قانون پیشروتَر از عُرف

خیلی زود و در همان سکانسهای آغازین فیلمِ "Mustang" سرخوشیِ بازیهای کودکانهی پنج خواهر نوجوان، بدل به محدودیتهای بزرگی در زندگیشان میشود. آنها در ساحلی روستایی، در شمال ترکیه با پسرهای هم سن و سالشان بازی میکنند اما اولین دستاورد این هیجانِ ابتدای بلوغ، محروم شدن از همه امکانات زندگی مدرن مثل تلفن و کامپیوتر و... است. پس از آن است که به حکم عمو و مادربزرگشان، لباسهای شاد و مفرحشان را با لباسهای تیرهی زمخت عوض میکنند و سرشان گرمِ آشپزی و درست کردن دلمه میشود. دخترها، دخترهای امروزی اگر در روستایی اینچنین سنتزده هم گرفتار آمده باشند به این شرایط علیالقاعده تن نمیدهند. آنها هم البته همین کار را میکنند و از پنجره پایین میروند و رابطهشان را با دنیای بیرون از خانه حفظ میکنند. برای نمونه در بازی فوتبالی که تنها زنان حق ورود به استادیوم را دارند، مخفیانه و برای دیدن بازی راه دور و درازی میروند. اگرچه که هنگام بازگشت این بار شرایط بدتری را در محل سکونتشان تجربه میکنند و خانهی باصفای روستاییشان، بَدل به قلعهای سفت و سخت میشود که خروج از آن ممکن نیست.
هیچکدام ار زنهای ده و مادربزرگ دخترها، در این راه از در حمایت دخترها بر نمیآیند و خودشان موتور بزرگ هدایت دخترها به چنین مُدلی از زندگی هستند. البته خباثتی هم در وجودشان نیست، زنهای مهربانی که برق منطقه را از کار میاندازند تا مردها، دخترهای استادیومرفتهشان را میان تماشاچیها و از تلویزیون نبینند و بلایی سرشان نیاورند. این شیوهای از زیستن است که آموختهاند و نیت خیرشان تحویل سالم و بی خط و خش دخترها به پسران دهکده است، سلامتیای که گاه زیر سوال میرود و کار به بیمارستان و پزشک و معاینهی بکارت دخترها هم میرسد. خواهر کوچکتر، دختر دوازده سالهای به نام "لاله" که همان "اسب وحشی" داستان است، جسورتر از باقی خواهرهاست. او شاهد کوچک همهی تلخیهای بزرگ این زندگی است. خواهرها یک به یک شوهر میکنند، ازدواجهایی که گاه از سر میل و رضاست و گاه هم نیست. سکانس خودکشی یکی از خواهرهای دم بخت، آنهم پس از شوخیهای کوچک سر میز شام و تشر عمویشان، از صحنههای به شدت تاثیرگذار فیلم است. او پس از همهی اینها و پیش از آنکه نوبت به او و خواهرش برسد به استانبول فرار میکند. کارگردان فیلم (دنیز گمزه اِرگوون) مثل "آفساید" جعفر پناهی خود را محدود به همین مقولهی دشواریهای حضور زنان در ورزشگاه نمیکند و نقب عمیقتری به این اجتماع میزند. او روایتش را سرراست پی میگیرد و حرفش را ساده و بی پیرایه میزند و به ما یادآور میشود که حقوق زنان و برابریخواهی در جهان سوم رنگ و بوی دیگری دارد و اینجا جایی است که قوانین گاهی پیشروتَر از عُرفها هستند. گاه قوانین تغییر کردهاند و دیگر محدودکننده نیستند اما عُرفها بسیار سختتر تن به تغییر میدهند. بعضی از عُرفها تضادشان را با قانون ادامه میدهند، شاید تا ابد.