زنانی که به معجزه هم اُمیدی ندارند
گفتوگو با الهامه کاغذچی به بهانهی انتشار مجموعه داستان "خاطرات زنی که نصفه مُرد"
"خاطرات زنی که نصفه مُرد" روایت زنانی است از گروههای زیر متوسط جامعه که زایمان از امور روزمره زندگیشان است و میان مردهای بیقواره و زشت و نادان و خرافهباور گیر افتادهاند. هرچند که اغلب در خلاء حضور همین مردان است که زنهای داستان ناگزیر از تامین معاش خود هستند و در این وضعیت مخاطرههای به مراتب بیشتری به زندگیشان سربار میشود. داستانهایی که اغلب با زبانی شاعرانه روایت میشوند و گاه البته از خط داستانی فاصله میگیرند و درگیر درونگوییِ شخصیتهای زن داستان میشوند. داستان هروقت که به اقلیمهای گونهگون سر میزند و متناسب با موقعیت داستانی، گویش و زبان تغییر میکند غنای بیشتری مییابد و هر وقت به گذشته میرود و از مثلهای زبان فارسی بهره میجوید، بیشتر خودنمایی میکند. در همهی زمانها و مکانها اما زنها همانی هستند که بودند. در کودکسالی شوهر میکنند و دیری نمیگذرد که خودشان مادر میشوند و این روند تلخ در دایره تکرار میافتد.

رضا فکری
*زنها در همه داستانهای مجموعهات نقش محوری دارند و قضایا دور و بر آنهاست که رخ میدهد و حس و حال این زنهاست که زیر و رو میشود. از ابتدا با همین رویکرد نوشته شدهاند یا اینکه داستانهای گردآوری شده هستند؟
تقریبا همهی شخصیتهای 14 داستان این مجموعه ریشهای در حقیقت دارند. مثلا همین مادر و دختر شیرینعقل را از نزدیک دیدهام. جایی نزدیک درخونگاه زندگی میکنند. اما خُب، تخیل داستاننویس همین وقتهاست که به کار میآید و خیلی چیزها را با خیال خودش پس و پیش میکند. البته در کلیت کتاب و داستانها تغییراتی صورت گرفته اما به جز دو داستان، باقی داستانها از ابتدا زنمحور بودهاند.
*انگار سراغ زنهایی هم رفتهای که در گروههای فرودستتر جامعه قرار میگیرند.
زندگی این دسته از زنها تلختر و حزنانگیزتر است. جایی که فکر و فرهنگ با هم رشد نکنند، همه چیز انگار چرکتر و سیاهتر میشود. نبود مدیریت و اعتماد به نفس و فرهنگ گاهی فجایعی برایشان به بار میآورد که باور کردنی نیست. بیشتر این زنان حتا امیدی به معجزه ندارند. زندگیشان محکوم به فناست و این یک دور تسلسل است که بین نسلها میچرخد و میچرخد، از یک نسل به نسل بعد. کمتر پیش میآید که کسی بتواند خودش را از این حلقهی تنگ رها کند و نکتهی دردناک و تاسفبار هم همینجاست!
*این حس استقلالطلبی که به طور شاخص در میان زنهای دو سه داستان از کتاب وجود دارد جالب است، چرا زمانی اجازه بروز مییابد که مردهای داستان از بین میروند؟
نه اینطور نیست. به نظرم حسادت زنها نسبت به یکدیگر است که آنها را نابود میکند. زنها غم هم را میخورند و برای هم دست به هر کاری می زنند، اما وای به وقتی که جهل فکر آدمی را ببلعد! در این داستانها بیشتر زنان، تیشه به ریشهی هم میزنند. در بیشتر آنها این عدم حضور مردان است که اعتدال میانشان را بر هم میزند. اتفاقا معتقدم که وجود منطق و استدلال و میانهروی مردان در این داستانها، میتواند افراط در بروز احساسات زنانه را به نوعی مدیریت کند. البته این وضعیت تنها در جامعهای از زنان اجازه اتفاق میافتد که متاسفانه از فرهنگ و سواد کمتری برخوردار هستند و خُب! در همین شرایط هم البته معتقدم وجود لطیف و پر از عشق زن هم میتواند از بروز خشونتهای مردانه جلوگیری کند.
*این دو دسته بودن زنها از مشخصههای توی چشم داستانهاست. بعضیشان در فکر سنگاندازی و نیش و کنایهاند و بعضی دیگر در تلاش برای حفظ بقای شرافتمندانه، انگار وضعیت میانهای وجود ندارد.
کل مطلب همین است. فاصلهی بین آدمها. درک نکردن و درک نشدن. من همیشه فکر میکنم که همه چیز در این دنیا به شدت نسبی است و بیشتر آدمها فکر میکنند که خودشان بهتر از دیگری میفهمند. این تفکر در لایه های فرودستتر جامعه بیشتر رسوخ میکند و عمیقتر میشود. به نظرم همان مادر و دختر شیرینعقل یا مثلا "سودی" زنی که خار چشم اهل محل است، بیشتر به این تعادل و تعامل رسیده اند. آنها درک بهتری از دیگران دارند .
*چه اصراری داشتی به اینکه زنها مشاغل شوهر از دست رفتهشان را پی بگیرند؟ شغلهایی مثل معرکهگیری و یا تعمیرکار رادیو و تلویزیون از آنهایی است که دیده نمیشود زنی آن را برگزیده باشد.
ما در فرهنگ عامهمان میگوییم شغل زنانه! شغل مردانه! این درست است. حالا هر چقدر هم که دوستان روشنفکر بخواهند این باور را از میان بردارند چندان شدنی نیست. حداقل تا زمانی که جامعه فرصت و باورش را پیدا کند. اگر یک زن در کشوری دیگر مثلا کلهپزی داشته باشد خُب، شاید خیلی راحت همه با کارش کنار بیایند اما اینجا هنوز اینطور نیست. چند درصد جامعه حاضرند که خواهر و مادرشان شغلهایی از این دست داشته باشند؟ میخواهم بگویم که ما هنوز به آنجا نرسیدهایم که یک زن بتواند بدون دغدغه کاری را که گمان میکند از پساش بر میآید انجام بدهد. اگر خودش هم بتواند جامعه قبول نمیکند. حکایت رانندگی خانمهاست. هزاران مرد در این شهر رانندگیشان افتضاح است اما فقط کافی است که یک خانم پشت چراغ قرمز و روی شیب ماشینش خاموش بشود!
*کتاب سرشار است از رویدادگاههای گونهگون داستانی، از شهر گرفته تا روستا، از جنوب گرفته تا شمال. روند وقایع هم دورهای نسبتا طولانی را در بر میگیرد. گاهی با وقایع انقلاب گره خورده گاهی با جنگ و گاهی هم در اکنون سیر میکند. چطور به چنین تنوعی در پرداخت داستانها رسیدی؟
گمان میکنم درد آدمی زمان و مکان ندارد. شخصیت دختر بچهای به نام "بیداری" که نماد مرگ است روایتگر همین واقعیت است. زمانی در بیزمانی و مکانی در بیمکانی. فقط اشارههایی کوچک، تا مخاطب بتواند فضا را بهتر تجسم و درک کند. "بیداری" هیچوقت بزرگ نمیشود. در همهی داستانها با همان سن و سال همهجا هست. حضور سیال اوست که زمان و مکان را در مینوردد.
*این فضاهای داستانی که گفتی از قضا در مجموعه بسیار برجسته است و پاراگرافهای زیادی از داستانها را به خود اختصاص داده و البته خوب و ملموس هم درآمده. هنگام نوشتن، نگران نبودی که خط روایت را در خودش فرو ببرد و مخاطب را از خط اصلی داستان دور کند؟
چه سئوال سختی! خوب وقتی مجموعهای به این شکل مینویسی باید حواست به خیلی چیزها جمع باشد. باید بتوانی به همهی شخصیتها همزمان فکر کنی و مراقبشان باشی. بعد هم که بارها و بارها خواندن و چک کردن همه چیز! شاید برای همین است که فاصلهی چاپ بین دو مجموعه چهار سال طول کشید. وسواسی که شامل همین موارد میشود!
*یک اندوه عمیق از سطر سطر کتاب موج میزند، میشود گفت این اندوه در مجموعه قبلیات "چهارشنبه دیوانه" هم بود. زنها تلاشهایی میکنند اما در پایان به بنبست میخورند و راه چارهای نمییابند. با این سرنوشتهای محتوم و مصیبتبار آیا کورسوی امیدی برای این دسته از زنها وجود ندارد؟
به نظرم در بیشتر مواقع امیدی نیست. اگر باشد در چه حد؟ حکایت از چاله بیرون آمدن و به چاه افتادن است. نه این که فکر کنی میخواهم سیاهنمایی کنم یا به همه چیز به دیدهی یاس نگاه کنم. اما واقعا چه کسی در قبال این دسته از جامعه (که کم هم نیستند) مسئول است؟ هیچ راهی نیست به جز فرهنگسازی. آدمها تا حق و حقوق خودشان را نشناسند امیدی به زندگی بهتر برای آنها نیست. وقتی مردی در قبال خانوادهاش احساس مسئولیت ندارد، خوب اوضاع معلوم است. زن مجبور میشود همهی بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشد. اگر در جامعهای هیچ مردی وجود نداشت چه؟ زن باید سرش را بگذارد و بمیرد؟ نه ! باید دستش را به زانویش بگیرد و برخیزد. در این میان البته برخورد و رفتار دیگران هم شرط است. کورسوی امید آنجاست که با فرهنگسازیِ درست همهی ما به این درک برسیم که ممکن است شرایطی پیش بیاید که مجبور شویم بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشیم. زن و مرد هم ندارد. پس بهتر است به دور از حرف و حدیث مردم کار خودمان را بکنیم! امیدوارم روزی بیاید که این فاصلهها برداشته شود و هر کسی سرجای خودش بایستد. روزی که زنان و مردان به دور از اداهای شبه روشنفکریِ نخنما و یا از سر تحجر و جهل که هر دو به نظرم به یک اندازه مخربند، هر کدام به بهترین نحو مسئولیت زندگی و با هم بودن را درک کنند و تواناییهای یکدیگر و البته تواناییهای خودشان را بفهمند. به نظرم این تنها راه رستگاری جمعیمان است.

