یادداشتی بر رمان «ضد خاطرات یک باغ وحش» ندا شیروی

یادداشتی بر رمان «ضد خاطرات یک باغ وحش» ندا شیروی

 
عشق، مرگ و تنهایی

پیش از هر المان دیگری این نام رمان است که توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند؛ «ضد خاطرات یک باغ وحش». رمانی که راوی آن ما را با دنیای درون انسان آشنا می‌کند و از جزئیات رفتارها و احساسات حیوان‌های درون خود حرف می‌زند و گوشه‌هایی تاریک (و بسیار تاریک) از وجود هر انسانی را به نمایش می‌گذارد. گوشه‌هایی که گاه آن قدر تلخ و گاه آن قدر باور‌ناپذیرند که شاید کمتر کسی عامدانه به آن‌ها سرک بکشد و کند و کاوشان کند.
راوی اما فضا، زمان و لحن را در اختیار می‌گیرد تا از بار تلخی، ابهام، ترس و البته هیجان مواجهه با خود بکاهد. در این راه هر جا که نیاز باشد از دیگرانی که هر یک به نوعی این راه را رفته‌اند کمک می‌گیرد. از اروین یالومِ اگزیستانسیالیست تا داستایوسکی و کافکا. اما این ورود و حضور بزرگان را هوشمندانه به کار می‌بندد و با نقل قول‌های پی در پی، سیر حرکت رمان را کند نمی‌کند. نویسنده با تحلیل‌ها و برداشت‌های شخصی‌اش از گفته‌های دیگران، سطوح تازه‌تری از این گزین‌گویه‌ها را به مخاطبش نشان می‌دهد.
انتخاب تیمارستان به عنوان مکان روساختی روایت داستان، علاوه بر ایجاد جذابیت برای مخاطب، این فرصت را نیز به راوی می‌دهد تا در مسیر مواجهه با خود، به راحتی بسیاری از اتفاقات به ظاهر بی‌دلیل را توجیه کند و بدون در نظر گرفتن شرایط محیطی، بر موضوع اصلی متمرکز شود. گویی تیمارستان نه جایی برای زنجیر کردن جسم انسان‌هایی که از نگاه دیگران بیگانه و دیوانه‌اند بلکه جایی برای گسستن زنجیر از دست و پای ذهن‌هایی است که از نگاه همه بسیار عاقل و معمولی به نظر می‌رسند. راوی در همان حدی که نیاز دارد تیمارستان محل اقامت را توصیف می‌کند و بیش از آن خود را درگیر جزئیات فضاها و روابط افراد در محیط نمی‌کند. شخصیت‌های درون داستان هم در حدی پرداخت می‌شوند که به مسیر اصلی ماجرا کمک کنند و در راستای تقویت تم اصلی گام برمی‌دارند. از همین روست که «دکتر امینی»، متخصص اعصاب و روان، چندان به کار وصف نمی‌آید و نقش چندان پرمایه‌ای هم ندارد اما در مقابلش، «دکتر حسنی» روانشناس با جزئیات شخصیتی و رفتاری بسیار توصیف می‌شود. از سبک و سیاق و مکتب روانشناسی مورد علاقه‌اش گرفته تا خطاب‌های طنز‌آلودی که نویسنده برای او در نظر گرفته است، همگی در پی روشن کردن میزان اهمیتی هستند که او برای ذهن در برابر جسم قائل است.


انتخاب اکنون به عنوان زمان رمان نیز تاییدی است بر آگاهی نویسنده از ابزارهای پرداخت مضمون. راوی اول شخص در اکنون به توصیف حالات و افکار خود می‌پردازد و هر جا که نیاز باشد، آن را با مرور خاطرات گذشته در هم می‌آمیزد. خاطرات زنده‌ای که در حال روایت حضور دارند و تفکرات و دغدغه‌های او را تغذیه می‌کنند. این خاطرات با آن که از کودکی تا دیروز او را شامل می‌شوند، خط زمانی داستان را از اکنون جدا نمی‌کنند. انگار انسان همیشه درگیر با مفاهیم پایه‌ای چون مرگ، عشق و تنهایی، بالاخره به این نتیجه می‌رسد که زمانی جز حال جاری برای درمان دردهای دیرینه‌اش و پاسخ دادن به سردرگمی‌های همیشگی‌اش وجود ندارد.
لحن و ادبیات راوی متعلق به جوانان امروزی است. از نوع نگاهی که به زبان دارند تا بازی‌های زبانی و جنس شوخی‌ها و لحن‌ها و آمیختگی کلام با واگویه‌های درونی، کم‌حوصلگی‌ها و مکالمه‌های عجولانه‌ روزمره، پاسخ‌های کوتاه از سر رفع تکلیف، خیال‌پردازی‌ها و ذهن‌خوانی‌های هنگام گفت‌وگو، تغییر مسیر حرف‌ها را به سمت دلخواه و همه‌ این‌ها مخاطب را با یک راوی طنز‌پرداز آشنا می‌کند. نوعی از راوی که تا پایان رمان، وزن طنزآلودگی روایت را حفظ می‌کند و از تک و تا نمی‌افتد. علاوه بر حفظ ریتم طنز و شوخ‌طبعی ماجرا، در تمام طول داستان با جملات بلند پر از تشبیه و استعاره‌های امروزی قدرت نویسندگی راوی نیز منعکس می‌شود. جملات بلندی که نه کسالت‌آورند و نه از چارچوب قواعد و اصول دستوری خارج می‌شوند. این راوی البته هر جا که لازم باشد، از شوخ‌طبعی دست می‌کشد و گریزی به مسایل روز جامعه نیز می‌زند تا فرزند زمان خویشتن هم باشد. از مسئله‌های زیست‌محیطی گرفته تا نقد رسم و رسومات اجتماعی دست و پاگیر.
«خوشه بهارمست» نویسنده‌ای است که درون خود مجموعه‌ مفصلی از حیوانات مختلف را جای داده که هر بار در موقعیت خاصی یکی از آن‌ها سر بیرون می‌آورد و با شیوه‌ خود زمام امور را به دست می‌گیرد. گربه و سگ و ماده‌گرگ و کلاغ و ببر، نه مهمانانی خواسته یا ناخواسته در ذهن راوی که بخش‌هایی از وجود او هستند، تا آن جا که از آدم درونش به همان اندازه یاد می‌کند که از گرگ و کلاغ درون. حیوانات این باغ وحش نه نمادهایی اسطوره‌ای و دور از دسترس که بخش‌های آشنایی از وجود بشرند، عجین با آدم درون و هم ارزش با آن. این باغ وحش درونی هر جا که نیاز باشد با جزئیات بسیار توصیف می‌شود. زندگی عاطفی راوی هم به موازات زندگی خانوادگی و اجتماعی‌اش و پا به پای دغدغه‌های درونی او حرکت می‌کند. باغ وحش درونی نویسنده همان جایی به هم می‌ریزد که او میان سادگی ذاتی‌اش و رعایت مسایل اخلاقی و عرفی در می‌ماند. گویی ابهام ناشی از روابط پیچیده‌ انسانی برای حیوانات معصوم درون‌اش زیادی آشفته و مبهم‌اند و این آرامش اهلی درون او را به هم می‌ریزد.
سیر درمانی او با خوابی فرویدی تکمیل می‌شود و گویی «خوشه» را الهامی می‌رسد که تنها حامی و نوازشگر واقعی و اصیل هر شخصی خود اوست. «خوشه» در این راه خودش را در آغوش می‌گیرد و پناه می‌دهد. اوج داستان هم آن جاست که راوی درمان شده در حال ترک تیمارستان است در حالی که خود عمیق و واقعی‌اش را پذیرفته است: «و بی‌درنگ و با قدم‌های سریع رفتم سمت در و زدم بیرون و انگار می‌کردم قلبم داره از جا کنده می‌شه. انگار می‌کردم تیکه‌های بزرگی، تیکه‌های خیلی بزرگی، از وجودم رو با دست‌های خودم جا گذاشتم توی اون جهنم پر آتیش. جوری که دیگه چیزی از خودم نمونده بود برای بردن. یک آن تصمیمی گرفتم، تصمیمی که باید خیلی پیشترها می‌گرفتم. سرم رو از لای در کردم تو. همه شون، انگار که یک قسمت از فیلم رو ثابت کرده باشی، توی همون حالتی که ترک‌شون کرده بودم خشک‌شون زده بود. انگار تاکسی‌درمی‌شون کرده بودم اون هم با دست‌های خودم. در حالی که از خودم بدم می‌اومد، صدام رو کمی بلند کردم و گفتم: بزنین بریم رفقا!»

 

این یادداشت 24شهریور97 در خبرگزاری ایبنا به نشر رسیده است.

یادداشتی بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب، نشر افق

یادداشت رضا فکری بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب

یادداشتی بر رمان «تراتوم» نوشته رویا دستغیب، نشر افق

شمایی از جهان‌های نادیدنی

«تراتوم» رویا دستغیب از همان آغاز با یک تصادف شدید در بزرگراه شکل می‌گیرد. برخورد ماشین قرمز به تیر چراغ‌برق و مرگ پدر و مادر شخصیت اصلی داستان (اگر بتوان او را شخصیت به حساب آورد)، همان آشوب آخرزمانی مورد نظر نویسنده است که بناست مخاطب را به دنیای غیرواقع و وهم‌آلود داستان سُر دهد و فضایی آشفته و رویاگون را روی سرش هوار کند. پس از این اتفاق است که المان‌های داستانی در قالبی جنون‌آمیز و نامنظم و در زمان‌ها و مکان‌های نامتعین از پی هم می‌آیند و داستانیت کتاب را پس می‌زنند و کلیت خود را به شکل تصاویری پاره‌پاره و مخدوش به مخاطب عرضه می‌کنند، به‌طوری‌که اگر مخاطب در میان سطور کتاب به دنبال اجتماع و انسجام داده‌های داستانی و اتفاق‌های ملموس باشد، راه به جایی نخواهد برد و نویسنده در ترسیم تمام صحنه‌های کتاب از واقعیت متعارف و از واقع‌گرایی می‌گریزد.

در همان فصل اولیه‌ کتاب، تصویر مردمان کوه‌سرخ (جماعتی با لباس‌های گونی‌باف) و اورادهایی که همواره زیر لب دارند با تصویر خانه‌ای که بوی مرگ و نیستی و غم فقدان پدر و مادر در آن موج می‌زند، گره می‌خورد. خانه‌ای که لب پنجره‌اش، دختری افسرده (که بازیگر نامیده می‌شود) قصد خودکشی دارد. در ادامه شخصیت کلیدی دیگر داستان (سرباز) معرفی می‌شود. شخصیتی که درگیر جنگی نابرابر بوده و صدمه‌دیده‌ حمله‌‌ شیمیایی و استنشاق گاز است. همه‌ هم‌قطارهایش در این جنگ کشته شده‌اند و او به نوعی تنها بازمانده‌ این جنگ است. حالا او به شکل تراتوم (شورش سلولی)، تن بازیگر را مورد تهاجم قرار داده و بدنش را تسخیر کرده است. جراح کسی است که تکه‌های بدن سرباز را از شکم بازیگر بیرون می‌کشد، درحالی‌که ارتباط ذهن سرباز با بدنش گسسته شده و همه‌ این پروسه‌ رنج‌آور را از بیرون به نظاره نشسته است. پای خرگوش سفیدی هم به ماجراهای کتاب باز می‌شود که می‌تواند نماد همه‌ خواسته‌های دیریاب‌های زندگی آدمی باشد. مثل واقعیت یا زمان که همواره از کف آدمی در گریز هستند.

درواقع مخاطب غرقه‌ دنیای فراواقع کتاب می‌شود و در متنی فرومی‌رود که رفته‌رفته در عرض گسترش می‌یابد و پروار می‌شود. با خط روایتی که میان اول‌شخص و سوم‌شخص در رفت‌وآمد است و واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد تاجایی‌که هویت شخصیت‌ها در تداخل با یکدیگر نیست می‌شوند و چیزی از آ‌نها باقی نمی‌ماند و هر کدام با دیگری این‌همان می‌شود. خرگوش با سرباز یکی می‌شود. سرباز و خاطراتش به ذهن و بدن شخص دیگری منتقل می‌شود و مادربزرگ با جوانی خود روبه‌رو می‌شود. اینجاست که پای یک «من» هم به میان می‌آید. چشمی که درون لنز یک دوربین قرار گرفته و شخصیت‌ها و وقایع داستان از نگاه او رصد می‌شود. دوربینی که می‌بیند، می‌شنود و می‌بوید و درواقع ابزاری است برای نمایاندن گسست زمان و مکان در این داستان. با همین وسیله است که مکان‌هایی که دارای تشخص زمانی هستند قابل درک می‌شود: «اتاق بازیگر به آینده تعلق دارد و راهرو که از انفجاری سهمگین درهم کوبیده شده در گذشته.» این بی‌مکانی و بی‌زمانی (که سرباز در آن گرفتار آمده)، نمایان‌گر وضعیتی برزخی و بینابینی است. نوعی غوطه‌ورشدن در سرزمینی سیال که حتی عزرائیل را هم به آن راهی نیست و او را از میراندن سرباز عاجز کرده و توانایی در آغوش‌کشیدنش را ندارد. مرگ در اینجا موهبتی است که به‌سادگی به سرباز اعطا نمی‌شود. او محکوم است به نمردن و سرگردان‌ماندن در این برزخ. برای مردن به زمان و مکان نیاز است درحالی‌که سرباز در سرزمین سیاهچاله‌ها اسیر شده و وضعیتی ترسناک را در میانه‌ این بی‌پایانی تجربه می‌کند. هرچند که وضعیت کنونی او را هم نمی‌شود زنده‌بودن قلمداد کرد. درواقع مرگ را باید یکی از موتیف‌های بسیار مهم این کتاب به شمار آورد، که به‌نوعی نوشتن از تجربه‌ای است که کسی از آن سالم بازنگشته که بتواند آنچه بر او گذشته را واگو کند. درواقع ادبیات لذت فهم تجربه مرگ را برای مخاطبش مهیا می‌کند. بر همین مبنا هم نویسنده در بسیاری از فصل‌های کتاب، مانیفستش را درباره‌ ماندن در میانه‌ زندگی و مرگ ترسیم می‌کند و برزخ و پیشامرگ را برای مخاطبش به نمایش می‌کشد.

شکی نیست که داستان‌هایی نظیر «تراتوم» را در مدیوم‌های بصری بهتر می‌توان دریافت و مخاطب با تاکیدهایی که در المان‌های دیداری وجود دارد، خط روایت را کم‌اشتباه‌تر می‌تواند پی بگیرد. در حوزه‌ نوشتار اما نویسنده به ناچار به ورطه‌ زیاده‌گویی‌های ملال‌آور و تکرارهای طاقت‌فرسا می‌افتد که البته این متن هم از آنها بی‌نصیب نمانده است. مخاطب مدام در هزارتویی از اتفاقات مشابه قرار می‌گیرد و از درهم‌تنیدگی ماجراهای یکسان، خلاصی ندارد. خرده‌روایت‌ها و صحنه‌های مهم کتاب اغلب دستخوش تکرارند و از رهگذر این تکرار است که از تاثیرشان و از ضربه‌زنندگی‌شان کم می‌شود. چرخه‌هایی که سبب می‌شود این فیلم دوباره به نقطه‌ آغازش برگردد. فیلمی که شخصیت‌هایش سرگردانند و سرانجامی ندارند و به‌تبع آن مخاطب هم، در زمینه‌ توصیف‌ها و صحنه‌پردازی‌هایی که مقدم بر خط داستان هستند و بر ابهام روایی متن می‌افزایند.

«تراتوم» رمان دشوارخوانی است با نشانه‌هایی که انگار برای گشودن طرح نشده‌اند و مرزها، صحنه‌ها، تصویرها و خرده‌روایت‌هایی که درهم فرورفته‌اند: «جهان‌های بسیار غوطه‌ور در تاریکی دهان‌های بسیار، دهان‌هایی داغ‌شده بر صورت‌های بسیار.» رمانی که پرسش‌های بسیاری برای مخاطبش طرح می‌کند. پرسش‌هایی که پس از پایان‌یافتن رمان همچنان با مخاطب می‌مانند و رهایش نمی‌کنند.

این یادداشت در روزنامه آرمان پنج‌شنبه 15شهریور97 به نشر رسیده است.

 

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/1828/7

 

لینک تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/232013/%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C

 

روابط علی و معلولی، ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما است و چیزی به جز ایستایی برای متن به ارمغان نمی‌آورد

Roya_Dastgheib_8
                   گفت‌وگو با رویا دستغیب به بهانه‌ی انتشار رمان «تراتوم»، نشر افق

 

رضا فکری: برای خواندن «تراتوم» باید تمام پیش‌فرض‌های خواندن یک رمان متعارف را از سر بیرون کرد. مخاطب در لحظه به لحظه‌ی خواندن این کتاب، با اشکالی از جهان‌های موازی و در هم فرو رونده مواجه می‌شود که بسیار بدیع هستند. صحنه‌ها و تصویرهایی که در رمان بسیار اصالت دارند و مقدم بر خط روایت و پیوستگی ساختار رمان نشسته‌اند. دوربین راوی مدام بر این تصویرهاست که می‌لغزد و بدایعش را پدید می‌آورد. رمانی که به شدت در برابر خوانده‌شدن مقاومت می‌کند و پاسخی قطعی به مسئله‌های طرح‌شده‌اش نمی‌دهد، ضمن این‌که پرسش‌های تازه‌ای را هم در ذهن مخاطبش می‌دواند. با نوعی از روایتِ گسسته از هم که مخاطب پیش از این در آثار محمدرضای کاتب ردی از آن گرفته بود. با حضور شخصیت‌هایی که شباهت‌های بسیار با هم دارند، تا آن اندازه که دیگر شخصیت نیستند. آن‌ها فیگورهایی تو خالی هستند که در زمان قبض‌شده‌ی داستانی دست و پا می‌زنند و راهی به بیرون می‌جویند که نمی‌یابند. رمان تراتوم نمایش همین وضعیت‌ها و موقعیت‌های از هم گسسته است. رمانی که به راحتی تن به خوانش نمی‌دهد و شاید به تعبیر نویسنده‌اش بهتر است به جای خواندن، تصویرهای کتاب را به تماشا نشست. گفت‌وگو با رویا دستغیب نویسنده‌ی تراتوم را در ادامه می‌خوانید:

***

رضا فکری: خواندن رمان‌تان «تراتوم»، همانند یک ماراتُن طولانی و نفس‌گیر است. مخاطب در میانه‌ی این راه صعب، مدام با علائمی روبرو می‌شود که با اهمیت به نظر می‌رسند. المان‌هایی که ارجاعی به جهانی غیر از جهان داستان می‌توانند داشته باشند. نشانه‌هایی که گاه ما به ازاءهای مشخص و قراردادشده‌ی بیرونی ندارند و بسیار تفسیرپذیر هستند. مخاطب ابتدا این نشانه‌ها را به ذهن می‌سپارد و درگیر نُت‌برداری از آن‌ها می‌شود. اما پس از عبور از یک‌سوم ابتدایی کتاب، درمی‌یابد که بنا نیست این راه او را به روایتی عینی و غایتی مشخص برساند. او با نوعی از رمزگذاری مواجه می‌شود که گشودنی نیست. در نهایت هم ناامیدانه خود را از بند این نکته‌سنجی‌ها خلاص می‌کند و فقط متن را روخوانی می‌کند. به عنوان پرسش اول بفرمایید انتظار چه سطحی از مخاطب را برای خواندن این کتاب داشته‌اید؟ در واقع او باید با چه پیش‌زمینه، ذهنیت و دانشی کتاب‌تان را دست بگیرد؟
رویا دستغیب: پرسش شما مرا به این فکر انداخت که رمان چه هست و چه نیست و نویسنده با استفاده از زبان و تبدیلش به زبان ادبی چگونه می‌تواند در این فضای بالقوه که مرزهایش هر روز بیشتر به حالت تعلیق در می‌آید، به جهانی ممکن شکل دهد. هر قالب تازه‌ای فضایی برای نفس کشیدن می‌خواهد، ابداع صورت‌های نو، همیشه در آغاز با نوعی پس زدن از سوی خواننده روبرو می‌شود اما اگر خلاقیتی در آن متن باشد، در آخر زنده می‌ماند و مرزهایش را گسترش می‌دهد. همانطور که شما فرمودید، تراتوم رمانی نیست که بشود راحت خواند. مخصوصا برای خواننده‌ای که توقع روایتی سر راست دارد یا حتی بهتر است بگویم خواننده نمی‌تواند تراتوم را مثل رمانی که دارای رمزگانی گشودنی‌ست بخواند. تراتوم روایتی است که مدام مرزهایش را به حالت تعلیق در می‌آورد و گستره‌ی نگاه ما را به بازی می‌گیرد. تصاویر مانند واژگان بر هم سوار می‌شوند و ما را به سمت گسست‌ها و ترک‌های متن می‌رانند. متن گاهی خواننده را در خود فرو می‌برد و گاهی سبک از خواننده پیشی می‌گیرد. نُت برداشتن و سعی در گشودن سریع نشانه‌ها نمی‌تواند ما را به سمت خوانشی پویا از متن راهنمایی کند. شاید تراتوم خواننده‌ای می‌طلبد که در بستر متن بیشتر به دنبال طرح پرسش باشد تا گرفتن جواب. اولین نشانه‌ای که در متن به ما داده می‌شود، بدن و گریز ناپذیری از بیماری است. دو بدن در رمان برجسته می‌شوند، یکی بدن بازیگر و دیگر بدن سرباز. فکر نمی‌کنم این دو بدن با ساختار تنش‌‌زایشان، اجازه‌ی روخوانی به خواننده بدهند. شاید بتوان رمان را به طرفی پرت کرد و از دستش رها شد اما این متن تاب روخوانی سطحی را ندارد.

Roya_Dastgheib_9
ابداع صورت‌های نو، همیشه در آغاز با نوعی پس زدن از سوی خواننده روبرو می‌شود اما اگر خلاقیتی در آن متن باشد، در آخر زنده می‌ماند و مرزهایش را گسترش می‌دهد

فکری: از همان صفحات آغازین کتاب، مخاطب با کلمه‌هایی روبرو می‌شود که در گیومه و به نوعی اسم خاص هستند. «سرباز»، «بازیگر»، «جراح»، «خرگوش»، «دلقک»، «پرستار» و همین‌طور پرنده‌ای بزرگ با چشمانی سرخ، سگ‌های وحشی و درنده، خرگوش سفید، استاد تئاتر، مامور قطار و دیگر نام‌ها. هیچ شخصیت فردی مطلقا در داستان حضور ندارد و کاراکترها مانند عروسکی هستند که نخ‌شان را کسی می‌کشد و همگی نقش‌ها و سرنوشت‌هایشان را پذیرفته‌اند و بیشتر از آن‌که درگیر نقش‌های درون داستانی باشند به بیرونِ داستان متمایل‌اند. در واقع مخاطب پیوسته با بی‌صورتیِ آن‌ها روبروست. شخصیت‌هایی که همگی دارای شباهت‌های کلامی و ذهنی هستند و بدون هیچ تفاوت مشخصی وارد داستان می‌شوند و مرزی میان‌شان وجود ندارد و به دشواری می‌توان آن‌ها را از هم تفکیک کرد و بازشان شناخت.آیا آن‌ها به اثر وجهی سمبولیک و تمثیلی می‌دهند؟ آیا توهمی و ذهنی‌اند؟ یا نوعی انتزاع جسمیت‌یافته؟
دستغیب: در جهان مدرن دیگر شخصیت‌ها هویت تو پُر ندارند و بی شک دوران رمان شخصیت گذشته است. در تراتوم با آدم‌هایی بدون اسم و نشان روبرو هستیم، آنها هر کدام با لقب‌هایی که به آن‌ها قلاب شده‌اند از یکدیگر متمایز می‌شوند. در این دوران دیگر نمی‌توان از شخصیت‌پردازی دوران عقل‌گرایی در رمان، سود برد زیرا امروزه جهان از تنشِ جنونی که درون عقل‌گرایی است، به خود می‌لرزد و همین لرزش هر ساختاری را از هم فرو می‌پاشد. در تراتوم شخصیت‌ها به واسطه‌ی خلا‌ءای که در درون دارند به هم شبیه هستند. برای خلق چنین شخصیت‌هایی، نویسنده باید تجربه‌ی توانفرسای بیرون رفتن از جهان و بازگشت دوباره به آن را از سر بگذراند. شخصیت‌ها در تراتوم، مرگ و زندگی را توامان در خود دارند، به همین دلیل آن‌ها با حرکاتی که بیشتر به تداوم ژست‌هایی می‌مانند، مدام از روی گُسل‌های جهانی تکه تکه می‌گذرند.

Roya_Dastgheib_2
در جهان مدرن دیگر شخصیت‌ها هویت تو پُر ندارند و بی شک دوران رمان شخصیت گذشته است. در تراتوم با آدم‌هایی بدون اسم و نشان روبرو هستیم، آنها هر کدام با لقب‌هایی که به آن‌ها قلاب شده‌اند از یکدیگر متمایز می‌شوند. در این دوران دیگر نمی‌توان از شخصیت‌پردازی دوران عقل‌گرایی در رمان، سود برد زیرا امروزه جهان از تنشِ جنونی که درون عقل‌گرایی است، به خود می‌لرزد و همین لرزش هر ساختاری را از هم فرو می‌پاشد

فکری: کتاب شباهت بسیاری به یک خواب طولانی و آشفته دارد. گویی یک نمای واحد مدام از پشت عدسی دوربین و از زوایای مختلف به مخاطب نشان داده می‌شود. مخاطب در هزارتویی از اتفاقات مشابه قرار می‌گیرد و از این درهم‌تنیدگی ماجراهای یکسان، خلاصی ندارد. خرده‌روایت‌ها و صحنه‌های مهم کتاب اغلب دست‌خوش تکرارند و در جای جای کتاب مکرر می‌شوند. مثل فضاهای بیمارستان و جراحی و حضور پرستارها که بارها و بارها شرح داده می‌شوند. هویت‌هایی که در هم فرو می‌روند و هر کدام با دیگری این‌همان می‌شوند. «خرگوش» با «سرباز» یکی می‌شود، حدقه‌ی چشم «سرباز» خالی است. این چشم از دل «بازیگر» به بیرون کشیده می‌شود، «سرباز» و تمام خاطراتش به ذهن و بدن «بازیگر» منتقل می‌شود. «مادربزرگ» جوانی «بازیگر» است، «سرباز» مثل یک توده‌ی سرطانی تکثیرشونده و یک تراتوم گسترده در بدن «بازیگر» است و اتفاقاتی از این دست که بی شمارند. یک جور Loop در داستان وجود دارد سبب می‌شود این فیلم دوباره به نقطه‌ی آغازش برگردد. مقصودتان از این‌همه تکرار و این‌همانیِ آدم‌ها و وقایع داستانی چیست؟
دستغیب: تراتوم مانند یک خواب طولانی و آشفته نیست بلکه روایت، واقعیتی می‌سازد به موازات واقعیت معمول ما که برای خواننده ملموس و آشنا نیست. این نا‌آشنایی و ابهام درون آن را نباید به خواب شبیه دانست. رمان تراتوم را می‌توان به جای خواندن، تماشا کرد زیرا پُر از تصویرهای سینماتوگرافیک است. «تکرار» در رمان تراتوم، وسیله‌ای است برای برجسته کردن غیاب‌های درون متن و می‌تواند به نوعی کل ساختار روایت را «Traumatic» کند. این جراحت‌ها با تِرک‌ها و خطوط بحرانی و ملتهبی که بدن‌ها و در کل، روایت را در می‌نوردند، ساختار سیال متن را می‌سازند.

Roya_Dastgheib_5
«تکرار» در رمان تراتوم، وسیله‌ای است برای برجسته کردن غیاب‌های درون متن و می‌تواند به نوعی کل ساختار روایت را «Traumatic» کند. این جراحت‌ها با تِرک‌ها و خطوط بحرانی و ملتهبی که بدن‌ها و در کل، روایت را در می‌نوردند، ساختار سیال متن را می‌سازند

فکری: وقایع داستان‌تان فاقد نظم کرونولوژیک هستند و شخصیت‌ها اغلب از روی زمان می‌پرند یا با یک اتفاق فاصله‌ی زمانی و مکانی از هم می‌پاشد و با زمان و مکان قراردادی مواجه نیستیم. البته قوانینی وجود دارد. مثلا از حال می‌توان به گذشته رفت اما  کسی نباید از زمان گذشته به حال رسوخ کند، این کاری است که البته «سرباز» می‌کند. همین‌طور زمان‌های کتاب به مکان‌هایی متصل‌اند. مثلا گذشته در زیرزمین بیمارستان است و فردا مانند پنجره‌ای جلوی روی «بازیگر» باز می‌شود. فردا و گذشته اگرچه خود یک هویت مستقل‌اند اما با هم تداخل هم می‌کنند. از سرباز خاک‌آلود و زخمی و خرگوش در صحنه‌ی تصادف بزرگراه گرفته تا دختر و همسر مرده‌ی جراح در مقابل «بازیگر» ظاهر می‌شوند و جوانی و پیری مادربزرگ را در کنار هم قرار می‌دهد. اتاق بازیگر که اثری از انفجار در آن نیست به آینده تعلق دارد و راهرو که از انفجاری سهمگین در هم کوبیده شده در گذشته است. به لحاظ علم فیزیک همه‌ی این‌ها در سیاهچاله‌ها است که می‌تواند محقق شود. جایی که همه چیز مکیده‌ می‌شود و هیچ مکانی و زمانی وجود ندارد. آیا قصه‌ی شما هم در یکی از همین سیاهچاله‌ها روایت می‌شود؟
دستغیب: رمان تراتوم فاقد زمان خطی است و مانند پازلی از صحنه‌های به هم ریخته تشکیل شده که هر کدام از این صحنه‌ها روایتی به شدت فشرده را در خود دارند. به سبب این فشردگی است که زمان و مکان تعریف شده‌ در رمان به هم می‌ریزند و روایتش را دچار پیچشی تند می‌کنند. زمانی که بر اثر انقباضی شدید، ترک برداشته و راه‌هایی برای برون رفتِ شخصیت‌های دست نیافتنی متن، پدید آورده است.

فکری: واقعیت و خیال در کتاب‌تان در هم آمیخته و همان‌طور که نوشته‌اید: «واقعیت به وسیله‌ی کامپیوتری فوق پیشرفته از مدارش منحرف شده و جایش را با خیال عوض کرده.» چرا هیچ‌گاه مرز میان این دو در داستان مشخص نمی‌شود و نویسنده هیچ زمین سفتی در اختیار مخاطب قرار نمی‌دهد؟ «باشگاه مشت‌زنی» چاک پالانیک را در نظر بگیرید. شخصیتی که ملال و روزمرگی او را به چنین باشگاه عجیبی می‌کشاند اما در انتهای رمان مشخص می‌شود که همه‌ی این‌ها زاییده‌ی تخیل اوست. درست است که ابتدا مخاطب با نمایش این دنیای ناشناخته و خیالی گیج می‌شود اما در انتها واقعیت متعارف هم نشانش داده می‌شود. انگار خواسته‌اید داستانی فراتر از یک تریلر روان‌شناسانه که از روان پیچیده‌ی انسان پرده برمی‌دارد، بنویسید.
دستغیب: تراتوم رمان روانشناسانه نیست. برای من وضعیت‌ها و موقعیت‌ها و تنش‌ها و گسست‌هایی که درونشان سر باز کرده، مهم و قابل تامل هستند. وضعیت‌ها و موقعیت‌هایی که مرزهایشان مدام درحال تغییر بوده و سیال است. این فضاها به قوانینی که ما به آن‌ها حاکم کرده‌ایم تن نمی‌دهند و با تغییر صورت‌هایشان از شکلی به شکل دیگر و از زمان و مکانی به زمان و مکانی دیگر در حرکتند. در تراتوم در آغاز، مرزهایی که بدن را احاطه کرده به حالت تعلیق در می‌آید. بدنی که مرتب خودش را در میانه‌ی وضعیتی نامنجسم در می‌یابد.

Roya_Dastgheib_7
تراتوم فاقد زمان خطی است و مانند پازلی از صحنه‌های به هم ریخته تشکیل شده که هر کدام از این صحنه‌ها روایتی به شدت فشرده را در خود دارند. به سبب این فشردگی است که زمان و مکان تعریف شده‌ در رمان به هم می‌ریزند و روایتش را دچار پیچشی تند می‌کنند

فکری: جنگ هم در داستان بسیار مورد تاکید است. جنگی که هم‌چون جنگ هشت‌ساله در آن  پای حمله‌ی شیمیایی و استنشاق پودر سفید هم به میان می‌آید. «سرباز» تنها بازمانده از جنگی است که در آن همگی کشته شده‌اند. مرگ و موضوع ماندن در میانه‌ی جایی میان دو دنیا هم بسیار تکرارشونده است. سربازی که منتظر عزرائیل است اما مرگ او را در آغوش نمی‌کشد. در عین حال او را زنده هم نمی‌توان به شمار آورد. او محکوم به بی‌مرگی است. هر بار که بخشی از بدنش از درون شکم «بازیگر» بیرون کشیده می شود، رنجی عظیم را تجربه می‌کند. انگار برزخ را از زندگی و مرگ، عمیق‌تر تصویر کرده‌اید.
دستغیب: در جهان امروز شاید جنگ تنها واقعیتی است که از مرگ و زندگی روزمره‌ی ما پیشی می‌گیرد و به صورت یک زخم در بدنه‌ی شرایط اجتماعی ما با شکوهی هولناک ظاهر می‌شود. سرباز با بلند شدن صدای کوبشی که در زمان‌های دور از طبل جنگ برخاسته بود از زندگی روزمره‌اش بیرون افتاده و در جنگی که از تمامی زمان‌ها پیشی می‌گیرد، حیرت‌زده می‌گذرد و به صورت نوعی بیماری عجیب از بدن بازیگر سر بر می‌آورد. قرن ما قرن نبردهای بی‌سرانجام است.

فکری: انگار دوربین در این داستان، هم‌چون دوربینِ فیلم Lost Highway دیوید لینچ عمل می‌کند، یک جور وجدان آگاه و بیدار. از وقتی «چشم» در «لنز» کار گذاشته می‌شود پای یک «من» هم به میان می‌آید و در واقع مسئله‌ی هویت هم مطرح می‌شود. لنزی که  همه چیز را می‌بیند، می‌شنود و می‌بوید و زمین و زمان را می‌شکافد و از قوانین فراتر می‌رود. می‌تواند از «در هم آمیزی سحرانگیز واقعیت و خیال» فیلم بگیرد. چه تفاوتی میان «لنز» و «چشم» وجود دارد؟
دستغیب: دوربین در رمان تراتوم شی‌ای است که با بدنی در هم آمیخته. این هویت تلفیقی، حامل تنشی است که ما امروز بیش از هر زمان دیگر در زندگی احساس می‌کنیم. تلفیق طبیعت و تمدن، واقعیت و خیال، بدن و ذهن و... تمام پارادوکس‌هایی که زخمی آن‌ها را به هم می‌پیوندد و در عین حال همان زخم از هم جدایشان می‌کند.

Roya_Dastgheib_10
برای من وضعیت‌ها و موقعیت‌ها و تنش‌ها و گسست‌هایی که درونشان سر باز کرده، مهم و قابل تامل هستند. وضعیت‌ها و موقعیت‌هایی که مرزهایشان مدام درحال تغییر بوده و سیال است. این فضاها به قوانینی که ما به آن‌ها حاکم کرده‌ایم تن نمی‌دهند و با تغییر صورت‌هایشان از شکلی به شکل دیگر و از زمان و مکانی به زمان و مکانی دیگر در حرکتند

فکری: کتاب خالی از روابط علی و معلولی متعارف انسانی است و داستانیت کتاب به شدت محل سوال است و داده‌های وسیع داستانی‌تان را حول یک اتفاق مشخص داستانی نمی‌توان منسجم کرد. چه چسبی این اطلاعات را کنار هم نگه می‌دارد و این جزئیات بی‌شمار را به هم وصل می‌کند؟ تصادف بزرگراه؟ پوست کندن خرگوش؟ آیا سرباز به دلیل کشته شدن خرگوش هم‌قطارهایش را کشته؟ آیا دلقک دارد صحنه‌ی نمایش اتاق عمل و جراحی را هم‌زمان بازسازی می‌کند؟ آیا همه‌ی کتاب خلاصه شده‌ی همین صحنه‌ی کمدی تئاتر با کارگردانی دلقک است؟ آیا دادگاه و قاضی به دلیل مرگ خرگوش است که بستر آرام مرگ را بر «سرباز» قدغن می‌کند؟ آیا «سرباز» همان تراتومی است که دختر «بازیگر» از آن خلاصی ندارد؟ آیا به پاسخ پرسش‌هایی از این دست در کتاب می‌توان دست یافت؟
دستغیب: رمان تراتوم خواننده‌ای می‌خواهد که پیش فرض‌های خودش را به متن تحمیل نکند و خواستار طرح پرسش در بستر متن باشد و نه جوابی قطعی. روابط علی و معلولی، ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما است و چیزی به جز ایستایی برای متن به ارمغان نمی‌آورد. حرکت در لایه های بر هم سوار شده‌ی ذهن انسان و عبور از مرزهای بی‌شماری که منظر نگاه ما را مسدود می‌کنند، تنها راه رفتن به افق های سیالی است که از هر محدودیتی ما را می‌گذرانند و کنش‌های خلاقانه را در ما می‌پروراند. آگاهی به سبک‌ها و تکنیک‌های ادبیات داستانی می‌تواند این امکان را به ما بدهد که از همه‌ی این محدودیت‌ها گذر کنیم و به گسترش فضاهای ادبی، یاری برسانیم آیا خلاقیت چیزی غیر از این می تواند باشد؟

فکری: سراسر داستان با درون‌گویی‌های راوی و با جمله‌های فلسفیِ هستی‌شناسانه و مانیفستیک نویسنده پُر شده است. جمله‌هایی مثل این: «هیچ‌کس تمام زندگی‌اش را به یاد ندارد، تمام لحظات زندگی سبک می‌گذرند و از ما دور می‌شوند»، «اگر پایان نبود، زندگی بیشتر از این ترسناک می‌شد.» «واقعیت فقط تصویری است دوخته شده بر پشت پلک چشم من.» و جمله‌های دیگر. آیا این کتاب را باید یک مقاله‌ی بلند هستی‌شناسانه درباره‌ی زندگی، برزخ و مرگ دانست؟
دستغیب: این رمان مقاله‌ی هستی‌شناسانه نیست. جملاتی که ذکر کردید و نظایر آن‌ها، خواننده را به فهم آنچه شخصیت‌ها را سرگردان کرده، کمک می‌کند. این جملات در روایت وقفه‌هایی ایجاد می‌کنند که به خواننده این امکان را می‌دهد تا بتواند با گذر از گسست‌های درون متن، شاهد واقعیتی دیگر باشد. وضعیت و موقعیتی که مانند هر واقعیتِ مسلمی با خیال‌هایمان در هم آمیخته است. در نهایت هر نویسنده‌ای، هر چه بیشتر از متنی که به وجود آورده بگوید، کمتر از آن گفته است.

Roya_Dastgheib_14
رمان تراتوم خواننده‌ای می‌خواهد که پیش فرض‌های خودش را به متن تحمیل نکند و خواستار طرح پرسش در بستر متن باشد و نه جوابی قطعی. روابط علی و معلولی، ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما است و چیزی به جز ایستایی برای متن به ارمغان نمی‌آورد. حرکت در لایه های بر هم سوار شده‌ی ذهن انسان و عبور از مرزهای بی‌شماری که منظر نگاه ما را مسدود می‌کنند، تنها راه رفتن به افق های سیالی است که از هر محدودیتی ما را می‌گذرانند و کنش‌های خلاقانه را در ما می‌پروراند

 

این گفت‌وگو در سایت کافه داستان به نشر رسیده است.