یادداشتی بر رمان «مردگان باغ سبز»، نوشته محمدرضا بایرامی، نشر افق

یادداشت رضا فکری بر رمان «مردگان باغ سبز»، نوشته محمدرضا بایرامی، نشر افق

رمان‌های مبتنی بر تاریخ اگرچه همواره حقیقتی نو را برمی‌سازند اما این حقیقتِ تازه با روح تاریخ مورد مراجعه‌شان در تناقض نیست و از همین رو است که مخاطبین این آثار علاوه بر پی گرفتن خط سیر داستانی، در جست‌وجوی خلا‌ءها، پازل‌های گم‌شده و نقطه‌های کور تاریخ هم هستند. در این راستا هرچقدر نویسنده بر تصادفی بودن نام‌ها و نشانه‌های تاریخی در رمانش انگشت تاکید بگذارد و یا تصریح کند که قصدش نمایش صرف تاریخ و ترسیم تلاطمات اجتماعی و یا سیاسی نبوده، بی‌فایده است. «مردگان باغ سبز» جدای از این قاعده نیست و با نقطه‌ای از تاریخ عجین شده که تا به امروز هم محل مناقشه‌ی عمومی است و مدح‌گو و دشنام‌گو را در برابر هم قرار داده. شاید به همین دلیل است که بایرامی در این رمان، راه حلی میانه را برگزیده و در این بستر تاریخی، لجن هر دو سوی درگیر ماجرا را به یک اندازه هم می‌زند و تشخیص سره از ناسره را به عهده‌ی مخاطبش می‌گذارد. فروپاشی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان دقیقا همان نقطه‌ی برخورد داستان «مردگان...» با تاریخ است. البته کتاب منحصرا فروپاشی فرقه را مد نظر قرار داده و از وقایع مرتبط با چگونگی شکل‌گیری حکومت خودمختار آذربایجان صرف نظر کرده است. فرقه‌ای که با تصمیم دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی تاسیس شد و هدفش عدالت‌خواهی و تقسیم عادلانه‌ی ثروت بود. وابستگی تام و تمام فرقه به حزب کمونیست شوروی چیزی نبود که بتوان آن را پرده‌پوشی کرد، آن‌هم وقتی که قاب عکس پیشه‌وری (نخست وزیر حکومت خودمختار) کنار عکس‌های لنین و استالین روی دیوار جا خوش می‌کرد و سران حزب دموکرات بی اذن کنسولگری شوروی آب نمی‌خورند. حزبی که میان اعضای وفادار خود هم نتوانسته بود اجماع چندانی برقرار کند و نزاع درون‌سازمانی رهایش نمی‌کرد. فدایی‌های آذری‌زبان به افسرهای توده‌ای فارس‌زبان (فارس افسر لَر) بهایی نمی‌دادند و اتحادی میان‌شان برقرار نبود. آن‌ها حتی حاضر نبودند در شرایط دشوار جنگ، با آزادی‌خواهان گیلان متحد شوند و همه‌ی چشم امیدشان به شوروی بود.

در این بزنگاه تاریخی هم البته روس‌ها نقش تاریخی خود را ایفا کردند و خودمختاری آذربایجان را به بهای امتیاز نفت شمال فروختند و در حالی که شعار «پرولتاریا زحمت‌کشان را فدای بورژوا نمی‌کند» نصب‌العین‌شان بود. قوام به نمایندگی از حکومت مرکزی، موافقت روس‌ها را برای حمله به آذربایجان گرفت و در جنگی نابرابر با 18گردان پیاده، 3گردان زرهی و چند یگان توپخانه و تانک‌های آمریکایی در حالی که محمدرضاشاه و تیمسار رزم‌آرا هدایت عملیات را به عهده داشتند، در برابر نیروهای دموکرات و دینامیت‌های نم‌کشیده‌شان صف‌آرایی کردند. ارتش از قزوین و زنجان به میانه رسید و در نهایت تبریز را بدون هیچ مقاومتی تصرف کرد. فرقه‌ای‌ها البته در خود تبریز هم مخالف کم نداشتند. شهری که پس از تصرف، احساسات ضد کمونیستی در آن موج می‌زد و خون فرقه‌ای‌ها حلال اعلام شده بود و تن‌شان نجس. قره‌یقه‌ها (یقه‌سیاه‌ها) ماشین کشتارشان را به راه انداختند و مردم هم رنگ عوض کردند آن‌چنان که یکی از چاپلوسان هنگام ورود ارتش به شهر تبریز می‌خواهد فرزند خود را جلو قشون سر ببرد!

به هر حال سویه‌ی دیگر این وقایع تاریخی و همان داستانی که بناست در این بستر روایت شود، داستان قربانیانی از جنسی دیگر است. آن‌ها که فدایی نیستند، آن‌ها که اهل فرهنگ‌اند، آن‌ها که معمولی‌تر از آنی هستند که نقش پُر رنگی در این ماجراها داشته باشند. موجی می‌آید و این‌ها بی‌آن‌که از اوضاع سر در بیاورند، فرو می‌روند و طبق معمول این کارگزاران اصلی هستند که پیش از واقعه می‌گریزند و جان سالم به در می‌برند. «مردگان باغ سبز» سرگذشت سه نسل (پسر و پدر و پدر بزرگ) را روایت می‌کند و «بالاش» شخصیت اصلی داستان نماینده‌ای از اهالی فرهنگ است که از بد حادثه ابزار دست حاکمیت فرقه شده. او کسی است که تا لب مرز می‌رود و درست هنگامی که می‌تواند عبور کند و خود را برهاند، برمی‌گردد و جان خود و کودک دوساله‌اش را به خطر می‌اندازد. در واقع او بازگشتن به وطن را که بسیار پر مخاطره است به رفتن به سرزمین بیگانه و امن ترجیح می‌دهد. انگار عذابی خودخواسته را متحمل می‌شود و تاوان همکاری نصفه نیمه‌اش را با فرقه به این شیوه می‌دهد و البته در این راه جانش را می‌گذارد. او صدایش را و به نوعی هنرش را در اختیار فرقه گذاشته و در عمل بلندگوی تبلیغاتی آن‌ها شده است و هنرمند اگر هنرش را به سیاست آلوده کند، دوره‌ی افول را خیلی زود تجربه می‌کند. لب مرز همان جایی است که نیرنگ سران حزب مشخص می‌شود. این‌که چگونه همه‌ی وفاداران حزب را جا گذاشتند و خود به «یاشیل‌باغ» در آن سوی مرز گریختند.

کشته شدن این شخصیت (بالاش)، ثمره‌اش را انگار پانزده سال بعد از مرگش می‌دهد. وقتی در فضایی سوررئال و در قالب مرد مرموزی برمی‌گردد. حالا روحی است بی‌وزن و کفش‌هایش در هواهای بارانی گلی نمی‌شود. او شاهد موثق وقایع گذشته و آگاه به احوالات این نسل سوخته است و  حالا مخاطبش فرزند خود اوست. کودکی که هنگام کشته شدن پدرش دو سال بیشتر نداشته. پسری که وارث همه‌ی این مصیبت‌هاست و داغدار همه‌ی جان‌های پاکی است که بر سر هیچ  به خاک رفتند، او پس از دانستن همه‌ی این سرگذشت تلخ  از زبان پدرش است که پرسشی بنیادین در ذهنش شکل می‌گیرد و در اصل برای مخاطب هم طرح می‌شود: آیا باید هم‌چنان راه گذشته را در پیش گرفت و نوای جدایی ساز کرد؟ پیراهن کاموایی «بلوت» (پسر) را که به رنگ پرچم سه رنگ ایران است، می‌توان پاسخی صریح برای این پرسش دانست. انگار می‌خواهد بر این صحه بگذارد که جدایی‌طلبی خوابی بود که روس‌ها برای آذربایجان دیدند و مطلقا یک امر خودجوش داخلی و قومیتی نبود. روح «بالاش»، پدر «بلوت» در واپسین نصیحت‌ها به پسر هفده ساله‌اش به شکلی تلویحی همین را تکرار می‌کند: «همیشه از راه‌های اصلی برو! تو راه‌های فرعی هیچ معلوم نیست که چه اتفاقی می‌افتد».

 

این یادداشت در روزنامه آرمان 13تیرماه 1396 به نشر رسیده است.