مساله‌ی شخصیت

Magnolia

پُل توماس اندرسون یکی از کارگردان‌هایی است که من برای او احترام زیادی قائلم و فیلم‌هایش را بی‌اندازه دوست دارم. اساسا متن‌هایی که مولفه‌ی شخصیت در آن‌ها پررنگ است اغواکنندگی زیادی برایم دارند. اگرچه نمی‌توان تاسف نخورد که وقتی اندرسون دارد با دست و دل ‌بازیِ تمام، دل و روده‌ی شخصیت‌هایش را برایمان روی دایره می‌ریزد و لایه‌ی زیرین‌شان را هنگام روبرو شدن با موقعیت‌های تنش‌زا رو می‌کند، هنوز این‌جا داستان‌هایی نوشته می‌شود که پرسش بزرگ ابدی ازلی‌شان این است که آیا شخصیت‌شان از تیپ فاصله گرفته است یا نه؟!

شخصیت‌هایی که او می‌سازد به‌خوبی سوهان خورده‌اند. چه وقتی که استاد شارلاتان فیلم The Master دارد آخرین حقه‌های مسخ کردن آدم‌های دور و برش را در سمینارهای دوزاری ارائه می‌کند و مدام از تنگنای سوال‌پیچ‌شدن می‌گریزد، چه وقتی مُرید خُل‌خُلی‌مآبش یکی از مخالف‌خوان‌های سمینار را لت و پار می‌کند. در فیلم Magnolia هم مردی را می‌بینیم که اگرچه هزاران کارآموز دارد و کنترل احساس مردانه را به شاگردانش آموزش می‌دهد اما هنگام مواجهه با پدر سرطانیِ رو به مرگش از کنترل خودش عاجز می‌شود و با چشمانی اشک‌آلود به استقبال مرگ پدرش می‌رود و تنفر سالیان گذشته را فرو می‌خورد. در فیلم Boogie Nights هم با زندگی هنرپیشه‌ی توانای فیلم‌های پورنویی روبرو هستیم که در حقیرترین وضعیت روحی و در دوره‌ی افول جنسی‌اش قرار می‌گیرد. کشیش فیلم There Will Be Blood هم به طمع پولی که حفار نفتی وعده‌اش را می‌دهد اوج کثافت درونش را بیرون می‌ریزد و با صدای بلند همه‌ی آن‌چه که پیش از این با اعتقاد راسخ به خورد مردمان منطقه‌ می‌داده را منکر شود و اعتراف می‌کند که کشیش دروغینی بوده. درس بزرگی که اندرسون به ما می‌دهد این است که هیچ شخصیتی، وجه تیپیک و یک‌نواخت و لخت خود را رها نخواهد کرد مگر این‌که نویسنده او را در وضعیت‌های بغرنج قرار بدهد. این گربه تنها در این شرایط و در بحران است که چنگ می‌اندازد و لایه‌ی زیرین خود را آشکار می‌کند و صورت مخاطب را هم زخم می‌اندازد. این همان راهی است که باید چراغ راه هر نویسنده‌ای باشد، اما نیست چون لابد همچنان سریال تلویزیونی هست.

نشانه‌های کوچک خوشبختی

برای بعضی از آدم‌ها، باید همه‌ی ابر و باد و مه و خورشید و این‌ها با هم اجتماع بشوند و هرچه نور و زور و توان در چنته دارند بریزند بیرون تا دل حضرت‌شان یک کوچولو خوش بشود. این بی‌نواها با این‌که زیست‌شان جهان سومی است اما تارگت جهان اولی و حتا جهان صِفرمی برای خودشان در نظر گرفته‌اند. کسی هم نیست بهشان بگوید کودکان احساس، جای بازی اتفاقا همین‌جاس. بروید یک کم در اطراف و اکناف این مملکت چشم بگردانید و زیبایی‌هایی را که هر کدام‌شان نشانه و ساینی است از برای اهل تفکر دریابید. کافی است خودتان را سفت نکنید و کمی شُل‌تر بگیرید و اجازه بدهید رخوتی زیر پوست‌تان بدود، باور کنید که درک نشانه‌های کوچک خوشبختی از آن موهبت‌هایی است که نصیب هر کسی نمی‌شود.

 چیزی را به هم نریز/ عکس از ندا زندیه

 

پ ن: عکس از دوستم ندا زندیه است.

Biutiful

Biutiful ساخته‌ی ایناریتو

اُکسبال مردی که با مُرده‌ها ارتباط دارد در وضعیت پیچیده‌ای دست و پا می‌زند و در حال فرو رفتن است. دختر و پسرش با او زندگی می‌کنند اما زن الکلی و پرخاش‌جویش مانعی جدی بر سر راه جمع خانوادگی‌شان است. زندگی بیرون از خانه‌اش هم با انواع مهاجرین غیرقانونی گره خورده که به هیچ قیمتی حاضر نیستند زندگی سگیِ بارسلونیِ خود را رها کنند و به شهرشان برگردند. مهاجر سنگالی‌ای که اسم کودکش را به نیت ساموئل اِتواُ، ساموئل نام‌گذاری کرده با این‌که از اسپانیا اخراج شده اما حاضر نیست زن و کودکش را با خود به کشورش برگرداند و آن‌ها را همان‌جا در بارسلون جا می‌گذارد. اُکسبال که درگیر سرطان است و وقت چندانی برایش نمانده سعی می‌کند در این چند ماه آخر زندگی‌اش، از راه رفع و رجوع کار و زندگی غیر قانونی ملیت‌های غیر اسپانیول مهاجر، پولی برای دو کودک‌اش به جا بگذارد اگرچه که روزگار همین حداقل را هم از او دریغ می‌کند. نشت گاز بخاری‌های قلابی و ارزانی که او برای مهاجرهای چینی خریده سبب مرگ‌شان می‌شود و بن‌بست واقعی برای او و زندگی‌اش رقم می‌خورد. زیبایی یا همان Beautiful برای او از معنا تهی است برای همین هم است که برای دخترش به شکلی اشتباه و به‌صورت Biutiful هجی‌اش می‌کند. زندگی جز درد و رنج برای او و خانواده‌اش ثمری ندارد و او در اوج همین ناامیدی‌هاست که به پدر تبعیدی مُرده‌اش می‌پیوندد.

بارسلون شهر زیبایی است، اما ظاهرا این یک قانون است که هر شهر زیبایی زیر پوسته‌اش و در پس همه‌ی زیبایی‌هایش، غرق در کثافت است و بارسلون از این قاعده جدا نیست. از زیبایی‌های بارسلون تنها یک دورنمای محو از کلیسای فامیلیا دیده می‌شود که با جرثقیل‌های بازسازی‌ای که آن را احاطه کرده‌اند از ریخت همیشگی‌اش هم افتاده. فارغ از نوع نگاه آدم‌ها و نسبی بودن زیبایی و زشتی و چرندیاتی از این دست، شاید که اساسا بارسلون همین‌طورها است که ایناریتو می‌گوید.

روایت اول شخص

یادداشت امیر مولایی بر مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز"

نقد مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز" در روزنامه‌ی "هفت صبح"

اصطلاح "کار اولی" درحیطه ادبیات تنها دستاویزی برای داشتن نگاهی خطاپوش یا از سر تفقد در هنگام خواندن این آثار نیست. می‌توان از کار اول چیزهای بیشتری بیرون کشید. برای نمونه می‌توان شکل برخورد نویسنده یا جدیت او در امر نوشتن و حتا دغدغه‌های او را به شکلی بکر _اما نه پخته_  ردیابی کرد. مثال‌های بی‌شماری‌ست از نویسندگانی که اولین اثرشان بهترین اثرشان بوده یا بدترین اثر. نکته جالب اینجاست که "کار اول" معمولا در گوشه انتهایی دو طیف بهترین اثر یا بدترین اثر قرار می‌گیرد. با این رویکرد می‌شود "کاراول" را به شکل اثری حاد خواند که قرار است نویسنده را به ما بهتر بشناساند.

"چیزی را به هم نریز" اولین مجموعه داستان "رضا فکری" برخلاف بیشتر مجموعه‌های اول مجموعه‌ای کم فراز و نشیب است. تقریبا تمامی داستان‌ها در حد و اندازه‌هایی برابر و بدون اختلاف اساسی در ارزشیابی از هم دیگر قرار دارند. این شاید از نکات قابل توجه این مجموعه باشد زیرا که هیچ یک از داستان‌های این مجموعه اختلاف فاحشی با داستان‌های دیگر مجموعه ندارد. برای نویسنده‌ی جوان این نکته حتما با بازنویسی‌های  فراوان و چشم‌پوشی از داستان‌های مورد علاقه اما ضعیف و به طور کلی نگاهی واقع گرا نسبت به جایگاه "نویسنده بودن" به دست آمده است.

در این مجموعه داستان با چند مولفه ثابت و پررنگ مواجه هستیم که در خوانش این داستان‌ها نقشی اساسی دارند به شکلی که اگر شناخت‌مان را در ابتدا معطوف به این عناصر غالب کنیم در ادامه می‌توان به نکات منحصر به هر داستان در ذیل این عناصر غالب خوانشی به دست داد. بنابه تعریف "تری ایگلتون" عنصر غالب عنصرکانونی یک اثر هنری ست که سایر عناصر را زیر فرمان دارد، تعین می‌بخشد و تغییر می‌دهد. عنصر غالب سایر عناصر موجود در هر متن بخصوص را سازماندهی می‌کند و دریچه‌ی اصلی برای خوانش داستان ابتدا شناخت این عنصر و تبیین جایگاه آن در هر داستان بخصوص است. این عنصر در هر داستان به فراخور قوت و ضعف در تمامی داستان‌ها دیده می‌شود اما در ساختار هر داستانی جایگاه متفاوتی دارد. این عنصر می‌تواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد و باعث ایجاد معناها و خوانش‌های متفاوتی شود.

برای نمونه اغلب شخصیت‌های اصلی که در این داستان‌ها راوی‌ها هستند دچار نوعی اعوجاج در شکل بازگویی خاطره خود شده‌اند. اصلا همین‌که انسانی به این شکل، لزوم روایت خاطره‌ای را پیدا می‌کند نشان‌دهنده درگیری او با این حادثه در زندگی‌اش است. اتفاقاتی در زندگی روی می‌دهد که آدمی هیچ‌گاه به آن‌ها باز نمی‌گردد و نیاز به روایت کردن آنها را درخود احساس نمی‌کند اما نیاز به روایت هنگامی بیشتر دغدغه آدمی می‌شود که در تبیین نقش و جایگاه رویدادی در زندگی‌اش دچار تردید می‌شود. شاید بتوان در این منظر سوالی اساسی در این داستان‌ها (یا حتا در هر داستانی) مطرح کرد: چرا راوی این خاطره را روایت می‌کند. چرا این رویداد چنان ذهن راوی را مشغول کرده است که راوی نیازی مبرم به روایت کرده آن پیدا کرده. این رویداد چه نقشی در هستی امروزین راوی دارد؟ سوال‌هایی از این دست می‌تواند ما را به "مسئله‌مندی" راوی‌ها نزدیک‌تر کند و باعث همذات‌پنداری بیشتر با ما داستان‌ها شود.

در بیشتر داستان شکل ناخودآگاهی از حسرت برای فقدان وجود دارد. راوی معمولا چیزی را دیده و داشته یا از سر گذرانده که امروز می‌خواهد آن را به فراموشی بسپارد. شاید نمونه بارز این مضمون به شکل پُررنگی در داستان "نان گرد" به چشم بیاید. راوی روستایی را می‌شناسد از آن خاطرات بسیار دارد اما در گفتگویش با راننده تاکسی در نهایت پی می‌برد که اصلا چنین روستایی وجود نداشته است. راوی بُهت‌زده برجای می‌ماند و دست آخر با سوال‌هایی اساسی تنها می ماند. آیا واقعا این روستا وجود نداشته؟ ایا خاطرات و حسرت‌خواری‌اش بر گذشته بر پایه واقعیتی شکل گرفته یا مخلوق خیال و زاده‌ی وهم بوده؟

تمامی داستان‌ها از زبان راوی اول شخصی روایت می‌شود که رویدادی را از سر گذرانده است. راوی حالا مدتی است که آن رویداد را سرگذرانده است و آن را به خاطر می‌آورد. انتخاب این شکل از راوی و دوری او از لحظه حادثه شکلی از "مونولوگ" را تداعی می‌کند.  تمهید استفاده از چنین راوی‌ای می‌تواند برای حفظ تعلیق در داستان مناسب باشد اما به خاطر فاصله زمانی که بین لحظه وقوع داستان و لحظه روایت آن وجود دارد مخاطب را کمی از از داستان دور می‌کند و باعث درگیری کمتر مخاطب می‌شود. اساسا مشکلی که  روایت این گونه داستان‌ها این است که راوی پس از این اتفاقات است که  لب به سخن باز می‌کند و همین باعث می‌شود که مخاطب احساس می‌کند در حال شنیدن خاطره یا حادثه‌ای است که راوی کاملا از آن با اطلاع است و با مخاطب در سطح اطلاعاتی یکسانی نیست. امکان ایجاد  تعلیق و نزدیک کردن جایگاه مخاطب ومولف می‌توانست با تمهیداتی ساده به دست بیاید. در این شکل از داستانها اغلب زبان داستان یا حتا در شکل مادی آن نثر داستان کمک بسیاری می‌تواند به نزدیک‌تر کردن مخاطب بکند. مثلا از راه نقل داستان با استفاده از فعل زمان‌هایی که ما را در درون حادثه قرار بدهد و ما را در لحظه وقوع داستان‌ها شریک سازد. علت اصلی این‌که در این داستان‌ها باید به زبان و زمان افعال روایت توجه کرد فاصله‌ی بین لحظه روایت و حدوث وقایع داستان است. همین مساله  اساسی مطرح در این داستان را پیش می‌کشد.یعنی کانون روایت و تبیین آن در داستان. راوی آن شخصیت قبل از حادثه نیست پس او با آگاهی تازه و ابعاد جدیدی آن حادثه را می‌نگرد. و این مساله اصلی کانون روایت است. کانون روایت نقطه برخورد دو سوال "چه کسی می‌بیند؟" و "چه کسی می گوید؟" است. در این مجموعه داستان بیننده "راوی، قبل از حادثه" است و گوینده "راوی، بعد از حادثه" یعنی راوی با آگاهی یا شناختی که پس از این رویداد در او حاصل شده داستان را روایت می‌کند. این می‌تواند نکته جذابی باشد اگر این دو سوال دچار کنتراست یا تضاد باشند. اما در برخی داستان‌ها این تمهید به خوبی به کار برده نشده است. سوالی که در برخی داستان‌های این مجموعه به ذهن می‌آید این است که که وقتی اختلاف اساسی در آگاهی راوی (قبل از رویداد) و (بعد از رویداد) وجود ندارد چه دلیلی وجود دارد که داستان در زمان حال روایت نمی‌شود.

اما نکته بسیار قابل توجه در زبان این داستان‌ها توانایی نویسنده در ایجاد زبانی شخصی برای هر راوی‌ست. شخصیت اصلی یا راوی‌ها هرکدام با زبانی منحصر به خود در داستان حضور دارند و نویسنده با بذل توجه به این نکته و استفاده‌های مناسب از زبان‌هایی مختص و متناسب با خاستگاه‌ها و جایگاه‌های اجتماعی و شرایط  زمانی این شخصیت‌ها تلاش موفقی در پرداخت این شخصیت با استفاده از زبان مختص به آن‌ها کرده است. طرفه این‌جاست که این اصطلاحات و کنایات به کار رفته چنان در درون متن جای گرفته است که یکی از نقاط قوت این مجموعه به حساب می‌آید. افتی که اغلب گریبان استفاده  از زبان عامیانه را می‌گیرد این است که اغلب کاربرد آن چنان نویسنده‌ها را مجذوب می‌کند که شخصیت‌ها را به تیپ تبدیل می‌کنند و شخصیت را تبدیل به نمونه‌ای نوعی تیپ از قشر خود می‌سازند اما در این مجموعه  به مدد استفاده بجا و به اندازه از این امکان برای تبدیل تیپ‌ها به شخصیتی یکه استفاده شده است.

همیشه می‌توان از هر کتابی سیاهه‌ای از معایب و محاسن را لیست کرد. اما کار اصلی در چنین مجموعه‌هایی توجه به نقاطی‌ست که نویسنده‌های جوان مثل رضا فکری دست به تجربه‌ای موفق زده‌اند. با توجه به  تکه‌هایی موفق از آثار می‌شود الگویی از توانایی آن‌ها را برای خودشان نشان داد. این‌طور نویسنده می‌تواند با وسواسی مشابه تکه‌های خوب ضعف‌های خود را بهتر بشناسند و با حفظ سبک شخصی‌اش نقص کارهای قبلی‌اش را رفع کند.

این یادداشت در روزنامه‌ی "هفت صبح" روز شنبه 12مرداد 92 به نشر رسیده است.

یادداشت مرضیه صادقی بر مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز"

مجموعه داستان چیری را به هم نریزدر مجموعه داستان "پرسه در حوالی داستان امروز 1" یکی از داستان‌های مورد علاقه‌ی من داستان "مرز" نوشته‌ی "رضا فکری" است. با همین پیشینه سراغ مجوعه داستانش "چیزی را به نریز" رفتم. مجموعه‌ای که نُه داستان کوتاه بدون فهرست را در خود دارد.

تک تک داستان‌ها را "من" راوی ، روایت می‌کند. چه وقتی که راوی زن است یا یک سرباز و یا راننده‌ی بیابان و یا مادری که با فرزند بیمارش روی تخت بیمارستان حرف می‌زند. هر کدام از این راوی‌ها می‌خواهند نقبی به مسائل و مضمون‌های اجتماعی و روزمره‌ی زندگی بزنند و خواننده را با خود همراه کنند. ما آن‌قدر حضور این راوی سنگین و با قدرت است که اجازه نمی‌دهد هیچ‌کدام از شخصیت‌های داستانی راه خود را بروند واز زبان خود ابراز وجود کنند و خود را معرفی کنند. به همین خاطر ما با راوی تک گویی روبه رو هستیم که در یکسان‌سازی و همگونی شخصیت‌ها در هر داستان تاثیر دارد. این تسلط بی چون و چرای راوی نمی‌گذارد ماجراها هم  به داستان تبدیل شوند و در جایی که فکر می‌کنی الان  داستان شروع می‌شود رها شده و تمام می‌شود. گرچه سوژه‌ها تازه و ناب هستند و نگاه به گوشه‌ای از زندگی و روابط اجتماعی و فردی آدم‌ها دارد اما وقتی فقط  حضور راوی به دیدن و بازگو کردن می‌انجامد، مخاطب را آزار می‌دهد. این تسلط راوی در هر داستان درست مثل یک راوی دانای کل همه چیز دان، به جای هر شخصیت تصمیم می‌گیرد حرف بزند و حرف بزند و نمی‌گذارد هیچ شخصیتی  نفس بکشد و ماجرا را از زبان خوش بازگو کند. تا جایی که انگار کسی برای ما از خاطره‌ای در جایی دور و نزدیک و گاه بی نام و نشان تعریف می‌کند. به همین دلیل، ماجراها و کشمکش و توصیف‌ها در روایت محض راوی گم می‌شوند و یا رنگ می‌بازند. به امید کارهای دیگری از "رضا فکری" چرا که در داستان "مرز" نشان داده است توان نوشتن و داستان‌نویسی‌اش خیلی بیشتر از این مجموعه است.

این یادداشت در سایت ادبی "پرسه" به نشر رسیده است.

هیات داوران سومین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال هفت اقلیم

هیات داوران سومین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال هفت اقلیم

ذره‌بینی از کشوی دیگری

یادداشت فرزانه کرم‌پور بر مجموعه‌داستان "چیزی را به هم نریز"

 

 فرزانه کرم‌پور، چیزی را به هم نریز

خواندن داستان‌هایی با مضمون‌های اجتماعی همیشه خوشحال کننده است، چرا که در عوض تک‌گویی‌های بیمارگونه که حکایت از روان‌پریشی و توهم دارد و بیشتر وقت‌ها پناه بردن به مالیخولیا برای پوشاندن کم سوادی است‌، می‌پردازد به مصایب و مسائل انسان امروز در سطوح و طبقه‌های مختلف اجتماع. مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز" 9داستان دارد که تاملات نویسنده را در مورد وقایع روز مملکت و کند و کاوی نه چندان عمیق در مورد بعضی آدم‌ها، از تیپ‌های مختلف، گاه در رابطه با وقایع مهم مثل جنگ و ناآرامی‌ها و گاه در رابطه با یکدیگر و در حوزه‌ی روابط خصوصی بررسی می‌کند.

اما ذره‌بین این نویسنده 1-خیلی قوی نیست و ریزنگری نمی‌کند. 2-انگار که ذره‌بین را از کشوی میزی که متعلق به خودش نیست، برداشته است. چرا که هر لحظه می‌ترسد صاحبش سر برسد و ذره‌بین را از او بگیرد و دعوایی هم احیانا بکند. سهم روایت که اغلب به صورت اول شخص ارائه شده بسیار زیادتر از سهم ارائه‌ی تصاویر است که می‌تواند، کار را زنده و ملموس و تاثیرگذار کند و نوعی ترس در نزدیک شدن به اصل ماجرا دیده می‌شود که به نظرم خواننده را از ضربه خوردن، کنار نگه می‌دارد. با توجه به نوع داستان‌ها، گاه لحن یکنواخت راوی که از داستان سوم خود را  نشان می‌دهد، تاثیرگذاری را کم می‌کند. سعی نویسنده در به کارگیری کلمه‌های ویژه‌ی شغلی یا طبقه‌ای خاص از اجتماع، با توجه به حجم محدود کتاب، نقطه‌ی قوت به شمار می‌رود اما متاسفانه در هر داستان در حد چند کلمه محدود شده است و به لحن و کلام داستان قبلی برگشته است. در داستان "بهشت برین" دیالوگ بین دختر و پسر داستان به دیالوگ دو پسر شبیه است و حتی تک‌گویی و تامل زن، مردانه است. در داستان "نان گرد" برای تاثیر گذاری و در یاد ماندن خواننده، باید شخصیت "صفر آقا" در حد چند جمله‌ی دیگر بیشتر باز شود.

حواشی در داستان‌ها با ارائه‌ی آن به صورت فعلی بیشتر از ضربه‌ای است که قرار است فرود بیاید و قدرت داستان‌ها گرفته شده. در هیچ داستانی تیپ‌های ارائه شده قابل دیدن و تجسم نیستند، به غیر از "صفرآقا" در داستان "نان گرد" که اگر مضمون قوی‌تر بود، شاید اهمیتی نداشت. هر چند که بسیاری از داستان‌نویس‌های موفق معتقدند باید این تیپ‌ها اسم داشته باشند و تا حدی دیده شوند تا خواننده بتواند با داستان ارتباط برقرار کند.

نثر دستان‌ها ساده و پاک است. در داستان‌ها اثری از بازی‌های فرمی نیست و همین مطلب به نویسنده گوشزد می‌کند که به مضمون و اثرگذاری آن باید بیشتر بها دهد. ذهن نویسنده سلامت است و اگر جسورانه‌تر عمل کند مطمئنا موفقیت‌های بیشتری منتظر اوست. این مجموعه با توجه به حجم کم، ارزش یک بار خواندن و به بعضی داستان‌هاش فکر کردن را دارد.

 این یادداشت در روزنامه‌ی بهار روز چهارشنبه ۹ مردادماه ۱۳۹۲ به نشر رسیده است.

ناگزیریِ رفتن و ناتوانیِ بازگشتن

سال هشتاد و نه بود که محمود استاد محمد را دیدم. در همان سالن چهارسوی تئاتر شهر کاری داشت به اسم "کافه مک ادم" که ماجراهایش در کافه‌ای در مونترال می‌گذشت و سرگذشت پناهنده‌هایی را روایت می‌کرد که از همه جا رانده‌اند و در آن ناکجا درمانده‌اند. نمی‌دانم حدیث نفس خودش بود یا نه؟ که همان وقت‌ها هم نقل محفل بود که سال‌ها ایران نبوده و این به نوعی شرح احوالات خودش است. شرح آدم‌هایی که انگ مهاجرت را در غربت بر پیشانی دارند و در سرمای 36درجه زیر صفر زمستان در آن کافه‌ی محقر در هم پیچیده‌اند. مهاجرهایی که به دلایل سیاسی برگشت‌شان خالی از خطر نیست و اگرچه در آن فضای مصیبت‌زده دیگر دلیلی برای ماندن ندارند اما آغوشی را هم در انتظار برگشتن ندارند.

در واقع اگر کسی هم خطر این برگشتن را بپذیرد باید آمادگی مواجهه با انبوه نگاه‌های پرسش‌گری را داشته باشد که گاه تنها از سر کنجکاوی زیر و بالای این آمدن و آن رفتن را جستجو می‌کنند و هنرمند را در موقعیتی قرار می‌دهند که اثر هنری‌اش را در راستای پاسخ‌گویی به همین نگاه‌ها خلق کند. کسی که برمی‌گردد مدتی را صرف همین اثبات کردن خود به دیگران می‌کند و دیر زمانی نمی‌گذرد که می‌فهمد این‌جا هم دیگر جای او نیست و منطبق بر تصوراتش نیست. در نهایت این گیاه "مک ادم" که همان پیچک خودمان است و قرار است در بدترین شرایط حتا در میان دو تخته سنگ هم رشد کند، روزی می‌خشکد. آن دو تخته سنگ اما تا سال‌های سال باقی می‌ماند.

کافه "مک ادم"/ محمود استادمحمد

در این مکان آگاهی خرده انگولکی شده است

این "لای کتاب را باز نکردن" از آن حس‌های آشنای دبستانی همگانی‌مان است. یک شاگرد تنبلِ آخر کلاس‌نشینِ عاقل همچون یک امانت‌دار خوب، کتاب درسی‌اش را جوری سالم نگه می‌دارد که برای سال بعد و سال‌های بعد هم بتواند به آن رجوع کند! کتاب‌های غیر درسی چنین حکمی ندارند البته. این‌که توی کتاب‌خانه‌ی کسی کتابی پیدا بشود که هیچ‌گونه رد انسانی بر آن دیده نشود، کار را برای اظهار نظر سخت می‌کند و یک کتاب‌بینِ حرفه‌ای را (اگر چنین شغلی وجود داشته باشد) به دردسر می‌اندازد، چرا که او نمی‌تواند از وضعیت ظاهری کتاب، حس و حال خواننده‌اش را هنگام رد شدن از کلمه‌ها حدس بزند! دیدن کتابی که از نویی درآمده صرف نظر از حس و حال خواننده‌اش همواره خوب است، دست کم نشان می‌دهد در این مکان آگاهی خرده انگولکی شده است.

چیزی را به هم نریز/ عکس از حسام خسروی

 

پ ن: عکس از دوستم حسام خسروی است.