
یادداشتی بر مجموعه داستان "شمارهی ناشناس" نوشته آرش آذرپناه، نشر نیماژ
ویژگیِ بارزی که در همان پاراگرافهای آغازین مجموعه داستان "شمارهی ناشناس" آرش آذرپناه، خود را به مخاطب عرضه میکند، زبان پالوده و ابزارخوردهی مجموعه است. داستانها در جزئیاتی بیشمار ساخته میشوند و شکی نیست که وقتی نویسندهای بناست این اندازه از جزءنگاریهای داستانی را روی کاغذ بیاورد، از همین زبان هم باید برای بیان ویژگیهای شخصیتها و مکانهای داستان بهره بجوید. او باید شیوهای از زبانآوری را خرج پرداخت داستانیاش کند که هم روان و بلیغ و فصیح باشد و هم مُخل روایت نباشد و بر درجهی ادبیت متن نیز اضافه کند. در همهی داستانهای مجموعه اوضاع به همین ترتیب است و زبان از داستان جدا نیست و واژهها همچون اشیایی هستند که بسته به فضاهای داستانی، شکل منحصر به فرد خود را میگیرند. زبانِ مرد روشنفکر و فلسفهخواندهی داستانِ "به هیچ باختن" با آن مسئولیتپذیری سارتریاش، زبانِ مادر و دختر داستانِ "خوفخانه" با آن وهم و ترس حاکم بر فضای خانهی قدیمی و زبان بازپرس داستانِ "نقطههای تاریک آدمها" هنگامی که یک نفس شرح پروندههای قتل را میدهد، هر کدام دارای ظرافتهای زبانیِ ویژهی خود هستند. در داستان "شاعرانهی شیرها" نیز از همان ابتدا که مخاطب "نگهبان" را "نگاهبان" میخواند، دیگر بودنِ زبان داستانی آشکار میشود و نویسنده با ایجاد جابهجایی و تقطیعِ ساختار جمله و با آوردن عباراتی همچون: "نمیدید آن شهامت را در خویش که نظر بیفکند سوی قفس شیرها" توهم خوانشِ شعر را برای مخاطب پدید میآورد. با حضور مأمورها و آغاز شکار شیرها، لحن داستان حماسی هم میشود. نگاهِ پسر شاعر، به نوعی بر اینهمان شدن شیر و پدر ناشنوایش اُستوار است و انگار نه تنها از بلعیده شدن پیرمرد توسط شیر آزرده نیست بلکه اصلا مرگی اینچنین را برای او طلب میکرده است وقتی میگوید: "دل شیر داشتی که در دل شیر آرمیدی"، درواقع سوگواری در غم از دست دادن پدر برای او بدل میشود به مرثیهای برای شیرانی که رُخ در نقاب خاک کشیدهاند.
فضاهایی با زمینههای فراواقعگرا نیز در داستانهایی از مجموعه وجود دارند. در "سفر کویری" مرد داستان انگار در کابوسهایش حضور مردِ غریبه را در زندگیاش حس کرده. مردی که نماد حضورش همان پاکت سیگار وینستون روی میز جلو آینه است و وحشت از این اتفاق است که پیش از وقوع و به شکل وهم از ذهنش بیرون میزند. دیالوگ کاذب میان مسافر و راننده در داستان "شب سردار جنگل" و یا موضوع گم شدن دختر و پیدا شدنش با
مانتوی سبزی که به تن دارد در "شماره ناشناس" و موضوع فراموشیِ مرد داستان "فراموشی فردا" هم همین کارکردِ وهمآلود کردن فضا را به عهده دارد. گم شدن زن در داستان "گم شده در گرما" هم به ساخت همین فضا کمک میکند. این داستان اگرچه در موقعیتِ جنگ روایت نمیشود اما پلاکهایی که شترمرغها از دل خاک بیرون میکشند و استخوانهایی که میجوند، عمق فاجعهی جنگ را با جزئیاتی دردناک تصویر میکند. پرداختن به جزئیات و توصیف و فضاسازیهای در داستانها و پرداختن به مقدمات مربوطه، البته گاهی آنقدر فربه است که خط روایت اصلی کمرنگ میشود. گاهی یک موضوع که به بدیهیتاَش در متن بارها اشاره شده، مجددا طرح میشود و بر آن صحه گذاشته میشود. مثل داستان"به هیچ باختن" که بسیاری از داستان صرف نمایش رابطهی میان پسر فلسفهخوانده و هممحلهایهای درسنخواندهاش میشود که اگرچه خیلی خوب فضا را برای مخاطب میسازد اما کمی مطول است و یا در داستان "خوفخانه" که مقدمه کش پیدا میکند و طرح اصل ماجرای درخت خرمالو به تاخیر میافتد و یا در داستان "شاعرانهی شیرها" هم پارهی مربوط به روایت پسر شاعر که طولانی است و بار داستانی چندانی هم ندارد و ابهام چندانی از وقایع رفع نمیشود.
مخاطبانی فرضی نیز درون بعضی از داستانها حضور دارند. همچون زن موطلاییِ داستانِ "به هیچ باختن" که صرفا برای توجیه روایت حضور دارد. مخاطبِ خاموشی که هیچ واکنشی از او مشاهده نمیشود و فقط هست تا راوی آنچه را که گذشته است، خطاب به او شرح دهد. بازپرس داستانِ "نقطههای تاریک آدمها" خطاب به کسی داستانش را واگو میکند که نمایندهی قضا و قضاوت است. وجه بارز این داستان همین کشف "نقطههای تاریک" مجرمها و کشف انگیزهی آنها از انجام جنایت است. اینکه کسی در مقام بازپرسی میتواند به دلایل ارتکاب جرم بپردازد و حتا به یکی از طرفین، قاتل و یا مقتول حق هم بدهد اما کسی که در مقام قضاست فقط برای جرم ارتکابی جزا تعیین میکند و به "نقطههای تاریک آدمها" و انگیزههاشان توجهی ندارد. در داستان "خوف خانه" نیز همان مخاطب خاموش (جناب سروان) در داستان حضور دارد و صرفا هست تا مادر و دخترش بتوانند حین بازجویی، داستان پیرمرد و درخت خرمالو و دختر دفن شدهاش را بیان کنند. این داستان ارجاعی هم به "معصوم اول" دارد و حتا نویسنده، خودِ گلشیری را نیز در داستانش احضار میکند. اگر در "معصوم اول" روایتهای متناقض از یک موضوعِ واحد داستان را پیش میبردند در این داستان، روایت مادر و دختر چندان با هم در تناقض نیست و هر دو یک واقعیت را طرح میکنند و همان قطعیت اولیه را بسط میدهند. در واقع دفن شدن دختر حصبه گرفتهی پیرمرد پای درخت خرمالو، توسط هیچکدام از راویان رد نمیشود و یا صورت دیگری نمییابد. داستان بلند "قدم زدن در تمام شهرهای جهان" نیز به لحاظ مضمون با "آینههای دردار" گلشیری در یک راستاست و به نوعی شخصیت اصلی این داستان هم میان جلای وطن و یا ماندن در آن وامانده است. او البته تصمیمش را از پیش گرفته و هیچ چیز شگفتی در خارج از ایران برای او وجود ندارد که رأیاش را بزند. او به شکل یک سفرنامهی جذاب، لحظه به لحظهی سفرش به ترکیه و استانبول را شرح میدهد، هرچند که به نظر نمیرسد هیچکدام از این توصیفها با شخصیت مخالفخوان او تناسبی داشته باشد. او خودش را به یک زندگی متوسط تنزل داده و به "زبانی که با آن حرف میزند و میخندد و گریه میکند" دلخوش است و برای ماندن در جایی صغرا کبرا میکند که هیچگونه جذابیتی از دلش بیرون نمیزند. همسرش با مهیاشدن پذیرش دانشگاهی در استکهلم از او طلاق میگیرد اما او کارش را در فرهنگستان رها نمیکند. انگار این سرنوشت محتوم هر ایرانیِ دچار تردید است. اینکه دست آخر با استدلالها و شعارهای آبکی سرش را گرم کند و در حالی که میان فلاکتهای شهرش وول میزند و سیگارش را دود میکند، خاطرههای عشق سفرکردهاش را مُرور کند.
این یادداشت در هفتمین شماره نشریه «کافه داستان» به نشر رسیده است.