آدمهایی که هدفشان را گم کردهاند

آدمهایی که هدفشان را گم کردهاند
تاملی بر جهان داستانی شیوا ارسطویی
شیوا ارسطویی را باید از معدود نویسندگان بر جایمانده از دهه هفتاد خورشیدی به شمار آورد. نویسندهای متصل به ادبیاتی که هنوز تعهد اجتماعی و سیاسی در آن رنگ نباخته است. نویسندهای که صابون مهاجرت به تنش نخورده و همه این سالها را به طور مستمر با نوشتن داستان سپری کرده است. البته که گاهی با تنگشدن فضا، وقفهای در نوشتنش ایجاد شده، اما با گشایشهای نسبی پیشآمده، انتشار کتابهایش را هم از سر گرفته است. ارسطویی از همان اوایل دهه هفتاد، وقتی که چند سالی بیشتر از پایان جنگ نگذشته بود، با کتاب «او را که دیدم زیبا شدم» جای خود را در ادبیات داستانی ایران باز کرد. با نوشتن داستانهایی که در آنها «زن» برجسته و شاخص بود و واکاوی احساس این زنها هنگام مواجهه با مصائب اجتماعی و سیاسی، اهمیتی ویژه مییافت. او با دستمایه قراردادن رویارویی زنی در موقعیت دشوار جنگی، توانسته بود شخصیتش را در یک کنش موثر و در نقش امدادگری جوان به تصویر بکشد. امدادگری که در هنگامه ایفای نقش اجتماعیاش در جبهه، عاشق یک مجروح جنگی میشود.ارسطویی چند سالی بعد با مجموعهداستان «آمده بودم با دخترم چای بخورم» زنی به نام شهرزاد را به داستانش آورد که پس از جدایی از شوهرش میخواهد در فیلم او نقشی بازی کند و در میانه همین وضعیت است که نقش زندگی گذشتهاش را هم با این مرد مرور میکند: «اگر بازیگر خوبی بودم، نمیرفتم کله طاسش را آنقدر ناز کنم، بالش بیاورم بگذارم زیر سرش، پتو بیندازم رویش و غذا را توی فر گرم نگه دارم تا هر موقع زد به سرش و بیدار شد و گفت گرسنهام، غذا را بچینم جلوش و او کوفت کند.» در ابتدای دهه هشتاد و در میانه دوره اصلاحات بود که «آفتاب مهتاب» از او منتشر شد. مجموعهای که برایش جایزه گلشیری و یلدا را به ارمغان آورد. داستانهایی که در آنها زن همچنان محور است. روایتهایی که به شیوه اولشخص نوشته شدهاند و گذشته مصیبتبار شخصیت زن داستان را زیرورو میکنند. در داستان «برای پیرزنهای خودم» از این مجموعه، با تصویر زنی در آسایشگاه سالمندان روبهرو میشویم که خیانت نامزدش را در ذهن مرور میکند. انگار که خاطرات زنی زخمخورده در راهروی دادگاه خانواده واگو میشود. یک سال پس از آن در رمان «آسمان خالی نیست» همچنان شهرزاد در لباس شخصیت اصلی داستان حضور دارد و در پی کشف علت قتل پدرش برمیآید. شهرزادی که از قضا نویسنده هم هست. او کتابهای «افیون» (در انتشارات باران سوئد)، «بیبی شهرزاد» و «من دختر نیستم» را در سالهای بعد به چاپ رساند.
ارسطویی بعد از یک وقفه تقریبا دهساله که اثری از او به چاپ نرسیده بود، رمان «خوف» را در اوایل دهه نود روانه بازار نشر کرد. در این رمان شهرزاد (راوي داستانهای پیشین او) به «شيدا» بدل میشود و همین تغییر نام راوی را شاید بتوان نقطه عطفی در نوشتن او دانست. داستانهای او از این پس درونیتر و ذهنیتر میشوند و روان زنهایی که در منگنهاند، بیشتر از پیش زیر ذرهبین قرار میگیرند. او در این کتاب زن نویسندهای را میسازد که هزینههای اجتماعی بسیاری بابت شغلش میپردازد. ارسطویی فضای خانهای را در این داستان ترسیم میکند که نویسنده مورد نظرش (شیدا) در آن گرفتار آمده و راه گریزی هم ندارد. در مفهومی کلیتر انگار او در وطنش آرامش ندارد و شب و روز را در یک تنهایی خوفناک سر میکند و در نگرانی و اضطراب و خستگی شدید دست و پا میزند. او در جامعهای شعارزده زندگی میکند و وهم و دهشت و خوف رهایش نمیکند. شهری که روشنفکرش (کاوه) مدام با رسانههای خارجی در مورد وضعیت سیاست داخل کشور مصاحبه میکند، درحالیکه از در منزلش بیرون نمیزند و از همانجا (کنار بساط تریاکش) شعارهای خلقی سرمیدهد و جوانها را به تظاهرات ترغیب میکند. «من و سیمین و مصطفی» هم به فاصله کمی پس از این کتاب منتشر شده است و در میانه قصه سربهنیستشدن زن داستان (سیمین) و در بستر قصهای متاثر از دهه شصت روایت میشود. و در نهایت رمان «نینا» هم مبتنی بر خاطرات و تصویرهای همین دهه پایهریزی شده است.
وقایع رمان «نینا» از نوجوانی نینا شروع میشود و در یک بازه زمانی دهساله پایان مییابد. در این داستان هم مصیبت هشتساله جنگ تحمیلی بهخوبی در بطن داستان حضور دارد. دورهای که اخبار رادیو گوش همگان را به خود مشغول کرده است: «هرچی گوش میدم به رادیو، دیگه خبری از خودم نمیشنوم. قبل از جنگ، مردم برام قصه میساختن، خوانندهها برام آواز میخوندن، شاعرا برام شعر میگفتن. حالا همه رفتن جنگ.» رمان مبتنی بر رنجهای درونی و کابوسهای نینا روایت میشود. کابوسهایی که با تلنگری کوچک به او هجوم میآورند و دگرگونش میکنند و در همه شخصیتهای داستان و حتی مخاطب تکثیر میشوند.
شیوا ارسطویی در همه این سالها متاثر از زیست پرفشار زندگی هنرمند در چند دهه گذشته نوشته است. نوشتن از شخصیتهایی که هدفشان را گم کردهاند و آرمانهایشان را به شعارهایی پوچ تقلیل دادهاند و سرگرداناند. داستانهایی که اغلب در لفافه، چندپهلو، تمثیلی و یکی به میخ، یکی به نعل روایت میشوند. آنها صراحت چندانی ندارند، چون نمیتوانستهاند داشته باشند. از همین رو هم با تفسیر به رأیهای متعددی خوانش میشوند و «ظن» مخاطب و تاویل شخصی اوست که درونمایههای مستتر در متن را میتواند آشکار کند. تاویلهایی که گاه کاملا متضاد هم هستند و هیچکدام را هم رد یا تایید نمیتوان کرد. داستانهایی که مثل یک ماهی از مشت هر تفسیری سُر میخورند و به سادگی تن در نمیدهند.
این یادداشت در روزنامه آرمان یکشنبه 28 مرداد97 به نشر رسیده است.
لینک پیدیاف:
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1815/7
لینک تکست:
http://www.armandaily.ir/fa