مسالهی شخصیت
![]()
پُل توماس اندرسون یکی از کارگردانهایی است که من برای او احترام زیادی قائلم و فیلمهایش را بیاندازه دوست دارم. اساسا متنهایی که مولفهی شخصیت در آنها پررنگ است اغواکنندگی زیادی برایم دارند. اگرچه نمیتوان تاسف نخورد که وقتی اندرسون دارد با دست و دل بازیِ تمام، دل و رودهی شخصیتهایش را برایمان روی دایره میریزد و لایهی زیرینشان را هنگام روبرو شدن با موقعیتهای تنشزا رو میکند، هنوز اینجا داستانهایی نوشته میشود که پرسش بزرگ ابدی ازلیشان این است که آیا شخصیتشان از تیپ فاصله گرفته است یا نه؟!
شخصیتهایی که او میسازد بهخوبی سوهان خوردهاند. چه وقتی که استاد شارلاتان فیلم The Master دارد آخرین حقههای مسخ کردن آدمهای دور و برش را در سمینارهای دوزاری ارائه میکند و مدام از تنگنای سوالپیچشدن میگریزد، چه وقتی مُرید خُلخُلیمآبش یکی از مخالفخوانهای سمینار را لت و پار میکند. در فیلم Magnolia هم مردی را میبینیم که اگرچه هزاران کارآموز دارد و کنترل احساس مردانه را به شاگردانش آموزش میدهد اما هنگام مواجهه با پدر سرطانیِ رو به مرگش از کنترل خودش عاجز میشود و با چشمانی اشکآلود به استقبال مرگ پدرش میرود و تنفر سالیان گذشته را فرو میخورد. در فیلم Boogie Nights هم با زندگی هنرپیشهی توانای فیلمهای پورنویی روبرو هستیم که در حقیرترین وضعیت روحی و در دورهی افول جنسیاش قرار میگیرد. کشیش فیلم There Will Be Blood هم به طمع پولی که حفار نفتی وعدهاش را میدهد اوج کثافت درونش را بیرون میریزد و با صدای بلند همهی آنچه که پیش از این با اعتقاد راسخ به خورد مردمان منطقه میداده را منکر شود و اعتراف میکند که کشیش دروغینی بوده. درس بزرگی که اندرسون به ما میدهد این است که هیچ شخصیتی، وجه تیپیک و یکنواخت و لخت خود را رها نخواهد کرد مگر اینکه نویسنده او را در وضعیتهای بغرنج قرار بدهد. این گربه تنها در این شرایط و در بحران است که چنگ میاندازد و لایهی زیرین خود را آشکار میکند و صورت مخاطب را هم زخم میاندازد. این همان راهی است که باید چراغ راه هر نویسندهای باشد، اما نیست چون لابد همچنان سریال تلویزیونی هست.