Louie

در سکانس‌های بسیاری از اپیزودهای سریال Louie کمدین استندآپ میانه‌سال داستان، از همه‌ی امکانات موجود یک صحنه‌ی اجرا و شو، یک میکروفون بیشتر همراهش نیست. او با اکسیر کلامش و با عریان‌گویی که از مشخصه‌های بارز استندآپ کمدی است، همه طیف مخاطبی را راضی می‌کند. او از ابزارهای ساده‌ای همچون اعضاء و جوارحش گرفته تا توهم‌ها و واقعیت‌ها و شبه‌واقعیت‌ها و خیال‌پردازی‌های زندگی‌اش بهره می‌گیرد و همه را مسحور خودش می‌کند. بلای همه‌ی این گونه‌های خنداننده‌ی هنری (کمدی، لطیفه، طنز، فکاهی یا هر آن‌چه که اسباب خنده را فراهم می‌آورد) سطحی‌نگری است و البته که استندآپ کمدی هم از این قضیه جدا نیست. لویی زمان بسیاری را صرف عمق بخشیدن به هنری می‌کند که عاشقش است. او از زیر پوست شهر چندلایه‌ای همچون نیویورک تناقض‌های بسیاری بیرون می‌کشد و حتا شهرهای دیگری را که طی مسافرت‌های بی‌شمار کاری‌اش به آن‌ها سر می‌زند، بی‌نصیب نمی‌گذارد. او هم‌پای Manhattan وودی آلن و یا Taxi Driver اسکورسیزی به نیویورک و آدم‌های درونش می‌پردازد و به داستان‌هایش عمق لازمه‌ی یک جامعه‌ی چندین لایه را می‌دهد. Louie در سریالش شهر نیویورک را از نگاه مرد میانه‌سالی می‌بیند که اگرچه گاهی مخوف است و اگرچه نسل تازه با رفتارهای عجیب و غریبشان او را می‌ترسانند و اگرچه با بزرگ کردن دو دختر نوجوانش مشکلات بسیار پیدا می‌کند، اما در همان شب‌های استندآپ کمدی و در همان زیرزمین تنگ و تاریک محل اجرای برنامه همه‌ی این‌ها را روی دایره می‌ریزد و یک تصویر درست و واقعی از شهری می‌دهد که ساعت‌ها در مرکز شهرش می‌توان راه رفت و همچنان در مرکز شهر بود. او در رابطه با همسر سابقش درمی‌یابد که طلاق هم همانند ازدواج احتیاج به مدیریت دارد و حتا بعد از جدا شدن هم باید شناخت بهتری نسبت به روحیات همسر سابق پیدا کرد و بچه‌های طلاق را سالم‌تر بزرگ کرد. نیویورک مخوف برای او چنان آشنا و ملموس و دلپذیر است که ترک آن و رفتن به سوی فرهنگ‌های دیگر شهرهای آمریکا دشوار می‌شود و نیویورک همچنان همان شهر آرمانی و دلخواه است. برای لویی، مرد میانه‌سال داستان دنیا به آخر خط نرسیده و همچنان احساسات و عواطف حرف اول را می‌زند. نیویورک شهری است که در آن می‌شود عاشق دختر ویولونیست مجارستانی شد که حتا یک کلمه انگلیسی نمی‌داند اما همه‌ی حس‌های عاشقانه‌ی او را می‌فهمد و به او همان حس‌ها را برمی‌گرداند، چرا که عشق زبانِ گفتن نمی‌خواهد و گوشِ شنیدن هم.

Louie