Shooting_Reza_Fekri

گاهی در زندگی درست در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که هر تکانی فروترمان می‌برد و راه بی‌بازگشت را برایمان هموارتر می‌کند. همان جایی که دیگر عز و جزهایمان ثمری ندارد و دل طرف برایمان نمی‌تپد. همان جاست که هر توضیحی اوضاع را برایمان بدتر می‌کند و چهره‌مان را مخدوش‌تر. مورچه‌ای افتاده به حفره‌ی شن هستیم که با هر ورجه‌ای پایین‌تر می‌رویم و با هر تقلا زودتر بلعیده می‌شویم. توصیه‌ی همه‌ی عوامل صحنه و همه‌ی آن‌هایی که این موقعیت تلخ را به نظاره نشسته‌اند این است که تکان نخورید تا کمتر فرو بروید. اما مگر می‌شود این‌طور مواقع حرکتی نکرد؟ مگر می‌شود تقلایی نکرد و رفتنِ جان را نظاره کرد؟