یادداشتی بر |روزهای ناکوک| مرضیه صادقی

آشپزخانه، مرکز جهان
داستانهایی با مضمون زندگی مردمان عادی و سرنوشتهای محتومِ طبیعیشان، شاید به مذاق همه خوش نیاید. در دورهی همهگیر شدن انواع فاجعه در دنیا، شاید چندان دلیلی برای پرداختن به زیستن عادی و معمول آدمیان وجود نداشته باشد و تنشهای عادی و طبیعی زندگیِ یک زن، چندان محمل مناسبی برای نگارش داستان نباشد. پیش از این اگر نویسندهای خطر میکرد و چنین دغدغهای را برای نوشتن برمیگزید، برای همراه کردن مخاطب به ناچار دست به دامن جذابیتهای دیگر داستانی میشد. جذابیتهایی که اغلب با بهره گرفتن از وجوه سانتیمانتال پرداختِ روایت صورت میگیرد و نویسنده در آن ناگزیر از تحریک احساسات و عواطف مخاطب است. نویسنده اگر از پس پرداخت جذابیتهای داستانی و افت و خیزهایی که مخاطب را به طور معمول با خود همراه میکند، برمیآمد و به ورطهی داستانپردازیهای عامهپسند هم نمیافتاد، با خطر دیگری مواجه میشد. این بار باید انگ ملودرامنویسی را بر پیشانی کتابش میپذیرفت و متهم به پرداخت داستانی با مضمون رابطههای خانوادگی میشد. درواقع اغلب برای پرهیز از قرار گرفتن در چنین موقعیتهایی است که داستانهایی با پلاتهای غلوشده و ذهنیِ محض و بیتوجه به موقعیتها و تجربههای زیستی نوشته میشوند. داستانهایی که نمونههای عینی و بیرونیشان کمتر یافت میشوند و تخیل صرف و محضاند. واقعیت این است که حالا دیگر پرداختن به دغدغههای سادهی زندگی یک زن، دشواریهای پیشین را ندارد و زویا پیرزاد با "چراغها را من خاموش میکنم" این سنگ را از راه نوشتنهای اینگونه برداشته است. دیگر با چنین زمین همواری میتوان با زبانی ساده نوشت و تنها دغدغههای سادهی شخصی و درونی خود را بیان کرد و نهراسید از اینکه مشکلاتی که یک زن برای یافتن مهد کودک مناسبِ فرزندش متحمل میشود، همسنگ درگیریهای قومی قبیلهای آفریقا و یا خاورمیانه هست یا نه. این دغدغهها شاید چندان صبغهی جهانی نداشته باشند اما به شدت انسانیاند و یادآورمان میشوند که پیش از آنکه کسی بخواهد حرف بزرگی بزند و دنیا را نجات بدهد، باید گلیم پارهی خود را از آب بیرون بکشد و به وضعیت نابسامان زیست محدود خود نظری بیافکند.
"روزهای ناکوک" مرضیه صادقی بر همین سیاق و با یک روند خطی و بیبهره از صناعتهای ادبی و ساده و روان و عینی روایت میشود. روایتی با واقعگرایی محض و زبانی ساده و نثری بیپیرایه که گیر و گرفتی هنگام خواندن ایجاد نمیکند. نویسنده شخصیتی را پیش روی مخاطب میگذارد که خود را وقف خانواده کرده و جلب رضایت اطرافیان را از رضایت خودش مهمتر میداند و بیتوجه به علائق شخصی درگیر مناسبات زناشویی، عواطف و وظایف مادرانهاش است. تنهاست و از همین تنهایی است که مدام با اشیاء دور و برش خیالپردازی میکند و راههای نویی را برای زیستن خود تخیل میکند. زنی از جنس شناختهشدهی متوسط جامعه. مادری دارای عواطف محض زنانه که از شرایط تحمیلشده از سوی جامعه و اطرافیان خسته است و به همان استقلال نصفه و نیمه و هویت فردیِ حداقلیاش قانع است و برای حفظ باریکهی درآمد ماهیانهی کارگریاش میجنگد.
داستان از منظر یک زن روایت میشود اما مخاطب را با اثری فمینیستی مواجه نمیکند و تنها شرایط زیست اجتماعی زن در این جامعه کند و کاو میشود و چندان به وجوه فردی و درونیات شخصیت اصلی و زنهای دیگر داستان پرداخته نمیشود. زنهایی که اثری از فردیتشان در کتاب وجود ندارد و بیچهره و فاقد عمقاند. آنها اغلب وارد داستان میشوند و در یک پاراگراف نقش اجتماعیشان را ایفا میکنند و از پلات اصلی داستان خارج میشوند. کارگرهایی که حقوقشان کفاف نمیدهد و در کنار کارگری دستفروشی هم میکنند و بیشتر درآمدشان صرف خرید النگو، گردنبند، جهیزیه و وسایل خانه میشود و یا به دست شوهرانشان از کف میرود. زنهایی که حتا بارداریشان را باید با مسئول مربوطه هماهنگ کنند. کارگرهایی که دلمرده و خوابزده و خمودهاند. البته آنها ضعفهای شخصیتی معمول خودشان را هم دارند. با هم شوخیهای سطحی میکنند، اضافهکاریِ اجباری مایه خوشحالیشان میشود و از بساط دستفروشی و یا پاکت حقوق همکارشان میدزدند. درحقیقت به نوعی دچار فقر فرهنگی هم هستند. این بخشهای داستان بیشتر درگیر نمایش تضاد و تناقضهای اجتماعی اینهاست. نویسنده گریزی هم به فضاهای شهری دارد و وضعیت ساخت و سازها و چاله چولهها و ناامنی خیابانها و ماشینهای مسافربر و دستفروشهای کنار خیابانی خردسال را بازتاب میدهد. درواقع آنچه زنِ درون داستان "روزهای ناکوک" را از باقی زنهایی از این دست درون جامعه متمایز میکند، کنشگری اجتماعی اوست. شخصیتی که افزون بر رفع و رجوع وظایف خانوادگی، از مسئولیتهای اجتماعی زندگی شهرنشینی نمیگریزد و مشاهدهگر دقیق معضلات شهر محل سکونت و محل کارش است.
نوارهای انتقال دارو در حال حرکت مداوم هستند و دستهای کارگران "مثل ثانیهشمار کار میکنند" و درواقع زمان برای زن داستان به سرعت در حال گذشتن است و اینجاست که باید کُنشی به بار بنشیند. اما زن در موقعیتی داستانی که بیاعتنا به هشدارهای نگهبان وارد شرکت میشود و نشانههای عصیان در او وجود دارد و آمادهی انتحار است، بیعملی پیشه میکند و فقط شرایطی که درونش گیر افتاده را تحلیل و تفسیر میکند و دست آخر سرنوشت محتوم خود را میپذیرد و خانهنشینی را به ناچار برمیگزیند. شوهری که بانی استخدام او در شرکت شده، حالا دیگر از صرافت کار کردن همسرش افتاده و این خود اوست که ضربه آخر را به زن میزند و از شرکت میخواهد که از کار کردن او جلوگیری کنند. او تصویری از مرد تیپیک ایرانی است که ویژگی مثبت بخصوصی ندارد. خانه ماندن زنش برای او یعنی "همه جا تمیز و غذا آماده". آدم بیملاحظهای که فکر و ذکرش خوردن است و مدام برای زنش نسخه میپیچد که: "زن یعنی مادر، خانه، بچه، بی کمک دیگران". آغوش این مرد "خیلی کوچک است". آغوشی که مدتهاست که دیگر برای زن گشوده نیست. زن داستان که از کار بیکار شده و فعالیت اجتماعیاش مختل شده، در خانه میماند و با دخترهایش مریض بازی میکند. حالا دیگر زن درماندهای است که سرنوشتش را پذیرفته و همان چاردیواری تنگ آشپزخانه را به عنوان تنها مامن خودش قبول کرده. وقتی جامعه ناامن است و شرایط کار طاقتفرسا، دیگر جایی برای عرض اندام زنی مثل او باقی نمیماند جز همان آشپزخانه که تنها محلی است که در آن میتواند حمایت اطرافیانش را ببیند. حالا دیگر آشپزخانه برای او مرکز جهان است و تنها دغدغهاش بچههایی هستند که با او "مریضبازی" میکنند.
این یادداشت در روزنامه |شرق| روز سهشنبه 18 آذر 1393 به نشر رسیده است.
