یادداشتی بر رُمان "خوف" نوشته شیوا ارسطویی، نشر روزنه



پس از حضور مکرر فوجی از شخصیت
های داستانی در این سالها که اغلب بی هیچ دلیلِ خاصی شغلشان نویسندگی بود در حالی که میتوانستند قصاب یا معلم باشند، رُمان "خوف" شیوا ارسطویی دنیایی را تصویر می‌کند که در آن به طور مشخص این شغلِ نویسندگی است که هزینه‌های بسیاری دارد. از همین رو هم شخصیت محوریاش "شیدا" نویسنده است و نویسندهبودنِ او به نوعی از الزامات اساسیِ کتاب است. اینکه فضای خانه‌ای در داستان ترسیم می‌شود که نویسندهی مورد نظر ما در آن گرفتار آمده و راه گریزی هم ندارد، به نوعی بناست شرایط نمادینِ نویسندهای را به نمایش بکشد که در خانهی خود و در مفهومی کُلی‌تر در وطنش هم آرامش ندارد و شب و روز را در یک تنهاییِ خوفناک سر میکند. شیدا که پیش از انقلاب درگیر ساواک و زندان انفرادی بوده، در اکنونِ روایت هم اسیر پسر سرهنگی دیوانه است که او را حبس کرده و سگ‌ها و موش‌ها را به جانش انداخته و آب و برق خانه را قطع کرده و وضعیت زندگیاش را تا سطح یک کارتنخواب تنزل داده است. این‌ها درواقع وجهی نمادین از دشواری‌هایی است که بر سر راه نوشتن وجود دارد.

اِلمان‌های دیگری هم در جهت فضاسازیِ دقیق‌تر این جامعه حضور دارند. "کاوه" نماینده‌ی روشنفکرهای بی‌عمل که مدام با رسانههای خارجی در مورد وضعیت سیاست داخل کشور مصاحبه می‌کند، در حالی که از در منزلش بیرون نمی‌زند و از همان‌جا -کنار بساط تریاکش- شعارهای خلقی سر می‌دهد و جوان‌ها را به تظاهرات ترغیب می‌کند و یا "ژینوس" به عنوان زنی که از سطح آگاهی متوسطی برخوردار است و تنها دغدغه‌ی مهم زندگی‌اش، حفظ رابطه‌ی سطحی‌اش با یک نمایش‌نامه‌نویسِ زن‌وبچه‌دار است یا دیپلماتی که درواقع نماد قدرت است و به بهانه‌های مختلف اسباب آزار نویسنده را فراهم می‌آورد و یا "نغمه" که اگرچه متین و آداب‌دان است و مدام در سفر خارجی و بیزینس تصویر می‌شود اما دور از وطن و پیچیده در سنت‌های فرهنگِ دیگر، در تطبیق این آدابِ غریب با شرایط زیستی‌اش وامی‌ماند و عواطفش را گم می‌کند و نمی‌داند صلاحش به ماندن و تن دادن به فرهنگ نادلخواهش است یا بازگشتن و زندگی در شرایط همان شیدا نویسنده‌ی عاصی؟ از طرفی وضعیت روحی روانی این نویسنده –شیدا- گاهی با Panic Attack و حملهی وحشت گره می‌خورد و این حملههاست که افزون بر دیگر شرایط اجتماعی، زندگی‌اش را مختل می‌کند. احساس تنهایی شدید، نیاز به هم‌صحبت را در او تقویت می‌کند و به نوعی او را که تنهاست و در نگرانی، اضطراب و خستگی شدید دست و پا می‌زند، در آستانه‌ی جنون قرار می‌دهد. در این شرایط است که ذهن مخاطب به توهمی بودنِ آدم‌ها و شبح بودن‌شان نزدیک می‌شود. پسر سرهنگ هیچ‌گاه وارد سوئیت شیدا نمی‌شود و هیچ مواجهه‌ای با او ندارد. از این گذشته شیدا نویسنده است و پسر سرهنگ و سایر اجزای دیگر داستان هم می‌تواند زاییده‌ی خیال‌پردازی‌های او باشد. در فصل درخشانی از کتاب هم البته کورسویی از امید خودش را به شیدا نشان می‌دهد و شرایط آرمانی در پس همهی این ناملایمات رخ مینماید. "عزیز" مرد مهربان و آداب‌دان و توریست‌گردانِ ترک‌تباری است که شیدا را به خانه‌ی گرمش فرا می‌خواند و از Sting برایش موسیقی آرامش‌بخش می‌گذارد و مهربانی‌هایی دارد که در وجود هیچ آدم دیگری نیست و شیدا را در همان بیست و چهار ساعت اولیه درگیر خودش می‌کند. به نظر می‌رسد که شیدا تنها نشانه‌های آرامش خانه پدری‌اش را در خانه‌ی "عزیز"ی می‌بیند که از قضا در جایی بیرون از موطن خودش است. جایی که او در آن زندگی میکند  همه همدیگر را می‌ترسانند و جانِ کلام نویسنده هم در همین جمله است که بر زبان نغمه جاری می‌شود: "توی شهر آدم‌ها افتاده‌اند به جان هم... آدم‌ها همدیگر را می‌ترسانند... همه یا پسر سرهنگ هستند یا شیدا و همدیگر را می‌ترسانند."

اگرچه که همهی اینها را میتوان از لایهی زیرین داستان بیرون کشید اما برای انتقال درستتر چنین مفاهیم ثانویه‌ای، نویسنده می‌بایست طرح داستانی خود را طوری بریزد که در همان سطح اول روایت درنماند و ابهامی به لحاظ روایی در ذهن مخاطب نیافریند. ابتدایی‌ترین پرسش مخاطب که در جای جای کتاب خود را با آن روبرو می‌بیند این است که چرا شیدا شخصیت اول داستان پس از روبرو شدن با چنین دشواری‌هایی، از آن مکان دهشتناک بیرون نمی‌زند و جای دیگری برای خودش دست و پا نمی‌کند؟ چرا ماندن را به رفتن ترجیح می‌دهد؟ و اساسا چرا محبوس است؟ او که می‌تواند به همه جا سر بزند چرا دوباره برمی‌گردد به همان مکان و فلاکت خود را از سر می‌گیرد؟

بر همین اساس تناقض‌های بسیاری هم در پرداخت شخصیت‌های داستانی وجود دارد. دیپلماتِ بلندقد و چاق که قرار است وقیح به نظر بیاید، هم اشارات جنسی به شیدا می‌کند و مدام او را "هنرمند برجسته" خطاب می‌کند، هم اشعار شهریار را زمزمه می‌کند و تا حدی با او مانوس است که یک شب‌کلاه هم از او به یادگار دارد، هم فلسفه درس می‌دهد و استاد دانشگاه است و هم گاهی بی‌دلیل می‌زند زیر گریه و هم آن‌قدر نفوذ دارد که از موضع قدرت با شیدا رو در رو می‌شود و او را تا سر حد مرگ می‌ترساند و هم به شیدا توصیه می‌کند که حیا داشته باشد و هم دختری را بزک‌کرده و با چمدانی پر از مواد مخدر به منزل شیدا می‌فرستد! چرا باید دیپلماتی چنین کاری بکند؟ و اساسا چرا شیدا باید این همه جذابیت برای دیپلمات داشته باشد؟ او حتا از ماموریت سازمانی هم برای این مزاحمت‌های گاه و بی‌گاه حرفی به میان نمی‌آورد و انگیزه‌هایش کاملا شخصی است. خود شیدا هم سرشار از تناقض است. در حالی که ذکر "یا امان الخائفین" از دهانش نمی‌افتد و از اذان بیشتر از صدای موسیقیِ شوپن خوشش می‌آید، بدون روسری در محافل خارج از کشور ظاهر می‌شود و با همه‌ی چندشی که از دیپلمات دارد هروقت احتیاج به کمک پیدا می‌کند او را فرا می‌خواند. به نظر می‌رسد نویسنده در جهت اصلاح همین خلاءهای روایتی و ابهام‌هایی که در این سطح از داستان به‌وجود می‌آید است که در فصل پایانی کتاب دست به ترفندی می‌زند که از قضا کار خراب‌تر می‌شود. نویسنده به جای پاسخ به این ابهام‌های داستانی پای کاوه را وسط می‌کشد و معلوم می‌شود همه‌ی این اتفاقات و همه‌ی بلاهایی که سر شیدا آمده زیر سر اوست! درواقع نویسنده در چند پاراگراف آخر کتاب هر آنچه را که ساخته خراب می‌کند و کاوه یک تنه تمام تصورات مخاطب را فرو می‌ریزد. به نظر نمیرسد این روش توانسته باشد عدم قطعیت داستانی مورد نظر نویسنده را القا کند و بیشتر از آشفتگی در پرداخت روایت و از ناتوانی در پایان‌بندی داستان حکایت می‌کند. اگر قرار است مخاطب از اطلاعات درهم و برهم انتهای کتاب، نتواند واقعیت را از مجاز تمیز دهد و به یک قطعیتی در روایت برسد، دست کم به این قطعیت می‌تواند برسد که اگر فصل پایانی کتاب نبود، به مراتب رمان بهتری دستش را گرفته بود.

این یادداشت در ماه‌نامه‌ی "مشق آفتاب" شماره‌ی دی‌ماه 92 به نشر رسیده است.