ایستادن در تاریکی
یادداشتی بر مجموعهداستان «حافظه پروانهای»؛ نوشته بهناز علیپور گسکری؛ نشر آگه

ایستادن در تاریکی
رضا فکری
انسان همواره به درجات مختلف در آینه «دیگری» است که «خود» را میشناسد، به ابعاد ظاهری و باطنیاش پی میبرد و هویتش را تعریف میکند. در ابتدای شناخت خود، وقتی تجارب کودکی را از سر میگذراند و هنوز شخصیت مستقلش شکل نگرفته، این وابستگی و سرسپردگی به دیگری بهشکلی تمامعیار و همهجانبه رخ میدهد. اما با نزدیکشدن به بلوغ، دیگری بهتدریج کنار میرود و خلأ نیازی مطلق و تام انسان را زمینگیر نمیکند. مگر اینکه از همان آغاز، دیگری آنچنان چنبرهاش سهمگین باشد که بدون آن، دیگر از خود چیزی باقی نماند؛ فلسفهای که در اغلب داستانهای مجموعه «حافظه پروانهای» اثر بهناز علیپورگسکری نیز خود را نشان میدهد.
نظرگاه داستان بارزترین مولفه در انتقال معنای وابستگی به دیگری در این مجموعه است. راوی داستانهای این مجموعه با اینکه در وقایع آن دخیل است، اما کمتر از خودش حرفی میزند. قصه او با ظهور دیگری آغاز میشود، ادامه مییابد و تنها وقتی به پایان میرسد که دیگری به محاق میرود. فلسفه وجودی او تنها وقتی معنا پیدا میکند که دیگری وجود داشته باشد و عنانش را به دست بگیرد و او را به حرکت وادارد. راویان همگی تا پایان داستان بینام باقی میمانند و بهندرت توصیفی از خود ارائه میدهند، اما تصویر دیگری کاملا واضح است. درواقع این دیگری است که راوی را توصیف میکند و در آینه او میتوان این شخصیت و باقی آدمها را شناخت. برای نمونه، در داستان اول، با وجود نظرگاه سومشخص نزدیک به ذهن زنی که کشمکشهای قصه حول محور او شکل میگیرد، اطرافیانی همچون همسر، فرزند و همسایهاند که بهوضوح ترسیم میشوند و تنها دغدغه این زن، خدشهدارشدن تصویرش در ذهن آنهاست؛ اینکه همسرش درباره او که بدون لباسی مناسب، پشت در آپارتمان گیر افتاده چه خواهد گفت، یا اینکه همسایه چه قضاوتی خواهد کرد اگر او را در این موقعیت ببیند. حتی وقتی قرار است برای لحظاتی دوربین راوی روی او متمرکز شود، این حرفهای همسر یا آشنایان است که ظاهر او را در قالب نگاهی سرزنشبار توصیف میکند. زن هیچگاه از تیررس قضاوت دیگری در امان نیست. حتی در اعماق ذهنش و در خصوصیترین خلوتهایش، همواره سایه او بر سرش افتاده و رهایش نمیکند.
بارزترین چالشهای این مجموعه با پیشفرض استقلال و ثبات خود در غیاب دیگری شکل میگیرد و در داستانهایی همچون «گریز»، «خوابباز»، «حافظه پروانهای» و «معمای مریم» بیش از بقیه میتوان آن را مشاهده کرد. در پسِ شخصیت زنی که قرار است فارغ از سایه یک مرد و مستقل از او حرکت کند، استیصال و انفعال لاینحلی وجود دارد. این مسأله با پیشرفت داستان و حتی در اوج گرهگشایی آن شدت بیشتری هم میگیرد و تلاش شخصیت اصلی برای رهایی از برچسب وابستگی بیفایده است. او هرچه بیشتر چنگ میزند بیشتر فرومیرود و کمتر توان بیرونآمدن از مهلکه را دارد. اگرچه از ابتدای داستان همواره تلاش شده تا او توانمند و متکی بهنفس ترسیم شود، اما درنهایت این شخصیت انتظاراتی را که در چارچوب منطقی داستان ایجاد شده بود، برآورده نمیکند. زنی که از نگاه عیبجویِ همسرش به جایی بیرون از قلمرو او فرار میکند یا پیرزنی که برای فراموشیِ بیوفایی مرد زندگیاش آثار حضور او را از خانهاش پاک میکند و دختری که حمایتهای عاطفی پدر را مزاحمِ استقلال خویش میدیده، همگی به محضِ فقدان این نقاط اتکا در خلأیی گرفتار میشوند که جز با بازگشت به همان وضعیت قبلی و ادامه همان وابستگی، راهی برای نجاتشان نیست.
در چشماندازی کلیتر، سازوکار علتومعلولی داستانها نیز بر وابستگی خود به دیگری تأکید دارد. شخصیتها همواره معطوف به الگویی هستند که خانواده، خانه، شهر و در یک کلام هویتشان را برای آنها معنا میکند. گاهی این وابستگی، مانند داستان «خوابباز» و «میخچه» فردی است و گاه مثل آنچه در «درآن سر چه میگذشت» و «پایان حقیقی یک قصه» رخ میدهد، جمعی است اما درهرصورت نتیجه یکسان است و همهچیز در جهت تشریح و تبیین همین فلسفه پیش میرود؛ دیگری آنقدر در چرخه رفتارهای متناقض خود گرفتار است که نهتنها تکیهگاهی برای این خودِ وابسته و طفیلی نیست، که در مواردی نیاز به اتکا به منبع قدرتی دیگر نیز وجود دارد و فرضیههای مبتنی بر اقتدارِ دیگری که از آغاز داستان بر آن تأکید شده بود، تماما نقض میشوند. بر این اساس مرد معلمی که قهرمان یک شهر است، زن قجرزاده مغروری که حریف تمامی تحقیرها و تنهاییهاست، دختری که میتواند به همه رویاهایش زیر نگاهِ تمسخرآمیز دیگران تحقق ببخشد، همگی در پشت تابلوی هژمونیکی که از آنها ترسیم میشود، شکل و شمایل یک قهرمان را ندارند. آنها خود در دامنه نهچندان پرفرازونشیب وقایع داستانی، به منبعی دیگر و به شخص سومی نیاز پیدا میکنند که گاه پیدا و گاه نهان است. این «دیگری» با اتصال به غیر، امیدها را بر باد میدهد و حکایت این وابستگی را بغرنجتر از پیش میکند. بهگونهای که «خود» از درک و حل آن عاجز میماند و داستانها همواره در همین نقاط تاریک است که ناگزیر به پایان میرسند.
این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه ۹ آبان ۱۳۹۹ منتشر شده است.