هویت سیال و سردرگمی آدمها /یادداشتی بر کتاب «فسخ» انسیه ملکان

یادداشتی بر کتاب «فسخ»، نوشته انسیه ملکان، انتشارات صدای معاصر
هویت سیال و سردرگمی آدمها
رضا فکری
دغدغهی هویت، اگرچه به وسعت همهی تاریخ در ذهن بشر جریان داشته و همواره او را با پرسشهای بنیادین کیستی و چیستی مواجه کرده است، اما دنیای مدرن که در ذات خود دارای پیچیدگی، پارادوکس و چندپارگی است، انسان را بیشتر درگیر مفهوم هویت کرده است. به تعبیر هایدگر، امر مدرن هرچه بیشتر خود را نمایان میکند، پیچیدگیها و ابهامهای خود را نیز بیشتر بر بشر آشکار میکند و او را به شکل عریانتر و با صراحت بیشتری با این پرسش مواجه میسازد که کیست؟ چه جایگاهی در جهان پیرامون دارد؟ و چه نقشی در آن ایفا میکند؟ جهان داستانیِ کافکا نمونهی روشنی از گرفتاری انسان مدرنی است که در دریایی از پرسشهای بیپاسخ دربارهی چیستی و کیستی خود غوطهور شده است. انسانی که در سایهی ارتباطش با همهی دنیا در پی یافتن پاسخی برای مسألهی خویش است و حتی از جماد و اشیاء نیز برای پیدا کردن تعریفی از خود بهره میگیرد. هویت، مسألهی قهرمان رمان «فسخ» انسیه ملکان نیز هست. انسانی که به دنبال تعریف معنایی تازه برای خویشتن است و در سفری به وسعت چند دهه، همچنان این گمشدهی دیرین و بنیادین خود را میجوید.
این مسأله که نام من چه معنا و ارزش و جایگاهی میتواند داشته باشد، شاید اولین لایه در چالش هزارتوی هویت است که در این رمان به آن پرداخته میشود. در همان بخش آغازین که بهمثابه سِفر اول آفرینش میتوان به آن نگریست، بر بارزترین نمود هویتی هر آدمی، یعنی نام او، تأکید میشود. راوی از اینکه چرا او را به این نام میخوانند، میپرسد و با مقایسهی نام خود با دیگران، بهویژه آن دیگری که همچون آنتاگونیستِ داستان، قرار است در برابرش بایستد، در صدد اثبات بخشی از هویت خویش است. او اسماش را با دخترکی که طی قصه، همتا و پابهپای اوست و همواره در نقطهی مقابل نظریهپردازیهایش قرار میگیرد، مقایسه میکند. آنها حتی در نام نیز این تضاد به نظر حلناشدنی را به رخ میکشند؛ دو دختر ده ساله از دو خاستگاه سنتی و مدرن که در هیچ مسألهای با هم سر سازش ندارند و این تقابل از همان معرفی آغازین داستان، بهروشنی پیداست.
اما همزادی که در موضع نقیضِ راوی نشسته، نقشی کلیدی در تبیین پرسشهای هویتی او ایفا میکند. دنیایی که «نرگس»، راوی و شخصیت اصلی داستان توصیف میکند، بی حضور «سالی»، دخترکِ همواره در مقابل او، خلأیی انکارناپذیر دارد که جز با حضور خودِ او پر نمیشود. دنیایی که از لحظهی ورود سالی داستانش آغاز میشود و جان میگیرد و راوی با وجود اوست که قادر به ارائهی تعریفی هرچند مبهم و الکن از خویش است. حتی توصیفات محیط و فضا و تشخصبخشی به اشیاء و عناصر طبیعت، در تناظر با اوست که صورت میپذیرد. شاید از همینروست که علیرغم حضور روایتگری ریزبین و دقیق، کمتر ردّ پایی از خودش میتوان در قصه یافت. حتی زمانی که نوبت به بیان تناقضهای ذهنی راوی میرسد، باز هم سایهی سالی و تشریح رفتار و گفتار او بر این روند سنگینی میکند و مجالی برای ترسیم شِمایی هرچند کلی و مبهم از نرگس را از مخاطب میگیرد.
گزینش نظرگاه نیز گواه آشکاری بر سردرگمی قهرمان داستان است و همراستا با مکاشفهی هویتی او عمل میکند. روایت در هر سه فصل اصلی کتاب از ذهن نرگس برمیآید و هر بار از منظری به رخدادها نگاه میکند؛ در فصل کودکی، اول شخص است، در جوانی به دوم شخص چرخش پیدا میکند و در میانسالی سوم شخص میشود. نزدیکترین توجیهی که چنین گردش نظرگاهی میتواند به ذهن مخاطب متبادر کند، بلاتکلیفی شخصیت اصلی در یافتن موضعی روشن برای خطاب قرار دادن خویش است. در میانسالی که این استیصال به اوج میرسد، راوی دیگر کاملاً در پس توصیفاتی که متعلق به دیگران و مکان پیرامون است پنهان میشود و هرچه پیش میرود آن بحران بغرنج ابتدای داستان را بیشتر در معرض دید میگذارد که پردهای از قیاس و فرافکنی مدام در حال پوشاندن آن است؛ هویتی که هیچگاه به شکلی سرراست و عریان از آن سخنی به میان نمیآید.
عدم صراحت، مسألهی بنیادین دیگری است که در سه فصل کتاب هم مشترک است و به بحران هویت وسعت بیشتری میبخشد و با وجود تغییر نظرگاه همچنان حضور پر رنگ خود را به رخ میکشد. در واقع نقطهی تمایز اصلی راوی در مقابل سالی، همین در نظر نگرفتنِ خود و زیر پا گذاشتن خواستههای حداقلی اوست. سالی که همواره الگو و معیار مقایسه است، در تبیین خود، هیچ ملاحظه و پردهپوشی خاصی ندارد و این را از همان کودکی در رفتارهایش بهوضوح نشان میدهد. سالی با شخصیت عاصی و جسوری که دارد، بهراحتی قوانین و تابوهای خانه را حتی در جزئیترین امور زیر پا میگذارد اما نرگس منطبق بر انذار و تحذیرهای مادربزرگ، هرگز از خطوط ترسیم شده پا فراتر نمینهد. برای او حتی شکستن شاخهها خطایی نابخشودنی به شمار میآید و هیچگاه بر خلاف خواستهی مادربزرگ که نماد سنتی است که بههیچوجه هنجارشکنی را برنمیتابد، عمل نمیکند. همین استانداردهای دوگانه است که ماهیتی متنافر از هم به دو همزادِ نرگس و سالی میدهد؛ یکی بیمحابا از خود و مطالباتش میگوید و دیگری حیاتیترین نیازهایش را مسکوت میگذارد. اینگونه است که هرچه داستان پیش میرود به گرههای بزرگتری در مسألهی هویت میرسد و تغییر نظرگاه در جهت عکس آن روالی که شخصیت باید برای کشف خود و واکاوی دروناش برسد، حرکت میکند.
هویت، تا انتهای کتاب همچنان حلقهی مفقودهی اصلی «فسخ» است و در پردهای از ابهام باقی میماند و هیچگاه قاطعانه تعیین تکلیف نمیشود. این مسأله به سرنوشتسازترین روابط آدمها نیز تسری مییابد و آنها را به فسخ و جدایی از یکدیگر سوق میدهد. در این مسیر به نظر میرسد رویکردهایی همچون نوستالژی به مسأله شکلی بغرنجتر هم میبخشد. نوستالژیای که فصل دومِ کتاب را در سیطرهی خود دارد و حاصل خلأهای ارتباطی، شکستهای پیدرپی عاطفی، محرومیتهای هیجانی و فقدان ماجراهای کشمکشبرانگیز است. هرچه کندوکاو در گذشته وسعت بیشتری مییابد، گرههای زمان حال کورتر میشوند و شخصیتهای اصلی بیشتر به سوی سردرگمی برای گشودن مسألهی هویت میروند. روند مکاشفهای که در این رمان پی گرفته شده است، نقطهی مشخص و پایداری در انتهای خود ندارد و وسعت سیالیتی که از آغاز بر مسألهی هویت سایه انداخته، هر لحظه بیشتر میشود؛ تا جایی که در نهایت به بغرنجترین و پیچیدهترین نقطهی خود برسد.
این یادداشت در ماهنامه تجربه شماره ۸ (دوره جدید) خرداد ۱۴۰۱ منتشر شده است.