پل طبیعت

با دوستانِ جانی رفته بودیم پل طبیعت. بچه مدرسهایها معلق میزدند توی سراشیبی پارک. دخترهای تیناِیج با آهنگ موبایلی که بلند کرده بودند، رقص میانهی میدانی میکردند. پسرها بعد از یک نیمه بازی بسکتبال، تن عرق کرده و ملتهبشان را این سو و آن سو میکشیدند و سیگار میخواستند از آدم. عُشاقِ تازه به هم رسیده لای بوتهها، سر به گریبان هم میبردند. ما وسطاییان، نان و و کباب و دوغی به راه کرده بودیم و شور و و حال جماعتِ پارک را نظاره میکردیم. یکیمان غمگین بود، اصلا همهمان غمگین بودیم، با خندههای سر دل رد کردیم. سرما دیگر داشت بر دل و دستمان چیره میشد. پسرها برای سیگار چندم به خط شدند. عُشاق تازهکار زیر چشمی سیخهایی را میپاییدند که داشتیم توی سبد جایشان میکردیم. آن پایینها پارکبان منتظرمان بود. ساعتمان تمام شده بود. رقصها و شورها را جا گذاشتیم. باید میرفتیم که رفتیم. دلمان جا نمانده بود.






