از «خروس» تا «مختار در روزگار» /واکاویِ تحولات سیاسی-اجتماعی ایران در آثار ابراهیم گلستان

گلستان در مسیرِ حرفه‌ای خود تحولات سیاسی‌اجتماعی بسیاری به چشم دیده و هر یک را به‌گونه‌ای در آثار خود منعکس کرده است؛ از وقایع دهه‌ بیست و کودتای دهه‌ سی گرفته تا سلسله ‌رخدادهایی که در دهه‌ پنجاه به انقلاب ختم می‌شود. دامنه‌وسیع تجارب او را در مجموعه آثار روایی‌اش می‌توان دید...

یادداشت_ابراهیم گلستان_روزنامه سازندگی_رضا فکری

از «خروس» تا «مختار در روزگار»

واکاویِ تحولات سیاسی-اجتماعی ایران در آثار ابراهیم گلستان

رضا فکری

در اغلب آثار ابراهیم گلستان می‌توان نشان راویِ قصه‌پرداز و بازیگوشی را جست که طنازانه و کنایه‌آمیز، جهان داستانی‌اش را می‌سازد؛ قصه‌گویی که مدام در تکاپوی ساخت زبانی موزون و نثری آهنگین است و ماجراجویانه به زوایای پنهانِ شخصیت‌های قصه‌اش نقب می‌زند. او در سفری به درازای نیم‌قرن، پیوسته و در هر مقطع تاریخی، بر بخشی از دردهای جامعه‌اش انگشت گذاشته و آن‌ها را آسیب‌شناسی کرده است. راویان داستان‌های او در سیری تکاملی و متناسب با رخدادهای هر دوره‌ زمانی زبان به سخن می‌گشایند و گلستان هر قصه‌ای را در هر برهه‌ای به‌گونه‌ای می‌نویسد؛ چنان‌که در نوشتنِ داستان «خروس» هم همین الگوی روایی را در پیش می‌گیرد و این کتاب در زمان انتشارش، عصاره‌ سه‌دهه از تاریخ ایران را در دل خود جا داده است.

به موازاتِ سیرِ تکوینیِ آثارِ گلستان، تمثیل برای او معنای متفاوتی می‌یابد و از اولین کتابش «آذر، ماه آخر پاییز»، این رویه در داستان‌های او تثبیت می‌شود. مجموعه‌ای که روحی واحد در تمامی قصه‌های مستقل آن جاری است و گلستان به‌عنوان روشنفکری که سرد و گرم جنگ جهانی دوم را چشیده و عواقب آن را با گوشت و پوست خود لمس کرده، مسائل عصرش را وامی‌کاود و به موتیف ترس در این داستان‌ها جامه‌ تمثیل می‌پوشاند تا عمق احساس ناامنی را در جامعه‌ نابه‌سامان برآمده‌ از تحولات پس از شهریور ۱۳۲۰ به نمایش بکشد. زنی فرورفته در پارانویا که کوچک‌ترین نشانه‌ای از غریبه‌ها را با تیر می‌زند، پسری که پیش چشمش قربانی‌شدن پدر را می‌بیند و دم برنمی‌آورد و زندانی‌ای که در آمیزه‌ای از وحشت و شادمانی به اعتصاب فکر می‌کند، همگی از جهانی آمده‌اند که کوچک‌ترین اجزایش هم، تهدید زندگی و رعب فنا را در دل خود دارند: «بی‌خود کلید برف پاک‌کن را زدم. فلز لخت آن، روی شیشه، ناله‌کنان کشیده شد. گوشت‌هایم ریخت. لرزیدم و آن را بستم.»

گلستان از منظری دیگر، در کنار اعتباری که برای عینیت در تصویر‌پردازیِ داستان‌هایش قائل است، جهانِ رواییِ تودرتو و منحصربه‌فردِ خود را خلق می‌کند. وقتی شخصیت اصلی، زبان به تعریف قصه باز می‌کند، در دل حکایتش می‌توان ماجراها و شخصیت‌هایی را یافت که هریک درعین استقلال، نقشی ضروری در استحکام پیرنگ اصلی ایفا می‌کنند. او در «مدومه» تمامی این ویژگی‌های سبکی را یک‌جا به مخاطبش عرضه می‌کند. ابَرراویِ این داستان، به‌تدریج جای خود را به سایر راویانی می‌دهد که هر کدام دریچه‌ای به دنیایی پوچ و ویران می‌گشایند. او به رنج انسان هم‌عصرش و به ملال و کسالتی می‌پردازد که همواره گریبان‌گیر بشر بوده و علاجی هم برای آن نیافته است؛ سویه‌هایی از جهان‌بینی خاص گلستان که در بطن تمام آثار او می‌توان از آن‌ها سراغ گرفت.

گلستان در مسیرِ حرفه‌ای خود تحولات سیاسی‌اجتماعی بسیاری به چشم دیده و هر یک را به‌گونه‌ای در آثار خود منعکس کرده است؛ از وقایع دهه‌ بیست و کودتای دهه‌ سی گرفته تا سلسله ‌رخدادهایی که در دهه‌ پنجاه به انقلاب ختم می‌شود. دامنه‌وسیع تجارب او را در مجموعه آثار روایی‌اش می‌توان دید. کارگردانِ «خشت‌وآینه» که در دهه‌ سی و چهل به‌‌خاطر نگاهِ آوانگاردش مورد نقدهای تندوتیز قرار می‌گرفت، حالا به‌دلیلِ رویکردهای فرازمانی و تعمقش در وضعیتِ انسانِ گرفتار در تلاطماتِ سیاسی جامعه، همچنان در مرکزِ توجهِ طیف‌های متنوع مخاطبین است؛ روشنفکری که زبان استعاره را برای بیانِ گفتمان زمانه‌اش برگزیده و همواره چشم بر وقایع سرنوشت‌ساز جامعه‌اش گشوده، بیشتر از هر دوره‌ دیگری چکیده‌ای از تاریخِ عصرش را در دلِ آثارش دارد؛ آنطور که در تازه‌ترین اثرش «مختار در روزگار» می‌توانیم ببینیم.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز شنبه ۲۸ خرداد 1401 منتشر شده است.

زمستان می‌گذرد /یادداشتی بر رمان «اُتّیپل» ایلیا ارنبورگ

اُتّیپل بر آن است تا بگوید روزگار آب شدن یخ‌ها از مدت‌ها پیش از مرگ استالین آغاز شده بوده و خزنده و مخفی در وجود آحاد جامعه‌ی شوروی پیش رفته و تنها نیاز به تلنگری داشته تا خود را نشان دهد. نقطه‌ی مبدأ در این دوره، نه سخنرانی خروشچف، بلکه در اوج خفقان حاکمیت استالین است...

یادداشت کتاب_اتیپل_ارنبورگ_مجله درنگ_رضا فکری_۱

زمستان می‌گذرد

یادداشتی بر رمان «اُتّیپل»، نوشته‌ی ایلیا ارنبورگ، ترجمه‌ی مژگان صمدی، نشر برج، ۱۳۹۹

رضا فکری

ایلیا ارنبورگ اصطلاح «اُتّیپل» را در ادبیاتِ شوروی پسااستالینی با رمانی باب کرد که نوک پیکان نقدش نظام حاکم را هدف گرفته بود. او در شهری که الگوی توسعه‌ی صنعتی‌ شوروی بود و به نظر می‌رسید نظم خلل‌ناپذیر کمونیستی تحقق تمامی آرمان‌هایش را تضمین خواهد کرد، ظهور سویه‌ای دیگر از زندگی را پیش‌بینی کرده بود. نوعی از حیات انسانی که زیر لایه‌ای عمیق از یخ توتالیتاریسم مدفون شده و مجال بروز نیافته بود. پیش‌گوییِ به حقیقت پیوسته‌ی ارنبورگ درباره‌ی دوره‌ای بود که دیکتاتور رفته است و حالا جانشینانِ او نمی‌توانند به همان شدت قبل دگراندیشان را سرکوب کنند. بسیاری از متفکران آن دوره از جمله آیزایا برلین سخنرانی خروشچف درباره‌ی آغاز روزگار گشایش سیاسی در شورویِ پس از استالین را مرهون همین مانیفست ارنبورگ در اُتّیپل می‌دانستند. جدا از ایجازی که عنوان کتاب دارد و تعابیری گسترده را در یک کلمه جای داده و کنایه‌ای از روزگار افول دیکتاتوری است، خودِ رمان نیز نمونه‌ای مثالی از کل شوروی تحت سیطره‌ی کمونیسم استالینی و البته تمثیلی برای هر جامعه‌ی گرفتار استبداد به شمار می‌آید.

صحنه‌ی آغازین کتاب، جلسه‌ی نقد رمانی است که شرکت‌کنندگان آن اغلب با موضعی تدافعی درباره‌ی این نوع از جهان‌بینی نظر می‌دهند. رمان مورد نقد در این جلسه، از ناگزیریِ عشق سخن گفته و از نوعی ایثار برای عشق که می‌تواند در صدر اولویت‌های زندگی یک انسان باشد. کتاب مورد نقد داستانی از درنوردیدن مرزها و حدود مرسوم در خود دارد؛ موضوعی که در نقطه‌ی مقابل افکار چارچوب‌مند جمع قرار می‌گیرد. ژوراولیوف که به‌عنوان یکی از اعضای هیأت رئیسه‌ در این جلسه حضور دارد، یکی از نمونه‌های روشن چنین طرز تفکری است. او مدیر یک کارخانه‌‌ی بزرگ و موفق است و معیارش برای سنجش هر چیزی، از جمله عواطف، همان ساختار ماشینی است که در تولید و توسعه‌ی صنعتی نقش دارد. ژوراولیوف گرچه می‌کوشد همراهی پدرانه‌ای با جمع و در نگاهی وسیع‌تر با تمامی شهر و جامعه‌اش داشته باشد و همواره خود را روادار و منعطف نشان دهد، اما در عمل نمی‌تواند خشم خود را از رفتار سرکش اطرافیانش فرو بخورد و آن را در رفتاری هیستریک و مستبدانه نشان می‌دهد. حضور او در این جلسه، همان طنز تلخ و تناقض‌آلودی است که ارنبورگ تلاش می‌کند با آن دیکتاتوری حاکم را هدف انتقاد خویش قرار دهد.

صحنه‌ی شروع داستان، عرصه‌ی ارزیابی تمام شخصیت‌های اصلی آن است. کاراتییف یکی از همین آدم‌هاست که نقشی کلیدی در پیشبرد ماجراها ایفا می‌کند. مهندسی که همچون ژوراولیوف استانداردهای دوگانه‌ای درباره‌ی عواطف انسانی دارد و اغلب آن‌ها را با ارزش‌های جامعه‌ی توسعه‌یافته‌ی کمونیستی می‌سنجد. از منظر او عشقِ فردمحوری که در جوامع سرمایه‌داری مرسوم است، جایی در جامعه‌ی جمع‌مدار کمونیستی ندارد. به همین خاطر است که کاراتییف قادر به درک رفتار شخصیت‌های رمان مورد بحث در جلسه نیست. او همسرش را در جنگ از دست داده و هرگز پس از آن و در دوره‌ی سازندگیِ کشور نتوانسته به چیزی جز آرمان‌های کمونیسم بیاندیشد و حالا در چنین جلسه‌ای علیرغم این سطح از مقاومت در برابر دلبستگی‌های عاطفی، سد دفاعی او شروع به فروریختن می‌کند. یخِ کاراتییف در همین جلسه ترک برمی‌دارد، گرچه او و دیگران باید دوره‌ای طولانی را برای دیدن ترک‌ها و شکستن یخ‌ها منتظر بمانند.

یادداشت کتاب_اتیپل_ارنبورگ_مجله درنگ_رضا فکری_۲

لنا، همسر ژوراولیوف هم نمونه‌ای دیگر از آدم‌های گرفتار این یخبندان است. زنی که بزرگ‌ترین افتخارش «بانوی متشخص شوروی بودن» است. اما لنا گرچه همسر مردی است که تفکر توتالیتر و انعطاف‌ناپذیرِ حاکم را تمام‌قد نمایندگی می‌کند و خود نیز پرچم‌دار همین ایدئولوژی است، اما نمی‌تواند نقش عواطف را به‌عنوان مهم‌ترین نیروی انگیزه‌بخش در زندگی انسان‌ها نادیده بگیرد. حتی وقتی قرار است در جبهه‌ی مقابل علیه کتابی رمانتیک بایستد، با سلاح عاطفه‌ی انسانی وارد میدان می‌شود و از آن‌ به منزله‌ی مصالح ساختمانی برای بناکردن شوروی مدرن و شکوفا یاد می‌کند. هرچند که همین نقطه از بحث او درباره‌ی عشق، پاشنه‌ی آشیلش می‌شود. او دقیقاً در لحظاتی در دام دلبستگی می‌افتد که علیه آن‌ نظریه می‌پرداخته و کاراتییف را متهم به عدم درک درست موقعیت کشورشان می‌کرده است.

تمامی داستان کتاب در فصل زمستانی تمثیلی می‌گذرد و ارنبورگ طی آن به فروافتادن تدریجی سپر آهنین دفاعی آدم‌ها برای حفظ نظام استبدادی می‌پردازد. همان آدم‌هایی که مرعوب سه ‌دهه حاکمیت بی‌چون‌وچرای استالین‌اند و به سادگی قادر به شکستن قالب‌های کلیشه‌شده در این سیستم نیستند. شخصیت‌هایی که در برابر هرگونه اصلاح و تعدیل فضا مقاومت می‌کنند و همواره درصدد توجیه و مطلوب نشان دادن وضع موجودند. آن‌ها ناخودآگاه در مسیری مخالف قدم برمی‌دارند و یخ‌های هرکدام ترک‌هایی عمیق و شکننده پیدا می‌کند. در هر بخشی از کتاب گوشه‌ای از این یخ‌ها قرار است فرو بریزند و فصل تازه‌ای را در یخ‌بندان شوروی پسااستالینی رقم بزنند. اُتّیپل بر آن است تا بگوید روزگار آب شدن یخ‌ها از مدت‌ها پیش از مرگ استالین آغاز شده بوده و خزنده و مخفی در وجود آحاد جامعه‌ی شوروی پیش رفته و تنها نیاز به تلنگری داشته تا خود را نشان دهد. نقطه‌ی مبدأ در این دوره، نه سخنرانی خروشچف، بلکه در اوج خفقان حاکمیت استالین است. جایی که نظام کمونیستی به نفی کامل فردیت آدم‌ها و عواطف‌شان می‌پردازد و این کلیدی‌ترین مضمونی است که نه‌تنها وقایع این کتاب ارنبورگ که اغلب وقایع مربوط به شوروی دهه‌ی پنجاه میلادی حول آن می‌گردد.

این یادداشت در مجله ادبی و هنری درنگ منتشر شده است.

 

خوانش داستان «آتش هاویه در تابوت» حسن اصغری

خوانش داستان حسن اصغری_۲

حسن اصغری بیش از چهار دهه است که داستان می‌نویسد. او متولد ۱۳۲۶ در شهر خمام رشت است. از سال ۱۳۵۵ با انتشار مقاله‌ و داستان کوتاه در نشریات کارش را شروع کرد و به‌دنبال آن اولین کتابش را: «خسته‌ها». اصغری از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ عضو هیات‌تحریریه مجله «چیستا»، از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵ دبیر شورای تحریریه مجله ادبی «کلک» و در سال ۱۳۸۷ سردبیر نشریه «ادبیات و سینما» بود. اولین کتاب اصغری در سال ۱۳۵۵ منتشر شد و به‌دنبال آن ۳۰ رمان‌ و مجموعه‌داستان‌ چاپ کرد که برخی از مهم‌ترین‌هایشان عبارت است: ول کنید اسب مرا، کوهان سیاه و شکوفه‌های بهارنارنج، رستم در مرداب خوان دوم، برزخ نمرود و گل محبوبه، گمشدگان شبستان، لاله‌زار مرداب، و قربانگاه سهراب و تابلوهای زلزله‌خیز قله کوه کرکس. برخی از داستان‌های کوتاه اصغری برنده جوایزی چون جایزه گلشیری شده و برخی نیز به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی، لهستانی و ترکی ترجمه شده است. آنچه می‌خوانید داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» است.

***

آتش هاویه در تابوت

حسن اصغری

مرد چراغ‌قوه را سمت راه‌پله چرخاند. نور، سیاهیِ پیله‌بسته روی دیواره‌ را شکافت و از دو طرف، تاریکی را ‌ریخت کف سردابه. نور، لرزان‌لرزان خود را به صندوقچه‌ اجدادی رساند که مثل یک تابوت کفِ سرداب آرمیده بود. مرد چنگ انداخت و قفلِ زنگ‌زده و پوسیده را پیچاند. چفت شکست و ذرات قفل و چفت و درپوش مثلِ بُراده‌های آهنگری، پاشیده شد توی تاریکی‌ و با آن یکی شد. مرد نور چراغ را انداخت توی صندوقچه. از میان پرتوهای نور، جنازه‌ای کفن‌پوش دیده می‌شد که سرِ کفن در دو سوی شانه‌ها میان چاله گلوگاه به‌هم پیچیده بود. میان دو سینه برآمده جنازه، یک کارد سلاخی افتاده بود. مرد گفت کارد سلاخی اجدادی! و بعد دست انداخت و برش‌‌برداشت. روی تیغه کارد، خون خشکیده چسبیده بود. یادِ نقش آینه افتاد که در آن اندامِ زلیخا پیچ‌وتاب می‌خورد و تپش قلبش چکش‌وار می‌کوبید به قفسه سینه‌اش. پشتِ اندام زانو زد. سجده کرد و پشتِ اندام را بوسید و فرو افتاد پشتِ پا. حس کرد جلوی دو ستونِ مقدسِ مقبره افتاده و ضجه می‌زند، که اندام زن در چین‌وشکن آب چرخید و سردرِ قاب را شکست و بیرون آمد. دست انداخت و از جا کنده شد و مرد را با خود کشاند به بستر. مرد حس کرد خودش با اندام زن لابه‌لای امواجِ آب حوض دست‌وپا می‌زند و او فریاد می‌کشد: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاه‌هزار سال...»

مرد دشنه بر چنگ در بستر می‌غلتید و خوشه‌های پنجاه رشته موی بافته به دست و پایش می‌پیچید و تیغه دشنه را فرو می‌کرد به گلوگاه اندام. در همان حال که فواره خون را می‌دید و سر را از تنش می‌کَند، از بستر پایین جست. حس کرد آب حوض بستر و اندام را بلعید و خودش لرزان یک دست آویخته پنجاه رشته گیسوی بافته و دست دیگر دشنه خون‌چکان میان شعله‌های آتش هاویه دست‌وپا می‌زند. دست‌وپازنان هیکلش را که از ترس سنگنین شده بود، کشاند توی راهرو. کمی بعد خودش را دید که جلوی باغچه ایستاده و دارد به گوسفندی نگاه می‌کند که طناب‌به‌گردن به تنه درخت بسته شده. یادش آمد که گوسفند را خودش خریده بود تا در موعود قربان، قربانی کند.

رو به گوسفند گفت: «بالاخره روز موعود فرا رسید!»

زانو زد و سر پنجاه رشته گیسوی بافته را پرت کرد زیر پای گوسفند. رشته طناب را از پای درخت برداشت و گشود و دست و پای گوسفند را طناب‌پیچ کرد. پشت گوسفند را کوبید کفِ باغچه و چنگ انداخت به چانه حیوان. نوک دشنه را با ضرب فروکرد به خرخره و باز همان فواره خون را دید که در بستر اتاق دیده بود. از نوک کارد سلاخی خون می‌چکید. خم شد و تیغه را در آب حوض فروکرد و چند تیغه قرص ماه را دید که در چین‌وشکن آب می‌شکست. کارد را از آب بیرون آورد و تیغه شُسته را در تابشِ نورِ مهتاب نگاه داشت و بغض‌کرده زیر لب گفت: «کارد سلاخی پدرم... مال هفت پُشت اجدادش بود. خودش می‌گفت سی پُشت... شاید چندهزار سال جداندرجد... شاید...»

دنبالِ خون دشنه در آب گشت. لکه‌ها و خط‌های شکسته قیرگون توی آب مهتاب‌زده می‌رقصید و نور ماه روی تیغه شسته برق می‌زد. فکر کرد که گوسفند را قربانی کرده تا زلیخا بداند یک حیوان به جای او قربانی شده. او وعظ را شنیده بود که در صحرای محشر باید فاسقش را بر دوش بکشد. خود و او را از پلِ صراطِ آکنده از آتش رد کند؛ یک روز به طول پنجاه‌هزار سال... یک روز به طول پنجاه‌هزار سال... هر روز درون آتش بسوزند و باز زنده شوند و باز بسوزند... پنجاه‌هزار سال... پنجاه‌هزار سال...

نور را تاباند به پارچه قیرگون و دریدش. کارد سلاخی را انداخت روی جناره کفن‌پوشِ کفِ تابوت. جنازه بی‌سر بود و گلوگاه گره‌خورده کفن، غرقِ خون. جلوی تابوت زانو زد و به جنازه سجده کرد و ضجه کشید. صدایی در گلوی شکسته هوای سیاهِ سردابه شکست و افتاد روی سینه و سرش.

«تمام تو آنِ من بود، چرا چشم و تنت را به دیگری سپردی!؟»

به دنبالِ صدا، به همه‌جای سردابه نور پاشید، اما وقتی نور به سایه‌‌اش رسید، دید صدا در گلوگاه خودش می‌پیچد و می‌شکند. فکر کرد، من لاشه سربریده گوسفند را به درون صندوقچه نیانداخته‌ام! و نور چراغ را لرزان روی کفن چرخاند. دو سینه، کفنِ سفید را برجهانده و ران پا و کفل‌ها دوبرابر بالاتنه بود.

ناگهان بع‌بعِ گوسفند را شنید و بعد صدای خودش را: «من لاشه حیوان را نیاورده‌ام اینجا. روز قربان همین روز بود. من فقط پوست لاشه را کندم. گوشت را شقه‌شقه کردم؛ هر شقه ده‌ سهم. سهم‌ها جلوی باغچه است. باید همه‌شان را به همسایه‌ها بدهم... زلیخا مثل یک گاوه شیرده می‌ماند. این را همه می‌دانند. الان هم روی تخت خوابیده. صورتش توی شهر مثل ندارد. آن پسرِ جوان هر روز سر کوچه بود. خودم دیدم، با چشم‌های خودم. ده روز پیش بود. دیدم شانه‌ به شانه او دارد می‌رود. به کجا می‌رفت؟ چند ساعت بعد برگشت خانه... آره، ده‌بار... بیست‌بار خودم دیدم. شاید هزاربار رفته. من ندیدم. آره، خواستم گوسفند را قربانی کنم، نمی‌خواستم او را قربانی کنم.»

نیم‌خیز شد و نور چراغ را پاشید روی کفن. گره خون‌آلوده گلوگاه را گشود و پارچه را کشاند پایین. تنِ بی‌سر عریان بود. کفن مچاله‌شده، همان ملافه سفید و گُلدار روی تخت بود. مشت کوبید به دیواره صندوقچه و کارد سلاخی را انداخت میان پای جنازه و وحشت‌زده چرخید طرف راه‌پله. تُند بالا آمد و دوید به راهرو و واردِ خوابگاه شد. نور چراغ را پاشید روی تشک. لکه‌های خون مثلِ آسمان پرستاره‌ روی ملافه می‌درخشید. پایین تخت، سر و قرصِ صورت میان پنجاه رشته گیسوی بافته قاب‌‌شده و چشم‌ها گشوده به چشم او خیره شده بودند.

فریادزنان دوید بیرون: «نه... من فقط گوسفند کُشتم...»

جلوی باغچه ایستاد و زانو زد. تکه‌های گوشت گوسفند روی دیواره باغچه چیده شده بود و سرِ گوسفند توی علفزار باغچه افتاده بود و چشم‌ها گشوده به چشم او، خیره نگاه می‌کردند.

زیر لب گفت: «من فقط گوسفند قربانی کردم. قربانیِ موعود... بله، زلیخا الان روی تخت خوابیده... خودتان بروید ببینید! آن‌جا است، روی تخت، در خواب...»

بیست تکه گوشت را برداشت و آنها را چید کفِ دستش و بعد از خانه بیرون زد. آهی کشید و کلونِ مادینه یکی از درها را کوبید. دوبار. یک دقیقه بعد، زنی توی درگاه ظاهر شد. مرد شگفت‌زده به قرصِ صورتِ زن خیره ماند. زن، زلیخا بود که میانِ پنجاه رشته گیسوی بافته قاب شده بود و اندام و چشم‌ها در نور مهتاب می‌درخشید. از صورت زلیخا، نگاهش را به آسمان دوخت که قرصِ ماهِ بدر به صورتش نور می‌پاشید و نگاهش بازمی‌گشت به قرصِ صورت که یکی بود. لبخندِ قرصِ صورت همان لبخند زلیخا بود در بستر خوابگاه. بی‌اختیار زانو زد و به حالتِ سجده فروافتاد. دوباره که نگاه کرد، قرصِ صورت توی درگاه نبود. او به چیزی نگاه می‌کرد که تنش همان پیراهنِ سفیدِ گُلداری بود که ملافه روی تخت خوابگاهش بود.

صدای خودش را از چهار طرفش می‌شنید که گفت: «او روی تخت خوابیده... خودم دیدم... آنجاست... روی ملافه سفیدِ گُلدارِ روی تخت...»

 

***

در میانه زیبایی و عصیان

خوانش رضا فکری بر داستان «آتش هاویه در تابوت»، نوشته حسن اصغری

۲

تمثیل در داستان، همواره راه‌های تازه‌ای برای تفسیر و کشف معنا باز می‌کند. از این رو داستان‌های تمثیلی، حاوی معانی و تحلیل‌های پیدا و پنهان بسیارند و به خواننده فرصت‌های متعددی برای رمزگشایی می‌بخشند و در هر بار مواجهه، دریچه‌ای نو از مفاهیم را به روی او می‌گشایند. حسن اصغری از چنین امکاناتی در داستان‌نویسی تمثیلی خود بهره برده و داستان کوتاه «آتش هاویه در تابوت» را می‌توان واجد چنین ویژگی‌هایی دانست.

فضای آغازین داستان، حاکی از گشوده شدن جهانی از رازهای گذشته به روی شخصیت اصلی است. مرد با چراغ‌قوه وارد سردابه‌ای می‌شود که صندوقچه‌ای موروثی از اجدادش در آن جا خوش کرده است. لرزش و تزلزل نور، گویی درون ترس‌خورده و هراسان مرد را نشان می‌دهد که در تب و تابِ کشف راز صندوقچه‌ است. قفلی که آن‌قدر قدیمی و پوسیده است که با پیچشی ساده باز می‌شود و آن‌چه سال‌ها پنهان مانده، در معرض دید قهرمان داستان قرار می‌گیرد. صندوقچه به نظر تابوتی است که می‌تواند جسد انسانی را در خود جای دهد اما مرد می‌کاود تا چیز دیگری بیابد. هر چند که اقبال با او همراهی نمی‌کند و او همانی را می‌یابد که از آن گریزان بوده و واهمه داشته است.

از میان شعاع نور، جنازه‌ای کفن‌پوش دیده می‌شود. سرِ کفن در دو سوی شانه‌ها، میان چاله‌ی گلوگاه در هم پیچیده است و میان سینه‌ی برآمده‌ی جنازه، یک کارد سلاخی جا گرفته است. از همین اولین رویاروییِ جسد کفن شده، دنیایی راز خود را به شخصیت اصلی داستان عرضه می‌کند. کارد سلاخی اجدادی، سلاحی است که هم می‌تواند پیام‌آور انتقام برای او باشد و هم نماد دفاع از کیان خاندان‌اش. خون خشکیده روی کارد اما حکایتی دیگر در دل خود دارد و او را به تصویر زلیخایی می‌رساند که پیچ و تابش در آینه همچنان و پس از سال‌ها در ذهن‌اش ماندگار است. تصویر زنِ مُرده چنان تقدسی برای مرد می‌آفریند که زانو می‌زند و سر خم می‌کند و به نوعی این زیبایی چنان است که تمام وجود مرد را به کرنش وا می‌دارد.

وجه سورئالیستی داستان باعث می‌شود که به فراخور ذهنیت قهرمان، فضا مدام تغییر پیدا کند. دقیقاً در جایی که چهره‌ی زنِ از دست‌رفته، برای مرد جنبه‌ای مقدس و احترام‌برانگیز می‌یابد، صندوقچه به مقبره‌ای تبدیل می‌شود که ستون‌های افراشته و شیشه‌های بلند دارد. زن قاب شیشه‌ای را می‌شکند و دست دراز می‌کند و مرد را به درون بستر می‌کشد. گویی زلیخای جوان و دلربای اساطیری زنده می‌شود و داستانش را دوباره رقم می‌زند. او مرد را با کشاندن به حریم خود وارد همان چالش تمثیلی شناخته‌شده می‌کند. مرد تلاش می‌کند آتش تمنا را در خود و همین‌طور او فرو نشاند و از همین رو دشنه در دست می‌گیرد و مترصد حمله می‌شود. در همین احوالات صدایی مدام نهیب می‌زند: «آتشِ هاویه... صحرای محشر... هر روز پنجاه هزار سال...» و مرد را انگار توان مقاومت در برابر چنین هشداری نیست. قدرت انذار در این صدا چنان است که مرد چیزی از شور تنانگی در خود و یا زن نمی‌بیند. هر آن‌چه هست ترس است و مجازاتی ابدی که در انتظار اوست؛ آتش هاویه‌ای که هم‌اکنون نیز تمام بستر را در کام خود گرفته است. این‌جاست که باز ذهنیت مرد، از تخت روان، مسلخ می‌سازد و دشنه را در گلوی زن فرو می‌برد.

داستان مدام از رسیدن به تصویری قطعی و روشن می‌گریزد. در مسلخی که آتش هاویه آن را فرا گرفته، گناهکاری که قرار است به سزای عصیان‌گریِ خود برسد، به موجودی تبدیل می‌شود که در موعد قربانی منتظر است تا سر بریده شود. مرد نیز همواره از قاتل زنی وسوسه‌گر که مستوجب مرگ است تا سلاخی که تنها گوسفندی را قربانی می‌کند، در حال استحاله است. تصاویر گیسو و تن دلربای زلیخایی که نماد زیبایی گناه‌آلود است با کارد و خون و سلاخی گوسفندی که تن به قربانی شدن می‌دهد، درهم ‌می‌آمیزد و قهرمان داستان نیز مدام از ورطه‌ی عصیان تنانه به جایگاه معصومیتی از دست رفته می‌افتد. سرگردانی تمثیلیِ او، وسعتی به عمق تاریخ دارد و هیچ پایانی نمی‌توان برای آن متصور شد؛ انسانی که در انتخاب میان زیبایی و عصیان تا ابد مردد باقی می‌ماند.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز پنج‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

هویت سیال و سردرگمی آدم‌ها /یادداشتی بر کتاب «فسخ» انسیه ملکان

فسخ_انسیه ملکان_مجله تجربه_رضا فکری

یادداشتی بر کتاب «فسخ»، نوشته انسیه ملکان، انتشارات صدای معاصر

هویت سیال و سردرگمی آدم‌ها

رضا فکری

دغدغه‌ی هویت، اگرچه به وسعت همه‌ی تاریخ در ذهن بشر جریان داشته و همواره او را با پرسش‌های بنیادین کیستی و چیستی مواجه کرده است، اما دنیای مدرن که در ذات خود دارای پیچیدگی، پارادوکس و چندپارگی است، انسان را بیش‌تر درگیر مفهوم هویت کرده است. به تعبیر هایدگر، امر مدرن هرچه بیش‌تر خود را نمایان می‌کند، پیچیدگی‌ها و ابهام‌های خود را نیز بیش‌تر بر بشر آشکار می‌کند و او را به شکل عریان‌تر و با صراحت بیش‌تری با این پرسش مواجه می‌سازد که کیست؟ چه جایگاهی در جهان پیرامون دارد؟ و چه نقشی در آن ایفا می‌کند؟ جهان داستانیِ کافکا نمونه‌ی روشنی از گرفتاری انسان مدرنی است که در دریایی از پرسش‌های بی‌پاسخ درباره‌ی چیستی و کیستی خود غوطه‌ور شده است. انسانی که در سایه‌ی ارتباطش با همه‌ی دنیا در پی یافتن پاسخی برای مسأله‌ی خویش است و حتی از جماد و اشیاء نیز برای پیدا کردن تعریفی از خود بهره می‌گیرد. هویت، مسأله‌ی قهرمان رمان «فسخ» انسیه ملکان نیز هست. انسانی که به دنبال تعریف معنایی تازه برای خویشتن است و در سفری به وسعت چند دهه، هم‌چنان این گمشده‌ی دیرین و بنیادین خود را می‌جوید.

این مسأله که نام من چه معنا و ارزش و جایگاهی می‌تواند داشته باشد، شاید اولین لایه در چالش هزارتوی هویت است که در این رمان به آن پرداخته می‌شود. در همان بخش آغازین که به‌مثابه سِفر اول آفرینش می‌توان به آن نگریست، بر بارزترین نمود هویتی هر آدمی، یعنی نام او، تأکید می‌شود. راوی از این‌که چرا او را به این نام می‌خوانند، می‌پرسد و با مقایسه‌ی نام خود با دیگران، به‌ویژه آن دیگری که همچون آنتاگونیستِ داستان، قرار است در برابرش بایستد، در صدد اثبات بخشی از هویت خویش است. او اسم‌اش را با دخترکی که طی قصه، همتا و پابه‌پای اوست و همواره در نقطه‌ی مقابل نظریه‌پردازی‌هایش قرار می‌گیرد، مقایسه می‌کند. آن‌ها حتی در نام نیز این تضاد به نظر حل‌ناشدنی را به رخ می‌کشند؛ دو دختر ده ساله از دو خاستگاه سنتی و مدرن که در هیچ مسأله‌ای با هم سر سازش ندارند و این تقابل از همان معرفی آغازین داستان، به‌روشنی پیداست.

اما همزادی که در موضع نقیضِ راوی نشسته، نقشی کلیدی در تبیین پرسش‌های هویتی او ایفا می‌کند. دنیایی که «نرگس»، راوی و شخصیت اصلی داستان توصیف می‌کند، بی حضور «سالی»، دخترکِ همواره در مقابل او، خلأیی انکارناپذیر دارد که جز با حضور خودِ او پر نمی‌شود. دنیایی که از لحظه‌ی ورود سالی داستانش آغاز می‌شود و جان می‌گیرد و راوی با وجود اوست که قادر به ارائه‌ی تعریفی هرچند مبهم و الکن از خویش است. حتی توصیفات محیط و فضا و تشخص‌بخشی به اشیاء و عناصر طبیعت، در تناظر با اوست که صورت می‌پذیرد. شاید از همین‌روست که علیرغم حضور روایت‌گری ریزبین و دقیق، کم‌تر ردّ پایی از خودش می‌توان در قصه یافت. حتی زمانی که نوبت به بیان تناقض‌های ذهنی راوی می‌رسد، باز هم سایه‌ی سالی و تشریح رفتار و گفتار او بر این روند سنگینی می‌کند و مجالی برای ترسیم شِمایی هرچند کلی و مبهم از نرگس را از مخاطب می‌گیرد.

گزینش نظرگاه نیز گواه آشکاری بر سردرگمی قهرمان داستان است و هم‌راستا با مکاشفه‌ی هویتی او عمل می‌کند. روایت در هر سه فصل اصلی کتاب از ذهن نرگس برمی‌آید و هر بار از منظری به رخدادها نگاه می‌کند؛ در فصل کودکی، اول شخص است، در جوانی به دوم شخص چرخش پیدا می‌کند و در میانسالی سوم شخص می‌شود. نزدیک‌ترین توجیهی که چنین گردش نظرگاهی می‌تواند به ذهن مخاطب متبادر کند، بلاتکلیفی شخصیت اصلی در یافتن موضعی روشن برای خطاب قرار دادن خویش است. در میانسالی که این استیصال به اوج می‌رسد، راوی دیگر کاملاً در پس توصیفاتی که متعلق به دیگران و مکان پیرامون است پنهان می‌شود و هرچه پیش می‌رود آن بحران بغرنج ابتدای داستان را بیش‌تر در معرض دید می‌گذارد که پرده‌ای از قیاس و فرافکنی مدام در حال پوشاندن آن است؛ هویتی که هیچ‌گاه به شکلی سرراست و عریان از آن سخنی به میان نمی‌آید.

عدم صراحت، مسأله‌ی بنیادین دیگری است که در سه فصل کتاب هم مشترک است و به بحران هویت وسعت بیش‌تری می‌بخشد و با وجود تغییر نظرگاه هم‌چنان حضور پر رنگ خود را به رخ می‌کشد. در واقع نقطه‌ی تمایز اصلی راوی در مقابل سالی، همین در نظر نگرفتنِ خود و زیر پا گذاشتن خواسته‌های حداقلی اوست. سالی که همواره الگو و معیار مقایسه است، در تبیین خود، هیچ ملاحظه و پرده‌پوشی خاصی ندارد و این را از همان کودکی در رفتارهایش به‌وضوح نشان می‌دهد. سالی با شخصیت عاصی و جسوری که دارد، به‌راحتی قوانین و تابوهای خانه را حتی در جزئی‌ترین امور زیر پا می‌گذارد اما نرگس منطبق بر انذار و تحذیر‌های مادربزرگ، هرگز از خطوط ترسیم شده پا فراتر نمی‌نهد. برای او حتی شکستن شاخه‌ها خطایی نابخشودنی به شمار می‌آید و هیچ‌گاه بر خلاف خواسته‌ی مادربزرگ که نماد سنتی است که به‌هیچ‌وجه هنجارشکنی را برنمی‌تابد، عمل نمی‌کند. همین استانداردهای دوگانه است که ماهیتی متنافر از هم به دو همزادِ نرگس و سالی می‌دهد؛ یکی بی‌محابا از خود و مطالباتش می‌گوید و دیگری حیاتی‌ترین نیازهایش را مسکوت می‌گذارد. این‌گونه است که هرچه داستان پیش می‌رود به گره‌های بزرگ‌تری در مسأله‌ی هویت می‌رسد و تغییر نظرگاه در جهت عکس آن روالی که شخصیت باید برای کشف خود و واکاوی درون‌اش برسد، حرکت می‌کند.

هویت، تا انتهای کتاب هم‌چنان حلقه‌ی مفقوده‌ی اصلی «فسخ» است و در پرده‌ای از ابهام باقی می‌ماند و هیچ‌گاه قاطعانه تعیین تکلیف نمی‌شود. این مسأله به سرنوشت‌سازترین روابط آدم‌ها نیز تسری می‌یابد و آن‌ها را به فسخ و جدایی از یکدیگر سوق می‌دهد. در این مسیر به نظر می‌رسد رویکردهایی همچون نوستالژی به مسأله شکلی بغرنج‌تر هم می‌بخشد. نوستالژی‌ای که فصل دومِ کتاب را در سیطره‌ی خود دارد و حاصل خلأهای ارتباطی، شکست‌های پی‌درپی عاطفی، محرومیت‌های هیجانی و فقدان ماجراهای کشمکش‌برانگیز است. هرچه کندوکاو در گذشته وسعت بیش‌تری می‌یابد، گره‌های زمان حال کورتر می‌شوند و شخصیت‌های اصلی بیش‌تر به سوی سردرگمی برای گشودن مسأله‌ی هویت می‌روند. روند مکاشفه‌ای که در این رمان پی گرفته شده است، نقطه‌ی مشخص و پایداری در انتهای خود ندارد و وسعت سیالیتی که از آغاز بر مسأله‌ی هویت سایه انداخته، هر لحظه بیش‌تر می‌شود؛ تا جایی که در نهایت به بغرنج‌ترین و پیچیده‌ترین نقطه‌ی خود برسد.

این یادداشت در ماهنامه تجربه شماره ۸ (دوره جدید) خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

گرگ روی تشک /یادداشتی بر رمان «سالتو» مهدی افروزمنش

دیدن سالتو در کشتی آزاد مثل دیدن نهنگ سفید است در اقیانوس، یک فن کمیاب اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می‌کند. سالتو اسطوره‌ی فراموش‌شده‌ی کشتی است، نماد قدرت و سرعت و از آن‌ها مهم‌تر نماد بزرگی...

سالتو_یاغی

یادداشتی بر رمان «سالتو» مهدی افروزمنش؛

به بهانه اقتباس سریال «یاغی» از این کتاب
گرگ روی تشک 

رضا فکری

مخاطب ادبیات داستانی هر چقدر هم که از طبقه‌ی متوسط اجتماعی باشد و در شرایط تخت و بدون پیچیدگی روزگارش را بگذراند، مطلقا در پی کشف زندگی‌هایی شبیه خودش لابه‌لای سطور کتاب نیست. هر چقدر هم که نویسنده هنر و توانایی به خرج دهد و از وضعیت‌های معمولی و از زندگی‌های لخت و خمیازه‌آور، «آنِ» داستانی بیرون بکشد و قصه‌اش را جذاب تعریف کند، مخاطب اما هم‌چنان در جست‌وجوی کنش و در جست‌وجوی تحرک و در جست‌جوی یک زندگی هیجان‌انگیز است، هیجانی که شاید خود از تجربه کردن آن محروم بوده است. با این وصف داستان‌هایی که در شهر اتفاق می‌افتند بسیار مستعد نمایش اتفاقاتی‌اند که پنهان و دور از دسترس عموم رخ می‌دهند و به نوعی می‌توانند محلی برای بازنمایی خودِ واقعی شهر باشند. شهرها رویدادگاه‌هایی آشنا برای مخاطب هستند و او مدام تصویرسازی‌های داستانی را با داشته‌های خود قیاس می‌کند. برای همین هم ترسیم یک جغرافیای مشخص و شناخته‌شده بسیار دشوار است و داستان‌ها برای گریز از چنین وضعیتی است که در ناکجا رخ می‌دهند یا در فضاهای بسته و محدود و در خلاء روایت می‌شوند و از آرزوها، ترس‌ها و تنش‌های زندگی در یک شهر شناخته شده حرفی به میان نمی‌آورند. البته باید تفاوتی قائل شد میان داستانی مثل «پاریس جشن بی‌کران» همینگوی که تصویر ستایش‌آمیزی از شهر پاریس ارائه می‌دهد و «اُلیور توئیست» دیکنز که اوضاع وخیم یتیم‌خانه‌های لندن مه‌آلود را نشان می‌دهد. این دو را نمی‌توان در یک دسته‌بندی واحد قرار داد و فیلم Biutiful ایناریتو که زیر پوست شهر بارسلون را نمایش می‌دهد نمی‌توان با To Rome with Love وودی آلن که یک نگاه توریستی به شهر رُم دارد در یک جایگاه قرار داد. فیلم درخشان The Great Beauty پائولو سورنتینو البته چیزی میانه‌ی این وضعیت را نمایش می‌دهد. هم زیبایی‌های شهر و خوشگذرانی‌های شبانه‌ی شهر رُم را در ظاهر خود دارد و هم افول این جلال و شکوه را در نظر شخصیت اصلی و درنهایت رُم را در یک چشم‌انداز بی‌انتهای پوچ نشان می‌دهد. «سالتو» هم رمانی است که در مکانی مشخص به نام «تهران» روایت می‌شود و از واقعیت‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همین شهر تغذیه می‌کند. داستانی که با تمرکز بر لایه‌های زیرین این شهر و با تکیه بر مولفه‌هایی همچون فقر، رابطه‌های افسارگسیخته، خشونت عریان و مواد مخدر پیش می‌رود و وجه تاریک و سیاه شهر را برجسته می‌کند. نویسنده برای نمایش عمیق‌تر همین زیرجلدی‌هاست که به استفاده از تصویرهای غلوشده دست می‌زند تا عواطف مخاطب را بیشتر درگیر کند و برای این مقصود چه مکانی مناسب‌تر از پایین و حاشیه‌ی شهر. اگر پیش‌تر انتظار می‌رفت نویسنده‌ی تهرانی نیم‌نگاهی هم به پایین‌های شهر بیاندازد، حالا افروزمنش در این کتاب سری به آذری، فلاح و جاده‌ی اسلامشهر زده و بیغوله‌ای به نام جزیره را دست‌مایه‌ی داستان‌گویی خود قرار داده است.

«سالتو» در قدم نخست، تقابلی است میان دو حد نهایت فقر و ثروت و متوسطی در این میان وجود ندارد. شخصیت سیاوش در نهایت فقر، با مادری هوایی و پدری عملی، آدم حسرت‌مند این داستان است که همه‌ی شاخصه‌های فلاکت را یک‌تنه با خود حمل می‌کند. مجاور خط آهنی زندگی می‌کند‌ که نه برق دارد و نه آب و زیر دست داوود لجن (ارباب خشن جزیره) مواد می‌فروشد و پول‌های حاصل از آن را زیر تراورس چهل‌وسوم خط آهن پنهان می‌کند. بچه‌های جزیره با اسامی غربتی، کولی، دربه‌در و تگزاسی خطاب می‌شوند و تفریح‌شان سنگ‌پرانی به قطار است و در سایر اوقات هم به پخش مواد مشغول هستند. اما در آن سوی طیف شخصیتی به نام نادر حضور دارد. سیاوش با دیدن بنز اوست که مبهوت می‌ماند و در معیت اوست که برای اولین بار روی تخت می‌خوابد، اسکی می‌کند و در خانه‌ای۱۱۰متری واقع در بلوار کشاورز تهران ساکن می‌شود و در دفتر کاری واقع در خیابان فرشته مستقر می‌شود. اساسا در نوشتن از شرایط اکستریم و حد نهایت‌ها گاهی شخصیت نادیده گرفته می‌شود و در مواجهه‌ای جذاب و مدل گنج قارون، ثروت بیش از اندازه با فقر پایین‌تر از حد معمول در انداخته می‌شود. اما در «سالتو» تغییرات شخصیتی سیاوش اهمیت بسیار دارد و در ساختار خطی رمان پی گرفته می‌شود. او که نگاهش به بالای شهر و خانه‌ها و باغ‌های آن، یک نگاه حسرت‌آلود و تخطئه‌گر بوده حالا در ارتباط با نادر است که به شکل یک بیلی باتگیت تمام عیار رنگ عوض می‌کند و از وضعیت یک فروشنده‌ی خرده‌پای مواد به یک قاچاقچی سطح بالا تغییر وضعیت می‌دهد تا جایی که نوچه‌های نادر هم از او حرف‌شنوی دارند. او از قدرت تازه دست یافته‌ی خود استفاده می‌کند و داوود لجن را سر جایش می‌نشاند و کنترل جزیره را به عنوان رئیس جدید به عهده می‌گیرد. در واقع بخش‌های قابل توجهی از کتاب به شرح روابط مافیایی اعضای این باند مواد مخدر می‌گذرد.

باندی که به شکلی بین‌المللی تجارت کوکایین می‌کند. این‌ها آن‌قدری بزرگ هستند که برای کشتن یک خبرچین قاتل اجیر می‌کنند و بازار مواد مخدر شرق آسیا را از دست روس‌ها و آمریکایی‌ها در آورده‌اند. آن‌ها قرار است ۱۱۰۰۰ کیلو هروئین را جا به جا کنند که رقمی غلوآمیز به نظر می‌رسد. پیش از انقلاب گفته می‌شد داستان زندگی دو گروه را به سادگی می‌توان اگزجره کرد و بر مبنای آن تخیل کرد و فیلم ساخت. یکی جاهل‌ها و دیگری رقاصه‌های کافه‌ها که صنفی نداشتند و کسی مدافع‌شان نبود و حق و حقوق خود را نمی‌توانستند استیفا کنند و راه برای غلو باز بود. ماریو پوزو هم مافیا را در پدرخوانده آن‌چنان مخوف و پر ابهت و قدرتمند نوشته بود که سران مافیا هم چنین تصویرسازی پر ابهتی را از خود باور نداشتند و البته شکایتی از این بابت هم نداشتند. در «سالتو» هم بر مبنای همین قاعده صحنه‌پردازی‌های پر رنگ و لعاب این‌چنینی بسیار دیده می‌شود. مثل صحنه‌ای که سران مافیای موادفروش تهران جمع‌شان جمع است و منطقه‌های شهر را بین خود تقسیم می‌کنند و عباس یاکوزا این منطقه‌بندی را برنمی‌تابد و افرادش سه نفر از گروه مقابل را کشته‌اند و نادر هم در تلافی او را به شکل فجیعی و با زالو زجرکش می‌کند.

اما شخصیت‌های دیگری هم هستند که در پیش‌برد خط رمان حضور دارند. مثل بچه‌های جزیره که شخصیت‌هایشان یک‌نواخت و یک‌فرم است. مادر سیاوش که از افسردگی نزار است و خودش را حلق‌آویز می‌کند، پدرش که یک روشنفکر و زندانی سیاسی بوده و در یک شخصیت‌پردازی بسیار خوب و در خاکسپاری مادر به خوبی ساخته می‌شود. سیا که مغز متفکر گروه است و رویا زنی اغواگر با تتوی پروانه به کمر که با نادر رابطه‌ای رسمی دارد و به سیا و سیاوش هم به نوعی نظری می‌اندازد. سیاوش نوجوانی که تردستی‌اش کشتی‌های درخشانی است که می‌گیرد و هر کدام از حریفانش را به شیوه‌ای و با فن به خصوصی از سر راه برمی‌دارد و نادر که رئیس تشکیلات است و به تنها جایی که کمک مالی می‌کند انجمن حمایت از حیوانات وحشی است. او از جسارت سیاوش در کشتی خوشش می‌آید و از همان ابتدا در توصیفی می‌گوید: «انگار یه گرگ رو تشکه» و به نوعی مدام از مفاهیم حیات وحش در حرف‌هایش استفاده می‌کند و برای تداعی قانون جنگل از حیوانات بسیاری مثال می‌آورد مثل بز آلفا، حلزون فیلسوف، یوزپلنگ و ... تکیه‌ای مستقیم بر طبیعت خشن و ناتورالیسمی آشکار که جا به جای داستان به آن اشاره می‌شود، در جنگلی که فقط باید شکارچی بود. نادر نفر اول تیم ملی کشتی بوده و انقلاب سبب شده مسابقات جهانی تیر ۵۸ را در سن دیگو آمریکا از دست بدهد. زمانی که حاکمیت با آمریکا سرشاخ شده بوده و رویاهای مردم با رویای او در تعارض قرار گرفته. سیا هم سرنوشت بهتری بهتری پیدا نمی‌کند. او با دفترچه‌ی مشتری‌های مواد و ۴ کیلو هروئینی که از این باند متلاشی‌شده باقی مانده، کشتی را به کناری می‌گذارد. در حالی که جزیره‌اش با لودر تخریب شده و دیگر خانه‌ی مادری برای او وجود خارجی ندارد.

به هر حال کشتی در این رمان بسیار فراتر از یک ورزش صرف عمل می‌کند. طالقانی (رئیس فدراسیون)، خادم، جدیدی، حیدری، سالن هفت تیر و مربی‌های بد دهان همه حضور دارند اما نقش چندانی ندارند و مانیفست‌های راوی در باب کشتی است که مدام به مخاطب ارائه می‌شود: «دشمن فرض کردن هر غریبه‌ای ذات کشتی است و کشتی چیزی نیست جز همین پیوستگی فرضیات انتقام‌جویانه‌ی دشمنی و قهرمانی». و یا در عبارت دیگری که نام کتاب هم از آن گرفته شده: «دیدن سالتو در کشتی آزاد مثل دیدن نهنگ سفید است در اقیانوس، یک فن کمیاب اصیل که کمتر کسی حتا تمرینش می‌کند. سالتو اسطوره‌ی فراموش‌شده‌ی کشتی است، نماد قدرت و سرعت و از آن‌ها مهم‌تر نماد بزرگی». این نوع از کشمکش‌های ورزشی اگرچه ژانری تثبیت شده و پر طرفدار در هالیوود است اما برای مخاطب ایرانی چندان جذاب نیست و برایش چندان اهمیتی ندارد که یک قهرمان بیس‌بال یا گلف یا کشتی چه مراحل دشواری را در راه رسیدن به قهرمانی طی کرده و چه مصائبی را در این راه متحمل شده. نویسنده‌ی کتاب به فراست دریافته که رمان او هم باید به نوعی این چالش ورزشی را به اجتماع و به سیاست پیوند بزند تا داستانی جذاب برای مخاطبی تعریف کند که اسطوره‌ی کشتی ایران عبدالله موحد را نمی‌شناسد و کشتی و المپیک برای او فقط و فقط در غلامرضا تختی خلاصه می‌شود.

این یادداشت پیش از این در سایت دوشنبه به نشر رسیده است.

آداب اسطوره‌نگاری /«یکلیا و تنهایی او» مهم‌ترین اثر تقی مدرسی پس از  ۶۷سال منتشر شد

داستان «یکلیا و تنهایی او» عرصه‌ی رویارویی اساطیری دو نیروی خیر و شر است که در این‌جا قدرت‌شان در تعیین سرنوشت با یکدیگر برابری می‌کند. راوی قصه، متفاوت با آن‌چه در متون ادیان سامی می‌گذرد، نظرگاهی در میانه‌ی این میدان برمی‌گزیند که نه با شر قرابت دارد و نه از خیر جانب‌داری می‌کند و به نوعی هر دو سر این ماجرا، مجال دفاع از خود را دارند...

یادداشتی بر کتاب یکلیا و تنهایی اش-تقی مدرسی-روزنامه سازندگی-رضا فکری

آداب اسطوره‌نگاری

«یکلیا و تنهایی او» مهم‌ترین اثر تقی مدرسی پس از ۶۷سال منتشر شد

رضا فکری

اگرچه رمان «یکلیا و تنهایی او» تقی مدرسی در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما طول کشید تا وجوه فراتاریخی و انقضاناپذیری قصه‌اش به‌درستی شناخته شود. مدرسی پس از کودتا و سقوط دولت مصدق نوشتن این کتاب را دست گرفت، زمانی که به کتب عهد عتیق و متون ادیان باستانی اشرافی کامل پیدا کرده بود. رمانی که نوشتن‌اش را طی سه ماه در حالی که همچنان دانشجوی روانپزشکی بود، به پایان رساند. انتشار «یکلیا و تنهایی او» را نشر تازه‌تأسیس «نیل» که ابوالحسن نجفی، یکی از نزدیکترین دوستان مدرسی، آن را راه انداخته بود، به‌عهده گرفت. حالا و پس از چند دهه، انتشــار مجدد این کتاب از ســوی نشــر فرهنــگ جاوید، فرصت مغتنمی است تا مخاطب با درنگی دوباره به شناخت ابعاد مختلف بینامتنی، کهن‌الگویی، جامعه‌شناختی و فلسفی این اثر برسد.

داستان‌های تقی مدرسی گاه بر کهن‌الگوهای سامی استوار بوده و از متون ادیان ابراهیمی بهره جسته است، مانند آن‌چه که در «یکلیا و تنهایی او» مشاهده می‌شود و گاه بر مدار اسطوره‌های باستانیِ بین‌النهرین چرخیده، همچون قصه‌ی مانی که در کتاب «آداب زیارت» مبنای داستان است. روایت‌های اسطوره‌ایِ او از تحولات اجتماعی و سیاسی نیز تأثیر پذیرفته و هر بزنگاه از تاریخ معاصر ایران در مسیر داستان‌نویسی‌‌اش اثری به جا نهاده است. رخدادهایی همچون کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، اصلاحات ارضی در دهه‌ی ۴۰ شمسی و هم‌چنین انقلاب ۵۷ و جنگ در داستان‌های اسطوره‌محور او جایگاهی عمده و جریان‌ساز داشته‌اند. همچنین، او در سایه‌ی کهن‌الگوها به بازنمایی مفاهیمی پرداخته که در مناقشه‌های هستی‌شناسانه‌ی بشری حضوری ازلی ابدی دارند و «یکلیا و تنهایی او» از این لحاظ در صدر آثار او قرار می‌گیرد که مدرسی در آن با صراحتی تام به اسطوره و به‌ویژه به تقابل خیر و شر پرداخته است.

مدرسی «یکلیا و تنهایی او» را در اوج بحرانِ روشنفکری پس از کودتای ۲۸ مرداد نوشت؛ در میانه‌ی حالتی از سرخوردگی و یأس که پس از این رخداد تاریخی بر جامعه‌ی ایرانی سایه افکنده بود. در موقعیتی که راه برای نقد صریح و بی‌پرده‌ی اوضاع بسته بود و نویسندگان اغلب مسیر تعریض و کنایه را برای بیان مقصود خود برمی‌گزیدند. مدرسی که در این برهه‌ی تاریخی بر متون عهد عتیق تمرکز کرده و بر اغلب بخش‌های آن مسلط شده بود، از قهرمان‌های آن قصه‌ها برای بیان انتقادش به وضع موجود بهره گرفت. روایت‌هایی که پیش از این چندان در متون ایرانی و به‌ویژه در رمان فارسی به آن‌ها پرداخته نشده بود. مدرسی سردی و رکودی را که بر جامعه‌ی پس از کودتا حاکم بود، به شکلی تمثیلی در این رمان بازنمایی کرد. مفاهیمی که در کانون گفت‌وگوهای شخصیت‌های اصلی داستان قرار می‌گیرد، به آن‌چه که در جامعه‌ی پساکودتا محل بحث و جدل بوده، بسیار نزدیک است. روشنگری و مطالبه‌مداری در برابر سکوت و رکود، امید در برابر ناامیدی، عدالت در برابر تبعیض، فردمحوری در برابر تمرکز بر منافع اجتماعی، از جمله مباحثی است که در آن دهه توجه روشنفکران را به خود جلب کرده بود و رمان هم بر آن‌ها انگشت تأکید می‌گذارد.

همان‌گونه که از عنوان کتاب هم برمی‌آید، اولین مبحثی که در مواجهه با داستان «یکلیا و تنهایی او» پیش روی مخاطب قرار می‌گیرد و نیز آن‌چه که در اولین برخورد میان یکلیا، دختر امصیا پادشاه اسرائیل و شیطان طرح می‌شود، مفهوم تنهایی است. یکلیا که شیفته‌ی چوپانی به نام کوشَیْ بوده و با او نرد عشق می‌باخته، گرفتار غضب پدر می‌شود. امصیا معشوق دخترش را می‌کُشد و پیراهن رنگارنگ یکلیا را که نمادی از باکرگیِ دختران اسرائیل است، در مقابل خیمه‌ی اجتماع که موسی آن را به فرمان خداوند بنا نهاده، می‌درد و او را از شهر بیرون می‌کند. یکلیا حیران و مسخ‌شده در حاشیه‌ی رود ابانه پیش می‌رود تا وقتی که شیطان در هیأت پیرمردی بر او ظاهر می‌شود و با پرسش‌هایش او را به چالش می‌کشد.

جمله‌ای که شیطان درباره‌ی یکلیا می‌گوید و روح او را به لرزه درمی‌آورد، بر تنهایی او تکیه دارد: «یکلیا‍! تو همیشه تنها بوده‌ای.» اما دختر چگونه می‌تواند این گزاره را به‌عنوان واقعیتی متقن بپذیرد؟ مگر نه این‌که محبوبش گل سرخی را به نشانه‌ی عشقی بی‌حدومرز به گونه‌ی او زد و در چنین لحظه‌ای تمام جهان در اختیار یکلیا بود؟ شیطان به همین لحظه به منزله‌ی نقطه‌ی آغاز تنهاییِ او اشاره می‌کند و می‌گوید که همین تنهایی بوده که او را تافته‌ای جدابافته از عشقش ساخته و به او اجازه داده که با اقرار به شیدایی در برابر پدرش و مردم اسرائیل، زمینه‌ی نابودی محبوبش را فراهم آورَد. این تنهایی و ترس بر آمده از آن، همان حسی است که در اجتماع سرخورده از کودتای اوایل دهه‌ی سی موج می‌زند. ترسی که در نگاهی گسترده‌تر، انسان را نیز در طول تاریخ گرفتار خود ساخته است.

اما مفهوم «صداقت» و به طور کلی «ارزش‌ها و فضایل اخلاقی» نیز شخصیت‌های کلیدی رمان را در معرض چالشی همه‌جانبه قرار می‌دهد. شیطان در توجیه تنهاییِ یکلیا به اقرارش به عشق چوپان و راست‌گویی بی‌موقعش اشاره می‌کند. از نظر او صداقت و صراحتی که موجب مرگ محبوب شود، از معنا و ارزش تهی است و بر این ‌مبنا همه‌ی فضایل اخلاقی را نیز می‌توان مورد تردید قرار داد. صداقت فضیلتی است که اگرچه با ارزش‌های ایدئولوژیک اجتماعی که یکلیا در آن زیسته همخوانی دارد، اما با عشق بی‌دریغ و از سر صدق و خلوص ‌نیت یکلیا در تضادی آشکار است و درنهایت به مرگ معشوق می‌انجامد.

در دل قصه‌ی یکلیا و در خلال مکالمه‌ی درازدامنش با شیطان، قصه‌ای دیگر آغاز می‌شود و شیطان مباحثی را پیش می‌کشد که در بطن خود، سایر ارزش‌های تثبیت‌شده‌ی تاریخ بشری را هم زیر سایه‌ی تشکیک، لگدکوب می‌کند. در بحثی که میان میکاه شاه، حاکم اورشلیم و پسرعمویش عسابا درمی‌گیرد، همه‌ی این باورها مورد پرسش واقع می‌شوند و تردید‌های خفته سربرمی‌آورند. عسابا پیش چشمان پادشاه و سپاهیانش، با مصداق و مثال، معنای فساد و فراتر رفتن از قوانین اخلاقی را دگرگون می‌کند و میکاه را در معرض بازنگری ارزش‌هایش قرار می‌دهد.

ورود تامار به عرصه‌‌ی داستان و فراهم آمدن زمینه‌ی قضاوت‌هایی تازه که میکاه را میان استانداردهایی دوگانه مردد و مستأصل می‌کند، بخش عمده‌ی دیگری از این آزمون‌های اخلاقی را می‌سازد. تامار زنی به غایت دلرباست و در تمام شهر زینتی که به زیبایی او بیفزاید نمی‌توان یافت. او که فرستاده‌ی شیطان است تا اورشلیم را با نیروی اغواگری‌اش ویران سازد، وسیله‌ی امتحان میکاه قرار می‌گیرد. در نخستین قدم، این عدالت پادشاه است که با او محک زده می‌شود. شوکت شاه مانعی جدی در انتخاب عادلانه و عاری از تبعیض خواهد بود و از همین رو عسابا میکاه را وامی‌دارد که با کلاه‌خود و ظاهری عادی در میان لشکریانش بنشیند و تامار را در گزینش آزاد بگذارد «تا عدالت خداوند در زمین مستقر بماند.» میکاه نیز چنین می‌کند تا عدل برقرار شود.

در گام بعدی اما، شاه آزمون بزرگ‌تری را پشت سر می‌گذارد که انتخاب میان خواسته‌ی فردی و مصلحت جمعی است. تصمیم خطای میکاه به بهای نابودی شهرش تمام می‌شود و زیر پا گذاشتن قانون یهوه (خدا) است. عسابا که گویی بخشی از تمنیات شیطانی را نمایندگی می‌کند، مدام می‌کوشد در چنین انتخاب خطیری دخالت کند و در دل شاه شک بیفکند و این مسأله خود دشواری راه را برای میکاه مضاعف می‌سازد. گرچه تامار، به‌مثابه همان آغوشی است که او هرگز در عمرش تجربه نکرده و برای او نور امیدی در دل سرخوردگی‌ها و تنهایی‌هاست، اما میکاه از این سرمایه‌ی بزرگ عاطفی در می‌گذرد تا جامعه را از فنا نجات دهد. او این یأس فردی را به جان می‌خرد تا روح امید در مردم‌اش بدمد و آینده‌ی آن‌ها را تضمین کند. اشک مردمی که گذشته را باخته اما به آینده چشم دارند، مؤید همین نکته است و استعاره‌ای است از جامعه‌ای که حاکمیتش صلاح جمعی را برتر از خواسته‌ی فردی می‌داند.

تمامی داستان «یکلیا و تنهایی او» عرصه‌ی رویارویی اساطیری دو نیروی خیر و شر است که در این‌جا قدرت‌شان در تعیین سرنوشت با یکدیگر برابری می‌کند. راوی قصه، متفاوت با آن‌چه در متون ادیان سامی می‌گذرد، نظرگاهی در میانه‌ی این میدان برمی‌گزیند که نه با شر قرابت دارد و نه از خیر جانب‌داری می‌کند و به نوعی هر دو سر این ماجرا، مجال دفاع از خود را دارند. شیطانی که در تجسمی عینی به انسان نزدیک می‌شود و باورهای خلل‌ناپذیر او را به بحث می‌گذارد و مسئولیت‌های او را یادآور می‌شود و به این شیوه احترام مخاطب را برمی‌انگیزد. سوی دیگر ماجرا یهوه است که در نقش تاریخی خود ظاهر می‌شود و آدمی را ذیل سرفصل امتحان قرار می‌دهد و استواری او را در پاس‌داشت ارزش‌ها محک می‌زند.

آزمون‌هایی که شخصیت‌های «یکلیا و تنهایی او» را به چالش می‌کشند، در زندگی امروزی نیز همان‌اند و تنها در هیأتی متفاوت خود را به ما نشان می‌دهند. تقی مدرسی در این کتاب کوشیده عاری از تکلف باستانی و با نگاهی نزدیک به روایت عهد عتیق روایتش را پیش ببرد. نویسنده‌ای که به در انداختن طرحی نو در نقد وضع موجود همواره امیدوار بود و از همین رو هم نسخه‌ای کهن‌الگویی برای انتقاد از اوضاع زمانه‌اش نوشت. نسخه‌ای که نه‌تنها برای عصری که او در آن می‌زیست، که برای امروز و نسل‌های آتی نیز می‌تواند همچنان راهگشا باشد.

این یادداشت در روزنامه سازندگی روز چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.

تلخ و شیرین غرقه شدن در جهان داستان /یادداشتی بر «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی» علی شاهی

 

علی شاهی در «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»، راهی میانه‌ی جستار و داستان را پیموده و تحلیل رابطه‌ی میان مخاطب و کتاب را به‌عنوان بن‌مایه‌ی اصلی داستانش در نظر گرفته است. این‌که فرآیند خواندنِ هر کتاب چه تأثیری بر خواننده‌اش می‌گذارد؟ و دنیای او را دستخوش چه تغییراتی می‌کند؟...

«کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»

نوشته: علی شاهی

ناشر: فرهنگ نشر نو

چاپ اول 1400

271 صفحه، 85000 تومان

 

***

رضا فکری

علی شاهی در «کتاب نانوشته؛ دن کیشوت در عصر هوش مصنوعی»، راهی میانه‌ی جستار و داستان را پیموده و تحلیل رابطه‌ی میان مخاطب و کتاب را به‌عنوان بن‌مایه‌ی اصلی داستانش در نظر گرفته است. این‌که فرآیند خواندنِ هر کتاب چه تأثیری بر خواننده‌اش می‌گذارد؟ و دنیای او را دستخوش چه تغییراتی می‌کند؟ پرسش‌هایی اساسی است که تمام ماجراها و استدلال‌های کتاب حول محور آن‌ها می‌گردد. گزاره‌ی مهمی هم که در همان آغاز کتاب مطرح می‌شود این است که سلطه‌ی داستان‌ها بر بشر، او را تا مرز بردگی پیش برده است؛ معضلی که مختص عصر کنونی نیست و در طول تاریخ خون‌های بسیاری به دلیل تأثیرپذیری انسان از داستان ریخته شده و نویسندگان بسیاری نیز طی قرن‌ها این مسأله را در آثار داستانی، جستارها و رساله‌های نظری‌شان مورد توجه قرار داده‌اند. اما آیا در قرن بیست‌ویکم با این سطح از فن‌آوری که در اختیار انسان است می‌توان با سرعت و دقت بیش‌تری به پاسخ‌های محتمل برای حل چنین مسأله‌ای رسید؟ شخصیت‌های داستان «کتاب نانوشته...» با رویکرد بهره‌گیری از فن‌آوری روز، به سراغ کاوش درباره‌ی همین موضوع می‌روند. 

داستان با معرفی گروهی آغاز می‌شود که نقشی کلیدی در پیشبرد این تحقیق دارند. تحقیقی که عواقب خواندن کتاب و غرقه شدن در جهان درون آن را مسأله‌ی اصلی خود قرار داده است. گروه با عنوان «فرزندان سروانتس» در سال 2011 تشکیل شده و شامل دانش‌آموختگانی از رشته‌های فلسفه، ادبیات، جامعه‌شناسی و علوم کامپیوتر و هوش مصنوعی دانشگاهی به نام سالامانکاست. آن‌ها معتقدند که انسان‌ها غالباً کتاب‌ها را به‌گونه‌ای می‌خوانند که بخشی از وجودشان به‌طور کامل و بی‌قیدوشرط در اختیار خوانده‌هایشان قرار می‌گیرد. این‌ گروه بر آن‌اند که راهی برای تحلیل روشن‌تر مسأله و رویکردی متناسب برای حل آن بیابند و در قدم اول به سراغ تمام کتاب‌های موجود می‌روند و از کامپیوتر برای چنین جست‌وجوی گسترده‌ای بهره می‌گیرند.

ماشین کتابخوانی که ابزار تحقیق قرار می‌گیرد، این توانایی را دارد که زبان و نوشتار انسان را تقلید کند و در فرآیند کتاب‌خوانی‌اش از آن بهره بگیرد و خلاصه‌ای از کتاب‌های خوانده شده و موضوعات و پرسش‌های اصلی مطرح شده را در اختیار محققین بگذارد. این کار منطبق بر نظم برنامه‌ریزی شده‌ی خود پیش می‌رود تا جایی که تنها یک کتاب خوانده‌نشده باقی می‌ماند. کتابی که بخش اندکی از آن در دسترس گروه پژوهشی قرار دارد و ماشین کتابخوان تنها ردّی از ۲۵ صفحه از آن را می‌یابد؛ ۲۵ صفحه‌ از رساله‌ای با عنوان «کیشوتیت: بیماری کتاب‌ها» که مؤلفی به نام پی‌یر منار آن را نوشته است. دستگاه کتاب‌خوان می‌کوشد نشانی از این نویسنده بیابد. یکی از داستان‌های بورخس به این نام اختصاص دارد و از این چهره‌ی ادبی و فلسفی به‌عنوان کسی یاد می‌کند که می‌خواهد رمان «دن کیشوت» سروانتس را از منظری قرن بیستمی بازنویسی کند. در ادامه‌ی تحقیقات اما به نظر می‌رسد پی‌یر منار متفکری است که در قرن هجدهم می‌زیسته و بورخس به ضرورت داستان‌پردازی‌اش آن را در قرن بیستم آورده است. چندی بعد گروه ایمیلی از شخصی به نام پی‌یر منار دریافت می‌کند که مدعی است همان ۲۵صفحه از رساله را در پنج قطعه در اختیارشان قرار می‌دهد؛ پی‌یر مناری که حالا مباحثش درباره‌ی فرآیند مطالعه، بر زمان دقیق زیستش سایه می‌اندازد.

تقریباً نیمی از کتاب به نظریه‌های پی‌یر منار در خواندن داستان و تطابق آن با واقعیت جهان پیرامون، اختصاص دارد. دو مترجم ایرانی که یکی از آن‌ها نویسنده‌ی کتاب حاضر است و از ورود مؤلف به داستان خودش خبر می‌دهد، ترجمه‌ی نوشته‌های پی‌یر منار را به عهده می‌گیرند. این دو مترجم از اعضای گروه «فرزندان سروانتس» هستند و نتایج کارشان بعدها توسط کل گروه مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. بخش اول کتاب در کنار آوردن متن کامل ِ پی‌یر منار به ادای توضیحات و تفاسیری از مترجمان نیز می‌پردازد. منار در کتابش کوشیده به عارضه‌ای اشاره کند که انسان طی فرآیند خواندن کتاب‌ها ممکن است درگیر آن شود. او نام این عارضه را «کیشوتیت» می‌گذارد و علتش هم سرسپردگی تام و تمام این شخصیت به کتاب‌های پهلوانی است. منار با استناد به رفتارهای ناهنجار دن‌کیشوت و گفت‌وگوهایی که میان او و سایر شخصیت‌های این رمان سروانتس درمی‌گیرد، به این نتیجه می‌رسد که کتاب می‌تواند مبنای زندگی یک انسان قرار بگیرد و او را از واقعیت و استقلال شخصیتی خودش تهی کند و به نوعی ذهن او را به سمت مسخ‌شدگی و بی‌ارادگی ببرد. 

فصل مربوط به پی‌یر منار و استدلال‌های او که «خاطرات یک ذهن غیرتکاملی» نام‌ گرفته، در بخش‌های مختلفی به تشریح عارضه‌ی کیشوتیت می‌پردازد و ابعاد آن را می‌کاود و سپس از زبان مؤلفی که خود را منار نام نهاده به بررسی نظریات مطرح‌شده در متن می‌پردازد. این مؤلف در واقع یکی از همان ماشین‌های کتاب‌خوان است که در سیر جمع‌آوری اطلاعات، این متن را نوشته است و حالا می‌کوشد به تبیین مضامین آن بپردازد. از منظر این نویسنده، انسان در فرآیند مطالعه می‌تواند فاصله‌ی میان خود و کتاب را چندان نادیده بگیرد و به باور تمامی آن‌چه در متن آمده برسد که واقعیت زندگی‌اش تماماً منطبق بر همان دنیایی قرار بگیرد که در کتاب آمده و حقایق را بر مبنایی که کتاب به او ارائه می‌دهد، ارزیابی کند. مؤلف این مسأله را خطری بزرگ برای تفکر انسان می‌داند و به او در این‌باره هشدار می‌دهد. اما دامنه‌ی تحلیل‌های نویسنده در این وادی تا جایی پیش می‌رود که هر نوشته‌ای را مقید به محاکات و هرگونه مطالعه‌ای را مخل و مانع فرآیند تفکر پویای انسان معرفی می‌کند. او مخاطب را بر سر این دوراهی قرار می‌دهد که آیا اصلاً باید کتاب بخواند؟ یا این‌که بهتر است به‌کلی آن را از فعالیت‌های فکری‌اش دور نگه دارد؟ قضیه‌ای که به ضرر ناشران و تولیدکنندگان مطالب مکتوب آن‌ها به نظر می‌رسد و موضع‌گیری تند آن‌ها را نیز برمی‌انگیزد.

فصل مربوط به مباحثات اعضای گروه درباره‌ی مسأله‌ای که اساس تحقیق‌شان را تشکیل داده، نیمه‌ی دوم این داستان جستارگونه را در بر می‌گیرد. در این فصل و طی دیالوگ‌های مفصل، آن‌چه از منار یافت شده با آرای سایر نظریه‌پردازان مقایسه می‌شود. در این میان خودِ رمان دن‌ کیشوت هم به بحث گذاشته می‌شود و دیدگاه‌های شخصیت‌های آن زیر ذره‌بین محققین قرار می‌گیرد. در طول این فصل، دو موضوع اصلی تقلید از واقعیت و باورپذیری آن برای مخاطب، به محک تجارب شخصیت‌های اصلی داستان گذاشته می‌شود و هر یک بُعدی از این موضوعات را به فراخور یافته‌های تحقیقاتی خود تفسیر می‌کند. طی این بخشِ پرتلاطم از داستان، خواننده در تعامل با گفته‌ها و استنادات شخصیت‌های گوناگون کتاب قرار می‌گیرد.

«کتاب نانوشته...» ساختار روایی چندلایه‌ای دارد که در هر بخش مؤلف آن نیز وارد فرآیند داستان و تجزیه ‌و تحلیل وقایع می‌شود. در بسیاری از مفاهیم مطرح‌شده در کتاب نوعی آشنایی‌زدایی از نگاه رایج درباره‌ی موضوعاتی همچون مطالعه، تفکر، باور، حدومرز واقعیت و بازنمایی آن در جهان داستان دیده می‌شود و اغلب از رویدادهای تاریخی، چهره‌های تأثیرگذار در ادبیات، جامعه‌شناسی، هنر و فلسفه و ارجاع به متون مختلف کمک گرفته می‌شود تا مفروضات آن به اثبات برسد یا رد شود. رویکردی که ساختارشکنانه و بدعت‌گذارانه است و باورهای مألوف و تثبیت‌شده‌ی مخاطب را درگیر چالشی جدی می‌کند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب منتشر شده است.

زندان‌های جزیره‌ی ساخالین /گفت‌وگو با حسن هدایت به مناسبت انتشار «آگراندیسمان»

زندگی هر انسان یک خط ممتد و پیوسته است که با هر ناهمواری و کج‌وکوله‌شدن تا زمان مرگ ادامه می‌یابد...

گفتگو_آگراندیسمان_حسن هدایت_روزنامه سازندگی_رضا فکری_۲

حسن هدایت (۱۳۳۴- تهران) کارگردان سریال‌ «کاراگاه» و فیلم‌های اقتباسی از داستان‌های صادق هدایت از جمله «گرداب» و فیلم‌های سینمایی «چشم شیطان»، «سایه‌روشن»، «گراند سینما» و ده‌ها اثر سینمایی و تلویزیونی دیگر، این‌بار با دو رمان «وقایع‌نگاری یک لات چاقو‌کش» و«آگراندیسمان» به دلِ تاریخِ معاصر ایران زده؛ روایتی از دوتا از شخصیت‌های تاریخ معاصر: یکی هاشم آبسرداری از لات‌های دهه چهل و دیگری استپان استپانیان عکاس برجسته دوران مشروطیت. رمان «میدان توپخانه» اثر بعدی هدایت است که ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح می‌دهد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با حسن هدایت به‌مناسبت انتشار دو کتاب منتشرشده او از سوی نشر گستره است.

***

رضا فکری: مروری بر دو رمان اخیر شما شما نشان می‌دهد که همواره دغدغه‌ تصویرپردازی از مقاطع مشخص تاریخی داشته‌اید؛ دغدغه‌ای که در «آگراندیسمان» هم مبنای نوشتن‌تان بوده. داستانی برگرفته از زندگی‌نامه‌ شخصیتی به‌نام استپان استپانیان که شاهد وقایع مهم تاریخی در میانه دو قرن نوزده و بیست بوده و آن‌ها را با عکس‌هایش به ثبت رسانده. چرا این شخصیت تا این اندازه برایتان مهم است؟
حسن هدایت: تاریخ شناسنامه انسان‌ها و جوامع است و بی‌اطلاعی از آن یعنی گم‌کردن هویت. دغدغه من بازنمایی این هویت در مقاطع و زندگی افرادی است که به‌زعم خودم ارزش‌های دراماتیک لازم برای خلق یک داستان را هم داشته باشند. استپان استپانیان یک عکاس برجسته دوران مشروطیت بود که تصاویر فراوان و ارزشمندی از قبل و دوران انقلاب در تبریز به‌جا گذاشته است. اما آنچه برایم مهم‌تر بود زندگی و تفکر و مقاومت او در مقابل استبداد ؛ چه در روسیه و چه در ایران بود. البته سلاح اصلی‌اش نیز دوربین عکاسی‌اش بود تا تفنگ و شمشیر. سرنوشت خاص او و فرار شگفت‌آورش (به همراه عده‌ای دیگر) از تبعیدگاهی در انتهای دنیا و طی ده‌هزار کیلومتر مسافت از جزیره ساخالین در شرق روسیه تا تبریز؛ و همچنین زندگی و مشکلاتش در تبریز و گریز دوباره‌اش از تبریز به ارزروم در کشور عثمانی و بعد مرگش در نسل‌کشی ارامنه؛ به او سیمایی ارزشمند برای یک ساختار داستانی می‌داد. همچنین سرسختی‌اش در مواجهه با مشکلات و نگاه زیبایش به هنر و نیز شخصیت خوددار و خجول و آرامی که داشت از او چهره یک هنرمند راستین را پدید می‌آورد. وقتی برای اولین‌بار زندگینامه مختصر او را در کتاب ارزشمند «تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران» تالیف یحیی ذکاء خواندم با خودم فکر کردم که زندگی و عملکرد این عکاس ارزش‌های دراماتیک فراوانی دارد. البته سال‌ها طول کشید تا این ایده به رمان تبدیل شود.

فکری: بخش اعظم داستان به ساخالین، تبعیدگاهی واقع در ته دنیا اختصاص داده شده؛ جایی‌که به اعتراف خودِ زندانیان و راویان دیگری هم‌چون چخوف که در کتاب «جزیره ساخالین» به این زندان مخوف پرداخته، چنان فضایی دارد که می‌تواند روح آدم‌ها را درهم بشکند و از صفات انسانی تهی سازد. این دوره از زندگی در تبعید را چه‌قدر در ساخت شخصیت‌های اصلی «آگراندیسمان» مؤثر می‌بینید؟
هدایت: البته اگر بخواهیم تقسیم‌بندی دقیق‌تری داشته باشیم باید گفت یک‌چهارم داستان به خاطرات کودکی و نوجوانی استپانیان و نیز گذران در ساخالین اختصاص دارد و یک‌چهارم به ماجرای فرار و رسیدن تا ایران. بقیه کتاب نیز به زیستن استپانیان در بندر انزلی، تبریز و عثمانی اختصاص یافته. اما فضای زندان‌های جزیره ساخالین و فشاری که بر جسم و روح زندانی‌ها آورده می‌شد طبیعتا برای بقیه دوران زندگی آن‌ها را رها نمی‌کرد. دوام‌آوردن در چنان شرایطی و نیز یادگرفتن درس‌های زندگی از زندانیان شجاع یا خردمند، تاثیرش را تا آخر عمر بر زیستن زندانی از دست نمی‌داد. در شرایط سخت جزیره ساخالین فقط عشق به عکاسی و زیبایی‌های آن استپانیان را سرپا نگه داشته بود. شاید هم همین هنر باعث شد که از بیگارهای سخت بدنی در امان باشد و به سلامت از جزیره بگریزد. در مجموع زندانی‌بودن در چنان شرایط نابهنجار و پلیدی که حکومت تزاری برای مخالفان سیاسی خود یا مجرمان عادی تدارک دیده بود؛ زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند. تعداد اندکی از زندانی‌ها با تلاش سعی در حفظ هویت و انسان‌بودن خود می‌کردند که من چند نفرشان را در طی داستان به‌عنوان کاراکترهای اصلی یا تاثیرگذار برگزیدم.

فکری: آنچه در ساخالین اتفاق می‌افتد، به زندان‌های رمان‌های هم‌عصرش شباهت بسیار دارد، مثل زندان شاتودیف که الکساندر دوما در رمان «کنت مونت کریستو» برایمان می‌سازد یا تبعیدگاهی که داستایفسکی در کتاب «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» از آن می‌گوید. چرا این زندان که بی‌شباهت به دوزخ نیست، در رمان‌های کلاسیک و البته در «آگراندیسمان» چنین نقش تعیین‌کننده‌ای دارد؟
هدایت: این‌گونه زندان‌ها (که هنوز هم در بسیاری کشورها وجود دارد) به منظور خردکردن کامل مقاومت انسان‌ها در مقابل استبداد و بی‌عدالتی ایجاد می‌شد. البته زندانیان شرور نیز به این‌گونه زندان‌ها فرستاده می‌شدند، ولی اکثریت با کسانی بود که یا مجرمین عادی بودند یا سیاسی. انعکاس شرایط این زندان‌ها در اجتماع و ذهن مردم عادی نیز از واقعیت خودشان بسیار بزرگ‌تر بود. دلیل امر هم این بود که حکومت‌ها به این وسیله ترس از این‌گونه زندان‌ها را در دل مردم ایجاد می‌کردند تا مطیع باشند و سروکارشان به آن مکان‌های مخوف نیفتد. اما اگر کسی از این زندان‌ها جان سالم به‌در می‌برد به‌طور طبیعی دیگر مانند دورن قبل از حبس نمی‌ماند. انعکاس این تغییرات و مصیبت‌های روحی و جسمی ناشی از حبس، در بسیاری از داستان‌های کلاسیک و مدرن دیده می‌شود و درواقع گزارش‌هایی هستند از زوایای تاریک این زندان‌ها. بازتاب این داستان‌ها نیز در دورانی که هنوز وسائل ارتباط‌جمعی مانند امروز وجود نداشته بسیار موثر بوده است. برای مثال وقتی تزار روسیه داستان «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند. وقتی کتاب یک نویسنده بر یک تزار مستبد و جلاد چنین تاثیری بگذارد، نشان از اهمیت بیان شرایط این زندان‌ها به زبان داستان و هنر نویسنده دارد. همچنین رسالت معنوی نویسنده را در بالاترین سطح به نمایش می‌گذارد. اهمیت بیان درد و رنج در این است تا همگان آگاه شوند و منابع ایجاد رنج کاستی گیرد و کم و محدود شود.

فکری: طی روایت مدام تغییر نظرگاه از دانای کل به اول‌شخص‌های متعدد مشاهده می‌شود. چرا روایت را از منظر خودِ استپان پیش نبردید تا مخاطب با ذهنیات و دغدغه‌های او از منظر نزدیک‌تری همراه شود و همذات‌پنداری عمیق‌تری با این شخصیت داشته باشد؟
هدایت: معمولاً سه شیوه برای بیان زوایای یک شخصیت در داستان وجود دارد. نخست روایت اول‌شخص، دوم روایت نویسنده یا به‌اصطلاح دانای کل، سوم بیان کسانی که در اطراف شخصیت موردنظر هستند و هر کدام بخشی از زندگی و تفکر و رفتار او را گزارش می‌دهند. من ترکیبی از شیوه دوم و سوم را انتخاب کردم. مانند روشی که در داستان « درویش‌خان» انتخاب کردم. به این شکل خواننده از منظرهای مختلف به یک شخص واحد نگاه می‌کند. اگر شیوه اول‌شخص انتخاب شود خواه‌ناخواه جهت‌گیری و تفکرات شخصیت داستان حرف اول را می‌زند و کمتر پیش می‌آید که داوری درستی درمورد شخصیت اصلی به دست خواننده برسد. اما نگاه دیگران قضاوت منصفانه‌تر یا حداقل متفاوتی به دست می‌دهد؛ نوعی «چندصدایی».

فکری: ریتم داستان تا وقتی که در ساخالین می‌گذرد سر صبر و با تمرکز بر جزئیات مکانی است که وقایع در آن رخ می‌دهد. اما به محض ورود به تبریز، قصه روی دور تند می‌افتد و نیمه‌ مهم زندگی استپان که حوادث سرنوشت‌سازی هم در دل خود دارد، با شتاب و بسنده‌کردن به کلیات تعریف می‌شود. علت این تغییر ریتم چیست؟
هدایت: در بخش اول کتاب، علاوه بر ساخته‌شدن شخصیت و جهان‌بینی استپانیان، کودکی و نوجوانی و مبارزات او در حزب ارمنی مخالف سلطه تزار بر قفقاز، منعکس می‌شود و اهمیت فراوان دارد. اما در بخش‌های تبریز و حتی عثمانی، ما با یک شخصیت مشخص‌شده و قوام‌یافته طرف هستیم و بنابراین من فقط به حوادثی که در ارتباط با استپانیان بوده بسنده کردم و نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم.

فکری: شخصیت‌های مقیم در زندان ساخالین بسیار به‌هم شبیه‌اند. آن‌ها با این‌که از عصیان‌گرترین افراد جامعه هستند، اما در زندان که بستر بروز چنین رفتارهایی است، چندان طبع سرکش و روحیه‌ مبارزی از خود نشان نمی‌دهند. به‌نظر می‌رسد تنها نیروی محرک این گروه از زندانیان شخصیت «یپرم» باشد که به‌راحتی با فضا کنار نمی‌آید و با سرسختی‌اش قواعد بازی را به می‌ریزد.
هدایت: وجود زندان معمولا به‌منظور به‌راه‌آوردن آدم‌های عصیانگر یا شرور یا خطارکار است. هم محلی برای تنبیه و هم ظاهرا تربیت؛ بنابراین در زندان همه‌جور آدم دیده می‌شود. حتی در محبس‌های مخوفی مثل زندان‌های جزیره ساخالین در دوران روسیه تزاری؛ بنابراین زندان محلی است برای سرکوب سرکشی‌ها؛ نه بروز آن‌ها. حداقل برای پاره‌ای از زندانیان دوران حبس دوران کمون و پنهان‌بودن روحیه سرکشی است و در دوران رهایی از حبس ممکن است دست به قانون‌شکنی بزنند. ولی در زندان معمولا جرات نمی‌کنند و از مجازات‌های سخت زندان واهمه دارند؛ بنابراین رفتارشان کم‌وبیش شبیه هم می‌گردد. اما اگر یک یا چند زندانی جراتِ بروز سرکشی از خود نشان دهند ممکن است در دیگران نیز انگیزه شود. چنانچه یپرم (سردار بزرگ و شجاع دوران مشروطیت) با روحیه خود انگیزه گریز به چند نفر دیگر نیز داد و توانستند از حبس بگریزند.

فکری: بخش قابل‌ تأملی از زندگی استپان استپانیان در تبریز و در دوره‌ مشروطه می‌گذرد. دوره‌ای که او کوشیده در عکس‌هایش نشان‌شان دهد. با وجود زندگی پرتکاپوی استپان در تبریزِ دوره مشروطه و نیز فراوانی شواهد و مستندات مربوط به آن، چرا تمرکز روایت را بر همین دوره از تبریز و مشروطه قرار نداده‌اید؟
هدایت: داستان «آگراندیسمان» روایت زندگی یک عکاس است، نه بیان تاریخ مشروطیت. این عکاس دوران ساخت شخصیت خود را در ارمنستان و ساخالین گذرانده بود و بنابراین باید به خاستگاه قوام‌یافتن شخصیت و نگاهش توجه‌ای ویژه می‌شد. درمورد حوادث مشروطیت و تبریز نیز تا آنجا که به استپانیان مربوط می‌شد سعی کرده‌ام نکته مهمی فروگذار نشود. سه سال آخر زندگی استپانیان نیز که در کشور عثمانی (ترکیه امروز) گذشت که خود این نکته و مرگ غم‌انگیزش به دست ترک‌های عثمانی بخش مهمی از زندگی استپانیان را شکل داده است؛ بنابراین تمرکز روایت بر جغرافیای شهر تیریز و حوادث رخ داده در آن چندان مطلوب من نبود. من از حوادث مشروطیت در این داستان به دو دلیل به اختصار گذشته‌ام: نخست پرهیز از تاریخ‌نگاری و ذکر این نکته که حوادث مشروطیت در آثار متعدد نوشتاری و تصویری انعکاس داشته و نباید چندان تکرار مکررات داشت. دوم اینکه خودم نیز در رمان‌های دیگر، به‌خصوص رمان «میدان توپخانه» که به‌زودی توسط نشر گستره به بازار عرضه می‌شود ماجرای مشروطیت را از دید مردم عادی و چند مبارز شرح داده‌ام. روایت «میدان توپخانه» شرح‌حال مهم‌ترین و سیاسی‌ترین میدان ایران، از زمان ایجاد آن تا اواخر سال ۱۳۲۱ است. قهرمان‌های داستان عموما از زنان تشکیل یافته و از اقشار عادی مردم هستند تا حوادث میدان را از نگاه عامه مردم روایت کنند، نه پادشاهان و دولت‌ها و تاریخ‌نگاران.

فکری: آشنایی استپان با کشیش یوحنا نیز از نقاط عطف زندگی اوست؛ جایی‌که او درباره‌ فلسفه‌ هنر و انسان‌شناسی درس‌هایی فراموش‌ناشدنی می‌گیرد و به‌نوعی بخش مهمی از مکاشفات او را می‌سازد. اما مواجهه‌ مخاطب با سیل ماجراهای کتاب، کمتر مجال بروز نقاط عطفی از این دست را فراهم می‌آورد. آیا این مسأله به ماهیت پرتنش دوره‌ تاریخی‌ای که شخصیتی چون استپان در آن می‌زیسته ارتباط دارد؟
هدایت: طبعا در آن دوران پرآشوب برای هر حادثه و شخصیت جای محدود و مشخصی وجود دارد. کشیش زندانی در ساخالین نیز بخشی از جهان‌بینی است که استپانیان در ساخالین یافته بود. در کنار عکاسی، دیدن چخوف، دوستی با یپرم و چند تن دیگر که در ماجرای فرار همراهش بودند. درس‌های کشیش اگر نه خیلی روشن، ولی به‌عنوان لایه‌هایی پنهان در بخش‌های دیگر داستان بر رفتار و نگاه استپان تاثیرگذار است.

فکری: جهانِ «آگراندیسمان»، عرصه‌ مبارزه‌ مداوم و بی‌امان با مرگ و تلاشی بی‌وقفه برای مراقبت از ذره‌ذره‌ زندگی است. چنین جهانی در دهشتناک‌ترین موقعیت‌های زندگی هم کورسوهای امید را پاس می‌دارد. درواقع زندان و ترس از مرگ اگر هست، نبض امید هم در آن میانه‌ها می‌زند.
هدایت: برداشت شما برای خود من هم تازه است. امیدوارم چنین باشد. اما هدف اصلی خودم بیان تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش بوده است؛ طبیعی است که امید به زیستن و بودن، نقطه عطف و انگیزه اصلی تلاش‌های این عکاس و کسانی چون اوست.

فکری: مرگِ تراژیک استپان، در یکی از بزرگ‌ترین بزنگاه‌های تاریخیِ اوایل قرن بیستم و در دل یک فاجعه‌ نسل‌کشی رخ می‌دهد. زیست تبعیدی‌اش در ساخالین نیز صحنه‌هایی فراموش‌ناشدنی دارد و هم‌چون مرگِ او در ذهن باقی می‌ماند. همین‌طور عکاسی جسورانه‌اش در اوج توفان‌های مشروطه مخاطب را با خود همراه کند. از میان برش‌های مختلف زندگیِ این شخصیت تاریخی، کدام‌یک تصویر ماندگارتری از او می‌سازد؟
هدایت: زندگی هر انسان یک خط ممتد و پیوسته است که با هر ناهمواری و کج‌وکوله‌شدن تا زمان مرگ ادامه می‌یابد؛ بنابراین نمی‌توانم برتری خاصی بین مقاطع زندگی استپانیان تعیین کنم. به‌زعم شخصی‌ام، شاید تاثیرگذارترین لحظات زندگی استپانیان دمِ آخرِ زندگی‌اش بود که وارونه و با گلوی بریده‌شده به افسر جلاد خود می‌نگریست. تصویر وارونه بود؛ مانند آنچه روی شیشه ماتِ دوربینِ عکاسی دیده می‌شود. درواقع استپانیان در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد. عکسی را نیز ثبت کرد که فقط در ذهنش نقش بست و هرگز روی کاغذ عکاسی ثبت نگردید.

این گفت‌گو در روزنامه سازندگی روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.