یادداشتی بر رُمان "نامحرم" نوشته‌ی یاسر نوروزی، نشر آموت

رمان "نامحرم" نوشته یاسر نوروزی، نشر آموت 

روایت‌های دوره‌ی کودکی بر دو نوع‌اند. یکی کودکی‌ای که یک شخصیت بزرگ‌سال، با رجعت به گذشته و با یادآوری خاطرات آن دوره روایت می‌کند و دیگری راوی کودک‌سالی که شرح وقایعی که بر او رفته را شرح می‌دهد. یکی با عقل بزرگ‌سالی و تحلیل یک آدم‌بزرگ روایت می‌شود و دیگری با دانش اندک یک کودک و درک میانه‌ی او از محیط اطرافش پی گرفته می‌شود. بر همین اصل است که وقتی کودکی زبان به سخن می‌گشاید این شنونده است که از میان تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌ی او باید به اصل ماجرا پی ببرد. مانند آن انشای معروف با موضوع "تابستان خود را چگونه گذرانده‌اید؟" که اگرچه مخاطب با شنیدنش به رابطه‌ی مادر دانش‌آموز با یک مرد غریبه پی می‌برد اما به این موضوع عینا در سطور انشای مورد نظر اشاره نشده و این دانش‌آموز به زعم خودش تابستان شادمانه و بدون چالشی را گذرانده است.

رمان "نامحرم" هم از این قاعده جدا نیست و با توجه به راوی کم سن و سال خود در چند صحنه‌ی کوتاه بر همین روال روایتش را به پیش می‌برد. مانند صحنه‌ی استقبال از اسیر آزادشده‌ی جنگ و توصیف کودکانی که بی‌اعتنا به موضوع جنگ و اسارت و آزاده‌های جنگ تنها به دنبال پوکه‌ی فشنگ می‌گردند و یا در صحنه‌ای که خبر کشته شدن پدر بهرام را دو نظامی به خانواده‌اش می‌دهند و یا در صحنه‌ی آژیر قرمز و بمباران و حضور در پناه‌گاه که اگرچه راوی تنها جزئیات بامزه‌ی رفتن نیمه‌شبانه‌شان را به زیرزمین پناه‌گاه گزارش می‌دهد، اما زیر این ماجراهای ساده، حقیقت تلخ جنگ است که بیرون می‌زند، هرچند که در متن اشاره‌ی مستقیمی به آن‌ها نشده باشد.

البته این روند در فضاهای نوجوانانه‌ی رمان دیگر بر چنین مداری نمی‌چرخد و راوی دانای وقایع اطرافش است و هیچ ابهامی در شرح احوالات داستان ندارد. برای همین هم است که تمام خصوصیات اخلاقی آدم‌های اطرافش را در یکی دو خط مو به مو و دقیق شرح می‌دهد: "سعید: دراز، زرد، شیلنگ، سینه جلو، باسن عقب، فکر می‌کنه خیلی می‌دونه در حالی که فوق فوقش یه کم می‌دونه." و در یک خط احوالات مسعود را که خمیده راه می‌رود و مدام خمیازه می‌کشد و سین‌هایش شین می‌زند، در هیبت یک معتاد نمایش می‌دهد. درواقع او آدم‌ها را به همان شکلی رصد می‌کند که هستند و وقایع دور و بر آن‌ها را هم به همان شکل و شمایلی تصویر می‌کند که باید. راوی انگار بزرگسالی است که در پوستین نوجوانی فرو رفته و آگاه به فضاهای داستان و آن‌چه که در آن می‌گذرد است. او رفتارهای اشتباه اطرافیان مانند مادر و مادر جون و دایی و پدرش را تشخیص می‌دهد و اگرچه به زبان نمی‌آورد اما مُدام در حال سرزنش‌کردن‌شان است و همین‌طور نسبت به رفتارهای آدم‌های اطوکشیده‌ای مانند حامد و خانواده‌اش هم واکنش نشان می‌دهد و هجوشان می‌کند.

در واقع سن و سال کم راوی مفسّر رمان، مانع از این نمی‌شود که هرچه را که پیش می‌آید تحلیل کند و خود را در مقام قضاوت آن‌ها ببیند. او و هم‌سن و سال‌هایش با این‌که ساکن بیغوله‌ها و حلبی‌آبادها نیستند و تربیت خانواده را هم بالای سر خود دارند اما سطح نازل زبانی‌شان و ادبیات حاکم میان دوستان مدرسه و پسرهای داخل شهرک از آن‌ها یک آدم‌بزرگ ساخته و تمام آلودگی‌های دنیای بزرگ‌سالان را به آن‌ها چسبانده است. از چنین کودکی‌ای تنها بویی که به مشام نمی‌رسد معصومیت است و به نظر می‌رسد این رمان روایت کودکیِ گم‌شده است و روایت کودکانی است که دیگر کودک نیستند و کج‌روی‌ها و بزه‌هایشان همه از جنس بزرگ‌سالی است.