«باران بمبئی»؛ نوشتن از وهم
«باران بمبئی»؛ نوشتن از وهم
مجموعهداستان «باران بمبئی» نوشته پیام یزدانجو با درونمایههایی بهشدت فرامنطقهای و جهانی روایت میشود. دغدغههایی که مرزها را درمینوردند و بر این مبنا متنی آفریده میشود که به شدت ترجمهپذیر است و در هر فرهنگی میتواند بهنوعی موضوعیت داشته باشد. جهانی که اگرچه مولفههای بومی و فرهنگی و نامهای تاریخی مهجور بسیار در آن حضور دارد اما مطلقا از نگاه یک توریست ظاهربین، با این مقولات مواجهه ایجاد نمیشود و مخاطب در سیلاب نامهای ناآشنا غرق نمیشود. نویسنده از رهگذر اشیا، تصویرها، بناها و قصهها است که به ماهیت زندگی و البته مرگ نگاهی تازه میاندازد. او در این راه پای معبد، کریشنا و شیوا را به میان میکشد و مخاطبش را تا میانههای بنارس و رود گنگ میبرد و وجوه فراواقعگرای این مکانها و مقدساتشان را میکاود تا مفاهیمی تازه بنمایاند. او در داستان «مانترا» نرمنرم و از خلال مولفههایی همچون جغرافیا، پوشش، مکان و از همه مهمتر با مقوله زبان، مبحثی را با عنوان ترجمهناپذیربودن زبان پیش میکشد. اینکه ترجمه هرچقدر هم که تحتالفظی و واژهبهواژه باشد باز هم حاوی تفسیر مترجم آن است و نمیتوان آن را منطبق بر متن مبدا درنظر گرفت، هر ترجمه بهنوعی یک تفسیر است.
یزدانجو در زبان روایت داستانها هم دست به ابتکاری میزند. او به یاد مخاطبش میآورد که داستان هرچند که به زبان شیرین پارسی نوشته شده باشد و میتواند سرشار از بدایع و صناعتمندی باشد اما در اصل محملی برای طرح داستان است. درواقع زبان در داستانهای او، محلی برای بیان افاضه کلامی و خودنمایی نیست. روایتهای او روان و بدون دستانداز و پیچیدگیاند. گویی یک متن ترجمهشده پیش چشم مخاطب است و داستان از لحظه آرامش محض تا هنگامی که توفان سرتاسرش را فراگرفته، به یک شیوه روایت میشود. درواقع زبان هست تا مضمون به سهلترین شیوه ممکن خودش را به مخاطب بنمایاند. مضمونهایی که دخلی به هویت ایرانی راوی داستانها ندارند و بر همین مبنا هم کمتر به وجوه فردگرایانه شخصیتها پرداخته میشود. راویای که نام او در هیچ یک از داستانها دیده نمیشود و تاکید چندانی بر هویت ایرانی او گذاشته نمیشود.
روای با طمانینه و آرام مخاطبش را به درون غرایب دنیای رازآلودهاش میبرد و مطلقا عجلهای برای پرداخت داستانهایش ندارد و داستانها گاه تا بیش از چهل صفحه امتداد مییابند. با همراهی نظرگاهی که با این فرهنگ غنی بیگانه نیست و هر لحظه تفسیر و ترجمانی از وقایع غریب اطرافش، به مخاطب عرضه میکند. داستانهایی که هر کدام تکههایی از یک پازل هستیشناسانهاند. داستانها اگرچه خودبسندهاند و هر کدام راه خود را میروند و ناتمام هم نمیمانند اما میتوان همه آنها را در قالب یک مجموعه بههمپیوسته هستیشناسانه در نطر گرفت. هر کدام از داستانها پردهای را کنار میزنند و نویسنده (همچون بورخس)، هدفی معرفتشناسانه را از روایت داستانها پی میگیرد. او در داستان «دوالوکا، یا میدان خدایان» (همچون داستانهای کنگره و کتابخانه بابل) با نمایش جزئیات فراوان بنای معبد و منتسبکردن روایتهای اساطیری به آن، حقیقتی غریب را آشکار میکند. معابدی تودرتو که نمادی از همین دنیا هستند. معبدهایی که به هم راه دارند و گریز از آنها بیمعنی است چراکه خروج از یکی، واردشدن به دیگری است. تنها با مرگ است که میتوان از این معبد خارج شد. نویسنده با تامل و سر صبر ماجراهایی را باز میکند که اگرچه با واقعیت مالوف ما، فاصله بسیار دارد اما راوی داستان با این مقولهها به مثابه شکل دیگری از واقعیت برخورد میکند، و البته مگر واقعیت محض اصلا وجود دارد؟ در داستان «تئو سوفیست» به همین موضوع اشاره میشود. هر تصویری که مشاهده میشود درواقع بازتابی از واقعیتی دیگر است. آینهای است که روبهروی نقش دیوار قرار داده شده، بهطوریکه نمیتوان میان نقش و بازتاب آن تفکیکی قائل شد. واقعیت با تصویر خود، چنان درهم تنیده شده که دیگر مرزی دیده نمیشود و دستیابی به واقعیت را غیرممکن میکند. درواقع هر نویسندهای تنها میتواند از وهم و خیال بنویسد چراکه همانطور که پیرمرد داستان «مانترا» میگوید: تنها «وهم را میشود نوشت، واقعیت را نه».
درنهایت اگرچه این مجموعه برای مخاطبی که به دنبال لذت صرف از خواندن داستانها است هم حرفهای بسیاری برای گفتن دارد، اما درواقع نویسنده با واردکردن جزئیات بسیار جغرافیای داستان و خط و ربط وقایع و اطلاعات پرشمار مکانهای غریب و معابد و مجسمههای خدایان و رودهای مقدس و آیینهای رازآلود، انبانی از حقایق دنیا را هم ارائه میکند. بستری غنی برای مخاطبی که بخواهد به اعماق هستیشناسانه اثر غور کند. کتابی که مفاهیمی همچون تناسخ، بازگشت، زندگی و مرگ از مضامین برجسته آن است. مرگی که در داستان «در برج خاموشی» به شکل آسمانسپاری آیین مزداپرستی، نقطه پایانی بر خودش میگذارد. مردگانی که از بس به هنگام بیماری دیکلوفناک مصرف کردهاند با مرگ خود جان لاشخورها را هم با خود با آسمان میبرند. مراسم مرگ گاهی به شکل سپردن خاکستر مردگان به رود گنگ پایان میپذیرد. قصه آدمیانی که مرگ را بسیار ساده و آسان میپذیرند و همان جملهای را که بدرقه راهشان میشود، مغتنم میشمرند چراکه میدانند دیری نمیپاید که در قالبی دیگر باز میگردند و مرگ برایشان رهایی از این تن است. مثل آدمهای داستان «مرگهای مادر ترزا»، که محتضرانی هستند که به تیمارخانه پناهنده میشوند و به دنبال مکانی آرام برای مردن هستند. آنها دلخوش به رهایی از این زندگیاند و تنها توقعشان همان دعایی است که به زبانی نامفهوم بالای سرشان خوانده میشود.
این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 29مهرماه97 به نشر رسیده است.
لینک یادداشت:
لینک پی دی اف:
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1864/7