حسین سناپور؛ نویسنده روشنفکر

یادداشت رضا فکری بر آثار حسین سناپور، منتشر شده در روزنامه آرمان

 

حسین سناپور؛ نویسنده روشنفکر

 

پس از انتشار «نیمه‌ غایب» است که می‌توان حسین سناپور را در شمایل نویسنده‌ای‌ تمام‌عیار درنظر گرفت. قصه‌ عشق و جدایی دانشجویان معماری دانشکده‌ هنرهای زیبای تهرانِ اواخر دهه‌ شصت که با ده‌سالی تاخیر روایت می‌شد. فرهاد، سیندخت، فرح و بیژنی که حتی حالا و پس از گذشت دو دهه همچنان شفاف در خاطره‌ مخاطب ادبیات داستانی به‌جا مانده است. قصه‌ای که سناپور در آن از سیاست هم غافل نشده بود و فرهاد داستانش را در میانه‌ اعتراض‌های دانشجویی و کمیته انضباطی و تعلیق به تصویر کشیده بود. مضمونی که چهار سال بعد در «ویران می‌آیی» هم تکرارش کرد. رمانی که سناپور ترتیب وقایعش را از آخر به اول چیده‌ بود و در پیشانی کتاب هم مخاطبش را مخیّر کرده بود که می‌تواند فصل‌های کتاب را از انتها به ابتدا هم بخواند. در این کتاب هم دهه‌ هفتاد و اتفاق‌های سیاسی و اعتراض‌های دانشجویی زیر ذره‌بین رفته بود و ماجرای عشقی بی‌سرانجام و تلخ هم روایت شده بود.در «سمت تاریک کلمات» اما رگه‌های پررنگی از انسان تنها، در میانه‌ هیاهوی شهر پیدا شد و همین رگه‌ها را می‌توان آغاز دوره‌ نوینی در نوشتن سناپور دانست. درواقع در سال‌های بعد آثار تازه‌ای از او به پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها راه یافت که خبر از نگرشی متفاوت از قبل می‌داد و حتی رد این تغییر را در طرح جلد‌های این کتاب‌ها هم می‌شد مشاهده کرد. او در «شمایل تاریک کاخ‌ها» تاریخ و فرهنگ را دستمایه‌ نوشتن کرده بود و با ارجاعی مشخص به تاریخ صفویه مخاطبش را به اصفهان می‌برد. او این‌بار ساختار قدرت را در شهر هدف گرفته بود و جهان داستان را در پهنه‌ گسترده‌تری می‌نگریست. نگاهی که البته چندان به ذائقه‌ عمومی خوش نیامد. او در «لب بر تیغ» هم همین روند را ادامه داد و رمانی پا به عرصه گذاشت که نقدی بود بر فضای لمپنیسم منتشر در فضای شهر. فضایی پرشباهت به فیلم‌فارسی که شخصیت «داوود» داستان را هم می‌شد منطبق بر رضاموتوری کیمیایی درنظر گرفت. سناپور شهر و به‌طور مشخص تهران را در رمان «دود» با آدرس‌های مشخص‌تر و دقیق‌تری به تصویر کشید. رمانی که زیر پوست این شهر را به مخاطبش می‌نمایاند و آشوبه‌ پنهان زندگی در تهران را بازنمایی می‌کرد. این اثر هم شاید می‌توانست در دل مخاطب جای بیشتری باز کند، اگر آن صحنه‌ چاقوکشیدن شخصیت «حسام» و فروکردنش به شکم «مظفر» (سردسته‌ مافیای داستان) وجود نمی‌داشت. همین تهران در «سپیدتر از استخوان» و در یک شب تا سحر یک بیمارستان و از نگاه یک پزشک به روایت درآمد. رمانی که مرگ و خودکشی مضمون برجسته‌ آن است و تهرانی را نشان می‌دهد که در حال بلعیدن آدم‌های هراسان و رنجورش است. آدم‌هایی که در لبه‌ سقوط و انتحارند: «توی شب می‌روم همین‌طور... چی فاصله‌ من است با شب، با آن پایین؟» و در رمان اخیرش «خاکستر» هم زیرلایه‌های اقتصادی همین شهر واکاویده می‌شود و فسادی که تا مغز استخوان اقتصادش رسوخ کرده است. او در ذیل این مضمون تازه است که رابطه‌ آدم‌های داستانش را با هم تنظیم می‌کند.شاید اتفاق چندان خوشایندی نباشد که پس از انتشار همه‌ این آثار تازه، مخاطب همچنان از سناپور کتابی را می‌خواهد که در مناظره‌های انتخابات هشتادوهشت هم از آن نام برده شد، «نیمه‌ غایب»؛ این کتاب بیشتر از آنکه مایه‌ فخر نویسنده‌اش باشد چماقی است برای کوبیدن آثار تازه‌اش. آثاری که سناپور در آنها با عینک یک جامعه‌شناس به شهر می‌نگرد. او نوعی از رمان شهری‌ای را می‌نویسد که تهران درش برجسته است و به آدم‌هایی توجه می‌کند که در این میانه می‌لولند و ساختار قدرت را نه در رئوس آن، که در لایه‌های میانی‌تر مورد نقد قرار می‌دهد. اگر به انسان و درونیات او هم بناست نوری تابانده شود در راستای همین نقد به ساختار قدرت است و به فسادی که البته از نوع اقتصادی‌اش پرداخته می‌شود که به انواع دیگرش نمی‌شود پرداخت. درواقع او بسیار بیشتر از داستانی که می‌نویسد، به جامعه‌اش است که تعهد نشان می‌دهد. او در قامت یک جامعه‌شناس و روشنفکر با شاخک‌های حساس به اتفاق‌های جامعه ظاهر می‌شود و مدام مخاطبش را پیش‌آگاهی می‌دهد. او فراتر از یک رمان‌نویس صرف و در قامت یک روشنفکر تمام‌عیار می‌نویسد.

این یادداشت در روزنامه آرمان 28خرداد97 به نشر رسیده است.


لینک پی‌دی‌اف:
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1763/7


لینک تکست:
http://www.armandaily.ir/fa

 

دوره‌ی اول کارگاه نویسندگی خلاق در انجمن نقد ادبی ایران

دوره‌ی دوم کارگاه نویسندگی خلاق درانجمن نقد ادبی ایران

ثبت نام دوره‌ی اول کارگاه نویسندگی خلاق در انجمن نقد ادبی ایران

دلم نمی‌خواهد داستان‌هایم را حلیم کنم و بریزم تو گلوی خواننده/ گفت‌وگو با حافظ خیاوی

Hafez_Khiavi_3
گفت‌وگو با حافظ خیاوی به بهانه‌ی انتشار مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد»

رضا فکری: مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» با فرم روایی ویژه‌ای روایت می‌شود و اغلب با اتفاق‌هایی همراه است که از دریچه‌ی دید راوی کودک داستان به مخاطب عرضه می‌شود. پسرهایی که بلوغ‌شان تازه در حال جوانه زدن است. کم سن و سال‌هایی که همه‌ی هدف زندگی‌شان زن گرفتن است. زن‌هایی که ابژه‌ی نگاه‌ها و خواستن‌های همین پسران و البته مردهای داستان‌اند. نگاه‌هایی که تنها به دنبال زیبایی ظاهرند. در جغرافیای این داستان‌ها زشتی گناهی نابخشودنی است و صورت نازیبا مانع از رسیدن به حداقل‌های زندگی می‌شود و در یک کلام خوشبختی این زن‌ها در گرو داشتن بر و رویی مردپسند است. مردهایی که سرشار از خشم و تنفر و سوگیری‌اند و دیگران را با القاب خاص خطاب می‌کنند. آن‌ها طوری رفتار می‌کنند انگار همه‌ی دنیا حق‌شان را خورده‌اند. شخصیت‌هایی با کوهی از عقده‌های فروخورده و کینه‌هایی که از همان ابتدای کودکی در وجودشان موج می‌زند و تا بزرگسالی رهایشان نمی‌کند. این المان‌ها در تک به تک داستان‌های خیاوی حضور دارند و مدام تکرار می‌شوند. داستان‌هایی که بدون پاراگراف‌بندی و یک‌نفس روایت می‌شوند و پاگردی ندارند. داستان‌هایی که به شیوه‌ی درون‌گویی و روایت ذهنی نوشته شده‌اند و بناست مخاطب را در به هم پیوستگی و یکپارچگی‌شان غرق کنند. گفت‌وگو با حافظ خیاوی را درباره‌ی مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» می‌خوانید.

***

رضا فکری: پس از انتشار مجموعه‌ی «مردی که گورش گم شد» در سال ۸۶، به نظر می‌رسد مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» را با وقفه‌ای ده ساله منتشر کرده‌اید. چرا مخاطبی را که با مجموعه‌ی اول‌تان سر شوق آمده بود، این همه در انتظار کتاب بعدی‌تان گذاشتید؟

حافظ خیاوی: این کتاب را که سال ۸۹ نوشته و سال ۹۰ به نشر چشمه داده بودم، انتشارش هشت سالی طول کشید. علت این همه تاخیر هم توقیف نشر چشمه بود که همان روزها اتفاق افتاد. بعد من یک سال و خورده‌ای منتظر چشمه ماندم. چشمه که اجازه فعالیت دوباره گرفت احتیاط کرد که کتاب را چاپ کند و البته حق هم داشت. کتاب ماند. من سال ۹۱ و ۹۲ مجموعه داستان«بوی خون خر» را نوشتم و آبان ۹۳ در اینترنت منتشر کردم و بعد رمان«همه خیاو می‌داند» را اردیبهشت ۹۶ در اینترنت منتشر کردم و این کتاب را که دی ۹۵ به نشر ثالث داده بودم، همین چند ماه پیش منتشر شد. پس خیلی هم مخاطب را به قول شما منتظر نگذاشته بودم، نوشته بودم. ولی انگار تا کتاب کاغذی منتشر نشود خواننده‌ها از آن بی‌خبر می‌مانند؛ حتی روزنامه‌نگارها و منتقدها!

 

فکری: به نظر می‌رسد در مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد»  با داستان‌هایی به هم پیوسته سر و کار داریم. داستان‌هایی که ظاهرا بناست یکدیگر را کامل کنند و هر کدام پازلی باشند از روایت اصلی مورد نظر نویسنده. انگار چندان اصراری هم نداشته‌اید که داستان‌های کتاب روی پای خود بایستند و هر کدام خودبسنده هم باشند، به شکلی که بشود مستقل از سایر داستان‌ها مورد خوانش قرارشان داد. چرا این به هم پیوستگی را به شیوه‌ی فصل‌بندی‌های یک رمان نپرداختید؟ این را برای این می‌پرسم که تجربه‌ی نوشتن رمان«همه‌ی خیاو می‌داند» را هم در چنته دارید.

خیاوی: به هم پیوسته؟ چنین قصدی نداشتم و اگر شباهت‌هایی هست و راوی‌ها به هم شبیه شده‌اند ناخودآگاه است و بعضی‌ها این را نقطه ضعف دانسته‌اند که داستان‌ها شبیه هم شده است. و اینکه گفتید تجربه رمان دارم، در جواب پرسش قبلی هم گفتم که رمان چهارمین کتاب من است و «خدا مادر زیبایت...» دومین. وقتی که این کتاب را می‌نوشتم، قبلش فقط مجموعه داستانِ «مردی که گورش گم شد» را نوشته بودم.

 

فکری: المان‌های مشترک بسیاری در داستان‌ها وجود دارد. مثل مرد کلت به دستی که همه از او واهمه دارند و در چند داستان حاضر می‌شود. اسامی شخصیت‌هایی که در داستان‌ها تکرار شده‌اند، برای نمونه شخصیت «ننه‌» در دو داستان حضور دارد. مثل همین نام داستان‌ها که هم «کت و شلوار داوود» را داریم و هم «پیراهن داوود» را. بسیار عجیب است اگر این شباهت‌ها «ناخودآگاه» پدید آمده باشند و غرضی پشت این اشتراک‌ها وجود نداشته باشد.

خیاوی: در «مردی که گورش گم شد» هم این موردهایی که در داستان‌های کتاب تکرار می‌شوند هست. الان نمی‌دانم این عناصر تکرار شونده آیا به داستان‌ها وحدت می‌دهند و آنها را سمت «به هم پیوستگی» می‌برند، یا نشان دهنده‌ی این است که نویسنده تنبل است و خیلی به ذهن و خیالش فشار نمی‌آورد که متفاوت بنویسد! البته تهِ دلم احساس می‌کنم این عناصری که تکرار می‌شود، داستان‌ها را جذاب می‌کند و مخاطب را به شوق می‌آورد که داستان‌ها را بخواند.

 

فکری: زبان در مجموعه داستان‌تان مهم‌ترین بخش از روایت است و بار بزرگی به دوش دارد، آن‌چه این داستان‌ها و راویان‌شان را به هم پیوند می‌زند و شبیه هم می‌کند، نه خط قصه که فضای روانی شخصیت‌ها و اتمسفری است که با این زبان به ذهن مخاطب  راه می‌یابد. داستان‌ها به اعتبار این‌که روایت‌شنو در داستان سکوت کرده و یا حضور ندارد مجوزشان را برای درون‌گویی و روایتی سراسر ذهنی گرفته‌اند. گاهی پسرک داستان «دختر حسین آقا» با درخت سپیدار حرف می‌زند و گاه «فرهاد» میهمان داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» زبان راوی را نمی‌فهمد و راه را برای روایت درونی او باز می‌کند. این مدل چینش واژگان داستانی با جمله‌های کوتاهِ ضربه زننده و اساسا این زبان چرا به شکلی یکسان بر همه‌ی شخصیت‌های داستان‌ها (اعم از بزرگسال و کودک) منطبق می‌شود؟

خیاوی: بعد از نشر این کتاب به دو مورد بیشتر فکر می‌کنم؛ یکی تک‌گویی راوی و دیگری زبان مشترک. اگر بپذیریم که راویِ همه داستان‌ها یک نفر است می‌توانیم این زبان را هم که در داستان‌های مختلف تکرار می‌شود قبول کنیم. ولی راوی‌ها که یکی نیستند! تک‌گویی یعنی سلب اجازه حرف زدن از طرف مقابل، یعنی یک صدایی. احساس می‌کنم که راویِ کوچکِ معصومِ این داستان‌ها تبدیل به یک دیکتاتور شده است. او مدام از خودش، دنیای خودش و ذهن خودش می‌گوید و آدم‌های دیگر را هم از منظر او می‌بینیم. او با اینکه رفتارهای معصومانه دارد و در رفتارش مستبد نیست، ولی تک گویی‌ها از او یک مستبد معصوم ساخته است. به این فکر کردم و برای اینکه خودم و سوژه‌هایم را از این مرض نجات دهم تصمیم گرفته‌ام یک نمایشنامه بنویسم، یک نمایشنامه‌ی شلوغ و پر سر و صدا.

 

فکری: با این‌که مرتب زمان، مکان و موضوع در داستان‌ها تغییر می‌کند اما داستان‌های کتاب‌تان پاراگراف‌بندی ندارند و یک‌نفس و بدون وقفه و انگار در وضعیت خلسه پیش می‌روند. درواقع دستگیره و پاگردی ندارند که مخاطب بتواند تغییر هر یک از این مولفه‌ها را بهتر هضم کند. ضمن این‌که یک اکنون و یک حال مشخص کمتر در داستان‌ها وجود دارد که بشود این درون‌گویی‌ها را بر مبنای آن پیش برد. البته در بعضی از داستان‌ها مثل «کت و شلوار داوود» که با محوریت مراسم عروسی پیش می‌رود و در داستان «عصای پدربزرگ» که با مرکزیت گم شدن عصا پیش می‌رود و در داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» که با موضوع پخش کردن نذری و تعزیه شکل می‌گیرد یا در داستان «اتاق من» مرگ «ننه» چنین کارکردی دارد اما در سایر داستان‌ها خط قصه در اکنون روایت داستان بسیار کمرنگ است و مخاطب به دشواری می‌تواند اسم‌ها و خط و ربطشان را از میان این فضاسازی‌ها و درون‌گویی‌ها بیرون بکشد. فکر نمی‌کنید با رعایت چفت و بسط قصه می‌توانستید خط روایت را پویاتر از اینی که هست نگه دارید؟

خیاوی: رمان را هم که می‌نوشتم دلم می‌خواست همه رمان یک پاراگراف بلند باشد؛ یک نفس. این شیوه نوشتن و این غرق شدن در بحر طویل را دوست دارم. یک جورهایی انگار با پاراگراف‌بندی، خواننده را از غرق شدن در روایت نجاتش می‌دهید، آگاهش می‌کنید. ولی چه کیفی دارد که یک داستان را، حتی یک کتاب را در یک پاراگراف بلند روایت کنی. چند وقت پیش شنیدم رمانی در فرانسه منتشر شده که همه‌ی پانصد صفحه فقط یک جمله است و دوستی که خوانده بود می‌گفت عالی‌ست. ولی خب، این دوست داشتن من نباید باعث شود که اهمالم را بپوشانم. ولی اینکه می‌گویید یک اکنون و حال مشخص در قصه‌ها نیست قبول ندارم و فقط در داستان «پدر امیر» است که این نقض اذیتم می‌کند، وقتی می‌بینم چندان دقیق مشخص نشده، امیر که روایت می‌کند کجا قرار دارد؟ (مخصوصا در نیمه‌ی اول داستان)

 

فکری: انگار میل بسیاری هم به ایجاد ابهام در داستان‌پردازی‌هایتان دارید. داستان‌ها هم در آغاز پر ابهام‌اند و هم در پایان‌بندی. در همین داستان «پدر امیر» مخاطب با قطعیت درنمی‌یابد که خواب راوی مبنی بر مرگ پدر امیر درست از آب درآمده یا نه؟ شاید خوشحالی امیر و چند زن دیگر دم مدرسه خبر از صحت پدر امیر بدهد و شاید هم دلیل دیگری داشته باشد. یک جور ابهامی که انتهای داستان «دختر حسین آقا» را هم به شکلی گره‌گشایانه رقم نمی‌زند. یعنی انتظار مخاطب برای فهم ماجرای داستان در انتها به ثمر نمی‌رسد و با تراوشات ذهن راوی کودک داستان به پایان می‌رسد. نگران نیستید که این فضای ابهام‌آلود مخاطبی را که چندان اهل کنکاش در متن نیست و فرصت دوباره‌خوانی متن را ندارد، به دردسر بیاندازد؟

خیاوی: پایان داستان «پدر امیر» خیلی مشخص و معلوم است و همچنین «دخترحسین آقا». خواننده‌های دقیق و با حوصله ابهامی در آن ندیده‌اند. نگران این هم نیستم نکند مخاطبی که با حوصله کتابم را نمی‌خواند چیزی دستگیرش نشود. نگران نیستم که فحشم بدهند یا بگویند این چیه که نوشته‌ای؟ اگر داستان‌ها درست بوده و با دقت چیده شده باشد، آن چند خواننده‌ی صبوری که ماجرا را بگیرد برایم کافیست. اصلا دلم نمی‌خواهد داستان‌هایم را حلیم کنم و بریزم تو گلوی خواننده‌ی راحت طلبِ تخمه شکنِ سریال‌های ماهواره‌ای و فیلم‌های هالیوودی.

 

فکری: در همین داستان «پدر امیر» راوی آرزو دارد پیامبر شود. منتظر جبرئیل است اما از مار و شب و بیابان و غار می‌ترسد. کمالاتی دارد و رویای صادقه می‌بیند. آرزوهای کودکانه‌ای دارد. مثلا رویاپردازی می‌کند اگر پیامبر شد مادرش را سوار تخت طلا کند، چراغ کوچه را با یک اشاره خاموش کند، دروازه‌های فوتبال را بزرگتر و مدرسه‌ها را تعطیل کند. شاید با ذهن فانتزی‌پرداز یک کودک، همه‌ی این آرزوها را یک جادوگر و یا ابر انسان بهتر بتواند برآورده کند، چرا پیامبر در ذهن او چنین جایگاهی دارد؟

خیاوی: این پیامبر شدن را دوست دارد و شاید ابر انسان و جادوگری را که شما گفتید مثل خود من نمی‌شناسد. پیامبر برای او ملموس‌ترین ابر انسان است.

 

فکری: همه‌ی شخصیت‌های داستان‌هایتان در توهم محض‌اند. مدام در حال خیال‌پردازی‌اند و البته جمله‌های کوتاه داستانی و فرم درون‌گویی راوی کمک بسیار به خلق این توهمات می‌کند. راوی داستان «کت و شلوار داوود» کشتن مردی را تصور می‌کند که هنوز کشته نشده است، آن‌جا که می‌گوید «خون خوب می‌نشیند رویش، خیلی‌ها خودشان را خراب می‌کنند» و مسئله‌های بسیار او همانند شبحی از ذهنش گذر می‌کنند. ناراحت مرگ «باران» است، از تنهایی و فلاکت خودش در عذاب است، در پی انتقام است و در انتها روی پل رودخانه‌ای پر آب فکر انتحار را هم از نظر می‌گذراند. شخصیت ضعیفی که قدرت تصمیم‌گیری ندارد و مردد است. توسری‌خورده و در لایه‌های زیرین جامعه است. بی‌پول و سرد و خسته است و حتی یک کت و شلوار از خودش ندارد. تا به حال در عمرش ماشین دربستی نگرفته، عشقی که اصلا مشخص نیست به او تعلق داشته مرده است و از دکتری که از اساس معلوم نیست در اغوای «باران» نقشی داشته یا نه می‌خواهد انتقام بگیرد. به نظرم این داستان‌تان بهترین داستان مجموعه است و شخصیت و مدل روایی‌اش به خوبی تبیین شده اما پرسشم این است: این توهم برای راوی بزرگسال این داستان که تلخی‌های بسیار زندگی را تجربه کرده حتما توجیه دارد اما راوی‌های کودک داستان‌هایتان چرا تا این اندازه متوهم و پریشان‌اند؟ آن‌ها که هنوز تجربه‌ای از زیست در این جهان دهشت‌آلود ندارند.

خیاوی: نمی‌دانم. دیگر این بازپرسی‌تان خسته‌م کرد.

 

این گفت‌وگو در سایت ادبی کافه داستان به نشر رسیده است.

محمود حسینی‌زادِ نویسنده

محمود حسینی زاد-رضا فکری

بی‌شک باید سال‌های بسیار نوشتن محمود حسینی‌زاد را در دو دوره‌ پیش از نوشتن داستان کوتاه و پس از آن در نظر گرفت و حسینی‌زادِ نویسنده را با حسینی‌زادِ مترجم جداگانه ارزیابی کرد. البته که از بخت‌یاری مخاطب ادبیات داستانی است که هر دوی این کرسی‌ها، توامان در وجود او جمع آمده و به کمال رسیده است. نویسنده‌ای که فضا، توصیف و جزئیات صحنه در آثار او بسیار مهم هستند و مخاطب اغلب با تابلوهایی زیبا از آسمان، ابر، خورشید و آفتاب و سایه، باران و دریا در داستان‌های او مواجه می‌شود و بی‌واسطه در معرض حواس شخصیت‌های داستان در مواجهه‌ با این طبیعت قرار می‌گیرد. درواقع طبیعت تنها یک رویدادگاه ساده در داستان‌های او نیست و ریشه در جهان‌بینی نویسنده دارد. او در میانه چنین ترسیم‌های زیبایی از طبیعت است که توهم و رویا را با واقعیت و خیال درهم می‌آمیزد و تابلوهایی چشم‌نواز خلق می‌کند.

 

فضاهای مه‌گرفته‌ مجموعه‌ «سیاهی چسبناک شب» در پس‌زمینه‌ مضمون جدایی و مرگ روایت می‌شود. مضامینی که در «سرش را گذاشت روی فلز سرد» هم تکرار شده‌اند و این کشتن و مرگ است که گاهی راهگشاست و می‌تواند شخصیت‌های داستان را از غم درونشان رها کند. مرگی که تقدیس می‌شود و نمودش را در زندگی مردی می‌توان دید که دوشنبه‌ها برایش مبارک است و از اتفاق این همان روزی است که او می‌میرد یا زنی که دچار نوعی از فراموشی خودخواسته می‌شود، انگار که مرگ را خود در آغوش گرفته و مگر نه این است که فراموشی را با مرگ می‌توان معادل گرفت؟ این نگاه مرگ‌اندیش و این فضای وهم‌زده و مه‌آلود و حسرت فقدان درگذشتگان را در «این برف کی آمده؟» هم می‌توان دید. مردی که خانواده‌اش مرده‌اند و او دلتنگشان است یا روح پدر و مادر پسری که هفته‌ای یک بار به دیدنش می‌آیند یا روح مردی که نزد زن و بچه‌اش می‌آید و یا مردی که آرزو دارد بتواند خواب زن مرده‌اش را ببیند. شخصیت‌هایی که به دشواری با مرگ عزیزانشان کنار می‌آیند و هر لحظه خاطره‌ای از او را به سطح می‌آورند. نویسنده در داستان «هنوز هم گاهی» از مجموعه‌داستان «آسمان کیپ ابر» می‌نویسد: «محمود گفت دلم تنگ می‌شود، هنوز هم بعد از این‌همه سال گاهی صدایم می‌کند بیشتر بین خواب و بیداری، یا وقتی جایی هستم غریب و ناآشنا. وقتی باران‌های طولانی می‌بارد صدایم می‌کند. صدایش مدام دوروبرم است. هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و شماره‌اش را بگیرم و او گوشی را بردارد و بگوید الو من سلام کنم و او بگوید محمودجان!» این یادآوری‌های گذشته گاهی چنان سنگین هستند که هوار سر شخصیت‌های داستان می‌شوند و دفنشان می‌کنند.

 

ترسیم چنین فضایی البته که زبان مخصوص به خود را هم می‌خواهد. این زبان در داستان‌های حسینی‌زاد درنهایت ایجاز به‌کار رفته است، آنقدر تراش‌خورده و خوش‌آهنگ که به شعر پهلو می‌زند. سرتاسر کتاب هم پر است از این عبارت‌های کوتاه و کوبنده. در شمایل جمله‌هایی که گاه فعل ندارند. زبانی که به‌شدت فشرده است و از زیاده‌گویی پرهیز کرده به شکلی که گاهی حتی به کم‌گویی نزدیک شده است. پس از همه‌ این مضمون‌ها و به کاربستن همه‌ این ایجازها در داستان کوتاه، داستان بلند «بیست زخم کاری» را می‌توان تغییر محسوسی در پرداخت مضمون از سوی او دانست. تلاشی برای تغییر فضا، با الهامی از «مکبث» شکسپیر که نقدی صریح به فساد فراگیر اقتصادی در جامعه ایران می‌کند و شخصیت‌هایی را به داستان وارد می‌کند که به سادگی می‌توان معادل‌هایی برایش در همین جامعه سراغ کرد. با ضرباهنگی بسیار سریع که لازمه‌ چنین مضمون پرواقعه‌ای است. این ریتم تند مخاطب را همراه خود می‌کند و او را در هیچ‌ صحنه‌ای به حال خود باقی نمی‌گذارد. داستانی که به‌صورت صحنه‌های یک نمایشنامه نوشته شده است. حسینی‌زاد در بستر ماجراهای اعضای این مافیا و در لابه‌لای تلخی روایت این فساد به همان دستمایه‌های همیشگی خود هم وفادار است: توصیف و حضور بی‌چون‌وچرا و مقتدرانه‌ طبیعت، ایجاز در زبان، مرگ و جدایی.

این یادداشت در روزنامه آرمان 22خرداد97 به نشر رسیده است.

لینک پی‌دی‌اف:
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1759/7


لینک تکست:
http://www.armandaily.ir/fa

 

درون‌کاویِ نام‌ها

*درون‌کاویِ نام‌ها

در حاشیه‌ی برپایی نمایشگاه بین‌المللی کتاب در مصلای تهران، دوره‌ی سی و یکم، اردیبهشت ماه ۹۷

موسم نمایشگاه کتاب همواره برای مخاطبان ادبیات داستانی در موجی از سردرگمی و ابهام طی می‌شود. در هنگامه‌ای که هم کتاب مبتذل فراوان چاپ می‌شود، هم به خروجی جوایز ادبی چندان نمی‌شود اطمینان کرد، هم توصیه‌ی دیگران را نمی‌شود خیلی جدی گرفت و هم رد پای غرض‌ها و مرض‌های بسیاری در معرفی‌های ادبی دیده می‌شود، این پرسش در فضای نمایشگاه موج می‌زند که «چه کتابی بخریم؟» به نظر می‌رسد پرسش بی‌راهی هم نباشد وقتی مرجع درخوری وجود ندارد که با اتکای به سیاهه‌ی آن بتوان بهترین‌های هرگونه و ژانر داستانی را از دل این بازار مکاره بیرون کشید.

این می‌شود که هنوز بسیاری با فتوای شخصی خود خرید می‌کنند و هزینه‌ی گزینش اشتباه را هم خود به عهده می‌گیرند. بدون هیچ‌گونه پیش‌آگاهی خاصی پای غرفه می‌ایستند، کتاب را دست می‌گیرند، نگاهی به سروشکل و طرح جلدش می‌اندازند، پشت جلد و خلاصه‌ای که دبیر نشر تدارک دیده را می‌خوانند، گزین‌گویه‌ها و پاراگراف‌های درخشان کتاب را از زیر نظر می‌گذرانند، به عکس هنری نویسنده و جمله‌هایی که در اوصاف او نوشته شده نیم‌نگاهی می‌اندازند و عاقبت به یک پنجره‌ی نور می‌رسند. معبری که گشوده به محتوای کتاب است و واژه‌ای که بار عنوان کتاب را به دوش می‌کشد. نام کتاب دروازه‌ی راهیابی به متن است و مؤلفه‌ای است که توانایی گرفتن یقه‌ی مخاطب را دارد. نامی که نویسنده ذیل آن اثرش را نوشته و در ترغیب مخاطب به دست گرفتن کتاب نقش بسیار مهمی ایفا می‌کند.

در این مرحله است که مخاطب نام کتاب را مزه می‌کند و زور می‌زند بلکه از همین روزنه به شمه‌ای از محتوای اثر راه پیدا کند و مدام پرسش‌هایی را در محدوده‌ی همین نام از ذهن می‌گذراند: آیا «اندوهان اژدر» و «افشاربندان» داستان‌هایی‌اند که با زبان آرکائیک روایت شده‌اند؟ آیا ساختاری کهن دارند؟ آیا «بارش سفره‌ماهی» داستانی فراواقع‌گرا در دل خود جا داده است؟ «برف محض» به شعر احمدرضا احمدی مرتبط است؟ «کافه‌ی خیابان گوته» و «باران بمبئی» بر مدار مکان‌هایی خاص در خارج از کشور روایت می‌شوند؟ «جغرافیای اموات» داستان‌هایی در محدوده‌ی مرگ‌ومیر و فقدان آدم‌هاست؟ «بانوی سرخ‌پوش» به ترانه‌ی Lady in Red کریس دی برگ ربطی دارد؟ «آقای هاویشام» با آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز مربوط است؟ «سرخ سفید» را می‌توان به سرخ و سیاه استاندال متصلش کرد؟ «رولت روسی» قرار است به قماری بر سر زندگی و مرگ اشاره کند؟ «آداب‌ دنیا» درباره‌ی رسم زندگی در این دنیاست؟ آیا اثری هستی‌شناسانه است؟ «آناتومی افسردگی» وضعیت بالینی انسانی را بررسی می‌کند که تا خرخره درگیر افسردگی است؟ «سفر سرگردانی» آیا درباره‌ی سردرگمی و جست‌وجوی انسان یا درباره‌ی هبوط است؟ «هیولاهای خانگی» شخصیت‌های هیولاوشی را مرور می‌کند که رام و خانگی شده‌اند؟ «جرم زمانه‌ساز» درباره‌ی خطایی است که تاریخ را دستخوش تغییر کرده؟ چیزی شبیه ترور آرشیدوک که جنگ اول جهانی را پدید آورد؟ «مرداد دیوانه» آیا وضعیتی جنون‌آمیز را ترسیم می‌کند که در یک تابستان داغ اتفاق افتاده؟ «مجمع‌الجزایر اوریون» مکانی خیالی است که قهرمان داستان در آن گیر افتاده؟ «آدم‌های اشتباهی» درباره‌ی آدم‌هایی است که سر راه هم قرار می‌گیرند و زندگی یکدیگر را متاثر از حضورشان می‌کنند؟ «بیست زخم کاری» اثری اجتماعی است که زخم‌های زیر پوست اجتماع را وامی‌کاود؟ «لندن، شهر چیزهای قرمز» درباره‌ی لندن و سرگرمی‌های داغ و تابو و ممنوع این شهر است؟ «یک پرونده‌ی کهنه» قرار است یک اتفاق جنایی یا تاریخی را واکاوی کند؟ «اپرای مردان سبیل استالینی» داستانی درباره‌ی چپ و چپ‌بازی است؟ درباره‌ی آدم‌های معاصری که در حسرت چپ دهه‌ی چهل گیر کرده‌اند؟ «زنی با سنجاق مرواری‌نشان» داستانی عاشقانه درباره‌ی زنی تاریخی است؟ «هیتلر را من کشتم» مرتبط به قضایای جنگ دوم جهانی و مرگ هیتلر است؟ «سالتو» درباره‌ی کشتی است؟ یا زندگی یک کشتی‌گیر را به تصویر می‌کشد؟ «خون‌مردگی» درباره‌ی اتفاقاتی در گذشته است که آثارش تا اکنون روی تن یا روان شخصیت داستان مانده؟ «مکافات» درباره‌‌ی پس دادن تقاص یک مجرم گناهکار است؟ شبیه همان که داستایوفسکی در جنایت و مکافات آورده؟ «ناتمامی» و «بالزن‌ها» مفاهیمی فلسفی یا هستی‌شناسانه هستند که دستمایه‌ی نوشتن شده‌اند؟

مخاطب نگون‌بخت ما در این مرحله با سیلی از نام‌ها و مفاهیم مواجه شده است. نام‌هایی که کم‌وبیش می‌توان در چهار گروه کلی بررسی‌شان کرد. اول نام‌هایی هستند که به شکل ترکیب‌های وصفی و یا اضافی به کار رفته‌اند مثل «جشن همگانی» یا «زمان زوال» و یا «کوچه‌ی ابرهای گم‌شده». دوم جمله‌های کامل معنادار هستند مثل: «اسم شوهر من تهران است» و یا «این خیابان سرعت‌گیر ندارد». سوم عبارت‌های بدون فعل هستند، عبارت‌های نیمه‌تمامی که وجهی شعرگونه به نام کتاب می‌دهند و نمایانگر یک وضعیت هستند مثل «گچ و چای سردشده» و یا «بیرون از گذشته، میان ایوان» و چهارم در یک واژه‌ی بسیط و یا مرکب خلاصه شده‌اند نام‌هایی چون «خرچنگ» و یا «نیازمندی‌ها».

رسیدن به این نقطه از انتخاب، پای پرسش‌های دیگری را هم به میان می‌آورد. کدام نام قدرت به وجد آوردن مخاطب را دارد؟ کدام دسته او را به همدردی وا می‌دارد و احساسات و عواطفش را درگیر می‌کند؟ کدام کنجکاوی او را برمی‌انگیزد و کدام مضمون کتاب را به نوعی افشا می‌کند؟ کدام وجه فراواقع‌گرای کتاب را نمایان می‌کند؟ و کدام به فضای کلی داستان اشاره می‌کند؟ کدام واجد رازآلودگی است و کدام بی‌خاصیت است و همه‌ی بار را بر دوش کاور و طرح جلد کتاب می‌اندازد؟ کدام تراش‌خورده و نوآور است؟ و کدام شمه‌ای از درون‌مایه را به مخاطب می‌نمایاند؟ پاسخ به این پرسش‌ها گاه بسیار دشوار است و شاید خودش احاطه به یک علم تازه را بطلبد، علمی که با سازوکار نشر کتاب گره خورده است. طرفه آن که پس از همه‌ی این غورها و تامل‌های پیرامون عنوان کتاب هنوز هم موضوع خرید کتاب را نباید خاتمه یافته تلقی کرد. تازه پس از خواندن کتاب است که مخاطب نکته‌سنج ما درمی‌یابد که فریب نامی پرطمطراق را خورده و این عنوان ربط چندانی به مضمون داستان ندارد و این‌جاست که سرخوردگی تازه‌ای گریبانش را می‌گیرد. زمانی که دیگر راه برگشتی وجود ندارد و این طفیلی در کتابخانه‌اش جا خوش کرده است.

*عنوان‌های درون یادداشت، با نگاهی به آثار داستانی منتشرشده در سال‌های ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ برگزیده شده است.

این یادداشت در سایت کافه داستان به نشر رسیده است.