قاصدان مرگ

داستان «پرندگان ما را نشانه کرده‌اند» نوشته سمیرا سهرابی از همان ابتدا با ترسیم فضایی رمزآلود آغاز می‌شود. از منظر فرزندی که با یادآوری خاطره‌ مرگ مادرش، مخاطب را آماده‌ شرح اتفاقی دردناک می‌کند؛ مادری که به «فجیع‌ترین شکل ممکن» مُرده است. راوی در اکنونِ این روایت به خانه‌ پدری‌اش وارد می‌شود و با مرور اشیای برجای‌مانده، راهی برای گشودن راز مرگ مادر پیدا می‌کند. طی ایده‌ای که به‌نظر خرافه می‌رسد باید از شر این وسیله‌ها خلاص شوند، چراکه مُرده هربار به سراغ وسایلش می‌آید و شاید که یکی از اهل خانه را هم با خودش ببرد. تاکید بسیار خاله زرین بر نگه‌نداشتن چمدان‌های مادر، فضای داستان را رازآلوده‌تر هم می‌کند. تا این‌جای روایت، تعلیق خوبی برای دانستن قضایا شکل گرفته و اینجاست که از فضای زیرزمین خانه و از بوی پرندگان رونمایی می‌شود. قفس خاک‌گرفته‌ پرندگان، پلی می‌شود برای نقب‌زدن به آنچه به مادر رفته. اهمیت این قفس‌ها آنجا آشکارتر می‌شود که یک پاراگراف کامل از اختلاف‌نظر میان پدر و مادر راوی، درباره‌ زندانی‌کردن پرندگان در قفس شرح داده می‌شود. ظاهرا مادر برای محافظت آنها از دست گربه موافق نگه‌داشتن‌شان در قفس بوده و برعکس پدر به قضاوقدر معتقد بوده است.

از این نقطه به بعد است که هسته‌ اصلی داستان خودش را نشان می‌دهد و راوی به‌طور عینی وارد فضای کودکی‌اش می‌شود و گره می‌خورد به تصویر مادری که پرنده‌ جدیدی را در قفس به خانه آورده. در این بخش از روایت است که آشکار می‌شود مادر نه به جهت محافظت، که به قصد سر‌به‌نیست‌کردن پرنده‌ها آنها را در قفس کرده. تصویر تن بی‌سر پرنده‌ای که در باغچه چال می‌شود و کله‌ خون‌آلود او روی آب، همان شوکی است که مخاطب را میخکوب می‌کند. لحظه‌ای بعد از این اتفاق است که درمی‌یابیم پدر هم مُرده. درواقع مرگ پرنده با مرگ پدر هم‌زمان می‌شود. مادر کم‌حرف و خیره، همچون شبحی زیر درخت چنار می‌ایستد و در این بخش‌های روایت است که مرز میان واقعیت و فراواقعیت درنوردیده می‌شود. اما مرگ همسر او چه ربطی به این پرنده‌ها می‌تواند داشته باشد؟ مادر در وضعیتی جنون‌زده به جان باغچه می‌افتد و تک‌تک لاشه‌های پرندگانی که پیش از این بی‌سر کرده، از زیر خاک بیرون می‌کشد و آتش‌شان می‌زند و به همه‌ اهل خانه هم هشدار می‌دهد که نزدیک پرنده‌های زرد نشوند. آیا این پرنده‌ها شوم هستند و حضور اینهاست که مرگ پدر را رقم زده؟ به این پرسش با نقل خاطره‌ای از ده‌سالگی مادر پاسخ داده می‌شود. او برادر سه‌ساله‌اش را نتوانسته از غرق‌شدن در استخر نجات دهد، چراکه غرق تماشای همین پرنده‌های زردرنگ بوده. پرنده‌هایی که هنگام غرق‌شدن این کودک، گویی غرق در عیش‌اند و سروصدا می‌کنند. بعد از این واقعه است که مادر پرنده‌های زردرنگ را نماد مرگ‌ می‌داند و حضورشان را تاب نمی‌آورد و سر‌به‌نیست‌شان می‌کند. پرنده‌هایی که سمج‌اند و برای ستاندن جان اهالی این خانه، خودشان را به پنجره می‌کوبند. پرنده‌هایی که با کندن سر هر کدام‌شان دیگری جایگزین می‌شود. آنها آن‌قدر می‌آیند تا جان کسی را که مقدر شده بگیرند. آنها قاصد مرگ‌اند. اما این مادر هم که همه‌ عمرش را برای مراقبت خانواده‌اش گذاشته، خود نیز به نماد مرگ بدل شده. درواقع پرنده‌هایی که او در این سال‌ها بی‌سر کرده، همگی در جان خود او حلول کرده‌اند.

 

📚متن کامل داستان و خوانش‌های آن را در لینک‌های زیر بخوانید:

پی‌دی‌اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2034/7

تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/259495/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF