لذتهایی به رنگ دیگر

IDA پاول پاولیکوفسکی با صحنهای آغاز میشود که در آن "آنا" مجسمهی مسیح را رنگ میکند تا در محوطهی صومعه قرار بگیرد. هنگام ترک محل صومعه هم همین مجسمه را پشت سر میگذارد. او در میان دخترهایی که قرار است سوگند پایبندی ابدیشان را به کلیسا بخورند، همان تردید همیشگی و کلاسیک داستانهایی از این دست را با خود به همراه دارد. دختری که از اساس یهودی است و از کشتار یهودیان جنگ جهانی دوم لهستان جان سالم به در برده، حالا در محیطی آرام گرفته که در آن به ندرت دیالوگی میان خواهران روحانی رد و بدل میشود و یا حتا لبخندی روی صورتهاشان نقش میبندد. او سوی شهری میرود که اگرچه در مقام قیاس با استانداردهای امروزین، نمادهای لذت در آن حقیر است، اما با در نظر گرفتن شرایط سخت زیستن در صومعه و همچنین دورهی زمانی دهههای پس از جنگ دوم جهانی، بسیار گزاف و وسوسهکننده به نظر میرسد. شهری که در آن موسیقی، نوشیدنی و لذتِ تن را دست کم میتوان یافت و البته همهی این لذتها در زندگیِ تنها خویشاوندِ آنا نیز جمع است. زن میانهسالی که به ظاهر خودش را غرق در خوشیهای حداقلیِ دهههای پس از جنگ کرده اما مطلقا بلایایی که بر سر او و خانوادهی یهودیاش آمده، از خاطرش نرفته. با این همه او در ابتدا از پذیرفتن دخترِ خواهرش که تنها یادگار خانوادگیشان است، سرباز میزند. هرچند که در نهایت او را میپذیرد و در یافتن هویت و کیستیِ او، همهی تلاشش را میکند. درواقع با اینکه همهی داستان از منظر هویتیابیِ دختر داستان روایت میشود اما شخصیت برجستهی این زنِ میانهسال نیز به دنبال کشف ماجراهای گذشته است و گویی خود او نیز به همان دردِ داشتنِ یک گذشتهی گنگ و مهآلود دچار است. از همین رو است که با یافتن بقایای اجساد عزیزانش آرام میگیرد و در همین وضعیت است که دیگر انگیزهای برای ادامهی این زندگی نمیبیند و در نهایت دست به خودکشی میزند.
دختر داستان هم با تغییر نام به "ایدا"، نامی که از گذشتههای دور و از هنگام تولد روی او گذاشته شده، ساختار هویتیاش از نو شکل میگیرد. پس از مرگِ خاله، جا پای او میگذارد و همهی نکردههای زندگیاش را تجربه میکند و اولین وسوسه نیز با پوشیدن لباسِ شب و کفش پاشنهبلند جامهی عمل میپوشد. او پس از آن است که مینوشد و سیگار میکشد و با پسر جوان ساکسیفوننوازِ داستان میخوابد. دختری که با هیچ مردی تا به حال حتا دست هم نداده، حالا به همهی مظاهر لذت در شهر محل سکونت خالهی از دنیا رفتهاش میرسد. پسر ساکسیفوننواز که خود او هم در رفتن به ارتش دچار تردید است با ایدا در یک مسیر قرار دارد و ارتش هم به نوعی به همان صومعهای میماند که ایدا در کش و قوس رفتن یا نرفتن به آنجاست. ایدا درست در همان زمانی که از همهی این لذتها سرشار است، آیندهی یک زندگیِ اینچنینی را وامیکاود. زندگیای که داشتن سگ و موسیقی و ازدواج و اینها هدف نهاییاش باشد به چه کار او میآید؟ اینها تمام آن پیشنهادهای حقیرانهای هستند که پسر به او نوید میدهد. پس از شنیدن اینهاست که ایدا آن آغوش گرم را رها میکند و صبح روز بعد در حالی که پسر هنوز خواب است، دوباره ردای کلیسا را به تن میکند، موهای سرخرنگش را میپوشاند و پای پیاده راه کلیسا را در پیش میگیرد. او همچون مسیحِ کازانتزاکیس و از پس همهی این لذتهای زمینی و آگاهانه و با اختیار، بازمیگردد به جایی که لذتها رنگ دیگری دارند.