گفت‌وگوی رضا فکری با مریم عباسیان

 

رضا فکری

*داستان‌های کتاب عمدتا در محور نارضایتی و سردی رابطه می‌چرخند و همین‌طور در ادامه‌ی این سرما، ورود شخصیت‌های داستان به رابطه‌هایی خارج از حوزه‌های عرف و چارچوب اجتماعی روایت می‌شود، به عنوان اولین سوال بگو چطور به چنین مضمونی در داستان‌هایت رسیدی و تصمیم به ارائه‌ی آن در قالب یک مجموعه‌داستان گرفتی؟

ببین جامعه‌ی ما از یک بافت سنتی به سرعت و به‌شدت شروع به تغییر و تحول اساسی کرد. به خصوص پس از جنگ ما این تغییر و تحول را در بسیاری از حوزه‌ها شاهد بودیم. برای مثال حتا در حوزه‌ی معماری و شهرسازی، شهر رنگ و بوی دیگری گرفت؛ ساختمان‌ها و سالن‌های اجتماعات و محافل عمومی هم در همین راستا تاسیس رو به فزاینده‌ای داشت. برای مثال مقایسه کن تعداد کافه‌های بیست سال پیشِ شهر را با حال... خب وقتی چنین تحولاتی در لایه‌لایه‌ی شهر رخ می‌دهد، طبیعی است که روابط انسانی هم دیگر مثل سابق نخواهد بود و وجود ابزارهای دیجیتالی و الکترونیکی هم مثل موبایل و اینترنت وارد باقت خانواده می‌شود و چهارچوب‌های دیروز را لاجرم دست‌خوش تغییر می‌کند. انسانِ امروز قطعا مدام در حال کنکاش و بازتعریفِ رابطه با شریک زندگی‌اش است. چون قطعا معیارها و ارزش‌هایی که از پیش وجود داشته برایش دیگر پاسخ‌گو نخواهد بود. بنابراین هنجارها را می‌شکند و پا به این وادی می‌گذارد که اسمش را همان آزمون و خطا بگذاریم بهتر است.  طبیعی است در محدوده‌ی آزمون و خطا رستگاریِ قطعی وجود نخواهد داشت. از سوی دیگر همه‌ی ما در اطراف‌مان خانواده‌ها و روابطی را می‌بینیم که یا در حالت بحران قرار دارند یا به بن‌بست رسیدن‌شان را اعلام کرده‌اند. این موضوع هم البته در مقایسه با گذشته رشد قارچ گونه‌ای پیدا کرده است.

*تاریخ‌هایی که پای داستان‌ها دیده می‌شود گاهی آن‌ها را تا سال 81 به عقب می‌برد چه اصراری به درج تاریخ نگارش و همچنین تاریخ بازنویسی در داستان‌های کتاب داشتی؟

عموما وقتی خودم داستانی را می‌خوانم که تاریخ دارد، به آن زمان و دوره ارجاعم می‌دهد و گاهی حس می‌کنم این ارجاع در برقراری ارتباط با خودِ داستان بی‌تاثیر نیست. نه این‌که برای داستان سرنوشت‌ساز باشد، اما ما را با شرایط زیستِ مولف تا حدی آشنا خواهد کرد. اصرار خاص دیگری مد نظر نبوده.

*علاوه بر تاریخ نگارش، حضور مکرر المان‌های تاریخ مصرف‌دار مثل نیکول کیدمن، اِبروی ترک، لوپز، رضازاده، آهنگ "تو عزیز دلمی" و نظیر این‌ها آیا داستان را دارای دوره‌ی مشخص زمانیِ محدودی نمی‌کند؟ و آیا مثلا بیست سال بعد هم این داستان‌ها هنوز خواندنی‌اند؟

ببین این المان‌ها بیشتر به نظرم به اتمسفرسازی داستان کمک می‌کند و حال و هوای یک دوره‌ی تاریخی را پررنگ‌تر می‌کند. صرفِ نظر از نیکول کیدمن که اساس داستان با تاکید بر این شخصیتِ سینمایی صورت می‌گیرد، مابقی المان‌های اشاره شده در حد گذراست و قصد ارجاع به یک دوره‌ی تاریخی را دارد. دیگر این‌که به شخصیت‌سازیِ داستان کمک می‌کند. برای مثال نوع قضاوتِ خودِ تو اگر متوجه بشوی طرف‌ات آهنگ "تو عزیز دلمی" گوش می‌کند با زمانی که متوجه می‌شوی طرف مقابل‌ات آهنگِ شوپن گوش می‌کند، بسیار متفاوت خواهد بود و از رهگذرِ همین پی بردن به سلیقه‌ی موسیقیایی شخص، بسیاری دیگر از لایه‌های شخصیتی آن فرد برایت آشکار خواهد شد.

در خصوص آن اتمسفرسازی داستانی، با بهره‌گیری از چنین المان‌هایی می‌توانم به این مثال ارجاعت بدهم که هر کدام از ما وقتی اسم چیپس استقلال می‌آید، بی‌درنگ حال و هوای دهه‌ی 60، جنگ، کمبود مواد غذایی و... برای‌مان زنده می‌شود. یعنی نویسنده‌ای که چیپس استقلال را وارد داستانش می‌کند، با نام بردن از یک شیء، کلیه‌ی این اتمسفر را می‌سازد. بنابراین زندگی روزمره‌ی ما در تعاملِ پیوسته و ناگزیر با این اشیا به سر می‌برد که خب در هر دوره جنس و مدل و کارکردِ آن متفاوت خواهد بود.

*به نظر می‌رسد در چند صفحه‌ی آغازین داستان‌ها عموما با اطلاعات تعیین‌کننده‌ای روبرو نیستیم و زمان زیادی صرف رسیدن به گره‌ی داستانی می‌شود و درواقع از میانه‌ی داستان به بعد است که اطلاعات کلیدی رو می‌شود، این موضوع از نظر تو مانعی در جهت فهم مستمر و منظم داستانیِ مخاطب نیست؟

منظورت این است که گره‌ی داستانی دیر اتفاق می‌افتد؟

*منظورم این است که مخاطب گاهی مجبور به دوباره‌خوانی سطور آغازینِ داستان‌ها می‌شود که مبادا اطلاعات مهمی را از دست داده باشد اما عملا این‌گونه نیست و چیز دندان‌گیری در این سطرها پیدا نمی‌کند. در داستان "من هم خالی دارم..." و یا داستان "پری آلبالویی با غم‌باد" و داستان "ته‌مانده‌ی بکر" این مورد بیشتر توی ذوق می‌زند.

در داستان "من هم خالی دارم..." صفحه‌های آغازین داستان در حال ساخت فضا و موقعیت یک خانواده‌ی سنتی است. اگر چنین فضایی را به خواننده ندهم بعدش خوانندگیِ مرجان در شبِ هفت بزرگ این خاندان چندان تناقض کوبنده‌ای برای خواننده ایجاد نمی‌کند.

در داستانِ "پری آلبالویی با غمباد" هم به نظرم تا پایانِ داستان از اوج و فرود آن‌چنانی خبری نیست. منظورم این است که در وسط و انتهای داستان هم عملا تعلیق‌های پی‌درپی‌ای نخواهیم داشت. اتفاقا قصدم ساخت ملال و تنهایی دو آدم از دو قشر و طبقه‌ی کاملا متفاوت در یک روز خلوت توی پارک است.

داستان "ته مانده‌ی بکر" هم تقریبا به همین منوال...

حالا اگر تو صفحات اول داستان را به سختی و بدون کشش خوانده‌ای، چیز دیگری است.

*انگار خیلی درگیر انگیزه‌ی روایت در داستان‌هایت هستی و چگونگیِ آغاز روایت برایت مهم است برای همین هم است که مثلا دلیل یکی از داستان‌ها می‌شود نامه‌ای که به مهرجویی نوشته شده، دیگری ایمیلی اعتراف‌گونه است که مرد به زن می‌زند و در دیگری یک پُست وبلاگی بهانه‌ای می‌شود برای آغاز روایت.

در سوال اول تا حدی بِهش اشاره کردم. ببین وقتی باقت زندگیِ شهری به شدت تغییر می‌کند، لاجرم مناسبات و روابط ما را تغییر می‌دهد. خب قطعا که هم بُعد منفی می‌تواند به خود بگیرد هم بُعد مثبت، از این بگذریم. مثلا نوع رابطه‌ای که دو انسان دهه‌ی پنجاه یا شصتی داشتند نمی‌تواند با نوع رابطه‌ی امروز ما یکی باشد. آن موقع رابطه محدود بود به دید و بازدید و نهایتا گاهی تلفن و نامه. اما الان با هجوم ابزارهای الکترونیکی و دیجیتالی، ما به شکل دیگری با هم گفتگو می‌کنیم. حرف‌های مکتوبِ ما نیاز نیست چندین روز طول بکشد تا به دست هم برسد. به طرفه العینی حرف‌های مکتوب ما برای هم ارسال می‌شود و ایمیل و پیامک دیگر از ضرورت‌های زیست شهری محسوب می‌شود. اینترنت و وبلاگ و فیس‌بوک طوری خودشان را قاتی زندگی ما کرده‌اند که ما بی‌آن‌که متوجه باشیم، به خودیِ خود شخصیت هستند، شخصیت‌هایی که شرایط زیست ما را حتا کنترل هم می‌کنند. طبیعتا ما بخشی از عواطف و احساسات‌مان را با پیامک منتقل می‌کنیم، بخشی را با وبلاگ‌نویسی،  بخشی را با پست‌گذاری در فیس‌بوک... می‌بینی که در چند سال اخیر ارسال پیامک‌های روان‌شناسانه تا چه حد استقبال و عمومیت یافته است. خب وقتی کسی یک پیامک یا یک استاتوس می‌گذارد تو می‌توانی تا حدی حال و هوای آن‌چه را که اکنون با آن درگیراست، دریابی. می‌خواهم بگویم حالا این ارتباطات دیجیتالی و الکترونیکی بخشی از روایت‌های هر روزه‌ی ما را به دوش می‌کشند.

*داستان‌ها اغلب دو تکه‌ی رواییِ جداگانه دارند و هرکدام از یک دیدگاه خاص به ماجرا وارد می‌شوند. با توجه به این‌که دیدگاه‌ها اغلب نقیض هم هستند به نظرت جذاب‌تر نمی‌شد اگر این‌ها را با هم تلفیق می‌کردی و بر یک بستر رواییِ واحد می‌نوشتی‌شان؟ مثلا اپیزود آخر داستان "شکلات‌های روکش‌دار..." خودش به تنهایی درخشان است و حاوی اطلاعات مهمی از شکل ویرانِ رابطه و وضعیت غم‌انگیز آن در خانواده است. نمی‌شد اطلاعات داستانیِ اپیزودهای دیگر را هم در پی همین بخش روایت کنی؟

یعنی منظورت این است ادغام اپیزودها در یکدیگر به کنش‌مندتر کردن داستان کمک می‌کرد یا به انسجامِ روایی داستان؟

*به انسجام و در عین حال جذابیتِ داستان. ببین مثلا در داستان "مادام‌العمر مشکی می‌شوم" ابتدا روایت مرد داستان گفته می‌شود و زن نابینا هم به همین شکل روایت دوم را نقل می‌کند، روایت زن آقای طلوعی را هم با این اوصاف به عنوان پاره‌ی سوم می‌توانستیم بخوانیم و یا مثلا در داستان "من هم خالی دارم..." روایت مرجان و روایت دختر آقاجون دو نقل متناقض از یک واقعه است جوری که به نظر می‌رسد نویسنده قصد دارد مخاطبش را با روایتی نقیض روایت قبلی غافل‌گیر کند.

خب اگر غافل‌گیری در داستان‌ها اتفاق افتاده باشد که به جذابیت پهلو زده است. اما اگر می‌خواهی بگویی تکلیف انسجام مشخص نیست که در نهایت ترکیب و تلفیق آن روایتی که خواننده در پایان به دست خودش انجام می‌دهد، برایم مهم‌تر است. یعنی چفت و بستی که هر خواننده از دریچه‌ی فهم خودش به چارچوب داستان می‌زند و خودش ماجرا را می‌بندد. نه این‌که منظورم این باشد که در داستان غیراپیزودیک این اتفاق نمی‌تواند بیافتد. اما با این شیوه می‌توان بهتر عدم قطعیت و احتمال‌های ممکن را بر داستان سوار کرد.

*در داستان "شکلات‌های روکش‌دار..." که به شیوه‌ی دیالوگ‌نویسیِ صرف روایت می‌شود اطلاعات نامرتبط زیادی به مخاطب منتقل می‌شود چه لزومی به استفاده از این نوع روایت‌پردازی در داستانت دیدی؟

ببین چون این داستان صرفا بر اساس دیالوگ پیش می‌رود، اتفاقا به جرات می‌توانم بگویم روی هر جمله‌اش فکر شده و هیچ جمله‌ای صرفِ دیالوگ بودن ( منظور تک‌کاربردی بودنش) نیامده. اگر مثالی بیاوری، می‌توانم این حساب‌شدگی را نشان بدهم.

اما بخش دوم سوال که از دلیل ضرورت این نوع روایت پرسیدی؛ اساس یک رابطه را گفت‌وگو می‌سازد و بخش عمده‌ای از کارآیی یا ناکارآیی رابطه نیز به چگونگیِ استفاده از عنصر گفت‌وگو برمی‌گردد. سوء تفاهمات زیادی از رابطه‌های ما ناشی از نابلدی و ناچیز شمردن این عنصر است .این داستان چندان وامدارِ گذشته‌ی شخصیت‌هایش نیست. حادثه دارد در همان لحظه اتفاق می‌افتد، در همان لحظه‌ی گفت‌وگو. در هر سه ایپزود دو شخصیت مقابل هم داریم که نقش پارتنر عشقی یکدیگر را بازی می‌کنند. حالا تنها از لابه‌لای گفت‌وگوی این‌هاست که قصه‌هاشان برملا می‌شود. این شیوه به زنده بودن واقعه و القای در لحظه اتفاق افتادنش کمک بیشتری می‌کند. این‌که راوی به آن معنای مرسومش وجود ندارد که توصیف کند الان دارد چه می‌شود و چه پیش می‌آید. منظورم این است که خواننده بی‌واسطه‌تر درگیر ماجرا می‌شود.

*به نظر می‌رسد ویراستاری کتاب هم چندان بی‌اشکال نیست و مثلا در جایی خاطرم است که به جای "حالِ آقاجون رو بگیره" نوشته شده "حالا آقاجون رو بگیره"

 این را باید از ویراستار پرسید.

*زبان شخصیت آقاجون در داستان "من هم خالی دارم..." بسیار خوب و کارشده است اما بعضی از اصطلاحات منحصر به فرد او در داستان "شکلات‌های روکش‌دار..." هم تکرار می‌شود، مثل "سگ‌محل کردن" چرا؟

نمی‌دانم. اما فکر می‌کنم "سگ‌محل کردن" اصطلاح منحصر به فردی نباشد.

*خودت نویسنده‌ی جوانی هستی و احتمالا بیشتر هم درگیر روابط هم سن و سال‌های خودت بوده‌ای، اما در این مجموعه رابطه‌ی افراد میان‌سال و بالاتر هم ظاهرا دغدغه‌ات بوده، نمونه‌اش پیرمرد داستان "پری آلبالویی با غمباد" و نوستالژی عشق ناکام مانده‌اش و یا مثلا در داستان "مادام‌العمر مشکی می‌شوم" رابطه‌ی یک دختر نابینا را با یک مرد میان‌سال مطرح می‌کنی و یا در داستان "ته‌مانده‌ی بکر" رابطه‌ی یک زن با مردی که قلب شوهر سابقِ زن را در سینه دارد طرح می‌شود و به نوعی رابطه‌های گونه‌گون را از وجوه مختلف بررسی کرده‌ای. چطور این رابطه‌ها به نظرت داستانی آمد؟

من معتقدم اصولا هر انسانی اگر رابطه‌های موفقیت‌آمیز داشته باشد، قطعا از رضایت و آرامش برخوردار است. منظورم هر نوع رابطه‌ای‌ست: دوست با دوست، مادر با فرزند، کارمند و رئیس و... به نظرم انسان قرن بیست و یکمی در بسیاری از موارد پیشرفت کرده، اما از پیشرفتی که لازمه‌ی هم‌پایی با دیگر پیشرفت‌های علمی و صنعتی بوده، بازمانده. می‌بینی که امروزه انسانِ قرن بیست و یکمی بیش از هر وقت دیگر تنهاست. من خب دقت زیادی به نوع رابطه‌ی آدم‌ها می‌کنم و خیلی از اوقات دیده‌ام مثلا یک پیرمرد هفتاد ساله همان انتظاری را از همسرش دارد که ما داریم و حتا بیشتر دلش می‌خواهد مورد توجه قرار بگیرد. امروزه آدم‌ها با کوله‌باری از رابطه‌های شکست‌خورده می‌آیند و وقتی مسن‌ترند، احتمالا کوله‌بارشان سنگین‌تر هم هست. می‌خواهم بگویم ما فکر می‌کنیم فقط در جوانی است که کیفیت رابطه برای‌مان مهم است. در حالی‌که این طور نیست ما تا لحظه‌ی مرگ یک همراهِ پُرکیفیت می‌خواهیم.

*مجموعه داستان "فیلم‌های کتبیِ سیلویا پلات" به لحاظ مضمون اثری جسورانه است. آیا پرداختن به تابوهایی این‌چنینی دستمایه‌ی نوشته‌های بعدی‌ات هم خواهد بود؟

خُب خوشحالم اگر این طور است. خودت نویسنده‌ای و می‌دانی که یک نویسنده هیچ‌وقت نمی‌گوید می‌خواهم یک اثر جسورانه خلق کنم و بعد تمام پلات و ساختارهایش را براساس همین ادعا بسازد. اما در پس ذهن‌اش همواره به جسور بودن کارش می‌اندیشد. راستش من وقتِ نوشتنِ داستان‌ها فکر نمی‌کردم خیلی دارم جسورانه می‌نویسم، از بس که درگیرشان بودم و فکر می‌کردم دغدغه‌ی همگانی‌ست. حتا گاهی ترس برم می‌داشت که نکند به ورطه‌ی تکرار بیافتم. البته همیشه چقدر حسرت می‌خورم که بسیاری از جسارت‌های نویسنده‌های ما به راحتی به لحاظ ممیزی و ارشاد از بین می‌رود. همه‌ی ما وقتی داریم می‌نویسیم، پس ذهن‌مان ارزیاب‌های محترم ارشاد را حی و حاضر کنار دست‌مان داریم، فقط مانده چای‌مان را تعارف شان کنیم!