یادداشت رضا فکری بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب

یادداشتی بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب، نشر افق

شمایی از جهان‌های نادیدنی

«تراتوم» رویا دستغیب از همان آغاز با یک تصادف شدید در بزرگراه شکل می‌گیرد. برخورد ماشین قرمز به تیر چراغ‌برق و مرگ پدر و مادر شخصیت اصلی داستان (اگر بتوان او را شخصیت به حساب آورد)، همان آشوب آخرزمانی مورد نظر نویسنده است که بناست مخاطب را به دنیای غیرواقع و وهم‌آلود داستان سُر دهد و فضایی آشفته و رویاگون را روی سرش هوار کند. پس از این اتفاق است که المان‌های داستانی در قالبی جنون‌آمیز و نامنظم و در زمان‌ها و مکان‌های نامتعین از پی هم می‌آیند و داستانیت کتاب را پس می‌زنند و کلیت خود را به شکل تصاویری پاره‌پاره و مخدوش به مخاطب عرضه می‌کنند، به‌طوری‌که اگر مخاطب در میان سطور کتاب به دنبال اجتماع و انسجام داده‌های داستانی و اتفاق‌های ملموس باشد، راه به جایی نخواهد برد و نویسنده در ترسیم تمام صحنه‌های کتاب از واقعیت متعارف و از واقع‌گرایی می‌گریزد.

در همان فصل اولیه‌ کتاب، تصویر مردمان کوه‌سرخ (جماعتی با لباس‌های گونی‌باف) و اورادهایی که همواره زیر لب دارند با تصویر خانه‌ای که بوی مرگ و نیستی و غم فقدان پدر و مادر در آن موج می‌زند، گره می‌خورد. خانه‌ای که لب پنجره‌اش، دختری افسرده (که بازیگر نامیده می‌شود) قصد خودکشی دارد. در ادامه شخصیت کلیدی دیگر داستان (سرباز) معرفی می‌شود. شخصیتی که درگیر جنگی نابرابر بوده و صدمه‌دیده‌ حمله‌‌ شیمیایی و استنشاق گاز است. همه‌ هم‌قطارهایش در این جنگ کشته شده‌اند و او به نوعی تنها بازمانده‌ این جنگ است. حالا او به شکل تراتوم (شورش سلولی)، تن بازیگر را مورد تهاجم قرار داده و بدنش را تسخیر کرده است. جراح کسی است که تکه‌های بدن سرباز را از شکم بازیگر بیرون می‌کشد، درحالی‌که ارتباط ذهن سرباز با بدنش گسسته شده و همه‌ این پروسه‌ رنج‌آور را از بیرون به نظاره نشسته است. پای خرگوش سفیدی هم به ماجراهای کتاب باز می‌شود که می‌تواند نماد همه‌ خواسته‌های دیریاب‌های زندگی آدمی باشد. مثل واقعیت یا زمان که همواره از کف آدمی در گریز هستند.

درواقع مخاطب غرقه‌ دنیای فراواقع کتاب می‌شود و در متنی فرومی‌رود که رفته‌رفته در عرض گسترش می‌یابد و پروار می‌شود. با خط روایتی که میان اول‌شخص و سوم‌شخص در رفت‌وآمد است و واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد تاجایی‌که هویت شخصیت‌ها در تداخل با یکدیگر نیست می‌شوند و چیزی از آ‌نها باقی نمی‌ماند و هر کدام با دیگری این‌همان می‌شود. خرگوش با سرباز یکی می‌شود. سرباز و خاطراتش به ذهن و بدن شخص دیگری منتقل می‌شود و مادربزرگ با جوانی خود روبه‌رو می‌شود. اینجاست که پای یک «من» هم به میان می‌آید. چشمی که درون لنز یک دوربین قرار گرفته و شخصیت‌ها و وقایع داستان از نگاه او رصد می‌شود. دوربینی که می‌بیند، می‌شنود و می‌بوید و درواقع ابزاری است برای نمایاندن گسست زمان و مکان در این داستان. با همین وسیله است که مکان‌هایی که دارای تشخص زمانی هستند قابل درک می‌شود: «اتاق بازیگر به آینده تعلق دارد و راهرو که از انفجاری سهمگین درهم کوبیده شده در گذشته.» این بی‌مکانی و بی‌زمانی (که سرباز در آن گرفتار آمده)، نمایان‌گر وضعیتی برزخی و بینابینی است. نوعی غوطه‌ورشدن در سرزمینی سیال که حتی عزرائیل را هم به آن راهی نیست و او را از میراندن سرباز عاجز کرده و توانایی در آغوش‌کشیدنش را ندارد. مرگ در اینجا موهبتی است که به‌سادگی به سرباز اعطا نمی‌شود. او محکوم است به نمردن و سرگردان‌ماندن در این برزخ. برای مردن به زمان و مکان نیاز است درحالی‌که سرباز در سرزمین سیاهچاله‌ها اسیر شده و وضعیتی ترسناک را در میانه‌ این بی‌پایانی تجربه می‌کند. هرچند که وضعیت کنونی او را هم نمی‌شود زنده‌بودن قلمداد کرد. درواقع مرگ را باید یکی از موتیف‌های بسیار مهم این کتاب به شمار آورد، که به‌نوعی نوشتن از تجربه‌ای است که کسی از آن سالم بازنگشته که بتواند آنچه بر او گذشته را واگو کند. درواقع ادبیات لذت فهم تجربه مرگ را برای مخاطبش مهیا می‌کند. بر همین مبنا هم نویسنده در بسیاری از فصل‌های کتاب، مانیفستش را درباره‌ ماندن در میانه‌ زندگی و مرگ ترسیم می‌کند و برزخ و پیشامرگ را برای مخاطبش به نمایش می‌کشد.

شکی نیست که داستان‌هایی نظیر «تراتوم» را در مدیوم‌های بصری بهتر می‌توان دریافت و مخاطب با تاکیدهایی که در المان‌های دیداری وجود دارد، خط روایت را کم‌اشتباه‌تر می‌تواند پی بگیرد. در حوزه‌ نوشتار اما نویسنده به ناچار به ورطه‌ زیاده‌گویی‌های ملال‌آور و تکرارهای طاقت‌فرسا می‌افتد که البته این متن هم از آنها بی‌نصیب نمانده است. مخاطب مدام در هزارتویی از اتفاقات مشابه قرار می‌گیرد و از درهم‌تنیدگی ماجراهای یکسان، خلاصی ندارد. خرده‌روایت‌ها و صحنه‌های مهم کتاب اغلب دستخوش تکرارند و از رهگذر این تکرار است که از تاثیرشان و از ضربه‌زنندگی‌شان کم می‌شود. چرخه‌هایی که سبب می‌شود این فیلم دوباره به نقطه‌ آغازش برگردد. فیلمی که شخصیت‌هایش سرگردانند و سرانجامی ندارند و به‌تبع آن مخاطب هم، در زمینه‌ توصیف‌ها و صحنه‌پردازی‌هایی که مقدم بر خط داستان هستند و بر ابهام روایی متن می‌افزایند.

«تراتوم» رمان دشوارخوانی است با نشانه‌هایی که انگار برای گشودن طرح نشده‌اند و مرزها، صحنه‌ها، تصویرها و خرده‌روایت‌هایی که درهم فرورفته‌اند: «جهان‌های بسیار غوطه‌ور در تاریکی دهان‌های بسیار، دهان‌هایی داغ‌شده بر صورت‌های بسیار.» رمانی که پرسش‌های بسیاری برای مخاطبش طرح می‌کند. پرسش‌هایی که پس از پایان‌یافتن رمان همچنان با مخاطب می‌مانند و رهایش نمی‌کنند.

این یادداشت در روزنامه آرمان پنج‌شنبه 15شهریور97 به نشر رسیده است.

 

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1828/7

 

لینک تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/232013/%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C