The Fault in Our Stars

"دوره عاشقانه‌ها به سر آمده" این شاید چندان حرف گزافی نباشد. خروجی اغلب آثار هنری هم در این چند ساله گواه همین موضوع است. مخاطب اما همچنان عطش خود را به این گونه از آثار حفظ کرده. حرفی نیست که در این دسته‌بندی، حرف‌ها اغلب دم دستی و ساده‌اند. شخصیت‌های تین ایج داستان The Fault in Our Stars هم از این سادگی بی‌بهره نیستند و تا نیمه‌های فیلم نقش عشاقی را بازی می‌کنند که اگرچه سرطان تا مغر استخوان‌شان نفوذ کرده و مرگ در چند قدمی‌شان پرسه می‌زند اما سرخوش‌اند و بی آن‌که رابطه غلوآمیز ترسیم شود مخاطب را به عمق لطافت یک عاشقانه‌ی بی‌نقص روانه می‌کنند. این‌جا همان‌جایی است که اگر چراغ‌ها خاموش شوند و نقطه پایانی بر ماجراهای فیلم گذاشته شود، مخاطب لذت دیدن یک عاشقانه‌ی تمام‌عیار را با خود به خانه می‌برد. اما وقتی دنیا را حرف‌های گنده‌ی هستی‌شناسانه در خود فرو برده، این فیلم هم به قواعد ژانر خود وفادار نمی‌ماند و درست از همان‌جایی ضربه می‌خورد که درگیر مباحثی این‌چنین می‌شود. حضور ناولیست محبوب شخصیت دختر سرطانی فیلم، قرار است تلنگری باشد برای یافتن دلیل ادامه زندگی پردرد و رنج او. اما شخصیت رُک‌گو و عصبی و تندمزاج نویسنده، هدف نهایی زندگی را برای تین‌ایج‌های داستان روشن‌تر که نمی‌کند هیچ، به گنگی و ابهام آن هم می‌افزاید. پایان‌بندی کُند و خطابه‌خوانی‌های هنگام تدفین هم حوصله‌سربر و ملودرام محض است و حس خوب سرزندگی این رابطه را از بین می‌برد. به هر حال فرصت دیدن The Fault in Our Stars و فیلم‌هایی از این دست را نباید از دست داد، دنیا به مُرور دوباره و چندباره‌ی عاشقانه‌ها نیازمند است.