
- گفتوگو با محمود حسینیزاد به بهانهی انتشار رمان «بیست زخمِ کاری»، نشر چشمه
رضا فکری: تازهترین اثر داستانی محمود حسینیزاد بسیار منطبق بر «مکبث»، تراژدی جاودانهی شکسپیر نوشته شده است و شخصیتها و اجزاء داستان «بیست زخم کاری» طوری با آن نمایشنامهی درخشان نظیر به نظیر شدهاند که برای تک به تکشان میتوان ما به ازاء مشخصی یافت. از جادوگرها و صحنهی ورود آنها گرفته تا شیوهی قتل دانکن و پیشگوییِ راه افتادن جنگل و رفتار جنونآمیز لیدی مکبث. حسینیزاد همهی این معادلها را به گونهای در داستانش به خدمت گرفته که بتواند فساد فراگیر و پُرشتاب اقتصادی جاری مملکت را نشانمان بدهد و مافیایی را تصویر کند که به زعم او از نمونههای ایتالیایی و کلمبیاییاش فراتر و پیچیدهتر است. او این داستان را با سرعت و تمپویی نفسگیر پیش میبرد و زبان موجز و تراشخوردهاش به ساخت این فضا کمک بسیار میکند. او شخصیتهایی را به نمایش میکشد که باغبان و نوکر و کلفت و ویلا دارند و سفرهای پی در پی خارجی میروند و قدرت و پول و فساد، گره خورده با هم در زندگیشان حاضر است. آنها اگرچه به ظاهر کارچاقکن معاملات نفتیاند اما از آدمکشی و خیانت دریغ نمیکنند و با مخدر و قاچاق آن هم بیگانه نیستند. همهی این اتفاقهای رعبآور زیر سایهی طبیعتی رخ میدهند که درخشان تصویر میشود. دریا، آسمان، ابر و سایه و جزئیات فضاهای داستان بسیار برجسته روایت شده و با استفراغ و تهوع و عذاب وجدان و بوی تعفنی که در فضا پیچیده است کنتراست خوبی ایجاد کرده است. فضاهایی که بوی خون میدهد و مطلقا نشانی از بهبود در اوضاع آن نیست و بوی خون خواهد داد همچنان.
***
رضا فکری: پس از انتشار مجموعه داستانهای «این برف کی آمده؟»، «آسمان کیپ ابر» و «سرش را گذاشت روی فلز سرد» که شما را به عنوان یک نویسندهی داستان کوتاه مطرح کرده بودند، چه شد که به نوشتن رمان روی آوردید و «بیست زخم کاری» را به شکل یک داستان بلند ۱۲۷صفحهای به نشر سپردید؟
مجمود حسینیزاد: اجازه بدهید اضافه کنم که مجموعه داستانها چهار تا بودند. «سیاهی چسبناک شب» اولی بود، اما سوال شما: سادهترین جوابش این است که هر موضوع حجم خودش را برای روایت لازم دارد، من خب کوتاه نویسم، اما در همان کوتاهها هم داستان ١۵صفحهای هست و داستان ٣صفحهای. «بیست زخم کاری» هم همانطور که شما اشاره کردید، داستان بلند و یا رمان کوتاه است! هر نویسندهی دیگری احتمالا حداقل سیصد صفحه تحویل ناشر میداد. به هر حال روایت موضوع ایجاب میکرد که در قالب رمان عرضه بشود.
فکری: نقل قولی ابتدای کتاب از مکبث شکسپیر آوردهاید و عنوان کتاب را هم از همین متن وام گرفتهاید. به نظرتان آیا «بیست زخم کاری» را باید داستانی با الهام از متن شکسپیر دانست؟ درواقع توقع دارید مخاطبتان به متن شکسپیر احاطه داشته باشد یا دانستن فحوای آن متن برای فهم و رمزگشایی از کدهای داخل متن کتاب شما کافی است.
حسینیزاد: شما از یک اثر ادبی یا هنری به روشهای مختلف یک ورژن تازه خلق میکنید. گاهی تقریبا مو به مو، گاهی از پاساژهای اصلی آن اثر گذر میکنید و گاهی ایده را از آن اثر میگیرید. من ایده را گرفتم. میدانستم که هستند کسانی که «مکبث» را میشناسند، اما اصلا انتظار نداشتم که جمعیت بیشتری آن اثر یگانهی شکسپیر را در این رمان ببینند. شروع رمان و فکر کنم دو جای دیگر اشارهی مستقیم به متن شکسپیر وجود دارد، اما خب دوستان حرفهای هم اگر متوجه شدند به رویشان نیاوردند! مسالهی نروژیها واقعا تصادف خوشآیندی بود!

- شما از یک اثر ادبی یا هنری به روشهای مختلف یک ورژن تازه خلق میکنید. گاهی تقریبا مو به مو، گاهی از پاساژهای اصلی آن اثر گذر میکنید و گاهی ایده را از آن اثر میگیرید. من ایده را گرفتم. میدانستم که هستند کسانی که «مکبث» را می شناسند، اما اصلا انتظار نداشتم که جمعیت بیشتری آن اثر یگانهی شکسپیر را در این رمان ببینند.
فکری: سرواژههای هر پاراگراف که صحنه در آن تغییر میکند، به صورت Bold در کتاب آمده و بسیار شبیه صحنهبندیهای نمایشنامه است. این صحنهها گاهی در دو خط خلق میشوند و بسیار کوتاه از پی هم میآیند و تمام میشوند. پاراگرافبندیهای کتاب، یا بهتر بگویم این صحنهبندیها را بر چه مبنایی شکل دادهاید؟
حسینیزاد: خب این سوال البته دو سوال است، غیر از پاراگرافبندی، شما به کوتاه بودن پاراگرفها و به اصطلاح ضرباهنگ سریع متن هم اشاره کردید، من فعلا مورد سر واژهها را پاسخ میدهم، اگر سوال مکملی در مورد تقطیعهای سریع بود که دربارهی آن هم حرف میزنم. بولد کردن در صفحهبندیهای کتابهای غربی استفاده میشود، البته برای شروع بخشها و نه پاراگرافها، من کمی چشم به آن تکنیک داشتم، به هرحال همه چیزمان وارداتی است، چرا این نه! اما دلیل اصلی این است که این رمان در ابتدا فیلمنامه بود، به دلایلی شد رمان. شکل اولیهی رمان به این صورت بود که هر پاراگراف که الان میبینید، در یک صفحه بود، حتی با همان شکل هم رفت ارشاد، بعد من فکر کردم به همان دلیلی که گفتید، یعنی کوتاه بودن خیلی از پاراگرافها، آن شکل از صفحهبندی نه از نظر بصری جالب بود و نه با ذائقهی متاسفانه شکل گرفتهی خوانندهی ایرانی همخوان. این بود که واژهی اول پاراگرافها را بولد کردیم و فاصلهی آنها را هم بیشتر از اندازهی معمول.
فکری: این ضربآهنگ سریع که گفتید، ظاهرا با زبان مخصوص به خودتان ایجاد میشود که زبانی است موجز و تراشخورده و خوشآهنگ و سرتاسر کتاب هم پُر است از این عبارتهای کوتاه و کوبنده. در شمایل جملههایی که گاه فعل ندارند مثل جایی که میگویید «گرد و غبار زیاد، انگار آخرالزمان» یا جایی دیگر «چاقویی کوچک، سیاهرنگ، مهرهای روی دسته» و یا «آسمان کبود و سیاه» یا «روبرویش کوههای شمیران زیر نور ماه». نوع دیگری از عبارتها هم هستند که تداعی توصیف چیدمان المانهای صحنهی تئاتر را ایجاد میکنند، مثل اینجا که میگویید «مالکی در حال گفتگو و مذاکره»، «زنها آرایش کرده و غرق طلا و جواهر»، «دو کامیون هرکدام گوشهای ایستاده»، «ناصر روی صندلی کنار میز پدر، میرلوحی و مظفری کنار در و...» که انگار در آن، موقعیت اکسسوار و آدمهای صحنه را دارید به مخاطبتان توضیح میدهید. نگران نیستید مخاطبی را که به ادبیت متن توجه بیشتری میکند و مدام در جستجوی ساختار نحوی جملههاست، از دست بدهید؟
حسینیزاد: شما با خواندن این رمان و احتمالا داستانهای من، به یک نتیجه رسیدهاید: «زبان مخصوص، موجز و تراش خورده». همین هم هست! روی این زبان خیلی زحمت کشیدهام، وقتی شما سالهای سال بخوانی، فارسی و آلمانی بخوانی، سالها از نثر بیهقی و ابراهیم گلستان و آل احمد و گلشیری و شمیم بهار و شعر مولوی و نیما و فروغ لذت ببری، وقتی چندین سال با ترجمهی دو سیستم کاملا متفاوت زبانی، فارسی و آلمانی، سر و کله بزنی، وقتی سعی کنی برای هر نویسندهای که ترجمه میکنی، زبان خاصی دربیاوری و تازه بعد از همهی این تجربهها بنویسی، خب زبان مخصوص خودت را داری. اهالی ادبیاتِ طفلکی ما ندیدهاش میگیرند، بگیرند. در مورد ادبیت هم خودتان دارید حکم صادر میکنید که متن ادبی یعنی جملههای پُرطمطراق و سرشار از قید و صفت و استعاره! نه، این نیست. نگران؟ اصلا، گفتم که زمانی شروع به نوشتن کردم که خیلی تجربهی ادبی و زبانی داشتم، دیگر میدانستم نویسندههای ما و بالطبع خوانندههای ما هشتاد-نود سالی هست بین «بوف کور» و «دُن آرام» پرسه میزدهاند و میزنند و احتمالا خواهند زد! میدانم چه کار میکنم و میدانم بقیه چرا اینطور میکنند. اما خب پرسشتان بر میگرده به زبان من. باز مسئلهی ضرباهنگ تند و سرعت حوادث این رمان جواب داده نشد.

- شما با خواندن این رمان و احتمالا داستانهای من، به یک نتیجه رسیدهاید: «زبان مخصوص، موجز، تراش خورده». همین هم هست! روی این زبان خیلی زحمت کشیدهام، وقتی شما سالهای سال بخوانی، فارسی و آلمانی بخوانی، سالها از نثر بیهقی و ابراهیم گلستان و آل احمد و گلشیری و شمیم بهار و شعر مولوی و نیما و فروغ لذت ببری، وقتی چندین سال با ترجمهی دو سیستم کاملا متفاوت زبانی، فارسی و آلمانی، سر و کله بزنی، وقتی سعی کنی برای هر نویسندهای که ترجمه میکنی، زبان خاصی دربیاوری و تازه بعد از همهی این تجربهها بنویسی، خب زبان مخصوص خودت را داری. اهالی ادبیات طفلکی ما ندیدهاش میگیرند، بگیرند.
فکری: بله موضوع تمپوی بسیار سریع وقایع هم هست. همهی اتفاقهای بیشمار داستانی در چیزی حدود یک سال و بدون فصلبندی در کتاب رخ میدهند. در آغاز داستان با موضوع رشوهی نروژیها سر معاملهی نفتی مواجهیم، واریز اشتباهی پول و کشته شدن ریزآبادی و نجفی هم هست. بعد درگیر شدن مالکی با وراث و ریختن پتهی همهی اعضای باند مافیا روی آب پیش میآید. محمولهی تریاک و هروئین و مهمانیهای آنچنانی و سفرهای متعدد داخلی و خارجی هم هست. مالکی در مدت زمان یک سال بدل به گرگی میشود که آمادگی دریدن همگان را دارد. در همین مدت از یک آدم تحصیلکرده و مبادی آداب پوست میاندازد و خشن و بددهان و لمپن میشود و قاپ ارباب بزرگ را میدزدد و در نهایت جانشین ریزآبادی و پدرخواندهی این مافیای فاسد میشود. این تندی از کجا وارد داستان شده و درواقع چرا روند سقوط اخلاقی «مالکی» (شخصیت اصلی کتابتان) اینهمه پُرشتاب روایت شده؟
حسینیزاد: اول توضیح بدهم که کاملا آگاهانه این سرعت انتخاب شده. با این تئوریهای تکراری، دربارهی رمان و داستان کوتاه و شخصیتپردازی و غیره که جوانها در کلاسها و کارگاهها یاد میگیرند، مسلم است که آشنایی دارم. بسط «بیست زخم کاری» به سیصد و یا چهارصد صفحه، کار خیلی سادهای بود. این سرعت و این تمپوی نفسگیر دو علت دارد. اول زبان خیلی موجز من، که شما برایش اصطلاح تراشخورده را هم به کار بردید. این زبان اصلا به من اجازه نمیدهد وراجی کنم. دوم موضوع رمان. یعنی فساد فراگیر و با شتاب رو به افزایش اقتصادی. اگر حتی شهرام جزایری را هم آغاز این رسواییها بدانیم، شما حساب کنید با چه سرعتی این آوار روی سرمان خراب شده و میشود. حالا منِ نویسنده باید این مصیبت را سرخوشانه روایت کنم؟ شترسواری دولا دولا رو میگذارم به عهدهی طرفدارن و هوادارن مایکل شیمپو لازاروس بیانکا!
فکری: فضا، توصیفها و جزئیات صحنه در کتاب بسیار برجسته است و مخاطب اغلب با تابلوهایی بسیار زیبا از آسمان، ابر و نسیم، خورشید و آفتاب و سایه، شُر شُر باران و دریا مواجه میشود. مثل جایی که میگویید «دریا سمت راستش بود و سمت چپش، پشت سرش بود و پیش رویش». همینطور فضاهای داستان مملو از بوی عرق بدن، اسپری و ادکلن است و قطرههای آب، نوشابه و یا آبمیوه است که از گوشهی لب شخصیتها میچکد و تا روی سینهشان راه میگیرد. حمام، سونا و استخر هم بخش جداییناپذیر هر ویلا، آپارتمان و یا هتلی است که شخصیتها به آن وارد میشوند و المانهایی چون آینهی بخارگرفته، وان، سرامیک کف، در داستان بسیار پُر بسامد هستند. حمام گرفتن مالکی، حمام گرفتن سمیرا و تصویر ساییدن وان حمام توسط او، اتاق هتل املشی و زنی که در حمام او دوش میگیرد، حتی حاج عمو هم در وان حمام کشته میشود و خون دلمهبستهاش روی سرامیک نقش میبندد. انگار در این جزءپردازیها هدفی بیش از تصویرپردازی صرف داشتهاید، اینطور نیست؟
حسینیزاد: مسلما، همانطور که در مورد زبان برایتان گفتم، در مورد شخصیتپردازی و توصیف شخصیت از طریق مکان و فضا هم به سبک و سیاق خودم رسیدهام. خواننده از نگاه به پیرامون شخصیت داستان و با دقت در جزئیات به شخصیت نردیک میشود. مثلا در همان صحنهی حمام مالکی، خواننده با کل شخصیت مالکی آشنا میشود، مردی در حصار تجملات بازاری، نگران افزایش سن و سال، تکرو. همسرش در اتاق کناری خوابیده اما خودش مشغول خودارضایی مقابل آینه است. از طرفی همین صحنه و صحنهی قبل که مالکی در تخت دراز کشیده، ترس و دو دلیاش را نشان میدهند، چون تصمیم بزرگی گرفته و از عاقبتش نگران است. وقتی هم با نعش حاجعمو در وان برخورد میکند، خون دلمه بسته را میبیند که باید سرنوشتش را رقم بزند. در این رمانِ بخصوص و شاید در تمام داستانهای کوتاهم، طبیعت یکی از شخصیتهای اصلی است. فقط اکسسوار نیست. توی همین رمان طبیعت پا به پای مالکی گام برمیدارد. حالا که این را عنوان کردید، یادم افتاد یکی از دوستان داشت رسالهی دکتراش را درمورد همین جزئیات داستانهای من مینوشت. بروم سراغش ببینم به کجا رسیده!

- این سرعت و این تمپوی نفسگیر دو علت دارد. اول زبان خیلی موجز من، که شما برایش اصطلاح تراشخورده را هم به کار بردید. این زبان اصلا به من اجازه نمیدهد وراجی کنم. دوم موضوع رمان. یعنی فساد فراگیر و با شتاب رو به افزایش اقتصادی. اگر حتی شهرام جزایری را هم آغاز این رسواییها بدانیم، شما حساب کنید با چه سرعتی این آوار روی سرمان خراب شده و میشود. حالا منِ نویسنده باید این مصیبت را سرخوشانه روایت کنم؟
فکری: این «عاقبت کار» که گفتید، به شکل کابوس در داستان نمود دارد. مالکی اغلب حال خوشی ندارد و تهوع و استفراغ رهایش نمیکند که برای مخاطب تداعی احوالات مکبث است. پیرزن کولی که به مالکی میگوید «باید سنگها را درست بچیند و به حرف زنش گوش دهد» هم یادآور تلقین جادوگران و تقدیری است که در تراژدی شکسپیر برای مکبث رقم میخورد. مالکی در کابوسهای مکررش نجفی و ریزآبادی را خونآلود میبیند. سه دختر کولی با دامن رنگ به رنگ در انتهای داستان برای او بدل میشوند به سه هیکل تیرهی نشسته به تاریکی و سه کبوتر سیاه و درختها هیکلهای آدمیزادگانی میشوند که میآیند تا او را در بر بگیرند و این پایان کار مالکی است. همهی این انطباقها را میتوان در مورد سمیرا و لیدی مکبث هم به کار بست. او که در این سقوط همراه مالکی است، در پنت هاوس زندگی کند و خانهای با هشت اتاق خواب در نیاوران میخرد و شهرک ویلایی در شمال میسازد و در حال دکور زدن و خرج بی محاباست اما مولودیخوانی هم در خانهاش برپا میکند. او هم ریزآبادی و نجفی را کابوسوار با فرق شکافته و غرق به خون میبیند و در جادهی لواسان با دیدن همین تصاویر است که تصادف میکند. با توجه خاستگاه مذهبی این خانوادهها در داستان، آیا این کابوس دیدنها را میتوان با عذاب وجدان، احساس گناه و ترس از عقوبت الهی از یک جنس دانست؟
حسینیزاد: اول برایتان بگویم که خیلی فکر کردم که چطور «مکبث» را ایرانی کنم. یکی موضوعش بود که از اول میدانستم فساد اقتصادی است. بعد آن عناصر ساختاری اثر بود. جادوگرها، صحنهی ورود آنها، شیوهی قتل سرکرده، طرفداران و مخالفان مکبث، پیشگویی راه افتادن جنگل، رفتار جنونآمیز لیدی مکبث و غیره. برای هر کدام یک ما به ازاء پیدا کردم. آن کبوترها را از قصههای خودمان گرفتهام. در یک داستان دیگر هم البته از این المان استفاده کردهام. حالا در مورد سوال شما: صددرصد. مالکی شاید همان صبح که از خواب بیدار میشود، میداند فرجام کارش چیست. برای همین دیر میشکند. سمیرا به دلایل مختلف امید بیشتری به موفقیت دارد، چون شاید از قدرتهای پشت پرده بیاطلاعتر است. برای همین زود از پا میافتد. عقوبت و عذاب حتما هست. مالکی کمتر، چون در بطن فساد حضور دارد. سمیرا بیشتر، چون در حاشیه میخواهد از این فساد سود ببرد. اینها هر چقدر هم فاسد و دریده باشند، باز برمیگردند به عادتها و باورهایشان. یک جوری ماوراءلطبیعهی نهادینه شده. حتما شنیدهاید که میگویند، ایرانی حتی چپِ چپ هم که باشد، قسمش به خدا و پیغمبر است!
فکری: سویهی دیگر این فساد در داستان با نمایش زندگی اشرافی این شخصیتها شکل میگیرد. کاراکترهایی که اغلب فامیل هم هستند و کمتر غریبهای را میان خود راه میدهند، خدم و حشمی دارند و اموراتشان بسیار لوکس میچرخد. باغبانی هست و نوکری و کلفتی، ویلای کلاردشت، ویلای کیش، باشگاه سوارکاری و سفرهای پی در پی خارجی به اوکراین، کانادا، نیوزلند رومانی و بخارست، دبی و... هم به میان کشیده میشود و وجه اشرافی زندگی اینها آنقدر گسترده است که وجوه اعتقادی زندگیشان مطلقا در داستان دیده نمیشود، چرا این خانوادهها حتی در شکل و شمایل ظاهری زندگیشان هم چندان اصراری بر حفظ ظاهر موجه مذهبی ندارند؟
حسینیزاد: شاید تا چندسال پیش این خانوادهها حفظ ظاهر میکردند، اما مدتهاست که دیگر کنار گذاشتهاند. «آقازادهها» و «بچه پولدارها» و حکمرانی پورشه و مازراتی در خیابانها و امثالهم، نشانههای کوچک این پرده افتادنهاست، در نسخههای اول یک کم بیشتر به این دوروییها اشاره کرده بودم، اما بعد حذف کردم. دیدم خیلی گل درشت است! چند اشارهی کوتاه هست در نسخهی حاضر اما. مثلا آن صحنهای که اتوموبیلها همه پشت سر هم از ویلای کلاردشت میروند به ویلای دریا، داریم که «از لای در اتومبیلها گوشهی چادرها بیرون زده بود». یا آن صحنهای که سمیرا و هانیه میخواهند بروند لواسان و حلیمه برای سمیرا چادر میآورد، سمیرا میگوید: «توی ماشین دارم» یا ریشها و بوی گلاب و غیره، همان صحنهی اول هانیه به مالکی میگوید «چه خوبه که خارجیها هستن و تو گاهی ریش میزنی» یا یکچنین مضمونی.

- خیلی فکر کردم که چطور «مکبث» را ایرانی کنم. یکی موضوعش بود که از اول میدانستم فساد اقتصادی است. بعد آن عناصر ساختاری اثر بود. جادوگرها، صحنهی ورود آنها، شیوهی قتل سرکرده، طرفداران و مخالفان مکبث، پیشگویی راه افتادن جنگل، رفتار جنونآمیز لیدی مکبث و غیره. برای هر کدام یک ما به ازاء پیدا کردم.
فکری: داستان کتاب نقدی صریح به ساختار قدرت است و ما به ازاءهای مشخصی از مضامین آن را میتوان در این جامعه سراغ کرد. از خود مالکی که عزمش را برای تصاحب این امپراطوری فسادآلود جزم کرده، تا حضور آقازادههایی همچون میثم و ناصر در این دستگاه را میتوان نمونههایی از این دست به حساب آورد. همینطور موضوع تازه به دوران رسیدگی و ثروت نامشروعی که یکشبه کسب میشود به خوبی در کتاب نمایش داده شده است. آدمهایی که دلال معاملات نفتیاند اما همچون مافیا منطقهبندی دارند، گروه رقیب دارند، کار خلاف، آدمکشی و خیانت جزئی از زندگیشان است و با مخدر و قاچاق آن هم بیگانه نیستند، «ایشون» شخصیت پشت پردهای است که کسی نام او را نمیبرد و به نوعی عالیجناب پشت صحنه است. کاراکتری همانند هزار دستان علی حاتمی که همهی راهها به او ختم میشود. شخصی که حتی در خلوت هم اشارهای مستقیم به او و خصوصیات رفتاریاش نمیشود و به نوعی پدرخواندهی اعظم است. آیا این بخشهای داستانتان را میتوان ارجاعی به پدرخواندهی «ماریو پوزو» به شمار آورد؟
حسینیزاد: اصلا و ابدا. به یک دلیل سادهی ساده. فکر کنم کل مافیای دنیا، از کوزانوستراهای ایتالیا تا مافیای کلمبیا و تا یاکوزاهای ژاپن نتوانستهاند در مدت زمانی به این کوتاهی، این ارقام نجومی را کسب کرده باشند. همین الان که شما دارید با من صحبت میکنید، یورو از چهارهزار رسیده به حدود هفت هزار تومان، در عرض دو هفته. کدام ماریو پوزو به مخیلهاش هم چنین چیزی خطور میکند؟ نه، ساختار قدرت این رمان درست ما به ازاء داخلی دارد.
فکری: مخاطب از لابهلای همهی این آلودگیها، جاهطلبیها، پاپوشدوختنها و اساسا سرطانی که جامعهی مورد نظرتان را فرا گرفته، کورسویی از امید مشاهده نمیکند. این فساد در یک چرخهی ابدی افتاده و از نسلی به نسلی دیگر منتقل میشود و در کتابتان گریزگاهی برای رهایی جامعه از این بنبستهای اخلاقی ارائه نمیشود. تمایلی نداشتید که دست کم یک شخصیت را در این میانه تطهیر کنید تا مخاطبتان یکسره در ناامیدی مطلق فرو نرود؟ برای نمونه به شخصیتهای زن داستانتان میتوانستید چنین نقشی محول کنید. زنانی که بازدارنده نیستند و مطیع و حل شده در مناسبات میان اعضای باند هستند و بینشان دست به دست میشوند.
حسینیزاد: خب این شگرد میشد مثل شگردهای ادبیات رئالیسم سوسیالیستی که هنوز ادبیات ما گرفتارش است. یک ارباب و یک کارخانهدار فاسد و قاتل، اما یک دفعه یکی از پسرهاش انسان شریفی از کار در میآید! راه دستم نیست. اما شما درست پی بردید. یکی از زنها، همین سمیرا شاید. کشتن ریزآبادی انتقامی از گذشتهای است که ریزآبادی ویرانش کرده. ازش استفاده کرده و بعد تحویلش داده به مالکی و حالا باز فیلش یاد هندوستان کرده. بعد هم وقتی سمیرا ناپدید میشود، چرا مالکی مستقیم میآید کلاردشت؟ میداند سمیرا احتمالا آنجاست. آن صدای پای آخر روی چمنهای یخ زده، میتواند صدای پای سمیرا هم باشد. لیدی مکبث ما هنوز زنده است!

- کل مافیای دنیا، از کوزانوستراهای ایتالیا تا مافیای کلمبیا و تا یاکوزاهای ژاپن نتوانستهاند در مدت زمانی به این کوتاهی، این ارقام نجومی را کسب کرده باشند. همین الان که شما دارید با من صحبت میکنید، یورو از چهارهزار رسیده به حدود هفت هزار تومان، در عرض دو هفته. کدام ماریو پوزو به مخیلهاش هم چنین چیزی خطور میکند؟
- این گفتوگو در سایت کافه داستان به نشر رسیده است.