یادداشتی بر رمان «پدرکشی»؛ املی نوتومب؛ ترجمه بنفشه فریس‌آبادی

 

 

 

عشق به پدر بودن

«پدرکشی» در ابتدا با حضور املی نوتومب در متن داستان آغاز می‌شود. نویسنده‌ای که با آن کلاه عجیبش، به عنوان یک ناظر بی‌طرف در جشن دهمین سالگرد تاسیس یک کلوب «زیرزمینی» حاضر شده است.

 

«پدرکشی»

نوشته: املی نوتومب

ترجمه: بنفشه فریس‌آبادی

ناشر: چشمه، چاپ اول 1397

12000 تومان، 105صفحه

 

 

 

 

 

 

***

رضا فکری

«مثل پادشاه و ملکه‌ای از یونان باستان در سکوت کنار هم قرار می‌گرفتند و جز زیبایی و عظمت‌شان چیز دیگری به مخاطب عرضه نمی‌کردند، افسونی که دلیلش مجاورت و پیوند میان آن دو انسان باشکوه بود که به نوعی آن‌ها را به موجوداتی مقدس و رازآلود بدل کرده بود.»

 

«پدرکشی» در ابتدا با حضور املی نوتومب در متن داستان آغاز می‌شود. نویسنده‌ای که با آن کلاه عجیبش، به عنوان یک ناظر بی‌طرف در جشن دهمین سالگرد تاسیس یک کلوب «زیرزمینی» حاضر شده است. او در میانه‌ی شعبده‌بازهایی که در این مکان به هنرنمایی مشغول‌اند، قرار گرفته تا از رابطه‌ی مخدوش میان دو مرد، پرده‌برداری کند. «جو ویپ» سی ساله و «نورمان تِرِنس» پنجاه ساله در تقابل با هم قرار دارند و نوتومب در مسیر رمزگشایی از این رویارویی است که به سال 1994، زمانی که جو ویپ چهارده سال بیشتر نداشته، نقب می‌زند. مادرش زنی است که مردهای زیادی به زندگی‌اش وارد و خارج شده‌اند و تعجبی ندارد اگر نام مردی را که جو از اوست، فراموش کرده باشد. جو ویپ به دلایلی وادار به ترک خانه‌ی مادر می‌شود و در واقع سفر او برای یافتن پدر نیز آغاز می‌شود. البته او در پی یافتن پدر واقعی و بیولوژیک خودش نیست. در میانه‌ی بحرانی که او قرار دارد هر مردی که خلأ اقتدار گمشده‌ی زندگی‌اش را پر کند، می‌تواند در جایگاه پدرش قرار بگیرد.

جو نوجوانی است که تردستی با ورق، عشق زندگی‌اش است و با اجرای هنرش در رستوران‌ها و هتل‌ها اموراتش را می‌گذراند. در یکی از همین مکان‌هاست که مردی چهل‌وپنج ساله مسیر زندگی جوی پانزده‌ساله را تغییر می‌دهد. مردی که شاگردیِ نورمان تِرِنس، شعبده‌باز قهار سی‌وپنج ساله‌ای را به او پیشنهاد می‌دهد. شعبده‌باز مشهوری که از سالن‌های معتبری برایش دعوت‌نامه می‌رسد. کسی که اساس شعبده‌اش را بر درستکاری قرار داده و هدفش از شعبده کردن، نه سرگرمی و نه کسب شهرت که واداشتن مردم به تفکر است. نورمان آموزش حرفه‌ای جو را می‌پذیرد و از همان ابتدا بر تفاوت میان «شعبده‌باز» و «متقلب» انگشت تاکید می‌گذارد و جو را از تقلب حین قمار باز می‌دارد: «شعبده‌باز مخاطبش رو دوست داره و براش ارزش قائله، اما یه متقلب در حقیقت از طرف مقابل دزدی می‌کنه و اون رو تحقیر می‌کنه.»

در این نقطه از داستان شخصیت دیگری هم وارد ماجرا می‌شود. کریستینا زنی است که با نورمان زندگی می‌کند. دختر خودساخته‌ای که چهره و صدای یک زن جوان موقر و متشخص را دارد. زوج نورمان/کریستینا برای جو همان زن و شوهر آرمانی هستند که می‌توانند نقش پدر و مادر نداشته‌اش را بازی کنند. حالا این سه نفر اعضای خانواده‌ی یکدیگر به حساب می‌آیند و مهم‌تر این‌که نورمان هم خود را در جایگاه پدرِ جو می‌بیند. جو با دیدن تردستی کریستینا با آتش است که مبهوتش می‌شود و عشقی ممنوع در وجودش زبانه می‌کشد. در واقع نورمان از سر همین احساس پدرانه است که از شنیدن خبر عشق او به کریستینا در شوک فرو نمی‌رود و حتی او را تشویق می‌کند که برای خوشحال کردن کریستینا گل بخرد. وضعیتی که البته پایدار نمی‌ماند و عشق وفادارانه‌ی میان نورمان و کریستینا، حسادت جو را به شدت برمی‌انگیزد.

جو تا هجده‌سالگی همه‌ی تکنیک‌های تردستی با ورق را آموخته و کریستینا را هم دیوانه‌وار دوست دارد و رسیدن به او را هدف غایی خود قرار داده است. مصرف قرص روان‌گردان در میانه‌ی یک جشنواره‌ی هنری وسط بیابان بلک راک سیتی، نقطه‌ی اوجی بر این ماجرا می‌گذارد. قرصی که نورمان و کریستینا می‌بلعند اما جو تظاهر به خوردن آن می‌کند. با چنین ترفندی است که او می‌تواند در اوج هشیاری خودش را به کریستینای تحت تاثیر ال اس دی، تحمیل کند و از راه تقلب و حیله برای پیش‌بُرد آن‌چه در سر دارد بهره ببرد. پس از این اتفاق است که رد پای اسطوره و به خصوص اُدیپ شهریار را به وضوح در داستان می‌توان مشاهده کرد. نویسنده در جای دیگری از کتاب هم بلک راک سیتی را به «سدوم و گموراه» (دو شهری که در سفر پیدایش به آن‌ها اشاره شده) تشبیه می‌کند: «بدون این‌که برگردی و و پشت سرت رو نگاه کنی، راهت رو بگیر و برو، وگرنه تبدیل می‌شی به مجسمه نمک.» کتاب در ادامه طوری پیش می‌رود که لحظه به لحظه، پروسه‌ی دردناک پدرکشی به نقطه‌ی پایان خودش برسد.

املی نوتومب نویسنده‌ی معاصر بلژیکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان ادبی اروپاست و طی دو دهه‌ی اخیر، با سبک روایی ویژه‌اش خوانندگان بسیاری را در سراسر جهان به خود جلب کرده است. نوتومب نویسنده‌ای پُر کار است و در عین حال در نوشتارش ساده و بی‌تکلف است. جمله‌های کوتاه، واژه‌های ساده و استفاده از زبان محاوره، اثر او را بیش از پیش قابل فهم می‌کند و فضاهای واقع‌گرایانه‌ی داستان‌هایش را جذاب‌تر می‌کند. رویکرد روان‌شناسانه‌ی او در داستان‌پردازی، از پیچیدگی‌های رفتاری شخصیت‌هایش پرده برمی‌دارد و شخصیت‌هایی را به نمایش درمی‌آورد که تنها و جنون‌زده‌اند. آن‌ها از سر همین انزواست که گاه در پی یافتن عشق‌های عجیب‌اند. نوتومب در «پدرکشی» روایتی از تخاصم میان دو نسل را بازگو می‌کند. تقابل میان پدر و پسر در جنگی که مغلوبه به نظر می‌رسد. پسر در ظاهر پیروز میدان است، اما در نهایت این پدر است که دست از تلاش نمی‌کشد و جایگاهش رفیع پدرانه‌اش را با کسی شریک نمی‌شود.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

یادداشتی بر کتاب «و چشم‌هایش کهربایی بود»؛ مهری بهرامی؛ نشر هیلا

روایت متفاوتِ دردی آشنا

 

روایت متفاوتِ دردی آشنا

نویسنده در این رمان به مسئله‌ی جنسیت و مهجوریت‌‌های تاریخی جنس زن می‌پردازد. در واقع زن را و وضعیت او را در بستری تاریخی و در یک روند مشاهده می‌کند. رمان «وچشم‌هایش کهربایی بود» همان سیلی محکمی است که نویسنده به مخاطب ساده‌انگار می‌زند

 




«و چشم‌هایش کهربایی بود»

نوشته: مهری بهرامی

ناشر: هیلا؛ چاپ اول1397

151 صفحه، 15000 تومان











***

«جیغ‌های آن روز مادرم را که افتاده بودم توی تشت هنوز می‌شنوم. تشت را که بردند توی حیاط، پدرم را برای آخرین بار دیدم. هراسان از روی پله بلند شد. چشمش که به تشت افتاد رویش را برگرداند. یادم است که استفراغ کرد و مثل زن‌ها زد زیر گریه»

رضا فکری

از همان ابتدا و در اپیزود اول کتاب «و چشم‌هایش کهربایی بود» پای خانه‌ای قدیمی به میان می‌آید. خانه‌ای که پرجزئیات توصیف می‌شود تا بر محوری بودن این مکان انگشت تاکید بگذارد. چاهک کف حیاط، یکی از اجزای بسیار مهم این خانه است که با گلوگاهی قطور به جوی کوچکی متصل می‌شود. جویی که در نهایت به چاه فاضلاب می‌رسد. تفاوت این چاهک با معادل‌های دیگرش این است که این یکی محل تخلیه‌ی خون و خصم و جفت هم هست. این‌جا خانه‌ای است که قابله‌ای در آن سکونت دارد و به اقتضای شغلش باید خود را از شر فضولات مربوطه خلاص کند. مرد کارچاق‌کن نشانی قابله را به درماندگانی می‌دهد که از ترس آبرو به دنبال رهایی از مصیبت وارده‌اند و چاهک هم محلی است برای خلاص شدن اهالی خانه از خون و جنین ناخواسته و محتویات تراشیده شده از رحم زنان سقط‌کرده. جنین‌هایی که چند هفته بیشتر از عمرشان نمی‌گذرد و هنوز به درستی شکل نگرفته‌اند و دست و پای تکمیل‌شده‌ای ندارند. آن‌ها به جبر از زهدان گرم مادر جدا می‌شوند تا به چاهک و چاه فاضلاب سرد و تاریک و نمور سرازیر شوند. این روند تا مدت‌ها به همین شکل ادامه دارد اما ماجرای کتاب درست از جایی آغاز می‌شود که چاهک بالا می‌زند و حیاط شش هفت متری این خانه را پر از خونابه و کثافت می‌کند و اهل خانه (قابله و وردستش) هر چه تلاش می‌کنند راه آب باز نمی‌شود. از همین رو و به ناچار کاسه کاسه منجلاب را از حیاط خانه جمع می‌کنند و درون بشکه‌ای می‌ریزند و چاه بی‌مصرف را هم مسدود می‌کنند. داستان در ادامه با تشریح وضعیت اسف‌بار خانه و خون و خونابه و ترسیم فضاهای رعب‌آور چاه و چاهک و حیاط خانه پیش می‌رود. در واقع روایت بر مدار شرح وضعیت و بر مبنای فضاسازی استوار شده است. تصویرسازی‌هایی متعفن و بویناک که بناست مخاطب را درگیر فضای عق‌آور خانه کنند و او را به مرز انزجار از اتفاقات تلخی که در این خانه در حال وقوع است برسانند.

داستان با اپیزودهایی کوتاه و از زبان اشیاء ادامه می‌یابد. بخش‌هایی که گاه چند صد کلمه بیشتر نیستند و مخاطب را با تعلیقی از جنس «بعد چه می‌شود؟» مواجه می‌کنند. مثلا در بخشی از داستان، موزاییک‌هایی که اهل این خانه با نابلدی و به شکل لق کنار هم چسبانده‌اند، زبان می‌گشایند و حرف می‌زنند و از آن‌چه که طی این سال‌ها بر سرشان رفته، نقل می‌کنند. به غیر از موزاییک‌ها سایر اشیای درگیر ماجراهای این خانه و مراجعه‌کنندگان هم به حرف می‌آیند و هر کدام بخشی از روایت را به عهده می‌گیرند. روایت از منظر اشیایی هم‌چون کهربا، چادر مشکی و یا جنین مرده پیش می‌رود و به نوعی می‌تواند هم‌چون داستان «خانه روشنان» گلشیری، ناظر لخت و بدون پیش‌داوری قضایا باشد. البته در عمل این‌گونه نیست و هر شیئی ویژگی‌های انسانی، حس و حال و منش خود را دارد و به شکل نمادین استفاده شده است. برای نمونه چادر نگران درد سوزن بر تن‌اش است هنگامی که بناست درز پاره‌اش را بدوزند. در واقع با توجه به زبان و لحن روایت می‌توان تشخیص داد که هر شیئی دارای چه جنسیتی است و مثلا برای موزاییک جنسیت مذکر و برای کهربا جنسیت مونث قائل شد. کهربایی که عاشق گرمای گردن زنانه است و از چربی دست‌های شخصیت مرد داستان عق‌اش می‌گیرد. کهربا حس و حال و لحنی زنانه دارد و موزاییک مردانه و زمخت است. حتی چاقویی که در جیب یکی از شخصیت‌های داستان است به نوعی لوطی مسلک است و سر مرغی را که تخم در بدن دارد نمی‌برد. از جنسیت در مورد جنین‌های نارس هم استفاده شده است. جنینی ایکس‌ایکس و جنینی دیگر ایکس‌وای است. در این مدل استفاده‌ی نویسنده از جاندارپنداری اشیاء، یک جور غایت‌اندیشی هم وجود دارد. اگر موزاییک به شکل سفت و سخت و با ملاط مناسب سر جای مربوطه‌ی خودش قرار بگیرد و لق نزند، به کمال خودش رسیده و نخاله شدن برای او ته خط است. برای جنین‌ها هم رسیدن به باغچه غایت است و ماندن در چاهک و رفتن به فاضلاب ته خط است.

نویسنده در این رمان به مسئله‌ی جنسیت و مهجوریت‌‌های تاریخی جنس زن می‌پردازد. در واقع زن را و وضعیت او را در بستری تاریخی و در یک روند مشاهده می‌کند. رمان «وچشم‌هایش کهربایی بود» همان سیلی محکمی است که نویسنده به مخاطب ساده‌انگار می‌زند. به مخاطبی که عادت کرده با تن و بدن زنانه، مواجهه‌ای جنسی و از سر لذت داشته باشد. او لحظه به لحظه این بدن را و مسئله‌های درگیر آن را در فجیع‌ترین شکل ممکن پیش چشم مخاطب می‌آورد، طوری که کام او را تلخ کند. مهری بهرامی با ریختن این زهر به کام مخاطبش، پشت پرده‌ی یک زایمان زودرس و یک سقط جنین کنترل‌نشده و غیر بیمارستانی را عیان می‌کند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

نقد و بررسی رمان "ضد خاطرات یک باغ وحش"  نوشته ندا شیروی

جلسه نقد کتاب ضد خاطرات یک باغ وحش_ندا شیروی_رضا فکری

🔺نقد و بررسی رمان
"ضد خاطرات یک باغ وحش"
 نوشته ندا شیروی
 
🔸منتقدان:
مهدی دادخواه تهرانی/ رضا فکری

اجرا: آرام روانشاد

🔸۲۲ اردیبهشت/ ساعت ۱۸

🔸خ انقلاب/ خ قدس/ نبش بزرگمهر
شهر کتاب دانشگاه

یادداشتی بر کتاب «تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی در داستان‌نویسی معاصر»، نوشته معصومه صادقی

یادداشتی بر کتاب «تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی در داستان‌نویسی معاصر» معصومه صادقی_رضا فکری

یادداشتی بر کتاب:

«تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی در داستان‌نویسی معاصر با نگاهی به رمان‌های سووشون، جای خالی سلوچ، آتش بدون دود»، تألیف معصومه صادقی، انتشارات امیرکبیر

 

 

رضا فکری

 

کتاب حاضر همان‌طور که از نامش پیداست، در پی یافتن رابطه‌های احتمالی و تأثیرات مفروضی از ادبیات کهن فارسی در ادبیات و داستان‌نویسی معاصر است. اما پیش از پرداختن به کتاب باید خاطرنشان کرد که در این یادداشت از اصطلاح «ادبیات کهن فارسی» به جای «ادبیات کلاسیک فارسی» استفاده می‌شود. چرا که ادبیات کلاسیک به سبکی ادبی اطلاق می‌شود که ویژگی‌های سبکی، فرمی و محتوایی مشخصی دارد. از نظر فرمی، دارای خط سیر مشخصی با فراز و فرود‌های معین و فرمول‌بندی شده است و شیوه‌ها‌ی روایت و چارچوب‌بندی‌های آن کاملا مشخص و غیر‌قابل تغییر است. و از نظر محتوایی نیز، موضوعات و درون‌مایه‌های آن معین است. برای مثال مفاهیم بنیادینی همچون مرگ، عشق، زندگی پس از مرگ و دغدغه‌های انسان‌مدارانه‌ای از این دست در این آثار مورد توجه قرار می‌گیرند. از این رو و بر اساس ترمینولوژی علمی بهتر است که هر اثر کهنی را کلاسیک نخوانیم. با این تعریف بسیاری از آثار مولوی، سعدی و دیگران که به صورت سنتی در گسترده‌ی ادبیات تعلیمی دسته‌بندی می‌شوند، ادبیات کلاسیک محسوب نمی‌شوند چرا که به لحاظ فرم، موضوع و درون‌مایه در این دسته جای نمی‌گیرند. در واقع در بسیاری از این آثار، نویسنده یا شاعر تنها از ابزار داستان برای بیان معنایی تعلیمی و اخلاقی، عرفانی و... بهره برده است.

اثر فوق که در حقیقت گسترش‌یافته و تکمیل‌شده‌ی پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد معصومه صادقی است، در چهار فصل تنظیم شده است. فصل نخست با نام «کلیات و تعاریف»، به معرفی اجمالی شگردهای زبانی، آرایه‌ها و صنایع ادبی و بررسی بوطیقای داستان‌نویسی و شیوه‌ی روایت در ادبیات داستانی کهن فارسی می‌پردازد. در این فصل، مفاهیم پایه‌ای همچون نمادپردازی، التفات (تغییر زاویه دید)، داستان در داستان (قصه در قصه)، مداخله‌گری راوی، انواع راوی بر اساس محل ایستادن و موضع‌گیری راوی، ویژگی‌های سبکی و فرمی مثل کاربرد شعر در میان نثر، تأثیرات اندیشگانی (مضامین و درون‌مایه‌ها) اسطوره‌پردازی و ... بیان شده‌اند. نوع نگاه مولف به این مفاهیم پایه از دو جهت دارای اهمیت است. حضور برخی از آن‌ها همچون نمادپردازی و داستان در داستان، به عنوان ویژگی‌های شاخص و بارز داستانی در ادبیات کهن فارسی بدیهی و مشخص تلقی شده و مولف در ادبیات داستانی معاصر به دنبال رد پای آن‌ها بوده است تا امتداد مسیر زایای هنر و ادبیات از گذشته تا کنون ترسیم شود. اما برخی دیگر همچون تغییر زاویه‌ی دید، مداخله‌گری راوی و... که بیشتر از دل نقد و بررسی ادبیات معاصر داخلی و خارجی برآمده‌اند، نیز در ادبیات کهن فارسی سابقه‌ها و بازنمایی‌های بسیاری دارند. مولف در فصل‌های آتی در واقع به دنبال بررسی رد پای تأثیر ادبیات گذشته در داستان‌نویسی معاصر و کشف حضور نویافته‌های منتقدانه‌ی امروزی در ادبیان کهن است.

فصل دوم با عنوان «نظر نویسندگان و صاحب‌نظران عرصه‌ی داستان درباره‌ی تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی در داستان‌نویسی معاصر»، نظر سی‌ویک نویسنده‌ی معاصر فارسی را درباره‌ی موضوع فوق به طور مستقیم معرفی می‌کند. به نظر می‌رسد کتاب فوق به دنبال پاسخ سوالاتی از این دست بوده است:

 

  1. آیا از منظر خود این نویسندگان (داستان‌نویسان) معاصر فارسی، مطالعه‌ی ادبیات کلاسیک فارسی بر داستان‌نویسی آنان تأثیر داشته است؟ اگر وجود این تأثیر‌پذیری تأیید شده، تا چه میزان عمدی و مستقیم بوده است؟ مثلا از نوع الهام گرفتن، بازتعریف درون‌مایه بر اساس مولفه‌های داستانی معاصر، وام‌گیری صرف درون‌مایه و پرداخت آن توسط خود نویسنده در داستانی جدید و امروزین و... بوده است؟ و تا چه میزان غیر‌عمدی و از طریق رسوخ این ادبیات در لایه‌های ذهن نویسنده و باز‌احضار این خوانده‌ها و دانسته‌ها و اندوخته‌ها در هنگام نوشتن بوده است؟
  2. آیا اساساً مطالعه‌ی ادبیات کهن فارسی برای داستان‌نویس معاصر لازم است؟ این لزوم در صورت وجود، در چه عرصه‌هایی و کدام ویژگی‌های نوشتن داستان بازنمایی دارد؟
  3. آیا مطالعه‌ی ادبیات کهن فارسی برای داستان‌نویس معاصر مفید است یا مضر؟ این فایده یا ضرر در چه عرصه‌هایی و کدام ویژگی‌های نوشتن داستان بازنمایی دارد؟

 

مولف هر جا که ممکن بوده از شیوه‌ی مصاحبه، بررسی مصاحبه‌های پیشین و نوشته‌های غیر‌داستانی و اظهار‌نظرهای شخصی این نویسندگان (یا حتی در مواردی بازماندگان نزدیک آن‌ها) در مورد ادبیات کلاسیک (کهن) و تأثیرات آن بر این اشخاص استفاده کرده است. همین روش‌شناسی است که کتاب حاضر را از دایره‌ی نقد ادبی خارج و به عنوان اثری تألیفی معرفی می‌کند. بررسی نظر این نویسندگان معاصر اگر بر اساس سن یا دهه‌های فعالیت طبقه‌بندی می‌شد، می‌توانست نتایج دسته‌بندی‌شده‌تری ارائه و تحلیل گویاتری از میزان و نوع وجود این تأثیرات در آثار ادبیات معاصر فارسی به دست دهد. چرا که از جمالزاده تا ابوتراب خسروی (هرچند هر دو را به تعبیری معاصر می‌دانیم)، فاصله بسیار است. اگر پژوهش فوق بر آثار داستان‌نویسان معاصر و نه گردآوری و بررسی نظرات مستقیم آن‌ها، متمرکز می‌شد، این پیش‌فرض می‌توانست محقق شود که حاصل کار، با نگاهی نقادانه‌تر و با چارچوب نظری مشخص‌تر و بدون دخالت مستقیم نویسندگان معاصر، صرفا رد پای اثرات ادبیات کهن، از شگردها و شیوه‌های روایت گرفته تا سبک‌های فرمی و آرایه‌ها را بررسی کرده است. روشی که در فصل سوم بیشتر به آن پرداخته شده است.

فصل سوم با نام «بررسی رمان‌های سووشون، جای خالی سلوچ و آتش بدون دود و تأثیر ادبیات کلاسیک فارسی در آن‌ها» به بررسی این سه اثر شاخص می‌پردازد تا نمونه‌ای عملی از بحث‌های تئوری پیشین ارائه نماید. در هر مورد ابتدا خلاصه‌ای از ماجرای رمان آورده می‌شود و نظر منتقدان درباره‌ی آن به صورت اجمالی معرفی می‌شود. سپس تأثیرات زبانی، شگردی و اندیشگانی هر یک بر اساس یافته‌های حاصل از جمع‌بندی اطلاعات فصل پیشین بررسی می‌شود. فصل چهارم نیز با عنوان «فرجام سخن»، نتایج حاصل را بررسی، دسته‌بندی و به صورت فهرست‌وار ارائه می‌کند. از دستاوردهای پژوهش مذکور به دو مورد اشاره می‌شود که یکی بیشتر به فرم و دیگری به محتوی می‌پردازد. در متن کتاب درباره‌ی تأثیر محتوایی و ضرورت مطالعه‌ی آثار کهن فارسی برای داستان‌نویسی معاصر آمده است: «آشنایی و مطالعه‌ی ادبیات کلاسیک برای یافتن مضامین، درون‌مایه‌ها، سوژه‌ها و تم‌های داستانی موثر است. به ویژه برای آشنایی با اسطوره‌ها، کهن‌الگوها، شخصیت‌های متون کهن و بازآفرینی آن‌ها در داستان معاصر، مطالعه‌ی ادب کلاسیک که مهم‌ترین منبع ما برای شناخت اسطوره‌هاست، ضروری است.» و درباره‌ی تاثیر فرمی و زبانی و میزان مطلوب آن آمده است:

«در تاثیرپذیری زبانی از متون کلاسک باید به این نکته توجه داشت که کاربرد زبان و نثر کهن و نیز افراط در استفاده از آرایه‌های ادبی و زبان شاعرانه در داستان امروز آنجا که ضرورت روایت ایجاب نکند، نه تنها موجب زیبایی اثر نمی‌شود که مخل روایت و منافی اصول اولیه‌ی داستان‌گویی است. زبان داستان باید روشن و واضح و مطابق زمان روایت باشد، استفاده از زبان کهن و نثر شاعرانه تنها در صورت اقتضای روایت، مناسب و به جاست، بنا بر این، این شکل بهره‌گیری از ادبیات کهن، نیاز به دقت و هوشمندی دارد، تا زبان به کار رفته در خدمت داستان باشد و چون بار گرانی بر متن سنگینی نکند.»

کتاب حاضر را می‌توان در حوزه‌ی مطالعات ادبی، مطالعات پیرامون ادبیات و نقد ادبی، اثری با جامعیت قابل قبول و در حوزه‌ی بررسی‌های تطبیقی و تدقیقی کاری قابل توجه و استناد به حساب آورد.

 

این یادداشت در خبرگزاری ایبنا و در روز چهارشنبه11اردیبهشت98 منتشر شده است.

یادداشتی بر کتاب «حالا وقت دویدن است»، نوشته مایکل ویلیامز، ترجمه وحید نمازی

یادداشتی بر کتاب «حالا وقت دویدن است»، نوشته مایکل ویلیامز، ترجمه وحید نمازی

رضا فکری

این روایت پرکشش با ریتمی متوازن از مسایل و مشکلات اجتماعی پناهندگان گریزی می‌زند به فوتبال؛ جادوی امیدبخش نوجوانان بی‌خانواده و بی‌سرپناه. با شکل‌گیری مسابقات فوتبال بی‌خانمان‌ها در جام جهانی، فرصتی نیز به نوجوانان ساکن در آفریقای جنوبی داده می‌شود تا با یاری سازمان‌های بشردوستانه به انجام تمرینات مداوم و زندگی در اردوهای آمادگی فوتبال بپردازند.

 

«حالا وقت دویدن است»

نویسنده: مایکل ویلیامز

مترجم: وحید نمازی

ناشر: چشمه، چاپ اول: 1397

216صفحه، 25000 تومان

 

 

 

 

***

«دیگر نمی‌توانم هیچ چیز را حس کنم. فقط صدای قلبم است که در گوشم آرام آرام می‌تپد. درد پهلویم را فراموش کرده‌ام. بریدگی‌های پاهایم و عرقی را که روی صورتم می‌چکد نادیده می‌گیرم. تنها کاری که می‌کنم دم و بازدم است. قدم به جلو برداشتن و حفظ کردن یک ریتم ثابت. پاها و ساق‌هایم سر مغزم فریاد می‌کشند. شش‌هایم برای هوای بیشتر به التماس افتاده‌اند. قلبم دو برابر تندتر می‌زند، اما مغزم تمام این‌ها را نادیده می‌گیرد.»

دئو، پسر نوجوانی است که با مادر، برادر و پدربزرگ خود در روستایی در زیمبابوه زندگی می‌کند. تحت تاثیر مسایل سیاسی و بین حزبی داخل کشورش، به روستای‌شان حمله می‌شود و کشتاری عظیم اتفاق می‌افتد. او که شاهد قتل عام تمام اهالی روستای خویش است، با تنها خویشاوند بازمانده‌اش، برادری به نام ایننوسنت که مشکلات ذهنی مادرزادی او را به کودکی نیازمند مراقبت بدل کرده است، فرار می‌کند تا خود را به آفریقای جنوبی، بهشت خیالی‌اش، برساند. ترومای دیدن قتل عام خانواده و کل اهالی روستا، گذر از رودخانه، عبور از پارک حفاظت شده‌ی حیات وحش و روبرو شدن با حیوانات وحشی، و در عین حال مراقبت از برادر و سایر اعضای گروه، شاید کشش‌های داستانی و اتفاقاتی در یک فیلم به نظر برسند اما همه و همه بخش‌هایی از زندگی واقعی صدها نفر از شهروندان کشورهای مختلف آفریقایی است که خود را به آفریقای جنوبی می‌رسانند تا زندگی بهتری را تجربه کنند. شرایط اجتماعی سخت این پناهنده‌های غیرقانونی در کشور مقصد، با بیگاری در مزارع در روستاها و کار سیاه در شهرهای بزرگ همراه می‌شود.

گویی این فقط جفرافیا نیست که بر آن‌ها سخت می‌گیرد و رنج می‌آفریند. تاریخ نیز سر ناسازگاری می‌گذارد و حوادث اجتماعی وحشتناکی در راستای تشدید و تهییج روحیه‌ی بیگانه‌ستیزی و بیگانه‌هراسی اهالی ژوهانسبورگ رقم می‌زند. نژادپرستی بازمانده‌ از نظام سابق و آپارتاید آفریقای جنوبی به همراه برنامه‌ریزی نامناسب دولت در تخصیص صحیح منابع به ستمدیدگان و نیازمندان زمینه‌های اجتماعی لازم را فراهم می‌کند تا مردم آفریقای جنوبی پناهندگان را تهدیدی برای رفاه اجتماعی و اقتصادی کشور خویش بدانند. آتش زدن حلبی‌آبادها و حومه‌هایی که محل زندگی خارجیان است، توسط اهالی ژوهانسبورگ در ماه مه 2008 جرقه‌ی نوشتن این رمان اجتماعی و فرهنگی را برای مایکل ویلیامز ایجاد می‌کند. خشونت‌های حاصل از فقر و بی‌عدالتی‌های اجتماعی که سال‌ها دروجود اهالی آفریقای جنوبی تلنبار شده بود، سرانجام با انفجاری مهیب سبب تخلیه‌ی نفرت‌ها و خشم‌های فروخورده می‌شود و آتشی می‌افروزد که در آن انسان‌های بی‌گناه زیادی کشته و بی‌خانه و سرپناه می‌شوند. پس ازکنترل خشونت و برقراری آرامش توسط پلیس، آوارگان آشفته و بی‌پناه مهاجری باقی می‌مانند که توسط دولت به سختی و با امکانات بسیار اندک در اردوگاه‌های خارجیان اسکان داده می‌شوند. بسیاری از آن‌ها به دلیل شرایط نامناسب زندگی از کمپ‌ها می‌گریزند و به کارتن‌خوابی و پرسه در خیابان‌ها متوسل می‌شوند.

این روایت پرکشش با ریتمی متوازن از مسایل و مشکلات اجتماعی پناهندگان گریزی می‌زند به فوتبال؛ جادوی امیدبخش نوجوانان بی‌خانواده و بی‌سرپناه. با شکل‌گیری مسابقات فوتبال بی‌خانمان‌ها در جام جهانی، فرصتی نیز به نوجوانان ساکن در آفریقای جنوبی داده می‌شود تا با یاری سازمان‌های بشردوستانه به انجام تمرینات مداوم و زندگی در اردوهای آمادگی فوتبال بپردازند و از این طریق، مصرف مواد مخدر، اعتیاد به الکل، شیوع بیماری‌های واگیر، رفتارهای خشونت‌آمیز و ناهنجار اجتماعی آن‌ها کنترل شود. در واقع فوتبال فضایی برای تعامل بهتر با دیگران و امکانی برای شروع یک زندگی تازه را به آن‌ها هدیه می‌دهد.

حالا وقت دویدن است، محصول تجربه‌ی کار با بی‌خانمان‌ها، مهاجران و پناهندگان به آفریقای جنوبی است. نویسنده، مایکل ویلیامز، که خود در یکی از مراکز تامین غذای رایگان در شهر کیپ‌تاون کار می‌کرده است، ساعت‌های زیادی را به گفتگو با نوجوانان پناهجو اختصاص داده است. بی‌شک این تجربه او را در خلق اثری واقع‌گرایانه و مبتنی بر اتفاقات اجتماعی و فرهنگی حاکم بر آفریقای جنوبی یاری کرده است. او که تجربه‌ی نوشتن متن‌های رادیویی را نیز در کارنامه‌ی خود دارد، موجز و خالی از حشو می‌نویسد، از شیوه‌ی روایتی سرراست و روان و منطبق با تاریخ رویدادها استفاده می‌کند که گاه رفت و برگشتی به گذشته و خاطرات، ریتم یکنواخت آن را می‌شکند. این گریزهای گاه و بی‌گاه تا بدان حد است که موجب پراکندگی ذهن مخاطب نمی‌شود و در عوض برای روند داستان، کشش، و برای خواننده شوق دنبال کردن ماجرا را خلق می‌کند. نویسنده‌ی کتاب سال‌هاست که از دل اسطوره‌های آفریقای جنوبی و افسانه‌های بومی برای نوجوانان آفریقایی هویت می‌آفریند و نمایشنامه‌های موزیکال و اپراهای مختلفی را بر اساس همین افسانه‌ها و اسطوره‌ها در کیپ‌تاون به روی صحنه می‌برد. اما این اثر را با رئالیسمی بی‌پیرایه بر اساس واقعیت‌های اجتماعی جاری می‌نویسد.

«حالا دیگر تنهایم. دیگر هیچ چیز جدیدی وجود ندارد. هیچ اتفاق تازه‌ای نمی‌افتد. من یاد گرفته‌ام تنها باشم. باید وقتی با مردم کار داری سراغ‌شان بروی و وقتی کارشان نداری، رهاشان کنی. آن‌ها را می‌بینم و ترک‌شان می‌کنم؛ کاری است که مدت‌هاست انجامش می‌دهم.»

این یادداشت در سایت الف کتاب به نشر رسیده است.

پیشنهاد کتاب: «طناب‌کشی»مجید قیصری

طناب‌کشی/ مجید قیصری/ نشر چشمه/ زمستان 90 /رضا فکری

 

طناب‌کشی/ مجید قیصری/ نشر چشمه/ زمستان 90

رضا فکری

خواندن داستانی از جنگ، هر مخاطبی را فارغ از نوع ذائقه‌اش درگیر خود می‌کند و نمونه‌های خوب این گونه‌ی ادبی را با خیال راحت می‌شود پیشنهاد داد. خاصه به مخاطبی که خودش زیر تیغ جنگ زیسته باشد و زندگیِ همین امروزش هم از تلاطم روزهای جنگ بی‌تاثیر نبوده باشد. «طناب‌کشی» اگرچه متعلق به دهه‌ی نود نویسندگی مجید قیصری است اما هم‌چنان به تاثرات جنگ می‌پردازد و تبعات ویرانگرش را وامی‌کاود. نوشتن از روزهایی است که زندگی بسیاری را در ایران گره می‌زند به 31شهریور1359. تاریخی که در طرف مقابل ماجرا یعنی کشور عراق هم جان‌های بسیاری را سوزانده است و به عنوان مبدأ تخاصمی شوم در نظر گرفته می‌شود. 23سپتامبر1980 آغاز دوره‌ای است که مردم این کشور را دو شقه می‌کند و یکی می‌شود دشمن خونی دیگری.

قیصری با روایتی سراسر عینی و با گزارشی لحظه به لحظه از عراق و از بغدادی می‌نویسد که جنگ بنیان خانواده‌هایش را فرو ریخته است. پس از این تاریخ است که هر مرد نظامی که زنی ایرانی دارد، باید طلاقش بدهد و همین موضوع دستمایه‌ی داستان پر تعلیق کتابی می‌شود که نه از خود جنگ و از گلوله و خمپاره، که از عوارض جانبی جنگ می‌گوید. از حاشیه‌ای که چندان کم‌رنگ‌تر از خود متن نیست. کودکانی که به صرف زاده شدن از مادری ایرانی زیر نگاه سنگین اطرافیان قرار می‌گیرند و آماج انگ‌های بسیارند. مادری که خودش را سال‌ها در خانه‌ای حبس کرده تا جنگ ایران و عراق تمام شود و به صلح برسد و حتی از اشغال کویت و آزادشدنش هم بگذرد. او تنها زمانی مجال بیرون زدن از خانه را پیدا کند که مجسمه‌ی دیکتاتور بعثی پخش زمین شده است.

قصه‌ی کتاب هم از همین نقطه آغاز می‌شود. جایی که ابهت دیکتاتوری عراق فرو ریخته است. مجسمه‌ی او که در میانه‌ی هلهله‌هایی بلند، با طنابی کشیده می‌شود، از نخستین تصویرهای کتاب است. در فضای شلوغ بازارچه‌ای که همراه بوی سیر و سبزی مانده و کاهوی خیس‌شده، بوی خون هم می‌دهد و مردمانی که خود تشنه‌ی خون ریختن‌اند، خون خودشان و یا خون دیگری. مجسمه‌ی سیمانی قائد اعظم با این‌که فرو ریخته اما هم‌چنان رعب به جان مردم می‌اندازد و تنها کودکانند که بی‌خبر طناب به گردن آن انداخته و ملعبه‌اش کرده‌اند. دیکتاتوری که با مشتی مزدور یونیفرم‌پوش، سیبیلو و تیره‌پوست بر مردم مسلط بوده تا این‌که نیروهای سفید و بدون سبیل آمریکایی او را ساقط کرده‌اند و وقار سیمانی‌اش طی یک مراسم طناب‌کشی بر آسفالت خیابان خُرد شده است: «عین مرده‌ای که می‌دانی مرده ولی نمی‌توانی بهش دست بزنی، چندشت می‌شود، می‌ترسی، می‌گویی ممکن است هنوز نمرده باشد، ممکن است خودش را به خواب زده باشد.»

پس از طی شدن این مرحله‌ی دشوار از تاریخ عراق است که نگاه‌های مردم با هم مهربان می‌شود و اندک التیامی برایشان حاصل می‌شود. مادری پس از سال‌ها فرزندش را در آغوش می‌کشد و جایگاه و ارج مادری‌اش را دوباره به دست می‌آورد و همه‌ی نسبت‌های ناروای گذشته را در گودالی چال می‌کند. پدر مفقودالاثر، تن رنجور و بیمارش را هویدا می‌کند و فرزندانش را پس از سال‌ها دوباره می‌بیند و پسری از کاشتن گلوله میان دو ابروی مادرش صرف نظر می‌کند. سقوط این مجسمه، نقطه‌ی صفر تاریخ می‌شود و روی همه‌ی مهجوری‌های گذشته گرد فراموشی می‌پاشد.

قیصری با بهره گرفتن از بیش از سی ساعت گفت‌وگو با جوانی عراقی که هنوز زخم‌های جنگ در جان او تازه است، این رمان را نوشته. حرف زدن با شخصی که روزگاری به عنوان دشمن در مقابلت جنگیده است، چه حسی می‌تواند داشته باشد؟ مجید قیصری این روایت دست اول و شفاهی را با شمّ داستان‌نویسی و خیال‌پردازی‌اش در هم آمیخته تا داستانی بنویسد از مصائب جنگ. جنگی که انگار تا سال‌های سال پس از پایان آن، هنوز دو طرف ماجرا را رها نکرده است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 8اردیبهشت‌ماه98 منتشر شده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2005/7

یادداشتی بر رمان «بی‌قراری» نوشته عمر زلفی لیوانلی؛ ترجمه زینب عبدی؛ نشر ماهی

 

یادداشتی بر رمان «بی‌قراری» نوشته عمر زلفی لیوانلی؛ ترجمه زینب عبدی؛ نشر ماهی

 

رضا فکری

رمان بی‌قراری جدیدترین اثر لیوانلی، نویسنده، روزنامه‌نگار، کارگردان و سیاست‌مدار اهل ترکیه است که به عقیده‌ی بسیاری به مسایل جاری و اخیر خاور‌میانه می‌پردازد. جنگ، پدید آمدن گروه‌های تکفیری و داعش، تفکرات خرافی و انحرافی در قالب مذهب، ظهور قومیت‌گرایی‌های نوین و اعمال خشونت‌های منطقه‌ای علیه سایر نژادها و فرهنگ‌ها و پیروان سایر مذاهب...

 

«بی‌قراری»

نویسنده: عمر زلفی لیوانلی

مترجم: زینب عبدی گلزار

ناشر: ماهی، چاپ اول پاییز 1397

181 صفحه، 15000 تومان

 

 

 

 

****

 

«بی‌قرارم و این بی‌قراری از جنس بی‌قراری‌هایم در استانبول نیست. بر خلاف تصور همگان، آرامش موقتی است و به ندرت دست می‌دهد، اما بی‌قراری وضعیت اصلی و طبیعی آدمی است. ... من می‌نویسم تا خود را مداوا کنم، تا در میان مخلوقاتی به نام آدمیان قدرت زندگی را بازیابم. دست‌کم خودم که این طور فکر می‌کنم. برای رهایی از حارصه می‌نویسم که دهان همه‌مان را مثل شترهای صحرایی پر از خون کرده است. همچنان می‌نویسم و گاه خود را حین تکرار جمله‌ی «من یک انسان بودم!» غافلگیر می‌کنم.»

رمان بی‌قراری جدیدترین اثر لیوانلی، نویسنده، روزنامه‌نگار، کارگردان و سیاست‌مدار اهل ترکیه است که به عقیده‌ی بسیاری به مسایل جاری و اخیر خاور‌میانه می‌پردازد. جنگ، پدید آمدن گروه‌های تکفیری و داعش، تفکرات خرافی و انحرافی در قالب مذهب، ظهور قومیت‌گرایی‌های نوین و اعمال خشونت‌های منطقه‌ای علیه سایر نژادها و فرهنگ‌ها و پیروان سایر مذاهب، مهاجرت در صلح و پناهندگی در جنگ، کوچانده شدن از سرزمین آبا و اجدادی، خشونت علیه اقلیت‌ها و زنان و کودکان، فروش انسان، تجاوز به حریم و اموال و ناموس انسان‌ها و صدها مساله‌ی خرد و کلان دیگر که شاید در قرن بیست و یکم و با وجود نهادها و سازمان‌های بین‌المللی حافظ حقوق بشر، تنها و تنها در این نقطه از کره‌ی زمین هنوز و همچنان مسایل جاری و حل‌نشده‌ی انسان‌ها باشند. آن جا که گویی از ازل خدایان در فلات‌ها و کوه‌هایش منزل داشته‌اند و ادیان مهم تاریخ بشریت از خاک آن رسته‌اند و بالیده‌اند و جهانی شده‌اند. جایی که از آناهیتا و میترا گرفته تا الهه‌ها و ایزد‌بانوانِ کمتر‌شناخته‌شده، نه تنها بازیچه‌ی لذت‌جویی‌های سطحی مردانه نبوده‌اند که مام و زاینده و پروراننده و حامی درخشیده و زیسته‌اند.

شرح اتفاقات بی‌قراری برای آن که در این جغرافیا نزیسته است، تاریخی دیگر است. انگار زمان در این کهن‌سرزمین الهه‌خیز با اکنونِ دیگرانِ دور از این خاک، منطبق نیست. شرح زندگی جاری اینان انگارقصه‌ای است از دل افسانه‌های هزار و یک شب برای خواب کردن همه‌ی آن‌ها که ملک جوان‌بختی هستند در هر جایی که خاورمیانه نیست. کتاب داستانی واحد است که هر که از رهگذر مواجهه‌ی خویش باز می‌گویدش. تکه‌های پازلی جنایی، عرفانی، فلسفی که هر تکه‌اش را انسانی روایت می‌کند با همه‌ی دردهای فردی خویش و درد مشترک از دست دادن حسین، اسطوره‌ی انسان نیکِ روزگار، که حتی کمک‌حال و غمخوار یزیدیان (ایزدیان) نیز هست. مسلمان‌ترین انسان شهر که از نگاه دیگران به یاری فرزندان شیطان می‌رود تا انسان، بار دیگر در پیشگاه خداوند سربلند شود.

با نگاهی دیگر اما بی‌قراری همچون اثری مدرنیستی شرح بی‌قراری یک تن است. مردی فارغ از کوبه‌های طبل جنگ در چند قدمی‌اش. مردی که زندگی را در استانبول و در هیاهوی کلان‌شهری مدرن تجربه می‌کند. آن‌جا که تنها تنگه‌ای آبی، خاکش را از اروپای متجدد جدا می‌کند. آنجا که دغدغه‌ها در سطوح دیگری از نیازهای آدمی رخ می‌نمایانند. بی‌قراری از این منظر شرح بی‌هدفی‌ها و افسردگی‌ها و سرخوردگی‌های انسان گذرکرده از دنیای مدرن است. انگار پس از عبور از آن، دیگر چیزی، جایی و یا کسی آن‌قدر مهم نیست که ارزش جنگیدن داشته باشد. زندگی هیاهوی تکرار شونده‌ی شهری است آسیایی- اروپایی با قدمت صدها سال اما انگار چیزی برای عاشق کردن ندارد و در آن امضای هیچ عاشقی پای هیچ شعری نیست. مسئله در همان اکنون اما در این شهر، بیگانگی عجیب انسان است در مقابل زندگی مدرن. نه خانه‌ای هست، نه خدایی، نه خانه‌ی خدایی و نه حتی مادری که پناه باشد سرگردانی‌های فرزندانش را.

در فاصله‌ای چند ساعته از این کلان‌شهر کهن اما روستای ایزدیان است. سرزمین فرزندان مادری که نه تنها در خانه که در اوج آوارگی نیز پرهای رنگینش پناه است؛ طاووسی سرخ و سیاه. الهه‌ای عجین‌شده با ذات دو‌گانه‌ی آدمی؛ خالص و ریاکار، مغرور و نافرمان در برابر خداوند و دیگر بار متملق و پناه‌جو، دیروزش رانده شدن از بهشت است به دلیل سجده نکردن در برابر فرزند و امروزش بازگشتن به آغوش امن پروردگاری خسته از آفرینش شش روزه‌ی این جهان. پناه‌یافته‌ای که خود آغوش امنی است برای فرزندان از آب و خاک رانده‌‌شده‌اش. فرزندانی که در کم‌معنا‌ترین دوره‌ی تاریخ بشریت، با سمبل‌های‌شان زندگی را و انسان را معنا می‌کنند. زندگی را با همه‌ی ناسازگاری‌هایش و انسان، این موجود دروغگوی معصوم را با همه‌ی تضادها و تناقض‌هایش. برای ایزدیانِ اهل سخن، فرزندان ملکِ مقرب خداوند، دیگر نه داعش با وحشی‌گری‌ها و تجاوزهایش مهم است و نه برخورد همسایگان اروپایی که راه را بر آنان بسته‌اند. نه زمان مهم است و نه مکان. نه عشق و نه مرگ و نه زندگی. چرا که وقتی شدت فاجعه از حد می‌گذرد، خالی شدن از هر احساسی و تهی شدن از هر رنجی آخرین راه زنده ماندن است و تاب آوردن. آن‌ها از عمق جان‌شان معتقدند به این که: «مکانی هست فراسوی نیکی و بدی. همدیگر را آن‌جا ملاقات خواهیم کرد.»

این یادداشت در سایت الف کتاب به نشر رسیده است.

یادداشتی بر «زندگی خصوصی درختان»؛ آله‌خاندرو سامبرا؛ ترجمه ونداد جلیلی؛ نشر چشمه

 

«زندگی خصوصی درختان»، داستان یک شب از زندگی خولیان است، استاد دانشگاه و نویسنده‌ای شیلیایی که پس از خواباندن دانیلا، دختر‌خوانده‌اش، زندگی معمولی‌اش را مرور می‌کند در حالی‌که منتظر است تا همسرش به خانه برگردد

«زندگی خصوصی درختان»

نویسنده: آله‌خاندرو سامبرا

مترجم: ونداد جلیلی

ناشر: چشمه، چاپ اول: بهار 1397

71 صفحه، 7500 تومان

 

 

 

****

رضا فکری

«جریان را خوب نگاه کن: پل جلو می‌رود، ما جلو می‌رویم، آب بی‌حرکت می‌ماند، راکد می‌شود. این‌ها را خولیان، ناپدری دانیلا، ایستاده بر پلی به او گفته بود، پلی که وقتی دانیلا بچه بود، خولیان زیاد به آن‌جا می‌بردش. اول سخت است اما بعد عادت می‌کنی، مثل آن تصویرهای عجیب که باید آن قدر نگاه‌شان کنیم تا شکلی در آن‌ها پدیدار شود، مثلا شکل اژدها، یا خرس یا صورت آدم. باز هم نگاه کن، نگاهت را بر منظره متمرکز کن، آن قدر خیره به آب نگاه کن تا حس کنی جلو می‌روی، که پل جلو می‌رود، که رودخانه دیگر رودخانه نیست، آب از حرکت می‌افتد و حالا تویی که سوار قایق بر آب حرکت می‌کنی.»

آله‌خاندرو سامبرا شاعر، نویسنده و مقاله‌نویس شیلیایی معاصر که در روزنامه‌های مهمی همچون ال پاییس (El País)، لاس اولتیماس نوتیسیاس (Las Últimas Noticias) و لا ترسرا (La Tercera) قلم زده‌است، در شهر سانتیاگوی شیلی به دنیا آمد و تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در آمریکای لاتین ادامه داد. او که ابتدا با عنوان شاعر شناخته شد، دو اثر شعری با عنوان‌های «خلیج بی‌فایده» و «جابجایی» دارد. فرم روایی اثر دوم قابلیت‌های روایت‌گرانه‌ی سامبرا را آشکار و او را تبدیل به نویسنده‌ای جهانی می‌کند تا جایی که او علاوه بر رمان «زندگی خصوصی درختان»، سه رمان دیگر با عنوان‌های «راه‌های برگشتن به خانه»، «بن‌سای» و «نسخه‌برداری» نیز نوشته است. دو فیلم «راه‌های برگشتن به خانه» و «بن‌سای» نیز بر اساس رمان‌هایش ساخته شده‌اند.

کتاب نثری ساده و خوش‌خوان دارد و ترجمه‌ی روان ونداد جلیلی هم آن را برای مخاطب فارسی‌زبان، خواندنی‌تر کرده است. رمان از دو بخش تشکیل شده است: «گلخانه» که صفحه‌های 9تا66 کتاب را به خود اختصاص می‌دهد و «زمستان» که صفحه‌های 67 تا 71 را شامل می‌شود. در گلخانه همه‌ی نکات مهم زندگی خولیان، همسرش ورونیکا، فرناندو همسر سابق ورونیکا و دخترشان دانیلا روایت می‌شود. نویسنده از شرح و بسط اضافه‌ی ماجراها فارغ است و روایت سرراست و شفافی از این آدم‌های معمولی ارائه می‌دهد. در گذر از کودکی تا جوانی خولیان و از کودکی تا جوانی دانیلا، اطلاعاتی از نوع زندگی اجتماعی، دغدغه‌ها و چالش‌های فردی، روابط خانوادگی و بینافردی و بسیاری دانستنی‌های دیگر از زندگی در شیلی، در طی بیش از نیم قرن و در بستری روان و با زبانی سلیس روایت می‌شوند.

«زندگی خصوصی درختان»، داستان یک شب از زندگی خولیان است، استاد دانشگاه و نویسنده‌ای شیلیایی که پس از خواباندن دانیلا، دختر‌خوانده‌اش، زندگی معمولی‌اش را مرور می‌کند در حالی‌که منتظر است تا همسرش به خانه برگردد. این رمان، از زندگی و دغدغه‌های آدم‌های معمولی حرف می‌زند. از درون ذهن شخصیت‌ها و احساساتشان. آن چیزی که زندگی خولیان را برای همیشه تغییر می‌دهد، فقط یک شب معمولی است. شبی که همسرش او و دخترش دانیلا را برای همیشه ترک می‌کند. خولیان از آن پس فقط پدر و حامی درختچه‌ی بن‌سای‌اش نیست، بلکه پدر دانیلا نیز هست. بن‌سای که در دیگر آثار آله‌خاندرو سامبرا نیز نقش دارد، شاید نماد موجودی پایدار، قدیمی و ابدی است که در عین حال نیاز به مراقبت و توجه ویژه دارد. برای ابدی شدن نیاز دارد که شرایط اطرافش ثابت و بی‌تغییر بماند، مثل زندگی در یک گلخانه. اما شرایط و تصمیم‌های دیگران خولیان را در جایگاهی قرار می‌دهد که توجه‌اش را معطوف زندگی دخترکی کند که به اندازه‌ی بن‌سای‌اش به او وابسته است. گویی بن‌سای همان دانیلا است و دانیلا همان بن‌سای. با این فرق که اولی فقط در شرایط بدون تغییر و گلخانه‌ای‌اش زنده می‌ماند ولی دومی زمستان ناملایمات زندگی را تجربه می‌کند و جان سالم به در می‌برد، هر دو اما با توجه و مراقبت خولیان. بن‌سای تنها چیز عزیزی است که از زندگی قبلی برای خولیان می‌ماند و دانیلا تنها میراث ارزشمند زندگی جدید.

در آثار سامبرا واقعیت و خیال، مرور خاطرات گذشته و روایت زندگی آینده در هم می‌آمیزند. رنگ‌ها در واقعیت حضور و نقش دارند. اتاق‌ها سبز و آبی و سفیداند و خاکستری بودن آدم‌ها ویژگی نگاه روان‌شناسانه و منصفانه‌ی راوی است به دنیای پسامدرن اطرافش. گویی راوی می‌خواهد بگوید خیر و شری در کار نیست و آدم‌های اطراف‌مان تحت تاثیر شرایطی که نمی‌دانیم، آرزوهای برآورده نشده‌ای که از آن آگاهی نداریم و هزار عامل ریز و درشت دیگر تصمیماتی می‌گیرند که بی‌شک زندگی ما را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. شاید زندگی واقعی، آن گلخانه‌ای نباشد که شرایطش همیشه مطبوع و ملایم است و یا شاید ما تنها عامل موثر در کنترل شرایط و به‌دست‌گرفتن سکان زندگی‌مان نیستیم. شاید ما باید فقط زندگی خودمان را بکنیم و قضاوت با آینده است. شاید بخواهد ما را هم ببیند و بخواند شاید هم نه. شاید دانیلا روزی کتابی را که به او تقدیم شده بخواند، شاید هم نه.

این یادداشت در سایت الف کتاب به نشر رسیده است.