یادداشت
امیر مولایی بر مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز"

اصطلاح
"کار اولی" درحیطه ادبیات تنها دستاویزی برای داشتن نگاهی خطاپوش یا از
سر تفقد در هنگام خواندن این آثار نیست. میتوان از کار اول چیزهای بیشتری بیرون
کشید. برای نمونه میتوان شکل برخورد
نویسنده یا جدیت او در امر نوشتن و حتا دغدغههای او را به شکلی بکر _اما نه پخته_ ردیابی کرد. مثالهای بیشماریست از
نویسندگانی که اولین اثرشان بهترین اثرشان بوده یا بدترین اثر. نکته جالب اینجاست
که "کار اول" معمولا در گوشه انتهایی دو طیف بهترین اثر یا بدترین اثر
قرار میگیرد. با این رویکرد میشود "کاراول" را به شکل اثری
حاد خواند که قرار است نویسنده را به ما بهتر بشناساند.
"چیزی را به هم نریز" اولین مجموعه داستان
"رضا فکری" برخلاف بیشتر مجموعههای اول مجموعهای کم فراز و نشیب است.
تقریبا تمامی داستانها در حد و اندازههایی برابر و بدون اختلاف اساسی در ارزشیابی
از هم دیگر قرار دارند. این شاید از نکات قابل توجه این مجموعه باشد زیرا که هیچ
یک از داستانهای این مجموعه اختلاف فاحشی با داستانهای دیگر مجموعه ندارد. برای
نویسندهی جوان این نکته حتما با بازنویسیهای
فراوان و چشمپوشی از داستانهای مورد علاقه اما ضعیف و به طور کلی نگاهی
واقع گرا نسبت به جایگاه "نویسنده بودن" به دست آمده است.
در این مجموعه داستان با چند مولفه ثابت و پررنگ
مواجه هستیم که در خوانش این داستانها نقشی اساسی دارند به شکلی که اگر شناختمان
را در ابتدا معطوف به این عناصر غالب کنیم در ادامه میتوان به نکات منحصر به
هر داستان در ذیل این عناصر غالب خوانشی به دست داد. بنابه تعریف "تری ایگلتون" عنصر غالب عنصرکانونی یک اثر هنری ست که سایر عناصر را زیر فرمان دارد، تعین میبخشد
و تغییر میدهد. عنصر غالب سایر عناصر موجود در هر متن
بخصوص را سازماندهی میکند و دریچهی اصلی برای خوانش داستان ابتدا
شناخت این عنصر و تبیین جایگاه آن در هر داستان بخصوص است. این عنصر در هر داستان به فراخور قوت و ضعف در تمامی داستانها
دیده میشود اما در ساختار هر داستانی
جایگاه متفاوتی دارد. این عنصر میتواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد و باعث
ایجاد معناها و خوانشهای متفاوتی شود.
برای
نمونه اغلب شخصیتهای اصلی که در این داستانها راویها هستند دچار نوعی اعوجاج در
شکل بازگویی خاطره خود شدهاند. اصلا همینکه انسانی به این شکل، لزوم روایت
خاطرهای را پیدا میکند نشاندهنده درگیری او با این حادثه در زندگیاش است.
اتفاقاتی در زندگی روی میدهد که آدمی هیچگاه به آنها باز نمیگردد
و نیاز به روایت کردن آنها را درخود احساس نمیکند اما نیاز به روایت هنگامی
بیشتر دغدغه آدمی میشود که در تبیین نقش و جایگاه رویدادی در زندگیاش دچار تردید
میشود. شاید بتوان در این منظر سوالی اساسی در این داستانها (یا حتا در هر
داستانی) مطرح کرد: چرا راوی این خاطره را روایت میکند. چرا این رویداد چنان ذهن
راوی را مشغول کرده است که راوی نیازی مبرم به روایت کرده آن پیدا کرده. این
رویداد چه نقشی در هستی امروزین راوی دارد؟ سوالهایی از این دست میتواند ما را به
"مسئلهمندی" راویها نزدیکتر کند و باعث همذاتپنداری بیشتر با ما
داستانها شود.
در بیشتر
داستان شکل ناخودآگاهی از حسرت برای فقدان وجود دارد. راوی معمولا چیزی را دیده و
داشته یا از سر گذرانده که امروز میخواهد آن را به فراموشی بسپارد. شاید نمونه بارز
این مضمون به شکل پُررنگی در داستان "نان گرد" به چشم بیاید. راوی روستایی
را میشناسد از آن خاطرات بسیار دارد اما در گفتگویش با راننده تاکسی در نهایت پی میبرد که اصلا چنین روستایی وجود نداشته است. راوی بُهتزده برجای میماند و دست آخر با
سوالهایی اساسی تنها می ماند. آیا واقعا این روستا وجود نداشته؟ ایا خاطرات
و حسرتخواریاش بر گذشته بر پایه واقعیتی شکل گرفته یا مخلوق خیال و زادهی وهم
بوده؟
تمامی داستانها از زبان راوی اول شخصی روایت میشود
که رویدادی را از سر گذرانده است. راوی حالا مدتی است که آن رویداد را سرگذرانده است
و آن را به خاطر میآورد. انتخاب این شکل از راوی و دوری او از لحظه حادثه شکلی
از "مونولوگ" را تداعی میکند.
تمهید استفاده از چنین راویای میتواند برای حفظ تعلیق در داستان مناسب
باشد اما به خاطر فاصله زمانی که بین لحظه وقوع داستان و لحظه روایت آن وجود دارد
مخاطب را کمی از از داستان دور میکند و باعث درگیری کمتر مخاطب میشود. اساسا مشکلی
که روایت این گونه داستانها این است که راوی پس از این اتفاقات است که لب
به سخن باز میکند و همین باعث میشود که مخاطب احساس میکند در حال شنیدن خاطره
یا حادثهای است که راوی کاملا از آن با اطلاع است و با مخاطب در سطح اطلاعاتی
یکسانی نیست. امکان ایجاد تعلیق و نزدیک کردن
جایگاه مخاطب ومولف میتوانست با تمهیداتی ساده به دست بیاید. در این شکل از
داستانها اغلب زبان داستان یا حتا در شکل مادی آن نثر داستان کمک بسیاری میتواند
به نزدیکتر کردن مخاطب بکند. مثلا از راه نقل داستان با استفاده از فعل زمانهایی که
ما را در درون حادثه قرار بدهد و ما را در لحظه وقوع داستانها شریک سازد. علت اصلی اینکه در این داستانها باید به
زبان و زمان افعال روایت توجه کرد فاصلهی بین لحظه روایت و حدوث وقایع داستان است. همین
مساله اساسی مطرح در این داستان را پیش میکشد.یعنی کانون روایت و تبیین آن در داستان. راوی آن شخصیت قبل از حادثه نیست پس او با آگاهی
تازه و ابعاد جدیدی آن حادثه را مینگرد. و این مساله اصلی کانون روایت است. کانون
روایت نقطه برخورد دو سوال "چه کسی میبیند؟" و "چه کسی می گوید؟" است. در این مجموعه داستان بیننده "راوی، قبل از حادثه"
است و گوینده "راوی، بعد از حادثه" یعنی راوی با آگاهی یا
شناختی که پس از این رویداد در او حاصل شده داستان را روایت میکند. این میتواند
نکته جذابی باشد اگر این دو سوال دچار کنتراست یا تضاد باشند. اما در برخی داستانها این تمهید به خوبی به کار برده نشده است. سوالی که در برخی داستانهای این مجموعه به ذهن میآید این است که که
وقتی اختلاف اساسی در آگاهی راوی (قبل از رویداد) و (بعد از رویداد) وجود ندارد
چه دلیلی وجود دارد که داستان در زمان حال روایت نمیشود.
اما نکته
بسیار قابل توجه در زبان این داستانها توانایی نویسنده در ایجاد زبانی شخصی برای
هر راویست. شخصیت اصلی یا راویها هرکدام با زبانی منحصر به خود در داستان حضور
دارند و نویسنده با بذل توجه به این نکته و استفادههای مناسب از زبانهایی مختص و
متناسب با خاستگاهها و جایگاههای اجتماعی و شرایط
زمانی این شخصیتها تلاش موفقی در
پرداخت این شخصیت با استفاده از زبان مختص به آنها کرده است. طرفه اینجاست که این
اصطلاحات و کنایات به کار رفته چنان در درون متن جای گرفته است که یکی از نقاط قوت
این مجموعه به حساب میآید. افتی که اغلب گریبان استفاده از زبان عامیانه را میگیرد این است که اغلب کاربرد
آن چنان نویسندهها را مجذوب میکند که شخصیتها را به تیپ تبدیل میکنند و شخصیت
را تبدیل به نمونهای نوعی تیپ از قشر خود میسازند اما در این مجموعه به مدد استفاده بجا و به اندازه از این امکان
برای تبدیل تیپها به شخصیتی یکه استفاده شده است.
همیشه
میتوان از هر کتابی سیاههای از معایب و محاسن را لیست کرد. اما کار اصلی در چنین
مجموعههایی توجه به نقاطیست که نویسندههای جوان مثل رضا فکری دست به تجربهای موفق زدهاند. با توجه به تکههایی موفق از آثار میشود الگویی از
توانایی آنها را برای خودشان نشان داد. اینطور نویسنده میتواند با وسواسی مشابه
تکههای خوب ضعفهای خود را بهتر بشناسند و با حفظ سبک شخصیاش نقص کارهای قبلیاش
را رفع کند.
این
یادداشت در روزنامهی "هفت صبح" روز شنبه
12مرداد 92 به نشر رسیده است.