
حسن اصغری بیش از چهار دهه است که داستان مینویسد. او متولد ۱۳۲۶ در شهر خمام رشت است. از سال ۱۳۵۵ با انتشار مقاله و داستان کوتاه در نشریات کارش را شروع کرد و بهدنبال آن اولین کتابش را: «خستهها». اصغری از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ عضو هیاتتحریریه مجله «چیستا»، از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵ دبیر شورای تحریریه مجله ادبی «کلک» و در سال ۱۳۸۷ سردبیر نشریه «ادبیات و سینما» بود. اولین کتاب اصغری در سال ۱۳۵۵ منتشر شد و بهدنبال آن ۳۰ رمان و مجموعهداستان چاپ کرد که برخی از مهمترینهایشان عبارت است: ول کنید اسب مرا، کوهان سیاه و شکوفههای بهارنارنج، رستم در مرداب خوان دوم، برزخ نمرود و گل محبوبه، گمشدگان شبستان، لالهزار مرداب، و قربانگاه سهراب و تابلوهای زلزلهخیز قله کوه کرکس. برخی از داستانهای کوتاه اصغری برنده جوایزی چون جایزه گلشیری شده و برخی نیز به زبانهای انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی، لهستانی و ترکی ترجمه شده است. آنچه میخوانید داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» است.
***
آتش هاویه در تابوت
حسن اصغری
مرد چراغقوه را سمت راهپله چرخاند. نور، سیاهیِ پیلهبسته روی دیواره را شکافت و از دو طرف، تاریکی را ریخت کف سردابه. نور، لرزانلرزان خود را به صندوقچه اجدادی رساند که مثل یک تابوت کفِ سرداب آرمیده بود. مرد چنگ انداخت و قفلِ زنگزده و پوسیده را پیچاند. چفت شکست و ذرات قفل و چفت و درپوش مثلِ بُرادههای آهنگری، پاشیده شد توی تاریکی و با آن یکی شد. مرد نور چراغ را انداخت توی صندوقچه. از میان پرتوهای نور، جنازهای کفنپوش دیده میشد که سرِ کفن در دو سوی شانهها میان چاله گلوگاه بههم پیچیده بود. میان دو سینه برآمده جنازه، یک کارد سلاخی افتاده بود. مرد گفت کارد سلاخی اجدادی! و بعد دست انداخت و برشبرداشت. روی تیغه کارد، خون خشکیده چسبیده بود. یادِ نقش آینه افتاد که در آن اندامِ زلیخا پیچوتاب میخورد و تپش قلبش چکشوار میکوبید به قفسه سینهاش. پشتِ اندام زانو زد. سجده کرد و پشتِ اندام را بوسید و فرو افتاد پشتِ پا. حس کرد جلوی دو ستونِ مقدسِ مقبره افتاده و ضجه میزند، که اندام زن در چینوشکن آب چرخید و سردرِ قاب را شکست و بیرون آمد. دست انداخت و از جا کنده شد و مرد را با خود کشاند به بستر. مرد حس کرد خودش با اندام زن لابهلای امواجِ آب حوض دستوپا میزند و او فریاد میکشد: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاههزار سال...»
مرد دشنه بر چنگ در بستر میغلتید و خوشههای پنجاه رشته موی بافته به دست و پایش میپیچید و تیغه دشنه را فرو میکرد به گلوگاه اندام. در همان حال که فواره خون را میدید و سر را از تنش میکَند، از بستر پایین جست. حس کرد آب حوض بستر و اندام را بلعید و خودش لرزان یک دست آویخته پنجاه رشته گیسوی بافته و دست دیگر دشنه خونچکان میان شعلههای آتش هاویه دستوپا میزند. دستوپازنان هیکلش را که از ترس سنگنین شده بود، کشاند توی راهرو. کمی بعد خودش را دید که جلوی باغچه ایستاده و دارد به گوسفندی نگاه میکند که طناببهگردن به تنه درخت بسته شده. یادش آمد که گوسفند را خودش خریده بود تا در موعود قربان، قربانی کند.
رو به گوسفند گفت: «بالاخره روز موعود فرا رسید!»
زانو زد و سر پنجاه رشته گیسوی بافته را پرت کرد زیر پای گوسفند. رشته طناب را از پای درخت برداشت و گشود و دست و پای گوسفند را طنابپیچ کرد. پشت گوسفند را کوبید کفِ باغچه و چنگ انداخت به چانه حیوان. نوک دشنه را با ضرب فروکرد به خرخره و باز همان فواره خون را دید که در بستر اتاق دیده بود. از نوک کارد سلاخی خون میچکید. خم شد و تیغه را در آب حوض فروکرد و چند تیغه قرص ماه را دید که در چینوشکن آب میشکست. کارد را از آب بیرون آورد و تیغه شُسته را در تابشِ نورِ مهتاب نگاه داشت و بغضکرده زیر لب گفت: «کارد سلاخی پدرم... مال هفت پُشت اجدادش بود. خودش میگفت سی پُشت... شاید چندهزار سال جداندرجد... شاید...»
دنبالِ خون دشنه در آب گشت. لکهها و خطهای شکسته قیرگون توی آب مهتابزده میرقصید و نور ماه روی تیغه شسته برق میزد. فکر کرد که گوسفند را قربانی کرده تا زلیخا بداند یک حیوان به جای او قربانی شده. او وعظ را شنیده بود که در صحرای محشر باید فاسقش را بر دوش بکشد. خود و او را از پلِ صراطِ آکنده از آتش رد کند؛ یک روز به طول پنجاههزار سال... یک روز به طول پنجاههزار سال... هر روز درون آتش بسوزند و باز زنده شوند و باز بسوزند... پنجاههزار سال... پنجاههزار سال...
نور را تاباند به پارچه قیرگون و دریدش. کارد سلاخی را انداخت روی جناره کفنپوشِ کفِ تابوت. جنازه بیسر بود و گلوگاه گرهخورده کفن، غرقِ خون. جلوی تابوت زانو زد و به جنازه سجده کرد و ضجه کشید. صدایی در گلوی شکسته هوای سیاهِ سردابه شکست و افتاد روی سینه و سرش.
«تمام تو آنِ من بود، چرا چشم و تنت را به دیگری سپردی!؟»
به دنبالِ صدا، به همهجای سردابه نور پاشید، اما وقتی نور به سایهاش رسید، دید صدا در گلوگاه خودش میپیچد و میشکند. فکر کرد، من لاشه سربریده گوسفند را به درون صندوقچه نیانداختهام! و نور چراغ را لرزان روی کفن چرخاند. دو سینه، کفنِ سفید را برجهانده و ران پا و کفلها دوبرابر بالاتنه بود.
ناگهان بعبعِ گوسفند را شنید و بعد صدای خودش را: «من لاشه حیوان را نیاوردهام اینجا. روز قربان همین روز بود. من فقط پوست لاشه را کندم. گوشت را شقهشقه کردم؛ هر شقه ده سهم. سهمها جلوی باغچه است. باید همهشان را به همسایهها بدهم... زلیخا مثل یک گاوه شیرده میماند. این را همه میدانند. الان هم روی تخت خوابیده. صورتش توی شهر مثل ندارد. آن پسرِ جوان هر روز سر کوچه بود. خودم دیدم، با چشمهای خودم. ده روز پیش بود. دیدم شانه به شانه او دارد میرود. به کجا میرفت؟ چند ساعت بعد برگشت خانه... آره، دهبار... بیستبار خودم دیدم. شاید هزاربار رفته. من ندیدم. آره، خواستم گوسفند را قربانی کنم، نمیخواستم او را قربانی کنم.»
نیمخیز شد و نور چراغ را پاشید روی کفن. گره خونآلوده گلوگاه را گشود و پارچه را کشاند پایین. تنِ بیسر عریان بود. کفن مچالهشده، همان ملافه سفید و گُلدار روی تخت بود. مشت کوبید به دیواره صندوقچه و کارد سلاخی را انداخت میان پای جنازه و وحشتزده چرخید طرف راهپله. تُند بالا آمد و دوید به راهرو و واردِ خوابگاه شد. نور چراغ را پاشید روی تشک. لکههای خون مثلِ آسمان پرستاره روی ملافه میدرخشید. پایین تخت، سر و قرصِ صورت میان پنجاه رشته گیسوی بافته قابشده و چشمها گشوده به چشم او خیره شده بودند.
فریادزنان دوید بیرون: «نه... من فقط گوسفند کُشتم...»
جلوی باغچه ایستاد و زانو زد. تکههای گوشت گوسفند روی دیواره باغچه چیده شده بود و سرِ گوسفند توی علفزار باغچه افتاده بود و چشمها گشوده به چشم او، خیره نگاه میکردند.
زیر لب گفت: «من فقط گوسفند قربانی کردم. قربانیِ موعود... بله، زلیخا الان روی تخت خوابیده... خودتان بروید ببینید! آنجا است، روی تخت، در خواب...»
بیست تکه گوشت را برداشت و آنها را چید کفِ دستش و بعد از خانه بیرون زد. آهی کشید و کلونِ مادینه یکی از درها را کوبید. دوبار. یک دقیقه بعد، زنی توی درگاه ظاهر شد. مرد شگفتزده به قرصِ صورتِ زن خیره ماند. زن، زلیخا بود که میانِ پنجاه رشته گیسوی بافته قاب شده بود و اندام و چشمها در نور مهتاب میدرخشید. از صورت زلیخا، نگاهش را به آسمان دوخت که قرصِ ماهِ بدر به صورتش نور میپاشید و نگاهش بازمیگشت به قرصِ صورت که یکی بود. لبخندِ قرصِ صورت همان لبخند زلیخا بود در بستر خوابگاه. بیاختیار زانو زد و به حالتِ سجده فروافتاد. دوباره که نگاه کرد، قرصِ صورت توی درگاه نبود. او به چیزی نگاه میکرد که تنش همان پیراهنِ سفیدِ گُلداری بود که ملافه روی تخت خوابگاهش بود.
صدای خودش را از چهار طرفش میشنید که گفت: «او روی تخت خوابیده... خودم دیدم... آنجاست... روی ملافه سفیدِ گُلدارِ روی تخت...»
***
در میانه زیبایی و عصیان
خوانش رضا فکری بر داستان «آتش هاویه در تابوت»، نوشته حسن اصغری

تمثیل در داستان، همواره راههای تازهای برای تفسیر و کشف معنا باز میکند. از این رو داستانهای تمثیلی، حاوی معانی و تحلیلهای پیدا و پنهان بسیارند و به خواننده فرصتهای متعددی برای رمزگشایی میبخشند و در هر بار مواجهه، دریچهای نو از مفاهیم را به روی او میگشایند. حسن اصغری از چنین امکاناتی در داستاننویسی تمثیلی خود بهره برده و داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» را میتوان واجد چنین ویژگیهایی دانست.
فضای آغازین داستان، حاکی از گشوده شدن جهانی از رازهای گذشته به روی شخصیت اصلی است. مرد با چراغقوه وارد سردابهای میشود که صندوقچهای موروثی از اجدادش در آن جا خوش کرده است. لرزش و تزلزل نور، گویی درون ترسخورده و هراسان مرد را نشان میدهد که در تب و تابِ کشف راز صندوقچه است. قفلی که آنقدر قدیمی و پوسیده است که با پیچشی ساده باز میشود و آنچه سالها پنهان مانده، در معرض دید قهرمان داستان قرار میگیرد. صندوقچه به نظر تابوتی است که میتواند جسد انسانی را در خود جای دهد اما مرد میکاود تا چیز دیگری بیابد. هر چند که اقبال با او همراهی نمیکند و او همانی را مییابد که از آن گریزان بوده و واهمه داشته است.
از میان شعاع نور، جنازهای کفنپوش دیده میشود. سرِ کفن در دو سوی شانهها، میان چالهی گلوگاه در هم پیچیده است و میان سینهی برآمدهی جنازه، یک کارد سلاخی جا گرفته است. از همین اولین رویاروییِ جسد کفن شده، دنیایی راز خود را به شخصیت اصلی داستان عرضه میکند. کارد سلاخی اجدادی، سلاحی است که هم میتواند پیامآور انتقام برای او باشد و هم نماد دفاع از کیان خانداناش. خون خشکیده روی کارد اما حکایتی دیگر در دل خود دارد و او را به تصویر زلیخایی میرساند که پیچ و تابش در آینه همچنان و پس از سالها در ذهناش ماندگار است. تصویر زنِ مُرده چنان تقدسی برای مرد میآفریند که زانو میزند و سر خم میکند و به نوعی این زیبایی چنان است که تمام وجود مرد را به کرنش وا میدارد.
وجه سورئالیستی داستان باعث میشود که به فراخور ذهنیت قهرمان، فضا مدام تغییر پیدا کند. دقیقاً در جایی که چهرهی زنِ از دسترفته، برای مرد جنبهای مقدس و احترامبرانگیز مییابد، صندوقچه به مقبرهای تبدیل میشود که ستونهای افراشته و شیشههای بلند دارد. زن قاب شیشهای را میشکند و دست دراز میکند و مرد را به درون بستر میکشد. گویی زلیخای جوان و دلربای اساطیری زنده میشود و داستانش را دوباره رقم میزند. او مرد را با کشاندن به حریم خود وارد همان چالش تمثیلی شناختهشده میکند. مرد تلاش میکند آتش تمنا را در خود و همینطور او فرو نشاند و از همین رو دشنه در دست میگیرد و مترصد حمله میشود. در همین احوالات صدایی مدام نهیب میزند: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاه هزار سال...» و مرد را انگار توان مقاومت در برابر چنین هشداری نیست. قدرت انذار در این صدا چنان است که مرد چیزی از شور تنانگی در خود و یا زن نمیبیند. هر آنچه هست ترس است و مجازاتی ابدی که در انتظار اوست؛ آتش هاویهای که هماکنون نیز تمام بستر را در کام خود گرفته است. اینجاست که باز ذهنیت مرد، از تخت روان، مسلخ میسازد و دشنه را در گلوی زن فرو میبرد.
داستان مدام از رسیدن به تصویری قطعی و روشن میگریزد. در مسلخی که آتش هاویه آن را فرا گرفته، گناهکاری که قرار است به سزای عصیانگریِ خود برسد، به موجودی تبدیل میشود که در موعد قربانی منتظر است تا سر بریده شود. مرد نیز همواره از قاتل زنی وسوسهگر که مستوجب مرگ است تا سلاخی که تنها گوسفندی را قربانی میکند، در حال استحاله است. تصاویر گیسو و تن دلربای زلیخایی که نماد زیبایی گناهآلود است با کارد و خون و سلاخی گوسفندی که تن به قربانی شدن میدهد، درهم میآمیزد و قهرمان داستان نیز مدام از ورطهی عصیان تنانه به جایگاه معصومیتی از دست رفته میافتد. سرگردانی تمثیلیِ او، وسعتی به عمق تاریخ دارد و هیچ پایانی نمیتوان برای آن متصور شد؛ انسانی که در انتخاب میان زیبایی و عصیان تا ابد مردد باقی میماند.
این یادداشت در روزنامه سازندگی روز پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.