رود. او بی‌آنکه خودش بفهمد چگونه و چه‌طور، به یکی از همان باغ‌های سیب می‌رسد و دری از جهان تازه به رویش گشوده می‌شود؛ جهانی که همان رنگ و بوی اثیری را دارد که زن با خود داشت.

***

خوانش داستان «پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود» نوشته اسماعیل یوردشاهیان

 

سعیده امین زاده

سعیده امین‌زاده

سیب روشنایی

زن در داستان کوتاه «پیراهنش از شکوفه‌های سیب بود» نوشته اسماعیل یوردشاهیان، جایگاهی محوری دارد. داستان دقیقا از جایی جان می‌گیرد که او پا به‌صحنه می‌گذارد. پیش از او، مردی سوار بر درشکه و حیران در جاده، راهیِ شهری ناشناخته است؛ شهری که تمایل چندانی به دانستن نامش ندارد. او به‌قدری در هستی و موجودیت خویش، درگیر ابهام است که نمی‌تواند به چنین مسائلی بیاندیشد. اینکه او کیست، از کجا آمده و به کجا می‌رود و شکل زیستش باید چگونه باشد، هم برای خودش و هم برای خواننده معمایی است که به‌راحتی نمی‌توان پاسخی برایش یافت. او در سردرگمی غرق است و تا پیش از حضور این زن در زندگی‌اش، انگیزه‌ای برای رهایی از این بلاتکلیفی در خود نمی‌بیند.
تا پیش از آمدن زن، مرد و اسب و درشکه‌اش به‌نظر تنها موجودات این جهان کوچک داستانی‌اند. آنها در تعادلی استاتیک باهم به‌سر می‌برند. مرد اسب را یگانه رفیق زندگی‌اش می‌داند و اسب در کلیشه‌ای همیشگی، بدون کوچک‌ترین تغییری همواره مرد را در این راه دراز و بی‌پایان همراهی می‌کند. درشکه خانه‌ امن اوست. مأمنی است که از باد و باران و خستگی به آن پناه می‌برد. سال‌هاست در زندگی ایستای او هیچ‌کس وارد نشده و قصه‌ای از خود برایش نگفته است. یکه‌وتنها به‌سوی ناکجاآبادی رهسپار است که انگار هیچ‌گاه به آن نخواهد رسید. قصه‌ مرد در این تنهایی می‌تواند با همین رکود تا بی‌نهایت ادامه یابد. اما زن این تعادل را به‌هم می‌زند. او به‌عنوان مسافری ناخوانده و نیازمند کمک به خانه‌ مرد وارد می‌شود. با اینکه در آغاز از او تقاضای یاری می‌کند، اما دیری نمی‌پاید که جای نیازمند و غنی باهم عوض می‌شود.
زن با پاگذاشتن به قصه‌ مرد، آن را دگرگون می‌کند. رفتار و گفتار و نگاهش طوری است که مرد را مشتاقِ رفتن به همان راهی می‌کند که زن نشانش می‌دهد. همه‌چیز این آدم دیگر برای مرد تازگی دارد و این تازگی از جنسی این جهانی نیست. او می‌داند و اعتراف می‌کند که زن به دنیایی دیگر تعلق دارد. فلسفه‌ زندگی او با مرد تفاوتی ماهوی دارد. او برعکسِ مرد که وجودش معطوف به رفتن و نایستادن است، اهل آرامش و قرار است، منتها قراری که در خود نوعی پویایی نیز دارد. او ساکن باغ سیب است. از آنجا آمده و به همان‌جا هم بازخواهد گشت. اما برخلاف مرد، او می‌داند چطور جهان را با همه‌ وجود لمس کند و از آن لذت ببرد. او از تک‌تک عناصر طبیعت پیرامونش برای درک و شناخت جهان بهره می‌برد؛ کاری که برای مرد بسیار دشوار است. زن تلاش می‌کند در مدت کوتاه حضورش در کنار مرد، جرعه‌ای از این دنیای پویا را به او بچشاند. برای مرد، درآغاز چنین کاری نشدنی به‌نظر می‌آید. او مدت‌هاست که زیر باران نایستاده و خود را شست‌وشو نداده. همواره ترسی از تماس با طبیعت در او هست. حتی وقتی زن سیب را که نماد چشیدن این طبیعت است به دست او می‌دهد، اول با بی‌میلی آن را می‌گیرد و زمانی صرف می‌کند تا به این شکل تازه از درک جهان خو بگیرد.
در این داستان زن به‌منزله مرشد برای شروع سفر قهرمان است. تا وقتی او به داستان وارد نشده، هیچ مسأله‌ای تحلیل نمی‌شود، همه‌چیز دست‌نخورده باقی می‌ماند و صحنه کاملا ایستاست. اما به‌محض ظهور او در قصه، کشمکش‌ها شکل می‌گیرند و گره‌های کهنه‌ بازنشده بر سر قهرمان داستان می‌ریزند و او را وادار به مبارزه برای گشایش خود می‌کنند. زن مرد را از خفتگی سال‌های دورش بیرون می‌آورد و ابزاری برای گام‌نهادن به دنیای بیداری دستِ او می‌دهد. این ابزار همان سیبی است که در نگاه اول شیئی ساده به‌نظر می‌آید، اما در باطن کلیدی برای گشودن قفل‌های زندگی مرد است. قفل‌هایی که سال‌ها از بازکردن‌شان ناتوان بوده. زن با سیب راه رهایی از تعلیق و بلاتکلیفی مادام‌العمر را به مرد نشان می‌دهد. باغ سیب هم همان نقطه‌ای است که باید قهرمان داستان به آن برسد تا از این ناهوشیاری بیرون بیاید. دنیایی است که پاسخ همه‌ پرسش‌هایش آنجاست، درست مانند خودِ زن که پاسخی برای تمامی معماهای اوست. زن و جهانی که مرد را به آن رهنمون می‌شود همان سرمنزل مقصود این مسافر همیشه در راه است.

این پرونده در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰ منتشر شده است.

نامه‌ای به یک نویسنده جوان /یادداشتی بر کتاب «قصه‌ها از کجا می‌آیند» اصغر عبداللهی

یادداشت_رضا فکری_قصه ها از کجا می آیند_اصغر عبداللهی

یادداشتی بر کتاب «قصه‌ها از کجا می‌آیند»، نوشته اصغر عبداللهی، نشر اطراف

نامه‌ای به یک نویسنده جوان

رضا فکری

تجربه در آدمی، گاه خود به‌تنهایی می‌تواند منبع دانشی بی‌نظیر باشد و لزوم انتقال آن به نسل بعدی نیز بر کسی پوشیده نیست. بر همین مبنا اصغر عبداللهی طرح اولیه‌ای را با عنوان «نامه به یک نویسنده‌ جوان»، به نوشتاری بدل کرده تا تجربیاتش را درباره‌ پلات، مضمون و تمِ یک روایت سینمایی در اختیار درام‌نویسان جوان قرار دهد. در چنین رویکردی که ممکن است شائبه‌ توصیه و اندرز و آموزش، نسل متأخر را پس بزند، او شیوه‌ گفت‌وگوی صمیمانه و البته صریح را برگزیده تا درباره‌ فوت‌وفن نوشتن فیلمنامه و حواشی آن، نکاتی کلیدی و کاربردی را مطرح کند. کتاب از ساحت زیستی، تجربه‌های زندگی، خواندن‌ها و چشم‌وگوش تیزکردن‌ها و درنهایت از لذت نوشتن حرف می‌زند تا پلی میان نسل قدیم و جدید باشد. عبداللهی زمانی را به یاد می‌آورد که ایده‌ چندانی برای نوشتن در دسترسش نبوده و راهنمای جامعی نیز برای رفع سردرگمی‌ها نداشته و با آزمون و خطا به تکامل در عرصه فیلمنامه‌نویسی رسیده است. حالا او در «قصه‌ها از کجا می‌آیند؟» راهی در برابر نسل بعد می‌گشاید تا در بیراهه‌ها سرگردان نماند.

عبداللهی در این مجموعه، به شکل یک دیالوگ با مخاطب فرضی، فرآیند نوشتن فیلمنامه را شرح می‌دهد. مخاطبی که به زیروبم فیلمنامه‌نویسی کاملا واقف است و ضعف‌هایش را به‌درستی می‌یابد و پیشنهادهای راهگشا می‌دهد. او این مخاطبِ درون را به‌شدت جدی می‌گیرد و مدام با او در تعامل است. سلسله‌گفت‌وگوهای او با مشاور فیلمنامه‌نویسیِ درونش، استدلال‌هایی در رد یا قبول ایده‌های خام در اختیارش می‌گذارد. اینکه شخصیت چه پیشینه‌ای باید داشته باشد؟ لحن و فضا و نحوه‌ رفتار شخصیت‌ها چگونه باید باشد؟ صحنه واجد چه ویژگی‌هایی است؟ و قصه‌ای که همچون نخ تسبیح این دانه‌ها را به‌هم متصل می‌کند چه خصوصیاتی دارد؟ در میانه‌ همین گفت‌وشنودهاست که هر لحظه آیتی از راه می‌رسد و عبداللهی را به کشفی تازه درباره‌ فیلمنامه‌اش می‌رساند. درواقع او به‌نوعی کتاب را به شیوه‌ «داستان در داستان» پیش می‌برد؛ یکی داستانی است مبتنی بر مضمون فیلمنامه و دیگری شرح مصائب نوشتن همان فیلمنامه است.

در هر بخش از کتاب، نویسنده نمونه‌ای از آثار خود را نیز معرفی می‌کند و روایت پرفرازونشیب نوشتنِ طرح را شرح می‌دهد و به جنبه‌ای محوری از کار نوشتن فیلمنامه می‌پردازد؛ از ابتدایی‌ترین مراحل که شکل‌گرفتن ایده و ترسیم طرح اولیه است تا مراتب نهایی کار که نویسنده را به یک سناریو با جزییات کامل می‌رساند. عبداللهی تلاش می‌کند به دور از استعاره‌های دست‌وپاگیر با مخاطبش روبه‌رو شود، چراکه به‌زعم او چنین رویکردی قصه را پر از دانش‌پراکنیِ بیهوده می‌کند و فهم سرراست را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ضمن اینکه هیچ تضمینی هم وجود ندارد که مخاطب استعاره و معنای آن را دقیق دریابد. در نظر او تعریف درستِ هر پدیده در پلات این است که حداقل در لایه‌ اولش صاف و شفاف و عاری از تأویل و برداشت متناقض باشد.

اصغر عبداللهی

کلیشه در صدر سلسله موضوع‌هایی است که عبداللهی از آن بیزار است و آن را آفتی می‌داند که همواره در کمین یک فیلمنامه‌نویس است.

کلیشه نیز در صدر سلسله موضوع‌هایی است که عبداللهی از آن بیزار است و آن را آفتی می‌داند که همواره در کمین یک فیلمنامه‌نویس است. هرچند گاه از آن گریزی نیست و تنها باید تدابیری اتخاذ کرد تا از تیزی و برجستگی آن کاسته شده و به لایه‌های زیرین‌تر فیلمنامه رانده شود. عبداللهی وقایع روز اجتماعی و سیاسی را واجد توانمندیِ مقابله با کلیشه می‌بیند. اینکه نویسنده باید با نگاهی روزآمد، کلیشه‌ یک شکست عشقی را تبدیل به درامی درخور تأمل کند. عنصر اقلیم هم نقش مؤثری در کمرنگ‌ترکردن کلیشه دارد و فرهنگی که از دل آن برمی‌آید مکمل این نقش است.

به زعم عبداللهی، هر فیلمنامه‌نویسی در طول مسیر حرفه‌ای خود ناگزیر از مواجهه با ژانرهای مختلف است که یکی از وسوسه‌برانگیزترین آن‌ها ژانر جنایی و معمایی است. آنچه در نوشتن یک داستان معمایی در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد، گره‌افکنی و گره‌گشایی یا همان تعلیق است. متداول‌ترین و سرراست‌ترین گره، قتل است. اما نویسنده باید هم در جایگاه یک قاتل قرار بگیرد و از نگاه او به تمهیداتی برای پیشگیری از افشا شدن‌اش فکر کند و هم از ذهن یک کارآگاه به مسأله نگاه کند و سرنخ‌های کشف جنایت را بیابد. او در این رهگذر از اهلیت نویسنده سخن می‌گوید که از نظر او به معنای سواد و درک درست و ذوق کافی در ژانری است که می‌خواهد بنویسد.

اصغــر عبداللهی در «قصه‌ها از کجا می‌آیند؟»، تلاش می‌کند به هیجانات آغــازیــن یــک نویسنده‌ پرشور و جوان سمــت‌وسـو بدهد و از هدررفتن انرژی او در حواشی پیشگیری کند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹ منتشر شده است.

ما انگار محکوم شده‌ایم به طغیان /گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌بهانه انتشار رمان «بوی مار»

آدم در ذات خودش خودویرانگر است. می‌دانی چرا؟ چون نمی‌خواهد تن به هیچ قانونی بدهد. چرا؟ چون هر قانونی، بله، هر قانونی، طبیعی‌بودنش را زیر سوال می‌بَرَد. و آدم این را برنمی‌تابد...

گفتگو با منیرالدین بیروتی_به مناسبت انتشار رمان بوی مار_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: حضور منیرالدین بیروتی (۱۳۴۹ بغداد) در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور، که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر او می‌توان ردپای یک تکنیک و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه)، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است. آخرین اثر او رمان «بوی مار» است که به تازگی از سوی نشر نیماژ منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌مناسبت انتشار «بوی مار» است؛ رمانی که بار دیگر نشان از جدیت نویسنده‌ای دارد که تلاش می‌کند دغدغه‌هایش را که به قول خودش «خواب و خوراک» را از او گرفته با مخاطبان در میان بگذارد: دغدغه‌هایی از جنس انسان و هستی.

***

reza fekri

رضا فکری

«بوی مار» در راستای آثار پیشینتان و حول محور گم‌گشتگی انسانِ عصر مدرن روایت می‌شود. انسانی که نه‌تنها امکانات و ابزار ارتباطیِ پیشرفته او را به آسودگی نرسانده، بلکه دغدغه‌هایش را هم بیشتر کرده. او در میانه‌های همین فقدان رابطه‌ موثر و سازنده است که مدام «انسانم آرزوست» را جار می‌زند و به‌دنبال کسی می‌گردد که راه و رسم آدمیت را بشناسد. چرا چنین انسانی با همه‌ سرگشتگی‌ها و جست‌وجوهای بی‌نتیجه‌اش، تا این اندازه برایتان مهم است؟
گمان می‌کنم هر نویسنده‌ای در درجه اول انسان است که برایش مهم است، در هر شکل و هر وضعیتی که باشد؛ البته که من نه نویسنده‌ام و نه با این تعریفی که از نویسنده داریم می‌بینیم می‌خواهم باشم. من فقط دغدغه‌هایم را می‌نویسم. لابد این دغدغه‌ها خواب و خوراکم را گرفته بوده که روی کاغذ آمده است. حالا به درد کسی بخورد یا نه آن دیگر با من نیست. اما فکر می‌کنم آدم همین که فهمید زنده است و زندگی باید بکند مفهوم انسانیت و خودِ انسان برایش می‌شود مساله، ها؟ مثلا یک ماشین هیچ وقت مساله‌اش این نیست که چرا ماشین است، اما انسان هر ساعت از خودش می‌پرسد من چرا باید این جایی باشم که الان هستم؟ و هزار چرای دیگر. البته خیلی‌ها از این سوالات خوششان نمی‌آید و خب حق دارند؛ چون سوال‌کردن یعنی بی‌خوابی و بی‌خوراکی...

 

ظاهرا برای این انسان به‌تنگ‌آمده و دلزده از جهانی که به هیچ‌ روی پذیرای او نیست، نوعی عرفان برای اتصال به مبدأ و معبود در نظر گرفته‌اید. شخصیت عمید در «بوی مار»، وقتی دلسرد و ناکام در کنج زندان نشسته، مدام به یاد حرف‌های نیرفام می‌افتد و حکمتِ او را بیش از سایر راه‌های پیشِ رو، مایه‌ رستگاری خود می‌داند. آیا این میراث عرفانی را به‌عنوان نسخه‌ راهگشا برای نجات انسان سردرگم امروزی می‌توان توصیه کرد؟
اول بگویم که من هیچ نسخه‌ای برای هیچ کسی، نه دارم و نه می‌توانم داشته باشم. اینکه از عرفان حرف زدی خب این عرفان چه بخواهیم چه نخواهیم بخشی از وجودمان شده است. در فرهنگمان، در سنتمان، در سلول سلولمان وجود دارد. اما فهمِ عرفان یک چیز دیگری است. ما در طول هزار سال تاریخمان آنقدر پرت‌وپلا به اسم عرفان داریم که اگر اهل و آشنا نباشی می‌رسی به بیراهه که خب من توی «بحر و نهر» یک ذره به آن پرداختم. اما اینجا نمی‌دانم چه جوری بگویم و چه بگویم بیشتر از آنچه در خود کتاب گفته‌ام. فقط همین را می‌گویم که عرفان چیز عجیب و غریب‌وغولی نیست. همین که بدانی چه می‌خواهی و پای آن جانت را هم نثار کنی عارفی حالا عارفِ خدا هستی یا عارف ِ ابلیس، آن بحث دیگری است.

 

به‌نوعی «بوی مار» را می‌شود رمانی متکی بر شخصیت هم در نظر گرفت. عمید پیچیدگی‌هایی دارد که در هر بخش از داستان قسمتی از آن رو می‌شود. هم عارف‌مسلک است و هم ابعاد غریزی و انسانیِ برجسته‌ای دارد. آشنایی و رابطه‌ پرشروشور او با غزال نمونه‌ای از همین بُعد از شخصیت اوست. خشمش در برابر صهبا، رفتار پدرانه‌اش در قبال مونا (برادرزاده‌اش) و همین‌طور رفتار غیرهمدلانه‌اش با دیگران، او را مردی جمع اضداد نشان می‌دهد. انگار خواسته‌اید این شخصیت را برای مخاطب، شناخت‌گریز و دست‌نیافتنی به تصویر بکشید، اینطور نیست؟
عمید آمد نشست روبه‌روی من و شب و روز مزاحم من و زندگی من بود. باید یک جور دَکش می‌کردم. خب نوشتم تا برود دنبال کارش و من هم برسم به زندگی‌ام. حالا شناخت گریز شده واقعا؟ نمی‌دانم. به‌اش فکر نکرده بودم. من هرچی دیدم نوشتم.

 

عصیان هم از دیگر مشخصه‌های شخصیت عمید است. او اگرچه متمایل به طریقت و عرفان است، اما روحش با آرامش قرین نیست؛ بی‌تاب است و با هر دری که با ضرب و زورِ ریاضت و تمرین باز می‌کند به در بسته‌ دیگری برمی‌خورد. چرا این شخصیت به هیچ شیوه‌ای نمی‌تواند عصیانش را مهار کند و درواقع پای‌نهادن در این طریقت برای او آرامش به ارمغان نمی‌آورد؟
گفتی عصیان. خب ببین خلقت با چه شروع می‌شود؟ ابلیس چرا عصیان کرد؟ خیلی ساده‌لوح باید باشیم که خیال کنیم آدم‌ها با یک نسخه سر به راه می‌شوند و آدم می‌شوند. نه. تو در هیچ زمینه‌ای نمی‌توانی ادعا کنی که می‌دانی چرا فلان کار را کردی؟ و همین ندانستن خشمی‌ات می‌کند و همین خشم خودت را علیه خودت می‌شوراند. ما انگار محکوم شده‌ایم به طغیان. می‌دانی گاهی فکر می‌کنم که ما هر ساعت داریم در خلقتی نو قدم بر می‌داریم؛ یعنی تو در هر ساعت هم خدایی، هم ابلیسی، هم آدم و هم حوایی. ها؟ پس هر روز انگار باید از نو همه چیز را تجربه و تفسیر کنی.

 

«خودویرانگری» از دیگر بن‌مایه‌های رمان است و شخصیت عمید در آغاز با خودسوزی مادرش این بحث را باز می‌کند و مدام در پی کشف ابعاد گوناگون آن است. او خود نیز چنین افکاری را در سر می‌پرورد و به تأسی از مادرش قصد دارد خودش را میان کتاب‌هایش آتش بزند. شکل دیگری از رفتارهای خودویرانگرانه را می‌توان در صهبا (زن عمید) دید که پس از آنکه تأیید و توجه مدنظرش را دریافت نمی‌کند، بی‌قید و افسارگسیخته به دنبال هر آن چیزی می‌رود که او را زودتر به انتهای راه زندگی می‌رساند. انگار این رفتارهای خودویرانگرانه نه از سر استیصال محض که واکنشی ارادی به بی‌مهری و کم‌اعتنایی آدم‌های تأثیرگذار زندگی است. انگار جز خودویرانگری، برای معضلِ رهاشدگی و تنهایی راهی وجود ندارد.
ببین من خیلی فکر کردم و می‌کنم به اینکه چرا آدم‌ها با اینکه می‌دانند یک چیزی بد است باز می‌روند به سراغش. مثلا برخی مذهبی‌ها نمی‌دانند بهشت و جهنم هست؟ ها؟ نمی‌دانند گناه بد است؟ پس چرا اینقدر گناه و بدی می‌کنند؟ خب انگار ماجرا به این سادگی‌ها هم نیست. آدم در ذات خودش خودویرانگر است. می‌دانی چرا؟ چون نمی‌خواهد تن به هیچ قانونی بدهد. چرا؟ چون هر قانونی، بله، هر قانونی، طبیعی‌بودنش را زیر سوال می‌بَرَد. و آدم این را برنمی‌تابد. تمام تاریخ این را نشان می‌دهد. هیچ مقطعی از تاریخ نیست که توی آن تو خون و خونریزی و جنایت و کثافت نبینی. خب این یعنی چی؟ به گمانم یعنی اینکه آدم به هر قیمتی که شده می‌خواهد بگوید من فرمانبر ِ هیچ قانونی خارج از خودم نیستم. و برای اثبات این حتی حاضر است خودش را هم نابود کند.

 

به نظر می‌رسد شخصیت زن‌ها در «بوی مار»، دو سر طیف قرار دارند؛ یا مقبول و کاملند یا مذموم و اصلاح‌ناپذیر. از صهبا گرفته که گرچه ابتدا صمیمانه به عمید دل می‌بازد، اما با فقدان همراهی و همدلی او زندگی‌اش را به قهقرا می‌برد، تا صبا و مونا و مادر که چهره‌ای معصوم در ذهن عمید دارند. غزال هم پس از دلخوری‌هایی که بین او و عمید شکل می‌گیرد از محبوبی تمام‌عیار، به موجودی غدار بدل می‌شود. در واقع همواره چیزی هست که این زن‌ها را به انتهای طیف سوق دهد. چرا در میانه‌ این طیف جایی برای آنها نیست؟
انگار یک‌جوری همان بحث زن اثیری و لکاته را پیش کشیدی. من گمان ‌نمی‌کنم این جوری باشد. هیچ توضیحی هم ندارم. فقط می‌توانم بگویم زن یعنی زیبایی، و خب زیبایی هیچ وقت حد وسط ندارد. نه! هر چی فکر می‌کنم می‌بینم زیبایی حد وسط ندارد. زیبایی دو سر دارد که هر دو سر آن هم هولناک است. اصلا زیبایی همیشه هولناک است؛ چون وادارت می‌کند غول بشوی. و خب قد و قامت متوسط شایسته غول نیست، هست؟

 

شما قالب نامه را مناسب حال‌وهوای شخصیت عمید در نظر گرفته‌اید. او اغلب برای دیگران (برادر، معشوق و همسر) نامه می‌نویسد در‌حالی‌که می‌تواند تلفنی و یا با شیوه‌های دیگری با آنها ارتباط برقرار کند. فکر نمی‌کنید با این شیوه‌ تک‌گویی و بی‌حضور مستقیم آدم‌های تأثیرگذار زندگی عمید، هم امکان شناخت آنها کمتر شده، هم معیار قضاوتی که موید یا نافی ادعای عمید درباره آنها باشد از مخاطب گرفته شده و هم واقعیات داستانی از عینیت فاصله گرفته‌اند؟
نه. بحث عینیت را پیش نکش! ماجرا می‌شود. نامه یعنی فاصله. تلفن و اینترنت و این کوفت‌های مدرن فاصله‌ها را کم کرده است؟ خب، اینها حتی کلمات را هم نابود کرده‌اند. من دنبال کلمه هستم. هر چیزی که از خون و حس و حال سرشار باشد. گفتن فاصله‌ها را بیشتر می‌کند. اما نوشتن فاصله‌ها را کم‌ می‌کند؛ یعنی من این جوری خیال می‌کنم. تو هم بگذار با این خیالات پرت خوش باشم.

 

برخلاف اینکه عمید همواره بر سادگی و صراحت در رفتار و گفتار تأکید دارد و به آن بارها در نامه‌ها و گفت‌وگو‌هایش اذعان می‌کند، اما هیچ‌گاه رودررو با آدم‌های مهم زندگی‌اش حرف نمی‌زند. همواره با واسطه‌ کسی دیگر، یا با نوشتن است که حرف‌هایش را به گوش آنها می‌رساند. وقتی می‌خواهد با زنش حرف بزند، خواهر او را واسطه قرار می‌دهد و یا از طریق برادرزاده‌اش حرف‌های برادرانش را می‌شنود و همواره حائلی میان او و دیگران وجود دارد. فکر نمی‌کنید این در پرده و با میانجی سخن‌گفتن اتفاقا به پیچیدگی‌های او بیشتر دامن می‌زند؟ اصلا انگیزه‌ این اجتناب از رویارویی مستقیم با آدم‌ها چیست؟
همین که تو به جای حرف‌زدن برای کسی می‌نویسی یعنی درونت بد غوغایی درگرفته است. مساله، مساله حضور و غیاب است. تو در حضور کسی نمی‌توانی به او فکر کنی. یا حتی به خودت که با او در ارتباطی. نه. اما در غیاب او مدام به او فکر می‌کنی. یعنی غیاب او حضور مداوم اوست. حالا گاهی دیوانه‌ای پیدا می‌شود که می‌خواهد هر حضوری را از طریق غیاب حس کند و با این حس حال کند.

 

شکل زندگی عمید و رفتارهای او از زمانه‌اش فاصله دارد. او کمتر از تلفن، یا اینترنت بهره می‌گیرد. محیط زندگی او حداقل امکانات رفاهی روز را دارد. استنتاج‌های او نیز بیشتر به فیلسوفانی چون کانت نزدیک است تا فیلسوفان متاخرتر. چرا این‌همه فاصله میان او که شخصیتی روشنفکر نشان داده می‌شود با دوره‌ای که در آن زیست می‌کند وجود دارد؟
آره درست گفتی. خب ببین ما هنوز واقعا در دویست سال پیش داریم زندگی می‌کنیم. یعنی جوهره ما هنوز در دویست سال قبل گیر کرده و جلوتر نیامده است. حالا تو بگو مشت نمونه خروار؛ یعنی مثلا صَدَش که این باشد تو دیگر نَوَد و هشتاد و هفتادش را خودت حدس بزن.

 

بخش اول کتاب، «زندان در آزادی» نام دارد. عمید در این برهه از زندگی‌اش گرچه آزاد است، اما خود را در قید آدم‌های دوروبرش می‌بیند؛ صهبا (همسرش)، غزال (زن محبوبش)، مونا، صبا و حتی پدر تازه درگذشته‌اش. اما در بخش دوم، «آزادی در زندان»، مسأله به نظر برعکس می‌رسد. او گرچه در بند و محبوس است، اما خود را خلاص از همه‌ دنیا می‌بیند. به نظر می‌رسد او در تحلیل مفهومِ «آزادی» کاملا متفاوت از منطق رایج عمل می‌کند، این‌طور نیست؟
خب آره درست است. متفاوت. این تفاوت جوهره ادبیات و اصولا ذات هنر هم هست.

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ منتشر شده است.

آن‌سوی آینه‌ها /رضا فکری؛ یادداشتی بر «تکه‌های ساده من» گیتی رجب‌زاده

 

یادداشت_تکه های ساده من_گیتی رجب زاده_روزنامه آرمان_رضا فکری

یادداشتی بر کتاب «تکه‌های ساده من»، نوشته گیتی رجب‌زاده، نشر افراز

آن‌سوی آینه‌ها

رضا فکری

هویت از آن رو که تابعی از مقتضیات سنی، موقعیت محیط پیرامونی و تعامل با دیگران است، ماهیتی سیال دارد و براساس چنین مولفه‌هایی می‌تواند فرم‌های متفاوتی هم به خود بگیرد. عدم توازن میان این عناصر به بحران هویت در آدمی منجر می‌شود و او را تا مدت‌ها و گاه تا پایان عمر گرفتار خود می‌سازد و از ثبات و آرامش دور می‌کند. شخصیت اصلی «تکه‌های ساده‌ من» نیز در میانسالیِ خود دستخوش چنین توفانی است و طی سفری چندروزه و در گذر از منزلگاه‌های گوناگون، به چالش هویتیِ سرنوشت‌سازی تن می‌دهد.

آنچه در ایستگاه آغازین این سفر در انتظار رویا است، مواجهه با خودِ تازه‌بالغش است که در سیمای دخترش سارا متبلور شده. وقتی سارا پشت میز آرایشِ مادرش می‌نشیند، رویا را در دریای متلاطم و نا‌آرامی از پرسش‌های هویتی می‌اندازد. او در سارا ردپای سال‌های جوانی و کودکی‌اش را می‌بیند. وقتی دخترش از علاقه‌ شدید به لوازم آرایش در کودکی‌اش می‌گوید و اینکه رنگ‌ها و شکل‌ها را در سایه‌ همین اشتیاق به آرایش آموخته، ناخودآگاه در خود کودکی را می‌بیند که جهانش تفاوت‌هایی بنیادین با سارا دارد. او برعکس دخترش، تضاد را در سایه‌ درگیری‌های پدر و مادر و بحران‌های عاطفی حاصل از آنها شناخته است. رنگ در ذهن او خیلی دیرتر شکل گرفته و با خواندن و نوشتن که پناه او در فضای پرآشوب و متشنج خانواده بوده، بسیار زودتر آشنا شده. یادآوری صحنه‌هایی از روابط پرتنش والدین با یکدیگر و همین‌طور حضور همسایه‌ای که عامل فروپاشی خانواده‌ آنها بوده، ثباتش را به‌هم می‌زند و پرسش‌هایی از قبیل «من که بوده‌ام و که شده‌ام؟» و «آیا این من همانی است که باید می‌بود؟» در ذهن او شعله می‌کشد و به بی‌قراری‌اش دامن می‌زند.

لایه‌ دیگری از تعاملات که تناقض‌های هویتی این شخصیت را تشدید می‌کند، برخوردهایی است که با همسرش فرزاد، دارد. مردی که زمانی عاشقانه خواهان او بوده، حالا با سردی و پنهان‌کاری‌اش او را بدبین می‌کند. همچنین مرگِ یک همرزم قدیمی و متعاقب آن، فاش‌شدنِ اتفاقی از زندگی گذشته‌ فرزاد که از چشم رویا مخفی نگه‌ داشته شده، چراغ‌های رابطه را به سمت تاریکی بیشتری سوق می‌دهد. زن با مشاهده‌ چنین وقایعی، بیشتر و بیشتر به گذشته رجوع می‌کند و سرنخ‌های بیشتری برای مکاشفه‌ هویتی خود بیرون می‌کشد. در مرور گذشته، رهاشدگی، ترس از تنهایی، نگرانی مدام از دیدگاه اطرافیان و جامعه‌ دیده می‌شود. جامعه‌ای که همچون یک اقیانوس او را دربرگرفته و زن در لباس یک دانشجوی بی‌تجربه و بی‌خبر از چم‌وخم‌های چنین عرصه‌ گسترده‌ای، واداده و تن به امواج سپرده است. حالا همه‌ التهابات سال‌های دور به‌یکباره بر ذهن مغشوش این زن سوار می‌شوند و او را درباره‌ آنچه بوده و خواهد بود اسیر تردید، بدگمانی و تناقض می‌کنند.

شخصیت میانسالِ «تکه‌های ساده‌ من» برای بازسازی چهره‌ تزلزل‌یافته‌اش سیری برخلاف آنچه تاکنون پیموده، در پیش می‌گیرد و همچون کودکی به‌دنبال تصویری شفاف از خود در آینه‌های دوروبرش می‌گردد. او تصویری مستقل می‌خواهد؛ تابلویی تمام‌قد که عاری از تأثیرات پُرآسیب کودکی، ترس‌ها و ناامنی‌های نوجوانی و تردیدهای جوانی باشد؛ همان تکه‌هایی که پازل زندگی امروزش از آنها ساخته شده است. تکه‌هایی که به‌نظر ساده‌اند و به‌راحتی می‌توانند جایگزین‌هایی بپذیرند، اما آشفتگی و تشتت فکری این زن ثابت می‌کند که اتفاقا بسیار پیچیده و بغرنجند.

شخصیت محوری این رمان غرق در روزمرگی است و به همین‌ خاطر به‌نظر می‌رسد رفتن فرزندش و عیان‌شدنِ سویه‌ تاریک شخصیت همسرش، چندان خللی به روال نظام‌مند و باثبات زندگی‌اش وارد نمی‌کند. اما این‌بار وقایع روزمره آینه‌ای مقابلش می‌گذارند که مشابه همان آینه‌ میز آرایشی است که دخترش پای آن جهان را شناخته. در این آینه است که رویا هویتِ تکه‌تکه و پریشانش را می‌بیند و برای بازسازی آن تن به مبارزه با تمام عواملی می‌دهد که این شخصیت چندپاره و سرگردان امروزی را ساخته‌اند. او که با این خلأ جاری در تمامی ارکان روحش نمی‌تواند به‌راحتی کنار بیاید، بار سفر می‌بندد. در راستای مکاشفه‌ای که در پیش گرفته، به خانه‌ کودکی‌اش می‌رود تا در هیأت همان دختربچه‌ تیزهوش و سرشار از شور زندگی، تکامل و بلوغی تازه را آغاز کند. سفری که بیش از آنکه بیرونی و با طی‌کردنِ مسافت باشد، درونی است و با غور در هزارتوی ذهن به وقوع می‌پیوندد. تکه‌های به‌ظاهر ساده‌، اما در باطن پیچیده‌ زندگی روزمره، با پشت سرگذاشتن چنین سفری است که بازسازی می‌شود.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹ منشر شده است.

رابطه «من» و «تن» و دیگری /رضا فکری؛ یادداشتی بر داستان بلند «ج» پیمان هوشمندزاده

یادداشتی بر داستان بلند «ج» نوشته پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه

ج_پیمان هوشمندزاده_روزنامه آرمان_رضا فکری

گروه ادبیات و کتاب: پیمان هوشمندزاده (۱۳۴۸ -تهران) دانش‌آموخته عکاسی است. او کار خود را به عنوان عکاس ابتدا با نشریات و آژانس‌های عکس شروع کرد و بعدها راه مستقل خود را رفت و نمایشگاه‌های گروهی و انفرادی بسیاری در تهران، بلژیک، دانمارک، یونان، لبنان، برلین، استرالیا، گرجستان، کویت، نیویورک و پاریس برگزار کرد و در جشنوراه‌های عکاسی هم جوایزی به دست آورد. هوشمندزاده علاوه بر عکاسی، داستان‌نویس برجسته‌ای نیز است. او کارش را با کتاب «دوتا نقطه» در سال ۷۹ شروع کرد و سپس با کتاب کودک و نوجوان «وقت گلی نی» ادامه داد. اما با «هاکردن» که در سال ۸۶ از سوی نشر چشمه منتشر شد، مورد استقبال منتقدان و مخاطبان ادبیات داستانی قرار گرفت. کتاب در همان سال برنده جایزه نهمین دوره جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات شد و تا به امروز بیش از پانزده‌بار چاپ شده است. مجموعه‌داستان «شاخ» و کتاب «لذتی که حرفش بود» (شش تک‌نگاری درباره دیدن و زیستن») دو اثر بعدی او بودند. «ج» آخرین اثر او است. «ج» در اصل نخستین رمان کوتاه (داستان بلند) هوشمندزاده است و مثل کارهای پیشین او، با نگاهِ عکاس‌وار او نوشته شده و خواننده را درگیر مفاهیم انسان و هستی از منظر نگاه تیزبین یک عکاس/نویسنده می‌کند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به داستان بلند «ج» که از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

***

رضا فکری

داستان بلند «ج» نوشته پیمان هوشمندزاده را می‌توان سفری برای کشف «هویت» دانست؛ سفری اکتشافی که با پرسشی بنیادین درباره‌ درک جهان از طریق حواس انسانی شکل می‌گیرد؛ اینکه از منظر ادراکات حسی، موقعیت «من» در جهان هستی چیست؟ رویکردِ شخصیتِ محوری این داستان در درک «تن» به مثابه‌ ابزاری برای تعریف جایگاه هستی‌شناسانه‌‌اش، به آنچه هوسرل در این رابطه می‌گوید بسیار نزدیک است. در این دیدگاه، جسم و پیامی که به ذهن منتقل می‌کند، اهمیت ویژه‌ای دارد و درنهایت همان هم به تفکر می‌انجامد. به همین خاطر، همراهیِ بدن برای تحلیل آنچه از محیط می‌گیرد و به شناخت منجر می‌شود، ناگزیر است. درواقع نه «من» می‌تواند خود را از «تن» دور کند و نه برای تن امکان فاصله‌گرفتن از من وجود دارد. چنین برداشتی از ویژگی‌های فیزیکی و نقش آن در تعیین ماهیت جهان، دقیقا عکس نظریه‌های دکارت در این زمینه است؛ یعنی در اینجا انتزاعیات نیستند که از موقعیت مادیِ انسان تعریفی ارائه می‌دهند، بلکه این دریافت‌های حسی هستند که به جهان‌بینیِ انسان شکل می‌دهند. از این رو، مادامی که تن به توازنی شناختی با جهان نرسد و پیامی حاکی از آن را در قالب حواس نفرستد، رسیدن به تعریفی مشخص از «خویشتن» ناممکن می‌نماید؛ درونمایه‌ای که قلب تپنده‌ داستان «ج» هم هست.

بر همین مبنا، تصویر آغازین کتاب بر اهمیت اعتدال میان جسم و دنیای پیرامون دلالت دارد؛ مرد راست‌دستی می‌کوشد چپ‌دست شود و در این راه چهار انگشت دست راست را با چسب به‌هم می‌بندد، به شکلی که انگار انگشت‌هایش را گچ گرفته باشد. اما آنچه با دست چپ از وزن، فاصله و به‌طور کلی رفتار فیزیکی اجسام درک می‌کند متفاوت از برآوردش است. در وضعیتی که با دست راست بسیاری از حرکات به راحتی و فارغ از خاصیت دینامیکی‌شان انجام می‌شدند، حالا انگار سویه‌ای منفی دارند و منجر به انجام کاری مؤثر و معطوف به نتیجه نمی‌شوند. در این وضعیتِ تازه، نقصانی به وجود می‌آید که برخلاف عادت معمولی که تمام عمر جریان داشته، با هیچ تلاشی اصلاح نمی‌شود و به کمال نمی‌رسد. درواقع نمی‌توان تغییری در نظم سال‌های زیسته ایجاد کرد، مگر اینکه دگرگونی بنیادینی در شناخت از جهان پیرامون پیش آمده باشد. راوی درباره‌ی این آشفتگیِ تازه و در پاسخ به این مساله که چرا تغییر مرکز ثقل، چنین تأثیر شگرفی در آگاهی‌اش از جهان ایجاد می‌کند، بسیار کنجکاو است. او برای یافتن پاسخ، به‌کارکشیدن از دست چپ ادامه می‌دهد و پا در راهی متفاوت برای شناخت این دنیای نو و موقعیت خود در آن می‌گذارد و سفری را برای رسیدن به تعادلی دیگر در پیش می‌گیرد که محرک اولیه آن، همان نقصانی است که در نظم جدید و با دست مخالف آغاز شده است. این سفر البته به جایی ناشناخته نیست، کندوکاوی است به درون و بازگشتی است به اصل و خاستگاه؛ جایی که تک‌تک اعضای خانواده در شکل‌گیری آن نقش ایفا کرده‌اند.

راهنمای این سفر، «یاسی» خواهر راوی است. پیام‌ها، یادداشت‌ها و نشانه‌هایی که یاسی در خانه‌‌ ییلاقی قدیمی‌شان به‌جا گذاشته، برادرش را به همان راهی رهنمون می‌شود که زمانی خودِ او پیموده است. او برخلاف برادرش چپ‌دست است. همان‌گونه که دست غالبِ مادرشان نیز چپ بوده. در مقابل، پدر هم راست‌دست بوده و همین‌جاست که موازنه‌ میان دو قطب خانواده‌ مشخص می‌شود. مادر و دختری که از توانمندی‌های شهودی‌شان، برای برقراری ارتباطی عمیق‌تر با طبیعت و یافتن پاسخِ پرسش‌ها‌شان بهره می‌گیرند، در برابر پدر و پسری که منطق بر اعمال‌شان چیره است و به‌طور معمول سرراست‌ترین گزینه‌ها را برای حل مساله‌های زندگی در نظر می‌گیرند.

مادر در گفتار و رفتار خود دارای پیچیدگی‌هایی است که راوی برای درک آنها نیاز به رمزگشایی دارد. یاسی که ویژگی‌هایی شخصیتی‌اش به مادر شباهت بسیار دارد، در کشف اسرار نهفته در وجود مادر به برادر کمک می‌کند؛ هرچند که گاهی خودْ تبدیل به معمایی بزرگ برای برادرش می‌شود. گفت‌وگوهایی که اعضای خانواده با مادر دارند اغلب نه‌تنها گرهی از پیچیدگی‌های موجود درباره‌ او باز نمی‌کند، بلکه بر حجم آنها نیز می‌افزاید. برای همین است که مکالمه‌ با او همواره شکلی ابزورد پیدا می‌کند، چراکه حرف‌هایش پاسخی روشن به سوال‌ها نیستند. آنها درواقع طرح سوالی دیگرند و به همین خاطر درک موقعیت‌ها را بغرنج‌تر می‌کنند. مادر اغلب سربسته و موجز حرف می‌زند و مساله‌‌ای را تشریح نمی‌کند، با این‌همه کاریزمای وجود اوست که همه‌ اعضای خانواده را به متابعت محض می‌رساند. او به حکم همان شهود موشکافانه‌ای که درباره‌ همه‌چیز دارد، پیش از سایر اعضای خانواده به تصمیم‌های هوشمندانه می‌رسد. او بدون شک ستون این خانواده‌ چهارنفره است و تزلزل یا فقدان او منجر به فروپاشی این جمع می‌شود. نمود فاجعه‌آمیز غیبت او را در مظاهر طبیعت روستای «بنفشه‌ده» و به شکل زمستانی سخت می‌توان دید.

پدر اما نقشی عکس مادر ایفا می‌کند و در فرآیند حل مسأله ساده‌ترین راه‌ها را برمی‌گزیند و از نظر او روش‌های قدیمی سودمندترند. او مردی است که با طبیعت ارتباط چندان پیچیده‌ای ندارد و پرسش‌های هستی‌شناسانه‌اش همواره پاسخ‌هایی مشخص دارند و نیازی نمی‌بیند برای درک بهتر جهان دست به مکاشفه‌هایی درازدامن بزند. برای او همه‌چیز در دسترس است. حتی شکل عشق‌ورزی‌ و ابراز احساساتش، پیچ‌وخم به‌خصوصی ندارد. برای همین هم اغلب از هزارتوهایی که مادر برای تحلیل مساله ترسیم می‌کند، شگفت‌زده می‌شود. برای نمونه وقتی می‌بیند مادر موهای بافته‌اش را قیچی می‌کند، خیلی دیرتر از آنچه باید آزردگی و خشمِ او را درک می‌کند. اما این صحنه چنان در ذهنش ماندگار می‌شود که پس از سال‌ها به پسرش توصیه می‌کند، برای رمزگشایی از رفتارهای پیچیده‌ مادر و همین‌طور خواهرش، به‌جای توجه به علائم سرراست، دنبال چنین نشانه‌هایی بگردد. مرگ پدر اگرچه موازنه‌ میان دو قطب را به‌هم می‌ریزد، اما سایه‌ مادر آن‌قدر گسترده است که خلأ او چندان حس نمی‌شود.

در غیاب مادر که مرجع شناخت و آگاهی خانواده بوده، این یاسی است که سکان امور را به دست می‌گیرد. جهان‌بینیِ او نیز همانند مادر، با درکی که زیر سایه‌ حواس و از طبیعت پیرامون به‌دست آمده، شکل می‌گیرد. فروبردن و نگه‌داشتن سر در زیر آب، تأمل در حرکات ماهی‌ها و خال‌های روی تن‌شان و نگریستن از چشم‌اندازهای مختلف به این منابع شناختی، تلاشی است که یاسی در پیش می‌گیرد تا به تعریفی مستقل و روشن از دنیای پیرامونش برسد. او اگرچه در نبودِ مادر، خلأیی بزرگ در ترازوی زندگی خانوادگی‌شان می‌بیند، اما سعی می‌کند تعادلی بیافریند که از آگاهیِ مستقل خودش سرچشمه گرفته است. او حالا فرصت تجربه و اشتباه دارد و می‌تواند راه خود را با آزمون و خطا باز کند؛ امکانی که در زمان زنده‌بودنِ مادر وجود نداشت و هیمنه‌ مادر او را کاملا در خود فرو برده بود.

حرف «ج» درواقع همان استعاره‌ای است که رابطه‌ این مادر و دختر را در داستان تعریف می‌کند. مادر خط اصلی این حرف و حلقه‌ای است که دختر را همچون نقطه‌ دوده‌ای در بر گرفته؛ هرچند که در میانه‌ این درهم‌تنیدگی گاهی مرز تشخیص میان این دو از دست می‌رود. موهای بافته‌شده‌ داخل کشو، یادداشت‌هایی که راوی در طبقه‌ بالای خانه پیدا می‌کند، حرف‌هایی که بسیار شبیه همند، تفکیک میان مادر و دختر را با دشواری روبه‌رو می‌کند. یاسی خود به دنبال نشانه‌ای از خال میان حرف «ج» در طبیعتی است که تجارب زیستی‌اش از آن ریشه می‌گیرد. او نیز مانند مادر، خودش را بخشی از همان طبیعتی می‌بیند که به او آگاهی بخشیده است و خود را همچون ماهی‌ای می‌بیند که خال بر بدن دارد. برای همین است که سلاخیِ ماهی خال‌دار حالش را به‌هم می‌زند. او در پی نشانی از تعادل است؛ تعادلی که با رفتنِ مادر، به کلی از دست رفته است.

در سفر راویِ «ج» به مکانی که ساختار هویتی‌اش در آن رقم خورده است، موازنه‌ تازه‌ای به وجود می‌آید که در آن خواهر حکم حلقه‌ «ج» و برادر نقش نقطه‌ دوده‌ میان آن را می‌یابد. خواهر همان راه کسب آگاهی‌ای را می‌رود که پیش از این مادر در پیش گرفته بود. او هم تلاش می‌کند در محدودیت طبیعت پیرامونش، بی‌نهایتی را پیش روی خود بگشاید. حالا این اوست که به برادر حکم می‌کند کدام مسیر را برود و در کجا به آن تعادلی که تعاریف مربوط به هویتش را می‌سازند، برسد. یاسی مدام در پی طرح پرسش‌هایی اساسی از طبیعت است و آنگاه که به پاسخی قطعی درباره‌ آنها نمی‌رسد می‌کوشد خود را به آن نزدیک و نزدیک‌تر کند. این جست‌وجوها که تماما در سایه‌ درک تن و حواس اتفاق می‌افتند نه‌تنها چیستی آدمی را به چالش می‌کشند، بلکه چگونگی و چرایی او را نیز زیر سوال می‌برند. سفری که راوی برای درک رابطه‌ «تن» و «من» و تعامل میان آنها پیش گرفته است، بی‌نهایت پاسخ را برای مسائل بنیادین پیش روی او می‌گذارد و او را به هزاران راه رهنمون می‌شود، از یأس و پوچی گرفته تا تعالی، اما همواره مرجعی یکسان برای شناخت و در سایه‌ آن، رسیدن به نظم و تعادل وجود دارد که گریزی از آن نیست و آن تمرکز بر تن است؛ همان یگانه و منحصربه‌فردترین ابزار حیاتی برای درک جهان.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۷ دی ماه ۱۳۹۹ منتشر شده است.

زندگی مجازی /رضا فکری؛ یادداشتی بر رمان «تاریکی معلق روز» زهرا عبدی

یادداشتی بر رمان تاریکی معلق روز زهرا عبدی_رضا فکری

یادداشتی بر رمان «تاریکی معلق روز» زهرا عبدی، نشر چشمه

زندگی مجازی

رضا فکری

دنیای ما روز به روز بیشتر به تسخیر رسانه‌ها درمی‌آید و انگار دنیای مجازی هرروز با ولعی بیشتر از پیش، دنیای حقیقی را می‌بلعد و انسان ناگزیر از چنین زندگی پر‌چالش و پیچیده‌ای است. «تاریکی معلق روز» نیز بر بستر چنین فضایی نوشته شده؛ رمانی که با چند شخصیت محوری و روایتی چندلایه کشمکش‌های زندگی امروزی را میان دو دنیای حقیقی و مجازی به تصویر می‌کشد.

تمام ابعاد زندگی شخصیت‌های اصلی داستان، ایما، دانیال، آتنا، پریسا و یوسف سرلکی با رسانه گره خورده است. گویی بدون رسانه، فلسفه زندگی‌شان ناقص می‌ماند؛ آدم‌هایی که پیروزی‌ها و شکست‌‌هایشان، سرخوردگی‌ها و امیدهاشان و حتی تک‌به‌تکِ مشکلات‌ زندگی روزمره‌شان را در فضای مجازی منعکس می‌کنند و آن را یگانه ناجی و گره‌گشا و تنها خانه‌ واقعی خود می‌دانند. آنها در قاب رسانه است که خودِ واقعی‌شان را می‌بینند و برای افشای حقایق هم تنها رسانه را محرم خود می‌دانند. بیشترِ آنچه که به شکل اعتراف از این شخصیت‌ها می‌بینیم در وبلاگ یا پیام‌های مجازی‌شان انعکاس می‌یابد. رسانه آنقدر در زندگی‌شان پررنگ است که بی‌آن حتی با دنیای حقیقی هم نمی‌توانند به‌درستی ارتباط برقرار کنند. حتی جذابیت‌های ظاهری و تنانه‌گی‌شان در سایه‌‌ چنین فضایی تعریف می‌شود. به‌طور مثال آتنا زیبایی خواهرش را در سایه‌ آدم‌هایی که در رسانه خبرشان منعکس می‌شود (که مهم‌ترین‌ آنها، رهانا، دختر مبارز کوبانی است)، تعریف می‌کند. ایما نیز ظاهر یوسف سرلکی را از پسِ همان فضای مجازی تصور می‌کند و از همین مسیر به او علاقه‌مند می‌شود.

هرچه شخصیت‌های داستان در فضای رسانه‌ای غرقه‌تر می‌شوند، تصویر خودشان در جهان مجازی و بازخوردها و منافعی که از آن نصیبشان می‌شود نیز اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اگرچه که هرچه پیشتر می‌روند، منزوی‌تر و تنهاتر می‌شوند و از این سفر دست خالی برمی‌گردند. آنها با اینکه در دنیای واقعی نمی‌توانند با انفعال و استیصال خود روبه‌رو شوند، در دنیای مجازی هم چیز چندانی گیرشان نمی‌آید و همگی به نقطه‌ای یکسان می‌رسند که همانا سلطه‌ دروغ در هر دو فضای مجازی و حقیقی است.

شخصیت‌های «تاریکی معلق روز» بسیار یادآور فیلم «شبکه» سیدنی لومت هستند؛ آدم‌هایی که با گسترش رسانه و افزایش اقبال جامعه به آن درصدد ایجاد جذابیت بیشتر در خبرهای خود هستند تا مخاطب را با عطش بیشتری با خود همراه کنند. آنها در کوچک‌ترین جزئیات خبر مبالغه می‌کنند یا حتی خبر جعل می‌کنند و درنهایت از زندگی شخصی خود هم برای بقای خود در صدر رسانه مایه می‌گذارند. مدیر شبکه در این فیلم حتی در خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌اش هم از فکر جذب مخاطب بیرون نمی‌آید و حاضر است خصوصی‌ترین اتفاقات زندگی خودش را هم دستمایه‌ تولید خبر کند. وقتی جنون همکارش از این همه فریب در شبکه به اوج می‌رسد، او از همین جنون هم به‌عنوان خوراک خبری استفاده می‌کند. در «تاریکی معلق روز» نیز شخصیت‌ها از این دست ویژگی‌ها کم ندارند. مثلا مریم افتخاری مدیر سایت خبری حتی حاضر است برای از دست‌ندادن جایگاه خود در رسانه، عکس‌های خصوصی با نامزد سابقش پخش شود. او حتی به دانیال دانشور، سردبیر سایتش توصیه می‌کند که برای نگه‌داشتن جای خود در رسانه از واردشدن اطلاعات خصوصی زندگی‌اش در دنیای خبر و جنجال‌های رسانه‌ای ابایی نداشته باشد.

رمان با این که عوارض رشد مهارناپذیر غول رسانه را به وضوح به تصویر می‌کشد، اما وقتی پای تقابل دنیای رسانه و دنیای واقعی به میان می‌آید و در مسیر انعکاس مشکلات گریبان‌گیر جامعه‌ امروز پیش می‌رود، مدام در دام تکرار می‌افتد و مساله‌هایی از جمله دشواری‌های شغل خبرنگاری، تداخل مرزهای حریم خصوصی و عمومی، اسیدپاشی و مشکلات جانبازان، وجهی شعاری می‌یابد. با اینکه هر کدام از شخصیت‌ها در این حیطه با نفی دیگری برای اثبات خویش قدم برمی‌دارند، اما عمدتا به‌جای دادن تصویری داستانی از خود، به سمت فلسفه‌بافی سوق داده می‌شوند. هم‌چنین ترسیم چارچوب روابط دایره‌وار که لزوما و به شکلی ناگزیر اصرار بر اتصال تمامی شخصیت‌های اصلی و فرعی به هم دارد و تصادف‌هایی که چنین زنجیره‌ای را تقویت می‌کند، روح داستان را از برانگیختن همراهی مخاطب دور می‌سازد. در واقع اگرچه که «تاریکی معلق روز» قرار است سرگردانی آدم‌ها را در چالش میان جهان رسانه و جهان حقیقی ترسیم کند و شواهد بسیاری را هم در جهت انطباق با وضعیت دنیای امروز در داستان وارد می‌کند، اما در به‌تصویرکشیدن رابطه‌‌ منطقی میان این دو فضا و نمایندگی‌کردن معضلات آدم‌های واقعیِ سرگشته‌ میان این دو، چندان موفق عمل نمی‌کند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه ۲۰ آذر ۹۹ منتشر شده است.

بازگشت از جهنم سینما به برزخ ادبیات /گفت‌وگو با محمد طلوعی به بهانه انتشار «هفت گنبد»

 

گفت‌وگوی رضا فکری با محمد طلوعی به بهانه انتشار «هفت گنبد»

گروه ادبیات و کتاب: محمد طلوعی (۱۳۵۸رشت) نخستین کتابش « قربانی باد موافق» را در سال ۱۳۸۶ منتشر کرد که جایزه بهترین رمان تکنیکی سال را دریافت کرد و در هشتمین جایزه شهید غنی‌پور تقدیر شد. پس از موفقیت این کتاب، پنج سال بعد، او مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» را منتشر کرد که جایزه گلشیری را برایش به ارمغان آورد. «آناتومی افسردگی» و «تربیت‌های پدر» دو کتاب بعدی او بودند که در سال ۹۳ و ۹۵ منتشر شدند. «هفت‌گنبد» آخرین اثر داستانی اوست که در جایزه ادبی بوشهر برنده جایزه کتاب اول سال شد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با محمد طلوعی به‌مناسبت انتشار «داستان‌های خانوادگی» و «هفت گنبد» است که از سوی نشر افق منتشر شده.

***

reza fekri

رضا فکری

مجموعه‌ «هفت‌گنبد» را با مصرعی از هفت‌پیکر نظامی آغاز کرده‌اید و به‌نوعی اقالیم هفت‌گانه را با توجه به مناسبات امروزی آفریده‌اید که «سفر» فصل مشترک همه‌ آنهاست. در بعضی داستان‌های پیشینتان هم مثل «قربانی باد موافق» نطفه‌ تمامی تحولات با همین «سفر» بسته می‌شود و در بعضی دیگر معنا و فلسفه‌ زندگی با آن شکل می‌گیرد و در غیاب آن داستان خالی از کشمکش می‌شود. در اغلب داستان‌های دو مجموعه‌ «من ژانت نیستم» و «تربیت‌های پدر» هم می‌توان این ویژگی را دید. چرا مضمون «سفر» این‌همه در داستان‌های شما محوری است؟
سفر همیشه در داستان‌هایم مهم بوده، اما خودم هیچ‌وقت خودآگاه انتخابش نکرده‌ام. یعنی اینطور نبوده که با خودم فکر کنم می‌نشینم و یک داستان درباره‌ سفر می‌نویسم، همیشه سفر خودش را به داستان‌هام تحمیل کرده. شاید دلیل اصلی‌اش این است که از یک‌جاماندن شخصیت‌ها در داستان می‌ترسم. فکر می‌کنم اگر شخصیت حرکت نداشته باشد اگر طی‌الارض نکند، می‌میرد. البته همیشه یک حرکت درونی هم برای شخصیت ساخته‌ام، یعنی آنچه بیرون شخصیت اتفاق می‌افتد و او را از جایی به جایی می‌کشد همیشه یک حرکت درونی هم می‌سازد که طی آن شخصیت به یک والایش می‌رسد. سفر، کهن‌الگوی داستان فارسی است. اگر یونان باستان را جایگاه ساخت تراژدی بدانیم و بینارودان را محل خلق داستان حماسی، نجد ایران داستان ماجراجویانه را پدید آورده. سرزمین محصور ایران بین کوه‌ها و دریاها در طول دوران، کهن‌الگوی سفر را ساخته. سرزمینی که برای بیرون‌شدن از بیابان‌هایش دیدن جهان‌رویان بایستی حتما سفر می‌کردی. این سفر در داستان‌های من نشت کرده، اول در ناخودآگاه و بعد شاید بنا به عادت. همین‌که می‌خواهم داستانی را سربیندازم شخصیت بلیتش را خرید و چمدانش را هم بسته و منتظر تصمیم من نمانده.

داستان‌های«هفت‌گنبد» بسیار وابسته به تک‌گویی‌های راوی‌اند و در دو نیمه‌ مشخص هم روایت می‌شوند. در نیمه‌ اول طرح مساله می‌کنند و روند حل معما را در بستر واقعیت پی می‌گیرند اما در نیمه‌ دوم از تصویرپردازی عینی کمتر اثری دیده می‌شود و یافتن مرز مشخصی میان واقعیت و خیال دشوار است. فضاها هم وهم‌آلوده و رازآمیزند و مخاطب را به‌نوعی از هستی‌شناسی و نتیجه‌گیری‌های فاضلانه سوق می‌دهند. این نوسانِ نگاه راوی را در «من ژانت نیستم» هم می‌توان دید. راوی بازیگوشی که از دل اتفاقی در زمان حال، به خاطره‌هایی دور پرت می‌شود و به زنجیره‌ای از رویدادها و آدم‌ها در گذشته گره می‌خورد و درنهایت به اکنون داستان برمی‌گردد. به‌نظر می‌رسد به این شیوه‌ روایی و تعدد مضامین داستانی که از قضا متن را هم به‌شدت تحلیل‌گریز می‌کند علاقه‌ بسیار دارید.
من همیشه عاشق روایت‌کردن بودم، حتی وقتی سینما می‌خواندم به این فکر می‌کردم چطور می‌شود فیلمی ساخت که به‌جای نشان‌دادن تعریف کند. من شبیه کسی هستم که از جهنم سینما به برزخ ادبیات برگشته و دارد از شر نشان‌دادن‌های نمایشی خودش را خلاص می‌کند. من از آن دنیایی می‌آیم که نشان‌دادن فضیلت نیست، بلکه تنها شیوه روایت است اما ادبیات از تعریف‌کردن زاده شده، استفاده از تخیل مخاطب به‌جای نشان‌دادن همه‌چیز به او. دوست دارم به شیوه‌ قدمایی ادبیات پایبند باشم، یعنی تاجایی‌که می‌توانم تعادلی بین نشان‌دادن و تعریف‌کردن بیابم. خیلی موافق نیستم که داستان‌های «هفت‌گنبد» از این الگوی یکسانی که شما می‌گویید استفاده می‌کند. مثلا داستان «دو روز مانده به عدن» در همه‌ لحظه‌هایش با تعریف‌کردن پیش می‌رود یا داستان «آمپایه‌ بارون» لحظات زیادی‌اش را صرف نشان‌دادن «بارون» می‌کند. اما اگر منظورتان این است که داستان فقط با نشان‌دادن یا فقط با تعریف‌کردن پیش نمی‌رود با شما موافقم. در داستان‌های من زمان حال روایت و انگیزه‌ روایت محوری‌ترین چیزهای داستان‌اند. اینکه بدانم و به مخاطبم هم نشان ‌بدهم که این ‌داستان چرا دارد تعریف می‌شود و در اکنون داستان چه‌خبر است. مهم است که همه‌چیز در حال داستان اتفاق بیفتد و اگر کلیدی در گذشته هست حتما باید به کار بازکردن دری در امروز بیاید.

تعلــیق هم در داستــان‌های «هفت‌گنــبد» جایــگاهی ویــژه و گاه پارادوکسیکال دارد. گرچه فضاسازی‌های آغازین داستان، مخاطب را آماده‌ استقبال از فاجعه‌ای قریب‌الوقوع و هولناک می‌کنند، اما به‌تدریج تنش افت می‌کند و داستان‌ها در عرض پیش می‌روند و گاه تا چهل ‌صفحه کش می‌آیند. با حوصله‌ تنگ مخاطب ایرانی چطور کنار می‌آیید؟
من به حوصله‌ تنگ مخاطب ایرانی اعتقاد ندارم، حتی به حوصله‌ تنگ مخاطب بر اثر ضرباهنگ سریع سینما یا سریال. فکر می‌کنم کسی که سراغ ادبیات می‌آید انسان متخیل‌تری است که دوست دارد در خلوت خودش داستان را پیش ببرد. وقتی در سر مخاطب هستیم سرعت و حوصله مفهومی کاملا انتزاعی است. اگر قلاب داستان به مخاطب گیر کرده باشد هرچیزی را تعقیب می‌کند هرچقدر آهسته و بی‌تعلیق و اگر گیرنکرده باشد با هر سرعت و ضرباهنگی داستان پیش برود رهایش خواهد کرد. آن تعلیقی که ازش حرف می‌زنید کارش همین است، همراه‌کردن مخاطب و پیش‌روی در ذهن او.

شخصیت‌های اصلی داستان‌های «هفت‌گنبد» اغلب زخم رابطه‌های اَبترمانده و بلاتکلیف را تا سال‌ها با خود حمل می‌کنند و عُلقه‌های خانوادگی در آنها به‌شدت سُست‌بنیادند. در «داستان‌های خانوادگی» هم این گسستگی در روابط میان شخصیت‌ها دیده می‌شود. چرا به‌طور معمول رابطه‌ عاطفی و مستقیم میان افراد آشنا و حتی اعضای یک خانواده شکل نمی‌گیرد و دوام رابطه تنها با حضور واسطه‌ای میسر می‌شود؟
راستش به‌نظرم خانواده یکی از مهم‌ترین بسترهای شکل‌گیری شخصیت ماست و اولین تضادها هم معمولا با خانواده اتفاق می‌افتد. در تمام داستان‌های «تربیت‌های پدر» روابط بین پدر و پسر داستان پرتنش و گاهی وامانده است، اما معنی‌اش این نیست که بنیاد خانواده در آنها سست شده. شاید با آن بنیان‌‌های سنتی که فکر می‌کند تفاوت داشته باشد یا آنها را مخدوش کند اما رابطه هست و اتفاقا این رابطه‌ عاطفی تنش‌زا گاه باعث دوری شخصیت‌ها از هم می‌شود. اگر بگویید رابطه‌ خانوادگی سنتی در داستان‌ها نیست قبول می‌کنم. که یعنی خانواده اساسا جای امنی است در داستان‌های من و آن خاصیت پس‌زننده‌ خانواده در داستان‌های سنتی را ندارد. در داستان‌های من اگر شخصی سراغ خانواده می‌رود یعنی بعد از گشتن دور دنیا و دیدن همه‌ نوش‌ونیش‌ها به پنا‌هگاه برمی‌گردد. در این پناه‌گاه هم البته درد و رنج و گذشته وجود دارد و جایی نیست که همه‌چیزش در صلح و صفاست.

گفت‌وگوی رضا فکری با محمد طلوعی به بهانه انتشار «هفت گنبد»_۱

بسیاری از شخصیت‌های داستان‌های شما در جست‌وجوی مداوم «هویت» هستند. در مجموعه‌ «داستان‌های خانوادگی»، پرسش «من کی هستم» در تصمیم‌گیری‌های حساسی مثل ازدواج، مهاجرت یا انتخاب شغل به‌سراغ آدم‌ها می‌آید. در «هفت‌گنبد» این مساله به شکل تناسخ خودش را نشان می‌دهد و روح آدم‌هایی در آدم‌هایی دیگر حلول می‌کند. در داستان «امانت‌داری خاندان آباشیدزه»، شخصیت «مهران» اگرچه با هویت جعلی «بوریس» خودش را به مردم نشان می‌دهد، اما رفته‌رفته هستیِ خود را در همین قالب جدید تعریف می‌کند و از آدمی ضعیف و بی‌دست‌وپا، بدل به خلافکاری قهار و ترسناک می‌شود. آیا می‌توان گفت که برای مساله‌ «هویت» نوعی راهکار تازه تبیین کرده‌اید؟ اینکه آدمیزاد باید یک‌بار زندگی کند تا بتواند تجربیاتش را در زندگی دیگری به‌کار ببرد.
شاید این توی سرم بوده، نمی‌دانم. سوالتان باعث می‌شود به این چیزها فکر کنم، یعنی اگر هم بوده نادانسته بوده، جوری تطبیق ذهنی. اما مفهوم هویت برایم مهم است، «ما کی هستیم» و این ما را چه چیزهایی ساخته. اگر بگویم تاریخ و فلسفه و هنر خوانده‌ام تا به جوابی برای همین سوال برسم اغراق نکرده‌ام. و اگر جان‌مایه‌‌ای ثابت برای داستان‌هام قائل باشم سعی برای پاسخ‌دادن به این سوال است. در همه‌ نوشته‌هایم سعی کرده‌ام دوباره برگردم و پاسخی در حد فهم و درک آن لحظه‌ام به این سوال بیابم و البته می‌دانم داستان‌های خودم هم بخشی از این ساخت‌وساز هویتی است. هر تکه‌‌ای از هنر امروز همین ‌کار را دارد می‌کند از نقاشی‌های زنده‌رودی تا آواز شجریان. بخشی هویت برون‌گراتری را می‌سازند و بخشی هویتی درونی‌تر. بعضی گذار و بعضی عمیق. داستان‌های مستعان همان‌قدر هویت ایرانی امروز را ساخته که تخت‌جمشید. به بعضی از این تکه‌های هویت‌ساز آگاهیم و به بعضی نه. و البته فکرکردن به زندگی‌های بیشتری که بتواند زندگی ما را کامل کند همیشه با من بود. نه به معنای بودیستی و افتادن در چرخه‌ سامسارا، اینکه با خواندن و دیدن و سفرکردن آدم‌های بیشتری در همین یک کالبد باشیم.

شرح جزییات فضا‌های گروتسک و گفتن از جغرافیاها و آدم‌های غریب در «هفت‌گنبد» اهمیت بسیار دارند. از زخم‌های کف دست شخصیت «آناهید» در داستان «بدو بیروت، بدو» گرفته تا خانه‌ اشرافیِ بارون در داستان «آمپایه‌ بارون» و باغ عجیب داستان «لوح غایبان» و حشره‌های سرخرطومی در داستان «دو روز مانده به عَدَن» و همین‌طور چلپک‌هایی که در داستان «خانه‌ خواهری» دو گوش راوی را می‌برند. درواقع زخم‌های شخصیت اصلی داستان تنها در مکان‌های ناشناخته و خلوتگاه‌های غریب است که مجال شکفتن پیدا می‌کنند. انگار شخصیت اصلی داستان را به این شیوه با اعمال گذشته‌اش روبه‌رو می‌کنید و او را در برزخی کشنده فرو می‌برید.
گذشته در داستان‌های مهمند و بله گذشته زخم است، یعنی آنچه با ما باقی می‌ماند تنها زخم گذشته است، ما گذشته‌ زیبا و خواستنی را فراموش می‌کنیم اما گذشته دردناک را نگه می‌داریم چون این زخم گذشته وسیله‌ای تعلیمی است. ما حواسمان می‌ماند دوباره تکرارش نکنیم یا به محض رویت چیزی شبیه‌اش فرار کنیم. زخم و رد زخم گذشته همین‌کار را در داستان‌های من می‌کند، اگر وجود دارد تنها برای این است که در زمان‌ حال شخصیت‌ها دچار آن خطا و لغزش نشوند.

پیر دانایی هم در اغلب داستان‌های «هفت‌گنبد» حضور دارد. فاضلی که با آمدنش، داستان به وادی دیگری می‌افتد و مرز میان خیال و واقع درنوردیده می‌شود. اشخاص معتبری که متصل به عالم بالا هستند و خبرهای بسیار دارند و با دیرها، صومعه‌ها و مکان‌های مقدس گره خورده‌اند. کسانی که شخصیت اصلی داستان را در وادی تصمیم‌های عجیب می‌اندازند و آنها را وامی‌دارند که دنبال آدم‌های مشکوک و ناشناس بروند، سوار مرکب‌های خطرناک و غریب شوند یا چشم‌بسته در پی زنی چادرپوش راه صحرا و بیابان را پیش بگیرند. چرا شخصیت اصلی داستان در میانه‌ این جبر و مسخ‌شدگی، درنهایت چیزی جز سرازیری و نیستی نصیبش نمی‌شود؟
این سوال کمی هستی‌شناسانه است و برای پاسخش باید سعی کنم یک‌چیزهایی را توضیح بدهم. فلسفه‌ قرن بیستم و به‌دنبالش هنر قرن بیستم سر این دوراهی بود که آینده نجات‌بخش است یا ویران‌گر. دو جنگ جهانی و بعد روندهای جهانی‌شدن در پاسخ به همین دوگانه شکل گرفتند. آینده‌ متعالی یا آینده‌ رو به زوال. در قرن بیست‌ویکم این آینده به تکنولوژی هم تسری پیدا کرده. تکنولوژی و آینده‌ خوب یا بد. تمام نحله‌های فکری و هنری در قرن بیست و بیست‌ویک در پاسخ به همین سوال‌ها شکل گرفته. البته من موافق نیستم که داستان‌های من به سمت سرازیری و نیستی می‌روند. این با پایه‌ فکری من معارض است. من امیدواری و روشن‌بینی مزمن دارم. یعنی بستر فکری‌ام اینطوری است که آینده برایم نویدبخش و الهام‌آور است. آن پیر و دانا و مشفق همیشه چیزی در آینده را نشان می‌دهد که خیر و خوبی در آن است و به همین نسبت اگر داستان‌ها تلخ یا تاریک تمام شوند همیشه کورسویی در آینده هست. هیچ داستانی از خودم یادم نمی‌آید که این کورسوی نهایی را نداشته باشد.

مکان‌ها در داستان‌های «هفت‌گنبد» چه در دمشق باشد چه ایروان و چه کابل، اغلب به‌نوعی با ایران گره خورده‌اند و اهالی آنها نیز رشته‌ اتصال محکمی با این آب‌وخاک دارند؛ مثل ارمنی‌های داستان «آمپایه‌ بارون» که با کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابان ویلا و خردمند و آبان درآمیخته‌اند. شخصیت اصلی داستان هم اگرچه در خارج از مرزها زندگی می‌کند و برگشتن به ایران برای او صدمات بسیار و عوارض جان‌فرسا دارد، اما میل به بازگشت رهایش نمی‌کند. این آدمِ آواره و بی‌وطن را ظاهرا در داستان آخر کتاب «دو روز مانده به عَدَن»، با شخصیت «حمیرا» به ساحل آرامش رسانده‌اید و اندکی از عمق فاجعه کاسته‌اید.
جغرافیا در این مجموعه برای من واحه‌هایی از پراکندگی فکر ایرانی است. من به جغرافیا به‌عنوان عامل محدود‌کننده‌ فکر نگاه نمی‌کنم. فکر احتیاج به ویزا و روادید ندارد. شاید فکرها در یک زیست‌‌پایه‌ جغرافیایی شکل گرفته باشند اما برای پراکندگی و گسترش نیاز به اجازه‌ کسی ندارند. فکر زندگی در ایران بزرگ، ایرانی فراتر از مرزهای جغرافیایی اکنونش همیشه وجود داشته. باید هشدار بدهم که این مفاهیم را پان‌ایرانیستی یا خویش‌مدار نگیرید. منظور من از فکر ایرانی حمله‌کردن یا خط‌کشی با دیگر فکرها نیست. فکر ایرانی معارض فکر ترکی یا عربی نیست، همراه و مکمل است. این را در نقطه‌های مرزی جغرافیایی به‌راحتی می‌توانید ببینید که آمیزش‌های فکری چطور زندگی آدم‌ها را راحت‌تر و روادارتر می‌کند. اما اگر بخواهم برگردم به سوال، داستان‌های «هفت‌گنبد» به هفت‌پیکر نظامی تاسی کرده و پراکندگی داستان‌ها از مرزهای شرقی هندوکش تا مرزهای غربی مدیترانه وفاداری به همان کتاب است. در آن کتاب فکر ایرانی جاری در این سرزمین‌ها باعث جوری زیست می‌شد که این را سعی کرده‌ام در داستان‌های «هفت‌گنبد» هم بسازم. جوری زیست مبتنی بر هم‌زیستی و نیارش نسبت به سرنوشت و هم‌پایی با طبیعت. درواقع جان‌مایه‌ «هفت‌پیکر» به‌نظر من رسیدن به یکانگی با زیست‌بومی بود که ویران‌گر، محدود‌کننده و خشن و درعین‌حال زایای و باثبات و مادر است. اینکه ما ناگزیریم در این خاک، حتی اگر در روزهای سیاه ویرانش باشیم و همیشه امید به ساختن و برساختنش هست چون این فکر روشن همیشه با ماست که اگر روزی در این بیابان لم‌یزرع دوام آورده‌ایم همیشه ممکن و میسر است، حتی اگر به دندان و سخت. فکر می‌کنم داستان‌های «هفت‌گنبد» بیشتر از هرچیزی سعی می‌کند توضیح بدهد ما در این بازه‌ بزرگ زیستی از هندوکش تا مدیترانه هم‌سرنوشتیم، اگر بندر بیروت منفجر شود، بسته‌های پستی ما به مقصد اروپا در تهران منتظر باید بماند و اگر در کابل بمبی بترکد جایی در اسفراین آدمی عزادار می‌شود. هم‌سرنوشتی‌ای بیشتر از نسبت‌های خونی، هم‌سرنوشتی‌ای حاصل قرن‌ها آمیختگی و پذیرش هم. شاید دیدن این ربط‌ها امروز کار سختی باشد، اما واقعی است و در زندگی ما اثر دارد.

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۶ آذر ۹۹ منتشر شده است.

ایستادن در تاریکی

یادداشتی بر مجموعه‌داستان «حافظه پروانه‌ای»؛ نوشته بهناز علی‌پور گسکری؛ نشر آگه

یادداشت_حافظه پروانه ای_علی پور گسکری_رضا فکری

ایستادن در تاریکی

رضا فکری

انسان همواره به درجات مختلف در آینه‌ «دیگری» است که «خود» را می‌شناسد، به ابعاد ظاهری و باطنی‌اش پی می‌برد و هویتش را تعریف می‌کند. در ابتدای شناخت خود، وقتی تجارب کودکی را از سر می‌گذراند و هنوز شخصیت مستقلش شکل نگرفته، این وابستگی و سرسپردگی به دیگری به‌شکلی تمام‌عیار و همه‌جانبه رخ می‌دهد. اما با نزدیک‌شدن به بلوغ، دیگری به‌تدریج کنار می‌رود و خلأ نیازی مطلق و تام انسان را زمین‌گیر نمی‌کند. مگر اینکه از همان آغاز، دیگری آنچنان چنبره‌اش سهمگین باشد که بدون آن، دیگر از خود چیزی باقی نماند؛ فلسفه‌ای که در اغلب داستان‌های مجموعه‌ «حافظه‌ پروانه‌ای» اثر بهناز علی‌پورگسکری نیز خود را نشان می‌دهد.

نظرگاه داستان بارزترین مولفه در انتقال معنای وابستگی به دیگری در این مجموعه است. راوی داستان‌های این مجموعه با اینکه در وقایع آن دخیل است، اما کمتر از خودش حرفی می‌زند. قصه‌ او با ظهور دیگری آغاز می‌شود، ادامه می‌یابد و تنها وقتی به پایان می‌رسد که دیگری به محاق می‌رود. فلسفه‌ وجودی او تنها وقتی معنا پیدا می‌کند که دیگری وجود داشته باشد و عنانش را به دست بگیرد و او را به حرکت وادارد. راویان همگی تا پایان داستان بی‌نام باقی می‌مانند و به‌ندرت توصیفی از خود ارائه می‌دهند، اما تصویر دیگری کاملا واضح است. درواقع این دیگری است که راوی را توصیف می‌کند و در آینه‌ او می‌توان این شخصیت و باقی آدم‌ها را شناخت. برای نمونه، در داستان اول، با وجود نظرگاه سوم‌شخص نزدیک به ذهن زنی که کشمکش‌های قصه حول محور او شکل می‌گیرد، اطرافیانی همچون همسر، فرزند و همسایه‌اند که به‌وضوح ترسیم می‌شوند و تنها دغدغه‌ این زن، خدشه‌دارشدن تصویرش در ذهن آنهاست؛ اینکه همسرش درباره‌ او که بدون لباسی مناسب، پشت در آپارتمان گیر افتاده چه خواهد گفت، یا اینکه همسایه چه قضاوتی خواهد کرد اگر او را در این موقعیت ببیند. حتی وقتی قرار است برای لحظاتی دوربین راوی روی او متمرکز شود، این حرف‌های همسر یا آشنایان است که ظاهر او را در قالب نگاهی سرزنش‌بار توصیف می‌کند. زن هیچ‌گاه از تیررس قضاوت دیگری در امان نیست. حتی در اعماق ذهنش و در خصوصی‌ترین خلوت‌هایش، همواره سایه‌ او بر سرش افتاده و رهایش نمی‌کند.

بارزترین چالش‌های این مجموعه‌ با پیش‌فرض استقلال و ثبات خود در غیاب دیگری شکل می‌گیرد و در داستان‌هایی همچون «گریز»، «خواب‌باز»، «حافظه‌ پروانه‌ای» و «معمای مریم» بیش از بقیه می‌توان آن را مشاهده کرد. در ‌پسِ شخصیت زنی که قرار است فارغ از سایه‌ یک مرد و مستقل از او حرکت کند، استیصال و انفعال لاینحلی وجود دارد. این مسأله با پیشرفت داستان و حتی در اوج گره‌گشایی آن شدت بیشتری هم می‌گیرد و تلاش شخصیت اصلی برای رهایی از برچسب وابستگی بی‌فایده است. او هرچه بیشتر چنگ می‌زند بیشتر فرومی‌رود و کمتر توان بیرون‌آمدن از مهلکه را دارد. اگرچه از ابتدای داستان همواره تلاش شده تا او توانمند و متکی به‌نفس ترسیم شود، اما درنهایت این شخصیت انتظاراتی را که در چارچوب منطقی داستان ایجاد شده بود، برآورده نمی‌کند. زنی که از نگاه عیب‌جویِ همسرش به‌ جایی بیرون از قلمرو او فرار می‌کند یا پیرزنی که برای فراموشیِ بی‌وفایی مرد زندگی‌اش آثار حضور او را از خانه‌اش پاک می‌کند و دختری که حمایت‌های عاطفی پدر را مزاحمِ استقلال خویش می‌دیده، همگی به محضِ فقدان این نقاط اتکا در خلأیی گرفتار می‌شوند که جز با بازگشت به همان وضعیت قبلی و ادامه‌ همان وابستگی، راهی برای نجاتشان نیست.

در چشم‌اندازی کلی‌تر، سازوکار علت‌ومعلولی داستان‌ها نیز بر وابستگی خود به دیگری تأکید دارد. شخصیت‌ها همواره معطوف به الگویی هستند که خانواده، خانه، شهر و در یک کلام هویت‌شان را برای آنها معنا می‌کند. گاهی این وابستگی، مانند داستان «خواب‌باز» و «میخچه» فردی است و گاه مثل آنچه در «درآن سر چه می‌گذشت» و «پایان حقیقی یک قصه» رخ می‌دهد، جمعی است اما درهرصورت نتیجه یکسان است و همه‌چیز در جهت تشریح و تبیین همین فلسفه پیش می‌رود؛ دیگری آنقدر در چرخه‌ رفتارهای متناقض خود گرفتار است که نه‌تنها تکیه‌گاهی برای این خودِ وابسته و طفیلی نیست، که در مواردی نیاز به اتکا به منبع قدرتی دیگر نیز وجود دارد و فرضیه‌های مبتنی بر اقتدارِ دیگری که از آغاز داستان بر آن تأکید شده بود، تماما نقض می‌شوند. بر این اساس مرد معلمی که قهرمان یک شهر است، زن قجرزاده مغروری که حریف تمامی تحقیرها و تنهایی‌هاست، دختری که می‌تواند به همه‌ رویاهایش زیر نگاهِ تمسخرآمیز دیگران تحقق ببخشد، همگی در پشت تابلوی هژمونیکی که از آنها ترسیم می‌شود، شکل و شمایل یک قهرمان را ندارند. آنها خود در دامنه‌ نه‌چندان پرفرازونشیب وقایع داستانی، به منبعی دیگر و به شخص سومی نیاز پیدا می‌کنند که گاه پیدا و گاه نهان است. این «دیگری» با اتصال به غیر، امیدها را بر باد می‌دهد و حکایت این وابستگی را بغرنج‌تر از پیش می‌کند. به‌گونه‌ای که «خود» از درک و حل آن عاجز می‌ماند و داستان‌ها همواره در همین نقاط تاریک است که ناگزیر به پایان می‌رسند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۹ منتشر شده است.

 

علیه خرافات /یادداشتی بر رمان «مکاشفه ابرک، سگ قربانعلی» نوشته الهامه کاغذچی، نشر آگه

 

یادداشت_مکاشفه ابرک سگ قربانعلی_الهامه کاغذچی_رضا فکری

علیه خرافات

رضا فکری

اگرچه بسیاری از آیین‌ها زیر سایه‌ توسعه‌ جوامع شهری و گسترش جنبه‌های فردی زندگی، منسوخ شده‌اند، اما هنوز هم بعضی اقوام با جدیت سعی در حفظ آنها دارند. آداب و رسوم در این قوم‌ها آینه‌ خلقیات، روحیات، رویاها، آرزوها و در تعبیری کلی‌تر، هویتشان است. آنها احساساتشان را ذیل همین رسوم بیان می‌کنند و شادی، غم، خشم و ترس‌شان را نیز از دل همین آیین‌ها بیرون می‌کشند. اما چرا آدابی که طی قرن‌ها گرهی از کار مردم باز نکرده‌ و حتی مضر و خطرناک هم بوده، همچنان در میان قوم خود رواج دارد؟ رمان «مکاشفه‌ ابرک، سگ قربانعلی» نوشته الهامه کاغذچی با چنین رویکردی به سراغ یکی از آداب مرسوم اقلیم‌های گرمسیری رفته است.

کتاب روایتگر انسان‌های گرفتارآمده در خشم طبیعت است. مردم روستایی که دیگر هیچ نشانی از آبادانی در آن نیست، دسته‌دسته به جایی دیگر کوچ می‌کنند. اما آنها که باقی مانده‌اند به فکر حفظ همین نشانه‌های حداقلی حیات در روستایشان هستند و برای گشودن طلسم خشکسالی و جلب مهربانی طبیعت از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. حافظه‌ اقلیمی‌شان به آنها آموخته که طبیعت به این سادگی‌ها آشتی‌پذیر نیست و باید بهایی سنگین برای این مهم پرداخت. این است که احیای رسمی کهنه را به یاد می‌آورند؛ رسمی که برای آشتی‌دادن آسمان و زمین در اقلیم‌های خشک و بی‌آب شایع است. طی آیین «عروس آب»، زنی به عقد ایزد آب درمی‌آید تا مصالحه‌ای میان انسان و طبیعت برقرار شود. هرچند درنهایت بارانی نمی‌بارد و جویی پر نمی‌شود و فقط زنی در حصار آداب بی‌حاصل قومش گرفتار و قربانی می‌شود.

درواقع بن‌مایه‌ داستان بر همین بی‌حاصلی رسم‌هایی استوار است که بارها از بوته‌ آزمایش گذشته‌اند. حنانه، زنی که به عقد آب درمی‌آید، خود ثمره‌ ازدواجی است که براساس آیین «خون‌بس» رخ داده است. والدین او از همان آغاز این وصلت اجباری، عاشق هم شده‌اند و هیچ‌گاه این موقعیت دردناک آزارشان نداده است. آنها هرگز مقاومت یا انتقادی نمی‌کنند و همواره طوری از این ازدواج یاد می‌کنند که گویی نه رسمی دست‌وپاگیر که عشقی سینه‌سوز و دیرپا به هم پیوندشان داده. حتی وقتی شخصیتی آگاه و سرشار از بینش انتقادی همچون عموعیسی (پدر حنانه) هم گرفتار چنین رسمی می‌شود، به‌راحتی در برابر آن سر خم می‌کند و کوچک‌ترین تعللی در انتخاب دخترش به‌عنوان قربانی از خود نشان نمی‌دهد. تسلیم او و بسیاری از اهالی ده در برابر این رسوم، بیش از آنکه جهلشان را نشان بدهد، از نوعی لجاجت در خودویرانگری حکایت می‌کند.

شخصیت‌های متعدد رمان، همانند عموعیسی و همسرش زرانگیز، دسته‌دسته به صحنه می‌آیند و انفعال خود را در برابر اتفاقات به نمایش می‌گذارند و همگی چارچوبی یکسان در واکنش به فاجعه دارند. آنها همچون زندانی محکوم به اعدام در صف اجرای حکم می‌نشینند، بی‌آنکه حتی در برابر مرگ خود یا عزیزان‌شان، ناله‌ای کنند و شیونی سردهند. حتی وقتی مراسم عروسی به درگیری خونینی بدل می‌شود و جوانانی در آن کشته می‌شوند، وارد فرآیند سوگ نمی‌شوند و به‌راحتی از این فقدان فاجعه‌بار عبور می‌کنند و ازدواجی دیگر را تدارک می‌بینند.

فارغ از این آیین‌های غریب، نظرگاه روایت هم نوعی متفاوت از رابطه را میان خواننده و متن رقم می‌زند. رمان از منظر سگی به نام اَبرک آغاز می‌شود. سگی که در راستای توجیه حضور خود به‌عنوان راوی، تمام صفحات بخش اول کتاب را پر می‌کند و زبان و ساختار تفکری همانند یک انسان دارد. او همان‌قدر روشن‌بین و آگاه است که بقیه‌ شخصیت‌های داستان و همان زبانی را به‌کار می‌برد که آدم‌های قصه از آن بهره می‌جویند. استعاره‌ها و مَثل‌هایی هم که به ذهن او می‌آید همانند باقی روایتگرانی است که طی داستان از خود و وضعیت نابه‌ساما‌نشان می‌گویند. او نماینده‌ طبیعت است که آمده تا جهل و خودخواهی و بی‌رحمی انسان‌ها را به رخ‌شان بکشد و از همان ابتدای کتاب هم مخاطب و متن را که همچون دو خط متنافر پیش می‌روند، به توافقی برای یک مکاشفه دعوت می‌کند و پیش‌فرض‌های ذهنی مخاطب درباره‌ آیین‌هایی همچون خون‌بس، دورکردن آل و عروس آب را با عواقبی تاریک و فاجعه‌بار گره می‌زند. فاجعه‌ای که دوره‌ تاریخی وقوعش چندان بر مخاطب روشن نیست و به‌نوعی مستقل از روزگار خود رخ می‌دهد. آیین «عروس آب» در خلأیی از زمان و شرایط روز اتفاق می‌افتد تا توجه مخاطب را فارغ از عوامل تعدیل‌کننده‌ چنین رسومی، معطوف به همذات‌پنداری با قربانیانی کند که در هر عصر و زمانه‌ خرافه‌زده‌ای می‌توانند زیسته باشند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه ۶ آذر ۹۹ منتشر شده است.

سفر به انتهای شب /نیلوفر اجری؛ یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم» رضا فکری

یادداشتی بر رمان «ما بدجایی ایستاده بودیم»؛ نوشته رضا فکری؛ نشر مروارید

رضا فکری_ما بدجایی ایستاده بودیم

گروه ادبیات و کتاب: «چیزی را به‌هم نریز» اولین کتاب رضا فکری (۱۳۵۳شهر ری) بود که داستان‌هایش تصویری از جامعه‌ای تنها را نشان می‌داد. همین تنهایی به شکلی در کتاب بعدی او یعنی «ما بد جایی ایستاده بودیم» هم خودش را نشان می‌دهد. فکری در «ما بد جایی ایستاده بودیم» با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ اخیر توانسته اثری قصه‌‌گو خلق کند، و شاید همین نکته، نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها تمرین روی زبان و نوشتار خود، به خلق اثری دست یازیده که می‌تواند سکوی پرتاب او باشد به ادبیات داستانی فارسی؛ آنطور که محمد قاسم‌زاده می‌گوید: «ما بد جایی ایستاده بودیم» یادآور «سفر شب» بهمن شعله‌ور است، اما گامی جلوتر از آن. فرشته احمدی با تاکید بر جسات رضا فکری در نوشتن، می‌گوید: «رضا فکری از همان مجموعه‌داستانش به‌نظر می‌آمد چنین جسارتی را دارد که به قوانین و اصول رایج کار وقعی ننهد و فاصله بین دو اثر چاپ‌شده او نیز نشان‌دهنده همین موضوع است.» آنچه می‌خوانید نگاهی است به رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» که از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

***

سفر به انتهای شب

نیلوفر اجری

«ما بدجایی ایستاده بودیم» از سفر آغاز می‌شود؛ سفری در ظاهر برای ادامه‌ تحصیل دو شخصیت اصلی داستان. یکی راوی (شبدیز) و دیگری اسد. انسان‌هایی از دو طبقه‌ فرهنگی و اقتصادی متفاوت و با دنیاهای فکری متفاوت‌تر که تنها وجه اشتراک‌شان، یعنی رده‌ سنی مشابه، آنها را درکنار هم قرار می‌دهد. برخورد اتفاقی این دو در ترمینال و اتوبوس است که ماجراهای بعدی را زنجیره‌وار سبب می‌شود. بخش اعظم این اثر در سفر و جاده‌ها روایت می‌شود، بنابراین پترن اصلی آن «سفر است». منتها از «پترن جست‌وجو» که زیرمجموعه‌ الگوی اصلی روایت است نمی‌توان ساده گذشت. درواقع انگیزه‌ این سفرها، جست‌وجو است؛ جست‌وجوی شخصیت‌ها برای رسیدن به آزادی و استقلال عمل بیشتر یا رسیدن به امنیت و شادی. گرچه در ذات این سفرها نوعی فرار و انفعال نیز وجود دارد. منتها این انفعال آن‌قدر ناگزیر است که مخاطب نیز، آن‌ را در زمان معاصر و جغرافیای مشابه داستان تجربه کرده است.

این اثر درباره‌ آدم‌هایی‌ است که هرچقدر به ظن خودشان از حوادث دور می‌شوند باز هم در بدترین زمان ممکن در بدترین نقطه‌ ممکن قرار می‌گیرند. آدم‌هایی که به‌راحتی می‌توانند هر یک از ما باشند و همین حس نزدیک درد مشترک است که مخاطب را تا انتها با خود همراه می‌کند. گرچه استعاره‌ «بدجایی‌ایستادن» را که نام کتاب هم از آن گرفته شده نباید فقط در بودن در زمان و مکان اشتباه دانست؛ بلکه معنای نبودن در زمان و مکان درست را هم می‌شود از آن استنباط کرد. با این استدلال به این نتیجه می‌رسیم که اسد (و به‌طور کل افرادی چون او) به همین دلیل است که به‌جای شکوفاشدن استعدادهایشان، منفعل می‌شوند و حتی رو به افیون و مخدر می‌آورند.

شکل ساختاری کتاب را جدا از فصل‌بندی متداول آن، می‌توان در دو بخش دید: بخش اول که راوی، اسد را همراهی می‌کند و بخش دوم که راوی همراه دو شخصیت دیگر یعنی سعید و سوده است. مطابق با این ساختار، بخش اول ریتم کمابیش تندتری دارد و داستان در خط مستقیم‌تری روایت می‌شود.

بافت زبانی شخصیت‌ها نیز از ویژگی‌های بارز این کتاب محسوب می‌شود. به‌عنوان مثال بافت زبانی اسد علاوه بر اینکه به رده‌ سنی او مربوط است، نوعی بی‌خیالی عمدی و خشم و هنجارشکنی پنهان و عمدی در خود دارد. یا گونه‌ زبانی راوی که به دلیل تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌اش، رگه‌هایی از طنز را پیدا کرده است. به‌علاوه‌ ساخت نوعی زبان فیگوراتیو در تقلید از لهجه‌ مردم در اقلیم کرمان که کاملا باورپذیر است. و درعین‌‌حال نویسنده در این راستا از واژه‌ها و ترکیبات قابل فهم و حتی جذاب برای مخاطب خود استفاده کرده است.

در بحث شخصیت‌پردازی تا وقتی مربوط به راوی و اسد است از کلیشه‌ها دور هستیم و شخصیت‌ها کاملا پرداخت شده است. راوی ظاهرا جوانی ا‌ست ساده که اگر دستش برسد از کمک به دیگران دریغ نمی‌کند. اما این ظاهر و پوسته‌ اوست. همچنان که رفته‌رفته متوجه می‌شویم او را نه از گفتارهای ذهنی‌اش، بلکه از رفتارهای گاه ضدونقیضش است که باید بشناسیم. رفتارهای منفعت‌طلبانه که طرف او را تعیین می‌کنند و حتی دوستی‌هایش هم گاهی مصداق بارز ضرب‌المثل معروف «دوستی خاله‌خرسه» می‌شود. در اثبات این ادعا می‌توان به متن خود کتاب استناد کرد و دیالوگی را شاهد آورد که اسد خطاب به شبدیز می‌گوید: «تو شر نهان خوبی داری...»، و اما در مورد اسد که در ابتدا بی‌مهر، لجباز، هنجارشکن و چاپلوس معرفی می‌شود، هرچه پیش‌تر می‌رویم با آشنایی بیشتر از او پی به لایه‌های درونی شخصیتش می‌بریم که نوعی منجی و مرشدبودن را به واسطه‌ هوش هیجانی بالا و توان برقراری ارتباط با افراد مختلف از خود بروز می‌دهد. بنابراین در چندوجهی‌بودن این دو شخصیت هیچ جای شکی باقی نمی‌ماند. باقی شخصیت‌ها گاه چندبعدی و عمیق تصویر شده‌اند، مانند شخصیت هداوندخانی (پدر راوی) و گاه در سطح باقی مانده‌اند. مانند شخصیت اغلب زنان داستان که یا فقط بُعد جنسی‌شان مدنظر قرار گرفته یا بُعد عاطفی مادری‌شان آن‌هم بسیار سطحی. شاید این تصور به ‌وجود بیاید که از دید راوی و مردهای اطرافش و با توجه به برهه‌ زمانی و شرایط جغرافیایی داستان، غیر از این هم نمی‌شد نگاهی به زن داشت؛ که البته تا حدی هم درست است. اما نویسنده می‌توانست با تمهیداتی صدای زنان را جدا از نگاه راوی در اثرش پررنگ‌تر کند. همچنان که در بخشی از کتاب راوی چیزهایی را نقل‌قول می‌کند که خودش هیج تصور روشن و واضحی از آنها ندارد. مانند حادثه‌ کوی دانشگاه که از دو منظر و نگاه بررسی شده است. و البته بدون دخالت طرز فکر راوی در آن. که در این نمونه نویسنده بسیار موفق عمل کرده. در ادامه‌ پردازش شخصیت‌ها باید به این نکته اشاره کرد که برخی شخصیت‌ها به نمایندگی از طبقه و قشر خود، به‌وجود آمده‌اند. مانند شاپور (برادر جانباز شبدیز) یا استاد میانسالی مانند محسن قادری که مثل خیلی از هم‌دوره‌ای‌هایش در جوانی فرصت عاشقی و به‌قولی جوانی‌کردن را نیافته است. البته تصمیم نویسنده مبنی بر حضور تیپیک این افراد در جهان داستان کاملا به‌جاست؛ چراکه همین حضور و اشاره به طبقات مختلف انسانی را، آنچه نیت متن بوده کفایت می‌کند. از طرفی تلاش برای پردازش شخصیتی تمام افراد حاضر در داستان امکان خروج از خط اصلی روایت را دارد و همچنین ممکن است خارج از حوصله‌ مخاطب باشد.

بحث نام‌گذاری شخصیت‌ها نیز به عمق‌بخشیدن و فهم بهتر اثر کمک کرده است. نام راوی، شبدیز است و به «اسب خسروپرویز» اشاره دارد که در متن کتاب هم به‌طور واضح آمده است. این اشاره زنگی‌ است برای توجه مخاطب خاص به این نام. اسب اینجا استعاره از مرکب است. مرکبی که خود قدرت اختیار چندانی ندارد و در خدمت سوارش درمی‌آید. چنان‌که اسب موردعلاقه‌ خسروپرویز که ظاهر بلندبالا و قدرتمندی هم داشته پیش از آن متعلق به رومیانی بوده که نقش دشمن را داشتند. این بی‌ارادگی در باطن و حتی ظاهر نیرومند (اما میان‌تهی) را در شخصیت راوی می‌توان شاهد بود. از طرفی نام اسد به معنای «شیر» می‌تواند اشاره‌ای باشد به سلطان و پادشاه و در اینجا کمی انحصاری‌تر، خسروپرویزی که پس از او همه‌چیز در سلسله‌ پادشاهی‌اش رو به اضمحلال رفت و کشور به‌ دست اعرابی افتاد که بر ایرانیان ظلم‌های بی‌شمار کرده و هر اعتراضی را در نطفه خفه کردند. مصداق مدرن آن‌هم در متن، اعتراض‌های نافرجام و بی‌نتیجه‌ سعید و هم‌نسلانش است در نبود اسد. حتی نام سعید، به ‌معنای خوشبخت هم می‌تواند کنایه‌ای تلخ باشد بر بدبختی او که نماینده‌ قشر جوان در این اثر است.

جدا از این نگاه تاریخی واقع‌گرایانه، نویسنده به ‌صورت تلویحی از اسطوره‌ها نیز در شخصیت‌پردازی و همچنین پرداخت داستان بهره برده است. به‌خصوص ماجرای مربوط به ملاقات اسد و دختر موردعلاقه‌اش در طبقه‌های بالایی ساختمان خوابگاه می‌تواند تداعی‌کننده‌ دیدار زال و رودابه باشد در اساطیر شرقی و ایرانی. البته این‌بار به فراخور زمان و شرایط، این اتفاق در فضایی امروزی رقم می‌خورد. از طرفی برخورد دیگران با آن به‌عنوان یک پدیده‌ ممنوعه و برخوردهای قهری اجتماع است که این دیدار و به‌طور کل این عشق را ناتمام و نافرجام باقی می‌گذارد. همانطور که باقی عشق‌ها در جهان داستان همگی ممنوعه و به‌نوعی ناکفو هستند. نتیجه‌ این ممنوعیت‌ها بی‌ثمری ا‌ست. اگر در داستان زال و رودابه، ثمره‌ای چون رستم وجود داشت که بعد از پدر ناجی مردمان خود محسوب می‌شد در این‌جا کودکی‌ است که هرگز زاده نمی‌شود. به این ترتیب است که کهن‌الگوی ناجی در کتاب، پس از شخصیت اسد به بن‌بست می‌رسد؛ اسدی که هنگام مرگ به «مسیح» تشبیه می‌شود که در این تشبیه هم نوعی مرگ ناجی نهفته است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹ به نشر رسیده است.

نقش لُمپن‌های سیاسی در تاریخ معاصر ایران /گفت‌وگو با حسن هدایت به‌مناسبت «وقایع‌نگاری یک لات چاقوکش»

گفت‌وگوی رضا فکری با حسن هدایت

گروه ادبیات و کتاب: حسن هدایت (۱۳۳۴ تهران) کارگردان سریال‌ «کاراگاه» و فیلم‌های اقتباسی از داستان‌های صادق هدایت از جمله «گرداب» و فیلم‌های سینمایی «چشم شیطان»، «سایه‌روشن»، «گراند سینما» و ده‌ها اثر سینمایی و تلویزیونی دیگر، این‌بار با رمان «وقایع‌نگاری یک لات چاقو‌کش» به دل تاریخ معاصر ایران زده است؛ آنطور که خودش می‌گوید: «زمانی که شروع به تحقیقات جدی درباره لات‌های تهران، ریشه‌هایشان و نقش آنها در وقایع سیاسی و اجتماعی صدساله اخیر ایران نمودم، اوایل به‌نظر کاری تفریحی می‌رسید، ولی به‌تدریج روابط ریشه‌دار لات‌ها با سیاست و اهمیت انکارناپذیرشان در جریانات سیاسی، چون یک غول نمایان گردید. به‌نحوی‌ که به‌عیان برایم مسلم شد که از دوران مشروطیت به بعد، تقریبا هیچ تحول اجتماعی وجود نداشته که لات‌ها و چاقوکش‌های ریز و درشت به‌طور کلی لمپن‌های سیاسی در آن نقش نداشته باشند.» آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با حسن هدایت به‌مناسبت انتشار «وقایع‌نگاری یک لات چاقوکش» است که از سوی نشر گستره منتشر شده.

***

reza fekri

رضا فکری

کتاب «وقایع‌نگاری یک لات چاقوکش» ماهیتی قصه‌گو دارد و بر مبنای خاطراتی از هاشم آبسرداری نوشته شده، اما راویِ اتفاقات سرنوشت‌سازِ دو دهه از تاریخ معاصر هم هست و حکایاتی از زندگی شخصیت‌های مهم آن دوره را نیز واگو می‌کند. درواقع جایی در میانه‌ رمان، بیوگرافی، وقایع‌نگاری و تاریخ‌نگاری ایستاده است. شما کدام‌یک از این وجوه را در اثر پررنگ‌تر می‌بینید؟
روایت کتاب، وجه داستانگویی قوی‌تری دارد و موارد تاریخی درواقع بستری برای بیان نگاه یک لمپن اجتماعی به وقایع پیرامونش است؛ چون کار اصلی او انجام دستوراتی بوده که از سطوح سیاسی بالا به او و امثال او داده می‌شد؛ بنابراین با وجه سیاسی جامعه به شکل پررنگ‌تری روبه‌رو بوده است. او از چندوچون سیاست کشور سردرنمی‌آورد و فقط تابع دستورات است. اگر گاهی روشنگری برایش صورت می‌گیرد به‌واسطه شخصیتی به‌نام حبیب‌کبابی است که به رغم شغل معمولی و ساده‌ای که دارد از توان تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی برمی‌آید و در خیلی موارد باعث روشن‌شدن ذهن هاشم آبسرداری (راوی داستان) می‌گردد. در اواخر روایت نیز رفتار و سخنان رعنا (دختر مورد علاقه هاشم) او را به تفکر از نوعی که قبلا برایش سابقه نداشته وادار می‌کند. در مجموع من به عمد یک چاقوکش معمولی و کم‌وبیش ناشناس را برای روایت انتخاب کردم تا بتوانم در سطح داستانگویی از عنصر تخیل نیز کمک بگیرم و دربست اسیر دقایق تاریخ نشوم. هرچند در همین مختصر اشارات مستقیم تاریخی، صحت بیان وقایع اولویت اول من بوده است.

شما در آثار پیشین‌تان، چه در عرصه‌ داستان‌نویسی و چه در مجموعه‌های تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی، همواره ایرانِ دهه‌های ۱۰، ۲۰ و ۳۰ را مدنظر داشته‌اید و در این کتاب هم بر همین مدار پیش رفته‌اید. بر چه مبنایی سراغ این دوره‌‌های به‌خصوص تاریخی می‌روید؟
دوران پهلوی اول و پهلوی دوم تا مقطعی که به کودتای مرداد سال ۳۲ رسید، دوران نوزایی سیاسی و اجتماعی ایران است. این نوزایی و گذر از بافت سنتی به‌نوعی مدرنیته وارداتی، تغییرات فرهنگی و سیاسی و اجتماعی فراوانی به‌دنبال داشت. بحران هویت و دوگانگی فرهنگی که هنوز نیز آثار آن را با قوت‌وشدت در جامعه ایران مشاهده می‌کنیم دستاورد این دوران است. بنابراین دوران مناسبی برای طرح قصه‌های نوشتاری و تصویری است. مضافا بر اینکه در این چند دهه، فناوری جدید هم در تمام سطوح کشور به‌تدریج عیان و کاربردی شد که این موارد نیز از نظر دراماتیک موقعیت‌های ویژه و قابل توجهی برای روایت دارد. از همه مهم‌تر اینکه میراث فرهنگی عمومی ما در حال حاضر متصل به قاجاریه نیست، بلکه متصل به دوران پهلوی است؛ بنابراین طرح نقاط ضعف یا قوت آن دوران (حداقل در قالب سریال‌های تلویزیونی یا رمان) برای مخاطب جذابیت بصری و نوشتاری بهتر و ملموس‌تری دارد. در کلام آخر اینکه علاقه شخصی به یک دوران خاص هم موتور اصلی حرکت در آن مقطع زمانی است یا حداقل در مورد من چنین است.

در این کتاب با جزییاتی خشن و هولناک از زندگی هاشم آبسرداری مواجه هستیم. البته گاهی بینشی متفاوت نیز در این جاهل دهه‌ بیست مشاهده می‌شود. او کسی است که با دقت بسیار از شخصیت‌های مهم سیاسی آن دوره نام می‌برد و حرف‌ها، نوشته‌ها و نقل‌قول‌هاشان را هم به‌طور مستند واگو می‌کند؛ طوری‌که به‌نظر می‌رسد نه با یک لاتِ چاقوکش که با شهروندی دارای سطح متوسطی از تحصیلات و آگاهی نسبت به مسائل روز مواجه‌ایم. ویژگی‌های متضاد این شخصیت را چگونه باید تفسیر کرد؟
مستندیات داستان درواقع از زبان دو شخصیت روایت می‌گردد. نخست نویسنده (که در شروع روایت نیز به آن تصریح می‌شود) و دوم حبیب‌کبابی که منبع اطلاعاتی و تحلیل شخصیت راوی داستان است؛ بنابراین روایت ساده و سرراست راوی داستان از زندگی خودش یا دوستانش و یا کارهایی که انجام داده، بیان خود اوست. بخش‌هایی نیز که ظاهرا از توان عقلی و تحلیلی راوی خارج است از زبان دو شخصیتی که اشاره کردم، بیان می‌شود. البته هرچند در مواردی حبیب‌کبابی خودش به‌طور مستقیم با مخاطب سروکار دارد، ولی نویسنده حتی‌الامکان سعی نموده موارد دقیق تاریخی را با همان نگاه و لحن هاشم آبسرداری بیان نماید. هرچند خود این لات‌ها به‌واسطه تداوم کارشان کم‌وبیش صاحب تحلیل و تفسیر امور سیاسی یا اجتماعی هم می‌شوند. این تحلیل و تفسیر هم عمدتا به دلیل تجربه به دست می‌آید نه سواد و فرهنگ. چنانچه وقتی خاطرات بی‌واسطه آدمی مثل شعبان جعفری را می‌خوانیم گاه چنان تحلیل‌هایی بیان می‌کند که از مغز فندقی جعفری انتظار نمی‌رود. این تحلیل‌ها به‌خاطر تجربه است؛ نه دانش و فهم.

آنچه از زبان هاشم آبسرداری می‌خوانیم چقدر با لهجه و تکیه‌کلام‌های تهران دهه‌های ۲۰ و ۳۰ مطابقت دارد و اساسا چقدر این شخصیت به ضرورت‌های دراماتیک تراش خورده یا خصوصیاتی به او افزوده و یا کم شده است؟
لهجه و بیان خاص لات‌ها و به‌طور کلی لمپن‌ها از دو منبع به دست می‌آید: یکی منابع مکتوب و دیگری پژو هش‌های میدانی. داستان‌هایی که در آنها لات‌ها و لمپن‌های فرهنگی و اجتماعی نقش دارند کم نیست.کتاب‌هایی نیز که در مورد فرهنگ کوچه و زبان محاوره‌ای مردم نگارش یافته نیز خوشبختانه متعدد است. اتکای اصلی من برای یافتن زبانی که حتی‌الامکان زبان خود لات‌ها باشد به دستآورد گفت‌وگو های متعدد با لات‌های قدیمی دهه بیست‌وسی و ضبط خاطرات پراکنده آنها بوده است. مضافا بر اینکه لحن روایی شخص هاشم آبسرداری نیز در این مورد کمک فراوان کرد. بعضی از گنده‌لات‌هایی که با آنها گفت‌وگو داشته‌ام در اوایل دهه هفتاد، در سنین بالا بودند. با حبیب‌کبابی هم که در حوالی میدان قیام (شاه سابق) مغازه کبابی داشت گفت‌وگویی مفصل انجام داده بودم. در مجموع زبان کاربردی رمان، فقط متکی بر دریافت‌هایم از زبان لات‌ها نبوده و عمدتا به‌طور مستقیم از لحن گفتار آنها گرته‌برداری شده است. بنابراین می‌توانم با اطمینان خاطر بگویم که زبان روایت به مقدار زیاد و با اصالت، نزدیک به زبان محاوره‌ای لات‌های دهه بیست تا سی است.

در آغــاز روایت، همانند اغلب آثار شما، وجهی معمایی به پرونده‌ محمد مسعود داده می‌شود و به‌نظر می‌رسد طی قصه به سمت کشف آن پیش می‌رویم. اما به‌تدریج مشخص می‌شود که این بهانه‌ای برای نقل وقایع تاریخی آن دوره است و معمای به‌خصوصی در کار نیست، این تغییر رویکرد به چه ضرورتی پیش آمده؟
من قصد نداشته‌ام که رمان معماگونه شروع شود. ممکن است به دلیل عدم آشنایی مخاطب با شخصیت‌ها و مکان ها و وقایع، داستان در اوایل معماوار جلوه کند ولی به‌تدریج که خواننده با آدم‌های داستان و روحیات آنها آشنا می‌شود متوجه می‌گردد که معمایی در ساختار روایت تعبیه نشده است. شاید تنها معمای روایت در این باشد که با توجه به آگاهی تدریجی شخصیت اصلی روایت از چندوچون حوادث پیرامونش، مخاطب کنجکاو می‌شود که آیا این آگاهی و شعور نصفه‌نیمه، تاثیری نیز بر زندگی و اعمال این شخصیت می‌گذارد یا خیر؟ در انتهای روایت به شکل دور از انتظاری شاید به جواب خود برسد. البته شاید!

«وقایع‌نگاری یک لات چاقوکش»، تصویری نزدیک و با جزییاتی دقیق از زیست کلاه‌مخملی‌ها و نقش‌شان در تحولات مهم دو دهه از تاریخ معاصر ایران ارائه می‌کند. مخاطب با شخصیت جاهل داستان به کافه‌ها، خانه‌های الواط سرشناس تهران، شیره‌کش‌خانه‌ها، نشمه‌خانه‌ها و پاتوق‌ها می‌رود. اما در مقابل، از زندگی سیاسیون و روشنفکران موثر آن دوره اطلاعات کمتری داده می‌شود. چرا درباره‌ ابعاد زندگیِ شخصیت‌هایی چون محمد مسعود و دکتر مصدق که بر بخش عمده‌ای از داستان سایه افکنده‌اند، کمتر صحبت می‌شود؟
عنوان رمان این است: «وقایع‌نگاری یک لات چاقوکش». رمان نیز روایت شخصی یک لات است با ضمیر اول‌شخص مفرد؛ بنابراین آنچه برای او و نگاهش مهم بوده بیان می‌کند. در ارتباط با حبیب‌کبابی و دیگر منابع آگاهی‌دهنده‌اش نیز، آنچه خود طالب بوده به دست می‌آورده نه بیشتر. بنابراین چه در مورد مسعود و چه دکتر مصدق یا روشنفکران و اصحاب فرهنگ آن دوره، آن مقدار که مربوط به سطح سواد و شعور و درک هاشم آبسرداری می‌شده از زبان او بیان شده. این رمان تاریخ‌نگاری نیست؛ وقایع‌نگاری است. تاریخ یک وجه عام و عمومی دارد، ولی مراد از وقایع‌نگاری بیان مشاهدات یک شخص یا تعدادی اشخاص از وقایع و حوادث یک دوره کوتاه یا بلند و یا حتی یک حادثه است.

محمد مسعود در این کتاب مبارزی بی‌پروا، سازش‌ناپذیر و در ضدیت با فساد سیستماتیک حاکمیت است. اما این تصویر از محمد مسعود مخالفانی جدی هم دارد. مثل محمدعلی جمالزاده که او را موج‌سواری ماهر و مواجب‌گیر و دست‌نشانده‌ ایادی فساد می‌داند. نظرهایی این‌چنین را چطور باید تفسیر کرد؟
در مورد محمد مسعود بعد از گذشت نزدیک به هفتادسال از ترور او، هنوز ابهامات و تاریکی‌هایی وجود دارد. اما آنچه غیرقابل انکار است محبوبیت او در میان مردم و جسارتش در بیان بی‌پرده حقایق (آنگونه که خودش استنباط می‌کرد) بوده است. البته بسیاری از تحلیل‌ها و تفسیرهای او از وقایع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی مملکت در دهه بیست، به آن وخامت که او فریاد می‌زد نبود. ولی شاید هدف او از بزرگنمایی خبرها، تاثیرگذاری بیشتر و وسیع‌تر بر اجتماع بوده است. هم بر مردم عادی و هم سردمداران حکومت. او تا آخر عمر نشان داد که هدفش در روزنامه‌نگاری کسب ثروت یا پست‌های کلان دولتی نبوده است؛ چون به‌قول خودش ارزش یک روزنامه‌نگار را از یک وزیر بیشتر می‌دانست. شاید نیز اهدافی داشت که مرگ نابهنگامش اجازه مطرح‌شدنشان را نداد. در مجموع به‌نظر من، مسعود با تمام ضعف‌های شخصیتی و آنارشیسم حاکم بر فکرش، نمونه‌ای درخشان از یک روزنامه‌نگار مسئول بود.

در مقابل روشنفکرانی همچون محمد مسعود، میرزاده عشقی و میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل که از جمله مبارزهایی سینه‌سپرکرده در برابر فساد و جهل و فقر به شمار می‌روند، شخصیت‌هایی هم‌طراز مثل دهخدا، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد هم وجود داشته‌اند که به نوعی متهمند به گوشه‌ ‌عزلت‌گزینی و عافیت‌طلبی. البته در کتاب شما هم مینوی و فرزاد با عنوان روشنفکر کافه‌نشین حضور مختصری دارند. عملکرد این دو گروه از روشنفکران را در آن دهه‌های پُرالتهاب چطور ارزیابی می‌کنید؟
شکی نیست که دهه بیست با تمام فشارها و ناهنجاری‌های سیاسی و اقتصادی، از لحاظ فرهنگی و تنوع افکار و تلاش برای یافتن راه‌های نو برای جامعه، یک دهه استثنایی و شگفت‌انگیز بود. اگر پادشاه وقت و دولت‌هایش و افراد بانفوذ در آن دهه، شهامت و شرافت کافی داشتند آن سال‌ها می‌توانست پایه‌های جامعه ایران را از هر لحاظ مستحکم و آهنین نماید. ولی متاسفانه خودخواهی‌ها و افزون‌طلبی‌های بی‌رویه از یک‌سو و وابستگی غلام‌گونه پاره‌ای از قوی‌ترین و شاید برترین (والبته نه بهترین) افراد سیاسی و فرهنگی ایران به تفکر چپ روسی، کشور را برای سالیانی دراز در محاق رکود و بی‌ثمری فروبرد. تحلیل فرصت‌سوزی‌های آن دوره به قول فرودسی بزرگ: یکی داستان است پُرآب چشم!

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹ منتشر شده است.

نوشتن از سرخوشی و اندوه تهران تا شکست طبقه متوسط/گفت‌وگو با سینا دادخواه به بهانه انتشار رمان شاهراه

گفتگوی رضا فکری با سینا دادخواه به بهانه انتشار رمان «شاهراه»

گفتگوی رضا فکری با سینا دادخواه به بهانه انتشار رمان «شاهراه»

گروه ادبیات و کتاب: سینا دادخواه (۱۳۶۳تهران) را می‌توان نویسنده شهری‌نویس یا به بیانی دیگر روای تهران و طبقه متوسط و شکست‌های این طبقه و سرخوشی‌ها و اندوه تهران نامید. او در هر سه رمانش از شهر می‌نویسد، که ارتباط مستقیم با رشته تحصیلی‌اش دارد: مهندسی عمران. و نام رمان‌هایش نیز گویای آن است: «یوسف آباد، خیابان سی‌وسوم» اولین رمان او بود که در انتهای نیمه دوم هشتاد منتشر شد و برایش موفقیت به شمار آورد و بیش از چهارده‌‌بار تجدید چاپ شد. «زیباتر» رمان دوم او بود که در سال ۹۳ از سوی نشر زاوش منتشر شد. «شاهراه» آخرین رمان اوست که در سال ۹۶ منتشر شد و مثل دو اثر قبلی او، چندبار تجدید چاپ شد. علاوه بر رمان، دادخواه در زمینه مسائل مرتبط با شهر و ریخت‌شناسی فرهنگ و کنکاش در تاریخ دهه هشتاد نیز مقالاتی به چاپ رسانده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با سینا دادخواه به‌مناسبت انتشار «شاهراه» با گریزی به دو رمان قبلی اوست.

***

رضا فکری

در رمان اول شما «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» این تهران است که مسیر شخصیت‌ها را مشخص می‌کند و مناسبات‌شان را می‌سازد و به حرکات‌شان معنا می‌دهد و ما از دریچه‌ی چشم آن‌هاست که به شهر و آدم‌های درون آن نگاه می‌کنیم، در «زیباتر» هم به نوعی سیمای شهر از خلال چالش میان دو شخصیت اصلی کتاب هویدا می‌شود. اما در «شاهراه» باید ردّ این تاثیر را در لایه‌های زیرین‌تر قصه پیدا کرد. انگار به روابط انسانی در این رمان وزن بیشتری داده‌اید و فردیت شخصیت اصلی کتاب را ملموس‌تر از شهر و مناسباتش نمایش داده‌اید.
بله از یوسف‌آباد به شاهراه هرچه جلوتر آمده، بازنمایی صریحِ شهر جایش را به آدم‌های شهری‌تر داده است. علتش هم شاید این باشد که من خواهی نخواهی به روح زمانه وصل هستم و با تلاطم‎‌های اجتماعی رنگ عوض می‌کنم و سعی می‌کنم در کارهایم بازتابش بدهم.  در دهه‌ی هشتاد (به خصوص بازه‌ی 84 تا 88) مسأله‌ی فضای عمومی مطرح بود و در کل این مسأله‌ی کشف شهر و زندگیِ شهری به معنی مدرن کلمه، به آن سال‌ها برمی‌گردد. سال‌هایی که به دلایل متعدد، روابط اجتماعی از حالت محدودش فاصله می‌گیرد و فرهنگ مصرف و خرید که از سال‌های قبل شروع شده، اوج می‌گیرد و به یک جریان تبدیل می‌شود و البته این یک‌جور مقاومت جمعی است در برابر چیزی که دوست نداریم. یعنی تهران به این معنا یک بار و دلالت سیاسی و اجتماعی دارد که در رمان‌های آن دوره هم منعکس می‌شود؛ مثل رمانِ «نگران نباش» مهسا محب‌علی، «احتمالا گم شده‌ام» سارا سالار، «شب ممکن» محمد‌حسن شهسواری و حتی «هرس» نسیم مرعشی. در حقیقت نگاه ضدشهری در این سال‌ها رنگ می‌بازد و جایش را به نگاهی شهرگرا و حتی شهردوست می‌دهد و مشخصا هم تهران در آن‌ها پُررنگ است. موج زنانه‌ی قبلی، ادبیات آپارتمانی است که «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خانم زویاپیرزاد و یا آثار خانم فریبا وفی در آن مهم هستند. این‌ها ادبیاتِ به اصطلاح آپارتمانی با معنای مثبت آن هستند و اولین بار با آن‌هاست که به فضا توجه می‌شود و یک هندسه، یک چهارچوب و یک ظرف برای ادبیات تعیین می‌شود. حتی «کافه پیانو» که خیلی هم ممدوحِ روشنفکران نیست، اثر مهمی در این زمینه است. از این‌نظر که ضرباهنگ شهر را در بیشترین میزان ممکن توسط لحن و سبک وارد داستان کرد. در «زیباتر» سعی کردم این را عینی‌تر کنم و از راویِ سوم شخص استفاده کردم که اجازه بدهد شهر بیشتر خودش را نشان بدهد. در «شاهراه» دغدغه‌ام تهرانِ بعد از جنگ و وضعیت شهر در دهه‌ی هفتاد بود. انگار این جغرافیا اگر با تاریخ همراه نمی‌شد، (چه تاریخِ جمعی و چه تاریخِ شخصی) امکان شناخته‌شدن نداشت.

 

آدم‌های رمان «یوسف‌آباد...» عمدتا مقهور جاذبه‌های شهرهستند. مثلا برای یکی پاساژها، برای دیگری پارک‌ها و تفرج‌گاه‌ها، برای آن‌یکی بلندی‌های تهران است که همه چیزِ زندگی و حتی عشق را معنی می‌کند. در «زیباتر» هم به نوعی همین‌طور است، مثلا اتوبان چمران وقتی معنا پیدا می‌کند که خاطره‌ای در آن ساخته شود و یا اتفاقاتِ مهمِ یک رابطه در آن ثبت شده باشد. اما در «شاهراه» اتفاق‌های داستانی چندان در مکان‌های خاص شهری رخ نمی‌دهند و توصیف مکان‌ها بی که با خاطره‌ی خاصی گره خورده باشند، تصویر می‌شود. انگار برای این مکان‌ها هویتی مستقل در نظر گرفته‌اید و این شخصیت‌های داستانی نیستند که به آن‌ها روح می‌دهند.
کاملا درست است. در علم شناخت فضا، یعنی توپولوژی، مکان مساوی است با فضا به علاوه‌ی آدم. یعنی فضا یک جای ناشناسا است، مثل دشت، کویر و بیابان که اصم و گنگ و نکره است اما این فضا به علاوه‌ی حضور انسان و روابط انسانی، تبدیل به مکان می‌شود و مکان به واسطه حضور انسان سوبژکتیو و ذهنی می‌شود و می‌توان گفت مکان، ذهنی‌تر شده‌ی فضاست. ما در ادبیات شهری درباره‌ی مکان‌هایی صحبت می‌کنیم که نشان‌دار شده‌اند و حضور انسانی با آن‌ها تلفیق شده است. در واقع این که در مکان، نسبتِ فضا و نسبتِ آدم و عینیتِ جغرافیایی چه‌قدر است، همیشه محل سوال است. رمان‌های مختلف را می‌توان یک جور آونگ تصور کرد که همیشه میان این دو محور حرکت می‌کنند؛ در بعضی از آن‌ها از قبل نشانه و معنی دارند اما بعضی دیگر کمتر شناخته شده‌اند و امکان بارگزاریِ معنایی برای انسان بیشتر است. معمولا هم وقتی از رمان‌های مکان‌مند صحبت می‌کنیم ارجاعات این‌ها به مکان‌های آشناتر است. مثلا گوگول بلوار نِوسکی در سن‌پترزبورگ را بازنمایی کرده است یا نویسندگان دیگری شانزه‌لیزه‌ی پاریس را. در تهران مثلا خیابان ولیعصر، موضوعِ نوشتنِ داستان یا سرودن شعر خیلی‌ها بوده. سپانلو وقتی می‌خواهد درباره‌ی جایی آشنا از تهران شعر بگوید از ولیعصر می‌گوید. چون ولیعصر یا مثلا یوسف‌آباد خودش حاوی آن نمادِ آشناست و مثلا امیرآباد به آن اندازه آیکونیک نیست. وقتی از اصفهان می‌نویسیم خیلی نمی‌توانیم از زاینده‌رود فاصله بگیریم. ممکن است هزار جا را توصیف کنیم اما باید تکلیف‌مان را با زاینده‌رود و نقش جهان مشخص کنیم. خصلت نشانه‌ی بزرگ همین است که سایر نشانه‌ها را به نفع خودش می‌بلعد. در تهران این کار را میدان انقلاب، خیابان ولیعصر، خیابان شریعتی و برج آزادی می‌کند، برج میلاد می‌کند، پل طبیعت می‌کند، تفرج‌گاه‌های کوهستانی می‌کند، پارک لاله می‌کند. اما اگر بخواهم وزنه‌ی قصه‌پردازی‌ام سنگینی کند، سعی می‌کنم آدم‌هایی بسازم که حساسیت‌های مکانیِ خاصی دارند، اما قصه‌ی آن‌ها در اولویت است. تلاش‌ می‌کنم با همان تعریف معروفی که می‌گوید کاراکتر رمان همان فرد مشکل‌دار است، پیش بروم. این فرد مشکلی با خودش و جهان دارد و از همین‌جاست که سفرش شروع می‌شود. تلاش من این است که آدمی‌کشف کنم و بسازم که هم درگیر مسائل وجودی خودش است و هم درگیر مناسبات و فضاهای شهری است. وقتی قرار است از آدم ها بگویم رمان‌ام دیگر شهری نیست و فقط یک رنگ‌مایه‌ی شهری دارد.

 

در رمان «شاهراه» با دوگانه‌های بسیاری سروکار داریم. دوگانه‌ی ارزش‌گرایی و انگیزه‌گرایی، اسنتاج و استقرا و یا پزشکیِ علمی‌ و هومیوپاتی (شبه علمی) و همین‌طور دوگانه‌ی اکباتان و امیرآباد. اولی را با معیارهای دهه‌ی هفتاد شمسی می‌توان نماد یک شهر مدرن در نظر گرفت و امیرآباد در طرف سنتیِ شهر ایستاده است. خانه‌ای حیاط‌داری که مثل مکعب روبیک، رنگ به رنگ است و بوی خوش گذشته و قدمت را به مشام شخصیت اصلی داستان می‌رساند و بخش عمده‌ای از پروسه‌ی درمانیِ او هم در همین محله‌ی قدیمی رقم می‌خورد. انگار برخلاف روند تجددطلبی شخصیت‌ها در رمان‌های پیشین‌تان، این بار به نوستالژی روی آورده‌اید و نمادهای سنتی شهر تهران را ارزش بیشتری داده‌اید.
این اتفاق به شکلی ناخودآگاه افتاده است. دو رمان «یوسف‌آباد...» و «زیباتر» واکنش به فضای بیرون بودند و اعتبارشان را از واکنش به اتفاقات دوره‌ی خود می‌گرفتند حتی به نوعی، خصلتی تهاجمی داشتند. فضای آن دوره این شکل از رویکرد به داستان را می‌طلبید، در آن دوره یک نگرش کاملا پوپولیستی و ضد مدرن حاکم شده بود و قاعدتا راه رویارویی با آن از بازنمایی زندگی شهری و وجوه مدرنیستی زندگی شهری می‌گذشت. اما در «شاهراه» من آزادتر بودم و کتاب سر و شکل رمان‌تری پیدا کرد. اصولا فرم‌های ادبی به خصوص رمان بوی قدمت و کهنگی می‌دهند و زیاد نمی‌توانند با تب‌وتاب زمانه همراه باشند و به لحاظ محتوایی ذات محافظه‌کارتری دارند. در ایران که چنین اتفاقی با شدت بیشتری هم می‌افتد و می‌بینید که نویسنده‌های مهمی مثل گلشیری هم پا در این وادی نمی‌گذارند و چندان با تلاطمات زمانه همراه نمی‌شوند. یعنی حتی وقتی جهان دگرگون می‌شود، او ایستاده و جهان محدود خودش را تعریف می‌کند. «شاهراه» هم رمان‌تر است و به همین علت هم عقب‌تر می‌نشنید و همدلانه‌تر نسبت به این مسأله نگاه می‌کند و در نهایت حامل گونه‌ای نوستالژی نسبت به دوره‌ی پیش از دهه‌ی هشتاد است.

گفتگوی رضا فکری با سینا دادخواه به بهانه انتشار رمان «شاهراه»_۲

اسماعیل فصیح نویسنده مورد علاقه‌ی شماست. شاید به این دلیل که نامش با تهران گره خورده و داستان‌های شما هم بر همین مدار روایت می‌شوند. اما به جز این هیچ شباهت دیگری به داستان‌های فصیح، چه در سطح شخصیت‌ها، چه داستان‌پردازی و چه سبک روایت در آثار شما نمی‌توان پیدا کرد. داستان‌های فصیح بسیار عینی‌اند و نثری واضح و سرراست و واقعی دارند. اما شما نثر خاص و تقریبا پیچیده‌ای دارید با زبانی که با تک‌جمله‌های معترضه و جمله‌های قصار همراه است. به نظر می‌رسد چندان به شیوه روایی همه‌فهمِ فصیح اعتقادی ندارید.
اسماعیل فصیح به نوعی، نویسنده‌ای قصه‌گوست، زبانش زبان معیار است و فارسی سلیس‌تری دارد. اما من نه، شاید آن نثر سرراست را ندارم. فصیح به دو دلیل نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی من است، یکی این که شخصیت جلال آریان را ساخته که خیلی در رمان‌های فارسی خاص است. از منظر تیپ‌شناسی شخصیت‌های رمان فارسی را اغلب آدمی روشنفکر، ملول، افسرده و منزوی می‌سازد که در فضای درونی و خلوت خانه خودش به سر می‌برد و معمولا ترکیبی از فضای واقعیت و خیال است. سنت رمان مدرن فارسی از بوف کور گرفته تا ملکوت و داستان‌های ساعدی و شازده احتجاب این‌گونه است. اما در مقابل، فصیح نگاه و رویکرد متفاوتی در داستان‌نویسی و خلق شخصیت نسبت به بقیه دارد. او جلال آریان را می‌سازد که مردی شوخ و شنگ و بذله‌گو و خوشگذران و خوش‌قلب و قهرمانی واقعی است. این خصوصیات برای من جذاب است چون سبک داستانش به داستان‌نویسی آمریکایی بسیار نزدیک است. ما اصلا نویسنده‌ی آمریکایی‌نویس به آن معنی نداریم.

 

در «شاهراه» با یک راوی ذهن‌گرا و با تک‌گویی‌های درونی بسیار همراهیم و مدام تصویر‌های گنگِ گذشته به شکل رفت‌وبرگشت‌های ذهنی کنار هم قرار می‌گیرند درحالی‌که مخاطب نمی‌داند اهمیت کدام یک از این تکه‌ها بیشتر از بقیه است. پاره‌هایی که به شکل‌گیری شخصیت راوی کمک می‌کند و مثل فیلم Boyhood ریچارد لینکلیتر، روایتی کم‌نوسان و سر صبر از پسرانگیِ این شخصیت است. انگار این آدم تنها می‌خواهد گذشته‌اش را واکاوی کند و به خودشناسی برسد، صرف‌نظر از این که این اطلاعات در خدمت کلیتِ رمان هست یا نه.
این را قبول دارم، چون شاهراه به نوعی ضد‌رمان و ضد‌پلات است و آگاهانه هم این کار را کردم. قرار نبود یک رمان سرراست باشد که حوادث و صحنه‌ها با اولویت معین در آن بیایند. یک خط روایت اصلی دارد؛ یک پسر نوجوان است که پدرش بیمار می‌شود و می‌میرد، مادرش دوباره می‌خواهد ازدواج کند، مفهوم خانواده از دست می‌رود و دوباره با ازدواج مادر به دست می‌آید. این یک خط کلی است و البته برای یک رمان هفتاد هشتاد هزار کلمه‌ای، خط کلیِ مهمی نیست. از نظر من بحران پدر خیلی تماتیک است و بقیه‌ی این خرده‌قصه‌ها حول این محور می‌نشینند. این تک‌گویی‌ها لازمه‌ی این شکل از رمان یا به عبارت بهتر ضدرمان است. من تصمیم داشتم حتی نگاهی مثل ضدخاطرات آندره مالرو داشته باشم. این اتفاقات داستان کوتاه‌هایی هستند که به سمت زندگی‌نگاره پیش می‌روند و من نمی‌توانستم به شکل مساوی به این‌ها نگاه نکنم. یعنی وجوه ناداستانیِ این‌ها قرار است بیشتر از وجه داستانی‌شان باشد اما خب بالاخره رمان است دیگر و باید به درجاتی نمادین شود. مثلا درباره‌ی مرگ پدر این اتفاق به شکل نمادین نمی‌افتد یا درباره‌ی ازدواج مجدد مادر نمی‌فهمی‌که این نقطه‌ی عطف دومِ کتاب است.

 

فکر می‌کنم اگر کسی این صبر را داشته باشد که به بخش بیماری شخصیت سپهر برسد، تا حدودی نقطه‌ی عطف را می‌تواند بیابد. این‌جاست که رمان جانی می‌گیرد و با شخصیت همراه می‌شویم و درکش می‌کنیم. به نوعی معمایی طرح می‌شود و مخاطب ترغیب می‌شود کشفش کند. به هر حال بیماری می‌تواند چشم او را به دنیا بازتر کند و این اتفاق هم می‌افتد.
بله می‌افتد. لحظه‌ی روشنایی این بچه دقیقا همان‌جاست. بعد از آن چشمش به زندگیِ خودش بازتر می‌شود و می‌تواند خودش را بهتر ببیند و قصه‌ی خودش را تعریف کند. زیرساخت اصلی این رمان مرگ و زندگی است؛ آدم‌ها چگونه می‌میرند و چگونه زندگی می‌کنند و لحظه‌ای که خودِ شخصیت اصلی در معرض مرگ قرار می‌گیرد، لحظه‌ی بلوغ و کشف پسرانگی است.

 

راوی «شاهراه»، شوخ‌وشنگیِ کتاب‌های پیشین‌تان را ندارد و با روایت سرخوشانه‌ای طرف نیستیم. انگار برگشته‌اید به همان خط رئالیسم مالوفِ این روزها و نوشتن از فلاکت و مرگ و نیستی و بیماری. مادر راوی برای درمان سرطان همسرش، طلا می‌فروشد و پروسه‌ی شیمی‌درمانی با جزئیات واگو می‌شود و راوی پس از مرگِ او هم شرح کاملی از جزئیات غسالخانه و بهشت‌زهرا و قطعاتش می‌دهد. به نظر می‌رسد جهان بینیِ این راوی به نسبت آثار قبلی تغییر کرده و غمگین‌تر و مرگ‌اندیش‌تر شده.
درباره‌ی بخش اول صحبت‌های شما باید بگویم که بله، جو غالب دهه‌ی نود چه در ادبیات و چه در سینما همین بوده؛ رفتن به سمت فلاکت و بازنمایی اگزوتیکِ زندگی طبقات فرودست. برای من این به خاطر شکست طبقه‌ی متوسط است در روایت کردن خودش. وقتی چیزی برای ما طبقه متوسط وجود ندارد برای روایت می‌رویم به سمت طبقات دیگر. من از این طبقه‌ی متوسط نمی‌توانم فاصله بگیرم و همواره تمایلم به نوشتن از آن بوده. اما این طبقه هم فراز و نشیب دارد، مثلا دهه‌ی هشتاد این طبقه سرخوشانه‌تر زندگی می‌کرد اما در دهه نود چیزی برایش نمانده، فقیرتر شده و دستاورد سیاسی هم که نداشته و بطور کلی می‌شود گفت در این سه رمان طبقه‌ی متوسطی روایت می‌شود که زمانی سرخوش‌تر بوده، مثل یوسف‌آباد. زمانی سرخوشی و غم را توأمان داشته مثل زیباتر و زمانی هم مرگ‌اندیش شده مثل شاهراه.

 

چه تعریفی از طبقه‌ی متوسط اجتماعی مورد نظرتان می‌توان به دست داد؟ طبقه‌ای که در «شاهراه» از آن به‌عنوان اقلیتی ناشناخته، کم‌شمار و گاه پرفروغ یاد کرده‌اید.
طبقه‌ای که من درباره‌اش می‌نویسم متوسط رو به بالاست. من این‌طور تعریف‌اش می‌کنم؛ طبقه‌‌ای از گروه‌های هم‌علاقه، عاشق مهمانی و دور هم جمع شدن، عاشق سفر رفتن و تور گرفتن و عاشق بحث‌های روشنفکری و فیلم‌دیدن و کتاب خواندن. اکثرا کارمند بخش‌های خصوصی و کمتر دولتی که سعی می‌کنند پس‌اندازی داشته باشند و سالی یک بار استانبول بروند. در هر حال به جمع‌های دوستی زنده‌اند و از پیوندهای اجتماعی بزرگ‌تر قطع امید کرده‌اند و ارتباط‌شان هم با حاکمیت قطع شده است. هیچ میانجی‌ای میان این طبقه و حاکمیت وجود ندارد و میان آن‌ها و طبقات پایین‌دست هم ارتباطی نیست. حتی یک‌جور هم‌دستی میان حاکمیت و طبقه‌ی پایین‌دست وجود دارد تا این طبقه منزوی شود. اما در کشورهای جهان سوم این طبقه حامل تغییرات اجتماعی است. این طبقه است که موج‌ها و جریان‌ها را به‌وجود می‌آورد و سبک زندگی‌ها را تعریف می‌کند. این طبقه است که سمت اینترنت، ویدئو و ماهواره می‌رود. کنجکاو است و اخبار را پیگیری می‌کند و به تحولات اجتماعی و سیاسی واکنش نشان می‌دهد. این طبقه مدام دارد لاغرتر می‌شود. یک طبقه‌ی متوسط سکولار دارای سبد فرهنگی که موسیقی خاصی گوش می‌کند یا فلان کتاب را می‌خواند، حالا دیگر وجود ندارد. تنها گروه‌های کوچکی وجود دارند که نه با دولت می‌توانند ارتباط برقرار کنند و نه با بخش‌های دیگر بدنه‌ی جامعه. تا مادام‌العمر نوشتن از این قشر به اصطلاح روشنفکر ارگانیک، (و نه چهره‌های روشنفکر) اهمیت دارد. در سراسر جغرافیای سیاسی خاورمیانه همین قشر متوسط است که باید کاری بکند و من هم دوست دارم در داستان‌هایم روی همین‌ها مانور بدهم.

 

شخصیت اصلی شاهراه اتفاق‌های سهمگینی را از سر می‌گذراند اما از دایره‌ی اخلاق خارج نمی‌شود و به نوعی بار گناه پدر را هم به دوش می‌کشد و در صدد تطهیر و به آرامش رساندن روح او برمی‌آید. مادرش را هم پس از مرگ پدر درک می‌کند  و در به سرانجام رساندنِ ازدواجِ او هم می‌کوشد. در کل رابطه‌ها بسیار در چارچوب اخلاق و خانواده ترسیم شده‌اند. چرا آدم‌های این طبقه این‌همه در حفظ چارچوب‌های اخلاقی اصرار دارند؟
این با نگرش خودم هم درباره‌ی اخلاق ارتباط دارد؛ نوعی رواداری اما در چارچوب اخلاقیاتی که در آن مفاهیمی هم‌چون خانواده مهم است. خانواده البته همیشه دگردیسی داشته و چه در غرب و چه در شرق و ایران، همواره سیر تطور و تحول را طی کرده است. اما در غرب خانواده نهاد مالکیت است و در این‌جا هم هست هرچند کارکردهای خیلی متنوع‌تری دارد. خانواده‌های این قشر منتقل‌کننده‌ی فرهنگ هم هستند و در تحولات فرهنگی، پرنسیپ و اتیکت خاص خود را حفظ کرده‌اند. شاید این محافظه‌کارانه به نظر برسد و نوعی تقلیل آدم‌ها به پدر و مادرهایشان به حساب بیاید اما در ایران کارکرد خانواده را در شکل دادن به فرهنگ نمی‌توان نادیده گرفت. شئون خانوادگی در طبقه‌ی متوسط بسیار مهم است و از این رو در کارهای من هم همواره جایگاه ویژه‌ای دارد و هرچه بنویسم، آن چارچوب‌ها و شئون خانوادگی را در داستان‌هایم لحاظ می‌کنم. در کشور ما که نهادهای اجتماعی حمایت‌گر خارج از نهاد خانواده کمتر وجود دارند و بیشتر تهدیدکننده‌اند تا حمایت‌گر، اهمیت خانواده بیشتر می‌شود. این حمایت‌ها جنبه‌ی مالی و عاطفی و فرهنگی دارد. در جوامع دیگر ممکن است گروه‌های اجتماعیِ مختلف و حتی محل کار بتوانند این حمایت‌گری را تا حدود زیادی تأمین کنند اما در فقدان چنین نهادهای همراهی، خانواده تنها جایی است که فرد می‌تواند نیازهای اجتماعی‌اش را رفع کند.

 

آدم‌های رمان‌های شما از خاطره‌ی عشق‌های نوجوانی و جوانی، رهایی ندارند. در یوسف آباد شخصیت سامان و ندا این گونه‌اند و در زیباتر هم به نوعی دیگر در عشق هومن و گلسا این را می‌بینیم. در شاهراه هم شخصیت سپهر در آستانه‌ی ازدواج با ستاره است که به یاد گلسا عشق کودکی‌اش می‌افتد. چرا این‌ها تکلیف‌شان با عشق‌های گذشته مشخص نیست؟
این مسأله همواره دغدغه‌ام در داستان بوده. وقتی آدم‌های متعددی به‌عنوان معشوق و شریک وارد زندگی کسی می‌شوند، تصویرشان رسوب می‌کند، می‌ماند و به شکلی محو و خزنده به رابطه‌ی جدید وارد می‌شود. آزاردهنده‌ترین نوع بلاتکلیفی، همین بلاتکلیفیِ عاشقانه است و وقتی در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که آدم‌ها از سرگردانی و بلاتکلیفی و جاماندگی در گذشته رنج می‌برند، بخش مهمی از آن می‌تواند به روابط آدم‌ها و همین سرگشتگی و گم‌شدگی مربوط باشد. حتما این آدم‌ها پناه برده‌اند به کسی به عنوان معشوق و شریک زندگی و به او اعتماد کرده‌اند اما غالبا منجر به همراهی و ماندن در کنار هم نشده است. در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که عمر روابط معنادار و عاشقانه و سالم غالبا کوتاه است. این ناکامی در تداوم رابطه، ترومایی ایجاد می‌کند که به قصه‌ات وارد می‌شود و این از همان اتمسفر اجتماعی می‌آید که در آن زندگی می‌کنیم.

 

شخصیت‌های رمان‌های شما، منطبق بر گفتمان «خود» و «دیگری» مدام بر طبل «هویت تهرانی» می‌کوبند به شکلی که اگر کسی فاقدِ این هویت باشد، غریبه در نظر گرفته می‌شود. برای آن‌ها تنها تهران است که می‌تواند شهری آرمانی برای زیستن باشد. فکر می‌کنید چنین درونمایه‌ای چه تاثیری بر مخاطب غیرتهرانیِ این کتاب‌ها می‌گذارد؟
درست است که این شخصیت‌ها بر هویت تهرانی تأکید می‌کنند و بر تهرانی بودن‌شان می‌بالند اما بیشتر بر قشری اجتماعی تأکید دارد. یعنی آدم‌هایی که نوعی از شیوه‌ی زیستی را انتخاب کرده‌اند که در تهران امکان وجود بیشتری دارد. ممکن است شیرازی باشی و همین شیوه را داشته باشی؛ روابط و گروه دوستانی شبیه آن چه در تهران وجود دارد. چنین رمان‌هایی به آن‌ها خوراک می‌دهد. چون این سبک زندگی در کلان‌شهری مثل تهران نمود و بروز بیشتری دارد. من دیده‌ام که آدم‌های شهرهای دیگر هم با این سبک زندگی همراه بوده‌اند و به این بخش از رمان علاقه داشته‌اند. انگار خودشان هم می‌دانند که تهران استعاره‌ای از وضعیت زندگی و روابط اجتماعی در کل ایران است. اما ممکن است برعکس هم اتفاق بیفتد یعنی آدم‌هایی باشند که اگرچه در تهران زندگی می‌کنند اما از این سبک زندگی استقبال نمی‌کنند.

 

نسخه کوتاه‌تر این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹ منتشر شده است. 

تکه‌های یک جهان /یادداشتی بر رمان «زِل آفتاب» سروش چیت‌ساز

یادداشتی بر رمان «زِل آفتاب» سروش چیت‌ساز

تکه‌های یک جهان /رضا فکری؛ یادداشتی بر رمان «زِل آفتاب» سروش چیت‌ساز

تکه‌های یک جهان

رضا فکری

یکی از مهم‌ترین کارکردهای اسطوره، تبیین چرایی پدیده‌هاست؛ پدیده‌هایی که از آغاز خلقت تاکنون محل پرسش بشر بوده‌اند و انسان همواره با پیچیدگی و توضیح‌گریزیِ این پدیده‌ها در جنگ بوده و از اسطوره مدد جسته است تا در پرتو آن به تاریکی‌های ذهن خود نوری بتاباند. شاید ابهام‌آمیزترین این پرسش‌ها، هویت آدمی و ماهیت و چیستی جهان پیرامونِ او باشد و «زِل آفتاب» سروش چیت‌ساز هم بر مبنای همین پرسش‌های بنیادین است که جهان داستانی‌اش را شکل می‌دهد.

مخاطب از همان ابتدای کتاب، مواجهه‌ای مستقیم با اسطوره دارد و نویسنده در طول روایت بر مبنای الگویی اساطیری، مدام موتیفی را با عنوان «عکس نیانداخته» به کار می‌برَد و رمان را هم با همین مقوله آغاز می‌کند. او این نکته را که «زندگی پر از عکس‌های نیانداخته است» مطرح می‌کند و در این عکس همه‌ شخصیت‌های محوری داستان را جای می‌دهد و آدم‌های درون این قاب را به‌مثابه قهرمان‌های همیشگیِ اسطوره و تاریخ در نظر می‌گیرد. همان‌ها که به‌زعم جوزف کمبل برای تکامل باید سفری پرفرازونشیب را از سر بگذرانند. شخصیت‌هایی که اگرچه لباس و سروشکل عوض کرده‌اند و رنگ‌وروی شهر و زمانه‌ خود را گرفته‌اند اما رسالت‌شان همان است که در همه‌ تاریخ بوده؛ می‌روند تا اولیس‌وار در سیروسلوکی خطیر به توضیحی روشن درباره‌ خود و جهان پیرامون‌شان برسند. هر کدام از اینها اعم از زن و مرد و پیر و جوان در این عکس به افقی متفاوت چشم دوخته‌اند و راوی بر این نکته انگشت تاکید می‌گذارد که اگرچه آ‌نها جهان‌هایی جدا از هم دارند، اما این عکس است که در یک قاب کنار هم نگه‌شان داشته است. آنها می‌خواهند مجرد و مستقل حرکت کنند، اما زندگی و سفر قهرمانی‌شان به‌هم گره خورده است، به شکلی که نه‌فقط در این عکس، که در درازای زندگی هم به ناچار کنار هم قرار خواهند گرفت.

داستان با توفانی عصرگاهی در تهران آغاز می‌شود. توفانی که بر بنیان خانواده‌ اُردوخانی و خانه‌ قدیمی‌شان لرزه‌ای سهمگین می‌اندازد و درخت کهنِ این خانه را که «نیاز» نام دارد و نمادی از پدر و خالق آغازین این جهان کوچکِ خانوادگی است، از جا می‌کنَد. درختی که تمام مناسبات خاندان با او تعریف می‌شود؛ هم الگوی دادخواهی و مبارزه با ظلم است و هم تمثیلی است از عشق‌های سینه‌سوز کهن. افسانه‌ها با او گره خورده و اسطوره‌هایی همچون «گاویکتاآفریده» که در کتاب «بندهش» از آن یاد شده، از دل همین درخت برآمده است. از این‌رو روزِ توفان برای اُردوخانی‌ها، روز حساب است و مفاهیم کلیدی داستان نیز از دل همین روز بیرون می‌آید.

در این میان شخصیت‌های کتاب هم با نخ اسطوره و تاریخ است که به بدنه‌ اصلی روایت متصل می‌شوند و نویسنده در کوچک‌ترین توصیف‌ها و شرح روابط جاری هم از اسطوره مدد می‌گیرد. تاجایی‌که عمده‌ روایت بر مدار سفر آدم‌ها گردِ خانه، شهر و کشور می‌گردد. هرچند انگیزه‌ مشخصی برای این سفرها وجود ندارد و تفسیر این وقایع بر عهده‌ اسطوره گذاشته شده است. برای نمونه می‌توان به سفر سهراب، از اعضای اصلی خانه‌ قدیمی، اشاره کرد که به‌دنبال صورت فلکی گاوران در آسمان کویر است. در این سیروسلوک که می‌تواند بهانه‌ای برای واکاوی شخصیت سهراب و رابطه‌اش با روناک باشد، به قدری افسانه‌های مرتبط با صور فلکی و فضاسازی‌های اسطوره‌ای پُررنگ است که تصویر آدم‌ها و خط و ربط داستانی‌شان در غبار اسطوره فرومی‌رود.

مساله‌ دیگری که در این کتاب مخاطب را زیر سایه‌ سنگین خود می‌گیرد، بهره‌گیری از اسطوره‌های مهجور است. اسطوره‌هایی که عمدتا وجهی برون‌متنی دارند و مخاطب را برای کشف ماهیت و ارتباط‌شان با داستان حاضر، روانه‌ مراجع دیگری به‌جز این کتاب می‌کنند. به همین خاطر است که در بیشتر موارد برای برقراری ارتباط میان این اسطوره‌ها و شخصیت‌ها و اتفاقات داستان، از همه‌ اجزاء صنعت تشبیه استفاده شده است. نمونه‌ آن را می‌توان در توصیف خانه دید که همچون کلاف نخ آریادنه ترسیم می‌شود و اشاراتی به‌دنبال آن می‌آید تا خواننده را به کاوشی برون‌متنی برای شناخت این قصه و خط‌وربط آن هدایت کند. مثالی دیگر از آن ارجاع به داستان گیلگمش و جستن سرنخ‌هایی از آن در میان رخدادهای رمان است. در این میان دوپارگی و شکاف میان قصه‌ اصلی و اشارات اساطیری را نمی‌توان به سادگی پُر کرد. اینجاست که حضور اسطوره به‌جای اینکه ابزاری برای تبیین پدیده‌ها باشد، بر پیچیدگی آنها می‌افزاید.

در یک کلام می‌توان گفت که جان‌مایه‌ اصلی «زِل آفتاب» را نگاه اسطوره‌ای به تک‌تک اجزای جهان شکل می‌دهد و بی‌حضور آن، روایت بی‌معنا، گنگ و نامفهوم باقی خواهد ماند. خانواده، زادگاه، دوستان و تمامی رابطه‌ها و اتفاقات پیرامون شخصیت‌های داستان نیز با همین دیدگاه اساطیری و در جهان افسانه‌های کهن است که رنگ و نور دارد. جهانی که به‌جای وضوح‌بخشیدن به اجزاء عکسی که تار به‌نظر می‌آید، بر ابهام آن می‌افزاید. اسطوره‌ای که با الزامات زمانه‌ روایتِ حاضر هم‌خوان و هماهنگ نیست و مخاطب را بر سر دوراهیِ اساطیر و اکنون، وامی‌نهد. درواقع عکسی که در آغاز داستان، امید به وضوحش بود طی سفر این قهرمان‌های امروزی، رفته‌رفته تیره‌تر و موهوم‌تر می‌شود و زلِ آفتاب هم به دیدن واضح‌تر آن کمکی نمی‌کند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۶ مهر ۹۹ به نشر رسیده است.

پذیرش یک اثر به این نیست که نویسنده از مسائل روز بنویسد /سلمان امین در گفت‌وگو با روزنامه «آرمان ملی

گفت‌وگوی رضا فکری با سلمان امین درباره آثار داستانی‌اش

به همراه یادداشت‌هایی از سمیرا سهرابی و زهرا حقوردی

 

پذیرش یک اثر به این نیست که نویسنده از مسائل روز بنویسد

 

سلمان امین

گروه ادبیات و کتاب: سلمان امین (۱۳۶۳-تهران) با نخستین کتابش که در ابتدای دهه نود منتشر شد، درخشید: «قلعه‌مرغی؛ روزگار هرمی». این کتاب برنده بهترین رمان سال جایزه گلشیری شد. پس از موفقیت این رمان، سلمان امین تقریبا هر دو سال یک‌بار یک اثر منتشر کرده: «انجمن نکبت‌زده‌ها» (نامزد نهایی جایزه شهید غنی‌پور)، «پدرکُشتگی» (نامزد جایزه مهرگان ادب)، «کاکاکرمکی؛ پسری که پدرش درآمد» (نامزد جایزه هفت‌اقلیم و جایزه احمد محمود) آثار او در حوزه ادبیات داستانی است. از امین مجموعه‌شعر «اونی که نشسته از راست» و سه کتاب «بورس‌باز»، «هنر جنگ در بازار بورس» و «شهریار در وال‌استریت» هم منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی رضا فکری با سلمان امین درباره آثار داستانی‌اش است.

***

reza fekri

رضا فکری

در رمان‌های شما به تدریج از آدم‌های باری‌به‌هرجهت و غوطه‌ور در دنیایی با موقعیت‌های تصادفی، به شخصیت‌هایی هدفمند می‌رسیم. اگرچه این هدفمندی به چشم‌اندازی روشن ختم نمی‌شود اما آنها را می‌توان روی طیفی تصور کرد که یک سر آن عباسِ رمان «قلعه مرغی، روزگار هرمی» قرار دارد، در میانه‌ آن قاسمِ رمان «انجمن نکبت‌زده‌ها» جای دارد و در سر دیگر «کاکاکرمکی» ایستاده است؛ شخصیتی که ذهنی نظام‌یافته‌تر نسبت به شخصیت‌های پیشین دارد. این تغییر روند را باید متاثر از چه مولفه‌ای دانست؟
نمی‌دانم. من فقط داستان می‌نویسم. شخصیت‌های هر داستان زندگی خودشان را دارند، جهان‌نگری خودشان را. عباس در «قلعه‌مرغی...» در دنیایی گرفتار است که نمی‌تواند با آن کنار بیاید. خیلی ساده می‌خواهد مثل آدمیزاد زندگی کند. می‌خواهد جدی گرفته شود، اما این آرزوی به‌ظاهر معمولی برای کسی در طبقه‌ اجتماعی او و در شرایطی که بعد از طلاق برایش به وجود آمده به این سادگی‌ها میسر نیست. او تا مدت‌ها از ورود به شبکه‌های هرمی تن می‌زند، ولی بعد از آشنایی با لاله متقاعد می‌شود که باید سطح دیگری از زندگی را تجربه کند. به دست‌آوردن چیزهایی که او می‌خواهد به‌نوعی کرنش در برابر هنجارهای جدید نیازمند است. می‌آید ابرو بگذارد، اما چشمش را کور می‌کند. قاسم هم جور دیگری گرفتار است. دارد تلاش می‌کند شرافتمند زندگی کند، اما شرایط پای او را میان معرکه می‌کشد. فقط در چند روز با وجوهی از خود مواجه می‌شود که تا پیش از آن هرگز در خودش سراغ نداشت. اینها باری‌به‌هرجهت نیستند فقط زورشان به جهانی که در آن محاصره شده‌اند نمی‌رسد. «کاکا» هم همین‌شکلی است. منتها واخورده‌تر. شرایط جسمانی ویژه‌ای که دارد او را خیلی زودتر از عباس و قاسم برای پیکار با زندگی آماده کرده است. او فقط درون‌گراتر، تنهاتر و کمی هجومی‌تر است.

اگرچه شخصیت‌های اصلی هر سه رمان، نگاهی طنازانه به مساله‌های دوروبرشان دارند، اما تفاوت‌هایی نیز وجود دارد و هرچه پیشتر آمده‌ایم، از عینیت به سمت انتزاع و تحلیل‌گری قدم برداشته‌اند. عباس در رمان «قلعه‌مرغی...» موجودی فلسفه‌گریز است و اطرافیانش را به‌واسطه‌ نظریه‌پردازی‌هایشان به تمسخر می‌گیرد. درحالی‌که این نگاه در قاسمِ «انجمن نکبت‌زده‌ها» به‌سوی تجزیه و تحلیل پدیده‌ها میل می‌کند و در «کاکاکرمکی...» حتی سمت‌وسویی فلسفی و هستی‌شناسانه پیدا می‌کند.
پاسخ شاید در سوال پنهان شده باشد. عباس «اطرافیان» خود را مسخره می‌کند. عباس اطرافیانی دارد که می‌خواهند هنجارهای خود را به او تحمیل کنند اما او رکاب نمی‌دهد. لجاجت می‌کند. او دارا نیست اما پول او را رضایتمند نمی‌کند. او ناخواسته در موقعیتی می‌افتد که فرصت می‌کند ناز کند، مسخره‌بازی دربیاورد و نظرات دیگران را دست بیاندازد. می‌داند چه نمی‌خواهد اما نمی‌داند آنچه می‌خواهد چیست. فقط می‌خواهد بزند زیر میز. جنسی از اعتراض آنارشیستی که در آخر دمار از روزگار خودش درمی‌آورد. قاسم اما فرق دارد. راوی «انجمن نکبت‌زده‌ها» دانای کل محدود است. این به ما مجال نمی‌دهد تا به درون قاسم نفوذ کنیم. آنچه از او می‌شناسیم از خلال حرف‌هایی است که می‌زند. کم‌ آورده اما دوست ندارد زانو به خاک بمالد. همین است که گاهی متضاد و متناقض به‌نظر می‌آید. قاسم در حال گریز است، از خود و دنیای خود. آدم در حال گریز هم پریشان است، پریشان فکر می‌کند، پریشان حرف می‌زند و پریشان عمل می‌کند. ولی کاکا، او اصلا اطرافیانی ندارد. نه کسی دنبال اوست نه کسی از او می‌گریزد. کسی نیست که به او نزدیک یا از او دور شود. او خودش را از نو می‌آفریند. چاره‌ای ندارد جز خودش و تکلم با خودش. پس مدام واگویه می‌کند، تحلیل می‌کند، بغض می‌کند، خشمگین می‌شود و گاهی حماقت می‌کند. کسی که فرصت زیادی برای تنهابودن با خود داشته باشد یا فیلسوف می‌شود یا ستاره‌شناس! کاکا هم انگار فیلسوف از آب درآمده.

معلولیت و نقصان را در شخصیت کاکاکرمکی تمام کرده‌اید. چشم راستش لوچ است، یکی از پاهایش کوتاه‌تر از دیگری است، پنجه‌ راستش شش انگشت دارد و یکی از گوش‌های بلبله‌اش هم نمی‌شنود، اما از وضعیت شخصی‌اش ناراحت نیست. یک شخصیت به خودآگاهی رسیده که همه‌ دنیا را جوک می‌بیند و با زبانی کنایه‌آلود و با سخره‌گرفتن همه‌ کائنات زندگی‌اش را می‌گذراند. انگار در آن وضعیت افسردگیِ جمعی و زیستنی سراسر تلخ، تنها همین نگاه طنازانه است که ادامه‌ زندگی را برای او میسر می‌کند.
ناراحتی زاییده‌ ناهماهنگی است. برای وقتی است که یک چیزی در یک سیستم غلط کار می‌کند. وقتی یه مژه در چشمتان می‌شکند، ناراحت می‌شوید، اگر خاری به پایتان برود به‌هم می‌ریزید، اگر مویی در غذایتان پیدا کنید حالتان بد می‌شود، اما دردهای بزرگ حتی مجال ناخرسندی را از شما می‌گیرد. کاکا در آن وضعیتی که دارد اصلا نمی‌تواند ناراحت باشد. همه‌چیز به شکل غریبی به‌هم ریخته است. آدم در ناراحتی‌های کوچک به‌دنبال خوشی‌هایی هم‌سطح با آن می‌گردد اما وقتی فاجعه از در و دیوار می‌ریزد، نوعی مکانیسم دفاعی در انسان فعال می‌شود که او را برای ادامه‌ زندگی تشویق کند. اینطوری است که مجبور است بپذیرد. نه به‌عنوان یک انتخاب، بلکه نوعی جبر است که نظام بقا به آدمی تحمیل می‌کند. شما مرگ را به‌عنوان مهم‌ترین حادثه‌ زندگی درنظر بگیرید. یک حمله‌‌ تروریستی در خاورمیانه و یکی دیگر در قلب اروپا. کدام دلخراش‌تر است؟ کدام‌شان روح جمعی یک جامعه را بیش‌تر می‌آزارد. احتمالا اروپایی‌ها بیشتر وحشت می‌کنند، آنها هستند که می‌خواهند دوباره و هرچه زودتر به آرامش برسند، چون مرگ‌های تروریستی در آنجا عادی نیست. نظمی خیالی دارند که نمی‌خواهند برهم بخورد. اما در خاورمیانه‌ مرگ‌آشنا این چیزها عادی‌تر است. مرگ چنان بالای سرشان پرواز می‌کند که دیگر آنقدرها وحشتناک نیست. من کاکا را آن انسان خاورمیانه‌ای می‌بینم که مفهوم فاجعه و بلا برایش با دیگران متفاوت است. او یاد گرفته وسط آتش و خون لبخند بزند.

میل بسیاری هم به تحقیرشدن در شخصیت کاکا وجود دارد و از سربلندی احساس وحشت می‌کند. او اخلاق را جور دیگری تعریف می‌کند و بدون نگرانی از سرزنش‌شدن و تنبیه، به‌راحتی از تابوها رد می‌شود. دزدی به او حس زنده‌بودن و کنش‌مندی می‌دهد و و میل به آنارشی تا به‌انتهای داستان و با افراط بسیار و تا رسیدن به نقطه‌ تلاشی همراه اوست. چرا برخلاف سایرین سرنوشت محتومش را نمی‌پذیرد و به‌نوعی خودزنی می‌کند؟
واژه‌ سرنوشت طنین نوعی تحمیل و قطعیت در خود دارد. انگار که مترادفی باشد برای واژه‌ تقدیر. یعنی آینده‌ای ازپیش‌نوشته‌شده که گریزی از آن نیست. تمام مشکل کاکا همین است. دنیا او را به بازی گرفته اما او را بازی نمی‌دهد. کاکا از اینکه محصول پیرامون خود باشد فراری است. می‌خواهد کاری بکند. چیزی را در اطراف خود تغییر بدهد. می‌خواهد از خود موجودیتی بسازد که دنیا فقدانش را حس کند. گاهی خراب می‌کند حتی اگر نتواند دوباره بسازد. خود را به لقمه‌ گلوگیری تبدیل می‌کند که فرودادنش برای جهان کاری ساده نیست. بدنام می‌شود تا گمنام نمانده باشد. فلسفه‌اش این است که اگر قرار است همه‌چیز خراب شود بگذار خودم با دست خودم این کار را بکنم. این تضاد بین او و استانداردهای رفتاری جامعه از او موجودی آنارشیست ساخته. کسی که می‌خواهد در این نمایش اجرای خودش را روی صحنه ببرد. پرغلط است و آماتور اما دست‌کم ایمان دارد که اصیل است. نگاهش، گفتارش و کردارش قرضی نیست. این‌جوری است که کاکا می‌شود کاکا. یک عاصی که نظم پیرامون خود را به هر قیمتی به‌هم می‌ریزد.

سلمان امین_۱

این زن‌هایی که روایت‌شان کردم اگر منفعل نبودند پدرسالاری با آن هیمنه و طمطراقش خودبه‌خود خشک می‌شد، فرومی‌ریخت. این هیولای پوشالی از پیش خود چیزی ندارد، از ضعف زن تغذیه می‌کند. ضعفی که در بسیاری اوقات خود زن‌ها هم با کمال میل از آن حمایت کرده‌اند. نظام مردسالاری و پدرتباری چرخ آسیابی است که زن و مرد با کمک هم در طول تاریخ به گردش درآورده‌اند

آرمان‌شهر از منظر شخصیت قاسمِ رمان «انجمن نکبت‌زده‌ها» و عدالتی که در نظر اوست، تنها در آفریقاست که محقق می‌شود. در رمان «قلعه‌مرغی...»، سقفی است که شکافی عمیق دارد؛ کنایه از جهانی متزلزل که آدم‌ها با خوش‌خیالی می‌خواهند خود را در آن تثبیت کنند. این آرمان‌شهر را برای شخصیت کاکاکرمکی، خانه‌ خانواده‌ تُپالیان درنظر گرفته‌اید. اما چرا هیچ‌کدام از این شخصیت‌ها تمام و کمال به رویاهای محقرشان نمی‌رسند؟
آرمان‌شهر هم از آن کلمه‌ها است که تا وقتی کسی از آدم نپرسیده فکر می‌کند معنایش را می‌داند، اما وقتی کار به توضیح می‌کشد، درمانده و لکنت‌زده مجبور است شرح مبهمی ارائه کند. بله. قاسم می‌خواهد برود جایی‌که تبعیض نیست، نگرانی نیست، گرانی نیست، جایی‌که بتواند به طبیعت اصلی خود برگردد. بدون دغدغه‌های جهان مدرن. او فکر می‌کند آفریقا همان‌جایی است که می‌خواهد. عباس اما داستان دیگری دارد. دلخوشی‌ها و آرزوهایش ساده و به همان اندازه دور از دسترس است. آن ترک دیوار همان‌طور که به‌درستی اشاره کردید حکایت از تضاد و تناقضی دارد که یک نسل را برای فرار از یک طبقه به طبقه‌ دیگر درگیر کرده. آن خانه برای او آرمان‌شهر نیست، روایت بی‌ریختی و ناهمگونی روزگاری است که او آن را روزگار هرمی می‌گوید. اما تپالیان‌ها برای کاکا، باید بگویم آن را بیش از آنکه آنجا آرمان‌شهر باشد، یک خانه است. جایی‌که کاکا هویت جعلی خودش را بنا می‌کند. یک پناهگاه است برای او که یک عمر در پی دوست‌داشته‌شدن بیهوده دویده است. تپالیان‌ها بلدند دوست بدارند. گیرم که هر کدام برای این مهرورزی دلیل شخصی خود را دارد. یکی برای اثبات ایمانش، یکی برای بازگشت آرامش به خانواده، یکی از سر ساده‌انگاری، به‌هرروی این خانه گداری است روی رود طغیانگر زندگی کاکا. مجالی که یک دم در آن آرام بگیرد. جایی‌که تاریخ دارد، گرما دارد، در یک کلام خانه است، خانواده است. برای کاکا که دست حمایتگر پدری را که باید محافظ خانواده باشد روی سر خود نمی‌بیند، چه پناهگاهی بهتر از این.

برعکس شخصیت تیپیک پدر که رفتاری قبیله‌ای دارد، نقش مادر در «کاکاکرمکی...» کاملا متضاد باور عمومی تصویر شده؛ زنی چروکیده، محو، آلزایمری و زنده به زور قرص و دوا. شخصیتی که مطلقا حضور دنیوی ندارد و در حاشیه و کمرنگ است. حتی نامادری هم چندان وجه بارز شخصیتی ندارد و یک زنِ دومِ معمولی است. کاکا محبت زن‌های دیگری را هم که می‌خواهند جای خالی مادر را برای او پر کنند، پس می‌زند. انگار این شخصیت اساسا با نگاه ترحم‌آمیزی که پشت رابطه‌ مادر و فرزندی است، مشکل دارد، درواقع نمی‌خواهد کسی پشت و دلسوزش باشد.
بله. مادر و نامادری منفعل‌اند. این پدرسالاری که امروز نقل دهان همه شده مگر از کجا مایه می‌گیرد؟ این زن‌هایی که روایت‌شان کردم اگر منفعل نبودند پدرسالاری با آن هیمنه و طمطراقش خودبه‌خود خشک می‌شد، فرومی‌ریخت. این هیولای پوشالی از پیش خود چیزی ندارد، از ضعف زن تغذیه می‌کند. ضعفی که در بسیاری اوقات خود زن‌ها هم با کمال میل از آن حمایت کرده‌اند. نظام مردسالاری و پدرتباری چرخ آسیابی است که زن و مرد با کمک هم در طول تاریخ به گردش درآورده‌اند. مادر کاکا با انفعال و سکوتش میدان را برای ترکتازی پدر مهیا می‌کند. زن دوم هم خود را به پدر کاکا آویزان کرده تا بتواند باقی بماند. داستان کاکا شورش علیه پدر نیست، بلکه طغیان علیه نظمی است که موجد پدرسالاری است. این نظم جز با همکاری دوشادوش مادرانه کار نمی‌کند. اگر مادر قدرتی داشت و اقتداری، این قصه از اساس رنگ‌وروی دیگری به خود می‌گرفت. کاکا علیه این بی‌چیزی فلج‌کننده‌ مادری شورش می‌کند. او از سکوت، بی‌کنشی و ظلم‌پذیری به تنگ آمده. نه به کسی ترحم می‌کند نه ترحم دیگران را برمی‌تابد. فقط می‌خواهد عاشقی کند، در دنیایی که انسان را کنار انسانی دیگر می‌نشاند نه ماده‌ای را در کنار نر نیرومند دیگر که او را در حصار تنگ اقتدار خود می‌خواهد.

بخش عمده‌ای از روایت «کاکا کرمکی...»، متاثر از حال‌وهوا و فضا و اتمسفر دهه‌ شصت می‌گذرد. انگار که روایت بهانه‌ای است در جهت شناساندن این دهه و تلخی‌های آن. کاکا یک‌سره از کودکی‌اش می‌گوید و به این بهانه تاریخ دهه‌ شصت را روی دایره می‌ریزد. از صف نفت، گاز، نان، روغن و قند و شکر گرفته تا آژیر قرمز و موشک‌باران، مدارس سه‌شیفته و کلاس‌های سه‌ردیفه و شکنجه‌های قرون وسطایی شاگردان مدرسه‌ها. حتی از نشانه‌های ساده‌ای مثل سقز، آدامس خروس‌نشان، کارت‌های فوتبالی، مُفت‌خوانی پای دکه‌های روزنامه‌فروشی و این آخری برنامه‌ اخلاق در خانواده هم نگذشته‌اید. نگران نبودید که شرح ریز این وضعیت، مخاطب امروزی را که عمدتا درگیر مساله‌هایی از جنس دیگر است، پس بزند؟
ماندگاری و پذیرش یک اثر به این نیست که نویسنده از مسائل روز بنویسد. این نوعی باج است به مخاطب. نویسنده باید از چیزی بنویسد که از آن سردرمی‌آورد. چیزی که فکر می‌کند جامعه به آن نیازمند است، نه چیزی که مورد قبول قرار بگیرد. اگر نویسنده به طمع مقبولیت به میل مخاطب از مسائل داغ و هیجان‌انگیز دوره‌ خود را دستمایه قرار دهد ناخواسته دارد به خواننده‌ خود رشوه می‌دهد تا او را در میدان دید خود نگه دارد. پس از مدتی دیگر این نویسنده نیست که می‌نویسد، این مخاطب است که افسار ذهن او را به دست گرفته و بر او حکمرانی می‌کند. اینکه من از جنگ و دهه‌ شصت نوشتم به‌تنهایی نه عامل رد است نه قبول. باید ببینیم پرداخت اثر چگونه بوده، خود داستان به‌صورت مستقل چه راهی طی می‌کند. اگر قرار بود نوشتن از دوره‌ای در گذشته مخاطب را پس بزند، پس باید تمام رمان‌های کلاسیک را به‌جرم گذشتن تاریخ مصرف از دور خارج کنیم. رمان اگر به شرح یک «واقعه» بپردازد، کوچک می‌شود، سقفش کوتاه می‌شود و شاید حتی در زمان خودش دیده نشود، اما اگر بتواند «موقعیت» بیافریند، یعنی مخاطب را در تجربیات بنیادین احساسی و عاطفی شریک کند می‌تواند مرزهای زمان را طی کند. این است که «وداع با اسلحه» که روایتی است از جنگ جهانی هنوز خوانده می‌شود اما کرورکرور داستان دیگر که از امروز و برای امروز نوشته می‌شوند، هنوز به‌دنیانیامده می‌میرند. داستان باید دوران را روایت کند نه دوره را، موقعیت خلق ‌کند، نه واقعه. از انسان بگوید نه از آدم. تمام رنج داستان‌نویسی در همین است.

جنگ هشت ساله هم از آن مقوله‌های پررنگ رمان است و ردپای صدام به‌عنوان شرّ مطلق در همه‌جای رمان هست؛ حتی تا بعد از جنگ و سال‌های دهه‌ هفتاد. همین‌طور قبول قطعنامه و سرخوردگی حاصل از این صلح بی‌هنگام و کینه‌ سرکوب‌شده هم بسیار برجسته است. به‌نظر می‌رسد صلح و تاثیر مخرب آن را هم‌پای جنگ وزن داده‌اید.
اما از سوی دیگر، باور ندارم که جنگ تمام شده باشد. شاید گلوله‌ها و موشک‌ها این روزها در هوا به پرواز درنیایند، اما تأثیر آن جنگ ویرانگر تا دهه‌ها بر اقتصاد، فرهنگ، و روابط آدم‌ها باهم وجود دارد. من می‌توانم بوی بادام‌های تلخ را هنوز در تهران خودم نفس بکشم. ما از گلوله‌ها جان به‌در بردیم اما هنوز از زخم آن روی تن جامعه خلاصی نداریم. جنگ آدم‌ها را شرور می‌کند، تلاش برای بقا می‌تواند بدترین خصلت‌های انسانی را به ساده‌ترین شکل بیرون بریزد. صلح سال ۶۷ به اندازه‌ خود جنگ در جامعه اثر گذاشت. چیزی نبود که همه بتوانند با آن کنار بیایند. آن صلح فقط به‌معنای پایان جنگ نبود؛ تغییر یک جهان‌نگری بود که برای سال‌ها در جامعه پا گرفته بود. درد داشت، هزینه داشت. استقامت، پایداری و ظلم‌ناپذیری که تا پیش از آن فقط در سبد جنگ یافت می‌شد، حالا یک‌شبه باید در کالبد صلح نفس می‌کشید. تغییر این نگاه و نگرش جامعه را تا مدت‌ها سرگردان کرده بود.

فصل پایانی «کاکاکرمکی...» متفاوت از سایر بخش‌ها روایت می‌شود. شخصیت کاکا از رندی‌های گذشته فاصله دارد و در میانه‌ زندان و دادگاه، گویی به آرامش رسیده. این را باید نوعی پایان خوش برای او در نظر گرفت؟
بله. نقطه‌ پایان آن تلاطم. اینکه جان‌پناه خود را در اسارت خودخواسته پیدا کنی باید عجیب باشد. اما جز آن پایان هیچ‌چیز دیگری نمی‌توانست کاکا را آرام کند. بعد از آن‌همه واخوردگی رنج‌آور حالا خودش را در نقطه‌ کانونی جهان خود می‌یابد. مسیح‌وار نشسته در مرکز تابلوی «شام آخر». مأموریتی داشت که به روش خود انجام داد. مگر از اولش چه می‌خواست. به‌نظرم برای اولین‌بار توانست داستان خود را روایت کند و در بهترین نقطه صدای خود را قطع کند. آنجا پایان داستان کاکا نیست. پایان بخشی از زندگی اوست که به‌نظر خودش ارزش روایت‌کردن داشت.

***

 

نگاهی بر رمان «پدرکُشتگی» نوشته‌ سلمان امین

 

 

سمیرا سهرابی

 

پسرکُشتگی

سمیرا سهرابی

و این آغاز فصل سقوط من بود...

سیاوش سی‌ساله حالا مطمئن است جایی از زندگی‌اش را انتخاب کرده که می‌تواند آنچه بر او رفته را به‌خوبی روایت کند. روایتی که با تلخی‌های بی‌شماری همراه است؛ مرگ مادر و برادر، بی‌مهری پدر، یک ازدواج منجر به طلاق و ازدواج دوم در آستانه‌ فروپاشی، فرزندی که اجازه‌ دیدارش را ندارد و فرزند دیگری در راه که شوقی برای آمدنش نیست. سیاوش تمام رخدادهای تلخ زندگی را پشت سر گذاشته، و اکنون در دورنمایی بسیار نزدیک، تاب تحمل این را دارد تا به خود نگاه کند و آنچه او را عذاب داده بار دیگر مورد تحلیل قرار دهد و آن وقایع را تشریح نماید.

«پدرکشتگی» نوشته‌ سلمان امین، روایتی روانشناسانه از سیر فروپاشی روانی و جسمی مردی‌ است که از بدو تولد مورد بی‌مهری قرار گرفته، همین امر زمینه‌ساز غور و کنکاش در پرده‌هایی تاریک از زندگی وآنچه بر او گذشته می‌شود. سیاوش می‌خواهد خودِ واقعی‌اش را پیدا کند؛ خودی که اکنون در دسترس است. این اعتراف پرسروصدای درونی، برگ‌زدن روح و روان (خود) است تا مخاطب را به ضیافت تشریح روانی جسمی مستأصل وادارد. از آنجایی‌که زندگی سیاوش برآیندی از تمام رنج‌های ممکن است «پدرکشتگی» را می‌توان در ریشه‌های هولناک یک کابوس جست‌وجو کرد؛ کابوسی که ریزریز زمان و مکان را تسخیر می‌کند تا از درون آن صدای فروریختن یک جسم به گوش رسد؛ در اینجا تحلیل‌شونده و تحلیل‌گر در یک قالب قرار می‌گیرند که این امر سبب پویایی روایت می‌شود. اینجور نگاه‌ها به رخدادهای پیچیده‌ روانی، باعث پیشبرد داستان می‌گردد. در اوج چنین شیوه‌های روایی است که مخاطب با شخصیت‌محوری داستان همذات‌پنداری می‌کند، و این سیاوش است که به‌تنهایی بار تراژدی را به دوش می‌کشد. وظیفه مخاطب در روند داستان کشف ریشه‌های دردناکی است که پس از اوج و فرود، به نقطه‌ای می‌رسد که انگار جهت درمان آن معضل جانکاه مهیا گردیده.

شخصیت‌ها در نقش اجزایی ظاهر می‌شوند که احساسات را برمی‌انگیزند تا جنبه‌های مختلف شخصیت مرکزی را به نمایش بگذارند. فردی درخودمانده که در بخشی از تاریخ گیر افتاده در گذر از بحران با آگاهی به آنچه از سر گذرانده به واکاوی ریشه‌های شکل‌گیری شخصیت خود می‌پردازد. او در تمام روایت خود را در معرض احساسات و بحران‌هایی می‌بیند که دیگران بر او تحمیل کرده‌اند که شاید اگر نویسنده شکل دیگری از روایت را برمی‌گزید، مخاطب نمی‌توانست با آگاهی از شکل دقیق معضل‌ها همراه روایت شود، سیاوش در بخشی از نامه‌اش به آرام، دخترش، می‌نویسد: «آن روزها هر مساله‌ کوچکی دریچه فاضلاب روحم را برمی‌داشت و بوی گندش فضای خانه را عطرآگین می‌کرد. اضطراب درونی‌ام، که از سال‌های کودکی در من ریشه داشت به شکل خشم فروخورده فشرده‌شده بیرون می‌ریخت و من را به واکنش‌هایی وامی‌داشت که مطلقا قابل دفاع نبود.» سلمان امین درواقع با چنین پرداختی روی شکل کلاسیک گسیختگی روان و ریشه‌های آن می‌پردازد.

بحران در «پدرکشتگی» از پدر شروع می‌شود. پدری که با تکیه بر عامل مرگ مادر در پی تولد نوزاد، بی‌مهری‌هایش را آغاز می‌کند. مادر تبدیل به یک تصویر زودگذر و ناپایدار می‌شود که به صداها وفریادهای کودک گوش نداده و به‌خاطر مکانی دیگری او را ترک می‌کند. با حذف مادر که مظهر زندگی و نظم است پیوند پدر و فرزند ناقص می‌‌ماند. در چنین شرایطی نقش پدرانگی که از دیرباز نمودی اسطوره‌ای دارد در زندگی سیاوش تبدیل به ابزار ظلم و کشتار می‌شود. این کشتار با ورود صحنه‌ نمایش «رستم و سهراب» به الگوی پسرکشی اشاره دارد که یکی از پایه‌ای‌ترین تفکرات داستانی ایرانی است. چنان که اسم سیاوش هم اشاره‌ای به داستان سیاوش پسر و کیکاووس پدر دارد. نیروی جوان و تازه‌نفس مقهور قدرت پدر می‌شود تا با حذف نقش سیاوش در زندگی پدر، تاریخ این‌بار به شکل دیگری تکرار شود. مرگی که در روح اتفاق می‌افتد و ما این را از زبان سیاوش می‌شنویم: «تنهایی موقعیتی خارجی نیست، یک کیفیت روحی درمان‌ناپذیر است، تنهایی بخشی از زندگی من نبود، دخترم، بیماری من بود.»

پدر گذشته است و پسر آینده، پدر حامی است و پسر نیازمند به حمایت، پدر خداست و پسر بنده و جایی که پدر حذف می‌شود، پسر بدون گذشته، تنها و بی‌هویت باقی می‌ماند تا با وجودی ناقص در حد فاصل میان گذشته و آینده‌اش، زمان حال را تبدیل به محل نزاع با زندگی کند. امیال سرکوب‌شده‌ای که با وجود کمرنگ‌شدن در مقاطعی از زندگی دوباره با ظاهری جدید نمود پیدا می‌کنند، و با میل به بازگشت وارد زندگی می‌شوند تا همه‌چیز را تحت‌تاثیر خود قرار دهد. با وجود چنین حفره‌های تلاش بیمارگونه‌ سیاوش در جست‌وجوی دستاویزی برای زندگی او را بیشتر به کام گرداب سرخوردگی‌هایش می‌سپارد.

آنچه «پدرکشتگی» سعی در بیان آن دارد شاید در جمله‌ سیاوش به همسر دومش فرزانه خلاصه می‌شود: «آدمای بدی نیستیم، فقط یه‌کم بد آوردیم.» و با این دستاویز رمان «پدرکشتگی» به‌سراغ جنبه‌های روانی و اجتماعی‌ای می‌رود که در لایه‌های زیرین اجتماع پنهان مانده است. نویسنده با این شیوه داستان‌پردازی سعی داشته تئوری‌های تحلیلی روانشاناسانه را وارد ادبیات  کند تا از این راه شخصیت‌ها را همسو با وقایع اجتماعی به نمایش بگذارد.

***

درباره «کاکاکرمکی؛ پسری که پدرش درآمد» نوشته سلمان امین

 

 

زهرا حقوردی

 

هویت گمشده

زهرا حقوردی

«کاکاکرمکی؛ پسری که پدرش درآمد» روایت یک نسل است؛ روایتی که در سه مرحله از زندگی راوی خلاصه می‌شود. نسلی که میان جنگ و آسیب‌های اجتماعی پا به عرصه بزرگسالی گذاشت. نسلی که چند مولفه‌ دارد و این مولفه‌ها به مرور زمان تبدیل به نوستالژی‌های این نسل شده‌اند تا شاید کمی تسکین خاطر شود برایشان. نسلی که ریتم زندگی را با سرعتی بیش از آنچه می‌باید طی کرد با خاطراتی که گرچه سیاه نبودند اما به خاکستری می‌زد. تجربه جنگ، تلاش برای بقای نسل، نادیده‌گرفتن شخصیت زن و...

سلمان امین در «کاکاکرمکی پسری که پدرش درآمد»، قصد دارد ما را به دنیای دهه شصتی‌ها ببرد. همان‌طور که از عنوان داستان برمی‌آید، خاطرات پسرِ نوجوانی را می‌خوانیم که در خانواده‌ای پرجمعیت، بعد از سال‌ها انتظار از دوران کودکی، قدم به دنیایی می‌گذارد که از ابتدای تولد، نسبت به هم‌نسلانش وضع طبیعی ندارد. وجود یک انگشت اضافی در دست راست و بلندبودن یک پا نسبت به پای دیگر و انحراف در چشم‌ها. همین مساله بر مسائل زندگی‌اش تأثیری ژرف می‌گذارد. نگاه او که بیانگر خاطرات روزمره کودکی تا بزرگسالی‌اش است، نقد زمانه و وضعیت اجتماع است. صدای یک نسل است که در آن دوران امیالشان و آرزوهاشان سرکوب شد و به‌خاطره‌ای ناکام بدل شد. گرچه خاطرات کاکا بر جنبه فردیِ روایت از دیدِ مخاطب می‌افزاید، اما کاکا نماینده نسل خود است. صدایی است که قرار است بازخوردش به گوش جامعه‌ای که درحال عبور از میان مرزهای سنت به مدرنیته است برسد. بنابراین نگاه او نگاهی تیره است؛ طنزی تلخ که در پسِ این نقدها، درحقیقت از وضع خود کاکا ناشی می‌شود. گاه از این وضع سود می‌برد، اما بیشتر اوقات از بودن در چنین وضعی ناراضی است. او مهاجر است همچون همه مهاجرانی که از خرمشهر به تهران کوچ کرده‌‌ و هر کدام به نوبه خود، راوی قصه جنگ نیز بوده‌اند. او در میان تلاطم جنگ و تنهایی خود، تنها با نوشتن از آن دوران سعی بر تسکین خویش و نقل روزگارش دارد. از همین رو زبان راوی زبانی، عامیانه و محاوره‌ای ا‌ست. روایت از میانه آغاز می‌شود و کم‌کم با راوی (کاکا) آشنا می‌شویم.

در ساختار روایت، مساله انتظار به‌عنوان نکته پررنگ داستان، از همان ابتدا مورد توجه قرار می‌گیرد. پس،کاکا دستآورد انتظار در خانواده‌ای می‌شود که منتظر است ببیند بقای نسلش چگونه ادامه می‌یابد. درحالی‌که کاکا همواره منتظر است روزی برسد که کسی انتظارش را بکشد تا خانواده‌ و اطرافیانش او را همانطور که هست، بپذیرند.

روش مورد خطابش مستقیم است: «باید بتوانید حرفم را باور کنید.» او از وضعیت و شرایط خود و جامعه‌اش ناراضی است پس شبیه به دوربین مخفی عمل می‌کند به‌طوری‌که در جای‌جای و نقطه‌به‌نقطه از شهر حضور دارد و مسائل و مصائب را زیر ذره‌بین می‌گذارد. ساختار روایت از این نظر، نسخه تقلیدی از شخصیت هولدن کالدفیلدِ سلینجر است. به‌طوری‌که، سلمان امین، در مصاحبه‌ای به تأثیر خود از سلینجر اشاره کرده است. با موموی «زندگی در پیش رو»ی رومن گاری نیز مقایسه شده، اما به لحاظ تکنیکِ در روایت و اتفاقات، بیشترین شباهت را به «ناتور دشت» دارد. راوی نیاز دارد شنیده و دیده شود و برای این منظور از هیچ تلاشی فروگذار نیست. دزدی می‌کند، اما برای آسودگی خاطر، لیست تمام دزدی‌ها را سیاهه می‌کند. در جست‌وجوی هویتی است که نه‌تنها از جانب خانواده و جامعه هیچ نصیبی نداشته؛ بلکه پا به خانواده‌ای گذاشته و خود را جای پسر آنها جا می‌زند. خانواده‌ای که تاریخ و اصالتی ریشه‌دار دارد. پدر کاکا هیچ‌گاه به‌عنوان پدر حضور ندارد چراکه «او بچه نمی‌خواست، انسان را نمی‌فهمید، بابا جزیی از یک قبیله بود. ما ایل بودیم و ایل فقط به زبان مردانه حرف می‌زند. برای همین از روزی که یادم هست رئیس صدایش می‌کنم»؛ بنابراین هویت سرگردانش، در میان خانواده‌ای دیگر نه‌تنها مرهمی بر دردهایش نشد، بلکه بر تنهایی‌اش نیز ‌افزود. راوی در این گیرودار، طیِ سیصد صفحه در حال پرحرفی است. او به‌دنبال پناه است، پناهی که امنیتِ خاطری حداقلی برایش فراهم آورد تا حتی از خانه‌اش، وقتی احساس می‌کند موقعیتی امن در آن ندارد، فراری نباشد. روش بیانِ روایت به شکلی کوتاه با ریتمی کُند است و معمولا پایان‌بندیِ روایت با جمله‌ای قصار پایان می‌یابد: «عمرا اگر چیزی در این زندگی شکل اولش شود.» یا «هرچه نباشد خوش‌نبودن در این دنیا برای رفتن به بهشت یک امتیاز مهم است.»

نویسنده قصد دارد از کاکا یک ابرقهرمان بسازد؛ به‌طوری‌که در همه‌حال، هدف برایش وسیله را توجیه می‌کند. همچون دزدی، برهم‌زدن رابطه عاطفی میان دو نفر، واردشدن در جمع خانواده‌ای که پسرشان گم شده و از این دست اتفاقات. سعی نویسنده بر ایجادِ نوعی کشش و تعلیق است تا داستان ادامه پیدا کند. پس، از اتفاقاتِ هیجان‌انگیز و حدیث‌نفس‌های طولانی و کشدار، با ریتمی خسته‌کننده و کسالت‌آور، بهره می‌برد تا درنهایت روایت به صورتی قصه‌وار پایان یابد.

 

این پرونده در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۵ مرداد ۹۹ منتشر شده است.

لینک نوشته در کافه داستان

مردی که خودش را فروخت /داستانی از ژان ژیرودو ؛ به همراه خوانش‌های رضا فکری و یاسمن خلیلی‌فرد

داستانی از ژان ژیرودو رماننویس و نمایشنامهنویس شهیر فرانسوی

مردی که خودش را فروخت؛

به همراه خوانش‌های رضا فکری و یاسمن خلیلی‌فرد

 

ژان ژیرودو

گروه ادبیات و کتاب: در ادبیات داستانی و نمایشی فرانسه، ژان ژیرودو (۱۹۴۴-۱۸۸۲) از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است؛ آنطور که ژان کوکتو می‌گوید طرح آثار ژیرودو ما را از حوادث روزمره زندگی جدا می‌کند و با شکوهِ تمام ما را در برابر تقدیرمان قرار می‌دهد. ژیرودو با آغاز جنگ اول جهانی با درجه ستوانی به ارتش پیوست. پس از جنگ، در کنار مشاغل اداری و تعهدات خانوادگی کار نوشتن رمان و نمایشنامه را جدی گرفت و رمان «قرائت برای یک سایه» را به چاپ رساند که تحسین منتقدان را برانگیخت و پس از آن آثار دیگری -از رمان گرفته تا نمایشنامه- منتشر کرد. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «مردی که خودش را فروخت» است که هر دو وجه نمایشی و داستانی ژان ژیرودو در آن دیده می‌شود.

 

 

ندا حقدوست

ترجمه از فرانسه؛ نادیا حقدوست

 

مکان: دادگاه اَسیز

شخصیت‌ها: افراد حاضر در دادگاه اَسیز

رئیس دادگاه: متهم، خودتان را معرفی کنید.

متهم: (با دستپاچگی) از هیئت منصفه تقاضای عفو دارم. منِ بی‌سروپای ذلیل را هم‌نام اسقفی بدانید که حوالی سال ۱۴۲۸ ژاندارک را محکوم و حکم آتش‌زدنش در ملاعام را صادر کرد.

رئیس دادگاه: هیئت منصفه کار خود را بلد است. تمامش کنید. اسم‌تان؟

متهم: (با تردید) بله چشم! مطابق دستور رئیس دادگاه، قسم می‌خورم حقیقت را بگویم، تمام حقیقت را. شهرتم  ُپر است با یک حرف t در انتهایش. اسم کوچکم... هم‌نام حکمرانی هستم که برای جلب رضایت ملت، حکم سوزاندن ژاندارک را صادر کرد. همان‌طور که...

رئیس دادگاه: (حرفش را قطع می‌کند) متهم...

متهم: (به سرعت جواب می‌دهد) ادوآر، جناب رئیس، اسمم ادوآر است.

رئیس دادگاه: شما با ضربات چاقو مدیر کارگاه‌های کشتی‌سازی کالیفرنیا را به قتل رساندید، بدون اینکه نشانه‌ای از ضرب و جرح در خودتان دیده شود. در دفاع از خود چه دارید بگویید؟

متهم: (سرد و بی‌روح) قربانی از خودش دفاع می‌کرد.

رئیس دادگاه: (با تندی) در جایگاه شما به عنوان یک قاتل؛ قاتلی که به زودی قرار است حکم اعدامش صادر شود، شوخی و مزاح عکس‌العمل شایسته‌ای نیست. تا زمان رای دادگاه از هرگونه شوخ‌طبعی یا به میان‌آوردن ماجرای ژاندارک اجتناب کنید.

متهم: در این صورت قسم می‌خورم ساکت شوم و حقیقت را پنهان کنم. هیچ چیز نگویم مگر...

رئیس دادگاه: دیگر اجازه ندارید صحبت کنید. دادستان می‌توانند ادامه دهند.

دادستان: اوه! اجازه بفرمایید جناب رئیس، قضیه فقط این پرونده نیست. من از بیوه‌ها، یتیمان، هیئت‌منصفه و در یک کلام تمام کسانی حرف می‌زنم که امشب ممکن است در معرض ضربات چاقو یا حمله پدر فرانسوآ قرار بگیرند. خلاصه بگویم: دست‌های آلوده به جرم را فقط باید با دستکش لمس کرد. (باید در برابر یک مجرم محتاط بود.) این فرد مرتکب قتل شده است. شما به مرگ محکومش می‌کنید! گردنش را می‌زنید تا این زنجیره مرگ ادامه پیدا کند! جامعه ما وقتی با یک بی‌سروپا طرف است خوب می‌داند چطور عدالت برقرار کند.

وکیل مدافع: (بین کلامش می‌پرد) دارید به موکلم توهین می‌کنید.  به شما این اجازه را نمی‌دهم.

دادستان: (با صدای بلند) کلمه را عوض می‌کنم:  وقتی با یک فرد طرف است...

وکیل مدافع: خاطرنشان می‌کنم جناب رئیس، اینجا بحث بر سر کلمات نیست. کاملا قبول دارم و ادوآر پُر هم اعتراضی نخواهد داشت که از رسواترین مجرم‌ها است. ولی حتی در مورد مجرمین هم شرایطی برای تخفیف مجازات وجود دارد. موکل من قصد ندارد از پذیرفتن مسئولیت جرمش شانه خالی کند، یا ادعا نمی‌کند که حین ارتکاب جرم برهنه بوده تا شاید بی‌گناه جلوه کند. نه، آقایان اعضای هیئت منصفه! او صندل به پا داشته، و پالتویی کوتاه به وزن پنج کیلو و پانصد هم پوشیده بوده و به این مدارک اثبات‌کننده جرم، پیراهن و جلیقه پشمی را هم اضافه کنید. به‌این‌ترتیب حداقل جرم برهنه‌بودن از مجازاتش کم می‌شود. قاتل؟ بسیار خب! بله؛ رسواترین قاتلان؟ بسیار خب! باشد همین‌طور است که می‌گویید؛ ولی خدا را شکر لاابالی نیست.

by Eugene Lenepveu

صحنه اعدام ژان‌دارک؛ اثر یوجین لنپوو

متهم: (هیجان‌زده) ممنونم جناب وکیل، متشکر. اگر شما از ژاندارک دفاع کرده بودید، این همه انگلیسی در پاریس نداشتیم.

رئیس دادگاه: سکوت کنید!

متهم: ساکت می‌شوم، ولی تقاضا دارم اجازه بدهید مساله‌ای را عنوان کنم. خانم‌ها، آقایان (سینه‌اش را صاف می‌کند) خواهش می‌کنم استرس و هیجان شروع کلامم را ببخشید. اولین‌بار است که افتخار صحبت‌کردن در یک جلسه عمومی نصیبم می‌شود، پس خواهش می‌کنم اگر نتوانستم حق مطلب را ادا کنم اجازه بدهید کلامم را قطع کنم. به‌علاوه، علیرغم اینکه پاییز است فضای اینجا از تنش‌های ایجادشده کاملا گرم است و هر سخنرانی را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. می‌لرزم ولی نه از سرما که از ترس.

ماجرای من در یک کلام خلاصه می‌شود: من آدمی هستم که خودش را فروخته است.

روز قبل از موعد پرداخت بیست‌وشش اجاره آخر بود که متوجه شدم نپرداختمشان و جیبم خالی است. دست‌وپایم را گم نکردم، چراکه قبلا هم این اتفاق برایم افتاده بود و در تمام زندگی‌ام همیشه اوضاعم از یهودی سرگردان هم بدتر بود. ولی فرانسوی اصیل ذاتا آینده‌نگر به دنیا می‌آید. من هم خواستم فکر همه‌چیز را بکنم. در یک مجله خوانده بودم که بعضی صاحبان مشاغل آمریکایی افرادی را به‌عنوان بیلبورد انسانی با حق مالکیت انحصاری آنها می‌خرند، این شد که فورا رفتم و به مدیر کارگاه‌های کشتی‌سازی کالیفرنیا پیشنهاد همکاری دادم. قبولم کرد و به‌این‌ترتیب خودم را به قیمت هزار فرانک فروختم.

خانم‌ها و آقایان، هرگز خودتان را نفروشید. اولین حس نسبت به این شغل، یک روز تعطیل و غم‌انگیز وقتی داشتم برای آخرین‌بار در بلوار گشت می‌زدم به سراغم آمد: گردش کن؛ یکی دیگر را هم با خودت به گردش ببر. درواقع انگار دو نفر بودم؛... در مسیر بازگشت زیر چراغ گاز معطل می‌کردم تا ببینم سایه‌ام روی پیاده‌رو تا کجا کش می‌آید؛ دور چراغ می‌چرخیدم و سایه را کوتاه و بلند می‌کردم. پاسبان‌ها بدشان نمی‌آمد دستگیرم کنند، ولی خب کارم جرم نبود، حق داشتم با سایه خودم بازی کنم: آن را که نفروخته بودم.

پایان روز هشتم، دیگر اوضاع خوب پیش نمی‌رفت. مرحوم آقای مدیر، مسئولیت برق‌انداختن پارکت‌ها و تمیزکردن آسانسور را هم به دوشم گذاشت. در این مورد با او حرف زدم: جناب مدیر، اشتباه شده است: باید قبل از خریدنم نگاهی به سرووضعم می‌انداختید. اگر می‌خواستم کار کنم، خودم را نمی‌فروختم و و تمام دارایی‌ام را دو دستی تقدیمتان نمی‌کردم.

by Hermann Stilke

صحنه اعدام ژان‌دارک اثر هرمان استیلکه

منظورم این است که: من کارگر یا در کُل آدم کارهای پرزحمت نیستم؛ راحت‌طلبم. از ماده‌سگ شکاری که کار نمی‌کشند. از من همان کاری را بخواهید که روز اول حرفش را زدیم تا بتوانم از پسش بربیابم. مدیر پوزخندی زد و از آن به بعد به‌جای اینکه طبق عادت بگوید: چه خبر! برده‌جان! یا خودفروخته قدیمی من چطور است؟ و مثل سگ جلویم استخوان پرت کند، برایم کلاه از سر برمی‌داشت. مسخره‌ام می‌کرد.

علاوه بر این، ماجرای اَدل هم بود... زنی که دوستش داشتم و دوستم داشت. جواهرم بود و مایه شادی‌اش بودم. مثل یک روح بودیم در دو بدن. وقتی داشتم برای فروش روی خودم قیمت می‌گذاشتم خوب بلد بود چطور مثل آدم‌های ریاکار (زبان‌باز) تشویقم کند که انجامش دهم. ادعا می‌کرد: یک زن هرگز مردی که تا این حد از خودگذشتگی می‌کند و به این شکل خودش را قربانی می‌کند ترک نخواهد کرد. نمونه‌اش یوسف پیامبر، برادرانش او را فروختند. درعوض ملکه‌ها از او تقاضای ازدواج کردند. به کمتر از هزار فرانک قانع نشو. تو بیش از اینها می‌ارزی. ولی وقتی یوغ بندگی را به گردنم انداختم انگار ماجرا تازه شروع شده بود. آقایان اعضای هیئت‌منصفه، روز هشتم اُملت سوخته جلویم گذاشت. و روز نهم با نهصد فرانکی که برایم مانده بود فلنگ را بست.

برای اینکه خودم را از این مخمصه بیرون بکشم، تصمیم گرفتم این‌بار بدنم را به موسسه کالبدشناسی بفروشم. بخصوص که به تحقیقات علمی علاقه‌مندم. اولین آزمایشات پزشکی هسته‌ای روی من انجام شد و به‌این‌ترتیب سه سال بعد درهای کنگره بین‌المللی جامعه دانشمندان را به روی افراد سرشناسی باز کردم که برای یادگیری زبان فرانسه به آکادمی می‌آمدند. از من خواستند در ازای پیشنهاد صدوپنجاه فرانکی‌شان، به دکتر x...، کاشف پرتو z... اجازه دهم بعد از مرگم تحقیقاتی روی کف پاهایم انجام دهد. قلقلکی نیستم. قرارداد را امضا کردم.

ولی فردای آن روز، نامه‌ای بدون امضا از رئیسم دریافت کردم، نوشته بود بیش از این تحمل نمی‌کند که این‌طرف و آن‌طرف خودم را به معرض فروش بگذارم و دستش بیاندازم.

به سرعت به دیدنش رفتم. ولی از ملاقات با من امتناع ورزید.

پانزده روز تمام خواستم ببینمش. بی‌فایده بود. آقایان اعضای هیئت‌منصفه خونم به جوش آمده بود پس تصمیم گرفتم برای همیشه به این کشمکش پایان دهم.

از عتیقه‌فروشی که از دوستانم بود چاقویی که بوی خون می‌داد و از ژاندارک به «مارا» رسیده بود خریدم؛ تا پنج عصر صبر کردم، چون می‌دانستم رئیس خوشش نمی‌آمد در زمان استراحت بعد از غذا کسی مزاحمش شود؛ از مابقی ماجرا هم که باخبرید. قبلا صحنه جرم و موقعیت قربانی را بازسازی کرده‌ایم.

آقایان اعضای هیئت‌منصفه، تمام ماجرای آدمی که فروخته شده همین بود. حالا تمام‌قد در خدمت شماست تا حکمش را صادر کنید. (با ملایمت) این یک تهدید نیست. فقط می‌خواستم به‌عنوان آخرین دفاع عرض کنم: اگر به مرگ محکومم کنید، کم نیستند بدخواهانی که مدعی خواهند شد شما از موسسه کالبدشناسی رشوه گرفتید تا به من حکم اعدام بدهید.

***

خوانش ۱

 

خوانش داستان «مردی که خود را فروخت» نوشته‌ ژان ژیرودو

 

reza fekri

رضا فکری

 

 

 دادگاهی که دادگاه نیست

ژان ژیرودو در اغلب آثار خود تمایل بسیاری برای ارجاع به اسطوره‌ها و رویکردهای نمادین نشان داده و در چارچوب تمثیل است که به مساله‌های دنیای امروز می‌پردازد. داستان کوتاه «مردی که خود را فروخت»، نیز آینه‌ای تمام‌نما از سبک و جهان‌بینی خاص اوست. مکان داستان، دادگاهی است که قاتلی در آن محاکمه می‌شود. قاضی بی‌هیچ مقدمه‌ای از متهم می‌خواهد خود را معرفی کند و او هم خود را همنام اسقفی می‌داند که حوالی سال ۱۴۲۸ حکم آتش‌زدنِ ژانداک را صادر کرد. قاضی حرف متهم را جدی نمی‌گیرد و آن را تمسخرِ دادگاه می‌داند و از او می‌خواهد اسم حقیقی‌اش را بگوید. اما متهم دوباره سراغ ژاندارک می‌رود و خود را حکمرانی معرفی می‌کند که برای جلب رضایت مردم، او را اعدام کرده. درواقع متهم خود را توامان هم اسقف دادگاه ژاندارک و هم حکمرانِ زمانه‌ او (دو نماینده‌ اصلی نظام مستبد در قرون وسطی) معرفی می‌کند. قاضی اینها را بازیِ متهم برای منحرف‌کردن توجه دادگاه می‌داند و اتهام اصلی را پیش می‌کشد؛ کُشتن مدیر کارگاه‌های کشتی‌سازیِ کالیفرنیا با ضربات چاقو. متهم اما پاسخ می‌دهد که مجبور به کشتنش شده است. قاضی همین حرف متهم را هم نوعی برخورد مطایبه‌آمیز درنظر می‌گیرد و او را از هرگونه شوخی با دادگاه منع می‌کند و دادستان را فرامی‌خواند.

دادستان از موضعی انسان‌دوستانه طرح موضوع می‌کند و کُشتن متهم را (اگرچه که مرتکب قتل شده باشد)، ادامه‌ زنجیره‌ مرگ‌خواهی می‌داند و تاکید می‌کند که چنین مجازاتی، کمکی به حل معضل جنایت در جامعه نمی‌کند. او از جانب یتیمان، بیوه‌ها و تمام کسانی حرف می‌زند که می‌توانسته‌اند با چاقو «پدر فرانسوا» کشته شوند. درواقع او نیز با دادنِ این لقب به متهم، به‌نوعی مرگِ ژاندارک را به موضوع این قتل منتسب می‌کند. گویی متهم خود، همان اسقفی است که با چاقو به سراغ ژاندارک و ژاندارک‌های جامعه رفته و قلع‌وقمع‌شان می‌کند و حالا دادستان در برابر او ایستاده تا از حقوق قربانیان دفاع کند. دادستانی که از نقش مرسوم و شناخته‌شده‌ خود در دادگاه فاصله می‌گیرد و به‌جای اثبات مساله‌ قتل و درخواست مجازت، متهم را مردی بی‌سروپا می‌داند که باید به او به دیده‌ ترحم نگاه کرد.

از سوی دیگر دفاعِ وکیل هم اوضاع را مساعدتر نمی‌کند. وکیل خود بر جانی‌بودن متهم و اینکه «او بدترینِ قاتل‌هاست» اصرار می‌ورزد و تنها دفاع او از موکلش این است که هنگام ارتکاب جرم عریان نبوده و مانند یک آدم بی‌سروپا و لاابالی دست به قتل نزده. دفاع او به‌گونه‌ای است که خودِ متهم نیز به خنده می‌افتد و به تمسخر از او تشکر می‌کند و معتقد است اگر او وکیل ژاندارک می‌بود، امروزه، این‌همه انگلیسی در پاریس نداشتیم! کنایه از اینکه همه‌ آنهایی که در زمان ژاندارک قصد حمایت از او را داشتند هم به همین اندازه ناکارآمد بوده‌اند و در برابر تعرض انگلیسی‌ها که ژاندارک علیه‌شان می‌جنگید و درنهایت به اسارتشان درآمد، هیچ کاری از پیش نبرده‌اند.

متهم از سویی نماد همان نظام حاکمی است که افراد وطن‌پرست و ازجان‌گذشته‌ای همچون ژاندارک را به‌خاطر عدم سرسپردگی برنمی‌تابد و زمینه‌ نابودی‌اش را فراهم می‌کند و از جهتی دیگر نماد ژاندارکی است که برای گذران زندگی، تن به تسلیم و فروختن جسم خود می‌دهد و خود را به‌عنوان بیلبورد انسانی، به مدیر شرکت کشتیرانی کالیفرنیا می‌فروشد. مدیر این شرکت و موسسه‌ کالبدشناسی‌ای که متهم جسمش را پس از مرگ به آنها واگذار خواهد کرد و همینطور «اَدل» زن مورد علاقه‌اش، تنها به جسمِ او اکتفا نمی‌کنند و فروختنِ روحش را هم طلب می‌کنند. موضوعی که درنهایت خونش را به جوش می‌آورد و تصمیم می‌گیرد این کشمکش را پایان دهد. او تصمیم می‌گیرد روح و جسمش را از نظامی که آنها را به تصاحب خود درآورده، پس بگیرد. برای همین به‌‌سراغ چاقویی می‌رود که از ژاندارک به ارث رسیده تا رسالت ناتمام او را در دنیای امروز و در مقابل دشمنان جدید، به‌ثمر برساند. او سراغ مدیر شرکت کشتیرانی می‌رود؛ کسی که در صدر این نظام حاکم قرار گرفته و استقلال وجودی‌اش را نفی کرده است. قتل مدیر کشتیرانی درواقع اعاده‌ حیثیت اوست و حالا همانند ژاندارک در مقابل دادگاهی قرار گرفته که همچنان از او تمام وجودش را طلب می‌کند و می‌خواهد او را به تسخیرِ کامل خود دربیاورد. درحقیقت این دادگاه تشکیل شده تا به مساله‌ هویت‌باختگیِ انسان امروزی بپردازد. انسانی که همچون ژاندارک بر سر دوراهیِ فروختن روح خود یا نابودیِ جسم قرار دارد و شکی نیست که رستگاری‌اش در پذیرش مرگِ جسمانی و تسلیم‌نکردنِ روح است.

***

 

خوانش ۲

 

خوانش داستان «مردی که خودش را فروخت» نوشته ژان ژیرودو

 

یاسمن خلیلی‌فرد

یاسمن خلیلی‌فرد

 

جایی برای متهم نیست

فضایی که ژان ژیرودو رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویش مشهور فرانسوی در داستان کوتاه «مردی که خودش را فروخت» برای خواننده خلق می‌کند تلفیقی‌ است از دو فضا: ادبیات و نمایش. داستان قابلیت دراماتیک بالایی دارد. شکل، شیوه و ساختار داستان کاملا تداعی‌کننده‌ فضایی است که حین خواندن یک نمایشنامه با آن مواجه می‌شویم و شخصیت‌ها همچون الگوهای شخصیتی آشنای نمایشنامه‌ها خودشان را به مخاطب معرفی می‌کنند.

علاوه بر ساختار، فضاسازی و طرح و پرداختِ شخصیت‌ها، در داستان «مردی که خودش را فروخت» شیوه‌ دیالوگ‌نویسی نیز تداعی‌کننده‌ نمایشنامه‌هاست. ابتدا به حجم دیالوگ‌ها باید توجه کرد. داستان کوتاه ژیرودو عملا بر پایه‌ دیالوگ‌ها بنا شده و این گفتار کاراکترهاست که داستان را پیش می‌برد. شخصیت‌ها، اهداف، مقاصد، آرزوها و انگیزه‌های خود را نه در قالب «اکت» و «کنش» که عموما در قالب دیالوگ بیان می‌کنند و همین تعدد دیالوگ‌ها، خود مهر تاییدی ا‌ست بر ساختار نمایشنامه‌گونه‌ داستان که البته با در نظرگرفتن پیشینه‌ ژیرودو اتفاق عجیبی هم نیست.

نویسنده، قرار نیست گره مهم و اصلی داستان را در قالب رخدادها و واقعه‌ها شرح دهد، بلکه کاراکتر اصلی خود در قالب یک راوی، بی‌وقفه و با صراحت، شرح ماوقع را به زبان می‌آورد. درواقع معارفه شخصیت‌ها، بحران، نقاط عطف و درنهایت گره‌گشایی تماما در قالب دیالوگ‌ها شکل می‌گیرند و متهم در قالب مونولوگی طولانی پرده از راز داستان برمی‌دارد.

لحن، از تعیین‌کننده‌ترین و مهم‌ترین عناصر هر داستان و البته اثر نمایشی است. ژان ژیرودو، لحنی طنزآلود را در فضایی کاملا رعب‌آور و درعین‌حال پرتعلیق حفظ می‌کند. ردپای این لحن از ابتدای داستان به چشم می‌آید و در ادامه پررنگ‌تر می‌شود و هنگام مونولوگ‌گوییِ متهم به اوج خود می‌رسد. این درحالی است که جنبه‌ نمایشی (دراماتیک) قصه نیز همزمان رعایت می‌شود و خواننده می‌تواند هرآنچه را متهم شرح می‌دهد در قالب تصویری شفاف در ذهن خود تجسم کند.
از نکات مهمی که هنگام خواندنِ متن داستان به چشم خواننده می‌آید رعایت برخی اصولِ نمایشنامه‌نویسی در شیوه‌ نگارش آن است. مثلا ذکر حالات کاراکترها در پرانتز (مثلا آنجایی‌که نوشته شده: «سینه‌اش را صاف می‌کند») از همان الگوهای ثابت نمایشنامه و فیلمنامه‌نویسی است که در این داستان کوتاه به‌چشم می‌خورد. همین ریزه‌کاری‌ها و گذرهای مداوم از شیوه‌های نوشتار داستان به نمایشنامه خواندن داستان را برای خواننده جذاب‌تر و البته عینی‌تر می‌کند.

ژان ژیرودو با پررنگ‌سازی الگوهای نمایشنامه‌نویسی در داستان کوتاه خود، سختی‌هایی را نیز به خود تحمیل کرده. در چنین شرایطی حفظ ریتم بسیار دشوارتر است. در اثری که سراسر دیالوگ است، نویسنده باید بتواند بخش عمده‌ای از جذابیت متن را در همان دیالوگ‌ها برجسته کند. چرخش پینگ‌پنگ‌وار دیالوگ‌ها میان شخصیت‌های اصلی داستان این ویژگی را تا حدودی به داستان بخشیده است. خصوصا با در نظرگرفتن پتانسیل بالای دراماتیک اثر و تصویرسازی درست نویسنده از شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان مخاطب از خواندن مکرر دیالوگ‌ها خسته نمی‌شود. مونولوگ نهایی کار که درواقع داستان با آن به پایان می‌رسد هم به جهت هوشمندانه‌بودنش ضرباهنگ مناسبی هم دارد. درواقع نویسنده با چیدن خشت‌به‌خشت داده‌ها، تکمیل واقعه‌ها و عدم گره‌گشایی ناگهانی و غیرمنتظره داستان را در دل همین مونولوگ تکمیل می‌کند و این از امتیازات داستان اوست. «مردی که خودش را فروخت» ظاهرا در یک مکان می‌گذرد که یک دادگاه است، اما شخصیت اصلی با شرح مبسوط رخدادهای زندگی‌اش داستان را در ذهن خواننده به چندین مکان بسط می‌دهد و شخصیت‌های جدیدی را نیز به او معرفی می‌کند که در مکان اصلی شکل‌گیری داستان حضور ندارند. درواقع نویسنده از موقعیت‌های محدود مکانی و زمانی خود استفاده‌ای بهینه برده. اشاره‌ به مساله‌ «خودفروختگی» و تعبیر مردِ خودفروخته از مضمون این واژه نه‌تنها کلید اصلی درک معمای داستان است، بلکه از طنزآلودترین قطعات گم‌شده‌ پازل داستان نیز به‌شمار می‌رود. با اینکه این «خودفروختگی» در ابتدا عامل رونق کسب‌وکار زندگی اوست اما به‌تدریج عامل اضمحلال او می‌شود؛ او را از خود دور می‌کند و شخصیتش را تخریب. این رویکرد به ظرافت در قالب همان مونولوگ شکل می‌گیرد و سیر دگردیسی و افول مرد را به تصویر می‌کشد. درواقع پایه‌ فروپاشی روانی مرد و عامل تخریب عزت نفس او همان تصمیمی‌ است که گرفته؛ تصمیم به خودفروختگی! که درنهایت از او یک قاتل هم می‌سازد.

در نگاهی کلی‌تر این خودفروختگی می‌تواند بر یک خودویرانگری جمعی دلالت کند؛ مردِ داستانِ کوتاهِ ژیرودو می‌تواند مشتی باشد نمونه‌ خروار از افرادی که با تحت سلطه درآمدن آنقدر دچار اضمحلال می‌گردند که به ناگاه طغیان می‌کنند؛ طغیانی که می‌تواند به قیمت زندگی خودشان یا دیگری تمام شود.

 

این داستان و خوانش‌های مربوط به آن در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹ منتشر شده است.

واقعیت را بپذیریم که رمان بزرگ مُر د‌‌‌‌‌ه! /گفت‌وگوی رضا فکری با علی شروقی

گفتگوی رضا فکری با علی شروقی

گفت‌وگوی رضا فکری با علی شروقی به‌مناسبت انتشار «پرده آهنین»

 

رضا فکری منتقد‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌استان‌نویس / آرمان ملی - گروه اد‌‌‌‌‌بیات و کتاب: علی شروقی (۱۳۵۸ - رشت) را د‌‌‌‌‌ر کسوت روزنامه‌نگار و منتقد‌‌‌‌‌ اد‌‌‌‌‌بی، از ابتد‌‌‌‌‌ای د‌‌‌‌‌هه هشتاد‌‌‌‌‌ با نقد‌‌‌‌‌ها و گفت‌وگوهایش می‌شناسیم. به همان میزانِ روزنامه‌نگاری‌اش، نوشتن د‌‌‌‌‌استان را هم د‌‌‌‌‌ر کارنامه‌اش د‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌، به یک معنا می‌توان گفت او د‌‌‌‌‌ر متنِ زند‌‌‌‌‌گی اد‌‌‌‌‌بی و بطن زند‌‌‌‌‌گی شخصی‌اش د‌‌‌‌‌رهم تنید‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌ه و این را می‌توان د‌‌‌‌‌ر بافت قصه‌های او هم جست‌وجو کرد‌‌‌‌‌، به‌ویژه د‌‌‌‌‌ر آخرین اثرش «پرد‌‌‌‌‌ه آهنین» که د‌‌‌‌‌استان جنگِ سرد‌‌‌‌‌ مطبوعاتی‌ها و اد‌‌‌‌‌بیاتی‌ها است؛ جنگ سرد‌‌‌‌‌ی که او را به‌عنوان د‌‌‌‌‌استان‌نویس و روزنامه‌نگار به این باور رساند‌‌‌‌‌ه که د‌‌‌‌‌وره کارهای بزرگ سرآمد‌‌‌‌‌ه، و عصر، عصرِ میانمایگی است. «شکار حیوانات اهلی»، «مکافات» و «معجون مکانیک» سه اثر د‌‌‌‌‌یگر شروقی د‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌بیات د‌‌‌‌‌استانی است. از او چند‌‌‌‌‌ اثر هم د‌‌‌‌‌ر زمینه گفت‌وگو و نقد‌‌‌‌‌ و پژوهش منتشر شد‌‌‌‌‌ه: «آلبر کامو»، «ایرج‌میرزا» و گفت‌وگو با جواد‌‌‌‌‌ مجابی د‌‌‌‌‌ر مجموعه تاریخ شفاهی اد‌‌‌‌‌بیات معاصر ایران. آنچه می‌خوانید‌‌‌‌‌ گفت‌وگو با علی شروقی به‌مناسبت انتشار «پرد‌‌‌‌‌ه آهنین» از سوی نشر ثالث است.

***

د‌‌‌‌‌‌ر ابتد‌‌‌‌‌‌ای «پرد‌‌‌‌‌‌ه آهنین» با آورد‌‌‌‌‌‌ن خاطرات کود‌‌‌‌‌‌کیِ شخصیت اصلی و مساله‌ حیات معنوی و اشاراتی که به قضایای د‌‌‌‌‌‌هه‌۶۰ و پروفسور ابراهیم میرزایی و کونگ فوتوآ می‌کنید‌‌‌‌‌‌، به‌نظر می‌رسد‌‌‌‌‌‌ می‌خواهید‌‌‌‌‌‌ پای معنویت، عرفان و ورزش‌های رزمیِ مُد‌‌‌‌‌‌ روز آن د‌‌‌‌‌‌هه را به د‌‌‌‌‌‌استان باز کنید‌‌‌‌‌‌. اما د‌‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌‌امه و با توجه به اکنونِ روایت که سال ۱۳۹۱ است، روزنامه‌نگاریِ اد‌‌‌‌‌‌بی مقد‌‌‌‌‌‌م بر همه‌ این گذشته می‌شود‌‌‌‌‌‌. این مقد‌‌‌‌‌‌مه چقد‌‌‌‌‌‌ر کلید‌‌‌‌‌‌ی است برای روایتتان؟

راستش فکر می‌کنم موقعیت‌های کلید‌‌‌‌‌‌ی د‌‌‌‌‌‌ر رمان فقط آنهایی نیستند‌‌‌‌‌‌ که نقشی د‌‌‌‌‌‌ر حواد‌‌‌‌‌‌ث مرئی قصه ایفا می‌کنند‌‌‌‌‌‌، آن تفنگِ معروفِ چخوف به شکل‌های مختلف می‌تواند‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر د‌‌‌‌‌‌استان نقش ایفا کند‌‌‌‌‌‌، حتی گاهی با شلیک‌نکرد‌‌‌‌‌‌ن؛ گاهی عنصری را وارد‌‌‌‌‌‌ رمان می‌کنی که یک پیوند‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌رونی‌تر با جهانِ معنایی رمان د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌ و این‌گونه د‌‌‌‌‌‌ر طرح و توطئه‌ رمان نقش ایفا می‌کند‌‌‌‌‌‌. د‌‌‌‌‌‌ر «پرد‌‌‌‌‌‌ه آهنین» د‌‌‌‌‌‌ارم قصه‌ جعل، تقلب، رنگ‌عوض‌کرد‌‌‌‌‌‌ن و اجبار به فرار و ناپد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌شد‌‌‌‌‌‌ن را د‌‌‌‌‌‌ر زمینه‌ تاریخی بحرانی روایت می‌کنم و آن خاطرات ابتد‌‌‌‌‌‌ای قصه هم بخشی از این ماجراست و متعلق به همین زمینه‌ تاریخی است. و البته به‌طور مشخص د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ قضیه‌ کونگ‌فوتوا و پروفسور میرزایی باید‌‌‌‌‌‌ این را هم اضافه کنم که این قضیه به نحوی غیرمستقیم د‌‌‌‌‌‌ر سرنوشت شخصیت د‌‌‌‌‌‌استان نقشی ایفا می‌کند‌‌‌‌‌‌.

زبان به حکم اینکه راوی د‌‌‌‌‌‌استان یک روزنامه‌نگار اد‌‌‌‌‌‌بی است، گاه با پیرایه‌هایی همراه است و بسته به موقعیت هجوآلود‌‌‌‌‌‌ هم می‌شود‌‌‌‌‌‌ و نگاه شاعران و نویسند‌‌‌‌‌‌گان د‌‌‌‌‌‌یگر را هم برمی‌سازد‌‌‌‌‌‌ اما به‌طور کل بسیار ساد‌‌‌‌‌‌ه و عامه‌فهم قصه را پیش می‌برد‌‌‌‌‌‌ و به محاوره هم بسیار نزد‌‌‌‌‌‌یک است. خود‌‌‌‌‌‌تان را د‌‌‌‌‌‌رگیر زبان‌آوری‌های معمول نکرد‌‌‌‌‌‌ه‌اید‌‌‌‌‌‌.

د‌‌‌‌‌‌رست است، می‌خواستم زبان‌ورزی‌ای هم اگر هست د‌‌‌‌‌‌ر پشت این ساد‌‌‌‌‌‌گی مخفی باشد‌‌‌‌‌‌ و خیلی به چشم نیاید‌‌‌‌‌‌، د‌‌‌‌‌‌رواقع یکجور پیوند‌‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌‌رهم‌تنید‌‌‌‌‌‌گیِ زبان محاوره با پشتوانه‌های زبانی نظم و نثر فارسی مد‌‌‌‌‌‌نظرم بود‌‌‌‌‌‌.

و همین‌طور به شیوه‌ رمان‌های کلاسیک همان اول توصیفات ظاهری آد‌‌‌‌‌‌م‌ها و مکان‌ها را می‌د‌‌‌‌‌‌هید‌‌‌‌‌‌ و بعد‌‌‌‌‌‌ سراغ طرح د‌‌‌‌‌‌استان می‌روید‌‌‌‌‌‌.

د‌‌‌‌‌‌ر این رمان کاملا آگاهانه می‌خواستم تا جای ممکن به قواعد‌‌‌‌‌‌ و الگوهای کلاسیک قصه‌نویسی پایبند‌‌‌‌‌‌ باشم.

این قصه‌ جعل، تقلب و رنگ‌عوض‌کرد‌‌‌‌‌‌ن که گفتید‌‌‌‌‌‌ به‌نوعی د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ خود‌‌‌‌‌‌ِ روایتِ کتاب هم می‌تواند‌‌‌‌‌‌ مصد‌‌‌‌‌‌اق د‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌. شما قصه‌ روزنامه‌نگاری را تعریف می‌کنید‌‌‌‌‌‌ که شغلی د‌‌‌‌‌‌ر روزنامه‌ «پیام سحر» د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌. روزنامه‌ای که نشانه‌ای ند‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌ مگر د‌‌‌‌‌‌فتری د‌‌‌‌‌‌ر محد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ه‌ مید‌‌‌‌‌‌ان هفت تیر. از نام د‌‌‌‌‌‌بیر سرویس و سرد‌‌‌‌‌‌بیر گرفته تا سایر نام‌های د‌‌‌‌‌‌استان فِیک هستند‌‌‌‌‌‌. از اد‌‌‌‌‌‌بیاتی‌هایی که نقش موثری هم د‌‌‌‌‌‌ر روایت د‌‌‌‌‌‌ارند‌‌‌‌‌‌ هم به‌کرات با نام‌های جعلی نام برد‌‌‌‌‌‌ه می‌شود‌‌‌‌‌‌. حتی نام منتقد‌‌‌‌‌‌ان د‌‌‌‌‌‌هه‌ چهل هم جعلی است. آیا بناست مخاطب از میان همه‌ این نام‌های جعلی و نشانه‌های محو، خود‌‌‌‌‌‌ به اسامی خاص و واقعیت بیرونی پل بزند‌‌‌‌‌‌؟ یا اینکه تنها مشت را به نشانه‌ خروار نشان د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه‌اید‌‌‌‌‌‌؟

شاید‌‌‌‌‌‌ بشود‌‌‌‌‌‌ گفت هر د‌‌‌‌‌‌و؛ طبیعتا انتظار ند‌‌‌‌‌‌اشتی من بیایم آد‌‌‌‌‌‌م‌هایی واقعی با نام‌های واقعی را بگذارم وسط رمان و آنها را هجو کنم و د‌‌‌‌‌‌ست بیند‌‌‌‌‌‌ازم؛ همین‌جوریش هم یحتمل برای خود‌‌‌‌‌‌م د‌‌‌‌‌‌ر فضای مطبوعات به قد‌‌‌‌‌‌رِ کافی د‌‌‌‌‌‌شمن تراشید‌‌‌‌‌‌ه‌ام، اگرچه خوشبختانه بعید‌‌‌‌‌‌ می‌د‌‌‌‌‌‌انم مطبوعاتی‌هایی که این رمان را خواند‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ تعد‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌شان زیاد‌‌‌‌‌‌ باشد‌‌‌‌‌‌، به‌هرحال اگر خوانند‌‌‌‌‌‌ه خیلی حوصله د‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌‌ر این فضا باشد‌‌‌‌‌‌ خب لابد‌‌‌‌‌‌ مصد‌‌‌‌‌‌اق‌هایی هم پید‌‌‌‌‌‌ا می‌کند‌‌‌‌‌‌، اما خوانند‌‌‌‌‌‌ه‌ای که از حال‌وهوای مطبوعات د‌‌‌‌‌‌ورتر است احتمالا مشت را نشانه‌ خروار خواهد‌‌‌‌‌‌ گرفت و خب من که صرفا برای چزاند‌‌‌‌‌‌ن این و آن رمان نمی‌نویسم؛ اگرچه چه‌بسا هر قصه‌ای برخلاف آنچه ممکن است به‌نظر برسد‌‌‌‌‌‌ یا وانمود‌‌‌‌‌‌ شود‌‌‌‌‌‌ با واکنشی ذهنی به د‌‌‌‌‌‌غد‌‌‌‌‌‌غه‌ها و د‌‌‌‌‌‌رگیری‌های ملموسِ نویسند‌‌‌‌‌‌ه آغاز می‌شود‌‌‌‌‌‌، هیچ قصه‌ای یکسره بری از مسائل شخصی نویسند‌‌‌‌‌‌ه‌اش نیست، منتها باید‌‌‌‌‌‌ بتوانی اینها را طوری بیان کنی که تعمیم‌پذیر بشود‌‌‌‌‌‌. بعید‌‌‌‌‌‌ می‌د‌‌‌‌‌‌انم نخستین جرقه‌ یک قصه را مفاهیمی کلی نظیر عشق به بشریت و... بزند‌‌‌‌‌‌، چنین قصه‌ای معمولا آبکی از کار د‌‌‌‌‌‌رمی‌آید‌‌‌‌‌‌، اما قصه‌ای هم که د‌‌‌‌‌‌ر آن فقط عوالم خصوصی شرح د‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌ه شود‌‌‌‌‌‌، ملال‌آور خواهد‌‌‌‌‌‌ بود‌‌‌‌‌‌. اینجاست که پای به‌قول شما مشت نمونه‌ خروار وسط می‌آید‌‌‌‌‌‌. یعنی موقعیت د‌‌‌‌‌‌استانی باید‌‌‌‌‌‌ قابل تعمیم باشد‌‌‌‌‌‌ و شمول این تعمیم هرچه گسترد‌‌‌‌‌‌ه‌تر باشد‌‌‌‌‌‌ با قصه‌ای ماند‌‌‌‌‌‌گارتر و عمیق‌تر و چند‌‌‌‌‌‌وجهی‌تر مواجه خواهیم بود‌‌‌‌‌‌. منظورم البته از تعمیم این نیست که شما مثلا صرفا یک د‌‌‌‌‌‌وره را د‌‌‌‌‌‌ر اثرتان بازتاب د‌‌‌‌‌‌هید‌‌‌‌‌‌، مهم‌تر این است که حس یک د‌‌‌‌‌‌وره، روح یک د‌‌‌‌‌‌وره را بتوانید‌‌‌‌‌‌ بسازید‌‌‌‌‌‌. به‌ هر صورت بله، تقریبا همه‌ آنچه د‌‌‌‌‌‌ر این رمان واقعیتِ مستند‌‌‌‌‌‌ وانمود‌‌‌‌‌‌شد‌‌‌‌‌‌ه، جعلی‌ است.

علی شروقی_۱

طبیعتا انتظار ند‌‌‌‌‌‌اشتی من بیایم آد‌‌‌‌‌‌م‌هایی واقعی با نام‌های واقعی را بگذارم وسط رمان و آنها را هجو کنم و د‌‌‌‌‌‌ست بیند‌‌‌‌‌‌ازم؛ همین‌جوریش هم یحتمل برای خود‌‌‌‌‌‌م د‌‌‌‌‌‌ر فضای مطبوعات به قد‌‌‌‌‌‌رِ کافی د‌‌‌‌‌‌شمن تراشید‌‌‌‌‌‌ه‌ام، اگرچه خوشبختانه بعید‌‌‌‌‌‌ می‌د‌‌‌‌‌‌انم مطبوعاتی‌هایی که این رمان را خواند‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ تعد‌‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌‌شان زیاد‌‌‌‌‌‌ باشد‌‌‌‌‌‌، به‌هرحال اگر خوانند‌‌‌‌‌‌ه خیلی حوصله د‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌‌ر این فضا باشد‌‌‌‌‌‌ خب لابد‌‌‌‌‌‌ مصد‌‌‌‌‌‌اق‌هایی هم پید‌‌‌‌‌‌ا می‌کند

به خاطره‌هایی از نصرت رحمانی و بهرام صاد‌‌‌‌‌‌قی که د‌‌‌‌‌‌ر افواه بیان می‌شود‌‌‌‌‌‌، د‌‌‌‌‌‌ر کتاب شما هم اشاره‌هایی می‌شود‌‌‌‌‌‌. اما هرچه پیش می‌رویم همان خاطره‌ها هم توسط شخصیت‌های د‌‌‌‌‌‌یگر رد‌‌‌‌‌‌ می‌شوند‌‌‌‌‌‌.

د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ نصرت رحمانی و بهرام صاد‌‌‌‌‌‌قی د‌‌‌‌‌‌و خاطره‌ای که نقل می‌شود‌‌‌‌‌‌ کاملا جعلی است، اما با توجه به خاطرات د‌‌‌‌‌‌یگری که د‌‌‌‌‌‌ر روایت‌های شفاهی از آنها نقل شد‌‌‌‌‌‌ه می‌تواند‌‌‌‌‌‌ اینها هم د‌‌‌‌‌‌رست باشد‌‌‌‌‌‌. من اصراری ند‌‌‌‌‌‌اشتم بگویم آن خاطراتی که واقعا از این شخصیت‌ها نقل شد‌‌‌‌‌‌ه جعلی است. بیشتر می‌خواستم د‌‌‌‌‌‌نیای میانمایگانی را بسازم که می‌خواهند‌‌‌‌‌‌ با نقل این خاطرات و چسباند‌‌‌‌‌‌ن خود‌‌‌‌‌‌شان به آن آد‌‌‌‌‌‌م‌ها برای خود‌‌‌‌‌‌ اعتبار و هویتی کاذب و جعلی بتراشند‌‌‌‌‌‌ و خود‌‌‌‌‌‌شان را مهم‌تر از آنی که هستند‌‌‌‌‌‌ جلوه د‌‌‌‌‌‌هند‌‌‌‌‌‌، حالا به هر انگیزه‌ای؛ و چه بسا از سرِ اضطرار. من این شخصیت‌ها را نساخته‌ام که بگویم ببینید‌‌‌‌‌‌ چقد‌‌‌‌‌‌ر این رفتار زشت و ناپسند‌‌‌‌‌‌ است و فلان. موقعیتی را ساخته‌ام که د‌‌‌‌‌‌ر آن هرکس به نحوی مجبور است به جعل و تقلب و خالی‌بند‌‌‌‌‌‌ی تن بد‌‌‌‌‌‌هد‌‌‌‌‌‌.

رمان «شیر و سایه» که راوی از اُفست‌فروش‌های انقلاب می‌خرد‌‌‌‌‌‌، د‌‌‌‌‌‌رواقع بهانه‌ای است برای سربرآورد‌‌‌‌‌‌ن او و اشتیاقِ مصاحبه‌گرفتن با نویسند‌‌‌‌‌‌ه می‌شود‌‌‌‌‌‌ مساله‌ اصلی و موتور روایت. مصاحبه‌ای که می‌تواند‌‌‌‌‌‌ آس روزنامه‌نگاری‌اش باشد‌‌‌‌‌‌. چنین مضمونی یک مخاطب اهل اد‌‌‌‌‌‌بیات را احتمالا می‌تواند‌‌‌‌‌‌ تا انتها با خود‌‌‌‌‌‌ش همراه کند‌‌‌‌‌‌ اما به‌نظرتان مخاطبی را که چند‌‌‌‌‌‌ان د‌‌‌‌‌‌رگیر این حواشی شعر و د‌‌‌‌‌‌استان و روزنامه نیست، هم می‌تواند‌‌‌‌‌‌؟

اتفاقا جالب است برایت بگویم که مخاطبان کمتر اد‌‌‌‌‌‌بیاتی که زیاد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر فضای حرفه‌ای اد‌‌‌‌‌‌بیات نبود‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ از این رمان د‌‌‌‌‌‌ر قیاس با کارهای قبلی من بیشتر استقبال کرد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌ و راحت‌تر با آن ارتباط گرفته‌اند‌‌‌‌‌‌.

البته د‌‌‌‌‌‌ر این روایت کلاسیک، نویسند‌‌‌‌‌‌ه مجبور می‌شود‌‌‌‌‌‌ نعل‌به‌نعل هرآنچه را د‌‌‌‌‌‌ر اکنون روایت می‌گذرد‌‌‌‌‌‌، واگو کند‌‌‌‌‌‌. همین امر سبب شد‌‌‌‌‌‌ه که عینیت د‌‌‌‌‌‌ر «پرد‌‌‌‌‌‌ه‌ آهنین» فربه شود‌‌‌‌‌‌ و جزئیات بسیار و تکرارشوند‌‌‌‌‌‌ه‌ای به شکل شرح زیست روزمره‌ ریش و د‌‌‌‌‌‌وش و خورد‌‌‌‌‌‌ و نوش و پوش بیان شود‌‌‌‌‌‌. انگار یک جور ابزورد‌‌‌‌‌‌یته و ملال هم زیر پوست این مد‌‌‌‌‌‌ل روایت وجود‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌.

حتما هست، مخصوصا ابزورد‌‌‌‌‌‌یته. کل این موقعیت را اگر د‌‌‌‌‌‌رش ریز بشوی ابزورد‌‌‌‌‌‌ و مضحک است. ما د‌‌‌‌‌‌ر این جهان با انواع و اقسام موقعیت‌های ابزورد‌‌‌‌‌‌ مواجهیم، ولی چه‌بسا همین موقعیت‌ها اگر جور د‌‌‌‌‌‌یگر نگاه‌شان کنی، منبع کشف چیزهای تازه‌ای هم د‌‌‌‌‌‌رباره‌ خود‌‌‌‌‌‌مان و د‌‌‌‌‌‌یگران و جهان هستند‌‌‌‌‌‌.

د‌‌‌‌‌‌ر رمان به وضعیت غم‌انگیز روزنامه‌نگاری د‌‌‌‌‌‌ر عصر قحط‌الرجالِ این د‌‌‌‌‌‌هه‌های اخیر هم نقب بسیار زد‌‌‌‌‌‌ه‌‌اید‌‌‌‌‌‌. روزنامه‌نگارانی د‌‌‌‌‌‌ر پی نویسند‌‌‌‌‌‌گان مهمی که مصاحبه نکرد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌. شکارچیانی که چشم‌شان د‌‌‌‌‌‌نبال مصاحبه‌نکن‌هاست. این نقد‌‌‌‌‌‌ها اگرچه به صراحت و مد‌‌‌‌‌‌ل جمله معترضه بیان می‌شود‌‌‌‌‌‌، اما د‌‌‌‌‌‌ر بافت روایت کاملا تنید‌‌‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌.

خب این اوضاع کلی روزنامه‌نگاری ما د‌‌‌‌‌‌ر این سال‌ها بود‌‌‌‌‌‌ه؛ شکار اسم‌ها و چهره‌ها و تکرار مکررات د‌‌‌‌‌‌رباره‌ آنها یا از زبان آنها. شاید‌‌‌‌‌‌ به این د‌‌‌‌‌‌لیل که گشتن د‌‌‌‌‌‌ر سوراخ‌سنبه‌های د‌‌‌‌‌‌هه‌های ۴۰ و ۵۰ که ببینی چیزی باقی ماند‌‌‌‌‌‌ه که بشود‌‌‌‌‌‌ به‌عنوان چهره‌ تازه رو کرد‌‌‌‌‌‌ یا نه، راه مطمئن‌تر و کم‌د‌‌‌‌‌‌رد‌‌‌‌‌‌سرتری باشد‌‌‌‌‌‌ و ریسک بالایی ند‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌. از طرفی گسست چند‌‌‌‌‌‌ین ساله‌ای که بین نسل‌های جد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌تر و قد‌‌‌‌‌‌یمی‌ها پد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ آمد‌‌‌‌‌‌ به این اغراق د‌‌‌‌‌‌رباره‌ گذشته د‌‌‌‌‌‌امن زد‌‌‌‌‌‌ه. یعنی ما با گذشته مواجهه‌ انتقاد‌‌‌‌‌‌ی د‌‌‌‌‌‌رست و د‌‌‌‌‌‌قیقی ند‌‌‌‌‌‌اریم و بیشتر شیفته و ذوب د‌‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌‌بیات د‌‌‌‌‌‌هه‌های ۴۰ و ۵۰ هستیم و د‌‌‌‌‌‌ر پی آرمانی‌سازی آن د‌‌‌‌‌‌وره. این یک وجه ماجراست. وجه د‌‌‌‌‌‌یگر اما این است که شاید‌‌‌‌‌‌ واقعا د‌‌‌‌‌‌وره‌ هنر و اد‌‌‌‌‌‌بیات بزرگ نه‌فقط اینجا، بلکه همه‌جای د‌‌‌‌‌‌نیا کم‌وبیش سرآمد‌‌‌‌‌‌ه. فکر می‌کنم سینما آخرین رسانه‌ای بود‌‌‌‌‌‌ که می‌شد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر آن هنر بزرگ خلق کرد‌‌‌‌‌‌، با تلویزیون حقارت و میانمایگی و کوچک‌شد‌‌‌‌‌‌ن ابعاد‌‌‌‌‌‌ و حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ همه‌چیز شروع شد‌‌‌‌‌‌ و رسید‌‌‌‌‌‌ به عصر این صفحات فسقلی گوشی‌های موبایل. د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ رمان و د‌‌‌‌‌‌یگر هنرهای خلاقه هم همین اتفاق افتاد‌‌‌‌‌‌ه، د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ اد‌‌‌‌‌‌بیات یک چیز د‌‌‌‌‌‌یگر که د‌‌‌‌‌‌ر قرن بیستم کم‌کم اتفاق افتاد‌‌‌‌‌‌ این بود‌‌‌‌‌‌ که اد‌‌‌‌‌‌بیات به‌تد‌‌‌‌‌‌ریج زیر سایه‌ نظریه قرار گرفت و مقهور و مرعوب آن شد‌‌‌‌‌‌. یعنی قبل‌تر اگر این اد‌‌‌‌‌‌بیات بود‌‌‌‌‌‌ که نظریه از د‌‌‌‌‌‌ل آن استخراج می‌شد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر قرن بیستم نظریه د‌‌‌‌‌‌ست بالا را د‌‌‌‌‌‌اشت و مانیفست‌های اد‌‌‌‌‌‌بی و هنری د‌‌‌‌‌‌رباره‌ اینکه اد‌‌‌‌‌‌بیات و هنر باید‌‌‌‌‌‌ فلان و بهمان باشد‌‌‌‌‌‌ رواج پید‌‌‌‌‌‌ا کرد‌‌‌‌‌‌. بگذریم که اید‌‌‌‌‌‌ئولوژی به شکل‌های د‌‌‌‌‌‌یگر هم بر اد‌‌‌‌‌‌بیات و هنر سیطره پید‌‌‌‌‌‌ا کرد‌‌‌‌‌‌. خلاصه می‌خواهم بگویم این قحط‌الرجال‌بود‌‌‌‌‌‌ن یک وضعیت جهانی است و مختص اینجا نیست. من همچنان ترجیح می‌د‌‌‌‌‌‌هم فیلم‌های فورد‌‌‌‌‌‌ و هاوکز و ولز و هیچکاک را ببینم تا این سینمای جد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ با فیلم‌های خوش‌ساخت اما میانمایه را. تو به همین فیلم «انگل» که جایزه گرفت نگاه کن. فیلمی‌ است راجع به فقر، فیلم بد‌‌‌‌‌‌ی هم نیست، اما تو مقایسه‌اش کن مثلا با «د‌‌‌‌‌‌زد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌وچرخه» یا «اومبرتو د‌‌‌‌‌‌» از د‌‌‌‌‌‌سیکا که آنها هم راجع به فقرند‌‌‌‌‌‌. اما چه نگاه انسانیِ عمیقی د‌‌‌‌‌‌ر آن فیلم‌ها هست، د‌‌‌‌‌‌ر آن فیلم‌ها انگار هنوز امید‌‌‌‌‌‌ و آرمانی هست، ولی د‌‌‌‌‌‌ر سینمای امروز با یک جور ناامید‌‌‌‌‌‌ی مطلق مواجهیم که نتیجه‌اش می‌شود‌‌‌‌‌‌ اینکه من هم پولد‌‌‌‌‌‌ار می‌شوم و پد‌‌‌‌‌‌رِ بقیه را د‌‌‌‌‌‌رمی‌آورم، یعنی یک‌جور نیهیلیسم و بی‌تفاوتی و عقد‌‌‌‌‌‌ه‌گشایی صرف. این د‌‌‌‌‌‌رباره‌ اد‌‌‌‌‌‌بیات هم قابل تعمیم است، د‌‌‌‌‌‌رباره‌ روزنامه‌نگاری هم قابل تعمیم است. شاید‌‌‌‌‌‌ باید‌‌‌‌‌‌ این واقعیت تلخ را بپذیریم که رمان و کلا هنر اصیل و بزرگ مرد‌‌‌‌‌‌ه و د‌‌‌‌‌‌وره‌اش تمام شد‌‌‌‌‌‌ه. البته اگر د‌‌‌‌‌‌ر د‌‌‌‌‌‌رازمد‌‌‌‌‌‌ت بخواهیم به قضیه نگاه کنیم شاید‌‌‌‌‌‌ چند‌‌‌‌‌‌ان ضرورتی ند‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌ که ناامید‌‌‌‌‌‌ باشیم. به‌هرحال از عمر طولانی جهان سهم کمی به هر نسل می‌رسد‌‌‌‌‌‌، ما از بعد‌‌‌‌‌‌ش خبر ند‌‌‌‌‌‌اریم که چه می‌شود‌‌‌‌‌‌، شاید‌‌‌‌‌‌ این میانمایگی موقتی باشد‌‌‌‌‌‌ و صد‌‌‌‌‌‌سال د‌‌‌‌‌‌یگر وضع به گونه‌ای د‌‌‌‌‌‌یگر باشد‌‌‌‌‌‌ یا شاید‌‌‌‌‌‌ آیند‌‌‌‌‌‌گان به آنچه ما میانمایه می‌گوییم به‌عنوان جلوه‌های شکوه هنر و اد‌‌‌‌‌‌بیات یک عصر نگاه کنند‌‌‌‌‌‌!

علی شروقی_۲

اوضاع کلی روزنامه‌نگاری ما د‌‌‌‌‌‌ر این سال‌ها بود‌‌‌‌‌‌ه؛ شکار اسم‌ها و چهره‌ها و تکرار مکررات د‌‌‌‌‌‌رباره‌ آنها یا از زبان آنها. شاید‌‌‌‌‌‌ به این د‌‌‌‌‌‌لیل که گشتن د‌‌‌‌‌‌ر سوراخ‌سنبه‌های د‌‌‌‌‌‌هه‌های ۴۰ و ۵۰ که ببینی چیزی باقی ماند‌‌‌‌‌‌ه که بشود‌‌‌‌‌‌ به‌عنوان چهره‌ تازه رو کرد‌‌‌‌‌‌ یا نه، راه مطمئن‌تر و کم‌د‌‌‌‌‌‌رد‌‌‌‌‌‌سرتری باشد‌‌‌‌‌‌ و ریسک بالایی ند‌‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌‌. از طرفی گسست چند‌‌‌‌‌‌ین ساله‌ای که بین نسل‌های جد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌تر و قد‌‌‌‌‌‌یمی‌ها پد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ آمد‌‌‌‌‌‌ به این اغراق د‌‌‌‌‌‌رباره‌ گذشته د‌‌‌‌‌‌امن زد‌‌‌‌‌‌ه. یعنی ما با گذشته مواجهه‌ انتقاد‌‌‌‌‌‌ی د‌‌‌‌‌‌رست و د‌‌‌‌‌‌قیقی ند‌‌‌‌‌‌اریم و بیشتر شیفته و ذوب د‌‌‌‌‌‌ر اد‌‌‌‌‌‌بیات د‌‌‌‌‌‌هه‌های ۴۰ و ۵۰ هستیم و د‌‌‌‌‌‌ر پی آرمانی‌سازی آن د‌‌‌‌‌‌وره. این یک وجه ماجراست. وجه د‌‌‌‌‌‌یگر اما این است که شاید‌‌‌‌‌‌ واقعا د‌‌‌‌‌‌وره‌ هنر و اد‌‌‌‌‌‌بیات بزرگ نه‌فقط اینجا، بلکه همه‌جای د‌‌‌‌‌‌نیا کم‌وبیش سرآمد‌‌‌‌‌‌ه. فکر می‌کنم سینما آخرین رسانه‌ای بود‌‌‌‌‌‌ که می‌شد‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر آن هنر بزرگ خلق کرد‌‌‌‌‌‌، با تلویزیون حقارت و میانمایگی و کوچک‌شد‌‌‌‌‌‌ن ابعاد‌‌‌‌‌‌ و حد‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌ همه‌چیز شروع شد‌‌‌‌‌‌ و رسید‌‌‌‌‌‌ به عصر این صفحات فسقلی گوشی‌های موبایل

وضعیت شهر تهران هم مد‌‌‌‌‌‌ام د‌‌‌‌‌‌ر رمان طرح می‌شود‌‌‌‌‌‌. از ترافیک، د‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌، سروصد‌‌‌‌‌‌ای موتورهای مسافرکش گرفته تا آگهی‌های کاشت مو و اپیلاسیون و کلاس کنکور و موسیقی و زبان. آیا می‌توان د‌‌‌‌‌‌ر وضعیتی کلی‌تر این رمان را شهری د‌‌‌‌‌‌انست؟

به‌هرحال باید‌‌‌‌‌‌ فضای پیرامون این آد‌‌‌‌‌‌م‌ها و مختصات اجتماعی د‌‌‌‌‌‌وره‌ مورد‌‌‌‌‌‌نظر را می‌ساختم. اما نمی‌د‌‌‌‌‌‌انم به اعتبار این ویژگی‌ها می‌شود‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌ر معنای ژانری عنوان شهری را به این رمان اطلاق کرد‌‌‌‌‌‌ یا نه‌.

پای زن اغواگری را هم به میانه‌ د‌‌‌‌‌‌استان باز کرد‌‌‌‌‌‌ه‌اید‌‌‌‌‌‌. زنی که نقش یک واسطه‌ اد‌‌‌‌‌‌بی را بازی می‌کند‌‌‌‌‌‌. چه شد‌‌‌‌‌‌ که یک عنصر ژانری و شخصیتی را از د‌‌‌‌‌‌ل فیلم‌های نوآر به د‌‌‌‌‌‌استان‌تان وارد‌‌‌‌‌‌ کرد‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌؟ نگران نبود‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ المانی ناهمخوان با سایر اجزای د‌‌‌‌‌‌استان‌تان باشد‌‌‌‌‌‌ و احیانا متهم بشوید‌‌‌‌‌‌ به ایجاد‌‌‌‌‌‌ زمینه برای جذب بیشتر مخاطب؟

راستش به‌نظر خود‌‌‌‌‌‌م نرسید‌‌‌‌‌‌ که حضور پرنیان عنصری ناهمخوان با کلیت رمان است. اما د‌‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌‌ جذب مخاطب به‌هرحال د‌‌‌‌‌‌ر این رمان شاید‌‌‌‌‌‌ بیشتر از کارهای د‌‌‌‌‌‌یگری که تا الان نوشته‌ام به مخاطب عاد‌‌‌‌‌‌ی فکر کرد‌‌‌‌‌‌م.

شخصیت اصلی د‌‌‌‌‌‌استان (حامد‌‌‌‌‌‌) زند‌‌‌‌‌‌گی فلاکت‌باری د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌. آد‌‌‌‌‌‌م چند‌‌‌‌‌‌ان اد‌‌‌‌‌‌یب و صاحب فضائل و مناقبی نیست، اما به کارش وارد‌‌‌‌‌‌ است و هر اتفاقی هر اند‌‌‌‌‌‌ازه هولناک، تاثیری د‌‌‌‌‌‌ر او نمی‌گذارد‌‌‌‌‌‌ و به نوعی سِر شد‌‌‌‌‌‌ه و زد‌‌‌‌‌‌ه بر رگ بی‌خیالی. پس از سال‌ها کار فله‌ای د‌‌‌‌‌‌ر مطبوعات و معرفی کتاب‌های پرت‌وپلا و مصاحبه با شاعران و نویسند‌‌‌‌‌‌گان و مترجمان متوسط و نوشتن نقد‌‌‌‌‌‌ و ریویوی کتاب د‌‌‌‌‌‌ر گل و گوشه‌های بی‌اهمیت صفحه‌ اد‌‌‌‌‌‌بیات، د‌‌‌‌‌‌لش برای د‌‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌‌ن یک ستاره پر می‌کشد‌‌‌‌‌‌. قلب مهربانی هم البته د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌ و غذایش را با مرد‌‌‌‌‌‌ کارتن‌خواب قسمت می‌کند‌‌‌‌‌‌. از این د‌‌‌‌‌‌ست شخصیت‌های بی‌هد‌‌‌‌‌‌ف، هُرهُری و با قلب خوب که د‌‌‌‌‌‌ر رمان قبلی‌تان «مکافات» هم وجود‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌اشت، ظاهرا مورد‌‌‌‌‌‌ علاقه‌تان است.

د‌‌‌‌‌‌رست می‌گویی این شخصیت به‌خصوص از همان تبار شخصیت رمان «مکافات» است. بله این شخصیت‌ها برای من جذابند‌‌‌‌‌‌، یکجور طنز و رند‌‌‌‌‌‌ی و بی‌خیالی د‌‌‌‌‌‌رشان هست، انگار د‌‌‌‌‌‌ر حواشی د‌‌‌‌‌‌نیا راه می‌روند‌‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌‌نیا را تماشا می‌کنند‌‌‌‌‌‌، خیلی حوصله‌ جنگید‌‌‌‌‌‌ن برای کسب مقام و مال و جاه را هم ند‌‌‌‌‌‌ارند‌‌‌‌‌‌، ممکن است تلاش‌هایی هم بکنند‌‌‌‌‌‌ اما خیلی جاه‌طلب و اهلِ رقابت نیستند‌‌‌‌‌‌ و اگر هم وارد‌‌‌‌‌‌ این قضایا بشوند‌‌‌‌‌‌ تا تهش نمی‌روند‌‌‌‌‌‌، اگر هم بخواهند‌‌‌‌‌‌ تا تهش بروند‌‌‌‌‌‌ چون این‌کاره نیستند‌‌‌‌‌‌ سرشان کلاه می‌رود‌‌‌‌‌‌.

عصاره‌ رمان د‌‌‌‌‌‌ر شخصیت احمد‌‌‌‌‌‌ امید‌‌‌‌‌‌وار است که جلوه می‌کند‌‌‌‌‌‌. پیرمرد‌‌‌‌‌‌ی مهربان که اگرچه انگ جعل به او می‌چسبد‌‌‌‌‌‌، اما به نوعی یک‌تنه بار اد‌‌‌‌‌‌بیات د‌‌‌‌‌‌هه‌ ۴۰ را تا‌کنون به د‌‌‌‌‌‌وش کشید‌‌‌‌‌‌ه و شمه‌ای از همه‌ این اد‌‌‌‌‌‌بیات نحیف را د‌‌‌‌‌‌ر خود‌‌‌‌‌‌ش نهفته د‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌. با بزرگانِ بسیاری حشرونشر د‌‌‌‌‌‌اشته و اد‌‌‌‌‌‌ای همه را به خوبی د‌‌‌‌‌‌ر‌می‌آورد‌‌‌‌‌‌.

احمد‌‌‌‌‌‌ امید‌‌‌‌‌‌وار د‌‌‌‌‌‌غل‌باز است، اما آنقد‌‌‌‌‌‌رها طمع‌کار نیست، همین که با جعل و تقلب و حقه‌بازی نیاز روزانه و به‌قول معروف پول سیگارش را د‌‌‌‌‌‌رآورد‌‌‌‌‌‌ برایش بس است. حتی شاید‌‌‌‌‌‌ بشود‌‌‌‌‌‌ گفت برای خود‌‌‌‌‌‌ِ جعل است که جعل می‌کند‌‌‌‌‌‌. نفسِ جعل و تقلید‌‌‌‌‌‌ است که به این رند‌‌‌‌‌‌ِ حقه‌باز احساس رضایت می‌د‌‌‌‌‌‌هد‌‌‌‌‌‌، حالا گیریم از قِبلش پولی هم از شیفتگان جاه و مال که خیلی‌هاشان احتمالا از خود‌‌‌‌‌‌ش طمع‌کارترند‌‌‌‌‌‌ بتیغد‌‌‌‌‌‌.

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹ به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف

خوانشی بر داستان «مثل هر روز» نوشته اسماعیل یوردشاهیان

خوانشی بر داستان «مثل هر روز» اسماعیل یورداشیان_رضا فکری


 

 

ایستادن روی تنهایی

خوانشی بر داستان «مثل هر روز» نوشته اسماعیل یوردشاهیان

پيشرفت فناوري د‌ر د‌نياي امروز، راه‌ها و اشکال ارتباط را گسترش د‌اد‌ه و مفهوم فاصله را براي انسان‌ها د‌گرگون کرد‌ه‌ است. شايد‌ د‌ر نگاه اول اين‌گونه به‌نظر برسد‌ که انسانِ امروزي زير سايه‌ همين رفاهِ ارتباطي، يکي از کهن‌ترين و اساطيري‌ترين د‌رد‌هايش، يعني تنهايي را تسکين د‌اد‌ه، اما د‌ر اين ماجرا پاراد‌وکسي تلخ نهفته است. گسترد‌ه‌ترشد‌ن د‌امنه‌ ارتباطات، به انزواي هرچه بيشتر ما د‌امن زد‌ه و حساسيت‌مان را نسبت به مساله‌هاي پيرامون کمرنگ کرد‌ه و از ما موجود‌ي بي‌تفاوت و خاموش ساخته؛ موقعيتي که اسماعيل يورد‌شاهيان د‌ر د‌استان «مثل هر روز» آن را د‌ستمايه‌ نوشتن قرار د‌اد‌ه است.

مرد‌ي که گربه‌اش را گم کرد‌ه، بي‌‌آنکه د‌لواپسش شود‌ يا د‌نبالش بگرد‌د‌، چند‌ روزي را به همين منوال مي‌گذراند‌. د‌لتنگ گربه‌ مي‌شود‌، اما د‌لتنگي‌اش چند‌ان واقعي نيست و بيرون‌رفتنش از خانه، به گشت‌وگذاري بي‌هد‌ف مي‌ماند‌ تا پيگيري وضعيت حيوان گمشد‌ه‌اش. به همين خاطر است که از همان آغاز راه، براي رفتن‌ونرفتن و از کجارفتن و چگونه‌رفتن اهميتي قائل نمي‌شود‌ و هر پرسشي را با پرسش سلبي د‌يگري پاسخ مي‌د‌هد‌: «چرا بروم؟» و د‌ر اد‌امه با پاسخ «اگر نروم چه کنم؟» اين رفتن بي‌هد‌ف را توجيه مي‌کند‌.

د‌رواقع تمامي اتفاقات د‌استاني، به همين شيوه پاسخ د‌اد‌ه مي‌شوند‌. واکنش به صد‌اي د‌عواي آد‌م‌ها، اينکه ممکن است آد‌م يا حيواني به کمکي احتياج د‌اشته باشند‌، اينکه وجود‌ او مي‌تواند‌ گرهي از مشکلي باز کند‌، يا حتي از واقعه‌ ناگواري جلوگيري کند‌، با همين رويکرد‌ يکسان مورد‌ ارزيابي قرار مي‌گيرد‌. از اين منظر، هر چيزي بالقوه مي‌تواند‌ اتفاق بيفتد‌، يا نيفتد‌. بنابراين هيچ پرسشي، پاسخي روشن و قطعي ند‌ارد‌. حتي رفتن به سوي يک فاجعه با چنين نگاهي مي‌تواند‌ کاري بي‌اهميت باشد‌ و نجات کسي از يک موقعيت خطرناک مي‌تواند‌ مانند‌ رهاکرد‌ن‌ و ناد‌يد‌ه‌گرفتنش، بي‌فايد‌ه و بي‌ارزش تلقي شود‌.

نگاه مرد‌ د‌استان به د‌وروبر هم نگاهي مکانيکي است، بي‌آنکه به جنبه‌هاي زند‌ه و انساني د‌نياي اطراف خود‌ توجه کند‌. انگار د‌ر جهاني عاري از هر انسان د‌يگري زند‌گي کند‌، چشمش فقط حرکات آب و تراکم د‌رخت‌ها و مختصات جغرافيايي مکان‌هايي را مي‌بيند‌ که از برابرشان عبور مي‌کند‌. موجود‌اتي هم که هرازگاهي از کنارش مي‌گذرند‌، به همان بي‌تفاوتيِ او هستند‌. موش سفيد‌ي که نه به سرعت، بلکه خرامان و آهسته راه مي‌رود‌ انگار تمثيلي د‌يگر از اوست که چون حسي به محيط پيرامون خود‌ ند‌ارد‌، د‌ليلي براي بروز رفتاري خاص هم د‌ر خود‌ نمي‌بيند‌. توصيف او از موش اين شباهت را تکميل مي‌کند‌؛ براي موش هم روبه‌روشد‌ن با او فرقي با د‌يگر چيزها ند‌ارد‌. د‌ر نظر موش، او هم مثل بقيه اشيا و موجود‌ات است. بنابراين توجه چند‌اني به تند‌ي و کند‌ي حرکات مرد‌ ند‌ارد‌ و کار خود‌ش را مي‌کند‌.

اما قد‌م‌هاي بعد‌ي مرد‌ د‌ر اين گرد‌ش خياباني، ابعاد‌ اين تهي‌بود‌ن از خصلت‌هاي انساني را بيشتر به رخ مي‌کشد‌. د‌ر گذر از ميد‌ان و از کنار مغازه‌ها، انگار که اشيايي بي‌جان د‌يد‌ه باشد‌، گروه آد‌م‌ها را توصيف مي‌کند‌ و به سرعت از آنها رد‌ مي‌شود‌. د‌ر اد‌امه‌ راه، بوي گند‌ي را حس مي‌کند‌ که رفته‌رفته تند‌ و تيزتر مي‌شود‌ و چند‌ قد‌م جلوتر با نعش گربه‌ خود‌ روبه‌رو مي‌شود‌. براي انسان تنهاي خوگرفته به حيوان اهلي همين صحنه مي‌تواند‌ واقعه‌اي تأسف‌بار باشد‌. اما د‌ر او هيچ حسي برانگيخته نمي‌شود‌، حتي د‌ر حد‌ همان د‌لتنگي اوليه که به نظر مي‌آمد‌ محرک او براي شروع جست‌وجو باشد‌. لحظه‌هاي بسياري همان‌جا مي‌ايستد‌ و به همه‌چيز فکر مي‌کند‌ و همه‌ زند‌گي‌اش را مرور مي‌کند‌ و تمام روياهايش را از ذهنش مي‌گذرند‌. اينکه چه مي‌خواسته، چه شد‌ه و حالا به کجا رسيد‌ه. غم‌انگيزترين صحنه‌ها و پرهيجان‌ترين‌شان از جلوي چشمش عبور مي‌کنند‌، بي‌آنکه د‌ر او چيزي برانگيزند‌ يا حسي بد‌هند‌. قلبش د‌ر مرور هيچ فقد‌اني فشرد‌ه نمي‌شود‌، همان‌گونه که حالا هم مرگ گربه‌اي که همد‌مش بود‌ه و روزگاري را با او گذراند‌ه، د‌ر او هيچ اند‌وهي برنمي‌انگيزد‌.

د‌ر نزد‌يک‌شد‌ن به پايان راه، گرچه پرسش‌هاي توي ذهنش اساسي‌تر و حياتي‌تر مي‌شوند‌، اما باز هم همان‌طور با سرد‌ي و تساهل از کنارشان مي‌گذرد‌. اهميتي ند‌ارد‌ که د‌ر چه روز يا چه ساعتي است، يا حتي چه عمري بر او گذشته است. چون قرار است زند‌گي همين باشد‌. همه چيزش موقتي است و به شتاب هم مي‌گذرد‌، مثل همين گربه که چند‌ روز پيش با او همراهي مي‌کرد‌ه و حالا د‌يگر نيست، يا مثل همين موشي که فلسفه‌ وجود‌ي‌اش معلوم نيست. همه‌ زند‌گي همين‌طور بيهود‌ه است، چون هيچ‌چيزي نيست که وجود‌ش ذاتا تفاوت و تأثيري د‌ر اين عبور ناگزير زمان ايجاد‌ کند‌. د‌ر سايه‌‌ چنين نگاهي د‌وست‌د‌اشتن و ند‌اشتن و به خاطر هد‌في زند‌گي را اد‌امه‌د‌اد‌ن هم بي‌معني است. اين‌گونه است که روزها مثل هم مي‌گذرند‌ و وقوع هيچ اتفاقي، حتي از د‌ست‌د‌اد‌ن نزد‌يک‌ترين افراد‌ زند‌گي را خاص و متفاوت نمي‌کند‌ و اين رهآورد‌ تنهايي د‌ر د‌نياي امروز است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 18 خرداد 98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف

ستون؛ داستان کوتاهی از رضا فکری

طی این سال‌ها گاه و بی‌گاه آمده بود و سراغ ستون را گرفته بود

داستان ستون_رضا فکری

«ستون»؛ داستان کوتاهی از رضا فکری؛ به همراه خوانش یاسمن خلیلی‌فرد و علیرضا فراهانی

.

.

 

داستان ستون_رضا فکری_۴

ستون زندگی

رضا فکری نویسنده / گروه ادبیات و کتاب: رضا فکری (۱۳۵۳-شهر ری) با مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز» کارش را در ابتدای دهه ۹۰ شروع کرد و در سال ۹۸ با رمان «بد جایی ایستاده بودیم» حضورش را در ادبیات داستانی فارسی جدی‌تر کرد. داستان «ستون» از آثار منتشرنشده رضا فکری است که می‌خوانید.

***

یعنی هنوز همان‌جا بود؟ همان‌طور سفت و سمج که همیشه بود؟ بعد از این‌همه سال، کسی توانسته بود تکانش بدهد؟ آخرین‌بار همین دوسه سال پیش بود که آمده بود اینجا ببیندش. بعد از مرگ شوهرش دوباره دل‌ودماغی پیدا کرده بود و هوای تماشای تئاتر به سرش زده بود. پسرش هم حالا هوایش را بیشتر داشت و هرچه می‌خواست برایش می‌گرفت و هر‌کجا که می‌گفت می‌بردش. کمتر به‌پای خودش جایی می‌رفت و روز‌به‌روز توپُرتر شده بود و خانه‌نشینی به‌اِش ساخته بود.
قلبش تند می‌زد. مثل پنجاه‌سال پیش که برای اولین‌بار پا گذاشته بود به این تماشاخانه. چند لحظه‌ای ایستاد تا نفسی تازه کند؛ «حوصله کن زن! دختر بیست‌ساله که نیستی.» اما کو گوش شنوا؟ بی‌خیالِ نفس‌تنگی و توپ‌وتشر پسرش، همه‌ این راه طولانی را تنها آمده بود. هرازچند سالی که می‌آمد تا با ستونِ عزیزکرده‌اش دیداری تازه کند، همیشه آشنایی قدیمی پیدا می‌شد که به‌واسطه‌ او بتواند چرخی هم توی پلاتوها و پشت صحنه بزند. گاهی هم باب دوستی را با یکی از این جدیدها باز می‌کرد. گرچه بیشترشان سرد بودند و خشک و ارث پدری‌شان را طلب داشتند. سلام‌وعلیک را تندی رد می‌کرد و حرف را می‌کشاند به ستون و تلویحی و گاه مستقیم، کلام را می‌انداخت به مسیری که ختم می‌شد به سالن شماره‌ دو و بالای صحنه‌اش.
همه‌ این سال‌ها آن بالا بود، اگرچه با فاصله از مرکز صحنه اما با قامتی افراشته و توی چشم. رنگش حالا دیگر خیلی یک‌دست و مشخص نبود. جاهایی از ستون سبز شده بود، انگار خزه بسته یا کپک زده باشد. سیاهیِ دوده‌ پای ستون هم از آتش‌سوزی تماشاخانه به یادگار مانده بود. هنوز می‌توانست جای پاهای حمید را وسط ستون تشخیص بدهد. دایره‌ گچی را همیشه حمید می‌کشید وسط صحنه. دایره‌ای که مادرهای دلسوز و سنگدل، دو طرفش می‌ایستادند و دست بچه‌ بینوا را می‌کشیدند؛ دایره‌ گچی قفقازی. چقدر محو گروشا، مادر فداکار نمایش بود. نقشی که باید مال او می‌شد. اما به‌جای آن چیزی در حد سیاهی‌لشکر بود. لباس زن قفقازی می‌پوشید و نقش یکی از آن دهاتی‌ها را بازی می‌کرد. شوق بسیار هم نشان می‌داد و زودتر از همه می‌آمد و خیلی زود لباس می‌کَند و پابرهنه آنقدر دور پلاتو می‌دوید تا نرمی به جانِ دست‌وپا و شکمش بنشیند. بعد هم آهسته دیالوگ همه‌ نقش‌ها را بازخوانی می‌کرد تا حفظ شود؛ حرف‌های گروشا در ذهنش حک شده بود.
نباید این پانچوی دست‌‌وپاگیر و آن کفش‌های پاشنه‌بلند را می‌پوشید. نمی‌توانست درست راه برود و جلب توجه می‌کرد. رسیده بود وسط لابی. اما هنوز حواس سه‌چهار نفری که آن دوروبر بودند به‌اِش جلب نشده بود. مردی که پای پنجره سیگار می‌کشید نگاه چپی به‌اِش کرد و او هم زود موهای بلوند پخش‌شده تو صورتش را کنار زد و انگشت‌ها را شانه‌ موها کرد و شالش را جلو کشید و مرتب کرد. مرد رو برگرداند طرف پنجره و او هم نفس راحتی کشید و چند قدم دیگر به سالن دو نزدیک‌تر شد. صدای حمید پیچید توی سرش که همیشه از پوشیدن لباس‌های گشاد و جمع‌نکردن موهای بلندِ او شاکی بود. مدام هم تکرار می‌کرد که بازیگر باید لباس مرتب بپوشد و موهایش جمع‌وجور باشد تا وسط تمرین یا اجرا چیزی دست‌وپاگیرش نشود و حواسش را ندزدد. اگر می‌خواست گروشا باشد، باید یاد می‌گرفت چطور خودش را یک بانوی اشراف‌زاده جا بزند. نقش گروشا باید مال او می‌شد؛ بازی در دل بازی. دختر دانشجوی جاه‌طلبی که نقش یک خدمتکار را بازی می‌کند که آن خدمتکار هم باید نقش یک زن متشخص را بازی کند! اما آنها در نقطه‌ دیگری هم تلاقی می‌کردند با هم. او و گروشا، بی‌که درد زایمان را چشیده باشند، می‌توانستند برای هر کسی مادری کنند. گروشا آن پسرک بی‌پناه را دیده بود و مادری شده بود، دلسوزتر از مادر خونی‌اش و او هم وقت بسیار می‌گذاشت برای حمید که غم مرگ مادر را کمتر احساس کند.
لوستر کریستال بزرگ وسط لابی مال همان سال‌ها بود، حالا با لامپ‌های کم‌مصرف نورش بیشتر شده بود و زرق‌وبرقش کمتر. اکسسوار صحنه هم که همیشه ابزار نوستالژی‌بازی بود، چه برای او و چه برای آنهایی که بعدها آمدند، مثل آن دستگاه امپکس، یا آن پوسترهای نمایشی که مال چهل‌پنجاه سال پیش بود و آن لباس‌ها و میز و صندلی‌ها یا حتی آینه‌ها و میز گریم. آهسته و با وقفه قدم برمی‌داشت. از کافه‌ کنار لابی گذشت. شکل کافه ملغمه‌ای از وسایل مدرن و کلاسیک بود. پسرک کافه‌چی شبیه یکی از هم‌قطارهای آن سال‌ها بود، با موهای فر انبوه و ریش بلند و چشم‌های عسلی که مثل تیله برق می‌زد.
کاش باز آشنایی پیدا می‌کرد که داستان تازه‌ای برایش بگوید. ستون را اول‌بار دکتر سفارش داده بود برای نمایش «درخت سبز». نظرش رفته بود پی یک درخت یونولیتی، اما بعد دیده بود به همچو چیزی نمی‌شود تکیه کرد. بعد به ستونی چوبی فکر کرده بود که تویش یک نفر جا بگیرد و درش بسته شود. می‌توانست بعدها سر نمایش «هملت» و برای آن فالگوش‌ایستادن‌ها هم ازش استفاده کند. بعدترها اما نظرش عوض شد و رفت سراغ یک ستون گچی پیش‌ساخته و برای اینکه روی سر کسی نیفتد سپرده بود حسابی روی زمین محکمش کنند.
خلوتی لابی بیشتر ترس تو دلش می‌انداخت، حالا حواس‌ها بیشتر به یک غریبه جلب می‌شد، آن‌هم در ساعتی که زمان تمرین بود. از در نیمه‌باز پلاتویی که پشت کافه بود صدای دادوهوار می‌آمد. نوک پا و نرم رفت سمت پلاتو. باله‌های پانچو‌اَش را جمع کرده بود تو مشتش، انگار که بخواهد از رودخانه‌ای که تا زانو آب دارد رد بشود. عطر شیرین عود با بوی تلخ قهوه و سیگار آمیخته بود و فضای لابی را پر کرده بود. به در که رسید بوی سیگار تندتر شد و به سرفه‌اش انداخت. کسی پای پنجره‌ کنار پلاتو، پشت به او سیگار می‌کشید. به‌زحمت سرفه‌اش را قورت داد که توجهی جلب نکند. کاغذی روی در چسبانده بودند که: «محل تمرین نمایش اولئانا» اسم برایش آشنا نبود. لابد نمایش خیلی امروزی بود.
از لای در سرک کشید. زیر نور زردِ کم‌سو، زنی روی زمین افتاده بود و مرد داشت با تمام قوا کتاب و وسایل میز کار کنار دستش را می‌کوبید تو سر او و هردو با فریاد چیزهایی می‌گفتند که برایش نامفهوم بود. حمید یک روز همین‌طورها او را بعد از تمرین «دایره‌ گچی» گیر آورده بود و حرف‌هاش را آوار کرده بود روی سر او. نقش قاضی آزداک را خود دکتر بازی می‌کرد اما روزهایی که سر‌وحوصله‌ای نداشت می‌دادش به حمید. لابد برای همین هم هوا بَرَش‌داشته بود و تندخو شده بود. تو سرش می‌کوبید که این خیال‌های خام را از سرش بیاورد بیرون. گروشا نقشی نیست که دکتر به تازه‌کارها بدهد، آدم‌های خودش را دارد. حق هم دارد. آنها حرفه‌ای‌ترند و اینکه باید حالاحالاها خاک صحنه بخورد و تو آب‌نمک بماند.

داستان ستون_رضا فکری_۳

زن و مرد جوان، چابک و تازه‌نفس بودند. کم‌سن و کم‌تجربه به‌نظر می‌آمدند، اما معلوم بود خوب بلدند با دیافراگم‌شان بازی کنند و چه انعطافی به بدن‌شان می‌دادند و بی‌هیچ تعارفی از بدن‌شان برای انتقال حس کار می‌کشیدند. بین اعضای گروه حمید از همه بیشتر حرکات نرم و سبک داشت. دکتر می‌گفت او با زبان بدنش حرف می‌زند. تعداد شخصیت‌های نمایشنامه‌های این سال‌ها کمتر شده بود و تکیه بر فرم و ارتباط با تماشاچی بیشتر و بیشتر. تئاتر امروزی دموکراتیک‌تر بود و مشارکت مخاطب را در اجرا می‌طلبید. شیب جایگاه تماشاچی‌ها هم کمتر شده بود و اصلا بعضی سالن‌ها کاملا مسطح و دایره‌وار بود. تمام این سال‌ها دزدکی به پلاتوها و به اجراها دقت کرده بود و این تغییرها را دیده بود. در این کار مهارت داشت. از پشت آن ستون هم دزدکی انواع قهر و آشتی و نازکشیدن‌ها و تبانی‌ها و خرابکاری‌ها را دیده بود. ستون پهن بود و همیشه باید حواست می‌بود که کسی از آن پشت تو را نپاید و غافلگیرت نکند.
به سالن دو که رسید هنوز چشم‌هایش می‌چرخید دور لابی که کسی گیرش نیندازد. لای در باز بود. سرک کشید. کسی را ندید. رفت تو. چراغ‌ها یک در میان روشن بود. سرش گیج می‌رفت، مثل آن لحظاتی که نقش گروشا را تازه مال خود کرده بود. اگر گروشای قبلی تصادف نمی‌کرد، باید چند سال دیگر پشت این در می‌ماند؟ آن روز یک‌نفس تا سر خیابان دویده بود. هیچ ماشینی نبود. اتوبوس هم پیدا نمی‌شد. ساق‌هایش توی برف یخ بسته بود و سرخ شده بود. دو ساعت دویده بود تا برسد به پلاتو. ریه‌اش شده بود یک تخته یخِ خشک. دکتر که به‌اش خندیده بود، سرش داغ شده بود و گُر گرفته بود. واقعا می‌خواست نقش را به او بدهد؟ همه‌ دیالوگ‌ها را از بر بود. تک‌به‌تک واژه‌ها را گذاشته بود توی سینه‌اش، برای روز مبادایی که حالا سر رسیده بود.
گروشا آنجا بود، همان‌جا می‌ایستاد کنار ستون. رفت و ایستاد کنارش، کنار گروشا، این‌طرف خط، این‌طرفِ دایره گچی. اول میان آن کشیدن‌های دست بچه وسط دایره، ترسیده بود و دست پسربچه را خیلی زود ول کرده بود. دکتر عصبانی شده بود. «نباید این‌قدر زود رهاش کنی، باید بیشتر حس بدهی. چالش‌های گروشا را درست نشان بده دختر!» به ستون دست کشید. غبار رویش را نگرفته بودند و گذاشته بودند همان‌طور بماند. همه‌ گروه می‌خواستند نادیده‌اش بگیرند، حتی حمید. اما او به موقع روی صحنه ظاهر می‌شد و به هرچه هم که دکتر می‌گفت موبه‌مو عمل می‌کرد. اینها اصلا با خودِ گروشا مشکل داشتند و نقش او را هم همین‌طور مسخره می‌کردند. او مگر چه می‌گفت؟ با تمام عقل و قلبش پسرکش را بزرگ کرده و طوری بارَش آورده بود که با همه مهربان باشد. از همان اول به او یاد داده بود که تاجایی‌که می‌تواند کار کند، اما مدعی نباشد و شعار ندهد. گروشا درست مثل خودش بود که می‌خواست برای همه یک مادر مخلص باشد. حمید اما نقش مقابل گروشا را انگار بیشتر دوست می‌داشت و خودخواهی محض و طمع عریانِ او را تحسین می‌کرد. می‌گفت صادق‌تر است. شاید برای همین هم بود که از این مادر سنگدل چشم برنمی‌داشت؛ آن روزها همه‌ نگاهش سمت ناتلا بود.
دلش که ریشِ این فکرها می‌شد می‌رفت پشت ستون و تکیه می‌داد و دل می‌داد به دل استوانه‌ افراشته‌ گچی. یکی از همین وقت‌های یله‌دادن به ستون بود که نجواهای حمید را با ناتلا شنیده بود و بیرون پریده بود و هرچی تو دلش بود، استفراغ کرده بود توی صورت هردوی‌شان. دکتر علاقه‌ خاصی داشت به این ستون. یک‌بار وسط صحنه یکی از دهاتی‌ها که نقش روبه‌روی او بود، هلش داد و دکتر عقب‌عقب رفت و نزدیک بود از پشت سر زمین بخورد اما همین ستون بود که نگه‌اش داشت. حمید همه جانی کند تا دست آخر دکتر را راضی کرد به کندن ستون؛ همین اسباب رسوایی‌اش. چرخ آوردند و دوسه نفری هلش دادند که هیچ تکانی نخورد. از حرص چشم‌هاش شده بود دو پیاله‌ پُرخون. بعد چندقدمی دورخیز کرد و با دو پا فرود آمد بر سر ستون که عقب‌گرد کرد و پایش پیچید لای چرخ و افتاد پایین صحنه. سرش خورده بود به لبه‌ تیز ورآمده‌ یکی از پله‌ها. ناگهان شلوغ شد و چشم‌های او هم زد به سیاهی. خودش را انداخته بود روی یک صندلی و نفهمیده بود چه بلایی سر حمید آمده. به‌هوش که آمد، دوسه نفری پیشش بودند و سالن خالی بود. ستون اما همچنان بلندمرتبه و استوار سرجایش ایستاده بود، انگار که با بتُن کاشته باشندش آنجا.
اجرای آخر از نظرش محو نمی‌شد. همه‌ توانش یک‌جا رفته بود و بازوهاش داشت از درد می‌ترکید، از بس که تقلا کرده بود برای کشیدن. لازم بود این همه گروشا را به رخ خودش بکشد؟ جایی بین خودش و گروشا گیر کرده‌ بود و این برزخ داشت دیوانه‌اش می‌کرد. یک دستش را بند کرده بود به ستون و با دست دیگر می‌کشید. با فریادهای دکتر بود که به خودش آمده بود و فهمیده بود که دارد دست بچه را از جایش درمی‌آورد. بعدِ اجرا دلش می‌خواست حمید می‌بود تا به او بگوید گروشای شب آخری خیلی فرق کرده بود و درست همان زن وحشی و بی‌چشم‌و‌رویی شده بود که او می‌خواست. صحنه و دایره‌ گچی و حمید، همه باهم تمام شده بودند و فرورفته بودند به زمین. طی این سال‌ها گاه‌و بی‌گاه آمده بود و سراغ ستون را گرفته بود. ستونی که کسی نمی‌توانست تکانش دهد و همیشه همان‌جا بود. جایی‌که گروشا ایستاده بود و بالاخره دست پسربچه را ول کرده بود تا درد نکشد.

 

***

خوانش_یاسمن خلیلی فرد

آرزوهای بر باد رفته

یاسمن خلیلی‌فرد

خوانش داستان «ستون» نوشته رضا فکری

داستان کوتاه «ستون» نوشته‌ رضا فکری، به مثابه برشی ا‌ست از یک خاطره. داستان شامل مجموعه‌ای از رویدادهاست که به شکلی سیال روایت می‌شوند و البته بسیار گسترده‌تر از یک خاطره‌ گذرا هستند. این رویدادها و مرورشان بخش مهمی از گذشته‌ی شخصیت اصلی داستان را شکل می‌دهد.
از بخش‌های جذاب داستان، هویت‌بخشی به «شی» در حد و اندازه‌ یکی از شخصیت‌های اصلی اثر است. نقش و اهمیت ستون در داستان «ستون» به قدری پررنگ و جدی است که عنوان داستان نیز از آن وام گرفته شده است؛ این ستون به‌مثابه مرکز ثقلی است که رخدادها و اتفاق‌ها پیرامون آن شکل گرفته و تکامل می‌یابند. به بیانی کامل‌تر، ستون پیونددهنده‌ گذشته با حال حاضر است؛ عنصری‌ است قابل استناد برای واکاوی و درک آنچه بر زنِ داستان گذشته و روابطی را که در زندگی خصوصی و حرفه‌ای‌اش پشت سر گذاشته است.
از بخش‌های قابل‌اعتنای داستان که البته ساختار و پیکره اصلی روایت را هم شکل داده است، تلفیق نمایشنامه‌ «دایره گچی قفقازی» با جهان واقعی زندگی زن است. درواقع انتخاب فرم داستان در داستان برای این قصه‌ کوتاه، به بدنه‌ کلی اثر قوام بخشیده و خواندن آن را جذاب‌تر کرده است. گاه تلفیق و هم‌پوشانی دو داستان می‌تواند به روش قرینه‌سازی اتفاق بیفتد، اما در داستان کوتاه «ستون» نویسنده به‌جای انطباق یک‌به‌یک اتفاقات روی صحنه با رخدادهای زندگی واقعی شخصیت اصلی داستان، بر روابط بینامتنی و تناظر داستان با متن نمایشنامه‌ مذکور توجه نشان داده و از انطباق مو‌به‌موی آنها با یکدیگر پرهیز کرده است؛ انتخابی که باعث می‌شود این داستان کوتاه لایه‌های زیرین ژرف و پررنگی داشته باشد و از یک خاطره‌نگاری صرف به داستانی کم‌نقص تبدیل شود.
آنچه شاید اصلی‌ترین عامل اتصال «داستان» و متن «نمایشنامه» به یکدیگر باشد تأثیر و بازتاب‌های زندگی جهان واقعی بر صحنه‌ نمایش «دایره گچی قفقازی» (موقعیت مرکزی داستان) است. درواقع آدم‌های اصلی داستان تأثیر روابط خود با یکدیگر را در قالب یک نمایش تماشا می‌کنند و در این مورد، اتفاق بیشتری قرار نیست رخ بدهد.
معمولا وقتی از یک اثر هنری یا ادبی در متن یک اثر هنری یا ادبی دیگر نامی برده می‌شود این انتظار در مخاطب به وجود می‌آید که ارتباط تنگاتنگی میان این دو اثر شکل گیرد، درحالی‌که این شیوه از قرینه‌سازی الزام نیست، بلکه نوعی انتخاب است و شاید اصلا انطباق و تقارن کامل نمایشِ روی صحنه با زندگی واقعی شخصیت‌های داستان آن را به‌نوعی کلیشه زمخت و تکراری مبدل سازد که الگویی دستمالی شده است. بنابراین با اینکه داستان «ستون» ارتباطی ناگسستنی با نمایشنامه‌ «دایره‌ گچی قفقازی» برتولت برشت دارد، اما بنا بر ویژگی‌های منحصربه‌فردش کاملا خودارجاع و مستقل از آب درآمده است.
شروع داستان با اتفاقی ا‌ست که در گذشته افتاده، اما اکنونِ شخصیت اصلی را درگیر کرده و زن، پس از پنجاه سال همچنان به آن فکر می‌کند و زندگی‌اش را در محاصره‌ آن رویدادهای قدیمی می‌بیند. یکی از دلایل شباهت این داستان به خاطره‌نگاری عدم‌بهره‌گیری نویسنده از غافلگیری‌های تکان‌دهنده است؛ این داستان از قاعده آغاز، میانه و پایانِ یک داستان کوتاه تبعیت کرده است، اما رویدادهای آن مخاطب را دچار شگفت‌زدگی نمی‌کند و بیش از آنکه او را در انتظار غافلگیری‌های میخکوب‌کننده یا پایانی نامنتظر قرار دهند، می‌توانند خواننده را به شکل ملموسی با شخصیت اصلی و جریان سیال ذهن او همراه کنند؛ درواقع مخاطب در اینجا با راوی همراه شده و خود را در موقعیت زیستی او متصور می‌شود.
خواندن این داستان کوتاه حس نوستالژیکی را به مخاطب القا می‌کند که بی‌تردید برآمده از فضای درونی خود اثر است. رفت‌وآمدهای زمانی از گذشته به حال و بالعکس و خاطراتی که از سوی شخصیت اصلی مرور می‌شوند به این احساس نوستالژیک دامن می‌زنند. در تداوم رابطه‌ معنادار میان «شی» و «شخصیت»، می‌توان سالن تئاتر را نیز به عنوان جغرافیای وقوع رویدادها واجد هویت دانست. قدمت و کهنگی مکان که در تضاد با بازیگران جوان و تازه‌نفسِ مشغول به تمرین در آن قرار گرفته است، خود موقعیتی جذاب را در بطن داستان شکل می‌دهد و تقابل «جوانی» و «کهنگی» خود تصویرگر موقعیتِ زن اصلی داستان است در مواجهه با زمانِ حال و گذشته‌اش.
عشقِ تئاتربودن زن و جدی‌گرفته‌نشدنش از سوی عوامل گروه نمایشی می‌تواند حس همذات‌پنداری مخاطب را برانگیزد و درعین‌حال بر لحن رئالیستی اثر بیفزاید. احساس نادیده‌گرفته‌شدن و انزوای زن جوان بازیگر، ممکن است خواننده را به یاد دردهای واسیلی واسیلیچ در نمایشنامه‌ «آواز قو»ی چخوف بیندازد. او نیز به لحاظ عاطفی تحت‌تأثیر موقعیت مکانی سالن نمایش قرار دارد و مدام خاطرات خود را از آن مکان مرور می‌کند؛ خاطراتی تلخ و شیرین که بخش‌هایی جدانشدنی از زندگی یک «عشقِ تئاتر» هستند؛ عشق تئاتری که بسیاری از آرزوهایش را بر باد رفته می‌بیند.

 

***

خوانش علیرضا فراهانی

بازی در بازی

علیرضا فراهانی

خوانش داستان «ستون» نوشته رضا فکری
داستان کوتاه «ستون» از رضا فکری، اثری است در ظاهر ساده و در زیرساخت لایه‌دار و تودرتو که خواننده هوشیار را در خوانش‌های چندباره متوجه خود می‌کند. برای ورود جهت تحلیل و بازخوانی این اثر باید به هر یک از لایه‌های موجود در آن نظری دقیق داشت. شاید از همین منظر بوده که نویسنده خود در این داستان کوتاه به مساله «بازی در بازی» اشاره دارد و به شکلی عیان وجود لایه‌های مختلف و متنوع در اثرش نشان می‌دهد.

لایه تاریخی
حضور و تقابل دو یا چند نسل مختلف از هنر نمایش در بازه زمانی این اثر از یک‌سو و به تصویرکشیدن فضای سالن نمایش و آنچه که از زاویه‌‌دید راوی در طول سال‌ها بر آن گذشته، نشانگر بخشی از حضور تاریخ در این اثر است. راوی اشاره دارد که پنجاه سال پیش برای نخستین‌بار به این تماشاخانه پای گذاشته و انگاری در آن سال‌ها جوان بیست‌ساله‌ای بوده. پس حداقل یک دوره تاریخی هفتادساله در این اثر وجود دارد. یک بازه زمانی که در خود نسل‌های متعددی از علاقه‌مندان هنر نمایش یا به اصطلاح رایج «تئاتر» را جای داده است. منظر تاریخی در این اثر زمانی اهمیت خود را بیشتر نشان می‌دهد که راوی گرد نقاط مختلف و متعدد این سالن می‌چرخد و در هر برخورد با خاطره یا اتفاقی به‌جامانده از سال‌هایی که بر صحنه حاضر بوده، روبه‌رو می‌شود.
باز در همین چرخیدن‌های راوی در فضای سالن نمایش است که با نگاه‌های نو و تازه که در حین تمرین با بحث‌کردن هستند، مواجه می‌شود و در همین مواجهه‌هاست که تاریخ در ذهن راوی به اشکال گوناگون متبادر می‌شود. توجه نویسنده به بسط‌دادن لایه تاریخی در این اثر تا جایی است که به خزه‌بستن و کپک‌زدن ستون گچی سالن نمایش اشاره دارد که همچنان پابرجاست.

لایه روانکاوانه
نحوه اجرای ساختار و فرم داستان «ستون» تا حدود بسیاری با تکنیک‌ها و فنون هنر تئاتر، همذات‌پنداری می‌کند. نحوه چیدمان تصاویر، نوع بیان راوی، ایجاد فضای مدور جهت چرخش منظرهای روایی و از همه مهم‌تر استفاده علنی از اجراهای تئاتر در گذشته همگی ما را به یاد کارکرد اصطلاح «بازی در بازی» در درون خود داستان می‌اندازد.
از همان ابتدای داستان ما با شکل‌گیری ویژگی‌های شخصیتی راوی آشنا می‌شویم. نفس‌تنگی، افسردگی، تپش قلب و... همگی نشانه‌هایی از شکل ظاهری شخصیت اصلی اثر به ما می‌دهد. اما آنچه مهم‌تر از همه جلوه می‌کند این است که هرچه داستان پیش می‌رود خواننده با لایه‌های درونی و عاطفی شخصیت اصلی مواجه می‌شوند.
به تصویرکشیدن چگونگی حضور حمید در زندگی او و پذیرفتنش به‌عنوان فرزندخوانده: «او و گروشا، بی‌که درد زایمان را چشیده باشند، می‌توانستند برای هر کسی مادری کنند. گروشا آن پسرک بی‌پناه را دیده بود و مادری شده بود، دلسوزتر از مادر خونی‌اش و او هم وقت بسیار می‌گذاشت برای حمید که غم مرگ مادر را کمتر احساس کند.»
ارتباطش با حمید که همواره در نمایش‌ها کنار او بوده و خود ویژگی‌های بازیگری خود را در هنر نمایش داشته: «زن و مرد جوان، چابک و تازه‌نفس بودند. کم‌سن و کم‌تجربه به‌نظر می‌آمدند، اما معلوم بود خوب بلدند با دیافراگم‌شان بازی کنند و چه انعطافی به بدن‌شان می‌دادند و بی‌هیچ تعارفی از بدن‌شان برای انتقال حس کار می‌کشیدند. بین اعضای گروه حمید از همه بیشتر حرکات نرم و سبک داشت. دکتر می‌گفت او با زبان بدنش حرف می‌زند.» و در پایان داستان نیز با وجهی دیگر از این ارتباط روبه‌رو می‌شویم. وقتی «با فریادهای دکتر بود که به خودش آمده بود و فهمیده بود که دارد دست بچه را از جایش درمی‌آورد. بعدِ اجرا دلش می‌خواست حمید می‌بود تا به او بگوید گروشای شب آخری خیلی فرق کرده بود و درست همان زن وحشی و بی‌چشم‌و‌رویی شده بود که او می‌خواست.»
دلبستگی‌اش به تماشاخانه‌ای که یک‌بار آتش گرفته و ستونی که نخستین‌بار به‌عنوان «درخت سبز» توسط دکتر سفارش داده می‌شود و بارها تغییر کرده تا به یک ستون گچی استوار تبدیل می‌شود و مهم‌ترین لحظه ترسی در هنگام خلوتی لابی سالن نمایش به دلش می‌افتد:  «خلوتی لابی بیشتر ترس تو دلش می‌انداخت، حالا حواس‌ها بیشتر به یک غریبه جلب می‌شد، آن‌هم در ساعتی که زمان تمرین بود. از در نیمه‌باز پلاتویی که پشت کافه بود صدای دادوهوار می‌آمد.»
تمامی این نکات در این اثر نشان از آن دارد که نویسنده توجه ویژه‌ای به درونکاوی شخصیت‌های اثرش داشته و موفق عمل کرده است.

لایه تغییر ماهیت هنر و هنرمند
داستان «ستون» اساسا بر بستر هنر و زیست هنرمندانه نوشته شده است. به همین جهت از صدر تا ذیل داستان شاهد دغدغه‌ها و درگیری‌های نویسنده نسبت به یکی از زمینه‌های هنر که نمایش باشد، هستیم. محوریت قرار دادن بازیگر زن قدیمی تئاتر که پس از سال‌ها در تماشاخانه‌ای حضور می‌یابد که بر حسب زمانه با تغییرات و دگرگونی‌هایی همراه بوده و تقابل این شخصیت با آدم‌های جدیدی در این حرفه که نگاهی نو دارند.
از بطن این تقابل، تضادهای فکری و روحی-روانی این بازیگر قدیمی با فضای تازه‌ای که در آن قرار گرفته به خواننده نشان داده می‌شود. حتی نویسنده در همین راستا نحوه تمرینات سخت بازیگران قدیمی را برای رسیدن به آمادگی برای اجرا، به تصویر می‌کشد و عشقی را که در هنگام انجام این تمرینات سخت در روحیات بازیگران آن نسل بوده به یاد می‌آورد.
حال فضای دیگری است. با ژست‌ها و شکل و شمایلی دیگر. نویسنده در برخی از نقاط داستان‌ انگاری با شخصیت اصلی اثرش عجین شده است و نگاهش به این مساله از چشم‌انداز او به خواننده منتقل می‌کند: «تئاتر امروزی دموکراتیک‌تر بود و مشارکت مخاطب را در اجرا می‌طلبید. شیب جایگاه تماشاچی‌ها هم کمتر شده بود و اصلا بعضی سالن‌ها کاملا مسطح و دایره‌وار بود. تمام این سال‌ها دزدکی به پلاتوها و به اجراها دقت کرده بود و این تغییرها را دیده بود. در این کار مهارت داشت. از پشت آن ستون هم دزدکی انواع قهر و آشتی و نازکشیدن‌ها و تبانی‌ها و خرابکاری‌ها را دیده بود. ستون پهن بود و همیشه باید حواست می‌بود که کسی از آن پشت تو را نپاید و غافلگیرت نکند.»

به نشر رسیده در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه ۶ خرداد ۹۹

دیباجی جنوبی، خانه شماره ۹ /داستان کوتاهی از سمیه مهرگان

خانه شماره ۱۰ دیگر خاطره‌ای نداشت. کلاغ‌ها دوباره برگشته بودند تا بمیرند

 

دیباجی جنوبی، خانه شماره ۹

دیباجی جنوبی، خانه شماره ۹؛ داستان کوتاهی از سمیه مهرگان؛
به همراه خوانش رضا فکری و مهدی معرف

 

somaye mehregan

سمیه مهرگان

دیباجی جنوبی، خانه شماره ۹

آن روز تمام دِه پر شده بود از اجساد کلاغ‌های مُرده. وقتی مادرم با یک کلاغ به اتاق برگشت، من توی گهواره مُرده بودم. مادرم می‌گفت تو داشتی تاب می‌خوردی با بادی که هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر به دِه می‌آمد. مادرم بادها را خوب می‌شناخت. وقتی باد می‌افتاد توی موهاش، می‌دانست این باد از کجا و از چند کیلومتر دورتر به دِه می‌آید. آن روز مادرم موهایش را حنا گذاشته بود. وقتی مادرم تاب‌خوردن گهواره را می‌بیند و فکر می‌کند من خوابیدم، با موهای حنایی‌اش که هنوز باد در آن آوازِ «عروسک قصه من، گهواره خوابت کجاست؟» را می‌خواند، برمی‌گردد به حیاط تا اجساد کلاغ‌های مُرده را جمع کند.

مادر می‌گفت از چهارگوشه حیاط بوی مانده‌شان را می‌شد بشنوی. می‌گفت آن روز به اندازه‌ تمام عمرم بوی کلاغ در ریه‌هام رفت؛ جوری که بعد از آن، هر بوی دیگری را با ته‌مانده بوی کلاغ می‌شنیدم. وقتی می‌گفتم حتی بوی من، می‌خندید و می‌گفت حتی بوی تو. آن روز، بوی من از گهواره به حیاط نرفت. ماند همان‌جا و با باد توی اتاق می‌چرخید.

مادرم تا غروب، توی حیاط، کلاغ‌های مرده را می‌ریخت توی دامنش و می‌شمردشان. مثل توت‌فرنگی‌‌های بهار که ماشین‌های دوره‌گرد به دِه می‌آوردند، لب‌هایش را سُرخ می‌کرد، دامنش پر شده بود از کلاغ‌هایی که نوک سرخ‌شان بیرون زده بود. اولین‌ تصویری که از مادرم به یاد دارم وقتی است که روی لب‌هایش توت‌فرنگی‌ها سبز می‌شد و بعد با لبخندش آن را گاز می‌زد و وقتی دهانش پر بود، می‌خندید و لب‌هایش را می‌مکید. لب‌هایش آن روز سرخ‌ترین رنگ دنیا را داشت. مادرم سی‌وشش سال بعد گفت که آن روز، دلش توت‌فرنگی خواسته بود وقتی نوک سرخ کلاغ‌ها را توی دامنش دیده بود.

همه دِه، آن روز تا غروب کلاغ‌ها را جمع کردند و هر کسی کلاغ‌ها را در باغچه خانه‌اش خاک می‌کرد. مادرم می‌گفت آن روز هزاروسی‌صدونودودو کلاغ جمع کرده بود. پدرم به جنگ رفته بود و در نامه‌اش به ما گفته بود که آن روز غروب برمی‌گردد. غروب که پدرم با لباس نظامی به خانه بر‌گشت، توی دستش دو کلاغ‌ مُرده بود. خودش می‌گفت این هم سهم من از آخرزمان. مادرم درست یادش نبود پدرم بعدش خندیده بود یا نه. می‌گفت بوی مرده‌ی کلاغ‌ها را از لباس‌هایش پاک کردم تا بوی پدرانگی‌اش را به او بدهم، او صاحب یک پسر شده بود، اما زیر یونیفرمش بوی مرده‌ آدم‌ها بود که بیرون می‌زد. آن‌ها کلاغ‌ها را در کنار درخت نخل توی حیاط خاک کردند. پدرم می‌گفت این نخل را وقتی مادرت را به این خانه آوردم کاشتیم. نخل کوچک من، هفت قدم دورتر، سبز، اما کوچک بود.

حالا آنها باید برمی‌گشتند اتاق. اما پدرم گفت نه! مادرم می‌دانست کلاغ‌های مرده او را دوباره برگردانده بود به جنگ. مادرم کنارش نشست. همانجا کنار حوض، روی تخت چوبی، بدون هیچ کلمه حرفی، خوابشان برد. خودشان هم نفهمیدند کی. مادرم خواب می‌بیند هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، زن بارداری می‌خواهد بچه‌اش را به دنیا بیاورد. آن روز ۲۳ تیر ۱۳۶۳ بود. غروب بود. خورشید با آخرین رمقش که از بین بال‌‌های کلاغ‌های (مادرم می‌گفت آهنی) آن‌سوی خلیج تا حیاط می‌رسید داشت تلاش می‌کرد کمی بیشتر در حیاط خانه‌ ما بماند. مادرم در خوابش بیدار می‌شود. اسم خیابان را می‌خواند: دیباجی... دیباجی جنوبی. و همین‌طور که نام خیابان را زمزمه می‌کرد توی خواب می‌دوید. باید بچه‌اش را به دنیا بیاورم. هزار کیلومتر دویده بود توی خواب. از هواپیماها هم تندتر. وقتی رسیده بود به دیباجی جنوبی، خانه شماره نُه، نفس‌نفس می‌زد. پدرم می‌گفت صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. مادر زنگ در را می‌زند. در بعد از دو دقیقه باز می‌شود. مادرم از هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط که هیچ کلاغ مرده‌یی در خود نداشت، عبور می‌کند. زن را که در چارچوب در می‌بیند، می‌گوید، اینجا بچه‌ای می‌خواهد دنیا را ببیند؟ زن می‌گوید می‌خواهد ببیند. به مادرم تعارف می‌کند بنشیند که صدای آژیر خطر مثل کلاغ‌های مُرده می‌ریزد توی صدایش، و بعد از صدایش به هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط می‌رود و بعد صدای ترسِ آدم‌ها را می‌شنیدی که توی کوچه و خیابان می‌دویدند. باید برویم پناهگاه. دستی می‌کشد روی دیواره پناهگاه بچه‌اش که داشت می‌لرزید. مادرم به او کمک می‌کند که پناهگاه بروند. در پناهگاه آدم‌ها با ترس‌‌هایش به دیوارها نگاه می‌کردند. دیوارها! آه دیوارها! بعد صدای ناله‌ زن از میان نگاه‌ها و ترس‌ها عبور کرد، از دیوارها گذشت و بعد از هفتادوهشت یا هشتاد‌وهفت‌‌بار پلک‌زدن که مادرم درست عددش یادش نبود، می‌توانستی صدای گریه نوزاد را در کوچه و خیابان بشنوی. بچه‌ام! و بعد مادرم بچه‌ را به دنیا می‌آورد. بچه دختر بود. مادرم می‌گفت زیباترین دختری که در عمرش دیده. بعد می‌گوید نامش را چه می‌گذارید؟ زن می‌گوید سمیه. و بعد نوزاد در ساعت ده و هفده دقیقه شب گریه کرده بود. دنیا حالا روبه‌روی او ایستاده بود با هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط خانه‌ ما که هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، پر بود از جسدهای کلاغ‌ها، و اینجا بالای پناهگاه، که ماه از پشت بال‌های هواپیماهای جنگی بیرون آمده بود تا چهره نوزاد را روی نیمه‌ی روشنش نقش بزند.

مادرم دوباره هزار کیلومتر را نفس‌نفس‌زنان برمی‌گردد تا خواب اول. چشم‌هایش را باز می‌کند. هنوز داشت نفس می‌کشید. دنیا، روبه‌رویش با هفتی‌ها و هشتی‌ها، از قطره‌های باران بیست‌وسه تیر خیس شده بود. هیچ‌یک از مردم دِه یادش نمی‌آمد در چنین ماه و روزی باران باریده باشد. مادرم گریه کرده بود و قطره‌های اشکش که بوی باران گرفته بود، پدرم را بیدار کرد. خورشید به احترام مادرم، هنوز غروب نکرده بود.

*

مادرم بچه‌های زیادی‌ از زنان دِه را به دنیا آورده بود. هروقت از زایمان برمی‌گشت، برایم تعریف می‌کرد: سارا، مهناز، مرجان، مژگان، محمد، علی، طوبا، سیروس، شایسته، فاطمه و کلی نام‌های دیگر که او به دنیا آورده بود تا دنیای او را ببینند. خودش می‌گفت دنیای زیبای من. می‌گفت امروز هم بچه‌ای به دنیا آمد تا دنیای من را ببیند. و بعد پرده بنفش را کنار می‌کشید تا دنیای زیبایش را نشانم بدهد. خوشه‌های خورشید که می‌نشست در جنگل موهای استوایی‌اش، بوی شکوفه‌های توت‌فرنگی‌ را می‌شنید. بعد با لب‌هایش که از توت‌فرنگی سرخ بود، می‌گفت ببین! دنیا را می‌دیدم که تاتی‌کنان با ردپای من در هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط راه می‌رفت...

مادرم برای هر کدام از بچه‌هایی که به دنیا آورده بود و من ندیده بودمشان، قصه‌یی داشت. شب‌ها من را با آن قصه‌ها به رویا می‌برد و من در خواب با آنها لی‌لی بازی می‌کردم.

*

پدرم گریه مادرم را که دید، نمی‌دانست چه شده. دستش را به دور مادرم حلقه کرد. بعد ناگهان مادرم فریاد زد پسرم! و دوید سمت اتاق. من هنوز توی گهواره تاب می‌خوردم. مادرم گفت خدایا شکر! مرا از گهواره بلند کرد. صدای نفس‌های من که صورت قشنگش را خیس نکرد، دهانش را روی دهان من گذاشت. به من نفس می‌‌داد. خدایا به من رحم کن! و نفس می‌کشید. بعد از دوهزار کیلومتر، هنوز نفس داشت. اندازه تمام آدم‌ها به این دنیا نفس داده بود. خودش می‌گفت هر بچه که به دنیا می‌آید، یک زیبایی به دنیای من اضافه می‌کند.

هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط، هر کدامش اسمی داشت؛ اسم یکی از بچه‌هایی که به دنیا آورده بود. وقتی دوتایی می‌نشستیم توی حیاط، زیر درخت نخل‌، من به هفتی‌ها و هشتی‌ها اشاره می‌کردم. انگار آسمانی پر از ستاره که روی سقف دراز کشیده باشی و ستاره‌ات را نشان کنی. بعد دست مرا می‌گرفت و روی هفتی‌ها و هشتی‌ها می‌چرخاند. هر هفتی و هشتی، جای پای مرا در خودش داشت. من هرکجا می‌ایستادم، آن روز اسم من می‌شد. کلی اسم داشتم که مادرم با آن صدایم می‌کرد.

*

حالا بین آن همه اسم، مادرم هیچ اسمی به خاطر نمی‌آورد. کلمات به سق دهانش چسبیده بودند. مثل دانه‌ای که پیش از اینکه از خاک بروید، بماند زیر خاک. تا ابد آنجا. مرگ همیشه زیر خاک منتظر بود تا هر چیزی را با خود برگرداند به همان چیزی که از آن انسان آفریده شده بود. از خاک. بر خاک. در خاک.

مادرم مرا که دیگر نامم را به یاد نمی‌آورد، بغل کرده بود. ایستاده بود توی حیاط. زیر درخت نخل. و به من نفس می‌داد. نفس. نفس. نفس. خودش می‌گفت هزاروسی‌صدونودودو نفس. پدرم با آخرین عدد، بیل را برداشت. دوباره جنگ برگشته بود به حیاط. او خوب بلد بود خاک را بکند تا از دلش گوری دهان باز کند برای یک سرباز. با هر بیل که به زمین می‌زد، جسدهای کلاغ‌ها بالا می‌آمد و توی صدای مادرم می‌نشست: این‌همه بچه به دنیا آوردم که دنیا را ببیند؛ حالا دارم بچه خودم را خاک می‌کنم؟ خدای من این عادلانه نیست! ناگهان کلاغی از پنجره اتاق من بیرون زد و بالای درخت نخل نشست. پدرم از گورکندن دست کشید. دنیا برای دو دقیقه سکوت کرد. هیچ صدایی نبود تا وقتی که من گریه کردم. آخرین کلاغ از بالای نخل افتاد توی گور و پدرم رویش خاک ریخت. گفته بود آخرین سرباز. خورشید حالا می‌توانست با خیال راحت در خلیج آب‌تنی کند تا من سی‌وشش سال بعد درست همین‌جا بایستم در اولین روز اردیبهشت.

باران نم‌نم‌ می‌بارد. من هنوز می‌بینم. از صبح که آفتاب زده، دارم خاک‌ها را می‌کنم. استخوان‌های پوسیده کلاغ‌ها از سی‌وشش سال پیش می‌زند بیرون. با بویشان. صدایشان، و خاطره‌های‌‌شان.

آنچه آن روز دیده بودم، اولین خاطره من شد. کلاغ مُرده‌ای را که مادرم با خود به اتاقم آورده بود، زنده شد و آمد توی گهواره. روی دست‌های من. من کلاغ را دیدم. دنیا را دیدم. و بعد توی صدای قارقار کلاغ، مُردم. تا غروب.

و حالا درست جایی ایستاده‌ام که خاطره‌هایم شکل گرفته بود. من دنیا را با کلاغ به یاد می‌آورم. دنیا تا پیش از این نور بود. نوری که نمی‌گذاشت دنیا را ببینم. من سه ماه و بیست‌وسه روز، نمی‌دیدم. نور نمی‌گذاشت ببینم. دنیا فقط نور بود. روشنایی. روز. وقتی می‌خوابیدم، در خواب هم روز بود.

اول فروردین ۱۳۶۳ که مادرم مرا با دست‌های خودش به‌ دنیا آورد، گریه کردم. من گریه می‌کردم. انگار که می‌خواستم بگویم من هم لباس عید می‌خواهم. پدرم زیباترین لباسش را سه ماه و بیست‌وسه روز بعد که از جنگ برمی‌گشت می‌پوشد. مادرم می‌گفت یواشکی درِ گوشت گفتم تا آن روز صبر کن!

گور که اندازه هر دوتایشان می‌شود، گریه‌ام می‌گیرد. آنقدر اشک می‌ریزم که وقتی هر دوتا را می‌خوابانم در گور، اشک‌ها و آب باران، صورتشان را می‌شوید. هنوز هم وقتی نگاه‌شان می‌کردی مثل دو عاشق بودند. خورشید از بین ابرها بیرون می‌آید و خودش را نزدیک می‌کند و از لای برگ‌های سبز نخل، زیبای‌شان می‌کند. مثل عکس توی قاب اتاق‌خواب‌شان. ازشان می‌خواهم تا خوب مرا ببینند. آخرین تصویر مرا. آخرین خاطره‌ی دنیا را. می‌بینند. لبخند می‌زنند. و بعد خاک‌های انباشته با پرتوهای طلایی خورشید و استخوان کلاغ‌هایی را که روزی خودشان به خاک کرده بودند، روی‌شان می‌ریزم. چشم‌هایشان را می‌بندند و می‌خوابند.

دیگر بچه‌یی نبود که به دنیایش بیاورند.

از گور هفت قدم، و بعد یک قدم، فاصله می‌گیرم و می‌نشینم روی تختی که سی‌وشش سال پیش، مادرم خواب دیده بود هزار کیلومتر دورتر از این‌جا، دختری به دنیا می‌آید، و آخرین غروب دنیا را تماشا می‌کنم. پرتوهای خورشید با بال‌زدنِ کلاغ‌ها، می‌شکست. سیاه و زرد. می‌شکست. سیاه و زرد.

حالا دوباره آنچه می‌دیدم آخرین خاطره من می‌شد. تمام این دِه با خاطره‌ها و بچه‌هایی که مادرم به دنیا آورده بود که دنیای زیبایش را ببینند، تمام شده بود. دیشب وقتی آنها برایم خاطره‌های سی‌وشش سال پیش را تعریف می‌کردند، دنیا هنوز بین هفتی‌ها و هشتی‌ها می‌چرخید. زیبا. عاشق. آنها با این رویا خوابیدند. من به حیاط آمدم و اینجا نشستم و خیره شدم به هفتی‌ها و هشتی‌ها و می‌شمردم‌شان. نامشان را صدا می‌زدم. وقتی هفتی‌ها و هشتی‌ها تمام شدند، خواستم برگردم به اتاقم، که زمین زیر پایم لرزید. پایم را که بلند کردم، زمین ترک برداشته بود. سرم را برگرداندم سمت خانه. تمام خانه هجوم آورد توی چشم‌هایم. خانه با پنجره‌ها و دیوارهایش از چشم چپ به راست می‌رفت و از راست به چپ. بیست‌وپنج ثانیه بعد دیگر خانه‌یی نبود. پنجره‌یی نبود. دیواری نبود. ویرانه‌ای بود و صدای جبرجیرک‌ها از دل تاریکی می‌گفت آنچه می‌بینی آخرین خاطره توست. و بعد صدای باد توی موهام: «عروسک قصه من، پس شب آفتابی کجاست؟»

دِه در تاریکی فرو رفته بود. دویدم سمت خانه. پایم خورد به گلدانی که شمعدانی‌ها‌‌یش از آن افتاده بود بیرون. افتادم. بلند شدم. بوی شمعدانی می‌دادم. باز افتادم. چشم‌هایم را گم کرده بودم. خدایا، ماهت را کجا پنهان کرده‌ای؟! چشم‌هایم را از آسمان برنداشتم تا ماه به چشم‌هایم روشنایی داد. دو دقیقه بعد. درست روی خانه ما. کامل. با بوی شمعدانی‌ها دویدم. مادر و پدرم را تا صبح از زیر خرابه‌ها بیرون کشیدم. خاک‌ها را از روی تن‌شان کنار زدم. صورت‌شان را پاک کردم. دوباره زیبا شده بودند. زیباتر از عکسِ توی قاب که مال عروسی‌شان بود. حالا باید به آنها نفس می‌دادم. نفس. نفس. نفس. و شمردم. سی‌‌وشش‌‌هزار نفس. نام همه بچه‌هایی که به دنیا آورده بود، صدا زدم که بیایند و به مادرم، مادرشان، نفس بدهند. به پدرم. به پدر عزیزم.

تنها رژه کلاغ‌ها بود روی هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط، و کمی بعدتر... کمی دورتر... صدای آخرین قطار که به ایستگاهِ دِه نزدیک می‌شد...

*

خانه شماره ده دیگر خاطره‌ای نداشت. کلاغ‌ها دوباره برگشته بودند تا بمیرند. باید هزار کیلومتر می‌رفتم دورتر از هفتی‌ها و هشتی‌های حیاط خانه شماره ده. تهران، دیباجی جنوبی، خانه‌ شماره نُه.

حالا از توی خوابِ مادرم، با خاطره‌هایم، آسفالت خیابان را زیر پایم حس می‌کنم. داغ و سیاه. مثل گرمای جنوب. نفس می‌کشم. من هنوز می‌بینم...

 

***

reza fekri

خوانش رضا فکری بر داستان «دیباجی جنوبی، خانه‌ شماره‌ ۹»، نوشته‌ سمیه مهرگان

ادامه‌ زندگی؛ ادامه‌ مرگ

در واقعیت زندگی و در عینیت ماجراها گاه تنش‌هایی وجود دارند که می‌توانند روان آدمی را از مسیر خارج کنند، به شکلی که ذهنیت محض بر او چیره شود. انسانِ درگیر رویا در جایی بیرون از مرزهای عینی زندگی می‌کند و چه بسا که مبنا هم برای او همین فضاهای برساخته‌ ذهنی باشد. چراکه ذهنِ پرکار و حمایتگر انسان در هر شرایطی در پی خلق فضایی است که تجلی امنیت باشد؛ امنیتی که اگر به‌طور طبیعی و در زندگی عادی حاصل نشود، به مدد ذهن، بازسازی می‌شود. داستان «دیباجی جنوبی، خانه‌ شماره‌ ۹» نیز در چنین وضعیتی و در فضایی خواب‌گونه و سوررئال روایت می‌شود و به‌شکل خاطره‌ای محو از پدر و مادر و خانه‌ای ازدست‌رفته، و در مجاورت سمبل‌های تکرارشونده و درهم‌تنیده‌ پستوی ذهن آدمی، به مخاطب عرضه می‌شود. خاطره‌های گنگی که از لایه‌های پنهان و پس‌رانده‌شده‌ ناخودآگاهِ ذهن می‌گذرند و در سطح خودآگاهِ ترس‌خورده و متزلزل و در میانه‌ واقعیت و خیال، دست‌وپا می‌زنند. اضطراب‌هایی که گاه به شکل کلاغ‌هایی مُرده خود را نشان می‌دهند و گاه به صورت بادهایی ظاهر می‌شوند که آبستن ترس و نومیدی‌اند. بادهایی که از هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر می‌آیند و موهای مادر و گهواره‌ طفل را همزمان پریشان می‌کنند.

در این میان، اگرچه ترومای لحظه‌ تولد و هیجانات محیطِ آلوده به اضطراب، زخم‌های عمیقی ایجاد کرده، اما مادری هم هست که نقش والدی حمایت‌گر را بازی کند. کسی که در زمانه‌ای که بوی اجساد کلاغ‌های مرده و بوی باروت و بوی مرگ همه‌جا را فراگرفته، ناجی بی‌چون‌وچرای زندگی است. مادری که می‌تواند بوی پدرانگی را هم به لباس‌ها و هم به وجود پدر هدیه کند. شخصیت پارادوکسیکالی که با اشتیاق و هوسِ توت‌فرنگی، جسد کلاغ‌های نوک‌سرخ را سر صبر و حوصله می‌شمارد و در دامن می‌ریزد و آنها را در باغچه‌ خانه دفن می‌کند و از طرفی هم مسئول زندگی‌بخشیدن به انسان‌هایی است که آینده را می‌سازند. شاید شخصیت اصلی داستان، همین مادر راوی باشد؛ مادری که نه‌تنها در معنای واقعی و غیراستعاری، زندگی‌آفرین است، بلکه در داستان نیز قابله‌ توانای دِه است و کودکان بسیاری همچون سارا، مهناز، مرجان و دیگران را به دنیا آورده؛ کودکانی که می‌خواسته‌اند دنیا را ببینند. مادری که در جنوب ایران و در جوار نخل‌ها زندگی می‌کند و به مدد خیال و رویا، مسیری هزار کیلومتری را تا تهران می‌آید و برمی‌گردد، تا دختری را که «می‌خواهد دنیا را ببیند»، به دنیا بیاورد؛ هرچند که ظاهراً دوره‌ عجیبی را برای این دیدار انتخاب کرده است. دوره‌ای که در آن نه زمان، سرِ آرامش دارد و نه مکان آماده‌ پذیرفتن مهمانی تازه است. مادر در رویاهایش سفر می‌کند تا خانه‌ شماره‌ ۹ خیابان دیباجی جنوبی، تا «سمیه‌»ای را به دنیا بیاورد که قرار است محل تولدش پناهگاهی در اوج موشک‌باران و جنگ باشد و تاریخ تولدش دهه‌ شصتی مملو از صدای ناله و آژیر خطر و موج اضطراب و ترس و ناامیدی.

داستان پر از تمثیل‌ها و نمادها و استعاره‌های تودرتو و گاه ضد‌ونقیض است؛ بخش اعظم داستان در دهی روایت می‌شود که به عادت معمول باید محل سکون و آرامش و سرزندگی باشد، اما روزی از روزهای جنگ ایران و عراق، پُر می‌شود از اجساد کلاغ‌های مرده‌ای که بوی‌شان تا ابد در ذهن آدم‌ها می‌ماند. مادر با یک کلاغ مرده به اتاقی بازمی‌گردد که در آن پسرک نوزادش (که همان راوی داستان است)، در گهواره‌اش مرده. گویی مادری که آن‌قدر زنده است که روی لب‌هایش توت‌فرنگی سبز می‌شود و سرخی میوه‌ها و رنگ لب‌هایش درهم می‌آمیزند، مرگ و نیستی را بر سر گهواره‌ پسرش هدیه برده است. کلاغ‌های مرده پای درخت نخل توی حیاط خاک می‌شوند. نخل‌هایی که نمادی هستند از حال‌وهوای روزهای جنگ در جنوب ایران، اما به‌نظر می‌رسد که در اینجا کارکرد نمادین دیگری نیز دارند؛ آنها سمبل زیستن و زندگی هستند. چراکه با ورود مادر به خانه، نخلی کاشته‌اند و با آمدن کودک (راوی) هم نخلی دیگر. و حالا این اجساد کلاغ‌های مرده هستند که باید سمبل‌های زندگی و زنده‌بودن را تغذیه کنند. در این میان نقش تمثیلی و پررنگ اعداد را نیز نباید نادیده گرفت: این‌که مادر هزار‌وسیصدونودودو کلاغ جمع کرده، پدرِ از جنگ برگشته دو کلاغ مرده در دست دارد، کودک بعد از هفتادوهشت یا هشتادوهفت‌بار پلک‌زدنِ مادر به دنیا می‌آید و بسیاری از موارد دیگر که می‌توانند دلالت‌مند باشند.

ماجراهای داستان «دیباجی جنوبی، خانه‌ شماره‌ ۹» نوشته سمیه مهرگان، در زمان‌ها و مکان‌های گوناگون سیر می‌کنند و خط داستانی مشخصی برای مخاطب بر جای نمی‌گذارند. داستان شامل تصویرهایی است که بناست حسی را به مخاطب منتقل کنند. حسی تاریخی و جمعی و متعلق به همه‌ نسل‌هایی که در کودکی یک‌بار مرده‌اند و حیاط خانه‌شان پر از اجساد کلاغ‌هاست؛ همه‌ مهنازها و ساراها و مرجان‌ها و همه‌ دیگران.

 

***

مهدی معرف

خوانش مهدی معرف بر داستان «دیباجی جنوبی، خانه‌ شماره‌ ۹»، نوشته‌ سمیه مهرگان

مرگ و کلاغ

«دیباجی جنوبی، خانه شماره۹» با زبان استعاره شروع می‌شود؛ روندی که داستان تا به انتها پیش می‌گیرد. چشم داستان هرچه را که می‌بیند در گودالی می‌ریزد و با نشانه‌ها رویش را می‌پوشاند. این‌گونه نویسنده خواننده را به دنیایی می‌سُراند که دیگر در آن جز کلامی استعاری چیزی نمی‌یابد. در اینجا هرچه هست، در منطق و علیتی سیر می‌کند که اگر نشانه‌هایش نتواند تو را رهنمود کند، سرگردان می‌شوی. داستانی شخصی که در آن همه عناصر روایت برخاسته از اِلمان‌های درونی و فردی ذهن نویسنده است. ارتباط عناصر باید درون همین داستان رمزگشایی و توجیه شود و خارج از این داستان قابلیت تعمیم‌پذیری ندارند.

کلاغ‌های مرده داستان، نشانه‌ای شوم با خود می‌آورند. نشانه‌هایی که در شکلی وسیع‌تر هم دیده می‌شوند. مثلا بادی که در موهای مادر می‌پیچد. نشانه‌ها پیایی و در پس هم می‌آیند و خود را تکمیل و توجیه می‌کنند همراه با چیزهایی که مرتبا به خود عدد می‌گیرند و شکلی کمی می‌یابند.

رابطه‌ای بین راوی و کلاغ شکل می‌گیرد که در مرگ مشترک‌اند. همین‌جا می‌توان نخ منطق روایت را گرفت و پیش رفت. مرگ از مسافتی هزار کیلومتری می‌آید و کلاغ ها و راوی را می‌کُشد. این‌گونه میان مسافت و مرگ رابطه‌ای برقرار می‌شود: «وقتی مادرم با یک کلاغ به اتاق برگشت، من توی گهواره مُرده بودم. مادرم می‌گفت تو داشتی تاب می‌خوردی با بادی که هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر به دِه می‌آمد.»

چند سطر پایین‌تر باز به این رابطه باز می‌گردیم: «مادرم... می‌گفت آن روز به اندازه تمام عمرم بوی کلاغ در ریه‌هام رفت؛ جوری که بعد از آن، هر بوی دیگری را با ته‌مانده بوی کلاغ می‌شنیدم. وقتی می‌گفتم حتی بوی من، می‌خندید و می‌گفت حتی بوی تو.»

کلاغ‌ها با نشانه دیگری هم پیوند می‌خورند: توت‌فرنگی.

مادر کلاغ‌های مرده را در دامنش می‌ریزد - عملی که مثل در آغوش‌گرفتن راوی نوزاد است- نوک کلاغ‌ها سرخ است و مادر را به یاد توت‌فرنگی می‌اندازد. راوی نیز اولین تصویری که از مادر به‌یاد می‌آورد، توت‌فرنگی‌هایی است که بر لبش هنگام خنده سبز می‌شد.

نشانه‌ها روندی رو به درون دارند و دایره ارجاع آنها از چیزی که در داستان است وسیع‌تر نمی‌شود.‌ توت‌فرنگی که می‌تواند نشان زندگی باشد، از نوک کلاغ‌های مرده به ذهن مادر متبادر می‌شود.

در این داستان مرگ مفهومی فراگیر است: پدر که از جنگ برمی‌گردد با خودش دو کلاغ مرده می‌آورد؛ مرگ روستا را احاطه می‌کند و باد از هزار کیلومتر دورتر مرگ به ارمغان می‌آورد.

داستان پیاپی تصاویر جدید را می‌سازد و مجال نمی‌دهد تصویر پیشین در روایت رسوخ کند. راوی می‌گوید که مادر به یاد ندارد که پدر وقتی به خانه آمد لبخند به لب داشت یا نه. لبخندی که پیش از این با توت‌فرنگی همراه شده بود. لبخند، نماد زندگی می‌شود و حالا پدرِ از جنگ برگشته با دو کلاغ مرده، مرگ‌آفرین است. از سوی دیگر توصیفی که از پدر می‌شود، نقیضه نماد‌سازی داستان است: «[مادرم] می‌گفت بوی مرده‌ی کلاغ‌ها را از لباس‌هایش پاک کردم تا بوی پدرانگی‌اش را به او بدهم، او صاحب یک پسر شده بود، اما از زیر لباس‌هایش بوی مرده‌ آدم‌ها بود که بیرون می‌زد.» جمله‌ای که عریان‌شده و آشکار‌کننده نشانه‌های درون داستان است. در جای دیگری نویسنده کلاغ‌ها را معادل هواپیما می‌نشاند. نشانه‌هایی که نفس وجودیشان پنهان‌سازی ا‌ست و این جمله‌ها سِحرشان را باطل می‌کند.

مرگ‌آوری پدر، مقابل زندگی‌بخشی مادر می‌نشیند که با نخل نشانه‌گذاری می‌شود. زیر نخل کلاغ‌های مرده را خاک می‌کنند، گویی مرگ پای زندگی می‌ریزند.

داستان در روند تقابلی خود، مقابل مکانی که ترسیم می‌کند مکانی دیگر می‌نشاند.‌ مادر در خواب هزار کیلومتر را می‌دود تا نوزاد دختری به نام «سمیه» را به دنیا بیاورد. تولد دختر برابر مرگ پسر می‌نشیند‌. مادر شِکوه می‌کند که این‌همه بچه را به دنیا آورده، ولی بچه خودش می‌میرد. نشانه‌ها مرتبا درهم می‌پیچند، نشانه‌هایی که از خط روایت بیرون می‌زنند. پدر سه ماه و بیست‌وسه روز بعد از تولد راوی، قشنگ‌ترین لباس عید را به پسر می‌دهد. این لباس را می‌توان دختری که در خواب مادر متولد شده بود فرض کرد. ارتباط پسر و دختر برابر ارتباط پدر و مادر می‌نشیند. پسری که به مرگ تن نمی‌دهد - تعداد نفس‌هایی که مادر به پسر می‌دمد تا زنده نگاهش دارد، مرگ را در جای دیگری می‌نشاند: مرگ پدر و مادر.

نشانه‌ها تلاش دارند در درون خود روایت را پیش ببرند، اما روایت با پیروی از فضا و منطقی شاعرانه، روند داستانی خود را نقض می‌کند. تناقضی که پیرنگ را از داستان می‌گیرد و علت و معلول‌ها را کمرنگ می‌کند. توصیف‌ها در پی یک توالی احساسی خود را باز‌نمود می‌دهند و این توالی با اعداد و دیگر چیزها نشانه‌گذاری می‌شوند. نشانگانی که در پس فرآیندی حسی معنا و هویت می‌یابند. مثلِ «زمین زیر پایم لرزید. پایم را که بلند کردم، زمین ترک برداشته بود.» توصیفاتی که با صور خیالی فرا‌علیتی حس‌آمیزی شده و بر شاعرانگی نوشته تاکید دارد. امری که روایت را از چرخه داستانی به برداشتی حسی و ضمنی از رویدادها سوق می‌دهد.

در انتهای داستانِ کوتاهِ سمیه مهرگان، زلزله‌ای رخ می‌دهد و پدر و مادر راوی می‌میرند. در منطق داستان این مرگی استعاری جلوه می‌کند. انگار اختلاف یا مشاجره‌ای رخ داده باشد که به شکافی عمیق منجر شده. شکافی که راوی را بازمی‌گرداند که هزار کیلومتر در خوابِ سی‌وشش سال پیشِ مادرش برود و دوباره‌بینی کند. در خانه شماره ۱۰، در همسایگی.

 

به نشر رسیده در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۹

 

برترین‌های ادبیات داستانی در سال ۱۳۹۸، از نگاه روزنامه «آرمان ملی»

photo 1

گروه ادبیات و کتاب: به سنت بیشتر نشریه‌های معتبر دنیا، که در پایان سال، برترین کتاب‌ها را در همه حوزه‌ها انتخاب می‌کنند، گروه ادبیات وکتاب روزنامه آرمان ملی نیز، مثل سال‌های پیش، دست به انتخاب کتاب‌های برتر در حوزه ادبیات داستانی و غیرداستانی زده است. انتخاب کتاب‌ها از بین کتاب‌های منتشرشده از اسفند ۹۷ تا اسفند ۹۸ بوده است. تمرکز ما در انتخاب آثار در وهله اول روی رمان فارسی و خارجی، در وهله دوم مجموعه‌داستان فارسی و خارجی، و در وهله‌های بعد روی آثار غیرداستانی بوده: از زندگی‌نامه‌ تا آثار پژوهشی و تاریخی و فلسفی. آنچه می‌خوانید ده رمان برتر فارسی (به همراه ده رمان بعدی یعنی از شماره ۱۱ تا ۲۰) به انتخاب گروه ادبیات و کتاب است. در سال پیش (۹۷) نیز گروه ادبیات و کتاب ده رمان برتر فارسی را انتخاب کرده بود که عبارت بودند از: «غروبدار»/ سمیه مکیان، «بند محکومین»/ کیهان خانجانی، «ولی دیوانه‌وار»/ شیوا ارسطویی، «تراتوم»/ رویا دستغیب، «کوچ شامار»/ فرهاد گوران، «شب جاهلان»/ منصور علیمرادی، «پایان روز»/ محمدحسین محمدی، «شورآب»/ کیوان ارزاقی، «در سیدخندان کسی را نمی‌کشند»/ مهام میقانی، «اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده»/ مرتضی برزگر

 

بهترینهای ادبیات داستانی و غیرداستانی فارسی در سال ۱۳۹۸

 

 

-۱۰ رمان برتر فارسی در سال ۱۳۹۸

 

۱-برگ هیچ درختی

صمد طاهری اگرچه از دهه شصت با هوشنگ گلشیری آشنا می‌شود و بعد از آن داستان‌هایش را به چاپ می‌رساند، اما شاید نامش با «زخم شیر» بود که بیشتر دیده و شنیده و خوانده شد؛ کتابی که در جایزه جلال تقدیر شد و جایزه بهترین مجموعه‌داستان سال احمد محمود را از آن خود کرد. پس از این مجموعه‌داستان، طاهری با نخستین رمانش «برگ هیچ درختی» تصویر درخشان دیگری از جهان داستانی‌اش را ارائه داد که نشان از قدرت قلم او در عرصه رمان دارد.

رمان «برگ هیچ درختی» در بحبوحه‌ اتفاق‌های سیاسی پیش از انقلاب می‌گذرد؛ آنطور که در مجموعه‌داستان «زخم شیر» نیز انقلاب و جنگ تأثیرات خاص خود را بر شخصیت‌ها می‌گذارند و بازهم در اقلیمی متفاوت شکل برخورد آدم‌ها با وقایع رنگ‌وبوی دیگری دارد. «برگ هیچ درختی» روایتگر زندگی خانواده‌ای در دل تحولات سیاسی دهه‌ چهل است و بر بستر اعتراض و مبارزه شکل می‌گیرد؛ در منطقه‌ای دور از پایتخت که کنش‌های اجتماعی و سیاسی در آن به شکلی متفاوت و در قالب اعتراضات کارگری بروز پیدا می‌کند. ماجرای نسل نوجوانی که اگرچه آنها هم در چنین هوایی تنفس می‌کنند، اما تحلیل متفاوتی از اتفاقات پیرامون خود دارند و خود را ناگزیر از انتخاب این راه مبهم و مه‌آلود نمی‌بینند. صمد طاهری در این رمان نیز همچون دیگر آثارش با تمرکز بر اقلیم داستان‌هایش را شکل می‌دهد؛ چراکه نقش فضای داستانی در شکل‌دهی شخصیت‌ها و رویکردی که در موقعیت‌های مختلف در پیش می‌گیرند، تأثیر حیاتی‌ دارد.

book 1

«برگ هیچ درختی» در بحبوحه‌ اتفاق‌های سیاسی پیش از انقلاب می‌گذرد؛ آنطور که در مجموعه‌داستان «زخم شیر» نیز انقلاب و جنگ تأثیرات خاص خود را بر شخصیت‌ها می‌گذارند و بازهم در اقلیمی متفاوت شکل برخورد آدم‌ها با وقایع رنگ‌وبوی دیگری دارد. «برگ هیچ درختی» روایتگر زندگی خانواده‌ای در دل تحولات سیاسی دهه‌ چهل است و بر بستر اعتراض و مبارزه شکل می‌گیرد؛ در منطقه‌ای دور از پایتخت که کنش‌های اجتماعی و سیاسی در آن به شکلی متفاوت و در قالب اعتراضات کارگری بروز پیدا می‌کند

۲- کتاب خم

وقتی از علیرضا سیف‌الدینی حرف می‌زنیم، یعنی از رمان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و داور جایزه مهرگان ادب حرف می‌ز‌نیم. او در همه این چهار حوزه فعال است. به عنوان داستان‌نویس، دو رمان مهم دارد. «خروج» یکی از آنهاست که از نگاه جایزه متفاوت «واو» به‌عنوان پنج اثر برتر سال ۹۰ انتخاب شد، و به مرحله نهایی جایزه «هفت اقلیم» نیز راه یافت. پس از شش سال، سیف‌الدینی حالا با رمان حجیم «کتاب خَم» بازگشته است؛ بازگشتی که به‌نوعی می‌توان آن را اتفاق تازه‌ای در ادبیات داستانی فارسی به شمار آورد. سیف‌الدینی به دلیل احاطه‌اش بر تئوری‌های ادبی، آنطور که خود نیز آن را از ملزومات یک داستان‌نویس برمی‌شمرد، سعی کرده اثری خلق کند که در فرم و محتوا، حرف تازه‌ای داشته باشد. از همین منظر است که می‌توان «کتاب خَم» را یک بازگشت موفقیت‌آمیز نامید.

«کتاب خم» رمانی چندوجهی با محوریت زیست ذهنی و تجربی مردی است که توأمان در بستر رویدادهای گوناگون زندگی شخصی، تغییرات و دگردیسی‌های سیاسی و زندگی اجتماعی در سال‌های ملتهب ۵۶ و ۵۷ در شهر تبریز درحال وقوع است. همان‌قدر که شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزهای ایران آبستن حادثه، اشتباه، کوشش برای تغییر و رهایی است، دنیای پیرامون و زندگی شخصیتِ اصلی رمان نیز این‌چنین است. هرچند، توصیف برخی رویدادهای آن مقطع تاریخی، تنها به‌دلیل انتخاب یک دوره‌ تاریخی خاص و فراهم‌کردن اتمسفری برای فضاسازی متفاوتی در رمان است. برای سیف‌الدینی ارجاع‌های تاریخی از همان میزان اهمیت برخوردار است که تخیل‌ورزی، بازی با گزاره‌های استنادی و جعل‌های تاریخی. او تنها در بستر همان سیر زندگیِ شخصی مَردِ رمانش پای او و دیگر آدم‌های رمان را به‌برخی وقایع سیاسی آن سال‌ها باز می‌کند و با به‌تصویرکشیدن موجز آن، به تشریح آسیبی که ناخوداگاه این وقایع بر زندگی شخصی و خانوادگی مرد می‌گذارد، می‌پردازد.

book 2

«کتاب خم» رمانی چندوجهی با محوریت زیست ذهنی و تجربی مردی است که توأمان در بستر رویدادهای گوناگون زندگی شخصی، تغییرات و دگردیسی‌های سیاسی و زندگی اجتماعی در سال‌های ملتهب ۵۶ و ۵۷ در شهر تبریز درحال وقوع است. همان‌قدر که شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزهای ایران آبستن حادثه، اشتباه، کوشش برای تغییر و رهایی است، دنیای پیرامون و زندگی شخصیتِ اصلی رمان نیز این‌چنین است

۳-قوها؛ انعکاس فیل‌ها

پیام ناصر نویسنده‌ گزیده‌کاری است که از سال ۹۱ تا امروز، تنها سه کتاب منتشر کرده است، که آخرینش «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» نام دارد؛ نام کتاب عنوان یکی از تابلوهای  سالوادور دالی نقاش سوررئالیست اسپانیایی است. «تعادل»، «خیال» و «سقوط» عناوین سه فصلی است که پیام ناصر در آن داستان خود را بازگو می‌کند. پیش از این رمان، او دو کتاب «بُهت‌زدگی» و «سارق اشیای بی‌ارزش» را از سوی نشر مرکز منتشر کرده بود که از همان ابتدا نشان می‌داد خواننده ایرانی با نویسنده‌ای مواجه است که سعی دارد در فضای ادبیات داستانی فارسی، کار و صدای خودش را ارائه کند.

«قوها؛ انعکاس فیل‌ها» با نام متفاوت و عجیبش نویدی است تا بدانیم با کتابی متفاوت مواجه هستیم؛ تفاوتی مثبت با دیگر رمان‌های متداول ایرانی و تجربه‌ای‌ جدید در خوانش رمان فارسی؛ کتابی که بدون اغراق و سعی در بازی‌های فرمی یا به‌رخ‌کشیدن تکنیک‌ها، ساختار منسجمی دارد. «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» بیش از هرچیز ما را با یک «جهان‌بینی» و «فلسفه» از زندگی آشنا می‌کند. منتها نویسنده، این کار را نه با شیوه‌ای خشک بلکه با ذهن بسیار «قصه‌گو» و خلاق خود انجام می‌دهد. او «شخصیت» و «ماجرا» خلق می‌کند و در همه‌ کتاب حتی صفحات آخر، چیز جدیدی برای عرضه دارد. در این اثر به مسائل اجتماعی همان اندازه‌ای پرداخته شده که در زندگی واقعی می‌تواند برای «راوی» مهم باشد. به این معنا که به‌هر‌حال بستر رمان در یک اجتماع با مقتضیات زمان خود اتفاق افتاده. ولی نویسنده بدون هیچ اغراق و شعارزدگی و به فراخور نیاز داستان از این اجتماع می‌نویسد.

book 3

«قوها؛ انعکاس فیل‌ها» با نام متفاوت و عجیبش نویدی است تا بدانیم با کتابی متفاوت مواجه هستیم؛ تفاوتی مثبت با دیگر رمان‌های متداول ایرانی و تجربه‌ای‌ جدید در خوانش رمان فارسی؛ کتابی که بدون اغراق و سعی در بازی‌های فرمی یا به‌رخ‌کشیدن تکنیک‌ها، ساختار منسجمی دارد. «قوها؛ انعکاس فیل‌ها» بیش از هرچیز ما را با یک «جهان‌بینی» و «فلسفه» از زندگی آشنا می‌کند. منتها نویسنده، این کار را نه با شیوه‌ای خشک بلکه با ذهن بسیار «قصه‌گو» و خلاق خود انجام می‌دهد

۴-اوراد نیمروز

منصور علیمرادی با رمان «تاریک ماه» که برایش جایزه بهترین رمان سال هفت‌اقلیم را به ارمغان آورد، خود را به‌عنوان نویسنده‌ای جدی معرفی کرد؛ نویسنده‌ای که از بوم در جهت خلق فضاهای نو در ادبیات داستانی فارسی بهره می‌برد، به‌ویژه در آخرین اثرش «اوراد نیم‌روز».

«اوراد نیمروز» با دو روایت موازی پیش می‌رود. یکی آنچه که در گذشته بر شخصیت داستان رفته و دیگری آنچه که در حال می‌گذرد. واگویه‌هایی زندگی گذشته‌ شخصت اصلی رمان با زن و زندگی دیگر دوستانی که داشته، و حالا همه را گذاشته و برای یک پژوهش تاریخی به دل کویر آمده. و دیگر گرفتاری و راه گم‌کردن در دل کویر و روبه‌روشدن با شخصیتی به نام شایان و ورودش به روستای خواجه ملک‌محمد که خود سرشار از رمزوراز است. در چنین شرایطی حضور نامحسوس و سردرغبار پرنده‌ای در دل کویر یا گاه و بی‌گاه پیداوناپیداشدن هیات انسانی بدوی و برهنه یا حضور خیل عظیم سواران که در دل کویر پرشتاب می‌گذرند حکم مجموعه‌ای از نشانه‌ها را پیدا می‌کنند که هر کدام به‌نوعی بخشی از پیشبرد داستان را به عهده دارند.

منصور علیمرادی در «اوراد نیم‌روز» جهان متفاوتی خلق می‌کند؛ جهانی که با وجود نشانه‌ها، عناصر و جغرافیای آشنا، به خودی خود دارای هویت جداگانه می‌شوند؛ نشانه‌هایی که در جغرافیای اثر تعریف و بازتعریف می‌شوند تا مخاطب را به معنای تازه‌ای رهنمون شود.

book 4

«اوراد نیمروز» با دو روایت موازی پیش می‌رود. یکی آنچه که در گذشته بر شخصیت داستان رفته و دیگری آنچه که در حال می‌گذرد. واگویه‌هایی زندگی گذشته‌ شخصت اصلی رمان با زن و زندگی دیگر دوستانی که داشته، و حالا همه را گذاشته و برای یک پژوهش تاریخی به دل کویر آمده. و دیگر گرفتاری و راه گم‌کردن در دل کویر و روبه‌روشدن با شخصیتی به نام شایان و ورودش به روستای خواجه ملک‌محمد که خود سرشار از رمزوراز است

۵-بحر و نهر

منیرالدین بیروتی با حضور در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر وی می‌توان ردپای یک تکنیک و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه)، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است.

«بحر و نهر» آخرین اثر منتشرشده بیروتی، اثری است داستانی با زمینه‌ عرفان و فلسفه؛ داستانی، از آن جهت که هدف نویسنده، تنها بیان مفاهیم عرفانی فلسفی یا روان‌شناسی نیست، بلکه درک وجودی این مفاهیم در سرگذشت شخصیت‌های داستان است. کتاب سه بخش کلی دارد و هر بخش، به‌فراخور نیاز روایی به قست‌هایی تقسیم شده. این تقسیم‌بندی کلی و به‌خصوص جزیی سبب تقطیع‌هایی می‌شود که با توجه به‌بار معنایی عمیق اثر، به خواننده فرصتی می‌دهد برای تفکر و اندیشیدن نسبت به آنچه می‌خواند.

در یک نگاه کلی می‌توان گفت «بحر و نهر» داستان زندگی ا‌ست با تمام ابعاد انسانی، اجتماعی، سیاسی و البته دغدغه‌‌مندی انسان‌هایی که در کنار تمام این ظواهر در جست‌وجوی خود و معنای عشق و زندگی هستند و در رسیدن به آن گاه راه را می‌روند، گاه به بیراهه می‌زنند و باز بار دیگر رنج شروعی دوباره را می‌پذیرند. همچنین داستان آدم‌های به‌ظاهر غایبی است که آثار حضورشان پابرجاست و در انتظار تجلی در روح و دلی هستند که ظرفیت ادراکشان را داشته باشد. چنان‌که این زنجیره برای «عمو رامیار» نسبت به «ایرمان» و «ایرمان»  برای «راوی» صادق است.

book 5

«بحر و نهر» آخرین اثر منتشرشده بیروتی، اثری است داستانی با زمینه‌ عرفان و فلسفه؛ داستانی، از آن جهت که هدف نویسنده، تنها بیان مفاهیم عرفانی فلسفی یا روان‌شناسی نیست، بلکه درک وجودی این مفاهیم در سرگذشت شخصیت‌های داستان است

۶-شکوفه‌های عناب

رضا جولایی از برجسته‌ترین نویسنده‌های صاحب‌سبک معاصر است، که آثارش بازنمای روح زمانه است؛ چراغی هم‌چنان روشن در ادبیات این مرزوبوم، که هر خواننده‌ای را به بازخوانی دیگربار خود و گذشته‌ تاریخی که بر او رفته است، دعوت می‌کند. از نخستین اثرش «حکایت سلسله پشت کمانان» که در ابتدای دهه شصت منتشر شد تا آثار بعدش‌ که جایگاه او را در ادبیات معاصر تثبیت کرد: «جامه به خوناب» (برنده لوح زرین و گواهی افتخار بهترین مجموعه‌داستان بعد از انقلاب)، «باران‌های سبز» (برنده تندیس جایزه ادبی یلدا)، «سیماب و کیمیای جان» (برنده تندیس جشنواره ادبی اصفهان و برنده جایزه تقدیری مهرگان) و آثاری که در سال‌های اخیر از وی منتشر شده: «برکه‌های باد» و «یک پرونده کهنه» و بازنشر «سوقصد به ذات همایونی» و «شب ظلمانی یلدا»، و به‌تازگی «شکوفه‌های عناب».

جولایی در «یک پرونده کهنه» از محمد مسعود روزنامه‌نگار و مدیر روزنامه «مرد امروز» نوشته بود و حالا در «شکوفه‌های عناب» به سراغ یک روزنامه‌نگار دیگر به نام صوراسرافیل در عصر مشروطه رفته و طی اپیزودهایی مجزا و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است؛ روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد. او به‌نوعی تاریخ را در بطن زندگی روایت می‌کند و در این راه، کمترشناخته‌شده‌های تاریخ را هم به عرصه می‌آورد.

جولایی برای بازتعریف این قطعه‌ تاریخی، از نظرگاه شخصیت‌هایی استفاده می‌کند که فرسنگ‌ها دور از هم هستند. گاهی روایت از منظر عکاس‌باشی ساده‌ای است که در روزگار جوانی، شاهد ترور ناصرالدین شاه بوده و در این بزنگاه خاص، وردست دفتر روزنامه‌ صوراسرافیل است. گاهی از دید قزاقی روس است که از آغوش خانواده‌اش جدا شده و از کیلومترها دورتر آمده تا مجلسی را که مشروطه‌خواهان دل در گرو‌ آن دارند، به توپ ببندد. گاه از منظر قزاق ایرانی سختی‌کشیده‌ای است که با  تضرع به درگاه امامی معصوم، لحظه‌به‌لحظه روح خود را عریان می‌کند و به منجلاب فرورفتنش را شرح می‌دهد. او شخصیت‌هایی را از پستوی خاک‌گرفته‌ تاریخ بیرون می‌کشد که هر کدام نماینده‌ قشری هستند که در شکست مشروطه نقش ایفا کرده است.

book 6

جولایی در «شکوفه‌های عناب» به سراغ یک روزنامه‌نگار دیگر به نام صوراسرافیل در عصر مشروطه رفته و طی اپیزودهایی مجزا و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است؛ روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد

۷-تاریکی معلق روز

زهرا عبدی با دو رمان «روز حلزون» و «ناتمامی» که در ابتدا و نیمه دهه نود منتشر شد، توانست خود را به‌عنوان نویسنده‌ای آتیه‌دار معرفی کند. فرشته احمدی، منتقد و داستان‌نویس، «ناتمامی» را برخلاف رمان‌های فارسی سال‌های اخیر که درونگرا و هنوز تحت‌تاثیر موج داستان‌نویسی کاروری دهه‌ هفتاد هستند، پر از تنوع مکان و شخصیت مانند مناظر شهری، کولی‌ها، کودکان کار، دانشگاه و خوابگاه توصیف می‌کند و می‌گوید: «رمان «ناتمامی» برخلاف اکثر رمان‌های فارسی معاصر پس‌زمینه‌ تاریخی و جهان‌بینی دارد. به نظر می‌رسد رمان «ناتمامی» پاسخی است به تمام گلایه‌های منتقدین رمان فارسی در سال‌های اخیر. رمان‌هایی که در آنها زن ایرانی درباره خودش و خانواده‌اش می‌نویسد، فضاها محدود و فاقد پیش‌زمینه‌های تاریخی و اجتماعی و به طور اخص نگاه انتقادی به مسائل مختلف هستند. انگار رسالت زهرا عبدی تولید رمانی بوده برخلاف این جریان.»

پس از موفقیت «ناتمامی»، زهرا عبدی بار دیگر با «تاریکی معلق روز» بازگشت درخشانی داشته است. «تاریکی معلق روز» ما را به دنیای آشنا و نزدیک خودمان می‌برد. با شخصیت‌هایی که فراتر از واقعیت‌های بیرونی هستند چراکه از نظر او شخصیت داستانی، یک موجود انسانی نیست، بلکه یک آفرینش هنری است و استعاره‌ای است از ذات بشر. زهرا عبدی در «تاریکی معلق روز» به سراغ موضوعی می‌رود که دور از شخصیت خود او به عنوان نویسنده نیست؛ داستان سرگردانی چندین نفر و چندین قلم که میان حجم ژله‌ای زمانه «معلق» مانده‌اند. گویی هستی شخصیت‌ها در این کتاب با نوشتن گره خورده است. نویسنده نوعی خلأ معلق ایجاد می‌کند تا هر یک از این قلم‌ها و گفتمان‌ها بدون آنکه ترسی از قضاوت‌شدن داشته باشند، با صدای بلند ایده‌ها و عقایدشان را فریاد بزنند.

book 7

«تاریکی معلق روز» ما را به دنیای آشنا و نزدیک خودمان می‌برد. با شخصیت‌هایی که فراتر از واقعیت‌های بیرونی هستند چرا که از نظر نویسنده، شخصیت داستانی یک موجود انسانی نیست، بلکه یک آفرینش هنری است و استعاره‌ای است از ذات بشر. زهرا عبدی در این رمان به سراغ موضوعی می‌رود که دور از شخصیت خود او به عنوان نویسنده نیست

۸-گور سفید

مجید قیصری جزو معدود نویسنده‌های ایرانی است که برای بیشتر کتاب‌هایش نامزد جوایز ادبی شده و در موارد بسیاری نیز آن را دریافت کرده: «ضیافت به صرف گلوله» برنده جایزه پکا، «باغ تلو» برنده جایزه مهرگان ادب، «گوساله سرگردان» برنده جایزه ادبی اصفهان، جایزه ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات و جایزه شهید غنی‌پور، «سه دختر گل‌فروش» برنده جایزه بهترین کتاب سال به انتخاب انجمن قلم ایران، جایزه قلم زرین، جایزه مهرگان ادب، جایزه ادبی اصفهان و جایزه شهید غنی‌پور. و البته آثاری که با اقبال خوبی از سوی مخاطبان و منتقدان مواجه شده: زیرخاکی، دیگر اسمت را عوض نکن، طناب‌کشی، نگهبان تاریکی و سه کاهن. مجید قیصری از جنگ می‌نویسد، اما جنگ نه به قرائت رسمی، که جنگ به روایت مجید قیصری تا از جنگ به ضدجنگ برسد؛ چیزی که او از آن به‌مثابه «شان انسانی» یاد می‌کند: «و من چیزی ننوشته‌ام مگر از شان انسان».

«گور سفید»، هم یکی از متفاوت‌ترین کارهای اوست، هم بازگشتی است به فضای داستان‌نویسی خود در دهه هفتاد و خلق رمان «باغ تلو»: داستان این رمان داستانی است که در دهه هفتاد و در شهر تهران می‌گذرد. «گور سفید» داستان دو برادر است؛ یکی خشکه‌مقدس و رهبر گروهی افراطی؛ دیگری برادری که دل به دختری فقیر و بی‌کس باخته و سودایی دیگر در سر دارد. این دو، رزمنده‌هایی هستند که جنگ تحمیلی را تجربه کرده و حالا پس از جنگ به شهر بازگشته‌اند. بازگشتی که با دوران پر تب‌وتاب دولت سازندگی و شاخصه‌های ویژه این دوران همراه است.

book 8

«گور سفید» داستان دو برادر است؛ یکی خشکه‌مقدس و رهبر گروهی افراطی؛ دیگری برادری که دل به دختری فقیر و بی‌کس باخته و سودایی دیگر در سر دارد. این دو، رزمنده‌هایی هستند که جنگ تحمیلی را تجربه کرده و حالا پس از جنگ به شهر بازگشته‌اند

۹-خونخورده

«به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی...» نخستین گام محکم مهدی یزدانی‌خرم در ادبیات داستانی معاصر بود که برایش جایزه ادبی «واو» را در سال ۸۴ به ارمغان می‌آورد. هفت سال بعد با «من منچستریونایتد را دوست دارم» توانست علاوه بر جایزه بهترین رمان سال‌های ۹۱ و ۹۲ از هیئت‌داوران جایزه ادبی بوشهر، و جایزه ادبی «هفت اقلیم» را برای بهترین رمان سال از آن خود کند. «سرخِ سفید» گام سوم و حالا با «خون‌خورده» گام چهارمش را برداشته است.

«خون‌خورده» پس از «سرخِ سفید» که از خلال تلاش­های مردی سی‌وسه ساله برای به دست‌آوردن کمربند مشکی رشته کیوکوشین کاراته روایت می­شود، و «من منچستر یونایتد را دوست دارم» که مانند «سرخِ سفید» با آدم­ها و قصه‌­هایی برساخته، حوالیِ شخصیت­های واقعی و رویدادهای تاریخی شکل گرفته، رمانی ا‌‌‌‌‌‌ست که سعی دارد گامی فراتر از کارهای پیشین نویسنده بردارد: یزدانی‌خرم در این رمان زندگی پنج برادر را در دهه شصت روایت می‌کند که در شهرهای تهران، آبادان، مشهد و بیروت زندگی می‌کنند. رمان با رد خون روی آسفالت گرم خیابانی در شرق تهران آغاز می‌‌‌‌‌‌شود. محسن مفتاح دانشجوی ارشد زبان و ادبیاتِ عرب است و شغلی نه‌‌‌‌‌‌چندان مرسوم دارد که پیشینه‌‌‌‌‌‌ای خانواده‌‌‌‌‌‌گی در آن نهفته. زند‌‌‌‌‌گی او گره خورده با قبرها و آنها را می‌‌‌‌‌‌شوید و فاتحه‌‌‌‌‌‌ای می‌‌‌‌‌‌خواند و سوره‌‌‌‌‌‌ای دوره می‌‌‌‌‌‌کند و از این راه پول درمی‌‌‌‌‌‌آورد تا به رویای بیروت برسد.

book 9

«خون‌خورده» حوالیِ شخصیت­های واقعی و رویدادهای تاریخی شکل گرفته، رمانی ا‌‌‌‌‌‌ست که سعی دارد گامی فراتر از کارهای پیشین نویسنده بردارد. یزدانی‌خرم در این رمان زندگی پنج برادر را در دهه شصت روایت می‌کند که در شهرهای تهران، آبادان، مشهد و بیروت زندگی می‌کنند. رمان با رد خون روی آسفالت گرم خیابانی در شرق تهران آغاز می‌‌‌‌‌‌شود

۱۰-ما بد جایی ایستاده بودیم

«چیزی را به‌هم نریز» اولین کتاب رضا فکری بود که داستان‌هایش تصویری از جامعه‌ای تنها را نشان می‌داد. همین تنهایی به شکلی دیگر در رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» هم خودش را نشان می‌دهد. فکری در «ما بد جایی ایستاده بودیم» با نگاهی غیرمستقیم به بحران‌های سیاسی دهه‌ اخیر توانسته اثری قصه‌‌گو خلق کند، و شاید همین نکته، نشان از ظهور نویسنده‌ای می‌دهد که پس از مدت‌ها چکش‌کاری روی زبان و نوشتار خود قدم به خلق اثری گذاشته است که می‌تواند سکوی پرتاب او باشد به ادبیات داستانی فارسی. آنطور که محمد قاسم‌زاده می‌گوید «ما بد جایی ایستاده بودیم» یادآور «سفر شب» بهمن شعله‌ور است، اما گامی جلوتر از آن.

«ما بدجایی ایستاده بودیم» داستانی است درباره طیف به اقلیت‌نشسته در ادبیات داستانی ایران که از قضا دیگر می‌توان آنها را اکثریت جامعه به شمار آورد و اینکه چرا این اکثریت اغلب در ادبیات ایران اقلیت به شمار می‌رود، خود نکته‌ای قابل تامل است. داستان «ما بد جایی ایستاده بودیم» در دو بخش روایت می‌شود: بخش نخست داستان آشنایی دو جوان تنها در یک سفر و سپس همراه‌شدن آنها باهم است. این سفر از پیش‌تعیین‌نشده، دو همسفر قصه را به دنبال سرزمینی ناشناخته می‌کشاند و رفته‌رفته شرحی از پریشانی ذهنی و اجتماعی پیرامون آنها و در نمایی کلی پیرامون تمام جغرافیای زیستی آنها می‌دهد؛ به بیانی دیگر، «ما بدجایی ایستاده بودیم» داستان هم‌نسل‌های نویسنده در برزخ سرگردانی و تنهایی است.

book 10

«ما بدجایی ایستاده بودیم» داستانی است درباره طیف به اقلیت‌نشسته در ادبیات داستانی ایران که از قضا دیگر می‌توان آنها را اکثریت جامعه به شمار آورد. کتاب با محوریت آشنایی دو جوان تنها در یک سفر و سپس همراه‌شدن آنها باهم روایت می‌شود. سفری از پیش‌تعیین‌نشده که دو همسفر قصه را به دنبال سرزمینی ناشناخته می‌کشاند و رفته‌رفته شرحی از پریشانی ذهنی و اجتماعی پیرامون آنها و تمام جغرافیای زیستی‌شان می‌دهد

 

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنجشنبه ۲۲ اسفند ۹۸ به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armanmeli.ir/fa/pdf/main/3260/11

اگر کسی فکر می‌کند رمان برای سرگرمی است اشتباه می‌کند /گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به بهانه‌ی انتشار

بحر و نهر_منیرالدین بیروتی_گفتگو_رضا فکری_روزنامه آرمان_۱

گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به بهانه‌ی انتشار رمان «بحر و نهر»

 

اگر کسی فکر می‌کند رمان برای سرگرمی است اشتباه می‌کند

رضا فکری منتقد و داستان‌نویس / گروه ادبیات و کتاب: منیرالدین بیروتی (۱۳۴۹- بغداد) با حضور در کلاس‌های هوشنگ گلشیری و بعدها کلاس‌های شهریار مندنی‌پور که تاثیر آنها در داستان‌های او مشهود است، از او داستان‌نویسی ساخته که با تکیه بر زبان و نثر، سعی در خلق و ایجاد فضاهای نو دارد، به‌ویژه اینکه در هر اثر وی می‌توان ردپای یک تکنیک و فرم متفاوت را جست‌وجو کرد. مجموعه‌داستان‌های «فرشته»، «تک خشت» (برنده جایزه گلشیری)، «دارند در می‌زنند»، «آرام در سایه»، و رمان‌های «چهاردرد» (برنده جایزه گلشیری)، «سلام مترسک»، «ماهو» و «بحر و نهر» آثار او در طول این سه دهه است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی به‌مناسبت انتشار «بحر و نهر» از سوی انتشارات نیلوفر است؛ رمانی که بار دیگر نشان از جدیت نویسنده‌ای دارد که تلاش دارد رمان را از صرف سرگرم‌بودن آن جدا کند.

***

۱- شما اینبار در رمان «بحر و نهر» به سراغ مضمونی عرفانی رفته‌اید و از نام‌ها و زندگینامه‌های شاخصِ این عرصه بهره گرفته‌اید و به متن‌های عارفان متعددی هم ارجاع داده‌اید. چه شد که عرفان را به‌عنوان دغدغه‌ اصلی این کتاب درنظر گرفتید؟ و در این راه، از چه منابعی بهره بردید؟
اینکه چی شد رفتم سراغ عرفان؟ نمی‌دانم. شاید عرفان آمد سراغ من. نویسنده موضوع را انتخاب نمی‌کند، بلکه موضوع است که نویسنده را برمی‌گزیند. البته این جمله از من نیست. از غولی است به نام گوستاو فلوبر. و اینکه چی خواندم و چه کتاب‌هایی را رفتم سراغشان؟ خب، هرچی که کتاب در این باره داریم از ترجمه رساله قشیریه و شرح تعرّف و ‌کشف‌المحجوب بگیر تا مرصادالعباد و شیخ جام و مفتاح‌النجات و شیخ ابوالحسن و تذکره‌الاولیا و طبقات‌الصوفیه و نفحات‌الانس و...

۲- کتاب‌ عرصه‌ رویارویی نظریه‌هاست و در پی یافتن پاسخی به پرسش‌های تاریخی در حوزه‌ عرفان گام برمی‌دارد. وجودهایی که به ظاهر انسانی‌اند اما در اصل حامل مفاهیم متضادِ انتزاعی‌اند. آنها نماینده‌ دیدگاه‌ها هستند نه شخصیت‌هایی حقیقی و برای همین هم روایت عمدتا به شیوه‌ای ذهنی و با تک‌گویی‌های درونی پیش می‌رود. یکی می‌پرسد چرا باید به حکمت خداوند تن بدهیم درحالی که فلسفه‌اش را نمی‌دانیم؟ و دیگری در مقام پاسخ می‌گوید: «رسم عاشقی شک و شبهه نیست.» در میانه‌ همین تبیین نظریه‌ها و برخورد میان آنهاست که شرح وضعیت و احوالات درونی ایرمان (شخصیت اصلی) در برابر عظمت رامیار (مرشدش) آشکار می‌شود و «بحر و نهر» خودش را به مخاطب عرضه می‌کند. آیا می‌شود اینطور تفسیر کرد که از عینیت ماجراها به‌نفع بسط‌دادن همین نظریه‌ها فاصله گرفته‌اید؟
راستش برای من عین و ذهن وجود خارجی ندارد؛ هرچه هست یک جایی درون من است. گاهی به آن می‌گویم عینی و گاهی هم می‌گویم ذهنی. من نظریه‌ای را بسط نداده‌ام. یعنی گمان نمی‌کنم آن بیروتی ِ نویسنده «بحر و نهر» دست‌کم چنین قصدی داشته. حالا هم اگر حرفی می‌زنم قطعا با آن بیروتیِ «بحر و نهر» فاصله دارم، پس حرف الان من است. من وقتی «بحر و نهر» را می‌خوانم دیگر نویسنده‌اش نیستم، خواننده‌اش هستم. پس سوال را هم به‌عنوان خواننده آن جواب می‌دهم. گمان نمی‌کنم بحث بر سر بسط یک نظریه و قبضِ واقعیت باشد. بعد از جویس تو دیگر واقعیتی بیرون از ذهنت نداری و نداریم. هر چیزی و هر واقعه‌ای در ذهن من و با تخیل من واقعیت می‌گیرد. شاید بیرون از من چیزی محرک و سکوی پرش من بشود، اما قطعا واقعیت نیست. من هرگز به بیرون از خودم دسترسی ندارم تا درون خودم را کشف نکنم و تمام رمان مدرن می‌خواهد همین کنکاشِ کشف درون را ثبت کند. دیگر واقعه‌ای که بخواهم از آن گزارشی تهیه کنم به‌عنوان بهانه‌ای برای روایت‌کردن داستان معنا و جایی ندارد. ایرمان واقعی نیست و هیچ‌اتفاقی در آن کتاب هم‌ واقعی نیست و اصولا کدام شخصیت رمان سراغ داری که واقعی باشد؟ اما از هر شخصیت واقعی واقعی‌تر است؟ خب این یعنی چی؟ یعنی باید درونت را کنکاش کنی تا این ایرمان را درونت کشف کنی که هیچ‌جا نیست، اما همه‌جا همراه توست.

۳- یکی دیگر از همین نظریه‌های طرح‌شده، بی‌خاصیت‌بودن میراث عرفانی ماست. آنها قرن‌هاست که عقل انسانی را نفی کرده‌اند و بردگی و بندگیِ محض را ترویج کرده‌اند و دستیابی به حقیقت را تنها از طریق شهود و تجربه‌ درونی میسر دانسته‌اند. در کتاب هم بر همین رفیع‌تربودن جایگاه عرفان در برابر دانش انسانی صحه گذاشته می‌شود.
نمی‌دانم. سعی کردم فقط برای خودم سوال‌ها را روشن کنم تا بتوانم بهتر بفهمم. حالا صحه‌گذاشتن بر یک نظر و نگاه از طرف نویسنده بد است یا بدتر؟ این سوال قبلا جواب روشنی داشت، حالا دیگر نه!

۴- تقدیرگرایی یکی دیگر از ویژگی‌های این عرفان است. اینکه مرید نباید بدون رخصت مرادش چیزی بخواهد. او باید در این دستگاه آنقدر شاگردی کند تا کرامتی اندک به او عطا شود. باید که حکمت خداوند را (هرچه که باشد) بپذیرد، هرچند که از درک چرایی‌اش عاجز باشد. به‌نظر شما این نظریه چه نسبتی می‌تواند داشته باشد با انسان امروزی که تلاش می‌کند سرنوشتش را خودش رقم بزند و زیر بار تقدیرهای از پیش‌نوشته‌شده نمی‌رود؟
راستش هیچ‌تناسبی و نسبتی ندارد. انسان امروزی؟ به‌گمانم آدم و بشر امروزی بهتر است تا انسان امروزی. تقدیرگرایی نیست آن چیزی که «بحر و نهر» حرفش را می‌زند به گمانم . تقدیر یک تعریف دیگر دارد اینجا. شاید همه حرف همین است که تعاریف را باید از نو تعریف کرد و کشفید. تعاریفی که به ما رسیده خیلی روشن نیست. بلدِ راه می‌خواهد. همین تقدیر که می‌گویی به معنای جبر و حکمی لاجرم که بر ما و انسان‌ها حاکم است، خب این اصلا تعریفی نیست که عرفا منظورشان بوده... تا تو انتخاب نکنی راهت را حکمی و جبری اجرا نمی‌شود.

۵- زبان روایت هم در این کتاب، خود به تنهایی موضوعی مهم و قابل بررسی است و نمی‌توان آن را تنها بستری برای حمل محتوای داستانی در نظر گرفت. چه وقتی که جمله‌ها با تغییر ساختار نحوی و با سروشکلی غریب نوشته می‌شوند و چه وقتی که به صناعت‌های ادبی آراسته‌اند و وجهی آرکائیک پیدا می‌کنند. مثل جایی‌که می‌گویید: «فَزَع، فرع وجودم می‌شود» و از جناس استفاده می‌کنید و چه در این عبارت «از دیشب که این جمله را خوانده بود، مانده بود» که سجع را وارد کلامتان می‌کنید. فکر نمی‌کنید که با سخت‌خوان‌ترشدن کتاب، مضمون برای مخاطبتان دیریاب‌تر شود؟
من اینها را ننوشته‌ام، ایرمان نوشته. خیلی سعی کردم ساده و آسانش کنم. خیلی خواستم ساده‌ترین رمانم باشد. راستش دوره فقط لذت‌بردن از خواندن رمان و هیجانی‌شدن از اتفاقات رمان و سرگرم‌شدن از رمان خیلی وقت است که گذشته. اگر کسی هنوز فکر می‌کند که برای سرگرمی و لذت است که باید رمان بخواند باید بگویم اشتباه می‌کند که رمان می‌خواند. باید برود تلویزیون ببیند و سریال‌های مزخرفش را. رمان جای سرگرم‌شدن و لذت‌بردن از هیجانات آن نیست. رمان جای کارکردن و زحمت‌کشیدن است. یعنی خواننده رمان هم به اندازه نویسنده باید کار بکند و زحمت بکشد، البته رمان را می‌گویم نه هر پرت‌وپلایی که نوشته شود. پس زبان سخت و طرح غیرقابل هضم و وقایع عجیب‌غریب نداریم. فقط نگاه است و بس. خواننده باید برای کشف خودش و تاریکی‌های درونش زحمت بکشد و اگر دنبال این کشف نیست، اصلا چرا باید رمان بخواند؟ می‌خواهم بگویم زبان زاییده نگاه است و اگر از زبان به آن‌ نگاه نرسیم، بی‌شک هیچ‌چیزی قادر نیست ما را در رمان و با رمان نگه دارد.

۶- نویسنده‌ای هم در کتاب‌تان حضور دارد. کسی که یادداشت‌های به‌جامانده از ایرمان را می‌خواند و در حال نوشتن کتابی از شرح احوالات اوست. یادداشت‌هایی که مثل تخمی است که ایرمان در صحن امامزاده کاشته تا روزی این نویسنده آن را بیابد و محصول را برداشت کند. نوشته‌هایی که گویی از زمانه‌ ابوسعید مانده تا تنها به اهلش برسد. این نویسنده از قبرستان تا حمام شهر، دوره می‌افتد تا ردی از ایرمان بیابد و ثبات قدم بسیاری دارد و با مشاهده‌ ناکامی‌ها پا پس نمی‌کشد. شخصیتی که انگار صرفا هست تا مخاطب ایرمان و آرای او را بهتر بشناسد و رابطه‌اش را با مرشدش رامیار کشف کند. انگیزه‌های او از تحمل این همه سختی چیست؟ اصلا چرا ایرمان او را انتخاب کرده برای نوشتن و اهلیت او چگونه به اثبات رسیده؟
این را باید از متن «بحر و نهر» می‌پرسیدی. لابد نقصی بوده که مشخص نشده. اما آن نویسنده که گفتی خودش هم گرفت‌وگیرهای ایرمان را دارد لابد!

۷- مرگ از دیگر مضامین تکرارشونده‌ کتاب است و مرگ‌اندیشی در همه‌ سطور کتاب موج می‌زند و همه به‌سوی این غایت در حرکت‌اند. ایرمان یک سال تمام را در قبر می‌خوابد و سایر شخصیت‌ها از عمو رامیار گرفته تا شهرزاد و علی درگیر مرگ‌اند. به‌نظر می‌رسد مرگ در اینجا به‌مثابه فقدان، نیستی و رنج نیست و خود را به شکل ابدیت، جاودانگی و حضور در جهان والا نشان می‌دهد. انگار قدم برداشتن در این مسیر هم خود فضیلتی دیگر است.
فضیلت؟ نمی‌دانم، اما مرگ اینجا نیستی نیست. قدم‌گذاشتن در راهی والا هم نیست. مرگ آشکارشدن خودت در مقابل خودت باید باشد.

۸- «شهره» شخصیت اصلی زن داستان‌ هم خصوصیات غریبی دارد. او اغلب با رفتارهای خارج از عرفش بقیه را می‌آزارد و به شیوه‌های گوناگون خودکشی فکر می‌کند. فحش می‌دهد و ایرمان را مدام تحقیر می‌کند، هرچند که شعرهای او را به نام خودش منتشر می‌کند. یادداشت‌های ایرمان را هم به‌نظر می‌رسد که او سر‌به‌نیست کرده. در کل تعابیر متضاد بسیاری در وصف زن و شرایط پیچیده‌ روانی او در کتاب وجود دارد. از منظر یکی از شخصیت‌های کتاب (م. خدر) «زن مثل بستنی قیفی است که اگر زیاد نگه‌ا‌ش داری آب می‌شود.» شخصیت دیگر کتاب اما همه‌ هستی‌اش را می‌گذارد تا قلب یک زن را فتح کند. به‌نظر می‌رسد جمع‌بندی مشخصی در این رابطه وجود ندارد.
آره، اصلا جمع‌بندی نمی‌شود کرد. به‌قول داستایفسکی بزرگ، قلب زن را هرگز نمی‌توان کشف کرد.

۹- در تضاد کامل با نیمه‌ اول کتاب، این سیاست است که در پاره‌ دوم کتاب خودی نشان می‌دهد. درواقع کتاب نم‌نم از شرح یک وضعیت عارفانه، بدل می‌شود به یک بیانیه‌ سیاسی و اجتماعی. استاد دانشگاهی به خاطر زدن کراوات اخراج می‌شود، جوانی خودسوزی می‌کند و ایرمان مراسم چهلم او را بدل به تظاهرات می‌کند. او به همین دلیل از دانشگاه اخراج می‌شود و چند ماهی را هم در زندان سر می‌کند. انگار که همین تضادهای اجتماعی و سیاسی است که تخم شک را در وجود ایرمان می‌کارد و او را به جنون می‌رساند.
جنون می‌تواند البته گاهی فقط از یک ثانیه شک شکل بگیرد. خوب گفتی. بعضی جاها نباید به عقب برگردی، چون مجسمه نمک که هیچ، حتی لکه‌ای از نمک هم نمی‌شوی.

۱۰- کتاب با تلمیحی به قصه‌ ابلیس و کرنش‌نکردنش به آدم ابوالبشر خاتمه می‌یابد. «آبو» شخصیتی است که جانشین رامیار می‌شود اما ایرمان به او تمکین نمی‌کند. درنهایت این قبیل رفتارهای سرکشانه‌ ایرمان نه عاقبت خوشی در دنیا برایش به همراه دارد و نه جایگاهی در آخرت و نزد پروردگار برایش رقم می‌زند. به‌نظر شما چه نیرویی در این شخصیت هست که مطیع‌بودنِ محض را پس می‌زند، طوری که مکافات عمل جسورانه‌اش را با آغوش باز می‌پذیرد؟
به‌گمانم نیروی ابلیس. ایرمان اهل ادبیات است و ادبیات یعنی پا جای پای ابلیس‌گذاشتن. پس نمی‌تواند جز این باشد. ادبیات نه می‌تواند و نه دیگر انگار لازم است که در حاشیه بقیه هنرها باشد. نمی‌خواهم ادعا کنم ما به این مرحله رسیده‌ایم. اصلا. می‌خواهم بگویم هنوز خیلی‌هامان جسارت پرداخت به این نوع رمان مدرن را هم نداریم. ادبیات و اینجا رمان شوخی ندارد یا اهلش هستی و زندگی‌ات را می‌بازی در ازای هیچ‌یا هم نه، فقط دنبال حرف‌های پرت‌وپلایی برای به‌دست‌آوردن دل چند نفر بدتر از خودت و پایین‌تر از فکرت. رمان خیلی وقت است که دقیقا خلف «فاوست» گوته شده، اما ما هنوز انگار اندر خم یک کوچه‌اش مانده‌ایم. ما سال‌هاست به گمانم با تعریف‌های غلط از همه‌چیز سرگرم شده‌ایم. اما تا کی؟ واقعا تا کی خودمان را گول بزنیم؟ هنوز یک قدم از «بوف کور» جلوتر نیامده‌ایم، اما دلمان له می‌زند که نوبل بگیریم... یک‌ذره خنده‌دار است. خب البته تا با همین طرز فکرها و همین تعاریف کلیشه‌ای و تکراری و همین سنت پالایش‌نشده و همین فرهنگ تن‌پروری و تنبلی خوشیم، اوضاع و احوال همه چیزمان بهتر از این نیست و نخواهد شد. ادبیات جای قمارکردن است آن‌هم قمار بر سر زندگی، حالا اگر خیال کنی توی این قمار حتی سرِ سوزنی چیزی نصیب می‌بری و به هوای آن می‌نویسی پشیزی نمی‌ارزی. قمارباز با قمارش عشق می‌کند برد و باخت نمی‌فهمد. تمام روحش را پای کارش خرج می‌کند فکر بعد و بعدها نیست. این است که هیچ‌چیزی نمی‌خواهد جز سرشارشدن روحش... خب این‌کاره هستی بسم‌اله، نیستی هرچیز دیگری که ارضایت می‌کند برو پی‌اش... ایرمان شاید شاید شاید عاشق این قمار شده و می‌خواهد منکرش شود. همین!

بحر و نهر_منیرالدین بیروتی_گفتگو_رضا فکری_روزنامه آرمان_۲

منیرالدین بیروتی: دوره فقط لذت‌بردن از خواندن رمان و هیجانی‌شدن از اتفاقات رمان و سرگرم‌شدن از رمان خیلی وقت است که گذشته. اگر کسی هنوز فکر می‌کند که برای سرگرمی و لذت است که باید رمان بخواند باید بگویم اشتباه می‌کند که رمان می‌خواند. باید برود تلویزیون ببیند و سریال‌های مزخرفش را. رمان جای سرگرم‌شدن و لذت‌بردن از هیجانات آن نیست. رمان جای کارکردن و زحمت‌کشیدن است. یعنی خواننده رمان هم به اندازه نویسنده باید کار بکند و زحمت بکشد

 

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان ملی روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ به نشر رسیده است.

خوانشی بر داستان کوتاه «تله موش» نوشته محمد کشاورز

خوانشی بر داستان کوتاه «تله موش» نوشته محمد کشاورز_رضا فکری_روزنامه آرمان

خوانشی بر داستان کوتاه «تله موش» نوشته محمد کشاورز

نوزده-هشتادوچهار

رضا فکری

پشت قصه‌ی چند خطیِ داستان‌هاي تمثيلي، لايه‌هاي معنايي بسیاری وجود دارد و با توجه به نشانه‌های موجود در متن، تفسیرهای متعددی هم می‌توان از دل‌شان بیرون کشید. در واقع داستان‌هایی از این دست مشارکت بسیارِ مخاطب را می‌طلبند و هم اوست که به امید رسیدن به این زیرلایه‌ها متن را دست می‌گیرد و در کشف معناهای زیر متن و در تفسیر آن خود را سهیم می‌کند. داستان «تله موش» محمد کشاورز نیز در میان موقعیت‌هایی با اشارات تمثیلی بسیار، مخاطب را به چنین کند‌و‌کاوی در متن فرا‌ می‌خواند. داستان اگرچه در همین موقعیت‌ها و در احاطه‌ی انبوهی از نمادها روایت می‌شود، اما در سر و شکل ظاهری‌اش مختصات یک داستان مبتنی بر واقعیت را داراست و نویسنده اصل عدم مطابقت با واقعيت را در داستان، تا آن‌جا پیش نمی‌برد که تشکیکی بر غيرواقعی بودن شخصيت‌ها، کنش‌ها و وقايع داستانی به وجود آید.

«احمد سورانو سُسکه» مرد بلندبالا و باریک، دیکتاتور کشوری به اسم ماریانا است. خبر مرگ او، میلیون‌ها و شاید میلیاردها تماشاچی تلویزیونی را نیم‌خیز می‌کند و همین هم بهانه‌ی روایت این داستان می‌شود. ماریانا اگرچه جزیره‌ای کوچک است که در نقطه‌ای دورافتاده از اقیانوس آرام قرار دارد، اما خبر درگذشت رئیس این کشور خیالی برای مردم سایر نقاط جهان هم اهمیت بسیار دارد. کشوری کوچک که درگیر جنگی همیشگی است و ساعتی نیست که خبری از آن به تمامی دنیا مخابره نشود. جایی که به مدد ارتباطات رسانه‌ای، صدای شلیک توپ و تفنگ در هر خانه و خیابان و اداره‌اش در همه‌ی جهان شنیده می‌شود و اخبار تنش‌های داخلی‌اش به صورت آنی، در سرتاسر کره خاکی پخش می‌شود و تلویزیون و سایت‌های خبری آماده‌اند تا کوچک‌ترین خبرهای این جزیره را به گوش عالم برسانند. خبرهایی که آن‌چنان لحظه به لحظه و سر وقت‌اند که گویی اساسا این کشور برای تولید خبر ایجاد شده است.

در همین نقطه این پرسش نیز پدید می‌آید که آیا اساسا این جزیره وجود خارجی دارد؟ آیا فضایی شبه‌واقع‌گرا همانند فیلم The Truman Show و تنها برای پر کردن یک برنامه‌ی تلویزیونی مهیا شده است؟ آیا مانند نمایش «تله موش» آگاتا کریستی که بیش از پنجاه سال است روی صحنه می‌رود، با اتفاقاتی از پیش تعیین شده طرف هستیم؟ آیا این هم نمایشی است که مردم پایان آن را می‌دانند ولی از دیدن آن خسته نمی‌شوند؟ نمایشی که بازیگران و کارگردان آن مدام تغییر می‌کند اما صحنه همان صحنه است و نمایش همان نمایش؟ آیا این جزیره با چنین ابعادی از ماجرا و خبر واقعا وجود دارد؟ راوی داستان شواهدی از تعلق داشتن آن به دنیای واقعی می‌آورد؛ این کشور با همه‌ی کوچکی در سازمان ملل کرسی دارد و در بسیاری از کشورها سفارتخانه برپا کرده است. اما این مکان می‌تواند مفهومی مجازی هم داشته باشد و جایی باشد که صرفا برای سرگرم کردن مردم پنج قاره تخیل شده، تا آنها بتوانند در آرامش کامل و به دور از آتش درگیری‌ها، پای اخبار جزیره بنشینند و تخمه بشکنند و از اندازه متعارف، پریشان‌تر نشوند. تماشاچی‌های صِرفی که چنان به دیدن این تصاویر عادت کرده‌اند که بی‌دغدغه زندگی روزمره‌شان را پی می‌گیرند و با اطمینان از این‌که گزندی از پشت قاب شیشه‌ایِ تلویزیون به آن‌ها نخواهد رسید، تمامی بار هیجان خود را با شنیدن این اتفاقات از دوش بر‌ می‌دارند. جزیره هم‌چون جعبه‌ای است که همه‌ی مصیبت‌های عالم را در خودش جا داده؛ پاندورایی که همه‌ی پلشتی‌ها را در خودش حبس کرده است، هرچند در پسِ آن امیدی برای تمام شدن تیره‌روزی‌ها وجود دارد و آن امید چیزی نیست جز به زیر کشیده شدن دیکتاتور، گرچه با قدرتی که در قبضه‌ی اوست این امر دور و دست‌نیافتنی به نظر می‌آید. ماریانا کشوری است با مصادیق بارز دیکتاتوری که هم می‌تواند وجود خارجی داشته باشد و هم زاییده‌ی تخیل یک کارگردان تله‌تئاتر تلویزیونی باشد. مداوم و بی‌پایان بودن سلطه دیکتاتور در کشور ماریانا هم به اجرای بی‌پایان نمایش تله موش شباهت دارد؛ انگار هرگز نقطه‌ی اتمام و سرانجامی برای هیچ کدام از آن‌ها وجود ندارد.

اما پس از همه‌ی امیدهایی که خبر مرگ دیکتاتور در دل مردم ایجاد می‌کند، خبر دیگری معادلات را به هم می‌ریزد و داستان را سویه‌ی دیگری می‌بخشد؛ احمد سورانو  هم‌چنان زنده است. گوینده‌ی خبر شبکه‌ی تلویزیونی ماریانا مطلقا به خبر مرگ او اشاره‌ای نمی‌کند که با توجه به شرایط پیش آمده می‌تواند طبیعی باشد، اما در ادامه مصاحبه‌ای زنده نیز از این دیکتاتور پخش می‌شود که آب پاکی را روی دست همه می‌ریزد. آیا این مصاحبه زنده است؟ آیا بازی دیگری کارگردانی شده است؟ اشاره‌ی دیکتاتور به زلزله‌ای که همان روز در ژاپن اتفاق افتاده و حرف‌های دبیرکل سازمان ملل درباره‌ی آبراه باب المندب که ساعتی پیش مخابره شده، زنده بودن مصاحبه را تایید می‌کند و همه‌ی ابهام‌ها را در خصوص مرگ او از میان می‌برد. حالا دیگر شکی وجود ندارد که او زنده است و خبر مرگش از اساس جعلی بوده است؛ شایعه‌ای ساخته‌ی ذهن مسموم دشمنان خارجی. ساکنین این جزیره‌ی دوردست و همین‌طور همه‌ی آن‌ها که پای تلویزیون نشسته‌اند، رودست بدی خورده‌اند. این‌طور به نظر می‌رسد که این شایعه برای خُرد کردن روحیه‌ی مردم درست شده است. همه باید بدانند که رئیس کشور ماریانا رویین‌تن است و اتفاقی برایش نخواهد افتاد. مصاحبه‌گر مجیزگوی عالیجناب در این گفت‌وگو چشمش به موش زیر گلوی دیکتاتور است. موشی که واژه‌ها را از ته گلو به نوک زبانش می‌رساند. این‌جا بر کلمه‌ی «موش» تاکید بسیاری می‌شود. نامی که در نمایش‌نامه‌ی آگاتا کریستی هم کلیدی است. گلوی دیکتاتور گویی این موش را به اسارت گرفته است.

در پایان مصاحبه اما ورق کاملا بر‌می‌گردد. مصاحبه‌گر سر احمد سورانو سُسکه را نشانه می‌رود و در برابر دوربین‌های پخش زنده و چشم‌های متحیر میلیون‌ها بیننده، به او شلیک می‌کند. پیشانی‌ دیکتاتور متلاشی و غرق خون می‌‌‌شود. موش کوچک زیر گلویش حالا بی‌قرار است و در مسیر گردن دراز و بی‌حرکتش بالا و پایین می‌رود. صحنه‌ی بعدی که دوربین‌ها نمایش می‌دهند خواندن بیانیه‌ی قتل دیکتاتور است در حالی که موش خون‌آلودِ گلوی دیکتاتور به دوربین زل زده است. گویی به دنبال گلویی دیگر است تا وظیفه انتقال کلمات را برای او به عهده بگیرد. گلویی که تله‌ی موش‌های بسیاری از این دست است. دیکتاتور حالا به زیر آمده است، اگرچه که سال‌ها بر اریکه قدرت تکیه زده بود و پایین آمدنش رویایی دست‌نیافتنی می‌نمود. حاکمانی آن‌چنان قَدَر قدرت که کسی پایانی برای‌شان متصور نیست، در لحظه‌ای می‌توانند همانند چائوشسکو و یا موگابه به زیر کشیده شوند و خود موشی ‌شوند گرفتار در تله‌ای.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 10 آذر 1398 به نشر رسیده است.

خوانش داستان «با چمدانی کوچک» غلامرضا رضایی

خوانش داستان «با چمدانی کوچک» غلامرضا رضایی_رضا فکری

 

نوشتن از دهشت جنگ، رسم خوش‌آیندی است که نویسندگانی از خطه‌ی جنوب هم‌چنان بر آن پایبندند. نوشتن از مصیبتی که بیشتر از هر شهروند دیگری درون این مرزها، آن را چشیده‌اند و هم شاید منطبق‌تر از هر نویسنده‌ی دیگری می‌توانند جزئیات وحشتناک آن را به تصویر بکشند. داستان «با چمدانی کوچک» غلامرضا رضایی در همین راستاست که مخاطبش را مستقیم روانه‌ی اتفاقات بحبوحه‌ی جنگ هشت‌ساله می‌کند. فضای موشک‌باران و بمباران شهرهای جنوبی، بستر روایت این داستان است و قصه از منظر شخصیتی واگو می‌شود که با جنگ سر و کار نزدیکی دارد. حضور جنگنده‌های دشمن و صدای شکافته شدن آسمان شهر و شلیک ضدهوایی‌ها و دستپاچگی خانواده‌ی «صالح»، مخاطب را با شخصیتی مواجه می‌کند که مسلط بر اوضاع است. او مردی است که راه چیرگی بر بحران‌ها را می‌داند و وضعیتی این‌چنین بغرنج را هم در مشت خود گرفته است.

در وضعیتی که آژیر هم‌چنان زوزه می‌کشد و قربانی بیشتری می‌طلبد، زنِ این خانه به گوشه‌ای خزیده و دختر کوچک‌شان هم خود را از ترس خیس کرده. کودکی که نماد معصومیت و مظلومیت شهرهای جنگ‌زده است. پدرش «صالح» در نظر او یگانه نیرویی است که می‌تواند اوضاع را سر و سامان دهد و پناهگاهی برای ترس‌های عمیق کودکی‌اش به شمار می‌رود. او این آغوش را به سادگی رها نخواهد کرد و حتی حالا که دیگر بمب‌ها فرود آمده‌اند و کار تمام شده است، هم‌چنان جایگاه امن‌اش را ترک نمی‌کند. کودکی که اگر زنده بماند و از این ماجراها جان سالم به در ببرد، تا سال‌های سال بعد، زندگی‌اش را در کابوس این بمباران سر خواهد کرد و زخم‌هایی که بر روان او به جا می‌مانند، هرگز رنگ التیام به خود نخواهند دید. این‌ها از معدود خانواده‌هایی هستند که شهر را هنوز ترک نکرده‌اند و در میانه‌ی شهری که در معرض همواره‌ی تجاوزهایی این‌چنین است، بر جا مانده‌اند. شهری که هر دم از رادیوی آن مارش جنگ به گوش می‌رسد و حالا دیگر به ندرت آدمی در آن پرسه می‌زند. آیا زخمِ ماندن و تحمل کردنِ بمبارانِ شهر، عمیق‌تر است؟ یا رفتن و جان شیرین را به در بردن و در عوض غم غربت را چشیدن؟ ماندن و رفتن در این شرایط، هر دو سر و ته یک کرباس‌اند و شاید حتی ماندن و کشته شدن ارجح‌تر است چرا که می‌تواند به این رعب و هراس دائمی پایان دهد.

صالح برای کمک به بازماندگان انفجار پیش‌قدم می‌شود. لباس عوض می‌کند و وارد کوچه و خیابانی می‌شود که بوی خاک و باروت هوایش را سنگین کرده است. روایت در این بخش‌ها سراسر عینی است و گزارشی است لحظه به لحظه از اوضاع شهر ویران‌شده و نویسنده جزئیات بسیاری از این شهر را در اختیار مخاطبش قرار می‌دهد. آمبولانسی که آژیرکشان به سوی محل تخریب‌شده در حرکت است، شیشه‌ی ماشینی که فرو ریخته است، راکتی که فرود آمده اما عمل نکرده و دو بمبی که بر بازار شهرداری و اداره‌ی پست آوار شده‌اند. ضدهوایی‌هایی که از پس هواپیماها برنیامده‌اند و اساسا از همین روست که آن‌ها جرئت پیدا کرده‌اند تا این اندازه پایین بیایند و با شکستن دیوار صوتی رعب بیشتری به جان مردم بیندازند. در این شرایط است که خوف صالح را هم در خود فرو می‌برد. او می‌ترسد مثل نوبت قبل، همین که مردم دور ساختمان تخریب شده جمع شوند، حمله هواییِ تازه‌ای آغاز شود و یا در یکی از این حملات، بمب شیمیایی بر سر مردم ریخته شود. در همین اوضاع و در میانه‌ی یک روایت خطی محض است که نویسنده تصمیم می‌گیرد مخاطبش را ببرد به گذشته، به دقایقی قبل و به همان زمانی که زن و مرد جوان وارد این محل شده‌اند. به زن و شوهری که انگار تازه عروس و داماد هستند و نویسنده بر نونوار بودن‌شان انگشت تاکید می‌گذارد. زنی که مانتوی یاسی و شال سفید سرش بوده و شوهر جوانش، زوجی که ظاهرا آمده‌اند تا همسایه، یعنی خانواده‌ی آقای طاهری را به رفتن از این شهر و به مهاجرت ترغیب کنند. خانواده‌ای که البته در این شهر حضور ندارند.

اما پایان‌بندی در هوای باروت‌زده‌ی این داستان نمی‌تواند عینا منطبق بر واقعیت محض باشد. فاجعه آن‌چنان عمیق است که نویسنده با پایانی شبه فراواقع به استقبالش می‌رود. صالح درِ انباری را باز می‌کند به امید این‌که زوج را در این مکان پیدا کند. اما دیگر زن و مرد جوانِ دقایق قبل به چشمش نمی‌آید. دهشت این جنگ خانمان‌سوز، پیرمرد و پیرزنی را در نظر او مجسم می‌کند که گوشه‌ی انبار کز کرده‌اند و این همان بلایی است که جنگ بر سر بازماندگان می‌آورد. جوان‌هایی پوسیده از درون و بیرون و مملو از روان‌زخم‌های بی‌شمار که زندگی پیش رو را برایشان تا ابد زهر خواهد کرد؛ جوانی بدون جوانی و بی مجال بروز. زیستن در چنین فضای هراس‌آوری، گوشت را به تن هر بازمانده‌ای آب می‌کند و دیگر از او چیزی باقی نخواهند ماند. جوان‌هایی که در لحظه‌های رعب مستمر جنگ، کام‌شان تلخ می‌شود، مو سپید می‌کنند و از درون متلاشی می‌شوند.

این یادداشت در روزنامه آرمان ملی روز یکشنبه 27مردادماه98 به نشر رسیده است.

لینک پی‌دی‌اف:

http://www.armanmeli.ir/fa/pdf/main/3095/11

یادداشتی بر رمان «سفرِ سرگردانی»، نوشته سعیده امین‌زاده

نقد_سفر سرگردانی_سعیده امین زاده_روزنامه آرمان_رضا فکری

یادداشتی بر رمان «سفرِ سرگردانی»، نوشته سعیده امین‌زاده

رضا فکری

در زمانه‌ی اجتماع آدمیان خزیده به غار تنهایی، رمان «سِفر سرگردانی» عمدتا بر مدار واکاوی و تحلیل رابطه‌های از دست‌رفته می‌چرخد و در این راه شخصیتی را به میانه می‌آورد که خشم و سرخوردگیِ حاصل از جدایی‌ها، لحظه‌ای رهایش نمی‌کند. او مدام درباره‌ی اتفاق‌های تلخ زندگی‌اش توضیح می‌دهد و شرح ناکامی‌های اوست که مخاطب را به دل وقایع مصیبت‌بار گذشته پرتاب می‌کند و نگاه قضاوت‌گر اوست که شخصیت‌های دیگر کتاب را معرفی می‌کند. گذشته‌ای سیاه که ریشه‌ی هر اتفاقی در اکنونِ روایت را می‌توان در بستر آن رد گرفت. شخصیت اصلی کتاب، طی این واگویه‌هاست که خود را سرزنش می‌کند و رنج‌های گذشته را به شکل زخم‌هایی در تن و روانش بازسازی می‌کند. دختری که طلبکارانه یقه‌ی نسل پیش از خود را می‌چسبد و آن را رها نمی‌کند.

 اما دختری بالغ به لحاظ فکری و دارای یک زندگی مستقل از خانواده‌ی پدری، چرا باید این‌طور بی‌رحمانه این گذشته را شخم بزند؟ او فرزند همین خانواده است و آن‌چه می‌کاود، در واقع آینده‌ی خود اوست. او وارث منجلابی است که پدر و مادرش پیش‌تر در آن فرو رفته‌اند و در پی راهی است که بتواند این سرنوشت محتوم را بشکند و یا دستِ کم دست‌اندازی در آن ایجاد کند. این‌جاست که «مده‌آ»ی اسطوره از راه می‌رسد و با قصه‌ی مهجوری‌های این شخصیت همراه و هم‌داستان می‌شود. پلاتوی تئاتری که قرار است نمایش مده‌آ در آن به صحنه برود، مکانی می‌شود برای به سطح آوردن شرّ درونِ او و مسیر زندگی‌اش و شخصیت اسطوره‌ای مده‌آ گاه چنان در تداخل با یکدیگر قرار می‌گیرند که نظیر به نظیر همه‌ی شخصیت‌های درون نمایش را می‌توان در بطن زندگی دختر داستان هم سراغ گرفت؛ از کرئون و دخترش گرفته تا جیسون و فرزندان مده‌آ. دختری که در نمایش‌های بسیاری بازی کرده و خباثت شخصیت‌های بسیاری را روی صحنه به نمایش درآورده اما مده‌آ منطبق‌ترین شخصیت ممکن بر روان اوست. شخصیتی که درگیر عشقی پرشور بوده و جسورانه در برابر خانواده‌اش ایستاده و هزینه‌های گزافی را در راه رسیدن به عشقش پرداخته و حالا ناکامی و چشیدن طعم تلخ خیانت برای او گناهی نابخشودنی است و البته که مستوجب عقوبتی فراموش‌ناشدنی نیز هست.

راوی گام به گام با مده‌آ قدم برمی‌دارد، با تصویر باستانی این زن انتقام‌جوی اسطوره، هم‌کلام می‌شود، به خصلت‌های او متمایل می‌شود و در نهایت هم‌چون او زندگی اکنون‌اش را بر مدار انتقام تنظیم می‌کند. شخصیتی که اگرچه رابطه‌ای از هم‌گسیخته با پدر و مادرش دارد و برادر معتادش نگرانی دیگر زندگی اوست اما بازی در نقش مده‌آ فرصت مناسبی برایش ایجاد می‌کند تا عدالت را به شیوه‌ی اساطیر برقرار کند. او رفته‌رفته روند این استحاله را کامل می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که با در موضع ضعف ماندن و خود را مقصر دانستن، راه به جایی نخواهد برد. این‌جا همان جایی است که باید برخیزد و شرّ درونش را به کمک می‌گیرد و تنها در این صورت است که آرامش به زندگی او باز خواهد گشت. البته که تاوانی که باید برای رسیدن به این روان آرامش‌یافته بپردازد، بسیار سنگین است؛ هم‌چون مده‌آ که مجبور به قربانی کردن فرزندانش در این راه می‌شود.

شخصیتی که الگوی روانی‌اش مده‌آست، ناخوادآگاه همان اعمالی را مرتکب می‌شود که مده‌آ در حق همسر خیانتکارش روا داشته است و در ادامه‌ی همین انتقام‌جویی‌هاست که برادرش را از دست می‌دهد. مرگِ این جوان، داغ عظیمی است که بر دل او می‌نشیند و از قضا دلیل مهمی می‌شود برای فراموش کردن گذشته و نزدیک‌شدن اعضای این خانواده به یکدیگر. روایتِ «سفرِ سرگردانی» از دل اتفاقات و از میانه‌ی تنش‌ها واگو می‌شود، بحرانی دائمی، فصول بسیاری از کتاب را در خود فرو می‌برد و داستان با التهاب‌هایی صعودی به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد و در نهایت با انتقام شخصیت اصلی داستان از تلاطم می‌افتد و فروکش می‌کند. مرگ برادر به نوعی سرگردانی این شخصیت را به نقطه‌ی پایان خود می‌رساند و نظم تازه‌ای بر زندگی‌اش حاکم می‌کند. در واقع او برای رسیدن به چنین آرامشی باید هم‌چون مده‌آ سیراب از انتقام شده باشد و ناگزیر در این راه عزیزانش را هم قربانی کرده باشد. شخصیتی که با قضایا منفعلانه برخورد نمی‌کند و خود را چشم‌بسته به دست تقدیر نمی‌سپارد. او در جهت تغییر اوضاع و التیام درونی‌اش گام برمی‌دارد و راهنمای او در این راه کسی نیست جز «مده‌آ»ی اسطوره‌ای.

این یادداشت در روزنامه آرمان ملی روز پنجشنبه 10 مرداد 98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

 http://www.armanmeli.ir/fa/pdf/main/3082/11

ما هیچ‌وقت تاریخ را به‌روشنی نمی‌بینیم /گفت‌وگو با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

 

گفت‌وگوی رضا فکری با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

گفت‌وگو با علی‌اکبر حیدری به بهانه انتشار رمان «استخوان»

 

رضا فکری: بعد از «بوی قیر داغ» که مجموعه‌ای بود از داستان‌هایی با سویه‌های اجتماعی و تاریخی و همان‌طور رمان «تپه‌ خرگوش» که به‌طور مشخص یک تریلر سیاسی بود، حالا رمان «استخوان» از شما در دسترس مخاطب است؛ داستانی که در جایی نزدیک کوه تفتان و در استان سیستان‌وبلوچستان می‌گذرد. قصه‌ای که اگرچه چندان درگیر زبان، فرهنگ و سنت‌های این منطقه نمی‌شود، اما به‌هرحال این روستای مرزی را بستری برای تشریح زخمی کهنه قرار داده است. چطور شد این اقلیم را برای روایت انتخاب کردید؟
علی‌اکبر حیدری: ضرورت داستانی من را به آن منطقه برد. داستان باید در منطقه‌ای مرزی می‌گذشت که می‌شد از آنجا از ایران به‌صورت قاچاقی فرار کرد و در تاریخی که داستان در آن جریان دارد بهترین انتخاب همین منطقه بود. درباره استفاده از زبان و فرهنگ و سنت‌های منطقه؛ تاجایی‌که داستان به آن نیاز داشت از آن استفاده کردم. نمی‌خواستم با استفاده زیاد از این جزئیات خواننده ناآشنا را سردرگم کنم و رابطه‌اش را با داستان قطع کنم.

فکری: برخلاف «تپه‌ خرگوش» که در آن به‌طور مستقیم به برهه‌های مهم سیاسی و تاریخی معاصر پرداخته بودید، در «استخوان» سیاست و تاریخ به ظاهر غایبند. البته داستان موازی و منطبق بر جنگ هشت‌ساله پیش می‌رود اما وجه شخصی و عاطفی ماجرا پررنگ‌تر است و این واقعه با نام‌ها و مکان‌های آشنای تاریخ جنگ و همان‌طور دوره‌های سیاسی گره نخورده است. چه شد که از ارائه‌ اطلاعات مشخص در این زمینه صرف‌نظر کردید؟
حیدری: ایده «استخوان» در ابتدا در سیاهکل می‌گذشت و قصه آدم‌های گمشده و جست‌وجو در آنجا جریان داشت، اما با گسترش داستان و تغییر اقلیم کم‌کم سویه‌های سیاسی و تاریخی کار کم‌رنگ‌تر شد و از نظر خودم به لایه‌های پایین‌تر داستان رفت، چون معتقدم نویسنده در اینجا هر چقدر هم که سعی کند نمی‌تواند نشانه‌های سیاسی را کاملا از کارش حذف کند. این را هم بگویم که پلات «استخوان» را زمانی نوشتم که «تپه‌ خرگوش» را تازه به ارشاد فرستاده بودم و نمی‌دانستم چه انتظار سخت و طولانی‌ای برای دریافت مجوز انتشار «تپه‌ خرگوش» در انتظارم است. البته گمان می‌کنم از نظر وجه عاطفی و شخصی «استخوان» نزدیکی‌های بسیاری به «تپه‌ خرگوش» دارد، چون بدون این وجه حتما داستان کشش و جذابیت خودش را از دست خواهد داد.

فکری: همچون «تپه‌ خرگوش» در «استخوان» هم تعلیق، مولفه‌ای بسیار تاثیرگذار است؛ تعلیقی که عمدتا از جنس «بعد چه می‌شود؟» است و در آن کمتر به ابعاد چرایی واقعه پرداخته می‌شود. تعلیقی دائمی و نفس‌گیر که در میانه‌ شخصیت‌هایی که مدام از گفتن طفره می‌روند، لحظه‌ای مخاطب را آسوده نمی‌گذارد و حتی تا صفحه‌ آخر کتاب هم پیچش ماجراها و دگرگونی وقایع حضور دارد و هر لحظه برگی تازه رو می‌شود. ریشه‌ علاقه‌ شدید شما به گونه‌ تریلر از کجاست؟
حیدری: یکی از قدیمی‌ترین و بهترین ژانرها برای قصه‌گویی تریلر است. داستان خواننده را با خود می‌برد و این نهایت آرزوی من است که خواننده از داستان لذت ببرد، اما شخصیت‌های داستان از گفتن طفره نمی‌روند. کاوه و مرجان به دنبال کشف حقیقت‌اند و خواننده هم پابه‌پای آنها جلو می‌رود و هربار چیز نویی کشف می‌کند. البته از این نوع تعلیق فقط در کتاب اول «تپه‌ خرگوش» استفاده کرده‌ام و در دو کتاب دیگر ضرب‌آهنگ و تمپوی داستان بسیار پایین‌تر است. نوع روایت و نظرگاه داستان هم ایجاب می‌کند که چرایی اتفاقات در داستان در لایه‌ اول گفته نشود و خواننده باید بیشتر دقت و فکر کند تا به چرایی‌هایی که در لایه‌های پایین‌تر داستان است پی ببرد؛ چرایی‌های از جنس سوال‌های اساسی مثل مرگ و زندگی و رابطه‌‌های خانوادگی شخصیت‌ها.

فکری: مخاطب در «استخوان» به‌نوعی با یک قصه‌ جنایی و کشف معمای قتل هم طرف است. به نظر می‌رسد چندان خود را مقید به رعایت قواعد ژانر جنایی نکرده‌اید. کشف‌های این‌گونه داستان‌ها (اعم از ماجرای قتل یا سرقت و آدم‌ربایی)، از راه کنار هم قراردادن ادله و پی‌گرفتن رابطه‌های علت و معلول فراهم می‌شود و مخاطب هم به‌واسطه‌ خرده‌نان‌هایی که نویسنده بر سر راهش قرار داده، به کشف می‌رسد، درحالی‌که در «استخوان» گشایش معمای جنایت‌ها، اغلب به‌واسطه‌ اعتراف شخصیت‌ها صورت می‌گیرد.
حیدری: «استخوان» یک داستان متعارف جنایی نیست. قتل یا آدم‌ربایی به شکل معمول در آن اتفاق نمی‌افتد. دخترهای گمشده‌ای در ابتدای داستان هستند اما به‌صورت مستقیم با شخصیت‌های اصلی داستان ارتباطی ندارند. داستان با جست‌وجوی کاوه و مرجان از گذشته خودشان شروع می‌شود و با گسترش این جست‌وجو کم‌کم خواننده به موضوعات دیگری پی می‌برد. هرچند آن خُرده‌اطلاعات در دل داستان وجود دارد. حرف‌های ماهاتون از گذشته شوهرش و باباخان و چیزهایی که باباخان در میانه‌های داستان در زیرزمین به نوه‌هایش می‌گوید. اگر خواننده این خُرده‌اطلاعات را کنار هم بگذارد در انتهای داستان به انگیزه‌های شر و چگونگی انجام‌شان پی می‌برد.

فکری: وزن مفقودشدگان و مردگان در کتاب بسیار زیاد است و اساسا داستان بر مدار آنها که نیستند رقم می‌خورد. درواقع زندگی شخصیت‌های زنده‌ داستان به «فقدان» گره خورده و انگار این اقلیم در تسخیر روح‌های سرگردان است. در «تپه‌ خرگوش» هم خلأ حضور شخصیت ارغوان بود که قصه را پیش می‌راند. چرا این‌همه فقدان در داستان‌های‌تان پررنگ است؟
حیدری: فقدان که در رابطه مستقیم با گذشته شخصیت‌هاست از درون‌مایه‌های بسیار مورد علاقه من است. حتی در مجموعه‌داستان «بوی قیر داغ» هم به شکل پررنگی حضور دارد. این فقدان یا زخم‌های التیام‌نیافته‌ای که در گذشته شخصیت‌هاست به روی حال زندگی آنها سایه می‌اندازد تا شخصیت‌ها نتوانند جای خالی این فقدان را پُر کنند یا به‌گونه‌ای آن زخم‌ها را شفا دهند و یا حداقل آنها را بشناسند نمی‌توانند به زندگی‌شان جان تازه‌ای ببخشند. این زخم‌ها شاید کنایه‌ای باشند از تاریخ ما که هر روز چیز تازه‌ای از آن می‌شنویم. رازهایی که با کشف‌شان انگار معنای همه‌چیز دگرگون می‌شود. ما انگار هیچ‌وقت تاریخ‌مان را به‌روشنی نمی‌بینیم، همه‌چیز در هاله‌ای از مه پنهان شده و ما هربار برای شناختن آن دوباره کارهای قبلی را تکرار می‌کنیم.

فکری: ردپای ارجاع به بیرون متن را هم می‌توان در «استخوان» پیدا کرد؛ جایی وضعیت شخصیت «کاوه» که گرفتار یک سلول تاریک است، با وضعیت شخصیت «عباس» در رمان «جای خالی سلوچ» مشابه می‌شود. جای دیگری پای «کلیدر» و شخصیت «نادعلی» به داستان باز می‌شود؛ همان‌جایی که صحنه‌ قبر و سنگ لحد و جمجمه‌ای که مار روی آن چمبره زده، توصیف می‌شود. اساسا «مار» و ترس ناشی از حضور این موجود در داستان بسیار کلیدی است و حضوری پررنگ بر روان شخصیت اصلی داستان دارد. این بخش‌هایی که از این کتاب‌ها وام گرفته‌اید برای صحه‌گذاردن بر این ترس کهنه است یا صرفا ادای دینی بوده به محمود دولت‌آبادی؟
حیدری: اگر این مشابهت‌ها وجود نداشت حتما به این صورت از درهم‌آمیختگی متن‌ها استفاده نمی‌کردم. می‌خواستم با نشان‌دادن وضعیت مشابه شخصیت‌ها در دو داستان کاملا متفاوت از داستان‌های گذشته فراتر بروم. مثلا در قسمت خوانده‌شدن «کلیدر» و نبش قبر نادعلی من همزمان برای مرتضی قبری می‌کنم و در حال داستان نبش‌قبری دیگر انجام می‌دهم. امیدوارم این درهم‌آمیختگی متن‌ها این وجه‌های مختلف را نشان دهد و فقط یک ارجاع ساده به کتاب‌های محمود دولت‌آبادی نباشد. هرچند خود این ارجاع هم می‌تواند تعدادی از خواننده‌ها را ترغیب کند برای خواندن متن‌های اصلی. به‌جز استفاده از مار به‌صورت تهدیدی فیزیکی در داستان به حالت نمادین آن هم گوشه‌چشمی داشتم. اصولا مار نماد بدی و شر است و نشانه‌ای از شیطان که در متون قدیمی بسیار به آن اشاره شده. مثلا در تاریخ بلعمی نوشته شده که وقتی شیطان اخراج‌شده از بهشت به‌دنبال راهی است برای ورود به بهشت و فریفتن آدم و حوا، از مار استفاده می‌کند و در دهان مار پنهان می‌شود و همراه او وارد بهشت می‌شود. وقتی هم خداوند آدم و حوا و شیطان را از بهشت می‌راند، مار را هم همراه آنها از بهشت بیرون می‌کند. بازگویی و اشاره به داستان ضحاک ماردوش و مغز جوان‌ها و کاوه آهنگر و هم‌پوشانی‌شان با شخصیت‌های «استخوان» هم که حتما لزومی ندارد.

فکری: عنصر خاک هم در داستان بسیار کلیدی است. چه وقتی سربازی کیسه‌ای را برای ساختن سنگر، از خاک پرمی‌کند، چه وقتی که هم‌رزمش را به خاک می‌سپرد و چه زمانی که گور عزیزی را نبش می‌کند و بقایای استخوانش را از زیر خاک بیرون می‌کشد. کمی درباره‌ نقش خاک در «استخوان» بگو.
حیدری: گفتن از این جزئیات به نظرم لذت خوانش خواننده از زیرمتن‌های داستان را کم می‌کند، اما اگر بخواهم کوتاه بگویم می‌خواستم نقش متفاوتی برای خاک بسازم و نقش پوشانندگی همیشگی‌اش را از بین ببرم. اینجا تمام رازها با نبش قبر هویدا می‌شود. چیزی که کاوه را در تمام داستان زجر می‌دهد، مرتضی است که درنهایت می‌فهمیم چه مشکلی برایش پیش آمده. یا گذشته خانواده با پذیرانبودن خاک برملا می‌شود. مثل ماهی که پشت ابر نمی‌ماند. انگار حالا خاک است که دارد این نقش را بازی می‌کند.

فکری: شخصیت‌های منفی در «استخوان» مطلقا کنکاش روانی نمی‌شوند. با آنها همدردی نمی‌شود، محق نیستند، دلیل کارشان را نمی‌فهمیم و شرایطی را که سبب این اختلال در آنها شده، درنمی‌یابیم. انگار خباثت‌شان ذاتی است و بدیهی است که مخاطب به همین واسطه با آنها نگاه همدلانه‌ای ندارد. اگر بیمار هم هستند نمی‌دانیم درگیر چه نوعی بیماری‌ای هستند. این حجم از حضور شرّی که تمهیدی برایش اندیشیده نشده، چه دلیلی دارد؟
حیدری: نوع روایت اجازه بازگشایی ذهنی شخصیت‌ها را نمی‌دهد. استراتژی روایت این‌گونه کنکاش را برنمی‌تابد، اما حتما این خباثت ذاتی نیست و نشانه‌های اختلالی که در شخصیت منفی داستان وجود دارد به صورت خُرده‌اطلاعات در طول داستان گفته می‌شود و نشانه‌های دقیق دارد. اگر بخواهم اشاره کوچکی کنم توجه خوانندگان را به حرف‌های ماهاتون هنگام پختن نان و علت آشنایی کریمان با باباخان جلب می‌کنم. اگر خواننده این نشانه‌ها را با دقت دنبال کند حتما در انتهای داستان نکته تاریکی که به آن نور نتابانده باشم نخواهد یافت. نکته دیگر اینکه تا قسمت‌های زیادی از داستان شری به آن مفهوم در داستان وجود ندارد که خواننده متوجه آن شود. در جریان کشف مرجان و کاوه کم‌کم ابعاد این شر مشخص می‌شود.

فکری: در داستان‌هایت اساسا زن‌ها قوی‌ترند. چه در رمان «تپه‌ خرگوش» که این قدرت در شخصیت «ارغوان» نمود پیدا می‌کرد و چه در «استخوان» که در قامت «مرجان» یا «سحر» خودش را نشان می‌دهد. شخصیت مرد داستان از جنگ گریخته و متواری است و گاه برای آزادی‌اش التماس می‌کند، درحالی‌که زن‌ها روحیه‌ جنگجویانه‌ خود را حفظ می‌کنند و به‌سادگی پا پس نمی‌کشند.
حیدری: این را بگویم که در ابتدای نوشتن هر نویسنده‌ای، این چالش بزرگ وجود دارد که چگونه شخصیت غیرهمجنس را بنویسد، اما بعد از آن بنا به نوع شخصیت‌های مختلف داستان، نویسنده باید بتواند شخصیت‌های زن و مرد را بجا و بنا به نقش‌شان در داستان درست از آب دربیاورد. قدرت محرک رمان «استخوان» و آغاز ماجرا از نافرمانی مرجان شروع می‌شود و کاوه شخصیت دیگری دارد. کاوه درگیری ذهنی با جنگ و مرتضی دارد اما کم‌کم و در طول داستان نوع شخصیتش دچار دگرگونی می‌شود و کنشگری بیشتری پیدا می‌کند، اما اگر کلا درباره شخصیت‌های زنی که نوشته‌ام بخواهم صحبت کنم به نظرم این نوع قدرتمند و باهوش از شخصیت‌های داستانی زن را می‌پسندم و از ابتدای ساختن پلات سعی در دادن نقش‌های پیچیده‌تر و هنگام نوشتن تلاش برای پروراندن بهتر این شخصیت‌ها دارم و اگر این تفاوت نسبت به سایر داستان‌هایی که نوشته می‌شود به چشم می‌آید، می‌توانم بگویم نویسنده خیلی سخت می‌تواند ناخودآگاه خود را پنهان کند. من تفاوتی میان زن و مرد نمی‌بینم که ناخودآگاه شخصیت‌های زن داستان‌هام تزئینی و شی‌گونه و خنثی باشند.

فکری: «استخوان» به‌نوعی قصه‌ تقابل نسل‌ها هم هست. هم واجد معنای پسرکشی است و هم به‌نوعی پدرکشی در آن دیده می‌شود. شخصیت اصلی داستان که مادرش را از دست داده، حالا با مرگ پدربزرگش به‌نوعی به التیام می‌رسد. انگار درنهایت پسر را در برابر پدر به پیروزی رسانده‌ای، این‌طور نیست؟
حیدری: این تقابل‌ها از دیرباز وجود داشته و هر کدام بنا به دوره نوشته‌شدن جای‌شان با دیگری عوض شده است، اما من واقعا پایان داستان را این‌گونه نمی‌بینم. شاید اتفاق‌های پایانی به این سمت‌وسو برود اما کاوه در این میانه چنین نقشی ندارد. کاوه شاید کمک می‌کند به واکاوی گذشته و کشف حقیقت و این ناگزیری تاریخی است که درنهایت آن پایان را رقم می‌زند.

 

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه 13تیرماه98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2058/7

 

یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» نوشته رضا جولایی

یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی

 

یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی

رضا فکری

«شکوفه‌های عناب» بر محور یکی از پربسامدترین واقعه‌نگاری‌های دوره‌ مشروطه بنا شده است. قتل فجیع میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل بستر نگارش این رمان است و رضا جولایی طی اپیزودهایی مجزای از هم و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است. روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد. او به‌نوعی تاریخ را در بطن زندگی روایت می‌کند و در این راه، کمترشناخته‌شده‌های تاریخ را هم به عرصه می‌آورد. پیشانی کتاب با تکه‌ای از شعر دهخدا که در سوگ میرزا جهانگیرخان سروده، آراسته شده؛ «یاد آر ز شمع مرده» و رمان هم با مویه‌های تلخ و حزین همسر جهانگیرخان گشوده می‌شود؛ همراه با نقل شمه‌ای از سوز دل و درد جانکاه این زن و طفل شیری‌اش. جولایی البته برای اینکه پرسپکتیو جامع‌تری از این واقعه به دست دهد، پای پاره‌های روایی دیگری را هم به میان می‌کشد و کاراکترهایی از جایگاه‌های دیگر اجتماعی را هم به قصه‌اش احضار می‌کند. روایت‌هایی از منظر آنهایی که هر کدام به‌نوعی درگیر این ماجرا بوده‌اند. پاره‌هایی که هر کدام زبان مخصوص به خود را دارند. گاه شکسته‌اند و به شیوه‌ محاوره روایت شده‌اند و گاه فرمال و ادیبانه‌اند. نویسنده در چینش این قطعات، ابایی ندارد از اینکه بخش‌ها را بدون رعایت توالی زمانی و به شیوه‌ای غیرخطی به مخاطبش عرضه کند و درنهایت با ارائه‌ استادانه‌ پس‌وپیش این واقعه‌ هولناک، تصویری به‌مراتب زلال‌تر از نص‌های صریح و سندهای مکتوب، پیش چشم مخاطبش می‌گذارد. جولایی برای بازتعریف این قطعه‌ تاریخی، از نظرگاه شخصیت‌هایی استفاده می‌کند که فرسنگ‌ها دور از هم هستند. گاهی روایت از منظر عکاس‌باشی ساده‌ای است که در روزگار جوانی، شاهد ترور ناصرالدین شاه بوده و در این بزنگاه خاص، وردست دفتر روزنامه‌ صوراسرافیل است. گاهی از دید قزاقی روس است که از آغوش خانواده‌اش جدا شده و از کیلومترها دورتر آمده تا مجلسی را که مشروطه‌خواهان دل در گرو‌ آن دارند، به توپ ببندد. گاه از منظر قزاق ایرانی سختی‌کشیده‌ای است که با تضرع، لحظه‌به‌لحظه روح خود را عریان می‌کند و به منجلاب فرورفتنش را شرح می‌دهد. او شخصیت‌هایی را از پستوی خاک‌گرفته‌ تاریخ بیرون می‌کشد که هر کدام نماینده‌ قشری هستند که در شکست مشروطه نقش ایفا کرده. درواقع می‌توان گفت که این شخصیت‌ها در جایگاه حقیقی خود نیستند. برای نمونه وردست ساده‌ای که با یکی از شازده‌های قاجار می‌سازد و راپورت روزنامه‌چی‌های صوراسرافیل را می‌دهد، نماینده‌ آدم‌هایی است که از سر ضعف نفس، تن به خفت می‌دهند و روح خود را ارزان می‌فروشند. حتی میرزا جهانگیرخان هم در مسند حقیقی خود ننشسته است. او نماینده‌ روزنامه‌نگاران همه‌ ادوار تاریخ است که سری نترس دارند و سینه‌هاشان در برابر قمه و گلوله سپر است؛ انسان‌های آزاده‌ای که دهان را جز به گفتن حقیقت نمی‌گشایند... درحقیقت جولایی تنها یک قصه‌ پرغصه‌ تاریخی را روایت نمی‌کند. او مخاطبش را به تهرانی می‌برد که سُم‌کوب استبداد صغیر است. از تیره‌روزی ایرانی می‌گوید که درگیر قمارخانه‌های گود زنبورک‌خانه است. از بهارستانی که مجلسش به توپ بسته شده و از مسجد شاهی که گلدسته‌اش فروریخته. از دروازه قزوین و دولاب و سرچشمه و ناصرخسرویی می‌گوید که یخ‌زده است و بی‌روح. از تهرانی که زیر عربده‌ جوجه‌لوطی‌های گذر لوطی صالح لگدمال است و از اراذلی که مشروطه‌خوا‌هان را زیر مشت و قمه گرفته‌اند. از این تهران اما ندای حق‌طلبی هم برمی‌خیزد. از روزنامه‌های صوراسرافیل، حبل‌المتین و ندای وطن و از میرزا احمد مساوات، از سید جمال‌الدین افجه‌ای، از ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیرخان. و در این میان «شکوفه‌های عناب» کتابی است که خاموشی شمعی را گواهی می‌دهد که به استبداد تن نداد.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 26خرداد98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2043/7

 

خوانش داستان_برگرد به عقب_کارن جوی فاولر_روزنامه آرمان_رضا فکری

زندگی در خاطرات

رضا فکری

خاطرات هیچ‌گاه به شکل یکپارچه و خطی بازآوری نمی‌شوند و گذشته در خاطرمان اغلب به صورت تکه‌پاره و نامنظم است. داستان «برگرد به عقب» کارن جوی فاولر هم با خاطره‌های گذشته چنین برخوردی دارد، و ایوت، راوی هجده‌ساله‌ داستان را به همین شیوه، با بریده‌های کودکی‌اش مواجه می‌کند. او در خاطراتش بزرگ می‌شود، کوچک می‌شود و همه‌ این گذشته‌ نامنظم را بر مبنای فصل‌های سال منظم می‌کند. طبیعت در این داستان بسیار کلیدی است و در خدمت مفاهیم ذهن راوی عمل می‌کند. ایندیانا محل وقوع اتفاق‌هاست. ایالتی که در گذشته‌های دورتر «سرزمین سرخ‌پوستان» بوده است. جایی که اقلیم درش بسیار پررنگ است و نمادهای شهری کم‌رنگ و محو هستند. برادرش را به یاد می‌آورد که در فصل بهار به جشنواره‌ای علمی راه پیدا کرده و پدرش هم در همین فصل قایق بادی خریده. فصل تابستان آسفالت گرم و آغشته به قیر خیابان‌ها را به یاد می‌آورد و بوی کلر استخری که از گرما به آن پناه برده‌اند. کرم‌های شب‌تاب و هالووین در پاییز از راه می‌رسند و همین‌طور در پاییز است که صاعقه تئاتر امپریال را می‌سوزاند. پدرش در زمستان است که برایشان چوب اسکی می‌خرد و ایوت در همین فصل روی تپه سورتمه‌سواری می‌کند. همه‌ این خاطره‌ها با حواس راوی به شدت درگیرند و با پوست و شامه‌اش گره خورده‌اند. شاید به همین دلیل است که آنها را این‌طور واضح به یاد می‌آورد. درواقع فضاسازی برای نویسنده بسیار مهم است و سطری از داستان نیست که از ترسیم دقیق فضا بی‌بهره مانده باشد.استیوی رابینویدس پسری است که با ایوت در بازی آنکل ویگلی همراه می‌شود. بازی کودکانه‌ای که همه‌ اتفاق‌های محل زندگی او را رقم می‌زند و بسیار تعیین‌کننده است. برنده یک حقیقت برایش افشا می‌شود و بازنده هم به همین شکل. مدلی از پیشگویی که ابتدا در اتفاق‌افتادن‌شان تردید وجود دارد: آیا ایوت اولین دختری خواهد بود که در تیم بزرگسالان چوگان می‌زند؟ آیا استیوی به زودی خواهردار خواهد شد؟ آیا آن‌طور که آنکل ویگلی می‌گوید به‌زودی با ستاره‌های سینما ملاقات خواهند کرد؟ درواقع باختن یا بردن در این بازی بی‌معناست. آنکل ویگلی می‌گوید خانه کینزرها در آتش خواهد سوخت و در زمستان این اتفاق واقعا می‌افتد. پدر ایوت شخصیت مطرود این جامعه‌ کوچک است که در این آتش‌سوزی ناجی سگ خانواده‌ کینزر می‌شود. پدری سیاه‌پوست که بقیه با او سر ناسازگاری دارند. مردی که مدام مست می‌کند و به کلیسا هم نمی‌رود. مذهب در اینجا مهم است. خانواده کینزر به خدا و مسیح معتقدند، خانواده استیوی به خدا اعتقاد دارند اما به مسیح نه، و پدر ایوت هم که به هیچ‌کدام اعتقادی ندارد. انتهای داستان اما با اتفاقی تلخ گره می‌خورد. در فصل بهار بارانی درمی‌گیرد و کم‌کم سیل می‌شود و سینتیا دختری است که تسلیم همین اقلیم سرکش می‌شود و سیل او را می‌برد. دختری که پدر ایوت به او نزدیک بوده است. پدر سنگ‌قبری برای سینتیا سفارش می‌دهد که طرح یک فرشته روی آن تراشیده شده، چیزی که هرگز به آن اعتقاد نداشته است. آیا این اتفاق او را متحول کرده؟ راوی هجده‌ساله‌ داستان، در گذر همین فصل‌هاست که خاطرات از بهار تا به زمستانش را مرور می‌کند؛ خاطراتی که در آن همه‌ پیش‌بینی‌های تلخ و شیرین آنکل ویگلی به حقیقت پیوسته و سینتیای هجده‌ساله هم غرق شده است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 21خرداد98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2039/7

خوانشی بر داستان «پرندگان ما را نشانه کرده‌اند» نوشته‌ی سمیرا سهرابی

قاصدان مرگ

داستان «پرندگان ما را نشانه کرده‌اند» نوشته سمیرا سهرابی از همان ابتدا با ترسیم فضایی رمزآلود آغاز می‌شود. از منظر فرزندی که با یادآوری خاطره‌ مرگ مادرش، مخاطب را آماده‌ شرح اتفاقی دردناک می‌کند؛ مادری که به «فجیع‌ترین شکل ممکن» مُرده است. راوی در اکنونِ این روایت به خانه‌ پدری‌اش وارد می‌شود و با مرور اشیای برجای‌مانده، راهی برای گشودن راز مرگ مادر پیدا می‌کند. طی ایده‌ای که به‌نظر خرافه می‌رسد باید از شر این وسیله‌ها خلاص شوند، چراکه مُرده هربار به سراغ وسایلش می‌آید و شاید که یکی از اهل خانه را هم با خودش ببرد. تاکید بسیار خاله زرین بر نگه‌نداشتن چمدان‌های مادر، فضای داستان را رازآلوده‌تر هم می‌کند. تا این‌جای روایت، تعلیق خوبی برای دانستن قضایا شکل گرفته و اینجاست که از فضای زیرزمین خانه و از بوی پرندگان رونمایی می‌شود. قفس خاک‌گرفته‌ پرندگان، پلی می‌شود برای نقب‌زدن به آنچه به مادر رفته. اهمیت این قفس‌ها آنجا آشکارتر می‌شود که یک پاراگراف کامل از اختلاف‌نظر میان پدر و مادر راوی، درباره‌ زندانی‌کردن پرندگان در قفس شرح داده می‌شود. ظاهرا مادر برای محافظت آنها از دست گربه موافق نگه‌داشتن‌شان در قفس بوده و برعکس پدر به قضاوقدر معتقد بوده است.

از این نقطه به بعد است که هسته‌ اصلی داستان خودش را نشان می‌دهد و راوی به‌طور عینی وارد فضای کودکی‌اش می‌شود و گره می‌خورد به تصویر مادری که پرنده‌ جدیدی را در قفس به خانه آورده. در این بخش از روایت است که آشکار می‌شود مادر نه به جهت محافظت، که به قصد سر‌به‌نیست‌کردن پرنده‌ها آنها را در قفس کرده. تصویر تن بی‌سر پرنده‌ای که در باغچه چال می‌شود و کله‌ خون‌آلود او روی آب، همان شوکی است که مخاطب را میخکوب می‌کند. لحظه‌ای بعد از این اتفاق است که درمی‌یابیم پدر هم مُرده. درواقع مرگ پرنده با مرگ پدر هم‌زمان می‌شود. مادر کم‌حرف و خیره، همچون شبحی زیر درخت چنار می‌ایستد و در این بخش‌های روایت است که مرز میان واقعیت و فراواقعیت درنوردیده می‌شود. اما مرگ همسر او چه ربطی به این پرنده‌ها می‌تواند داشته باشد؟ مادر در وضعیتی جنون‌زده به جان باغچه می‌افتد و تک‌تک لاشه‌های پرندگانی که پیش از این بی‌سر کرده، از زیر خاک بیرون می‌کشد و آتش‌شان می‌زند و به همه‌ اهل خانه هم هشدار می‌دهد که نزدیک پرنده‌های زرد نشوند. آیا این پرنده‌ها شوم هستند و حضور اینهاست که مرگ پدر را رقم زده؟ به این پرسش با نقل خاطره‌ای از ده‌سالگی مادر پاسخ داده می‌شود. او برادر سه‌ساله‌اش را نتوانسته از غرق‌شدن در استخر نجات دهد، چراکه غرق تماشای همین پرنده‌های زردرنگ بوده. پرنده‌هایی که هنگام غرق‌شدن این کودک، گویی غرق در عیش‌اند و سروصدا می‌کنند. بعد از این واقعه است که مادر پرنده‌های زردرنگ را نماد مرگ‌ می‌داند و حضورشان را تاب نمی‌آورد و سر‌به‌نیست‌شان می‌کند. پرنده‌هایی که سمج‌اند و برای ستاندن جان اهالی این خانه، خودشان را به پنجره می‌کوبند. پرنده‌هایی که با کندن سر هر کدام‌شان دیگری جایگزین می‌شود. آنها آن‌قدر می‌آیند تا جان کسی را که مقدر شده بگیرند. آنها قاصد مرگ‌اند. اما این مادر هم که همه‌ عمرش را برای مراقبت خانواده‌اش گذاشته، خود نیز به نماد مرگ بدل شده. درواقع پرنده‌هایی که او در این سال‌ها بی‌سر کرده، همگی در جان خود او حلول کرده‌اند.

 

📚متن کامل داستان و خوانش‌های آن را در لینک‌های زیر بخوانید:

پی‌دی‌اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2034/7

تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/259495/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF

 

پیشنهاد کتاب: «طناب‌کشی»مجید قیصری

طناب‌کشی/ مجید قیصری/ نشر چشمه/ زمستان 90 /رضا فکری

 

طناب‌کشی/ مجید قیصری/ نشر چشمه/ زمستان 90

رضا فکری

خواندن داستانی از جنگ، هر مخاطبی را فارغ از نوع ذائقه‌اش درگیر خود می‌کند و نمونه‌های خوب این گونه‌ی ادبی را با خیال راحت می‌شود پیشنهاد داد. خاصه به مخاطبی که خودش زیر تیغ جنگ زیسته باشد و زندگیِ همین امروزش هم از تلاطم روزهای جنگ بی‌تاثیر نبوده باشد. «طناب‌کشی» اگرچه متعلق به دهه‌ی نود نویسندگی مجید قیصری است اما هم‌چنان به تاثرات جنگ می‌پردازد و تبعات ویرانگرش را وامی‌کاود. نوشتن از روزهایی است که زندگی بسیاری را در ایران گره می‌زند به 31شهریور1359. تاریخی که در طرف مقابل ماجرا یعنی کشور عراق هم جان‌های بسیاری را سوزانده است و به عنوان مبدأ تخاصمی شوم در نظر گرفته می‌شود. 23سپتامبر1980 آغاز دوره‌ای است که مردم این کشور را دو شقه می‌کند و یکی می‌شود دشمن خونی دیگری.

قیصری با روایتی سراسر عینی و با گزارشی لحظه به لحظه از عراق و از بغدادی می‌نویسد که جنگ بنیان خانواده‌هایش را فرو ریخته است. پس از این تاریخ است که هر مرد نظامی که زنی ایرانی دارد، باید طلاقش بدهد و همین موضوع دستمایه‌ی داستان پر تعلیق کتابی می‌شود که نه از خود جنگ و از گلوله و خمپاره، که از عوارض جانبی جنگ می‌گوید. از حاشیه‌ای که چندان کم‌رنگ‌تر از خود متن نیست. کودکانی که به صرف زاده شدن از مادری ایرانی زیر نگاه سنگین اطرافیان قرار می‌گیرند و آماج انگ‌های بسیارند. مادری که خودش را سال‌ها در خانه‌ای حبس کرده تا جنگ ایران و عراق تمام شود و به صلح برسد و حتی از اشغال کویت و آزادشدنش هم بگذرد. او تنها زمانی مجال بیرون زدن از خانه را پیدا کند که مجسمه‌ی دیکتاتور بعثی پخش زمین شده است.

قصه‌ی کتاب هم از همین نقطه آغاز می‌شود. جایی که ابهت دیکتاتوری عراق فرو ریخته است. مجسمه‌ی او که در میانه‌ی هلهله‌هایی بلند، با طنابی کشیده می‌شود، از نخستین تصویرهای کتاب است. در فضای شلوغ بازارچه‌ای که همراه بوی سیر و سبزی مانده و کاهوی خیس‌شده، بوی خون هم می‌دهد و مردمانی که خود تشنه‌ی خون ریختن‌اند، خون خودشان و یا خون دیگری. مجسمه‌ی سیمانی قائد اعظم با این‌که فرو ریخته اما هم‌چنان رعب به جان مردم می‌اندازد و تنها کودکانند که بی‌خبر طناب به گردن آن انداخته و ملعبه‌اش کرده‌اند. دیکتاتوری که با مشتی مزدور یونیفرم‌پوش، سیبیلو و تیره‌پوست بر مردم مسلط بوده تا این‌که نیروهای سفید و بدون سبیل آمریکایی او را ساقط کرده‌اند و وقار سیمانی‌اش طی یک مراسم طناب‌کشی بر آسفالت خیابان خُرد شده است: «عین مرده‌ای که می‌دانی مرده ولی نمی‌توانی بهش دست بزنی، چندشت می‌شود، می‌ترسی، می‌گویی ممکن است هنوز نمرده باشد، ممکن است خودش را به خواب زده باشد.»

پس از طی شدن این مرحله‌ی دشوار از تاریخ عراق است که نگاه‌های مردم با هم مهربان می‌شود و اندک التیامی برایشان حاصل می‌شود. مادری پس از سال‌ها فرزندش را در آغوش می‌کشد و جایگاه و ارج مادری‌اش را دوباره به دست می‌آورد و همه‌ی نسبت‌های ناروای گذشته را در گودالی چال می‌کند. پدر مفقودالاثر، تن رنجور و بیمارش را هویدا می‌کند و فرزندانش را پس از سال‌ها دوباره می‌بیند و پسری از کاشتن گلوله میان دو ابروی مادرش صرف نظر می‌کند. سقوط این مجسمه، نقطه‌ی صفر تاریخ می‌شود و روی همه‌ی مهجوری‌های گذشته گرد فراموشی می‌پاشد.

قیصری با بهره گرفتن از بیش از سی ساعت گفت‌وگو با جوانی عراقی که هنوز زخم‌های جنگ در جان او تازه است، این رمان را نوشته. حرف زدن با شخصی که روزگاری به عنوان دشمن در مقابلت جنگیده است، چه حسی می‌تواند داشته باشد؟ مجید قیصری این روایت دست اول و شفاهی را با شمّ داستان‌نویسی و خیال‌پردازی‌اش در هم آمیخته تا داستانی بنویسد از مصائب جنگ. جنگی که انگار تا سال‌های سال پس از پایان آن، هنوز دو طرف ماجرا را رها نکرده است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 8اردیبهشت‌ماه98 منتشر شده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2005/7

مرگی چنین هایل /خوانش داستان «گام‌های بی‌صدای مرگ» نوشته فرانسواز ساگان

داستان «گام‌های بی‌صدای مرگ» در ابتدا و در نقطه‌ی آرامش خود، شرح مبسوطی از وضعیت به ظاهر ایده‌آل شخصیتی به دست می‌دهد که در هالیوود دهه‌ی هفتاد امریکا، اسم و رسمی برای خودش به هم زده و بر صفحه‌ی تلویزیون همواره دوست‌داشتنی، خوش‌چهره و خوش‌بنیه ظاهر شده است. «لوک همر» چهل ساله، به عادت ده سال گذشته ریش و سبیلش را می‌تراشد و کت و شلوار شیک و رسمی‌اش را می‌پوشد و سرخوشانه و سوت‌زنان قدم در راهی می‌گذارد که پایانش برای او چندان مشخص نیست. مسیری که سال‌هاست از آن عبور کرده اما این بار پای رفتن ندارد. او هنگام کشیدن سیگار نعنایی صبحگاهی، تردیدش را نشان می‌دهد و جایی کنار جاده می‌ایستد و به این بهانه زندگی گذشته‌اش را مرور می‌کند. او همه‌ی ده سال گذشته را نقش بازی کرده است، چه در استودیوی فیلمسازی و برای راضی نگه داشتن مدیرانش و چه در زندگی زناشویی. او برای همسر اروپایی‌اش شوهری مهربان بوده و برای سه فرزندش پدری دلسوز و برای جامعه هم آدمی بوده تابع قانون که مالیاتش را سر وقت پرداخت می‌کند. سرچشمه‌ی تردید او اما در مسئله‌ای تازه است. مدیران استودیوی فیلمسازی این بار برای او بازی در نقش دوم را در نظر گرفته‌اند. او ظاهرا با امضای این قرارداد مشکل چندانی نباید داشته باشد چرا که به لحاظ جسمی در شرایطی لب مرزی است و تپش قلبش می‌تواند برای او یک هشدار جدی باشد. همسرش «فانی» اگرچه مدام مراقب اوست و همه‌ی این سال‌ها خطرات الکل و سیگار را به او گوشزد کرده اما این استرس تازه‌ی ناشی از فضای به شدت رقابتی هالیوود از توان او خارج است. ضعف جسمانی او می‌تواند مانع بزرگی بر سر راه بازی‌اش در فیلم‌های وسترن باشد. ژانری که توان فیزیکی و مهارت در اسب‌سواری از الزامات آن است. او حالا دیگر باید این واقعیت را بپذیرد که قلب او مثل سابق نمی‌تپد و تنها هست تا جریان آرام خون را در رگ‌هایش جاری کند.

میان‌سالی لوک همر با دوره‌ای متقارن شده که مفاهیم هالیوود در حال پوست‌اندازی‌اند. شالوده‌های سینما در حال دگرگونی است و فرم‌های نو در حال جایگزین شدن با روش‌های کلاسیک فیلمسازی است. سینمای جاده‌ای در حال ظهور است و فیلم‌های وسترن روز به روز کمتر ساخته می‌شوند و دیری نخواهد پایید که او باید تن به این جریان بسپارد و به طور کامل حذف شود. حالا هم هر لحظه تاخیر در امضای قرارداد می‌تواند در ذهن مدیران شرکت فیلمسازی سوء تفاهم ایجاد کند. او باید خودش را به شکلی جمع و جور کند تا همین نقش دوم را هم از دست ندهد. او این‌طور خودش را فریب می‌دهد که این نقش حتما رمز و راز و ریزه‌کاری‌هایی با خودش دارد که به او پیشنهاد شده است. با این وصف آیا او این قرارداد را با همان اطمینان پیشین خواهد بست؟ حالا که اغلب چشمانش از فرط بی‌خوابی و مصرف الکل خون‌آلوده است؟ در همین افکار غوطه‌ور است که عرق می‌کند و تشنه‌اش می‌شود. او مدت‌هاست که در رخوت زندگی موفقش فرو رفته و حالا شاید کمی درد حالش را بهتر کند. دردی که تا آن‌جا پیش می‌رود که مرگ را جلو چشمانش می‌آورد. در لحظه‌ی واپسین اما مردی او را به زندگی باز می‌گرداند و به خودش می‌آورد که دستگاه آبفشان او را خیس کرده بوده و او بی جهت احساس کرده که دارد می‌میرد. البته که این پایان ماجرا نیست. او دیگر از دست رفته و سراشیبی سقوط برای او درست از جایی آغاز شده که مجبور می‌شود نقش زیردست یک کابوی را در فیلم بپذیرد. حالا دیگر پروسه‌ی مرگ برای او آغاز شده و پنج ماهی بیشتر زنده نخواهد ماند و این داستان، ماجرای افول و زوال او را تعریف می‌کند. مردی که موقعیتش آن‌چنان شکننده و توخالی است که اندک خللی در روند عادی زندگی‌اش، او را به سقوط می‌کشاند. مردی که در دهه‌ی چهارم زندگی‌اش هم به لحاظ جسمی در معرض تهدید است و هم مجبور به بازی در نقش‌هایی است که اطرافیان از او توقع دارند. نقش دوم یک فیلم وسترن برای او تیر خلاص است و نشانه‌ای محسوس از این‌که او دیگر آن اهمیت پیشین را ندارد. مرگ او به دلیل مصرف بیش از اندازه‌ی قرص‌های آرامبخش هم تمثیلی است از این اطمینان و آرامش کاذب زندگی‌اش؛ آرامشی که جانش را هم دست آخر می‌گیرد. 

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 27فروردین98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1996/11

گفت‌وگو با رضا رضایی درباره ترجمه‌هایش-بخش دوم

گفت‌وگوی رضا فکری با رضا رضایی-بخش دوم

 

برخی ناشران عوام‌فریبی می‌کنند /گفت‌وگوی رضا فکری با رضا رضایی
بخش دوم

 

رضا فکری: آنچه در بخش نخست گفت‌وگو با رضا رضایی (۱۳۳۵-ساری) خواندیم، مروری بر ترجمه آثار جین آستین و ترجمه «گتسبی بزرگ» بود، البته با گریزی به وضعیت ترجمه آثار کلاسیک در کشورهای دیگر، از جمله ترکیه. در بخش دوم گفت‌وگو با رضا رضایی، آنچه می‌خوانیم ترجمه مجموعه آثار خواهران برونته و مجموعه ‌آثار جورج الیوت است، با نگاهی به وضعیت ناشرانی که در آنِ واحد هم داعیه کار ادبی دارند، هم کالای بنجل ادبی منتشر می‌کنند تا به قول خودشان چرخه نشرشان بچرخد. «بلندی‌های بادگیر»، «اگنس گری»، «جین ایر»، «مستاجر وایلدفل ‌هال»، «پرفسور»، «ویلت» و «شرلی» مجموعه هفت کتاب خواهران برونته (ان، شارلوت و امیلی) است و «ادام بید»، «سایلاس مارنر» و «میدل مارچ» هم سه اثر از جورج الیوت. (چهار اثر دیگر الیوت نیز در آینده منتشر خواهد شد.) آنچه می‌خوانید بخش دوم گفت‌وگو با رضا رضایی است. بخش نخست این گفت‌وگو، روز یکشنبه ۱۸ فروردین، در شماره ۳۸۵۲ روزنامه آرمان منتشر شده بود.

***

شما در ابتدای فعالیت‌تان به عنوان مترجم با رمان «جوان خام» داستایفسکی آغاز کردید و بعدها «رویای آدم مضحک» را هم از او ترجمه کردید. از تجربه‌تان هنگام استفاده از زبان واسطه برای ترجمه بگویید. این را برای این می‌پرسم که همه‌ ترجمه‌های اخیرتان از زبان مبدأ است و به نویسندگان انگلیسی‌زبان توجه دارید.

رمان «جوان خام» به من سفارش داده شد و آن را اواسط دهه‌ شصت ترجمه کردم. آن موقع اصلا برایم مطرح نبود که ترجمه از زبان دوم چه معایبی ممکن است داشته باشد. در جاهایی که مترجم تردید می‌کند از چه مرجعی برای رسیدن به اطمینان باید استفاده کند؟ قاعدتا باید متن اصلی را نگاه کند. بعدها ترجمه‌های انگلیسی آثار داستایفسکی را بررسی کردم. در این ترجمه‌ها اختلاف‌های بسیاری دیده می‌شد و مشخص نبود کدام‌شان وفادارتر به متن روسی است. به هر حال مترجم انگلیسی کتاب هم بشری مثل من است دیگر. وقتی شما متنی را به زبان دوم تبدیل می‌کنید، به طور طبیعی برای مخاطبِ همان زبان می‌نویسید و تعهدی به مخاطب زبان سوم که ندارید. در واقع در ترجمه‌هایی که از زبان دوم صورت می‌گیرد، اطمینان مترجم کاهش پیدا می‌کند. مترجمی چند سال پیش می‌خواست یکی از ترجمه‌های جین آستینِ من را به کُردی ترجمه کند که مخالفت کردم. گفتم که از متن انگلیسی این کار را بکند. من البته نهایتِ امانت را در ترجمه به خرج داده‌ام اما به هر حال چیزی که او قصد ترجمه‌اش را داشت، متعلق به جین آستین نبود. نثر و قلم من بود و کلمات را من انتخاب کرده بودم. او می‌خواست کتاب جین آستین به روایت رضا رضایی را ترجمه کند. در داستان کوتاه ریسک مترجم کمتر است. شما با یک متن چند صفحه‌ای طرف هستید و مجال تحقیق بیشتری دارید و چندین متن انگلیسی را می‌توانید با ترجمه‌ خودتان تطبیق بدهید. در داستان‌های کوتاه داستایفسکی من این را تجربه کرده‌ام. پنج ترجمه روی میز می‌گذاشتم و از منابع مختلف کمک می‌گرفتم. الان که با وجود اینترنت منابع وسیع‌تری هم در اختیار است، ضمن اینکه در مواردی هم می‌شود از آدم صالحی که به زبان مبداء اشراف دارد سوال کرد. در بعضی از انواع شعر نیز که سبک در آنها چندان مهم نیست و بیشتر جنبه‌ تصویری دارند می‌شود از زبان واسطه استفاده کرد. البته همچنان باید به ترجمه‌ها اعتماد داشته باشید و متن‌های مختلف را کنار هم بگذارید و یک کار تحلیلی صورت بگیرد تا مطمئن شوید به نسخه‌ نویسنده نزدیک شده‌اید. اما در رمان احتمال خطا بسیار بالاتر است و شما هیچ‌وقت مطمئن نیستید که این متنِ نویسنده است که ترجمه می‌کنید یا روایت مترجم؟ این سیاق کلام، نحوه‌ گفتار، دیالوگ، متلک‌ها و ظرایف و ریزه‌کاری‌های دیگر کتاب، حاصل کار نویسنده است یا مترجم؟ الان پیشنهادهای وسوسه‌انگیزی در مورد نویسنده‌های غیر انگلیسی‌زبان به من می‌شود که شاید اگر ترجمه کنم از نسخه‌هایی که در بازار هست بهتر هم از کار دربیاید اما من با خودم عهد بسته‌ام که این کار را نکنم. در مملکتی که این‌همه ترجمه‌های درب و داغون تولید می‌شود شاید این حرف‌ها کمی لوکس به نظر برسد، اما خوب یا بد من در این زمینه سخت‌گیرم.

شما در ترجمه‌ رمان «گتسبی بزرگ» تاکید بسیاری بر استفاده از زبان شکسته و محاوره داشته‌اید، مثل روشی که نجف دریابندری در ترجمه‌ «گور به گور» ویلیام فاکنر به کار برده است. چطور به این زبان رسیدید؟ ضمن اینکه به طور مشخص درباره‌ ترجمه‌ کریم امامی از این کتاب بفرمایید که آن را به لحاظ کیفی چطور دیدید که دست به ترجمه مجدد این کتاب زدید؟

ببینید زبان شکسته یک بحث است و زبان محاوره بحثی دیگر. اینها را نباید با هم قاطی کرد. من در ترجمه‌های ادبی قرن نوزدهم هم از زبان محاوره استفاده می‌کنم. یعنی دیالوگ را به همان صورتی که از دهان شخصیت خارج می‌شود ترجمه می‌کنم. وجه شفاهی دارد، نه مکتوب. اما شکستن یا نشکستن؟ ببینید، با شکستن جمله دیالوگ خلق نمی‌شود. زبان باید زبانِ محاوره باشد تا بتوان آن را شکست. در «گتسبی بزرگ» نمی‌خواستم از زبان شکسته استفاده کنم، ولی از زبان محاوره می‌خواستم استفاده کنم و این کار را هم کردم. بعد دیدم خواننده دیالوگ‌ها را باور نمی‌کند. اصل باورپذیری که برای من اصل بسیار مهمی است نقض می‌شد. مجبور شدم که بر خلاف میل خودم از زبان شکسته استفاده کنم. این چیزی نبود که داوطلب آن باشم. این را متن به من دیکته می‌کند. اینها ابزارهایی در دست مترجم است که جایی استفاده می‌کند و جایی هم نمی‌کند. در داستانی که مثلا در سال 1840 دارد اتفاق می‌افتد من اگر شکسته ننویسم لطمه‌ای به داستان نمی‌خورد. شما باور می‌کنید که آدم‌های داستان با فرهنگ آن دوره این‌گونه حرف می‌زده‌اند. اما در رمان «گتسبی بزرگ» شما جمله‌های شکسته‌اش را اگر غیرشکسته بنویسید، خواننده باور نمی‌کند. البته در شکستن باید قواعدی را رعایت کرد. حساب و کتاب دارد. برای دیالوگ‌های گتسبی من وقت بسیاری گذاشتم. احتمالا مخاطب به این جزئیات توجهی ندارد، اما آرامش روانی حاصل از خواندن این ترجمه ناشی از تصمیم‌هایی است که من پشت پرده گرفته‌ام. خواننده دچار تناقض نمی‌شود و شخصیت‌ها برایش ملموس هستند. اما اینکه چطور شد من این کتاب را ترجمه کردم کمی به تصادف برمی‌گردد. من قصد ترجمه‌اش را نداشتم. چند سال پیش آقای علی خزاعی‌فر از فصلنامه‌ مترجم با من تماس گرفتند و گفتند که متنی را برای ترجمه می‌خواهند به چند مترجم بدهند تا گرایش‌های سه نسل از مترجمان را طی این تحقیق بررسی کنند. فصل اول «گتسبی بزرگ» را فرستادند که حدود بیست صفحه است. البته کاش از یک داستان کوتاه برای این کار استفاده می‌کردند که یک واحد مستقل ادبی به حساب می‌آید. ترجمه‌ یک فصل از رمان به زعم من یعنی ترجمه‌ کل رمان. یعنی باید همه‌ رمان را آنالیز کنید تا بتوانید فصل اول آن را ترجمه کنید. شما هر چه به انتهای کتاب نزدیک‌تر می‌شوید، نویسنده و نثر او را بهتر می‌شناسید و به نکته‌هایی می‌رسید که ممکن است در فصل اول به آن نرسیده باشید. این پروسه‌ای است که من در همه‌ رمان‌ها طی می‌کنم. ترجمه‌ فصل اول و دوم از نظر من ناتمام است تا رمان به پایان برسد. در «گتسبی بزرگ» من همان فصل اول را به صورت خام ترجمه کردم، به شکلی که فقط انجام وظیفه کرده باشم. بعدها متوجه شدم که مترجمین دیگر این کار را نکرده‌اند. ظاهرا تنها یک نفر به غیر از من این کار را کرده بود. شاید آنها هم همین محدودیت‌ها را احساس کرده بودند که نکردند، و اگر داستان کوتاه بود انجام می‌دادند. آن پروژه البته به جایی نرسید، ولی من خیلی درگیر شده بودم. روی برونته‌ها کار می‌کردم اما «گتسبی بزرگ» هم مدت‌ها روی میز من بود و به نوعی دغدغه‌ام شده بود و نقدهای ادبی و کتاب‌های آکادمیک بسیاری هم درباره‌اش خواندم. می‌دانید که کتابی است که به انواع نقدها راه می‌دهد. بعد دیدم من حجم زیادی مطلب درباره‌ این رمان کوچک خوانده‌ام. دنبال فرجه‌ای چندماهه می‌گشتم که بتوانم این رمان را به ثمر برسانم و در اولین فرصت پیش‌آمده هم این کار را کردم. هفت ترجمه از این کتاب در بازار وجود دارد. از ترجمه‌ آقای کریم امامی هم سه نسخه موجود است. یکی ترجمه‌ای که انتشارات امیرکبیر در دهه‌ چهل چاپ کرده است. یکی ترجمه‌ای که آقای کریم امامی مقدمه‌ جدیدی روی آن نوشته و توضیح داده کجاها را دست برده و در دهه‌ هفتاد انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرد، و دیگری نسخه‌ای که انتشارات علمی‌فرهنگی که خود را وارث تشکیلات امیرکبیر می‌دانست چاپ کرده است. من غیر از این، باقی ترجمه‌های موجود «گتسبی بزرگ» را هم بررسی کردم و واو به واو ترجمه‌ خودم را با این کتاب‌ها مقایسه کردم و جاهایی هم که اختلاف معنا وجود داشت، با منبع اصلی چک کردم. پروژه‌ سنگینی بود برای من و نزدیک به هشت ماه از وقتم را گرفت تا متن غربال شد و از صافی‌های بسیاری گذشت. در جریان این بررسی و مقابله بود که متوجه شدم چقدر ترجمه‌ من با این ترجمه‌ها متفاوت است. ترجمه‌ کریم امامی شاید در دهه‌ چهل ترجمه‌ قابل قبولی بوده، ولی برای امروزمان این ترجمه چندان کاربردی نیست. اول اینکه انشای من جور دیگری است، و دوم اینکه برداشت من هم از کتاب با برداشت ایشان متفاوت است. من نگاهم به این رمان جور دیگری است و ایشان جور دیگری آن را دیده‌اند. من فکر می‌کنم در این رمان این دیالوگ‌ها هستند که کاراکترها را می‌سازند. بنابراین نباید دیالوگ‌ها مثل هم باشند؛ چراکه شخصیت‌ها را از روی همین گفت‌وگوها می‌توان شناخت. در عین حال این رمان لحن واحدی ندارد. خود راوی در یک جاهایی خیلی جدی است، جاهایی افسرده است، جاهایی خوشحال است، جایی دارد خاطره تعریف می‌کند، جاهایی شبیه متن مکتوب است و جاهایی کاملا شفاهی می‌شود. اینها ترفندهایی است که نویسنده به کار برده و مترجم هم باید آنها را در زبان فارسی معادل‌سازی کند. کشف اینها هم البته خودش نکته‌ای است. باید این سوال را پرسید که رمانی مثل «گتسبی بزرگ» که از آثار ممتاز قرن بیستم است، چه ویژگی‌هایی دارد که تا این اندازه مهم است؟ اینها ورزش‌هایی است که مترجم باید پشت میزش انجام بدهد تا بتواند نثر چندصدایی این راوی را بیرون بکشد و تغییر شخصیت‌ها را در رمان نشان دهد. این رمان در عین حال یک نقد عمیق اجتماعی هم هست. همه‌ اینها باید در اثر ترجمه‌شده نمود داشته باشد. اینها البته کار پنهان یک مترجم است و هیچ‌وقت به چشم نمی‌آید و اصلا نباید هم به چشم بیاید. این کتاب از آن دست کتاب‌هایی است که ترجمه‌اش همواره ناتمام است و می‌شود باز هم ترجمه‌اش کرد. توجه داشته باشید که به غیر از من شش نفر دیگر هم این کتاب را ترجمه کرده‌اند اما به هیچ‌کدام از آنها حمله نمی‌شود، تنها به من حمله می‌کنند که تو چرا بعد از کریم امامی این کتاب را ترجمه کردی؟ من البته وارد این حواشی نمی‌شوم و کارم را می‌کنم. من که ادعا نکرده‌ام ترجمه‌ام کامل است. هیچ ترجمه‌ای کامل نیست. من هر نقدی را با جان و دل می‌پذیرم و از آن استفاده هم می‌کنم. اما بیشتر حرف‌هایی که زده می‌شود نقد نیست، اظهار نظر است.

در کارنامه‌ شما ترجمه‌ متن‌هایی از حوزه‌ فلسفه‌ سیاسی هم به چشم می‌خورد. آثاری از آیزایا برلین همچون «مجوس شمال»، «کارل مارکس؛ زندگی و محیط» و «ذهن روسی در نظام شوروی»، متن‌هایی که احتیاج به تخصص محتوایی و مراجعه به واژه‌نامه‌های فلسفی دارد. از دشواری ترجمه‌ این متن‌ها بفرمایید.

طبق تعریف کلاسیک ترجمه، دانستن زبان مبدأ، زبان مقصد و موضوع لازم است تا اثری ترجمه شود. ببینید در ترجمه‌های ادبی دانستن زبان مقصد اهمیت بسیار دارد، چون در فهم شما بسیار اثرگذار است. دانستن موضوع هم خیلی مهم است. بنابراین نفیس‌ترین و البته بغرنج‌ترین و بالاترین حد ترجمه را می‌توان در رمان مشاهده کرد. در متون علمی مثل فیزیک، شیمی، ریاضی، زیست‌شناسی و... با دانستنِ متوسطِ زبان مبدأ و همین‌طور زبان مقصد، به شرطی که موضوع را بدانید می‌توانید ترجمه کنید. در متن‌های فلسفی، بعضی زندگینامه‌ها، مباحث حوزه‌ نقد ادبی و متن‌هایی از این دست دانستن موضوع بسیار مهم‌تر می‌شود و وزن بیشتری نسبت به دانستن زبان مبدأ و مقصد پیدا می‌کند. هر جمله‌ای که می‌نویسید، باید فهمیده باشید. تنها در آن صورت است که می‌توانید به خواننده هم بفهمانید. البته در این نوع از ترجمه‌ها یک جعبه آچار هم لازم است، اصطلاحات و واژه‌های تخصصی آن حوزه. مترجمی که صرفا با مراجعه به واژه‌نامه‌ تخصصی دست به ترجمه می‌زند، متنی گنگ تحویل مخاطب می‌دهد که شما هر چقدر آن را می‌خوانید باز حرف‌های نویسنده را نمی‌فهمید.

با ترجمه‌ کتاب «هنر داستان‌نویسی» نوشته دیوید لاج، به نوعی وارد حوزه‌ تخصصی روایت‌شناسی هم شده‌اید. شناخت حوزه‌های نقد ادبی و مکاتب مربوطه تا چه اندازه به شما در ترجمه‌ این کتاب کمک کرده است؟

این کتاب مجموعه مقالات دیوید لاج است، نویسنده‌ای که خودش آکادمیسین است و در دانشگاه نقد ادبی تدریس می‌کند و البته رمان‌نویس هم هست. از او خواسته بودند جنبه‌های مختلف رمان را برای عموم و به زبان ساده‌تر بیان کند و او هفته‌ای یک‌بار این مقالات را در نشریه‌ای به چاپ می‌رساند. بعدها این مقالات جمع‌آوری و به صورت کتاب منتشر شد. من دیدم مقاله‌های مفیدی هستند و مخاطبِ ادبیات با دانستن این اطلاعات، لذت بیشتری از خواندن رمان می‌برد. هر کدام از این مقالات را به صورت مستقل هم می‌شود خواند، اما اگر کسی همه‌ مقالات را بخواند متوجه پیوند میان آنها هم می‌شود. در کل پنجاه فصل و پنجاه موضوع انتخاب شده که خواننده به زبان ساده با مهم‌ترین مفاهیم حوزه‌ نقد ادبی و بررسی رمان آشنا می‌شود بدون اینکه چندان درگیر بحث‌های فنی و تخصصی بشود. البته ترجمه‌اش آسان نبود و اکثر پاره‌رمان‌های داخل کتاب به فارسی ترجمه نشده بود و آنها هم که شده بود با متن دیوید لاج هم‌خوانی نداشت و قابل استفاده نبود. در نتیجه آنها را ترجمه‌ مجدد کردم، به شکلی که پاسخگوی نقد دیوید لاج باشد. اگر می‌خواستم آن متن‌ها را مستقل از کتاب ترجمه کنم، شاید سیاست دیگری پیش می‌گرفتم. ظاهرا از پاره‌های ترجمه‌شده‌ داخل کتاب، در بعضی کارگاه‌های ترجمه هم استفاده می‌شود که نیت من نبوده و من قصدم آشنایی مخاطب با نقد ادبی بوده است.

بعضی ترجمه‌های پرفروش این روزها را به نوعی بازاری و فرودگاهی می‌دانند و شما هم از آنها با عنوان «فست‌فودی» نام برده‌اید. فکر می‌کنید آیا این ترجمه‌ها می‌توانند در درازمدت ذائقه‌ مخاطب را سمت و سو بدهند، به شکلی که از خواندن آثار ادبی باز بماند؟

حتما این آثار بر ذائقه‌ مخاطب تاثیر مخرب دارد. ببینید من با حضور این نوع کتاب‌ها مخالفتی ندارم. در هر کشوری از این نوع ادبیات تولید می‌شود و اتفاقا تیراژشان هم بسیار بیشتر از کتاب‌های جدی ادبی است. مثلا آثار جین آستین در انگلستان فروش خوبی دارد ولی آثار دیگری هم هستند که فروش‌شان ده برابر اینها است و آثار مهمی هم نیستند؛ یک‌بار مصرف‌اند. سوار قطار می‌شوید و دست می‌گیرید و می‌خوانید و به مقصد که رسیدید آن را برای دیگری جا می‌گذارید. گاهی با تیراژهای صدمیلیون و پنجاه میلیون هم چاپ می‌شوند. این همه جای دنیا هست و من اشکالی در بودنش نمی‌بینم. گاهی اثری ارزش هنری ندارد اما فروش بسیار خوبی دارد. اما یک نکته در این میان وجود دارد. ناشری که این نوع از آثار را چاپ می‌کند هیچ‌وقت آثار فیلیپ راث و جان آپدایک را چاپ نمی‌کند. انتشاراتی مثل پنگوئن یا گالیمار که نمی‌آیند آثار فرودگاهی چاپ کنند. فعالیت نشر مشخص است و ناشر برای خودش پرنسیپ‌هایی دارد و ویراستارانی که روی انتخاب‌هایشان دقیق هستند و هر کتابی را معرفی نمی‌کنند و ناشرهایی شناخته‌شده و با استانداردهای مشخص. از آن طرف ناشرهایی هم در همان آمریکا، انگلیس و فرانسه هستند که کارشان چاپ همین کتاب‌های مد روز است، کتاب‌هایی که ارزش سرگرم‌کنندگی دارند و Entertainment هستند و آنها را نمی‌توان Art به شمار آورد. البته جاهایی هم‌پوشانی پیدا می‌کنند، جاهایی که هنرِ سرگرم‌کننده خلق می‌شود. اما اتفاقی در کشور ما می‌افتد که در جای دیگر دنیا نمی‌افتد. در ایران ناشری که برای خودش استانداردهای مشخصی تعریف کرده و بر مبنای آن باید آثار ادبی چاپ کند، آثار بازاری را هم منتشر می‌کند و متاسفانه هیچ ایرادی هم در کار خودش نمی‌بیند. این پدیده عمومیت پیدا کرده و ناشرهای اسم و رسم داری هستند که ادعای ادبیات دارند اما پای ادعایشان نمی‌مانند. نباید یک سری آثار را چاپ کنند، اما می‌کنند. حتی کتاب‌های مهمی را که ترجمه‌های بد دارد نباید چاپ کنند، اما می‌کنند. من با یکی از این ناشرها صحبت می‌کردم. می‌گفت برای دخل و خرج مجبورم به این کار. گفتم هیچ اشکالی ندارد ولی در آن صورت دیگر نباید خودت را مدعی ادبیات بدانی. دست‌کم از کتاب ضعیفت نباید دفاع بکنی. صادقانه بگو من برای هر سلیقه‌ای کتاب درمی‌آورم و تکلیف مخاطبت را با خودت روشن کن. شما که با استاندارد ادبی، آثار نازل چاپ می‌کنی درواقع داری به مخاطبت وانمود می‌کنی که این آثار ادبی‌اند. این اسمش عوام‌فریبی است. نقد من این است که این مرزها مخدوش شده است و لطمه‌اش را هم ادبیات می‌بیند. خواننده که گمراه شود و اعتمادش را از دست بدهد، این بازار نشر است که صدمه می‌خورد. من اگر کتابی ترجمه کنم که شما از من انتظارش را ندارید چه پیش می‌آید؟ البته که اشکالی در این کار نیست اما دیگر نباید ادعایی روی ادبی‌بودن آن داشته باشم. باید بگویم به پولش احتیاج داشتم و این کار را کردم. شاید یک عده‌ای باشند که به این حرف‌ها بخندند اما به هر حال من دغدغه‌ام را مطرح می‌کنم. نمی‌دانم شاید ما آخرین نسلی هستیم که دغدغه‌هایی از این دست داریم.

به عنوان مترجمی پُرکار که در زمینه‌های فلسفه، نظریه‌های داستان، هنر و حتی موسیقی ترجمه کرده است، چه توصیه‌ای به تازه به عرصه‌آمده‌های ترجمه دارید؟

مترجم اول باید موضوعی را که ترجمه می‌کند خوب بشناسد و ببیند که آیا می‌تواند آن موضوع را به زبان فارسی بنویسد و از پس آن بربیاید یا نه؟ بعد دست به انتخاب بزند. بیشتر مترجمانی که ضعف در کارشان هست به دلیل نشناختن موضوع است. این‌طور فکر نکنند که رمان موضوع ندارد. اتفاقا رمان بیشتر از هر گونه‌ دیگری دارای موضوع است. من توصیه می‌کنم مترجم جوان از ادبیات شروع نکند. بهتر است از متن‌های بینابین شروع کند. زبان مقصد در ترجمه اهمیت بسیار دارد و حتی مهم‌تر از زبان مبدأ است. مخاطب که از میزان آگاهی مترجم نسبت به زبان مبدأ آگاه نیست ولی اگر او دست‌کم موضوع را روان و درست بنویسد مخاطب را راضی می‌کند. بعضی مترجم‌ها موضوع اثر را درست می‌فهمند اما نمی‌توانند آن را درست بنویسند. این دیگر ضعف ادبیات فارسی‌شان است. باید آثار مهم ترجمه را بخوانند و با زبان فارسی اُخت بشوند، کاری که ما در جوانی می‌کردیم. برای اینکه چیزی یاد بگیریم ترجمه‌های دریابندری، قاضی و دیگران را می‌خواندیم و با نسخه‌ انگلیسی مقایسه می‌کردیم و سعی می‌کردیم بیاموزیم. روند خودآموزی الان ضعیف شده است. من رشته‌ام مکانیک است. ادبیات انگلیسی که نخوانده‌ام. همه‌ چیزی که از ترجمه می‌دانم به شکل خودآموزی بوده است. با مترجمان جوان در ارتباط هستم. آنها ترجمه‌هایشان را نشانم می‌دهند و من تا جایی که در توانم باشد راهنمایی‌شان می‌کنم. مداوم با جوان‌های با استعداد روبه‌رو می‌شوم. اما استعداد که به تنهایی تعیین‌کننده نیست. پشتکار و ممارست و تلاش هم لازم است و اینکه ناامید نشوند. ترجمه یک وقت‌هایی پدر مترجم را درمی‌آورد. من گاهی تا ده روز متوقف شده‌ام و سر به دیوار کوفته‌ام. لحظه‌های بسیار تلخی در ترجمه وجود دارد و متن مترجم را زمین می‌زند. البته لحظه‌های شیرین هم وجود دارد. ترجمه درست مثل زندگی است. گاهی آفتابی و گاهی ابری و بارانی.

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 20فروردین98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1990/11

 

گفت‌وگو با رضا رضایی درباره ترجمه‌هایش-بخش نخست

گفت‌وگوی رضا فکری با رضا رضایی در روزنامه آرمانترجمه‌های مجدد من اختلاف فاحشی با ترجمه‌های قبلی دارد/ گفت‌وگوی رضا فکری با رضا رضایی

بخش نخست

 

رضا فکری: رضا رضایی (۱۳۳۵-ساری) از مترجمان برجسته امروز ایران است که هرچند کارش را با ترجمه «جوان خام» داستایفسکی از زبان دوم (انگلیسی) شروع کرد، اما آنطور که خودش می‌گوید به مرور متوجه نقص‌های ترجمه از زبان دوم شد و به ترجمه از زبان اول روی ‌آورد. او در طول سه دهه ترجمه، آثار مهمی را به فارسی ترجمه کرده است که برخی از آنها را می‌توان از پرخواننده‌ترین ترجمه‌های فارسی به شمار آورد، هرچند برخی از ترجمه‌ها، ترجمه‌های مجدد است. اما آنطور که هر ترجمه‌ای به مرور زمان شامل فرسایش زمان و زبان می‌شود، بازترجمه آثار ادبی نیز ضرورت می‌یابد. «گتسبی بزرگ» یکی از این کتاب‌ها است که رضا رضایی به بازترجمه آن دست یازیده و در این کار موفق بوده است. اما شاید بتوان موفق‌ترین کار رضا رضایی در ترجمه را، ترجمه مجموعه آثار خواهران برونته، جین آستین و جورج الیوت به شمار آورد. «بلندی‌های بادگیر»، «اگنس گری»، «مستاجر وایلد فل‌هال»، «جین ایر»، «پرفسور»، «ویلت» و «شرلی» از خواهران برونته: ان، شارلوت و امیلی؛ «غروب و تعصب»، «عقل و احساس»، «ترغیب»، «اِما»، «منسفیلد پارک» و «نورثنگر ابی» از جین آستین؛ و «ادام بید»، «سایلاس مارنر»، «میدل مارچ» از جورج الیوت. (پنج اثر دیگر الیوت نیز در آینده منتشر خواهد شد.) آنچه می‌خوانید بخش اول گفت‌وگو با رضا رضایی درباره آثار ترجمه‌اش است: از شروع کارش تا شروع مجموعه عظیم کلاسیک‌های انگلیسی عصر ویکتوریا با گریزی به دیگر آثار ترجمه‌اش در حوزه‌های موسیقی و فلسفه و تاریخ.

 

***

آقای رضایی، شما به عنوان مترجمی شناخته شده‌اید یا می‌شوید که عمدتا به ترجمه‌ آثاری می‌پردازد که پیش از این نیز ترجمه شده‌اند. به طور معمول هنگام ترجمه‌ چنین آثاری چه نکاتی را در نظر می‌گیرید و ارزش افزوده‌ شما از ترجمه‌ مجدد آثار ادبی چیست؟

خیلی متأسفم که به این عنوان معروف شده‌ام. من تعداد زیادی کتاب ترجمه کرده‌ام که فکر می‌کنم فقط درصد کمی از آنها ترجمه‌ مجدد باشد. ببینید، اگر با ترجمه‌ مجدد، اثر بهتری به دست خواننده‌ فارسی‌زبان برسد که باید تقدیر کرد. این کار در ذات خودش هیچ اشکالی ندارد و در همه‌ دنیا هم مرسوم است که ترجمه‌های متعدد از آثار مهم ادبی صورت بگیرد، و هرچه اثر مهم‌تر باشد ترجمه‌های بیشتری هم از آن انجام می‌دهند. مثلا بعضی آثار داستایفسکی، سیزده یا چهارده نمونه ترجمه به زبان انگلیسی دارد. این میدان رقابت مترجم‌ها و ناشرها است و شکی نیست که بهره‌اش به ادبیات و خوانندگان می‌رسد. متاسفانه این موضوع در ایران شکل دیگری پیدا کرده و امر مطلوب به امر مذموم بدل شده است. یعنی ما با ترجمه‌های مجددی روبه‌رو هستیم که برتری خاصی نسبت به ترجمه‌ قبلی ندارند و گاه حتی ضعیف‌تر هم هستند. اگر عده‌ای با ترجمه‌ مجدد مخالف هستند شاید مبنایش همین هرج و مرجی است که در ترجمه‌های مجدد در ایران دیده می‌شود. هنگام ترجمه‌ مجدد حتما باید این نکته را در نظر گرفت که آیا ترجمه‌ قبلی قابل قبول هست یا نیست؟ اگر هست که نباید ترجمه کرد. در یکی از مجموعه‌هایی که کار کرده‌ام کتابی هست که حالا اسم نمی‌برم. خودم به ناشر گفتم که خوب است این کتاب را ترجمه نکنیم، بهتر است امتیاز اثر را از ناشرش بگیریم، من دستی به سر و رویش بکشم و ویرایشی بکنم و حرمت پیشکسوت خودم را هم نگه دارم، چون ترجمه قابل قبول است و نیازی به ترجمه‌ مجدد نیست. اما ترجمه‌های مجددِ من اختلاف معنادار و فاحشی با ترجمه‌های قبلی دارد. اگر ترجمه‌ مجددی کرده‌ام به طور معمول روی آثاری بوده که ترجمه‌های قابل قبولی نداشته‌اند و به آنها نقد داشته‌ام یا اشکالاتی در ترجمه یا نثر فارسی‌شان دیده‌ام. من خیلی خوشحال می‌شوم اگر منتقدی بیاید و این ترجمه‌ها را با ترجمه‌های قبلی مقایسه بکند و ببیند نسبت به آنها مزیتی دارد یا نه و آیا رضا رضایی موفق شده است ضعف‌های گذشته را در ترجمه‌های خودش از بین ببرد یا خیر؟ چنین بحثی متاسفانه در مطبوعات ما در نمی‌گیرد و کیفیت کار سنجیده نمی‌شود و تنها به صورت کلی گفته می‌شود ترجمه‌ مجدد. ناگفته نماند که فاکتور دیگری را هم در ترجمه‌ مجدد این کتاب‌ها در نظر گرفته‌ام. وقتی مجموعه‌ آثار نویسنده‌ای را ترجمه می‌کنم، به طور طبیعی این احتمال وجود دارد که یکی دو مورد آن ترجمه‌هایی از پیش داشته باشند. من به خاطر این یکی دو کتاب که نمی‌توانم مجموعه‌ام را زمین بگذارم، و فکر می‌کنم که خواننده هم ترجیح می‌دهد که شش رمانِ جین آستین را با یک زبان، یک نثر و یک ترجمه بخواند. ترجمه‌ همه‌ آثار یک نویسنده اتفاق خوبی است که من به مترجمان جوان هم توصیه‌اش می‌کنم. اگر سراغ نویسنده‌ای بروید و چهار کتاب از او ترجمه کنید، بسیار متفاوت است از اینکه یک اثر از او ترجمه کنید. به مرور که با نویسنده اُخت می‌شوید، او را بهتر می‌شناسید و بقیه‌ آثارش را هم بهتر ترجمه می‌کنید.

شما خواندن آثار کلاسیک را اغلب به دیگران توصیه می‌کنید و آن را به نوعی پیش‌نیاز خواندن داستان‌های مدرن می‌دانید. همه‌ سال‌های اخیرتان را هم به ترجمه‌هایی از این دست گذرانده‌اید. از ترجمه‌ مجموعه شش‌جلدی آثار جین آستین گرفته تا مجموعه هفت‌جلدی آثار خواهران برونته و این اواخر که به ترجمه‌ آثار جورج الیوت پرداخته‌اید. چرا این‌قدر دلبسته‌ ادبیات قرن ۱۹ انگلستان و به خصوص آثاری که زنان در این دوره نوشته‌اند، هستید؟

من علاقه خاصی به کلاسیک‌ها ندارم و همه‌ سال‌هایم را نیز صرف این آثار نکرده‌ام. اتفاقا بسیار هم طرفدار ادبیات مدرن هستم. اما برای فهم ادبیات مدرن باید کلاسیک‌ها را خوانده باشید. این چیزی نیست که فقط من تجویز کنم. شما به هر آکادمی یا آموزشگاهی در هر کجای دنیا که بروید، توصیه‌ عمومی‌شان مطالعه‌ آثار گذشته است. اجماع بر سر این موضوع وجود دارد و لازم نیست که من درباره‌ اهمیت آن صحبت کنم. ما در ایران آثار ادبی کلاسیک ترجمه‌شده زیاد نداریم. ببینید در کشورهای دیگری، مثل همین ترکیه، عمده‌ آثار ادبی کلاسیک ترجمه شده و در قفسه‌ کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها در دسترس عموم است. شما فکر می‌کنید نویسنده‌ای مثل اورهان پاموک به طور تصادفی نوبل می‌برد؟ او در محیطی زندگی کرده که ترجمه‌ آثار کلاسیک در اختیارش بوده است. سال‌ها پیش در ترکیه سازمانی بود که تعدادی مترجم را استخدام کرد برای همین کار. مثلا مترجمی چارلز دیکنز، دیگری شارلوت برونته، دیگری جین آستین و دیگری جورج الیوت را ترجمه کرد. صرف نظر از میزان فروش و سود و زیان، این ترجمه‌ها را به اهلش واگذار کردند و همه‌ شاهکارها را ترجمه کردند و در اختیار جامعه قرار دادند.

یعنی یک جریان دولتی وارد عمل شد؟

بله، دولت این کار را کرد. در شوروی هم همین اتفاق افتاد. آنجا با نظام سوسیالیستی و در ترکیه با نظام کاپیتالیستی. کشورهای دیگری را هم می‌توانم برای شما مثال بزنم که این کار را کردند. معتقد بودند اینها سرمایه‌های اولیه‌ هر جامعه‌اند و متعلق به همه. درست است که فلان کتاب مثلا در انگلستان نوشته شده، ولی مخاطبی در چین هم آن را می‌خواند. جالب است که بدانید چین هم این راه را رفته و عمده‌ آثار ادبی کلاسیک را ترجمه کرده‌اند. می‌دانید که چند سال پیش، از همین کشور چین نویسنده‌ای برنده‌ نوبل ادبیات شد.

منظورتان مو یان است.

بله و اینها تصادفی نیست. همه‌ این نویسنده‌ها در بیوگرافی‌شان توضیح می‌دهند که چه کلاسیک‌هایی را خوانده‌اند. حالا البته آثار کلاسیکِ متاخر و مدرن و قرن بیستمی مثل آثار فاکنر، ویرجینیا وولف، نابوکف و... را هم داریم. من همیشه دنبال آثاری برای ترجمه بوده‌ام که اول ارزش ادبی داشته باشد، دوم من از پس کار بربیایم، سوم مجموعه‌ آثار او را بتوانم در زمان حیاتم ترجمه کنم، و چهارم ناشری هم پیدا بشود که بتواند آن را چاپ کند. همه‌ این شرایط باید مهیا می‌شد تا من این کار را بکنم. درواقع این پروژه‌ای بود که اجزای مختلفی داشت و من با کمک دوستانم درباره‌اش تصمیم گرفتم. ابتدا می‌خواستم مجموعه آثار نابوکف را ترجمه کنم اما دیدم این چهار شرط در آن صدق نمی‌کند. جامعه‌ ادبی البته استقبال می‌کند ولی کتاب‌های نابوکف فروش عمومی ندارد. برای من که نداشته تا به حال. این بود که رسیدم به مجموعه‌ آثار جین آستین. با چند ناشر مذاکره کردم که نپذیرفتند. می‌گفتند یکی یکی ترجمه کن. حاضر نبودند یک مجموعه‌ شش‌ جلدی را قرارداد ببندند. یکی دو ناشر هم حاضر بودند اما من به دلایلی مایل به کارکردن با آنها نبودم. با نشر نی من خیلی زود به تفاهم رسیدم. آقای جعفر همایی خیلی زود تشخیص داد موضوع از چه قرار است و پای این پروژه ایستاد و از من حمایت کرد و من هم طی مدت زمان سه تا چهار سال بالأخره ترجمه‌اش را تمام کردم. آن موقع زن یا مرد بودنِ نویسنده برایم اهمیتی نداشت. بعد از تجربه‌ موفق جین آستین تعدادی کتاب دیگر هم ترجمه کردم و بعد از یک وقفه رفتم سراغ مجموعه‌ هفت جلدی خواهران برونته که در تاریخ ادبیات مقام بسیار بلندی دارند. یعنی فکر کردم جامعه‌ای که از جین آستین استقبال کرده است از برونته‌ها هم استقبال می‌کند، که همین‌طور هم شد و انتشار این آثار بازتاب خوبی داشت. تا اینجا هم هنوز روی مرد یا زن بودن نویسنده نظری نداشتم. برای پروژه‌ بعدی‌ام به فکر چارلز دیکنز بودم که یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات است. همه‌ آثار او را جمع کرده بودم و به طور جدی می‌خواستم ترجمه‌اش را شروع کنم. حتی شروع هم کرده بودم. تمام دوستانم این را می‌دانند. دوازده تا سیزده اثر از او می‌خواستم ترجمه کنم و فکر می‌کردم که خب طی ده سال این کار را خواهم کرد. ارزشش را هم داشت. اما یک چیزهایی خیلی ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. من یکباره متوجه شدم که آثار زنان انگلیسی قرن نوزده را ترجمه کرده‌ام، شش رمان از جین آستین و هفت رمان از خواهران برونته. گفتم اگر بروم سراغ جورج الیوت، پرونده‌ زنان انگلیسی قرن نوزدهم می‌تواند بسته شود. این بود که رمان‌های جورج الیوت را شروع کردم که البته سنگین و روشنفکرانه‌اند و کمتر خواننده‌ عمومی آثار او را دست می‌گیرد. خانم خانه‌داری که به راحتی رمان‌های جین آستین و شارلوت برونته را می‌خواند با کتاب‌های جورج الیوت کمتر ارتباط می‌گیرد. مساله‌ ذهنیت و روانشناسی در آنها پررنگ است و بسیار شبیه داستایفسکی می‌نویسد. با اینکه می‌دانستم فروش آثار دیکنز از جورج الیوت به مراتب بهتر است، آن را کنار گذاشتم؛ چون دیدم کار معناداری دارد انجام می‌شود. پس از اتمام آثار جورج الیوت می‌توانم بگویم رضا رضایی هفده سال عمرش را پای آثار زنان رمان‌نویس عصر ویکتوریا گذاشته و حدود بیست رمان از این دوره را ترجمه کرده است. در تاریخ ادبیات قرن نوزده روسیه، آلمان و اسپانیا نویسنده‌ زن با اعتبار و شهرت بین‌المللی پیدا نمی‌کنید و این پدیده خاص انگلستان است. فقط در فرانسه ژرژ ساند هست که امروز دیگر چندان نویسنده‌ بزرگی تلقی نمی‌شود، اگرچه در گذشته اعتبار زیادی داشته است. البته خوب است که آثار او ترجمه بشود. شش رمان دارد که اگر ترجمه بشود مخاطب بسیار خواهد داشت. بسیار فاضلانه و در عین حال پرکشش می‌نویسد. مترجم فرانسه‌ای باید همت کند. به خیلی‌ها پیشنهاد دادم ولی کسی این کار را نمی‌کند. زمانی که مجموعه‌ رمان‌های جین آستین را شروع کردم این کار غیرمتعارف و حتی غیرممکن به نظر می‌رسید. هیچ مترجمی این کار را نمی‌کرد و هیچ ناشری هم زیر بار نمی‌رفت. البته بعد از اینکه ما این کار را کردیم و پروژه موفق از آب درآمد انگار راه باز شد و خیلی‌ها ظاهرا دارند این کار را می‌کنند و فهمیده‌اند که کارکردن روی مجموعه‌ آثار یک نویسنده خوب است. البته گاهی بی‌ضابطه این کار را می‌کنند و آثار نویسنده‌ای را که معروفیتی دارد انتخاب می‌کنند. حواس‌شان به این نکته نیست که ترجمه‌های خوبی از آن وجود دارد و لزومی به ترجمه‌ مجدد نیست. اینها ترجمه‌هایی‌اند که جز انتفاع محض هیچ مقصود ادبی پشتش نیست.

ترجمه‌های موجود در بازار نشر، گاه در تضاد معنایی غریبی با هم قرار می‌گیرند. مثلا رمان «Sense and Sensibility» جین آستین را شما به «عقل و احساس» ترجمه کرده‌اید، مترجمی به «حس و حساسیت» و دیگری به «شور و شوریدگی» ترجمه کرده است. حتی ترجمه‌ای از این کتاب با عنوان «دلباخته» هم در بازار وجود دارد. آیا تفاوت‌هایی این‌چنین را باید هم‌چنان در حیطه‌ اختلاف سلیقه‌ مترجمان در نظر گرفت؟

اول باید تعریف کنیم که حس چیست؟ و حساسیت چیست؟ بالأخره مخاطب باید بتواند برای این واژه‌ها در رمان ما به ازایی پیدا کند. شما در فرهنگ‌های معتبر انگلیسی هم که نگاه بکنید هم Sense معانی بسیاری دارد و هم Sensibility. این معانی گاه حتی کاملا متضاد هم هستند. در نتیجه شما با مراجعه‌ به فرهنگ لغت تکلیف این دو واژه را نمی‌توانید مشخص کنید. واژه‌ها وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، تناسبی میانشان برقرار می‌شود. اما از بحث‌های لغت‌شناسی که بگذریم خودِ کتاب درونمایه‌اش را می‌گوید. این رمان داستان دو خواهر است که یکی عاقل است و دیگری احساساتی. خواهر بزرگتر Sense دارد و دارای عقل قوی‌تری است و خواهر کوچک‌تر Sensibility دارد و متکی بر احساسش تصمیم می‌گیرد. اتفاقا جین آستین این کتاب را در نقد رمانتیسم نوشته و قرار است به مخاطبش نشان بدهد که «عقل» قوی‌تر عمل می‌کند و پیروز می‌شود و «احساس» شکست می‌خورد. آستین در پایان به «احساس» هم پاداش می‌دهد اما قهرمان احساساتی ما خیلی زجر می‌کشد تا کم‌کم به عقل برسد. اینها پارادوکس‌های این کتاب است و مدام درباره‌ عقل و عقلانیت و احساسات و رمانتیسم صحبت می‌شود. در هر صحنه‌ای از رمان تضاد این دو خواهر و تقابل طرز فکرشان مشهود است. آنها در برابر عشق دو موضع متفاوت دارند که تضاد میان «عقل» و «احساس» را نشان می‌دهد. پس به طور طبیعی کتاب باید چنین عنوانی داشته باشد. البته عده‌ای با شگردهایی اسم‌های دیگری می‌گذارند. اینها شیوه‌های بازاریابی است و ربطی به ادبیات ندارد. خودم در کتاب‌های جورج الیوت سوتیتر گذاشته‌ام. مثلا برای رمان «سایلاس مارنر» سوتیتر «قصه‌ مرد بافنده» را انتخاب کرده‌ام و برای «ادام بید» سوتیتر «قصه‌ باشکوه همدلی‌ها» و برای «میدل مارچ» (که زیر چاپ است) سوتیتر «داستان یک شهر» زیر عنوان کتاب آمده است. منتها اینها را من از خودم در نیاورده‌ام. از نویسنده گرفته‌ام. بعضی‌ها را نویسنده به صراحت گفته است. مثلا «داستان یک شهر» سوتیتری است که خود نویسنده گذاشته است. این عبارت‌ها ممکن است به خواننده کمک کند. عنوان «ادام بید» که نام شخصیت داستان است ممکن است چندان توجه خواننده را به خود جلب نکند. یا مثلا برای «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته سوتیتر «وادِرینگ هایتس» را انتخاب کرده‌ام. عنوان کتاب اسم خاص است و نام مکان، و قاعدتا نباید ترجمه شود و من هم نمی‌خواستم. اما چیزهایی سنت می‌شود و شکستن آن به ذهنیت خواننده لطمه می‌زند. آن‌قدر این رمان با این عنوان شهرت پیدا کرده که جنگیدن با آن کار بیهوده‌ای است.

شما رمان سنگین «میدل مارچ» را از جورج الیوت ترجمه کرده‌اید که نویسنده‌ای است با نثری دشوارخوان. در نظر ندارید از ادبیات دهه ۲۰ و ۳۰ قرن بیستم و مشخصا از نثر خاص ویرجینیا وولف کتابی ترجمه کنید؟

همان‌طور که گفتم من گرایشم به رمان‌های مدرن است و به ادبیات دهه‌ 20 و 30 انگلستان و آمریکا هم علاقه‌مندم. شما ببینید در آثار مدرن سراغ نابوکف رفته‌ام و سه رمان از او ترجمه کرده‌ام. از اسکات فیتز جرالد ترجمه کرده‌ام و یکی دو اثر مربوط به ادبیات مدرن آمریکا و انگلیس هم هست که دوست دارم ترجمه کنم. البته باید یک شرایطی هم فراهم بشود. پروژه‌ جورج الیوت آن‌قدر سنگین است که نمی‌شود کار دیگری را دست گرفت. اگر این پروژه را به جایی برسانم و فرصتش پیدا شود، چراکه نه. همه‌اش به مترجم مربوط نیست. به اراده‌ ناشر و بازار هم بستگی دارد.

ترجمه به شیوه‌ پروژه‌ای، که شما درگیر آن هستید، کار بسیار طاقت‌فرسا و وقت‌گیری است و طی سالیان به ثمر می‌نشیند. البته بالطبع فرصت ترجمه و شناساندن آثار تازه‌نشر دنیا را هم از شما می‌گیرد و آثار به اصطلاح روز را از دست می‌دهید، با این موضوع چطور کنار می‌آیید؟

طبیعی است که شما دست به هر کاری که بزنید چیزی به دست می‌آورید و چیزی هم از دست می‌دهید. ما مجبور به انتخاب هستیم. من جوایز معتبر جهانی را دنبال می‌کنم و گاهی هم وسوسه می‌شوم که آثار مطرح را ترجمه کنم، اما در این شرایط امکانش برایم نیست و از روال کار فعلی‌ام خارج است. من اگر مدام دنبال آرزوهایم بروم متوقف می‌شوم و همین کارهای دست به نقدی که هست نمی‌توانم به ثمر برسانم. مگر یک مترجم اساسا چند کتاب در عمرش می‌تواند ترجمه کند؟

 

این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه 18فروردین98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1988/11

ای کاش عشق را زبان سخن بود

ابراهیم اصلان_روزنامه آرمان_رضا فکری

خوانشی بر داستان «فرصتی برای حرف زدن» نوشته‌ی ابراهیم اصلان نویسنده‌ی شهیر مصری

ای کاش عشق را زبان سخن بود

داستان «فرصتی برای حرف‌زدن» نوشته‌ی ابراهیم اصلان، برش‌هایی از رابطه‌ی پر ابهام دختر و پسری جوان را تصویر می‌کند. رابطه‌ای که زخم‌هایی ناشناخته از گذشته را با خود حمل می‌کند و حرف‌های ناگفته‌ی بسیار در آن مستتر است و بر همین مبنا هم در لفافه و پرده‌پوشی تمام است که تصویر می‌شود. مرد جوانی در انتظار دختری هجده ساله است و شوق و اضطرابش را از احتمال حضور او پنهان نمی‌کند. از پشت شیشه‌ی کافه به مردم و اتومبیل‌های در گذر نگاه می‌کند. منظره‌ی دنیای بیرون برای او بدون هیجان و هم‌چون فیلم‌های صامت است و دلهره‌ی درونش هم در تضاد کامل با المان‌های گرم و آرام درون کافه است. او تنها و البته ناامید در انتظاری کشنده نشسته است. فضای خموده‌ی این کافه و آدم‌های معمولی حاضر در آن، بناست بر لختی و سکون این لحظه صحه بگذارند. گارسون کنار پیشخوان، زنی که تک و تنها گوشه‌ی کافه نشسته و سرفه‌های شدید و پیاپی می‌کند و مرد چاقی که بی‌حوصله روزنامه می‌خواند، تاکیدی است بر یکنواختی و زمانی که انگار از حرکت باز ایستاده. دختر خود را سرآسیمه به محل قرار می‌رساند و به نظر می‌رسد او هم این تجدید به وجد آمده است. دختری است که شور و شوق در چشم‌هایش موج می‌زند و البته کنجکاوی‌اش را هم از این دیدار ناگهانی پنهان نمی‌کند. او دعوت پسر را پذیرفته چرا که توانِ نه گفتن به او را نداشته است. ملاقاتی که در آن احتمال شنیدن هر خبری حتی ناگوار را هم باید بدهد. اما این خبر هم متناظر با رابطه‌ی مه‌آلود این دو جوان، بناست که گنگ و نامفهوم باقی بماند. پیچیده در تعلیقی که نویسنده آن را از راه کم دادنِ اطلاعات به مخاطب ایجاد می‌کند و او را به دوباره و چندباره‌خوانی متن وامی‌دارد. پسر جوان از وجود و از ماهیتی حرف می‌زند که از دست رفته و ویران شده است. کسی که ساکت و گوشه‌نشین شده و از همه چیز زندگی‌اش دست کشیده است. از فنا شدن وجودی حرف می‌زند که هر دوی‌شان او را می‌شناسند. از زوجی که اگر یکی از آن‌ها بمیرد دیگری رنج بسیار تحمل خواهد کرد. این وجود را می‌توان کنایه‌ای از خودِ او دانست. پسر جوانی که در واقع از تهی شدن و از تباهی خودش حرف می‌زند، در غیاب دختری که عاشقانه دوستش دارد. این‌ها البته خبرهایی است که دختر نمی‌خواهد بشنود و برای همین هم است که هنوز نرسیده عزم رفتن می‌کند و باب گفت‌وگویی که به طور کامل گشوده نشده، بسته می‌شود. حالا دیگر مرد چاق روزنامه‌خوان خوابش برده و زنِ تنهای گوشه‌نشین هم سیگارش را دود می‌کند. این‌جا نقطه‌ی پایانی برای این رابطه است و پسر جوان را به طور کامل از بارقه‌های امید خالی می‌کند. لحظه‌های واپسینِ این دیدار، دختر را از خیابان رد می‌کند، شانه‌ی او را برای جلوگیری از برخورد ماشین لمس می‌کند و با لبخندی از پشت شیشه‌ی تاکسی او را بدرقه می‌کند. حالا دیگر می‌توان گفت که بودن‌شان در کنار هم منتفی است و شاید این خداحافظی آخرشان باشد.

پاره‌ی دیگر داستان اما از سویه و نگاه دختر و در وضعیتی ملودرام آغاز می‌شود. دختر به پیرزن و پیرمردی که در کافه هستند اشاره می‌کند. عشاقی کهنه‌کار که بی حضور هم لب به نوشیدنی نمی‌زنند. آن‌ها سر میزی نشسته‌اند که سال‌هاست از آن خاطره دارند و هرگز جای دیگری را برای نشستن انتخاب نمی‌کنند. این عاشقانه‌ها طرح می‌‌شود تا سرمای نشسته در جانِ مرد جوان را بشکند و دختر تلاش بسیار می‌کند که طی یک گفت‌وگوی رمانتیک، رگه‌هایی از آن عشق گذشته را در وجود او بیدار کند. دختر داستان نمونه‌ی آرمانی این عشق را هم در نوع رابطه‌ی پیرمرد و پیرزن می‌بیند. عشقی که پس از گذر سالیان هم‌چنان داغ و آتشین باقی مانده است. در واقع این داستان در دو پرده واگو می‌شود. در یک بخش پسر جوانی است که سر حرف را با دختری باز می‌کند اما کلامش تا آن اندازه متقاعدکننده نیست که دل دختر را نرم کند و بتواند او را در کافه نگه دارد و دختر مشتاق و علاقمند ابتدای ورود، عرصه را خیلی زود خالی می‌کند و تمایلی به شنیدن عرض دلتنگی‌های پسر ندارد. در اپیزود بعدی اما موضوع به نوعی بر عکس می‌شود و این دختر داستان است که مسیر کلام را طوری هدایت می‌کند که حسی خفته را در مرد بیدار کند. هر دو شق ماجرا هم البته به بن بست می‌رسد. نویسنده در این دو شیوه‌ی روایت به مخاطبش می‌فهماند که روزهای شاد و گرمی که این دو شخصیت داستان در حسرتش هستند، باز نخواهد گشت. واقعیت تلخی است اما هر رابطه‌ای روزی به نقطه‌ی پایان خودش می‌رسد. جایی که دیگر مجالی برای ارتباط عاشقانه باقی نمی‌ماند و چه بسا به جایی برسد که حتی امکان ارتباط دوستانه هم میسر نباشد و یا بدتر از آن، فرصتی برای حرف زدن هم باقی نماند.

اما مصر را باید معتبرترین کشور عربی در داستان‌نویسی مدرن دانست و ابراهیم اصلان هم نویسنده‌ای است متصل به جریان نویسندگان دهه‌ی پر التهاب شصت میلادی در مصر. دوره‌ای که پادشاهي در مصر با برکناری ملک فاروق به پایان رسیده و افسران آزاد قدرت را به دست گرفته‌اند. استبداد از میان رفته و جمال عبدالناصر با وعده‌هايي هم‌چون اصلاحات ارضي و آموزش مجانی به میان آمده است. دوره‌ای که از این حکومت تازه هم به سختی می‌توان انتقاد کرد. اصلان به نوعی فرزند این دهه است. البته او و دیگر نویسندگان هم‌دوره‌اش را باید نشسته بر شانه‌ی نویسندگان صف‌شکن پیشین مصر در نظر گرفت. نویسندگانی هم‌چون طه حسین و توفيق حکيم و البته وامدار قله‌ای فتح‌نشدنی به نام نجیب محفوظ. غولی که باید او را آغازگر دوره‌ی نوین داستان‌نویسی مصر دانست. نویسنده‌ای که از داستان‌های واقع‌گرای محض و کلاسیک در کارنامه‌ی او می‌توان سراغ کرد تا داستان‌های نمادگرایانه و تمثیلی. همین‌طور نثر شعرگونه و تراش‌خورده‌ی او را باید نقطه‌ی عطفي در نثر عربي در نظر گرفت. اولین نویسنده‌ی عربی که برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در ادبیات شد و نويسنده‌اي که مسلط بر اوضاع و احوال مردم مصر است و از مسیر پرداختن به همین کشور مصیبت‌زده و از منظر عقب‌ماندگی تاریخی است که به دیگر کشورهاي جهان سوم هم نقب می‌زند. نویسنده‌ای که زیرلایه‌های اجتماع، سیاست، دین و فرهنگ مصر را در داستان‌هایش به ظرافت وامی‌کاود و خود را فرزند هر دو تمدن هفت هزار ساله‌ی مصري و تمدن هزار و چهارصد ساله‌ی اسلامي می‌داند. دیدگاه‌های منتقدانه‌ی او از رژیم سلطنتی قدیمی مصر، استعمار انگلیس و مصری که در آن می‌زیست همواره در داستان‌هایش حضور دارد مثل تصویرسازی به یادماندنی او در رمان «کوچه‌ی مَدَق» از جنگ، استعمار و استبداد و تاثیر آن‌ها بر زندگی مردم مصر. فضای تیره‌ی آن کوچه تمثیلی دقیق از خود مصر است و نویسنده در یک قهوه‌خانه و از نگاه شخصیت شیخ درویش به عنوان وجدان بیدار جامعه از آن‌جا به تماشای مردم این کوچه و این کشور و همه‌ی جهان‌های سوم نشسته است.

این یادداشت در روزنامه آرمان سه‌شنبه 7اسفند97 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1967/11

خوانشی بر داستان کوتاه «پیراهن شرابی» نوشته سمر یزبک

سمر يزبک_داستان پیراهن شرابی_روزنامه آرمان_رضا فکری

عشق بر دار

داستان «پیراهن شرابی» سمر يزبک به شیوه‌ای روایت می‌شود که گویی آبستن اتفاق‌های گذشته و حرف‌های ناگفته‌ی بسیار است. با حضور نوعی از راوی که یک سینه سخن دارد و مملو است از تلخی‌های گذشته اما بسیار گزیده‌گوست. حامل زخمی کهنه و قصه‌ای است که باید جایی سر باز کند و چرکش بیرون بریزد. در نقطه‌ای که زن این داستان ایستاده اما مجال بسیار اندکی برای بیان این درد وجود دارد. زمان در اینجا دشمن بزرگ اوست و بی‌رحمانه در گذر است و تک‌‌تک ثانیه‌ها بر ضربان قلبش می‌افزاید. لحظه‌های پراضطرابی که زن در آن شمه‌ای از خوشی‌های گذشته‌اش را به یاد می‌آورد؛ لحظه‌ آشنایی او با عشق زندگی‌اش که با پیراهن شرابی‌رنگی که به تن دارد، گره خورده است.

«پیراهن شرابی» بناست در لحظه‌ جدایی و در لحظه‌ مرگ هم بر تن این زن باشد. پیراهنی که هم‌چون پرچمی بر گور آرزوهایش به اهتزاز درخواهد آمد و مصیبت زندگی‌اش را گواهی خواهد داد. زنی که در مناسبتی دیگر و در یک صبح زود پیراهن شرابی‌اش را به تن کرده است. اما پای چه موضوعی می‌تواند در میان باشد تا این زن را دوباره به سراغ این پیراهن بفرستد؟ مقصد او میدان اعدام است. او در پی مردی است، افسری در منصب بالای نظامی و حالا گرفتار آمده و محصور. شوهری که مشخص نیست برای چه جرمی در محاق است. اما مگر اساسا در نقطه‌ای که این زن ایستاده فرقی هم می‌کند؟ او می‌تواند به دور از هر خطای انسانی بوده باشد که حالا از بد حادثه در طرف اشتباه ایستاده است. در چنین شرایطی عقوبتی در پی دارد که بهایش را با جان عزیز باید پرداخت. زن برای دانستن زمان اعدام این مرد و برای رسیدن سر وقت به میدانی که بناست همسرش در آن قربانی شود، رشوه می‌دهد. درواقع او باید برای دریافتن لحظه‌ وداع واپسین با همسرش، پول بپردازد. اگرچه که با هر میزان از پول نمی‌تواند سرنوشت مرگ محتوم او را تغییر دهد؛ مردش در چشم برهم‌زدنی اعدام می‌شود و او بهت‌زده و تنها به تماشای این صحنه‌ دردآور ایستاده؛ صحنه‌ای که در آن از واکنش‌های حسی و عاطفی و از ضجه‌های سوزناک خبری نیست. نویسنده با ترسیم ابزورد این صحنه‌ اعدام، مخاطبش را به نوعی درگیرتر می‌کند و سرمای فضا را محکم‌تر به صورتش می‌کوبد. شرایطی که در آن نه تحویل جنازه‌ای در کار است و نه سوگواری و تدفین شایسته‌ای. همسرش را در گوری بی‌نشان خواهند گذاشت و کوچک‌ترین کورسوی امیدی برای این زن مشاهده نمی‌شود. حالا اوست که در پی مرگ شریک زندگی‌اش دچار تزلزل می‌شود و حتی گذشته‌های خوشش را با این مرد زیر سوال می‌برد. تا این‌جای زندگی نقش همسر «شخصیتی مهم» را به خوبی ایفا می‌کرده و حالا که شوهرش نیست، به یکباره دچار نوعی از خلأ هویتی شده است. او نگران این وضعیت تهی است و وجودش حالا دلیلی تازه می‌خواهد. مرگ همسرش در موقعیتی این چنین اهمیت بسیار می‌یابد و او همچنان می‌تواند بانوی مهمی باشد، چراکه حالا هم همسر افسر کشته‌شده‌ای در منصب بالای حکومتی است. این جسد همچنان می‌تواند ساختارهای هویتی او را پابرجا نگه دارد و در کنار این جنازه می‌تواند به مهم‌بودن خود ادامه دهد. درواقع اصرار او به دریافت جنازه‌ همسرش به هویت او گره خورده است و این بدن بی‌جان تکیه‌گاهی برای ادامه‌ حیات اوست. در این شرایط پیراهن شرابی زن معنای تازه‌ای پیدا کرده و از او چهره‌ای اثیری ساخته است. در این نقطه و پای جوخه‌ اعدام است که زمان برای او متوقف شده است. درحالی‌که کائنات از حرکت نایستاده و کار خودش را می‌کند و ماشین کشتار زمان همچنان قربانی می‌گیرد...

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 28بهمن97 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1959/11

چهل سال ادبیات داستانی

 

 

 

چهل سال داستان نویسی ایران_روزنامه آرمان_رضا فکری

 

رمانِ پیش از انقلاب عمدتا ابزاری است برای تعامل روشنفکران و مردم و پس از انقلاب هم همین روند به نوعی پی گرفته می‌شود. رمان‌هایی که در این مقطع نوشته می‌شوند، هم‌چون اسلاف‌شان، دارای نگاه‌هایی عمیق به دوره‌های تاریخی‌اند و هنوز مسئله‌هایی هم‌چون اختلاف طبقاتی، شوریدن بر ظالم و دفاع از مظلوم در آن‌ها دیده می‌شود. مضامینی که البته متناسب با روح مبارزه‌جویی است که در بطن مخاطب آن روزها حضور دارد. دوره‌ای است که دولت‌آبادی اولین جلدهای «کلیدر» را می‌نویسد. شرح طاغی‌شدن شخصیت «گل‌محمد» در واقع  نقدی است بر نظام ظالمانه‌ی ارباب و رعیتی حاکم بر دوره‌ی پهلوی. او همین رویه را در «جای خالی سلوچ» هم پی می‌گیرد و در قالب داستانی اقلیمی، وضعیت زنی تنها و بی‌شوهر را در ده دورافتاده‌ای به نام «زمینج» تصویر می‌کند. در این سال‌ها علی‌اشرف درویشیان هم در آثارش از همین طبقه‌ی فقرزده می‌نویسد و جنبش‌های مسلحانه و شکنجه و آزار مبارزین دوره‌ی پهلوی را به میان می‌کشد. همین‌طور براهنی در «آواز کشتگان» وضعیت دانشگاه و اساتید واداده‌ی دوره‌ی پهلوی را بررسی می‌کند. شخصیت محوری داستان او، استادی است که از کودکی درگیر محنت است و در بزرگسالی هم زندان و شکنجه نصیبش می‌شود. احمد محمود هم در «داستان یک شهر» بر همین مدار است و مخاطبش را با خود به بندر لنگه می‌برد تا موضوع محاکمه و اعدام افسران حزب توده را در دهه‌ی سی بنمایاند. البته نویسندگان دیگری هم در این فضا هستند که درونی‌تر می‌نویسند و در نوشته‌هاشان نقدهای صریح به گذشته مشاهده نمی‌شود. مثل جعفر مدرس صادقی که در رمان «شریک جرم» و بعدها در «گاوخونی»، فضاهای خیال‌انگیز و وهم‌آلود را دستمایه‌ی نوشتن خود می‌کند.

دهه‌ی شصت را اما بدون پرداختن به مقوله‌ی جنگ به درستی نمی‌توان دریافت و احمد محمود هم نخستین نویسنده‌ای است که رمانی مرتبط با جنگ هشت‌ساله می‌نویسد. «زمین سوخته»ی او ترسیم دقیقی است از سه ماهه‌ی اول جنگ و پاییز جان‌سوز اهواز. و متعاقب او اسماعیل فصیح هم در دو اثر درخشان خود، از قضایای جنگ و عوارض جانبی آن می‌نویسد. «ثریا در اغما» پاییز و زمستان آغاز جنگ را در شرایطی ترسیم می‌کند که روشنفکران و هنرمندانِ شناخته‌شده، به آن سوی مرزها فراری شده‌اند. او «جلال آریان» را از خوزستان به پاریس می‌فرستد تا از روابط پیچیده‌ی ساکنین خارج از کشور پرده بردارد. فصیح در «زمستان 62» هم وضعیت اهواز جنگ‌زده را با همه‌ی مشکلات ریز و درشت اقتصادی و اجتماعی‌اش و هم‌چنان با حضور شخصیت محبوبش «مهندس جلال آریان» وامی‌کاود. اهوازی که در آن حتی کیک‌های تولد هم با طرح تانک سفارش داده می‌شوند. در بحبوحه‌ی اتمام جنگ، زن‌های نویسنده هم به میدان می‌آیند. شهرنوش پارسی‌پور با «طوبی و معنای شب» نقبی به تاریخ گذشته‌ی پیش از انقلاب می‌زند و تصویر طوبی (زن ایرانی) را در گذر سال‌های مشروطه تا دوره‌ی پهلوی تصویر می‌کند. منیرو روانی‌پور هم در «اهل غرق» زندگی مردم آبادی جُفره را در ساحلی از خلیج فارس و در چند دهه‌ی پیش از انقلاب نمایش می‌دهد.

اما همراه با نفس‌های آخر دهه‌ی شصت، مسئله در ادبیات داستانی تحولی خاص می‌یابد و دارای تنوع می‌شود. گلشیری با «آینه‌های دردار» اوضاع و احوال روشنفکرانی را زیر ذره‌بین می‌برد که یا از وطن به اجبار کوچیده‌اند و یا در دوراهی رفتن و ماندن درمانده‌اند. او در واقع سلسله‌ای از همان بحث‌هایی را که در سطح مملکت جاری است، در رمانش طرح می‌کند و نویسنده/روشنفکری را به عرصه می‌آورد که در نهایت وطنش را در همین مرزهای جبری جغرافیایی جستجو می‌کند. در راستای همین پوست‌اندازیِ مضمون است که نسل سوم داستان‌نویسی تک‌خال‌های خود را رو می‌کند. عباس معروفی با «سمفونی مردگان»، شهر اردبیل را در چند دهه‌ی پیش از انقلاب تصویر می‌کند و تاثیر دیکتاتوری رضا شاه و حضور متفقین را در این شهر وامی‌کاود. پس از معروفی، غزاله علیزاده است که با «خانه‌ی ادریسی‌ها» دست به کار شگرفی می‌زند. او خانه‌ای قدیمی و اشرافی را در سال‌های پس از انقلاب اکتبر روسیه و در شهر عشق‌آباد ترکمنستان تصویر می‌کند. جامعه‌ی کوچک بی‌طبقه‌ای که در آن اشراف و مردم مجبور به تعامل مستقیم با یکدیگرند. شهریار مندنی‌پور هم در «دل دلدادگی» حوادثی را در میانه‌ی جنگ و همین‌طور زلزله‌ی شهر رودبار به تصویر می‌کشد و قصه‌ی عاشقانه‌اش را در آن پیش می‌برد. ابوتراب خسروی هم در «اسفار کاتبان» با بهره گرفتن از شخصیتی یهودی، تعصبات خشک دینی را طرح می‌کند و حسین سناپور هم در «نیمه‌ی غایب» از بحران‌‌های سیاسی، اجتماعی و روانی جوان‌های دانشجو می‌نویسد و معیارهای تازه‌ی زندگی آن‌ها را در معرض دید مخاطب قرار می‌دهد.

اما تحولی دیگری در دهه‌ی هشتاد در راه است. دوره‌ای که در ابتدا می‌توانست بر مدار همان سویه‌های روشنفکری پیشین گام بردارد اما در میانه‌ی راه اوضاع طور دیگری رقم می‌خورَد. «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» از رضا قاسمی که پریشانی مهاجرهای ایرانی را در اتاق‌های طبقه‌ی ششم ساختمانی قدیمی در پاریس وامی‌کاود و «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شهرام رحیمیان که نمایش شخصیت انسان معتقدی است که پا بر اصولش گذاشته، نمونه‌هایی کاملا منطبق بر رمان‌های روشنفکری گذشته‌اند. با درآمدن آثاری هم‌چون «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد و «پرنده‌ی من» فریبا وفی است که ناگهان ورق دهه‌ی هشتاد برمی‌گردد. تصویر زندگی زنان خانه‌داری از طبقه‌ی متوسط که از زندگی خموده و یکنواخت خود و در واقع از نقش مادر/همسر تیپیک ایرانی خسته‌اند، آغازگر دورانی است که در آن نسخه‌ی نویسنده/روشنفکر در هم پیچیده شود. دوره‌ای که در آن از شخصیت‌هایی که اهل تفکر عمیق، مبارزه، نجات جهان و حرف‌های گنده‌اند، خبری نیست. شخصیت‌هایی که آرزوهای کوچک خودشان را هم در چاردیواری محقرشان نمی‌توانند محقق کنند و این درونمایه‌ای است که تا به همین امروز بر فضای ادبیات داستانی سیطره‌ی خود را حفظ کرده است.

 

این یادداشت در روزنامه آرمان روز پنج‌شنبه 18بهمن97 به نشر رسیده است.

 

لینک پی دی اف

 

رابطه تن با جهان؛ خوانشی بر آثار سیس نوتبوم

داستان بعدی_سیس نوتبوم_روزنامه آرمان_رضا فکری

خوانش داستان «خاطره» نوشته سیس نوتبوم با گریزی به رمان «داستان بعدی»

رابطه‌ی تن با جهان

داستان کوتاه «خاطره» از سیس نوتبوم با ترسیم فضایی وهم‌آلود آغاز می‌شود. با حضور المان‌هایی هم‌چون باغ و چمنزار و همین‌طور استخری که اهمیتی کلیدی در فضاسازی‌های داستان دارد. تصویرهایی که هنگام بازآوری به شکلی رویاگونه ظاهر می‌شوند و در واقع نوتبوم به این شیوه بر خاطره بودن آن‌ها انگشت تاکید می‌گذارد. او با برشمردن نشانه‌هایی در اکنون روایت، ریشه‌های عمیق‌شان را تا گذشته پی می‌گیرد. وقتی از پشت پرچین‌های سبز رنگ و بلند، تابلوی کارخانه چوب‌بُری لیورکاست خودش را نشان می‌دهد، مخاطب با پلی مواجه می‌شود که بناست او را به دورهای دور پرتاب کند. تابلوی چوب‌بُری هم‌چون دالی عمل می‌کند که همه‌ی آن خاطره‌ی تلخ را به شکل یک کپسول در خودش نهفته دارد و راوی با دیدن این شیء است که از همه‌ی گذشته‌ی فروخورده‌ی سالیانش پرده برمی‌دارد. او به شکلی پدیدارشناسانه در همان لحظه‌ی فاجعه در گذشته حضور می‌یابد و مخاطب را در معنایی که از طریق حواس کودکانه‌اش ساخته، شریک می‌کند. در واقع این تابلو ابژه‌ای است که با سوژه در هم آمیخته می‌شود و با «من» یکی می‌شود.

سیس نوتبوم در رمان «داستان بعدی» هم پای همین مفهوم «من» را پیش می‌کشد. او در این داستان ماجرای معلم فیلسوفی را تعریف می‌کند که مطلقا به بقا و جاودانگی اعتقادی ندارد چرا که از اساس معتقد به وجود باثبات «من»‌ای تکرارشونده یا پیوسته ادامه‌دار نیست. آیا «من»‌ای که از آن حرف می‌زنیم همان من ده سال پیش است؟ نه فقط تک تک سلول‌ها و خون و مغز و جسم انسان پیوسته در حال تغییر است که اندیشه و تفکرات او نیز هر لحظه آنچه را در بر دارد که لحظه‌ای پیش نداشته است. اصلا کدام لحظه‌ی قبل؟ مگر جریان مداومی از لحظه‌ها وجود ندارد که در سیالیت عمیق‌شان مفهوم زمان شکل می‌گیرد؟ پس چگونه می‌توان از قبل و بعد حرف زد؟ آن چه که این مفاهیم را خلق می‌کند کدام بنیان ثابت قابل اعتمادی است؟ آیا مجبوریم باور کنیم که زمان پیوستار جاودان حضور ابدی نیست که برش‌های تکرار‌شونده‌ی کوچکی است از آن چه که تجربه می‌کنیم؟ ما در فاصله‌های هرچند ناچیز میان این برش‌های زمانی چه هستیم و کجا؟ کجا یعنی چه؟ این زمان است که در بستری از مکان محقق می‌شود یا مکان در دل مفهوم بنیادین زمان، حضور جسمیت انسان را معنا می‌دهد؟

روایت در داستان «خاطره» هم‌چنان در نقب‌های به گذشته ادامه می‌یابد و در تردید میان رویا و واقعیت مخاطب را نگه می‌دارد. بیان خاطره‌ای که با لحنی غم‌بار از گذشته احضار می‌شود. خاطره‌ای که انگار اول‌بار است که با چنین وضوحی خود را نمایان ساخته است. دوره‌ای از کودکیِ راوی که با حضور اقوام، از پدر و مادر و پدربزرگ گرفته تا عمه‌ها و عموها گره خورده است. تصاویری که آغشته به بوهاست و بویایی پر رنگ‌ترین حس گذشته است و حسی که هنوز حاوی خاطره است. کودکی که نیازی نیست میان این صورت‌ها چشم بگرداند تا بتواند تشخیص‌شان دهد. این بوی مادرش است که یک لیوان لیموناد خنک برایش می‌آورد و او کودکی است که کافی است بوی تند سیگار برگ را استشمام کند تا پدر در خاطرش پدیدار شود و بوی خوش یک عطر دلنشین برای او یادآور حضور مادر است. در واقع آدم‌ها به شکل بوها خودشان را به او عرضه می‌کنند و رابطه‌ی تن او با جهان است که برایش مفاهیم را می‌سازد. تنها تصویر واضح در این میان از آن «آرتور» است. برادر کوچکتری که توجه همه‌ی خانواده را به شکلی ظالمانه تصاحب کرده است. پدربزرگ می‌‌گوید آرتور با این‌که از راوی کوچک‌تر است اما از او قوی‌تر است و همین نکته‌ی ساده را در عوالم کودکانه باید بسیار مهم و قابل توجه ارزیابی کرد. وقتی آرتور درون استخر می‌افتد و همراه ماشین قرمزش فرو می‌رود، راوی از هرگونه عکس‌العملی خود را باز می‌دارد و نشسته بر پشت پنجره، فرو رفتن یک موجود انسانیِ هم‌خون را تماشا می‌کند. این همان لحظه‌ای است که او تا سال‌ها در نهان‌خانه‌ی ناخودآگاهی‌اش دفن می‌کند تا تن و روانش را از صدمه‌ی وحشتناک بازآوری‌اش دور نگه دارد. غافل از این‌که این خاطره‌ی تلخ به شکل کابوس در زندگی او حضوری مستمر خواهد داشت. خاطره‌ای که از آن گریزی نیست مگر با رجعتی شجاعانه به گذشته. شاید از همین روست که سال‌های سال بعد و پس از گذر میلیون‌ها کابوس، راوی سرانجام دوباره به تابلوی کارخانه‌ی چوب‌بُری لیور کاست برمی‌گردد تا تلخی این خاطره را از پشت پرچین‌های بلند، از سر بگذارد. این همان لحظه‌ای است که خیال و وهم و کابوس جای خود را به خاطره‌ای سرراست می‌دهد. خاطره‌ای که حواس کودکی‌اش برای او به ارمغان آورده است.

در «داستان بعدی» هم هم‌چون داستان «خاطره» زندگی در خاطره‌ها و تلاش برای به خاطر آوردن جزئیات اتفاقات با این هدف انجام می‌شود که تجربه‌های زیسته تکرار شوند و تا حد ممکن جزئیات فضا و زمان و رفتارها و حضور دیگران حفظ شوند. انگار زندگی همان جوهر تکرارشونده‌ای است که زنده بودنش منوط به تکراری بی‌پایان باشد. نمود حضور دائمی وضعیت‌های ذهنی و شبه فراواقع در رمان «داستان بعدی» بسیارند. قصه‌ی زندگی یک زبان‌شناس و معلم زبان‌های باستانی لاتین و یونانی وقتی که از خواب بیدار می‌شود، خود را در هتلی در پرتغال می‌یابد، در حالی که شب پیش در آمستردام و در اتاقش به بستر رفته بوده. همین اتفاق تازه بهانه‌ای می‌شود برای مروری فلسفی و هستی‌شناسانه بر زندگی‌اش و پیش کشیدن مفاهیمی هم‌چون درآمیختگی مرگ و زندگی و تداخل مفهوم زمان و مکان. نوتبوم در این داستان ضمن شرح حضور این شخصیت در پرتغال، روایت را در میانه‌ی خیال و واقعیت پیش می‌برد و انسان را به عنوان موجودی همواره در سفر معرفی می‌کند. موجودی که نمی‌داند آیا اوست که سفر می‌کند؟ یا این هستی سیال و تکرارشونده است که او را همراه خود می‌برد؟ همین‌طور مرگ از دیگر مفاهیمی است که ذهن شخصیت اصلی این داستان را به خود مشغول کرده است و به شکل‌های مختلف خودش را نشان می‌دهد. گاه در روساخت اثر یعنی به شکل جابجا شدن در مکان‌ها و گاه با پیش کشیدن مفهومی به نام عشق. عشق شخصیت اصلی به معلم زیست‌شناسی که همکار اوست، سبب می‌شود که از خلال روایت مرگ یک موش، اضمحلال جسد، فرآیند تجزیه شدن و به چرخه‌ی طبیعت پیوستن آن و سوسک‌هایی که در دل این مرگ جفت‌گیری می‌کنند، این مفهوم را تبیین کند که اساسا زندگی از مرگ تغذیه می‌کند.

درک مفاهیم زمان و مکان چالش دیگر «داستان بعدی» است.گویی فضا و زمان سردرگمی عمیق بشر در کشف مقیاس خویش است در مقایسه با جهانی که از شناخت آن درمانده است: «روزها! اکنون که این کلمه را بلند به زبان می‌آورم، احساس می‌کنم که طنین بی‌وزنی دارد. اگر از من بپرسند دشوارترین کار چیست، جواب می‌دهم: جدایی از مقیاس؛ نمی‌توان بدون آن زندگی کرد. زندگی برای‌مان خالی است، بی‌دروپیکر است. ما هر چیز ممکنی را ابداع کرده‌ایم تا چهارچنگولی به آن بچسبیم؛ نام‌ها، زمان‌ها، معیارها، حکایات. حتی اگر سفر ما به بختک‌گونگی این‌ها بی‌توجه باشد.» در واقع نوتبوم به این موضوع اشاره می‌کند که آدمی در سرگشتگی‌های فلسفی‌اش است که کمیتی به نام زمان را خلق کرده تا تحمل آنچه را که درک نمی‌کند برایش آسان شود: «زمان، جهان مرئی را به شیئی گریزان تبدیل کرده بود که به کندی گسترده می‌شد. نوعی سکون که شتاب بود. تو این را بهتر از هر کس دیگری می‌دانی، چرا که تو باید در این زمان رویایی زندگی کنی که در آن تحلیل رفتن و گسترده شدن به اراده‌ی توست.»

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 16بهمن97 به نشر رسیده است.

پرسش از هستی

خوانش سه داستان کوتاه از ولتر_روزنامه آرمان_رضا فکری

خوانشی بر حکایت‌های «ماجرای هندی»، «برهمن خردمند» و «جمله معترضه کوتاه» از ولتر

پرسش از هستی

پاره‌های روایی ولتر را شاید نتوان به‌شکل متعارفِ امروزینش داستان کوتاه درنظر گرفت. حکایت‌گونه‌هایی که نوشته شده‌اند تا پرسش‌هایی هستی‌شناسانه را با سویه‌هایی متضاد از هم طرح کنند. پرسش‌هایی که نمایانگر نوع تفکر و اندیشه‌ صاحب اثرند و وجه تعلیمی‌شان غلبه‌ بسیار بر داستان دارد. ولتر در این داستان‌ها در نقش راهنمای مخاطب قرن هجدهمی خود ظاهر می‌شود. مخاطبی که در حال کنارگذاشتن کامل جهان‌بینی قرون وسطایی است و تشنه‌ شنیدن حقایق ملموس و قابل مشاهده از جهان است. ولتر فیلسوف و نویسنده‌ای است که در انواع نوشته‌های ادبی‌اش از نمایشنامه و شعر گرفته تا داستان و مقاله، اصول عصر روشنگری را تبیین می‌کند. عصری که در آن عقل مبنای زیبایی‌شناسی، اخلاق و حکومت در نظر گرفته می‌شود و رسمیتی تام‌وتمام می‌یابد.

پرسش آغازینی که ولتر در داستان «ماجرای هندی» طرح می‌کند درباره‌ «حق و عدالت» است. اینکه کدام یک از طرف دعوی را می‌توان بر مدار حق دانست؟ شکی نیست که هر گروهی در مسیر منافع خودش گام برمی‌دارد و خود را در جایگاه برحق ماجرا می‌بیند. آیا اگر علف زبان می‌داشت، به‌عنوان یک گیاه زنده از خورده‌شدنش توسط گوسفند، (این جانور نفرت‌انگیز و هیولایی ویرانگر) در عذاب نبود؟ صدفِ زنده‌ای که انسان آن را وحشیانه می‌بلعد چطور؟ مگس‌هایی که توسط عنکبوت خورده می‌شوند چه؟ اینکه عنکبوت‌ها هم طعمه‌ پرندگان می‌شوند را چطور باید تفسیر کرد؟ در این نقطه ولتر مثال‌ها را به سطحی بالاتر و چالش‌برانگیزتر می‌برد. دو مرد هندی قرار است به جرم اظهارات کفرآمیز، همچون عدس یا سبزیجات سوزانده شوند. حرف کفرآمیز آنها این است: «با پرهیزگاری و بدون توسل به گاو هم می‌توان نظر لطف خداوند را به خود جلب کرد. گاو همیشه در دسترس نیست اما تقوا را می‌توان در هر زمانی به دست آورد.» این حرف‌های کفرآمیز، ساکنین شهر را می‌ترساند و فشار بر قاضی‌ها، برای صدور حکمی سفت و سخت آغاز می‌شود. به این شیوه، می‌توان گفت هم ساکنین اهانت‌دیده‌ شهر حق دارند و هم دو زاهد بخت‌برگشته‌ در آستانه‌ مرگ. ولتر خود در پی مخالفت‌هایش با تحجر کلیسای کاتولیک مورد غضب و طرد قرار گرفت و منحرف و فاسد نامیده شد. درواقع این داستان را هم می‌توان به‌نوعی در ضدیت با تعصب درنظر گرفت. تقابل همیشگی خرد و تعصب که ولتر در این داستان، تشخیص نهایی صاحب حق را به مخاطب وامی‌گذارد. اما ولتر در داستان «برهمن خردمند» هم با همین پرسش‌های سهمگین هستی‌شناسانه است که مرد دانشمند و ثروتمند داستانش را زمین‌گیر می‌کند. مردی که پرسش‌های فلسفی بی‌شمارش، مانع لذت‌بردن او از زندگی است. او تعریف درستی از «زمان» ندارد. نمی‌داند که آیا شعور و اندیشه هم (مثل دست و پا و سایر اعضای بدن) از ماده تشکیل شده یا نه؟ او از ندانستن خود بسیار شرمسار است. گاهی خود را با این ایده راضی می‌کند که همیشه بهترین حالت ممکن در دنیا اتفاق می‌افتد اما آسیب‌خورده‌ها و خسارت‌دیدگان نظری مخالف او دارند. تردیدهای این مرد بسیار شبیه همانی است که ولتر را در میانه‌ قرن هجدهم در خود فروبُرد و تزلزل عمیقی در ایمان او ایجاد کرد. درک چرایی وقوع زمین‌لرزه‌ لیسبون که بیش از بیست هزار نفر را به کام مرگ کشید و شهر را به ویرانه‌ای بدل کرد، برای او بسیار دشوار بود. پرسش‌ها رهایش نمی‌کردند: چرا خدایی خوب و عادل باید اجازه‌ وقوع چنین زلزله‌ای را بدهد؟ چرا این شهر از پرتغال باید درگیر چنین حادثه‌ای شود و نه شهری دیگر؟در ادامه‌ داستان «برهمن خردمند» پیرزنی خشکه‌مقدس، نادان و فقیر اما دل‌شاد هم حضور دارد. او پاسخ بسیاری از پرسش‌هایی را که مرد فیلسوف درگیر آن است، نمی‌داند و اصلا دغدغه‌اش نیست؛ درعوض ایمان دارد و همین که می‌تواند گاهی خودش را در رود گنگ غسل کند، خوش‌اقبال‌ترین زن روی زمین است. او از هستی و وجودش راضی است و خوشبخت و شاد زندگی می‌کند. مرد فیلسوف اما با عقل و منطقش و با پرسش‌های بدون پاسخ بی‌شمارش، ناخوش و ناامید روزگار سر می‌کند. مخاطب در پایان این داستان هم با همان پرسش‌ها و با همان دو طیف آشنای متضاد باهم سروکار دارد. آیا باید عقل سلیم را که اسباب ناخوشی‌مان را فراهم می‌آورد، نادیده بگیریم؟ آیا باید رضایت از زندگی را با نادان‌بودن معامله کنیم؟ ولتر خود فیلسوفی عقل‌مدار است که نه مبتنی بر دیانتِ مورد نظر کلیسا که با دلایلی عقلی به خدا باور دارد. از منظر او همانطور که ساعت نیاز به ساعت‌ساز دارد، جهان نیز به آفریننده نیاز دارد. درنهایت ولتر در داستان «جمله معترضه کوتاه» نابینایانی را در نظر می‌گیرد که درک صحیح‌تری از واقعیت رنگ‌ها دارند و از همین رو مورد تمسخر بینایان قرار می‌گیرند. به‌نوعی آنها رنگ لباس‌هایی را تشخیص می‌دهند که بینایان از درک آن عاجزند. همین‌طور ناشنوایانی که موسیقی را بهتر از شنوایان می‌فهمند. انگار برای به کمال‌رسیدن هر حس و میلی در وجود آدمی، ابتدا باید آن را از بیخ‌وبُن خشکاند. قطره باید خود را به طور کامل نفی کند تا دریا شود. داستان‌هایی این‌چنین از ولتر را باید در راستای طرح موضوع‌های هستی‌شناسانه‌ بحث‌برانگیز زمانه‌ خود دانست؛ حقایقی که در قرن پرالتهاب هجدهم و در دوره‌ای نوشته شده‌اند که تعصب کم‌کم کنار می‌رود و مدارا و رواداری و عقلانیت جای خود را باز می‌کند.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 30دی97 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1938/11

 سه حکایت از ولتر

یادداشت سعیده امین زاده درباره مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» منشرشده در روزنامه آرمان

سعیده امین زاده_روزنامه آرمان_چیزی را به هم نریز_زضا فکرییادداشت_

دنیای تنهای تنها

سعیده امین‌زاده*

کانت می‌گوید ما جمعیت تنهایان هستیم. مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز»، نوشته رضا فکری هم تصویرگر همین گفته‌ کانت است؛ جامعه‌ای متشکل از انسان‌های تنها که همچون جزیره‌هایی بی‌ارتباط باهم در اقیانوسی به پهنای یک شهر، یک کشور و یک جهان قرار گرفته‌اند. شاید امروزه ما با مشی زندگی مدرن و پیشرفت سرسام‌آور تکنولوژی که روابط انسانی را تحت‌تاثیر خود قرار داده، حقیقت این گفته‌ کانت را بیش از پیشینیانمان ثابت کرده‌ایم. این است که داستان‌هایی همچون آنچه در مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز» جای گرفته، آینه تمام‌نمای روزگار ماست.
جامعه در روند صنعتی‌شدن، افراد بیشتری را برای توسعه‌ خویش به کار می‌گیرد. به کارگیری افراد بیشتر یعنی نزدیک‌شدن به جامعه‌ای که به تعبیر هانا آرنت توده‌ای است؛ جامعه‌ای که متشکل از آدم‌های تراشیده در یک قالب و در هیات ماشین‌هایی است که بازده مشخصی از آنها انتظار می‌رود و آیا چنین اتفاقی پیامدی جز تنهایی دارد؟ داستان‌های «چیزی را به‌هم نریز»، البته پاسخی فراتر از این پرسش هم در خود دارد. داستان‌های این مجموعه که محور اصلی آن تنهایی آدم‌هاست از پیچیدگی و بغرنج‌بودن مفهوم تنهایی می‌گویند؛ اینکه فقط پاگذاشتن به عصر توسعه تکنولوژی و بلعیده‌شدن انسان توسط فناوری‌های رنگارنگ نیست که تنهایی را رقم می‌زند، بلکه این خصوصیات منحصر‌به‌فرد آدم‌ها و جهان‌بینی‌های متفاوت آنهاست که از همدیگر دورشان می‌کند.
هر یک از شخصیت‌های داستان‌ها در عین حضور دیگری یا دیگران در کنارش، با خود حرف می‌زند، زیرا به قول آلبر کامو، انسان‌ها هم در جهانی عاری از مفهوم جمع، حالتی غیرانسانی از خود بروز می‌دهند و از رفتار و حرکات و پیام‌هایی که می‌فرستند هیچ معنای همراهی متبادر نمی‌شود و آن خاصیتی را که از آنها همنوعی درخور برقراری ارتباط می‌سازد، از دست داده‌اند؛ درگیر دنیای ماشین‌وار خود هستند؛ گم شده‌اند؛ دست نیافتنی‌اند؛ طبیعت چیزی از توانمندی ارتباطشان را از آنها گرفته و لاجرم به برقراری ارتباط طبیعی انسانی قادر نیستند؛ در دنیایی خودساخته و فارغ از واقعیت‌های پیرامون خود بسر می‌برند، که در این مجموعه مصداق‌های آن کم نیستند. مثلا مردی درگیر دنیای کسب‌وکار و غافل از شریک تجاری‌اش، پسری که در کماست، مردی که ماجراهای سیاسی منزوی‌اش کرده و سربازها و فرمانده یک پادگان دورافتاده که روزمرگی از آنها موجوداتی مکانیکی و عاری از قابلیت برقراری ارتباطی معنادار ساخته است. این است که آدم‌های مقابل آنها به تک‌گویی روی می‌آورند و هیچ‌گاه گفت‌وگویی دوطرفه میانشان شکل نمی‌گیرد. هرچه این تک‌گویی پیشتر می‌رود، از تنهایی آن شخصیت بیشتر و بیشتر پرده برمی‌دارد.

چیزی را به هم نریز_رضا فکری
بخشی از این تنهایی‌ها برآمده از زندگی در جمعی است که به تعبیر اکتاویو پاز، دوگانگی یا چندگانگی و تفاوت‌های فردی را برنمی‌تابد و تلاش می‌کند بر آن غلبه کند و یک کل منسجم و هماهنگ بیافریند؛ این است که سرباز عاشق‌پیشه‌ یک پادگان که اتفاقا تصویری درخشان از یک جامعه‌ همسان‌ساز است، به‌جای حرف‌زدن با کسی، به حرف‌زدن با خود رو می‌آورد.
مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز»، طیف گسترده‌ای از تنهایی‌ها را دربردارد؛ زنی که شریک تجاری‌اش از درک او عاجز است؛ مادری که فقط پسر در کمافرورفته‌اش را برای گفتن حرف‌هایش دارد؛ دختر دانشجویی که مرد موردعلاقه‌اش را در وقایع دانشگاه از دست داده؛ مرد راننده‌ کامیونی که یک آدم بریده‌ سیاسی و منزوی‌شده را خطاب قرار می‌دهد و... اما اگر قرار باشد تمامی این تنهایی‌ها را که مفهومی مجزا از خویش دارند، در دنیایی یکسان بگنجانیم، آنچه به طور کلی در همگی مشترک است همان تعبیر «احساس تنهایی» است؛ چیزی که هانا آرنت آن را ناشی از ناتوانی انسان از تعریف خود در ارتباط با هر چیزی (چه سوژه باشد و چه ابژه) می‌داند. وقتی آدمی نتواند به این پرسش پاسخ دهد که من در رابطه با آن چیز، یا دیگری چه هستم و چگونه می‌توانم خود را مقابل او تعریف کنم، دچار احساس تنهایی می‌شود، زیرا آن دیگری است که نسبتش با انسان او را قادر به تعریفِ خود می‌کند، هویتش با آن دیگری شکل می‌گیرد و در ارتباط با اوست که حس امنیت و رضایت تأمین می‌شود؛ چیزی که ویکتور هوگو نبودنش را جهنمی به تمام معنا می‌داند.
نبود دیگری از منظر تعریف هویت، منجر به پدیدآمدن جهانی عاری از صمیمیت و آشنایی می‌شود؛ چیزی که در داستان‌های کافکایی به اوج خود می‌رسد: جهانی بیگانه در می‌گشاید و انسان را به چالش میان تنهایی همراه بیگانگی و جمعیت همراه آشنایی می‌کشاند و چون هیچ‌گاه جمعی حقیقی و منسجم از چهره‌های آشنا وجود ندارد، شکستش می‌دهد و می‌بلعدش. مجموعه‌داستان «چیزی را به‌هم نریز» هم روایت‌گر روزآمد چنین جهانی است، آن‌هم از نظرگاه همان انسان‌هایی که در مصاف با جهان بیگانه، تلاش می‌کنند چیزی معنادار و آشنا بیابند و نجات خویش را در آن بجویند. اما آنچه انسان‌های این مجموعه را متفاوت و منحصر‌به‌فرد می‌کند توانایی‌شان در رسیدن به نقطه‌ای از چرخش است؛ جایی که بالاخره می‌شود تصمیمی گرفت یا به تشفی و تسلی خاطری رسید و یا به نقطه‌ای متوازن در دنیایی از ناپایداری‌ها دست یافت.


* منتقد و داستان‌نویس
 از آثار: سفر سرگردانی

 

این یادداشت در روزنامه آرمان سه‌شنبه 18دی97 به چاپ رسیده است.

لینک پی دی اف: http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1928/11

 لینک مد و مه: http://www.madomeh.com/site/news/news/9853.htm

 

جان چیور؛ میانه خیر و شر

جان چیور_روزنامه آرمان_رضا فکری

 

جان چیور؛ میانه خیر و شر

جان چیور از برجسته‌ترین نویسندگان نسل دوم آمریکاست که اگرچه پنج رمان در کارنامه‌ی نوشتن‌اش دارد اما عمده‌ی شهرتش را از نوشتن داستان کوتاه به دست آورده است. داستان‌های کوتاهی که جایزه‌ی پولیتزر و جایزه‌ی ملی نویسندگان آمریکا را برایش به ارمغان آورد و او را جهانی کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها در اتاق تنگ، کوچک و بدون پنجره‌ی کنار شوفاژخانه‌اش داستان می‌نوشت و یادداشت‌های روزانه‌ی ارزشمندی هم از او به جا مانده است. او در ابتدا هم‌چون دیگر کوتاه‌نویسان آمریکاییِ هم‌دوره‌اش (ریموند کارور و فلانری اوکانر) از همینگوی و چخوف تاثیر پذیرفت اما بعدها به سبک شخصی خودش دست پیدا کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها در دانشگاه، نویسند‌گی خلاق و داستان‌نویسی تدریس کرده و برای نوشتن فیلم‌نامه هم از دید تهیه‌کنند‌گان هالیوود دور نبوده است. داستان‌های او اغلب در منهتن اتفاق می‌افتند و نوستالژی گذشته در آن‌ها بسیار مشهود است. داستان‌هایی که در بستری دوگانه روایت می‌شوند و در اغلب آن‌ها رویارویی میان نیروهای متضاد دیده می‌شود. ظاهر و باطنی که انگار سنخیتی با هم ندارند و این نقاب‌ها هستند که بیرونِ شخصیت‌ها را شاد و سرزنده نگه می‌دارند و درونِ فرو ریخته و متلاشی آن‌ها را می‌پوشانند. مثل شخصیت زن داستان «رادیوی بزرگ» که كت خز مي‌پوشد اما این کت طوري رنگ شده تا شبیه پوست سمور به نظر برسد.

 رد پای این دوگانگی را می‌توان در فرازهای مهم زندگی شخصی او هم مشاهده کرد. پدرش در ابتدا وضع مالی خوبی داشت و خانواده‌اش را در یک خانه‌ی ویکتوریایی بزرگ اسکان داده بود. بحران اقتصادی دهه‌ی سی آمریکا اما او را ورشکسته کرد و الکلی و به هم ریخته، سکان امور خانه را به مادر سپرد. تاثیر این اتفاق تا آن اندازه در زندگی چیور بزرگ است که رد پای پدر را در چند داستان او می‌توان یافت. داستان «اقیانوس» درباره‌ی مردی چهل‌وشش ساله، قوی‌بنیه، خوش‌پوش و مورد اعتماد است. او در شرکت دینافلکس کار می‌کند و اطلاعاتش درباره‌ی کالاها و محصولات تولیدی شرکت بیشتر از بقیه است. او بر همین مبنا تلاش بسیار می‌کند تا شرکتی که در آن مشغول به کار است، با شرکت میلتونیوم یکی شود. رئیس جدید اما او را بلافاصله پس از این ادغام بازنشسته می‌کند. اعتماد سالیان بسیارش از دست می‌رود و همه‌ی دوستانش این اتفاق را از چشم او می‌بینند. او حالا نه در شرکت و نه در دل همکاران سابقش جایی ندارد. از همین نقطه است که وحشت تمام وجود این مرد میان‌سال را در بر می‌گیرد. او اگرچه از این انفصال پول خوبی نصیبش شده اما دیگر جایی برای رفتن ندارد و از همین موضوع است که احساس تهی‌بودگی، خلاء و سراسیمگی می‌کند. بازنشستگی پیش از موعد، چیزهایی را متوجه او می‌کند که کار مداوم همه‌ی این سال‌ها و روزمرگی، مانع دیدنش می‌شدند.

 چیور نویسنده‌ای است که خصوصیت‌های رفتاری حومه‌نشینان شهرهای بزرگ آمریكا را هم به خوبی می‌شناسد و سیاهی‌های زندگی طبقه‌ی زیر متوسط را با جزئیات پُرشمار بیان می‌کند. مردمی که پس از جنگ دوم جهانی و در دهه‌های پنجاه، شصت و هفتاد به دنبال آرامش و آسایش بیشتر بودند و دلباخته‌ی ظواهر جامعه‌ی صنعتی‌شده‌ی پس از جنگ. او در این داستان‌ها طنزی سیاه را با لحنی نرم در هم می‌آمیزد و وضعیت‌هایی آیرونیک و تاثیرگذار خلق می‌کند. چیور در این داستان‌ها خود را در قامت یک ناظر اخلاق‌گرای سنتی در نظر می‌گیرد و از همین جایگاه هم شخصیت‌های داستانش را قضاوت می‌کند. در واقع او در میانه‌ی خیر و شر ایستاده و شخصیت‌هایی را خوب و بد می‌کند که اغلب تن به قضا داده‌اند. آن‌ها مهاجرینی مستقر در حومه‌‌اند و مشوش و بی‌آینده‌ و خالی از امید، از الطاف نیویورک، این مدرن‌ترین شهر آمریکا بی‌بهره‌اند. آن‌ها روز به روز بیشتر نادیده گرفته می‌شوند و تنها تلخ‌کامی نصیب‌شان می‌شود و در اوج شادی‌های این شهر هم درگیر کار شبانه‌روزی‌اند. صبح روز عید کریسمس برای شخصیت داستان «عید فقرا صفا ندارد» بسیار غم‌انگیز است. او باید صبح خیلی زود از خواب بیدار شود، جلیقه‎ی راه‌راه با دکمه‎های برنجی‌اش را بپوشد، دستمال گردن گره‌خورده به شکل پاپیون‌اش را مرتب کند و کت و شلواری که روی درزهایش نوار آبی روشن دوخته شده را به تن کند. او مجبور است همه‌ی این آداب را به جا بیاورد تا به عنوان یک آسانسورچی هم‌چنان شغلش محفوظ بماند. آدمِ تنهایی که عید برای او جز دردسرهای اضافی چیز دیگری ندارد و اساسا برای آدم‌هایی که حومه‌نشینی کابوس بزرگ زندگی‌شان است، صبح روز کریسمس جز ملال و رنج چه می‌تواند داشته باشد؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 16دی97 به نشر رسیده است.

 

جایی برای مردن

هری مولیش؛ خوانشی از داستان کوتاه «اتاق» رضا فکری

جایی برای مردن

خوانش داستان کوتاه «اتاق» نوشته هری مولیش

هلند را عمدتا با نقاشان برجسته‌اش می‌شناسند تا با نخبه‌های ادبی‌اش و به مراتب نام هنرمندانی چون رامبرانت، ورمیر و ون‌گوگ به گوش مخاطب آشناتر است تا رمان‌نویسی همچون هری مولیش. نویسنده‌ای که در مطبوعات هلند و همین‌طور نزد عامه‌ مردم بسیار محبوب است و کتاب‌هایش همواره در لیست پرفروش‌ها جا داشته است. نویسنده‌ای که نوجوانی‌اش را در آتش جنگ دوم جهانی گذرانده و همواره ردی از دهشت جنگ را هم می‌توان در آثار داستانی‌اش پی گرفت. داستان‌هایی که گاه مخاطب را درگیر رمزگشایی از کدها، نمادها و همین‌طور ردیابی سرنخ‌ها می‌کنند؛ چراکه هری مولیش در آنها از مصالحی بسیار ساده بهره می‌گیرد تا جهان پیچیده‌اش را بیافریند.داستان کوتاه «اتاق» هم به‌نوعی در حواشی همین صحنه‌پردازی‌های ساده و البته نمادین طرح می‌شود. خانه‌ای سر راه جوانی قرار می‌گیرد. خانه‌ای که تنها برای او خاص است، اما دیگران آن را معمولی و شبیه هزاران خانه‌ دیگر می‌بینند. خانه‌ای که مشرف به خیابان است و دو پنجره دارد؛ یکی باز و دیگری بسته. پنجره‌ بسته همواه با پرده‌ مات و سفیدرنگ و ضخیمی پوشیده است اما از پنجره‌ باز، کتابخانه بزرگی دیده می‌شود و شب‌ها نوری ملایم و صورتی‌رنگ از آن بیرون می‌زند و صدای پیانوی مسحورکننده‌اش گوش را می‌نوازد. او پس از چهل سال دوباره به همین خانه برمی‌گردد و به طور اتفاقی آن را اجاره می‌کند و حالا و پس از تجربه‌ای چهل‌ساله وارد خانه‌ای می‌شود که بوی مرگ و نسیان می‌دهد. خانه‌ای که اگرچه ابهت پیشین را ندارد اما هنوز هم رازآلوده و خاص است. او به نوعی مجبور به سکونت در این خانه است و پس از استقرار اوست که بیماری مهلکی در برش ‌می‌گیرد. مرضی که بی‌شک از آن جان سالم به‌در نخواهد برد. این خانه درواقع محلی است برای آرام‌گرفتن او و مرگش.

این داستان را مولیش در هجده‌سالگی و اندک‌زمانی پس از پایان جنگ نوشته است. روزی از کنار خانه‌ای با پنجره‌های باز می‌گذرد که از اتاقش صدای پیانو می‌آید و دیوارهایی که با قفسه‌های کتاب پوشیده شده‌اند. همین صحنه است که داستان «اتاق» را به ذهنش می‌آورد. داستانی که در آن وضعیتی دوگانه مشهود است؛ پنجره‌ای باز و پنجره‌ای بسته که اشاره‌ای می‌تواند باشد به وضعیت پیچیده‌ خانواده‌اش در اوضاع و احوال جنگ جهانی دوم. پدر هری مولیش از طرف نازی‌ها مامور مصادره‌ اموال یهودی‌ها شده بود و پس از جنگ هم به جرم خیانت در آمستردام زندانی بود. اما مولیش، مادر و مادربزرگش به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند. پدرش با نفوذی که داشت، توانسته بود او و مادرش را فراری دهد و مادربزرگ البته در اتاق گاز جان باخته بود. درواقع در خانواده‌ او هم خائن وجود داشت و هم قربانی جنگ و او متصل به هر دو سر طیف بود. این همان تناقضی است که نمودش را به وضوح در آثار دیگرش هم می‌توان مشاهده کرد. برای نمونه مولیش در رمان «سوءقصد»، هم وضعیت کسانی را که در مقابل اشغالگری نازی‌ها در هلند مقاومت کرده‌اند به نمایش می‌کشد و هم موقعیت کسانی را که با نازی‌ها همکاری کرده‌اند، تصویر می‌کند. مولیش نویسنده‌ای است که از جنگ جان سالم به‌در برد، با مادری که قربانی جنگ بود و پدری که همکار متجاوزان بود. پنجره‌ای باز برای او که ملودی‌های شیرین از آن بیرون می‌زند و پنجره‌ای بسته که پرده‌ای ضخیم آن را سرتاسر پوشانده. پدری که اگرچه به عنوان یک مهاجم شناخته می‌شود اما از منظری دیگر خودش قربانی این وضعیت است. درواقع این ذات جنگ و تنگناهای بی‌شمار حاصل از آن است که هر انسانی را سردرگم می‌کند؛ طوری‌که نمی‌داند جایی که ایستاده جای درست تاریخ است یا نه؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 11دی97 به نشر رسیده است.

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/243801/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86

ساختار به مثابه معنا

لیلا صادقی_رمان_آ_روزنامه آرمان_رضا فکری

یادداشتی درباره رمان «آ» نوشته لیلا صادقی

ساختار به مثابه معنا

نوشتن داستان به شیوه‌ تجربه‌گرا به نوعی شناکردن در خلاف مسیر معمول داستان‌نویسی است و ریسک‌های قابل توجهی را هم سربار متن می‌کند. رمان‌هایی که به این سیاق نوشته می‌شوند اغلب با توصیف عینی وقایع سروکار چندانی ندارند و از هم‌گسیخته و مخاطب‌گریزند. لیلا صادقی هم در داستان بلند «آ» شیوه‌ای از همین نوع داستان‌پردازی را ارائه می‌دهد که در آن حضور متن‌های غیرداستانی برجسته است. او با درهم‌آمیختن فرهنگ لغت و فضای داستان، به نوعی مخاطب را با تفسیرهایی چندوجهی و پراکنده روبه‌رو می‌کند. درواقع او متن داستانی‌اش را از طریق ارجاع‌دادن به دیگر متن‌ها، وسعت می‌دهد. کتاب با مقدمه‌ای و پس از آن با تصویری از «آ»های چیده‌شده در کنار هم آغاز می‌شود. «آ» حرفی است که با معانی بسیاری در کتاب به کار گرفته شده است. حریت، آزادی، ماهی آزاد یا کرم ابریشم و اساسا حرفی است که واجد همه‌ معانی و معادل همه‌ ساختمان‌ها، میدان‌ها و آدم‌های درون داستان است. «آ» فردی است که از پل خودش را به پایین پرت می‌کند، فراوان‌ترین ماده‌ مرکب روی زمین است، ابریشمی است که قبل از پروانه‌شدن و اوج‌گرفتن تصمیم به سقوط می‌گیرد. علامت مَد حرف «آ» همان سکو و لبه‌ پرتگاهی است که می‌توان از آن به پایین پرید و خلاصه «آ» حرف مشترک همه‌ی آدم‌ها است. «آ» هم شخصیت اصلی داستان است و هم گاهی در فرع قرار می‌گیرد. همه‌ اجزای داستان مدخلی از حرف «آ» هستند، در جوار میدانی به نام «آ» که حوادث داستان دور آن رخ می‌دهد.

متن در همین حال‌وهواها است که وضعیتی شعرگونه و استعاری پیدا می‌کند و دارای ریتم می‌شود. درواقع نویسنده با این ترفند یک‌جور فاصله‌گذاری برای مخاطب ایجاد می‌کند. راوی این بخش‌ها خود را از راوی داستان منفک می‌کند و خودِ فرهنگ لغت (با آن چیدمان خاصش) روایت را پیش می‌برد. سجع کلامی و تقطیع‌کردن جمله‌ها و در کل صنایع ادبی‌ای همچون جناس، یک وجه بصری هم به واژه‌ها داده است و البته تشابه و تضاد معنایی هم در متن ایجاد کرده است. از این تضاد در سطح شخصیت‌پردازی داستان نیز بهره‌ بسیار گرفته شده است. شخصیت‌ها در یک سطح به شکل نماد نگریسته می‌شوند و عمدتا بر نقش اجتماعی خودشان منطبق هستند. مثل زن مددکار، مرد راننده، مردی که سیگار بیرون می‌اندازد، مرد موتوری، کودک جوراب‌فروش و مامورهای پلیس و فروشنده‌های مغازه که از مرز سمبل فراتر نمی‌روند. با گسترش اولیه‌ داستان اما شخصیت‌ها دارای بعد می‌شوند و پیشینه‌ اجتماعی مفصلی برایشان در نظر گرفته می‌شود. مثل زن بارداری که جنینی در شکم دارد و اگر سقطش نکند مادر را هم با خودش فرومی‌برد. از شخصیت عکاس طبیعت هم گذشته‌ مفصلی ارائه می‌شود، از مصائب پانزده سالگی‌اش بسیار گفته می‌شود و ظرایف شخصیتی‌اش عیان می‌شود. همین‌طور هفت‌سالگی شخصیت «ابریشم» هم با جزئیات تصویر می‌شود. از قاشق داغی که بابت ساده‌ترین خطاها روی دستش گذاشته‌اند، تا شرح شخصیتی که در تعیین وضعیت جنسی‌اش درمانده است. شخصیتی که از کودکی شیفته‌ آرایش زنانه بوده و اطرافیانی که هیچ‌گاه زنِ درونش را برنتابیده‌اند و پدری که او را به زور تا پای دامادی می‌برد. به هیچ دختری متمایل نیست و با جامعه‌ای درگیر است که جنسیت دیگری را نمی‌پذیرد. اینها مواردی هستند که در آن شخصیت‌ها به شیوه‌ای کاملا فرویدی زیر ذره‌بین قرار گرفته‌اند و نقب‌های عمیقی به روان گذشته‌شان زده شده است.

در کنار همه‌ این‌ها ردی از نقدهای اجتماعی هم در کتاب می‌توان یافت و میدان مرکزی داستان و اتفاقاتی که در محوریت آن می‌افتد، نقش مهمی در نمایش این وضعیت نابسامان ایفا می‌کند. نمونه‌هایی همچون خواهر و برادر فال‌فروشی که جنس‌هایشان تخریب می‌شود یا نمایش دختری که قرار است خودش را از بالای ساختمان به پایین پرت کند و یا فردی که از جنازه‌ متلاشی‌شده (برای پخش در برنامه‌ای ماهواره‌ای)، فیلم می‌گیرد و یا زنی که در شلوغی‌های صحنه‌ تماشای خودکشی، لوازم آرایشی می‌فروشد. همه‌ اینها نمایشی است از بی‌تفاوتی مردمی که از مکان خودکشی به عنوان فضایی برای پیک‌نیک استفاده می‌کنند. داستان «آ» چارچوب‌های تعریف‌شده‌ پیشین را با ساختار متفاوتش می‌شکند. داستانی که در آن ساختار به مثابه محتوا عمل می‌کند. درواقع معنا چنان در پستوی ساختار پنهان شده که برای مخاطب بسیار دیریاب به نظر می‌رسد. محتوایی که اگر به سادگی در دسترس باشد، چندان ماندگار نخواهد بود. مخاطب در این داستان با جهانی درهم‌تنیده و با تاویل‌های بسیار روبه‌رو می‌شود و اگر بخواهد تنها با تکیه بر قصه به زیرلایه‌های معنایی آن دست بیابد، راه به جایی نخواهد برد.

این یادداشت در روزنامه آرمان یکشنبه 2دی97 به نشر رسیده است.

برنارد مالامود؛ زیر پوست شهر

برنارد مالامود_روزنامه آرمان_رضا فکری

برنارد مالامود؛ زیر پوست شهر

برنارد مالامود را باید از دسته‌ی نویسندگان یهودی آمریکایی نیمه دوم قرن بیستم دانست و منتسب به گروهی که بسیار درگیرتر از سایر نویسندگان هم‌نسل‌شان به مسئله‌های اجتماعی جامعه‌ی آمریکا پرداخته‌اند. نویسندگانی که با شاخک‌های تیزشان مدام به اوضاع و احوال شهر محل زیست‌شان سرک کشیده‌اند و فضاهای شهری را ترسیم کرده‌اند که مهاجرهایش را پس از سال‌ها سکونت هنوز غریبه می‌شمارد. نویسندگانی که با مراجعه‌ی مستمر به زیر پوست همین شهر از مشکلات اجتماعی زمانه‌ی خود نوشته‌اند و به مسئله‌هایی هم‌چون روابط اجتماعی، تعارض میان نسل‌ها، بحران هویت، عشق، خیانت و مسائلی از این دست پرداخته‌اند. نویسندگانی که به لحاظ قومیت‌شان همواره درگیر بی‌عدالتی‌های اجتماعی بوده‌اند و یا دست کم خود را در چنین وضعیت‌های تنگی تحلیل کرده‌اند. افرادی که رابطه‌شان با دیگر شهروندان جامعه، به شکل اقلیت/ اکثریت تنظیم شده و بار این تحقیر را سال‌ها با خود حمل کرده‌اند. داستان‌های برنارد مالامود را هم نباید خارج از این قاب‌بندی در نظر گرفت. نویسنده‌ای که برنده‌ی جایزه ملی کتاب آمریکا، پولیتزر و او. هنری است و هم‌چون فیلیپ راث و سال بلو و دیگر نویسنده‌های یهودی هم‌دوره‌اش، به دنبال ارائه‌ی تصویری دقیق و واقعی از این جامعه‌ ‌است. تصویری از زندگی دشوار اقلیت ساکن در بروکلین نیویورک، جایی که مالامود در آن به دنیا آمده و با دشواری‌های زیستن در یک خانواده‌ی یهودی آشنا شده است. نویسنده‌ای که بر همین مبنا از نژاد، طبقه، فرهنگ، مذهب و از همه‌ی حوزه‌های واقع‌گرای اجتماعی می‌نویسد.

داستان‌های کوتاه مالامود هم‌چون رمان‌هایش بسیار موفق‌اند و او را در کوتاه‌نویسی می‌توان وامدار چخوف دانست. داستان‌هایی که نتیجه‌ی ارتباط تنگاتنگ و موثر او با لایه‌های زیرین طبقات اجتماعی است و او را به عنوان یکی از ارزشمندترین نویسندگان داستان کوتاه جهان شناسانده است. زیبایی‌شناسی پیچیده‌ی آثار او فلانری اوکانر را هم به تحسین وا داشت به طوری که او را در نوشتن داستان کوتاه از خودش هم بهتر می‌دانست. داستان‌هایی که همه‌ی نگرانی‌های اجتماعی و فرهنگی را در لایه‌هایی از طنز کلامی می‌پیچد و بسیار ساده و سرراست، پیچیده‌ترین اخلاقیات انسانی را وامی‌کاود. داستان‌هایی که مملو از شخصیت‌ها، سنت‌ها و آیین‌های یهودی‌اند، داستان‌هایی که به این واسطه دارای امضای مخصوص او هستند. مثل داستانی از مجموعه‌ی «چلیک معجزه» که در آن زندگی خانواده‌ای یهودی و مهاجر اروپایی را زیر ذره‌بین می‌گیرد. مهاجری لهستانی که فروشگاه خودش را در نیویورک دارد. پدری سنتی که نگران آینده‌ی دختر نوزده ساله‌اش است و او را به تحصیل تشویق می‌کند و پسری را هم برای ازدواج با او در نظر گرفته است. دختر اما به جای تحصیل، به دنبال یافتن شغلی می‌رود تا به استقلال و هویت شخصی و خودساخته‌اش برسد.

برنارد مالامود رنج‌های انسانی و چالش‌های دشوار انسان بودن را به خصوص در جامعه‌ی یهودیان مقیم آمریکا به خوبی مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که آن‌ها تا چه اندازه در جهان تنها هستند. در داستان‌های او همه‌ی کسانی که رنج می‌کشند یهودی هستند. درد و رنجی که از تغییرات اقتصادی، سیاسی و یا بی‌عدالتی‌های اجتماعی به وجود می‌آید و از طریق اصلاحات اجتماعی و یا تغییرات سیاسی رفع نمی‌شود. آن‌ها گیر افتاده در کنج‌اند و در میانه‌ی انتخاب‌های اخلاقی و موقعیت‌های غیر قابل درک دست و پا می‌زنند. این شخصیت‌ها از هیچ مسیری به رستگاری نمی‌رسند و تنها کاری که شاید از دست‌شان برمی‌آید این است که با تجربه‌ی عشق و فداکاری از سوی سایر افراد این جامعه، کمی خودشان را تسکین بدهند. داستان‌های او اگرچه با زخم‌های کهنه‌ای که نسل به نسل امتداد یافته، سر و کار دارند اما هیچ‌گاه با بیانیه‌های اخلاقی و شعار به پایان نمی‌رسند و هیچ حکمی صادر نمی‌شود. مالامود در داستان‌نویسی‌اش هرگز فراموش نمی‌کند که یک یهودی آمریکایی است و در واقع این وجه جدایی‌ناپذیر شخصیت‌های داستانش هم هست. شاید اوج این نگاه را بتوان در داستان «پرنده‌ی سیاه» او مشاهده کرد. پرنده‌ای سیاه‌رنگ، هراسان، خسته، کثیف و گرسنه که از پنجره‌ای باز وارد خانه‌ای می‌شود و روی میز غذاخوری می‌نشیند. او مقصدی نامعلوم دارد و به شمال یا جنوب و یا هر کجا که کسی لطفی در حقش بکند، می‌رود. پرنده‌ای که یهودی است و به زبان عبری حرف می‌زند و اغلب شمرده و با احساسِ قلبی دعا می‌خواند. او نه کلاه دارد و نه بازوبند چرا که از تندروهای قوم نیست و از پرنده‌های ضدیهود (که در داستان از آن‌ها با اسامی عقاب، کرکس و شاهین نام برده شده)، می‌گریزد. او از این خانواده کمی مهربانی، پره‌ای گوشت بره و یا تکه‌ای ماهی طلب می‌کند، به تحقیرهای مداومی که پدر خانواده در حق او روا می‌دارد اهمیتی نمی‌دهد و در نهایت پرنده‌ای که قرار است تنها شبی را در آن خانه بگذراند، ماندگار می‌شود.

این یادداشت در روزنامه آرمان سه‌شنبه 27آذر97 به نشر رسیده است.

یوسا چگونه از شما «انسان متعهد» می‌سازد؟

ماریو بارگاس یوسا_روزنامه آرمان_رضا فکری

یوسا چگونه از شما «انسان متعهد» می‌سازد؟

ماریو بارگاس یوسا را باید مهم‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکای لاتین دانست. نویسنده‌ای که نامش همواره در کنار غول‌هایی چون اوکتاویو پاز، خولیو کورتاسار، خورخه لوئیس بورخس، کارلوس فوئنتس و گابریل گارسیا مارکز می‌آید. نویسنده‌ای چندوجهی که در هشتادودو سالگی‌اش هم‌چنان به حوزه‌های تفکر مسلط است و هنوز هم شاخک‌های روشنفکری‌اش به اتفاق‌های روز جهان حساس‌اند. یادداشت‌هایی که او در روزنامه‌ی اسپانیایی زبان «ال پائیس» می‌نویسد، نامش را به عنوان یک منتقد صریح و بی‌پرده در اذهان اجتماعی ثبت کرده است. او پیش‌ترها، هم‌چون اغلب نویسندگان چپ آمریکای لاتین با حکومت کوبا رابطه‌ی خوبی داشت اما خفقان فراگیر کوبای کاسترو را تاب نیاورد و از در ضدیت با فیدل برآمد و به نوعی رابطه‌اش را با مارکز بر سر همین ماجرا معلق کرد و اتفاق‌های ناخوش‌آیند نمایشگاه کتاب بوگوتا رقم خورد. او مارکز را نویسنده‌ای روشنفکر نمی‌دانست و همراهی‌اش را با دیکتاتوری کوبا نمی‌پسندید، هرچند که به مهارت‌های قصه‌نویسی‌اش به خصوص در «صد سال تنهایی» ایمان داشت.

یوسا نویسنده‌ای است مسلط بر تاريخ معاصر كشورهاي آمريكاي لاتين و همین‌طور منتقد نوع رابطه‌ی از بالا به پایین ايالات متحده با این کشورها است. نویسنده‌ای است به شدت درگیر امور سیاسی به شکلی که در دهه‌ی نود میلادی، نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری پرو هم شده است. هرچند که در آن شکست خورد و چند سالی بعد به تابعیت اسپانیا در آمد. تسلط او بر مفاهيم سياسي و روابط قدرت حاکم بر دنيا و استفاده‌اش از دانش سياسي و تاريخي و درآميختن همه‌ی این‌ها با مايه‌هاي داستاني، معجونی پدید آورده است که حاصلش رمان‌های ماکسیمال و پرحجم و با کاراکترهای متعدد داستانی است. اتفاق‌های واقعی زندگی شخصی‌اش هم گاه در رمان‌هایش نمود دارد. برای نمونه او در رمان «عصر قهرمان» با تکیه بر تجربیات دوساله‌اش در آکادمی نظامی لئونسیو پرادو داستانش را پیش می‌برد. رمانی که خشم افسران این آکادمی را هم برانگیخت تا جایی که هزار نسخه از آن را در فضاهای عمومی آتش زدند یا رمان «عمه خولیا و میرزابنویس» را بر مبنای ازدواج اولش نوشته است و همین‌طور رمان بسیار مهم «گفتگو در کاتدرال» را با تکیه بر تجربیات زندگی‌اش در اولین سال‌های تحصیل در دانشگاه ملی سن مارکوس لیما نوشته است. رمانی که در آن عمق فساد فراگیر دهه‌ی پنجاه میلادی کشورش را در دوره‌ی مانوئل اودریا رئیس جمهور و دیکتاتور پرو نمایش می‌دهد و برهه‌ای مهم از تاریخ پرو را وامی‌کاود که در آن نظامیان همه‌ی عرصه‌ی سیاست و اقتصاد را قبضه کرده‌اند. حکومت‌های دیکتاتوری همواره زیر تیغ نگاه یوسا بوده‌اند و او همواره ساختار قدرت نظامیان را زیر سوال برده و مبارزه‌های فردی و جمعی را برای دست یافتن به آزادی ستوده است. رمان «سور بز» در چنین مسیری و با درون‌کاوی ساختار حکومت رافائل لئونیداس تروخیو، دیکتاتور جمهوری دومینیکن نوشته شده است. یا رمان «مرگ در آند» که در آن هم دولت و هم مخالفان مسلح در ترویج خشونت مقصر دانسته شده‌اند و رقابت‌شان بر سر قدرت به شدت تقبیح شده است. درواقع اگرچه او در مسیر پرداختن به امر تاریخی، واقعیت‌های رسمیِ تاریخ را با تجربیات شخصی و البته تخیل روی هم می‌ریزد اما این موضوع را هم از نظر دور نمی‌دارد که او کتابی تاریخی نمی‌نویسد. بر این مبنا این وجوه دراماتیک اثر است که نویسنده را در فضاهای خالی، شفاهی و غیرمکتوب تاریخ پیش می‌برد و مطلقا ماهیت واقعیت‌های تاریخی تحریف و یا حتی اغراق نمی‌شود.

یوسا چندین دهه است که صدای رسای ادبیات آمریکای لاتین است و رئالیسم رمان‌هایش را هم البته به جادو نیالوده است. نویسنده‌ای که آگاهانه و از سر تفکر می‌نویسد و خودآگاهِ آبدیده و قدرتمندی دارد و اگر از سیاست هم می‌نویسد از اصول بدیع روایت‌پردازی غافل نمی‌شود. او اصول داستان‌پردازی و روایت را در آثار غیر داستانی‌اش هم لحاظ می‌کند. «عیش مدام» کتابی است که یوسا در آن از شخصیت و زندگی گوستاو فلوبر و دیدگاه‏‌های ادبی و اجتماعی‌اش نوشته و همین‌طور تحلیل جامعی از اثر جاودانه‌اش مادام بواری به دست داده است. او در مسیر نوشتن کتاب، عینیت‌های محض را با خلاقیت در هم می‌آمیزد و درک مخاطب را از مفاهیم ساده‌تر می‌کند. یوسا نویسنده‌ای است که تا همین امروز هم ادبیات متعهد را می‌ستاید و نویسنده را در قامت روشنفکری می‌بیند که باید از زخم‌ها بگوید و دشمن ذاتی دیکتاتوری باقی بماند.

این یادداشت در روزنامه آرمان پنج‌شنبه 15آذر97 به نشر رسیده است.

می‌نویسم؛آتش می‌شوم،آب می‌شوم/ گفت‌وگو با شیوا ارسطویی

گفت‌وگوی رضا فکری با شیوا ارسطویی، به بهانه‌ی انتشار کتاب ولی دیوانه وار

می‌نویسم؛آتش می‌شوم،آب می‌شوم

شیوا ارسطویی (۱۳۴۰-تهران) یکی از شناخته‌شده‌ترین زنان داستان‌نویس معاصر است که بیش از دو دهه است می‌نویسد و البته یکی از معدود نویسنده‌هایی است که کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش در طول این سال‌ها همیشه دایر بوده است؛ از تدریس در دانشگاه تا کلاس‌های خصوصی. ارسطویی با انتشار «او را که دیدم زیبا شدم» کارش را شروع کرد، اما این داستان‌کوتاه بود که برایش موفقیت و جایزه همراه آورد: جایزه گلشیری و جایزه ادبی یلدا برای مجموعه «آفتاب‌مهتاب» به‌عنوان بهترین مجموعه‌داستان سال ۱۳۸۲. ارسطویی جز نوشتن داستان، شعر و بازیگری نیز در کارنامه‌اش دارد. از آثار شاخص او می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: آمده بودم با دخترم چای بخورم، بی‌بی ‌شهرزاد، من و سمین و مصطفی، خوف، و نی‌نا. آخرین اثرمنتشرشده ارسطویی رمان «ولی دیوانه‌وار...» است که به تازگی از سوی نشر چشمه منتشر شده است. مناسبت این گفت‌وگو نیز همین کتاب است. هرچند در این گفت‌وگو، مواجهه گفت‌وگوکننده و گفت‌وگو‌شونده متفاوت است؛ یکی گفت‌وگو را تنها طرح پرسش می‌داند که گفت‌وگوشونده به آن پاسخ بدهد، و دیگری گفت‌وگو را «دیالوگ»، که تمرکزش بر رابطه‌ای دیالکتیکی است؛ رابطه‌ای از جنس کلمه که در آن، دوسوی گفت‌وگو به تبادل نظر و فکر خود می‌نشینید.

***

رمان «ولی دیوانه‌وار...» در فرم تازه‌ای طرح شده. شهرزاد، شیدا و شیوای برخی از رمان‌های پیشینتان، این‌بار با عنوان تازه‌ «شیوا ارسطویی» در متن به ایفای نقش پرداخته. این راوی چه ویژگی‌ای دارد که راوی‌های پیشین نداشتند؟

تازه‌ترین ویژگی این راوی، این است که جوانی را پشت سر گذاشته و از جنگ‌های پرت‌و‌پلایی که خودش و دیگران را احاطه کرده به ستوه آمده. شاید هم چشم دوخته به اکنون سن‌وسالش. شاید هنوز نمی‌تواند با تضادها و تناقض‌های خودش و دنیای اطرافش کنار بیاید ولی از همه‌ این مهملات گذشته، به‌دنبال راهی می‌گردد برای گفت‌وگو و آشتی. این‌بار در خرابه‌های متنش در جست‌وجوی یک محل است برای پناه‌دادن به مهاجری جنگ‌زده. جایی ندارد جز خانه‌ای از زبان و روایت و کلمات. چیزی ندارد برای پذیرایی از مهاجرش، جز گپ‌وگفت. مهاجر، بچه است. جنگ را دوست ندارد. سوختن را دوست ندارد. از ابرقدرت‌ها بدش می‌آید. از خیال خوشش می‌آید. از قهر بدش می‌آید. از دعوا بدش می‌آید. از زمستان جنگ فقط آدم‌برفی‌اش را دوست دارد. با راوی همبازی می‌شود. با او دست به یکی می‌کند تا دنیا را از نابودی‌های جنگ بکشاند به آبادی‌های گفت‌وگو. پس راوی شروع می‌کند با کلمه‌ها و اسم‌ها به ساختن محل‌هایی از روایت‌هایی نگفته و ننوشته و ناگفتنی و ننوشتنی تا بتواند در آنجاها با گفت‌وگو و یادآوری و ذکر، از مهاجرش پذیرایی کند. شاید هم مهاجر را در اسم‌ها و ریشه‌ها پناه داده باشد، نمی‌دانم. راوی از تنها چیزی که اطمینان دارد این است که تنها دارایی منقول و غیرمنقولش نام و نام‌خانوادگی است که پدرش به او داده. شاید می‌خواهد مهاجر جنگ‌زده را همراه با خودش در روایت‌هایی که از دیگران درباره‌ زندگی شخصی‌اش شنیده، پناه بدهد. هرچه هست، این متن «مهاجر» می‌پذیرد.

داستان، مبتنی بر جنسیت نویسنده‌ درون کتاب بنا شده. زنی که در گردی یک ساعت بی‌عدد و بی‌عقربه و بی‌رقاصک، دور خودش مستانه و آرام، ولی دیوانه‌وار می‌گردد و گذشته‌اش را مرور می‌کند. یحیا، ناصر، مهران، پژمان و مزدک عشاق دلخسته‌ او هستند که در جای‌جای گردی این ساعت نشسته‌اند. در همین واکاوی‌هاست که پيچيدگی‌های درونی زنی افشا می‌شود که غرقه‌ شورهای عاشقانه است؛ زنی که با گذشته‌اش ارتباطی خصمانه برقرار نمی‌کند و به نوعی به یک مواجهه‌ مسالمت‌آمیز با خاطرات تلخ گذشته رسیده. اینطور نیست؟

نمی‌دانم این تعبیر «مبتنی بودن بر جنسیت» یعنی چی؟ از تعبیر عشاق دلخسته هم سردرنمی‌آورم. عاشقانه‌های این متن دو سوی بی‌قرار دارند در متن جنگ‌های دلخسته‌ قدرت. در بقیه‌ چیزهایی هم که به آنها حکم دادید و اشاره کردید، خوانشی آنقدر تهاجمی، ژورنالیستی و پوپولیستی وجود دارد، که ترجیح می‌دهم مخاطب خودش مستقیم با اثر مرتبط بشود و خط و ربط‌ها را پیدا کند.

شخصیت یحیا یکی از مردهای داستان است. شاعر، معلم قصه‌نویس و استاد دانشگاهی که جلسات نقد شعر و داستانش را در گالری کسری برگزار می‌کند و هم اوست که در اواخر داستان فراموشی گرفته و شبکه‌های تلویزیونی خارج از کشور، مدام درباره‌اش حرف می‌زنند. مرشدی که شخصیت زن داستان، «اتاقی از آن خود» را و شور نوشتنش را از حمایت‌های او دارد. همان کسی که نوشتن از او کاغذ را آتش می‌زند و نمود این سوختن را در طرح جلد کتابتان هم می‌توان دید. او در قامت حامی و پدر نداشته‌ راوی ظاهر می‌شود و درعین‌حال عاشقی است که زیستن بدون راوی را نمی‌تواند تاب بیاورد. آیا درنهایت با نشانه‌های بسیار درون متن قصد داشته‌اید مخاطب را به نام رضا براهنی برسانید؟

یحیای این متن، فقط یحیایی است که در این متن خلق شده. مابه‌ازای بیرونی ندارد. متن، شعرهای عاشقانه و منتشرشده از بعضی از کتاب‌های رضا براهنی را انتخاب کرده و ریتم آنها را به کار گرفته و با آن عاشقانه‌ها شروع کرده به گفت‌وگو و از آنها شخصیت دیگری ساخته و پرداخته به نام یحیا. شعرهای رضا براهنی همیشه برایم الهام‌بخش بوده. راوی، عمری افسانه‌ این حکایت را از دیگران درباره‌ خودش شنیده. پس تصمیم گرفته به کمک مهاجر، به افسانه‌ پرداخت‌نشده‌ای که از دیگران شنیده، ساختاری پرداخت‌شده در روایتی عینی بدهد تا در بلبشوی جنگ و ویرانی، دروغی به دردبخور از آن ساخته باشد و به خورد متنش داده باشد.

کتاب در فصل‌های متعددی درگیر فضاهای ذهنی و فراواقع است. موقعیت‌هایی که با حضور «مهاجر» شکل می‌گیرد. موجودی که برخاسته از ذهن راوی است. روحی که از سوریه به این قصه پر کشیده و یک‌جور بهانه‌ روایت است و مدام به یاد راوی می‌آورد که در گذشته چه بر او رفته است. وجدانی بیدار و آگاه که گذشته را مدام تفسیر و قضاوت می‌کند و ناگفته‌ها و مغفول‌مانده‌ها را گوشزد می‌کند. مخاطب در این بخش‌ها با تشویش‌های ذهنی و سیلانی از ناخودآگاهی روبه‌رو می‌شود و روایت را از وضعیت قصه‌گویی خارج می‌بیند. فکر نمی‌کنید ضرباهنگ در این بخش‌ها کمی کند شده باشد؟

این متن، ضرباهنگ یکنواختی ندارد. قرار نیست راوی فقط نقش خاله قصه‌گو را داشته باشد. ولی وقتی قصه‌ای را داستان می‌کند، تلاش می‌کند ضرباهنگ زبانش را بگرداند به‌سمت روایتی عینی. می‌خواهد ابژه‌ها را عینی روایت کرده باشد و سوژه‌ها را ذهنی، تا گفتمانی میان عینیت و ذهنیت زبان به وجود بیاید. به‌هرصورت «مهاجر» حضوری سوبژکتیو دارد و کار خودش را در متن انجام می‌دهد.

رمان در بخش‌های فراواقع‌گرای داستان درگیر تکرارهای طاقت‌فرسا هم هست. عبارت‌ها و جمله‌هایی که چندباره در متن تکرار شده‌اند، مثل همین عبارتی که به «آرام ولی دیوانه‌وار» ختم می‌شود. این تکرارها دقیقا چه کارکردی در داستانتان دارند؟

کارکرد این تکرارها، دقیقا همان تکرار است و ذکر. متن، مانند یک سمفونی تازه از این تکرارها استفاده کرده تا آهنگ خودش را که قرار است دیوانه‌وار باشد، بنوازد و طاقت‌فرسایی آن را به سمت هموارشدن پیش ببرد. خوانش مردانه هم در جهانی که هر روز دارد به سمت مردانه‌ترشدن پیش می‌رود، دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه طاقت و تحمل خودش را در شنیدن و درک متن‌هایی که زبان در آنها جسمیتی زنانه پیدا می‌کند، بالا ببرد. چون در جهان امروز دیگر قرار نیست زبان از زنانگی خودش کوتاه بیاید. من نمی‌توانم برای زبانی که از گلوی خودم بیرون آمده تا بناگوش سبیل بگذارم، صدایش را زمخت یا عاری از لحن بکنم مبادا در خوانش‌های زمخت و مردانه متهم بشوم به جنس و الگوی صدا و لحنی که در ذات بیانم وجود دارد. ولی می‌توانم پای فرمی که برای پنهان‌کردن یا آشکارکردن آن، به اقتضای متنم، خلق می‌کنم، بایستم.

المان‌های مشخصی در اغلب رمان‌هایتان دیده می‌شود که به نوعی آنها را می‌توان امضای مولف به‌شمار آورد. مثل دخمه‌های نمور، زیرزمین و آب‌انبار که جانوران موذی مثل موش و مارمولک در آن وول می‌زنند. فضاهایی تنگ و تاریک و مخوف که می‌توان آنها را نمایه‌ای از شکنجه‌گاه درنظر گرفت.‌ همینطور زنی که تنها و محبوس در زندان تنهایی خودش خیال می‌بافد و می‌نویسد و با آدم‌های جنون‌زده (مثل پسر سرهنگ در رمان «خوف» یا دایی بهروز در رمان «ولی دیوانه‌وار...») روبه‌رو می‌شود. شخصیت‌هایی که شاید بتوان آنها را نشانه‌هایی از دگمی و خشک‌مغزی دانست. آدم‌هایی که مدام صداهایی در گوششان می‌پیچد و آنها را وامی‌دارد تا این زن را در تنگنا قرار دهند. درواقع این المان‌ها حاصل کابوس‌هایی هستند که به ذهن نویسنده درون داستان هجوم برده. این کابوس‌ها در رمان «نی‌نا» پس از بی‌خوابی‌های چندده‌روزه به نینا حمله‌ور می‌شود و مخاطب بناست از لابه‌لای همین‌ها به حقیقت ماجراهای گذشته پی ببرد. کابوس‌ها را باید نمادهای چه مصائبی دانست؟

در زیرزمین‌های آثاری که از آنها نام بردید، کابوس و رویا در کنار هم شهود می‌شوند. در زیرزمین رمان «ولی دیوانه‌وار» که مدام با رویا سرو کار داریم. کابوس در این رمان، اهریمن دایی بهروز است که کودکی راوی را برای تنبیه در آب‌انبار حبس کرده و کلید آن را گم کرده و درمانده است. کودکی راوی را با دو خط نازک و بلند از نوری که از سوراخ‌های قفل می‌تابند روی نردبانی بلند یا به اینجا و آنجای آب‌انبار، تنها گذاشته. راوی بچه‌سال، مارمولک آب‌انبار را تبدیل کرده به موجودی فرشته‌خو که در آنجا مدام باهم رویا بیافرینند. به‌هرحال فکرش را که می‌کنم می‌بینم زیرزمین‌ها و دخمه‌ها نقشی مهم در بعضی از آثارم داشته‌اند.

جنگ هم از آن دست مقوله‌های پرتکرار در داستان‌هایتان است. مثل رمان «نی‌نا» که به‌مرور وقایع سال‌های جنگ هشت‌ساله می‌پردازد و فضاسازی‌ها و تصویرسازی‌های کتاب منطبق بر همان دوره است و درواقع دهه‌ شصت در آن پررنگ است. همینطور در رمان «ولی دیوانه‌وار...» که راوی در نقش امدادگر و در صحنه‌ جنگ ناصر را همراهی می‌کند و عاشقانه‌هایی در میانه‌ جنگ با او رقم می‌‌خورد. در رمان اخیرتان البته موضوع جنگ را به سطحی گسترده‌تر و به خاورمیانه‌ای می‌برید که قلب جهان است. تصویر آن پسرک سوری که او را روی صندلی آمبولانس نشانده‌اند و همینطور حضور «مهاجر» که از قبرستان‌های عمودی پالمیرا بیرون کشیده شده و به این قصه پناه آورده هم نمایشی از چهره‌ کریه جنگ است. به‌نوعی این بار واکاوی نکبت جنگ را به خارج از مرزهای ایران کشانده‌اید.

اگر از این زاویه بخواهیم به رمان بپردازیم، باید بگویم مهم‌ترین خوانشی که می‌شود از این رمان داشت گفت‌وگو است و صلح.

«اکنون» در این رمان فاقد مکان و زمان مشخص است و با واقعیت مالوف هم منطبق نیست و می‌توان آن را ذهنیت محض در نظر گرفت. زمان حالی که کلاژی است از احساسات فروخورده‌ دهه‌های پیشین راوی. او اگرچه از ابزارهایی مثل اسکایپ، واتس‌اپ، ایمو و وایبر هم استفاده می‌کند اما انگار همچنان از هوای امروز تنفس نمی‌کند. فضاهای مجازی برای او محملی هستند برای احضار همان آدم‌های گذشته. انگار این راوی هنوز با گذشته‌اش بی‌حساب نشده و برای همین هم تن به رابطه‌ تازه‌ای در زمان حال نمی‌دهد و تنها همدم او «مهاجر» است که آن‌هم موجودی تخیلی بیش نیست.

راوی در این رمان دقیقا در اکنون خویش زندگی می‌کند. در ساعت پنج عصر. در ساعت نحس خبر. در ساعت یادآوری و تذکر و امان‌خواهی از زمان.

عصاره و درونمایه‌ داستانتان را می‌توان در شخصیت «مهاجر» مشاهده کرد. شخصیتی که سمبل آوارگی و مهاجرت است. انتهای کتابتان هم با تصویرهایی غم‌انگیز از ارتباط مجازی با آدم‌هایی گره‌خورده که همگی راهی دیار غربت شده‌اند و ترک وطن کرده‌اند و به نوعی «مهاجر» شده‌اند. این درحالی است که راوی همچنان بر موضع خود سخت ایستاده است. او جایی در همین کتاب می‌گوید: «همین‌جا می‌مانیم، می‌نویسیم، باد می‌شویم، آتش می‌شویم، آب می‌شویم...» کمتر نویسنده‌ای از هم‌نسلان شما باقی مانده که مهاجرت را نیازموده باشد. شما به‌عنوان نویسنده‌ای که از دهه‌ هفتاد تا همین امروز همچنان در این مملکت مانده‌اید و آثار خود را هم مرتب منتشر می‌کنید، به‌عنوان پرسش آخر بفرمایید که به چه اکسیری دست یافته‌اید که ناملایمات زیستن و همینطور نوشتن را پس می‌زند؟ چطور هنوز امید از کف نداده‌اید و همچنان حکم بر ماندن و ایستادن می‌دهید و روندگان را ملامت می‌کنید؟

گاهی ماندن یا رفتن یک انتخاب فردی است. گاهی در ماندن تبعید‌شد‌گی وجود دارد و گاهی در رفتن. خواسته یا نا خواسته. گمان نمی‌کنم در هیچ‌کدام بشود فضیلتی پیدا کرد. هنوز چند کتاب دارم که اجازه نشر در اینجا را پیدا نکرده‌اند. انتخابم نوشتن و نشر نوشته‌هایم از محل همین خانه است. من هم شانس خود را در مهاجرت امتحان کرده‌ام. رفته‌‌‌ام زیسته‌ام و برگشته‌ام. چندبار دیگر هم به قصد برنگشتن رفته‌ام ولی فی‌الفور برگشته‌ام. از خانه‌های دیگری که قشنگ بودند، ولی خانه‌ من نبودند. خانه‌هایی هم دیده‌ام به غایت زیبا ولی به غایت خالی. همیشه به هر خانه‌ زیبایی که سفر کرده‌ام، برگشته‌ام به ویرانه‌ خودم و گفته‌ام همین جا می‌مانم می‌نویسم، باد می‌شوم، آتش می‌شوم، آب می‌شوم... راستش این خانه است که باید ماندن من را تاب بیاورد. من خانگی‌تر از آنم که غربت را تاب بیاورم. در پستوهای این ویرانه یک گنج دارم که وسیع‌تر و غیرمنقول‌تر از آن است که بشود بَرش داشت و با خود به هر کجایی برد. شاید منظور شما از اکسیر همان باشد: گنجی غیرمنقول از زبان. سوال‌های شما همچنان از ماهیت سوال‌پرسیدن دور مانده و در اظهارنظرهای طولانی خودش بیشتر پافشاری می‌کند تا در جویاشدن نظرها و انگیزه‌های گفت‌وگوشونده. برای همین همچنان پرسش‌ها طولانی‌تر از پاسخ‌ها باقی مانده. در ماهیت آنها طرح سوال مطرح نیست، پافشاری در اظهارنظرهایی غیرجست‌وجوگرانه هست. مانند بازجویی که نظرهایش را در نطقی طولانی می‌گوید و در انتها از متهم تایید می‌خواهد. ساختار این پرسش و پاسخ‌ها هیچ شباهتی به گفت‌وگو ندارد. پیشنهاد می‌کنم در طراحی فرم سوال‌ها بیشتر دقت بفرمایید تا گفت‌وگوشونده فرصت بیشتری برای واردشدن در گفت‌وگویی سالم‌تر داشته باشد. کوتاهشان بفرمایید و به آنها لحنی کنجکاوانه بدهید تا لحنی پر از نظرهای حق به‌جانب. از مولف به عنوان ابزاری برای اظهارنظرهای خودتان سوءاستفاده نفرمایید. نقش شما در این نوع گفت‌وگوها کنجکاوی است نه حکم‌دادن به قصد گرفتن تایید یا تکذیب. گمان نمی‌کنم زبان و لحن یک مصاحبه‌ سالم بنایش گذاشتن طرف مقابل در حالتی دفاعی باشد. ولی اینجا همیشه همین اتفاق می‌افتد. اکسیر شاید این باشد که بنده هنوز امیدم را به گفت‌وگوهای حرفه‌ای‌تر از دست نداده‌ام.

 این گفت‌وگو در روزنامه آرمان روز یکشنبه 6آبان1397 به نشر رسیده است.

 

لینک پی‌دی‌اف:
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1870/7


لینک تکست:
http://www.armandaily.ir/fa

«باران بمبئی»؛ نوشتن از وهم

مجموعه داستان_باران بمبئی_رضا فکری

«باران بمبئی»؛ نوشتن از وهم

مجموعه‌داستان «باران بمبئی» نوشته پیام یزدانجو با درونمایه‌هایی به‌شدت فرامنطقه‌ای و جهانی روایت می‌شود. دغدغه‌هایی که مرزها را درمی‌نوردند و بر این مبنا متنی آفریده می‌شود که به شدت ترجمه‌پذیر است و در هر فرهنگی می‌تواند به‌نوعی موضوعیت داشته باشد. جهانی که اگرچه مولفه‌های بومی و فرهنگی و نام‌های تاریخی مهجور بسیار در آن حضور دارد اما مطلقا از نگاه یک توریست ظاهربین، با این مقولات مواجهه ایجاد نمی‌شود و مخاطب در سیلاب نام‌های ناآشنا غرق نمی‌شود. نویسنده از رهگذر اشیا، تصویرها، بناها و قصه‌ها است که به ماهیت زندگی و البته مرگ نگاهی تازه می‌اندازد. او در این راه پای معبد، کریشنا و شیوا را به میان می‌کشد و مخاطبش را تا میانه‌های بنارس و رود گنگ می‌برد و وجوه فراواقع‌گرای این مکان‌ها و مقدساتشان را می‌کاود تا مفاهیمی تازه بنمایاند. او در داستان «مانترا» نرم‌نرم و از خلال مولفه‌هایی همچون جغرافیا، پوشش، مکان و از همه مهم‌تر با مقوله‌ زبان، مبحثی را با عنوان ترجمه‌ناپذیربودن زبان پیش می‌کشد. اینکه ترجمه هرچقدر هم که تحت‌الفظی و واژه‌به‌واژه باشد باز هم حاوی تفسیر مترجم آن است و نمی‌توان آن را منطبق بر متن مبدا درنظر گرفت، هر ترجمه به‌نوعی یک تفسیر است.

یزدانجو در زبان روایت داستان‌ها هم دست به ابتکاری می‌زند. او به یاد مخاطبش می‌آورد که داستان هرچند که به زبان شیرین پارسی نوشته شده باشد و می‌تواند سرشار از بدایع و صناعتمندی باشد اما در اصل محملی برای طرح داستان است. درواقع زبان در داستان‌های او، محلی برای بیان افاضه‌ کلامی و خودنمایی نیست. روایت‌های او روان و بدون دست‌انداز و پیچیدگی‌اند. گویی یک متن ترجمه‌شده پیش چشم مخاطب است و داستان از لحظه‌ آرامش محض تا هنگامی که توفان سرتاسرش را فراگرفته، به یک شیوه روایت می‌شود. درواقع زبان هست تا مضمون به سهل‌ترین شیوه‌ ممکن خودش را به مخاطب بنمایاند. مضمون‌هایی که دخلی به هویت ایرانی راوی داستان‌ها ندارند و بر همین مبنا هم کمتر به وجوه فردگرایانه‌ شخصیت‌ها پرداخته می‌شود. راوی‌ای که نام او در هیچ یک از داستان‌ها دیده نمی‌شود و تاکید چندانی بر هویت ایرانی او گذاشته نمی‌شود.

روای با طمانینه و آرام مخاطبش را به درون غرایب دنیای رازآلوده‌اش می‌برد و مطلقا عجله‌ای برای پرداخت داستان‌هایش ندارد و داستان‌ها گاه تا بیش از چهل صفحه امتداد می‌یابند. با همراهی نظرگاهی که با این فرهنگ غنی بیگانه نیست و هر لحظه تفسیر و ترجمانی از وقایع غریب اطرافش، به مخاطب عرضه می‌کند. داستان‌هایی که هر کدام تکه‌هایی از یک پازل هستی‌شناسانه‌اند. داستان‌ها اگرچه خودبسنده‌اند و هر کدام راه خود را می‌روند و ناتمام هم نمی‌مانند اما می‌توان همه‌ آنها را در قالب یک مجموعه‌ به‌هم‌پیوسته‌ هستی‌شناسانه در نطر گرفت. هر کدام از داستان‌ها پرده‌ای را کنار می‌زنند و نویسنده (همچون بورخس)، هدفی معرفت‌شناسانه را از روایت داستان‌ها پی می‌گیرد. او در داستان «دوالوکا، یا میدان خدایان» (همچون داستان‌های کنگره و کتابخانه‌ بابل) با نمایش جزئیات فراوان بنای معبد و منتسب‌کردن روایت‌های اساطیری به آن، حقیقتی غریب را آشکار می‌کند. معابدی تودرتو که نمادی از همین دنیا هستند. معبدهایی که به هم راه دارند و گریز از آنها بی‌معنی است چراکه خروج از یکی، واردشدن به دیگری است. تنها با مرگ است که می‌توان از این معبد خارج شد. نویسنده با تامل و سر صبر ماجراهایی را باز می‌کند که اگرچه با واقعیت مالوف ما، فاصله‌ بسیار دارد اما راوی داستان با این مقوله‌ها به مثابه شکل دیگری از واقعیت برخورد می‌کند، و البته مگر واقعیت محض اصلا وجود دارد؟ در داستان «تئو سوفیست» به همین موضوع اشاره می‌شود. هر تصویری که مشاهده می‌شود درواقع بازتابی از واقعیتی دیگر است. آینه‌ای است که روبه‌روی نقش دیوار قرار داده شده، به‌طوری‌که نمی‌توان میان نقش و بازتاب آن تفکیکی قائل شد. واقعیت با تصویر خود، چنان درهم تنیده شده که دیگر مرزی دیده نمی‌شود و دستیابی به واقعیت را غیرممکن می‌کند. درواقع هر نویسنده‌ای تنها می‌تواند از وهم و خیال بنویسد چراکه همان‌طور که پیرمرد داستان «مانترا» می‌گوید: تنها «وهم را می‌شود نوشت، واقعیت را نه».

درنهایت اگرچه این مجموعه برای مخاطبی که به دنبال لذت صرف از خواندن داستان‌ها است هم حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد، اما درواقع نویسنده با واردکردن جزئیات بسیار جغرافیای داستان و خط و ربط وقایع و اطلاعات پرشمار مکان‌های غریب و معابد و مجسمه‌های خدایان و رودهای مقدس و آیین‌های رازآلود، انبانی از حقایق دنیا را هم ارائه می‌کند. بستری غنی برای مخاطبی که بخواهد به اعماق هستی‌شناسانه‌ اثر غور کند. کتابی که مفاهیمی همچون تناسخ، بازگشت، زندگی و مرگ از مضامین برجسته‌ آن است. مرگی که در داستان «در برج خاموشی» به شکل آسمان‌سپاری آیین مزداپرستی، نقطه‌ پایانی بر خودش می‌گذارد. مردگانی که از بس به هنگام بیماری دیکلوفناک مصرف کرده‌اند با مرگ خود جان لاشخورها را هم با خود با آسمان می‌برند. مراسم مرگ گاهی به شکل سپردن خاکستر مردگان به رود گنگ پایان می‌پذیرد. قصه‌ آدمیانی که مرگ را بسیار ساده و آسان می‌پذیرند و همان جمله‌ای را که بدرقه‌ راهشان می‌شود، مغتنم می‌شمرند چراکه می‌دانند دیری نمی‌پاید که در قالبی دیگر باز می‌گردند و مرگ برایشان رهایی از این تن است. مثل آدم‌های داستان «مرگ‌های مادر ترزا»، که محتضرانی هستند که به تیمارخانه پناهنده می‌شوند و به دنبال مکانی آرام برای مردن هستند. آنها دلخوش به رهایی از این زندگی‌اند و تنها توقعشان همان دعایی است که به زبانی نامفهوم بالای سرشان خوانده می‌شود.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 29مهرماه97 به نشر رسیده است.

لینک یادداشت:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/236497/%C2%AB%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A6%DB%8C%C2%BB%D8%9B-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%87%D9%85

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1864/7

 

یادداشتی بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب، نشر افق

یادداشت رضا فکری بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب

یادداشتی بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب، نشر افق

شمایی از جهان‌های نادیدنی

«تراتوم» رویا دستغیب از همان آغاز با یک تصادف شدید در بزرگراه شکل می‌گیرد. برخورد ماشین قرمز به تیر چراغ‌برق و مرگ پدر و مادر شخصیت اصلی داستان (اگر بتوان او را شخصیت به حساب آورد)، همان آشوب آخرزمانی مورد نظر نویسنده است که بناست مخاطب را به دنیای غیرواقع و وهم‌آلود داستان سُر دهد و فضایی آشفته و رویاگون را روی سرش هوار کند. پس از این اتفاق است که المان‌های داستانی در قالبی جنون‌آمیز و نامنظم و در زمان‌ها و مکان‌های نامتعین از پی هم می‌آیند و داستانیت کتاب را پس می‌زنند و کلیت خود را به شکل تصاویری پاره‌پاره و مخدوش به مخاطب عرضه می‌کنند، به‌طوری‌که اگر مخاطب در میان سطور کتاب به دنبال اجتماع و انسجام داده‌های داستانی و اتفاق‌های ملموس باشد، راه به جایی نخواهد برد و نویسنده در ترسیم تمام صحنه‌های کتاب از واقعیت متعارف و از واقع‌گرایی می‌گریزد.

در همان فصل اولیه‌ کتاب، تصویر مردمان کوه‌سرخ (جماعتی با لباس‌های گونی‌باف) و اورادهایی که همواره زیر لب دارند با تصویر خانه‌ای که بوی مرگ و نیستی و غم فقدان پدر و مادر در آن موج می‌زند، گره می‌خورد. خانه‌ای که لب پنجره‌اش، دختری افسرده (که بازیگر نامیده می‌شود) قصد خودکشی دارد. در ادامه شخصیت کلیدی دیگر داستان (سرباز) معرفی می‌شود. شخصیتی که درگیر جنگی نابرابر بوده و صدمه‌دیده‌ حمله‌‌ شیمیایی و استنشاق گاز است. همه‌ هم‌قطارهایش در این جنگ کشته شده‌اند و او به نوعی تنها بازمانده‌ این جنگ است. حالا او به شکل تراتوم (شورش سلولی)، تن بازیگر را مورد تهاجم قرار داده و بدنش را تسخیر کرده است. جراح کسی است که تکه‌های بدن سرباز را از شکم بازیگر بیرون می‌کشد، درحالی‌که ارتباط ذهن سرباز با بدنش گسسته شده و همه‌ این پروسه‌ رنج‌آور را از بیرون به نظاره نشسته است. پای خرگوش سفیدی هم به ماجراهای کتاب باز می‌شود که می‌تواند نماد همه‌ خواسته‌های دیریاب‌های زندگی آدمی باشد. مثل واقعیت یا زمان که همواره از کف آدمی در گریز هستند.

درواقع مخاطب غرقه‌ دنیای فراواقع کتاب می‌شود و در متنی فرومی‌رود که رفته‌رفته در عرض گسترش می‌یابد و پروار می‌شود. با خط روایتی که میان اول‌شخص و سوم‌شخص در رفت‌وآمد است و واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد تاجایی‌که هویت شخصیت‌ها در تداخل با یکدیگر نیست می‌شوند و چیزی از آ‌نها باقی نمی‌ماند و هر کدام با دیگری این‌همان می‌شود. خرگوش با سرباز یکی می‌شود. سرباز و خاطراتش به ذهن و بدن شخص دیگری منتقل می‌شود و مادربزرگ با جوانی خود روبه‌رو می‌شود. اینجاست که پای یک «من» هم به میان می‌آید. چشمی که درون لنز یک دوربین قرار گرفته و شخصیت‌ها و وقایع داستان از نگاه او رصد می‌شود. دوربینی که می‌بیند، می‌شنود و می‌بوید و درواقع ابزاری است برای نمایاندن گسست زمان و مکان در این داستان. با همین وسیله است که مکان‌هایی که دارای تشخص زمانی هستند قابل درک می‌شود: «اتاق بازیگر به آینده تعلق دارد و راهرو که از انفجاری سهمگین درهم کوبیده شده در گذشته.» این بی‌مکانی و بی‌زمانی (که سرباز در آن گرفتار آمده)، نمایان‌گر وضعیتی برزخی و بینابینی است. نوعی غوطه‌ورشدن در سرزمینی سیال که حتی عزرائیل را هم به آن راهی نیست و او را از میراندن سرباز عاجز کرده و توانایی در آغوش‌کشیدنش را ندارد. مرگ در اینجا موهبتی است که به‌سادگی به سرباز اعطا نمی‌شود. او محکوم است به نمردن و سرگردان‌ماندن در این برزخ. برای مردن به زمان و مکان نیاز است درحالی‌که سرباز در سرزمین سیاهچاله‌ها اسیر شده و وضعیتی ترسناک را در میانه‌ این بی‌پایانی تجربه می‌کند. هرچند که وضعیت کنونی او را هم نمی‌شود زنده‌بودن قلمداد کرد. درواقع مرگ را باید یکی از موتیف‌های بسیار مهم این کتاب به شمار آورد، که به‌نوعی نوشتن از تجربه‌ای است که کسی از آن سالم بازنگشته که بتواند آنچه بر او گذشته را واگو کند. درواقع ادبیات لذت فهم تجربه مرگ را برای مخاطبش مهیا می‌کند. بر همین مبنا هم نویسنده در بسیاری از فصل‌های کتاب، مانیفستش را درباره‌ ماندن در میانه‌ زندگی و مرگ ترسیم می‌کند و برزخ و پیشامرگ را برای مخاطبش به نمایش می‌کشد.

شکی نیست که داستان‌هایی نظیر «تراتوم» را در مدیوم‌های بصری بهتر می‌توان دریافت و مخاطب با تاکیدهایی که در المان‌های دیداری وجود دارد، خط روایت را کم‌اشتباه‌تر می‌تواند پی بگیرد. در حوزه‌ نوشتار اما نویسنده به ناچار به ورطه‌ زیاده‌گویی‌های ملال‌آور و تکرارهای طاقت‌فرسا می‌افتد که البته این متن هم از آنها بی‌نصیب نمانده است. مخاطب مدام در هزارتویی از اتفاقات مشابه قرار می‌گیرد و از درهم‌تنیدگی ماجراهای یکسان، خلاصی ندارد. خرده‌روایت‌ها و صحنه‌های مهم کتاب اغلب دستخوش تکرارند و از رهگذر این تکرار است که از تاثیرشان و از ضربه‌زنندگی‌شان کم می‌شود. چرخه‌هایی که سبب می‌شود این فیلم دوباره به نقطه‌ آغازش برگردد. فیلمی که شخصیت‌هایش سرگردانند و سرانجامی ندارند و به‌تبع آن مخاطب هم، در زمینه‌ توصیف‌ها و صحنه‌پردازی‌هایی که مقدم بر خط داستان هستند و بر ابهام روایی متن می‌افزایند.

«تراتوم» رمان دشوارخوانی است با نشانه‌هایی که انگار برای گشودن طرح نشده‌اند و مرزها، صحنه‌ها، تصویرها و خرده‌روایت‌هایی که درهم فرورفته‌اند: «جهان‌های بسیار غوطه‌ور در تاریکی دهان‌های بسیار، دهان‌هایی داغ‌شده بر صورت‌های بسیار.» رمانی که پرسش‌های بسیاری برای مخاطبش طرح می‌کند. پرسش‌هایی که پس از پایان‌یافتن رمان همچنان با مخاطب می‌مانند و رهایش نمی‌کنند.

این یادداشت در روزنامه آرمان پنج‌شنبه 15شهریور97 به نشر رسیده است.

 

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1828/7

 

لینک تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/232013/%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C