بهاریه؛ من آن نوروز را خوب یادم است

رضا فکری

نوروز برای من یادآور اسفند سالی است که سال به خصوصی نبود و زمستان عجیبی هم نداشت و بهار غریبی هم بنا نبود در راه باشد. تنها تلاطم‌های پسری بود که می‌خواست کارآموز جایی بشود. آپارتمانی که اگرچه سر و شکل مخوفی نداشت اما همان کف موکت‌شده که وادارت می‌کرد کفش‌هایت را دم در بکنی و سوراخ‌های جورابت را نمایان می‌کرد، رعب به جانت می‌انداخت. آن‌ها هم جماعت غریبی به نظر نمی‌رسیدند، فقط نمی‌خواستند کسی سر از کارشان دربیاورد، دربسته و خاموش. با من بمیرم و تو بمیری پذیرفته بودند مصاحبه کنند بلکه مهر جوانک بی‌استعدادی که هوس کرده پله‌های ترقی را چندتا یکی بالا برود به دل‌شان بیافتد و دوره‌ی کارآموزی‌اش را بتواند آن‌جا بگذراند. مجموعه‌ای که وارد می‌کردند هر جنسی که اراده می‌کردند و اگر خدا توی سرشان می‌زد و قبول می‌کردند که همان‌جا هم باقی عمرش را مشغول به خدمت مقدس بشود که نور علی نور بود.

همان اول مصاحبه دورتادور میز بیضی نشسته بودند و سنگ‌هایشان را با جوان واکنده بودند و با همان سنگینی نگاه‌هایشان به او فهمانده بودند که اگر قسمت بشود، به جز علیک‌های اول صبح ازشان مطلبی بلند نخواهد شد. فرم مصاحبه را پر کرده بود و صادقانه و بی‌ریا هر چه را که خواسته بودند نوشته بود. باید در همان برخورد اول با قلب‌شان می‌فهمیدند که آن‌قدری نابلد هست که دماغش را در کارشان فرو نکند و خطری تهدیدشان نکند. جوانک همه‌ی زورش را زد که جایی میان قلب‌های سنگی‌شان باز کند و هر زبانی که بلد بود در آن برگه ریخت. اصلاً اگر قبول می‌کردند که او آن‌جا بماند، همان اول کار می‌توانست یک کار هیجان‌انگیز بکند و جشنی در آن مکان برپا کند. به فکرش رسید که بهار نزدیک است و این‌که نوروز خودش کیمیاست، که می‌تواند سفت‌ترین‌ها را هم موم کند و هفته‌ای بیش‌تر به این حلول طلایی روزگار باقی نمانده. با آذین‌ها می‌توانست شروع کند که از بیست و دوهای بهمن خوب آموخته بود و بعد می‌توانست شعرخوانی و حافظخوانی، جوک‌خوانی و شاید نمایش‌نامه‌خوانی راه بیندازد و یا شاید می‌توانست تصویری بهاری بیندازد روی دیوار روبرو که پروجکشن پدر مادر داری هم در همان اتاق حی و حاضر بود. شیرینی و میوه را هم می‌شد از خانه‌ی مادری کش رفت. از المان‌های طبیعت هم می‌توانست بهره‌ای بگیرد و گلدان سنبلی هم آن میانه‌ها می‌توانست بگذارد و خلاصه نیمچه جشنی برپا می‌شد. یک نیروی تازه‌نفس، یک روح لک‌نیافتاده، بمبی است که می‌ترکد و می‌ترکاند. از دل این تاریکی‌ها نوری پیدا می‌کرد و بهشان می‌گفت «آهای عُنق‌ها دیدید؟ دنیا به آن بدی‌هایی که فکر می‌کنید هم نیست، بله خوب نیست اما به آن بدی‌ها هم که فکر می‌کنید نیست».

می‌توانست همان اتاق جلسه و همان میز بیضی را مثل اتاق‌های عقد بیاراید و سفره‌ی ترمه‌ی مادری را پهن کند روی میز و هفت گیلاس فیروزه‌ای رنگ مادرش را با احتیاط بچیند رویش و صورت برجسته‌ی ناصرالدین‌شاهی حک‌شده‌ی روی آن را برگرداند سمت در که چشم هر کسی که وارد می‌شود را بنوازد و همه‌ی هفت‌سین را سرازیر کند میان‌شان. شمع‌ها را هم می‌توانست چهار طرف جاسازی کند. اول کار هم باید با یک شعر لطیف شروع می‌کرد. زیر لب زمزمه کرد «بوی سبزه بوی باران بوی خاک…» چون مناسب‌ترین نوروزیه‌ی ممکن در آن لحظه همان بود، چون همین یک کتاب شعر را توی قفسه‌اش داشت و چون در آن هواهای جوانی فکر می‌کرد فریدون مشیری بزرگ‌ترین شاعر جهان است و اصلاً این‌که چه شعری می‌خواند مگر مهم بود؟ می‌خواست اهمیت موضوع را توی چشم‌شان بکند و شاید و شاید که آینده‌اش در گرو برگزاری تر و تمیز همین مراسم بود.

آن‌وقت دست‌هایشان را بالا می‌گرفتند و یک «حق با توست!» درست و حسابی نثارش می‌کردند و شاید که برایش دست می‌زدند حتی. همه با هم و یک‌صدا می‌گفتند که «بله! درست است که ما از اولش هم اعتقادی به این جفنگیات نداشتیم اما سخت بود به روی مبارک‌مان بیاوریم، ممنون که بهار را به یادمان انداختی!» و خودشان را برای همیشه خلاص می‌کردند و اصلاً خدا را چه دیدی شاید می‌آمدند وسط و محاسن‌شان را می‌گذاشتند روی تاقچه و به یمن حلول بهار قِری هم می‌دادند. جوانک در همین فکرها بود که یکی‌شان چند تقه روی میز زد و او را به خودش آورد: «تو پسر خوبی هستی، این‌جا به درد تو نمی‌خوره عزیزم» و یکی یکی برگشته بودند به اتاق‌های تنگ و تاریک‌شان و پسر را با خیال‌هایش تنها گذاشته بودند. من آن نوروز را خوب یادم است.

این یادداشت به مناسبت نوروز 96 و در سایت کافه داستان به نشر رسیده است.

یادداشتی بر رمان «کافه‌ی خیابان گوته» نوشته حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق

یادداشت رضا فکری بر رمان «کافه‌ی خیابان گوته» نوشته حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق

چپ‌های نگون‌بخت

«خانواده‌های خوشبخت کمابیش شبیه یکدیگرند، اما هر خانواده‌ی نگون‌بخت به نوعی نگون‌بخت است». این جمله‌ی آغازین رمان «کافه‌ی خیابان گوته» است که حمیدرضا شاه‌آبادی آن را از ابتدای رمان آنا کارنینای تولستوی وام گرفته. آغازی که قرار خود را با مخاطبش می‌گذارد که بناست شوربختی شخصیتی به نام «کیانوش مستوفی» را به تصویر بکشد، مرد گمنامی که کافه‌ی کوچکی در خیابان گوته دارد. پس از این مقدمه‌ی کوتاه است که رمان به سرعت گشوده می‌شود و نویسنده لابه‌لای ترسیم فضایی گروتسک که با تصویر پیرمردی طناب‌پیچ و شکنجه‌شده و آش‌ولاش گره می‌خورد، مخاطب را به گذشته‌ی کیانوش پرتاب می‌کند و اوضاع گذشته‌ی ویران او را شرح می‌دهد. نویسنده رفته رفته این شخصیت را در جایگاه نمایندگی چپ‌هایی قرار می‌دهد که سرخوردگی را در همه‌ی ادوار حضور تاریخی‌شان در ایران تجربه کرده‌اند. درواقع شاه‌آبادی از منظر این شخصیتِ مغموم و از زیر و بالا کردن خاندان متصل به اوست که روایتی از شکل‌گیری جنبش‌های چپ در ایران ارائه می‌کند و به زندگی خُرده‌پاهای این گروه می‌پردازد. آن‌هایی که اغلب صادقانه برای آرمان‌هایشان ایستادگی کردند و در این راه تاوان‌های بسیار سنگینی هم دادند. او در این نور انداختن به رده‌های پایین‌تر گروه‌های چپ، وقایع و حوادثی از گذشته را به شیوه‌ی واقعیت آمیخته با خیال، بر می‌سازد. به این شیوه که نعل به نعل رویدادهای تاریخی را وارد داستان نمی‌کند و مطلقا اصراری بر انطباق تاریخی واقعه‌های داستانی‌اش ندارد. او گاهی در این دست بُردن‌های تاریخی‌اش، زمان وقوع رخدادها را جا به جا می‌کند و نام‌هایشان را تغییر می‌دهد و گاهی مکان‌های مشخص تاریخی را در مقاطع دیگری بازسازی می‌کند. نویسنده همین‌طور فصل پایانی و گره‌گشایی کتاب را هم بدل می‌کند به فصل عدم قطعیت کتاب و پرسش‌های طرح شده‌ی رمان را با پاسخی قطعی خاتمه نمی‌دهد و با طرح پرسش‌هایی دیگر باز می‌گذارد. عدم قطعیتی که مخاطب را به دوباره‌خوانی متن و به دنبال کردن رد پاها و نشانه‌هایی که نویسنده در متن قرار داده دعوت می‌کند.

و اما چپ‌ها در رمان شاه‌آبادی در چند دوره و به شکلی نقیضه و طنزآمیز بررسی می‌شوند. اول چپ‌های دوره‌ی پهلوی دوم هستند. چپ‌هایی که خود از بخش‌های بورژوای جامعه سر برآورده‌اند و در سیستم حکومت دارای ارتباطات فراوانی هستند و در بزنگاه‌ها و برای فرار از تنگناها از این نفوذ استفاده می‌کنند. کسانی که عنوان کمونیست را یدک می‌کشند در حالی که خود رنجی نکشیده‌اند و شاید برای پس زدن همین پیشینه‌ی اشرافی است که شعارهای برابری سر می‌دهند و از زیربنا بودن اقتصاد حرف می‌زنند و در خانه‌ای اجاره‌ای بدون کولر و پنکه زندگی می‌کنند. آن‌ها مدام نگران این موضوع هستند که مبادا احساس بورژوازی کنند و در این راه معتقدند مهندس‌ها هم باید دوشادوش کارگرها کار کنند و حتا پا را از این هم فراتر می‌گذارند و برخی از ترجمه‌های ادبی را به دلیل زبان رومانتیک مترجم پس می‌زنند و نثر پرصلابت و انقلابی را بیشتر می‌پسندند. آن‌ها درگیر نوعی از مبارزه هستند که سر و شکلی دم دستی دارد، مثل وقتی که کودهای حیوانی را به دوشان‌تپه می‌برند تا شاه از بوی بد آن آزرده شود.

بررسی این تاریخ به زمان‌هایی دورتر هم می‌رسد. به ماجرای مورگان شوستر و اولتیماتوم روس‌ها و پای حیدر عمو اوغلی (از اولین بلشویک‌های ایران) هم به میان می‌آید و حضور بلشویک‌هایی که فقط و فقط از گذر چاه‌های نفت است که خلق‌های محروم را نجات می‌دهند. نویسنده به شکل‌گیری جنبش پرولتاریای ایران هم اشاره می‌کند که قرار است با حرکت کارگران به سمت منزل امین‌الضرب شکل بگیرد و با عطسه‌ی بی‌موقع یک کارگر در نطفه خفه می‌شود و همچنین حمله‌ی چماق‌داران قوام به اعضای حزب بلشویک که آن‌ها به جای مقابله و حمله‌ی متقابل، با هم شروع به بحث نظری می‌کنند هم از جمله‌ی موارد طرح‌شده‌ی طنزآمیز در رمان است.

و در نهایت دوره‌ی مهاجرت و تبعید اجباری این گروه‌ها به بلوک شرق اروپا هم از نظر نویسنده دور نمانده است. وقتی که کارگرها در آلمان شرقی جاده می‌سازند و سرود می‌خوانند. آن‌ها وقتی مصالحی برای جاده‌سازی هم ندارند باز سرود می‌خوانند و حتا وقتی دیوار برلین هم فرو می‌ریزد این‌ها باز هم به خواندن‌شان ادامه می‌دهند و این سرود خواندن آن‌قدر مهم است که کارگرها به محض گرفتگی صدایشان به آشپزخانه فرستاده می‌شوند. این‌ها چپ‌هایی هستند که اگرچه خود در مهد تمدن و مدرنیته زندگی می‌کنند اما به نوعی مکتب لیبرال دموکراسی را (که فوکویاما در سال 1989 و پس از سقوط مارکسيسم-لنينيسم ارائه کرد) به سخره می‌گیرند و چپ‌های اروپا را کسانی می‌دانند که در لجن‌زار سرمایه‌داری به دنبال سوسیالیزم هستند. همه‌ی این‌ها که گفته شد اغلب از زمینه‌ی طنزی بهره گرفته که گزندگی بسیاری در خود دارد و سرتاسر انتقاد و گلایه از رد پاهایی است که توده در تاریخ ایران به جا گذاشته است. اگرچه که کوشش بسیار نویسنده بر این است که کار در همین سطح طنز بماند و به هجو نکشد اما ناگفته پیداست که هنگام نقل تاریخ گروهی که دادن انعام به یک پیشخدمت را یک حرکتی بورژوامابانه می‌دانستند و تمام ماهیت و هویت‌شان را در ضدیت با بورژوازی می‌دیدند، نمی‌شود طنز محض را در نظر گرفت.

این یادداشت در سایت خبرگزاری کتاب ایران به نشر رسیده است.