- بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیکترین نقطه به پایان آن است

- گفتوگو با کرمرضا تاجمهر دربارهی مجموعه داستان «ریشههای غریبه»
رضا فکری: مرگ و غربت و تنهایی از مضامین برجستهی داستانهای «ریشههای غریبه» است که اغلب در مکانهای ناشناخته و بومی روایت میشوند. نویسنده با شیوهای خاص خود، پایان داستانش را در همان چند خط اول برای مخاطب بازگو میکند و پس از آن است که روایت در مسیر دلایل وقوع مرگی شکل میگیرد که به طور معمول یک راوی مرده شرح آن را بر عهده دارد. این راوی البته از خودِ مرگ به سرعت میگذرد و ماجراهای پشتِ واقعه را وزن بیشتری میدهد. در واقع مرگ بهانهای برای روایت است و راویهای این داستانها آن را به عنوان بدیهیترین قانون طبیعت پذیرفتهاند. گاه حضور غریبهای نظم پیشین زندگی را از بین میبرد و در این میان داستانی آفریده میشود. غریبهای که گاه سر و شکلی باستانی دارد و گاه بیخانمانی لاغرمردنی و کثیف است. این داستانها خیلی زود از مرزهای رئالیستی گذر میکنند و وارد حوزهی خیال میشوند و دیگر از واقعیتهای قطعی تبعیت نمیکنند. گفتوگو با کرمرضا تاجمهر را دربارهی مجموعهی «ریشههای غریبه» میخوانید. نویسندهای که با نقشه و از پیش برنامهریزیشده مینویسد و به طور معمول خودش را درگیر شهودهای حین نوشتن نمیکند:
***
رضا فکری: «ریشههای غریبه» سومین مجموعه داستانی است که از شما به چاپ میرسد و ظاهرا داستانهای آن را در فاصلهی سالهای ۸۶ تا ۹۲ نوشتهاید. به طور معمول برای به ثمر رساندن هر داستان چه قدر زمان صرف میکنید؟
کرمرضا تاجمهر: همیشه با رویهی یکسانی مواجه نیستم. به خیلی چیزها بستگی دارد. داستانی مثل «سیتاج» (سمفونی قورباغهها) نوشتن و به ثمر رساندنش شش ماه به طول انجامید؛ در عوض آخرین رمانی که نوشتهام، نوشتناش یک ماه زمان بُرد. پیش آمده که در یک هفته، دو داستان کوتاه عالی نوشتهام که خودم خیلی دوستشان دارم. علاوه بر این، پیش آمده داستانهایی در مجموعههای قبلیام بودهاند و در ممیزی حذف شدهاند و به ناچار در مجموعههای دیگر، دوباره ازشان استفاده کردهام و خود این هم میتواند دلیلی برای وجود اختلاف زمانی در مورد داستانهای یک مجموعه باشد.
البته ناگفته نماند که من روش خاص خودم را در نوشتن دارم؛ یعنی ترجیح میدهم مثل بقیه، آزمون و خطایی ننویسم. قبل از اینکه نوشتن داستان را شروع کنم، از هر حیث همه چیزش را بررسی میکنم. از نخستین جرقه تا وقتی که کاملا شکل بگیرد. مثلا میدانم با چه قصهای مواجه هستم، از کجا شروع میشود و به کجا میرسد. شخصیتهایم چند نفر هستند و نقش هر کدام در داستان چگونه است. قرار است چه مفهومی را دنبال کنم و طبیعی است که بر اساس آن، روایت داستان را پیش میبرم. حتی اسم و هویت و جایگاه شغلی، شخصیتی و اجتماعی شخصیتهایم را میدانم. بعد که مطمئن میشوم کاملا با زیر و بم داستانم آشنا شدهام و از هر نظر نسبت به آن شناخت دارم، بر اساس آنچه تدارک دیدهام، نوشتن نهاییاش را شروع میکنم.
این روش دو حُسن بزرگ دارد: اول اینکه تا وقتی مطمئن نشدهای داستانی آماده است، نوشتناش را شروع نمیکنی، و وقتی نوشتناش را شروع میکنی اطمینان داری که از پساش برمیآیی و داستان خوبی هم خواهد شد. دوم اینکه دیگر در ضمن نوشتن، تمرکزت روی چیزهایی نیست که با آمدنشان غافلگیرت میکنند و دو راهیهایی پیش پایت میگذارند. مثل معماری که از قبل نقشهی بنا را آماده کرده، بدون دغدغه پیش میروی و میدانی به کجا میرسی. بنابراین همهی تمرکزت صرف جزئیپردازیهای تعیینکنندهی داستان میشود. جالبتر اینکه از هر جایی که نوشتن داستانات را به هر دلیل متوقف کردهای، حتی اگر یک سال بعد بخواهی ادامهاش بدهی، از آنجا که نقشهی روایت داری، بدون کمترین مشکلی و فقط با مرور نقشهی راه میتوانی کارت را ادامه بدهی و تمامش کنی. با توجه به اینکه بیشتر نویسندگان ایرانی شرایط کار حرفهای ندارند و از کمترین وقتهای آزادشان برای داستان نوشتن استفاده میکنند، با این روش میتوانند از همین کمترین وقتها، بیشترین استفاده را داشته باشند. از یاد نبریم که در شیوهی آزمون و خطایی، وقتی در نیمهی راه به نقطهای میرسی که روایت پیش نمیرود، انرژی و انگیزهی زیادی از نویسنده گرفته میشود و نوعی شکست محسوب میشود. یا باید بیخیال این کار نیمهتمامِ به بنبست رسیده شوی یا وقت و انرژی و حوصلهی زیادی صرف اصلاحاش کنی که به صرفه نیست و به نظرم با نصف آن انرژی قادر هستی داستان جدیدی را از اول شروع کنی و به نتیجه برسانی.
فکری: راوی و نوع روایت، بیش از همهی عناصر ساخت داستان در «ریشههای غریبه» برجسته است. در هر پنج داستان این مجموعه چه آن جا که روایت ماجرا بر عهدهی شخصیت اصلی داستان است و چه آن جا که به طور اتفاقی درگیر ماجرا میشود، نقشی تعیینکننده در پیشبرد داستان دارد. انگار این مدل روایت برایتان مختصات ویژهای دارد و به طور خاص مورد توجهتان است. بر چه مبنایی چنین راویای را برای پرداخت داستانها انتخاب کردهاید؟
تاجمهر: ممنونم بابت سوال خوبی که پرسیدید. البته باید بگویم منتظرش بودم. همان طور که گفتم با روش خاص خودم داستان مینویسم و بنا به دلایلی که به آنها اشاره خواهم کرد در حال آموزش این روش در کارگاههای داستاننویسی به نوآموزان این عرصه هستم. مطمئنم شما هم زیاد شنیدهاید که فلان داستاننویس شناختهشده از داستانهایی حرف میزند که سالهاست نیمهتمام ماندهاند و انگار هرگز هم کامل نمیشوند. دلیل این امر نوشتن به روش آزمون و خطایی است. یعنی نویسنده بلافاصله بعد از اینکه ایدهی جالبی پیدا کرد نوشتن داستان را شروع میکند و بر اساس آنچه خودشان هم اعتراف میکنند، مادامی که در حال نوشتن هستند خود نویسنده هم نمیداند داستان قرار است چطور پیش برود و به کجا برسد! آنها خودشان میگویند که در ضمن نوشتن داستان، پا به پای ماجرا، شخصیتها و مخاطب پیش میروند و مرتب از مسیرهای جدیدی که پیش روی روایت باز میشود، شگفتزده میشوند و با لذت از این غافلگیریها حرف میزنند.
تلخی کار آنجاست که یک دفعه داستان به جایی میرسد که راوی نه راه پیش دارد، نه راه پس. اینجاست که هر چقدر زحمت کشیدهای و پیش رفتهای، به بنبست میرسی و برای تکمیل این داستان، ناگزیر هستی به عقبتر برگردی، روایت را تغییر بدهی، شخصیتها را کم و زیاد کنی و البته شما بهتر از من میدانید که این کار، پُر ملال و عذابآور است و البته تضمینی برای بهتر شدن و کامل شدن داستان هم وجود ندارد.
کاری که من میکنم این است که این آزمون و خطا را قبل از نوشتن انجام میدهم و مرتب یادداشتبرداری میکنم تا مسیر واقعی داستان را پیدا کنم. مسیری که بهترین حالت ممکن است. بعد سراغ شخصیتهایم میروم و درستشان میکنم. طبیعی است که قبل از نوشتن، به جزء جزء داستانم فکر میکنم و از هر نظر ماجرا و محتوایم را آماده میکنم. تازه اینجاست که به فکر نوشتن نهایی داستان میافتم و قبل از هر چیز، بر اساس آنچه که دارم و آنچه که میخواهم، یک راوی مناسب انتخاب میکنم و البته نقطهی ایدهآلی برای شروع.
هر نویسنده مختار است با هر روشی که دوست دارد داستانش را بنویسد. اما پرسشی که برای من وجود دارد این است که نویسندههایی که از روش آزمون و خطایی برای نوشتن استفاده میکنند، چطور بدون اینکه بدانند قصهشان چیست و با چه چیزی مواجه هستند، دست به انتخاب راوی و زاویهدید میزنند؟ بنابراین طبیعی است اگر این راوییی که صرف اتفاق انتخاب شده، در ادامه به مشکل بر بخورد و نتواند داستان را ادامه بدهد، چون دلیل انتخاب این راوی و البته سایر عناصر، فقط از سر ذوق بوده و نه نیاز و ضرروت داستانی.

- من روش خاص خودم را در نوشتن دارم؛ یعنی ترجیح میدهم مثل بقیه، آزمون و خطایی ننویسم. قبل از اینکه نوشتن داستان را شروع کنم، از هر حیث همه چیزش را بررسی میکنم. از نخستین جرقه تا وقتی که کاملا شکل بگیرد. مثلا میدانم با چه قصهای مواجه هستم، از کجا شروع میشود و به کجا میرسد. شخصیتهایم چند نفر هستند و نقش هر کدام در داستان چگونه است. قرار است چه مفهومی را دنبال کنم و طبیعی است که بر اساس آن، روایت داستان را پیش میبرم
فکری: در هر پنج داستان این مجموعه، پایان ماجرا را در همان بند اول آوردهاید، تا جایی که با سایز و جاگیری متفاوت کلمات از سایر بندهای داستان، به نوعی از کلیت داستانها هم منفک شدهاند. انگار خواستهاید در همان ابتدا به مخاطب نشان دهید که این داستانها همگی مرور خاطراتی از گذشتهاند. چه شد که چنین شیوهای را برای طرح داستانها انتخاب کردید؟
تاجمهر: قبل از اینکه به سوالتان جواب بدهم لازم است اشاره کنم که برجسته کردن چند خط ابتدایی داستان بر اساس سلیقهی ناشر صورت گرفته و من نقشی در آن نداشتهام.
گذشته از این، دقیقا این موضوع هم به روش خاص نوشتنام برمیگردد. در این مورد یک اصل اساسی دارم: معتقدم در داستان امروزی، بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیکترین نقطه به پایان آن است. این قاعده به شدت برای داستان امروز جواب میدهد و کسی مثل «اصغر فرهادی» به خوبی از این شیوه در فیلم «گذشته» و «جدایی نادر از سیمین» استفاده میکند. داستان مدرن امروزی دیگر از آن قواعد خستهکنندهی قدیمی پیروی نمیکند. در داستان امروز، هر جای روایت میتواند برای خودش نقطهی اوجی باشد. همچنان که داستان در اوج آغاز میشود. بنابراین به جای گسترش روایت در طول، (که خاص داستانهای کلاسیک است) داستان امروزی بیشتر در عرض گسترش پیدا میکند.
از آنجا که قرار نیست به روش روایت کلاسیک، چیزی را از مخاطب پنهان کنیم و در آخر داستان با رو کردن آن، او را غافلگیر و شگفتزده کنیم، از همان اول صادقانه به او میگوییم که فلان اتفاق افتاده و تمام! حالا میخواهم در موردش برایت بگویم.
بگذارید یک مثال بزنم: فرض کنید از سر کار به خانه برگشتهاید و میخواهید اتفاقی را که در محیط کار برای شما یا شخص دیگری افتاده، تعریف کنید. اتفاق چی بوده؟ یکی از همکارانتان خودش را از طبقهی هشتم ساختمان محل کارتان پایین انداخته! اگر بخواهید ماجرا را از اول تعرف کنید، هیچ کس اشتیاقی به شنیدن از خودش نشان نمیدهد. (مثل داستانهای کلاسیک روسی که چند صفحهی ابتداییشان یا توصیف شخصیت اصلی است یا محل زندگی او. در حالی که هنوز نمیدانیم قرار است این آدم چکار کند!) اما اگر همان اول، به اصل اتفاق اشاره کنید، حواس همه به شما جلب میشد. بنابراین خیلی راحت میگویید: امروز آقای فلانی خودش را از طبقهی هشتم اداره انداخت پایین! حتی اگر شما هم تمایلی به باز کردن بیشتر موضوع نداشته باشید، بقیه شما را رها نمیکنند و با پرسش، مرتب جویای ماجرا از زوایای مختلف میشوند.
«خنده در تاریکی» نابوکوف اینطوری شروع میشود: «روزی روزگاری در شهر برلین مردی زندگی میکرد به نام آلبینوس. او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد؛ عشق ورزید؛ مورد بیمهری قرار گرفت؛ و زندگیاش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید.»
این، کل داستان است و اگر در نقلِ آن لذت و منفعت مادی نبود، همین جا رهایش میکردیم؛ گرچه چکیدهی زندگی انسان را میتوان بر سنگ قبری پوشیده از خزه جا داد، نقل جزئیات همواره لطفی دیگر دارد.
ماجرا از اینجا آغاز شد که...»
فکری: «دستهایی که از همه چیز میگذرند» و «کلکین پنجم» داستانهایی رئالیستیاند که با کنشهایی منطقی و پایانبندیهایی مبتنی بر فرضیات از پیش تعیینشده، پرداخت شدهاند و به نوعی میتوان آنها را داستان کوتاههایی کلاسیک و چارچوبمند در نظر گرفت. اما «ریشههای غریبه»، «یک مورد استثنائی» و «سگ هار و بیل مکانیکی» از این مرزهای رئالیستی گذر میکنند و به دنیاهایی غریب پا میگذارند، یک جور رئالیسم جادویی و یا شاید سورئالیسم رقیق در آنها هست. چه الزامهای رواییای سبب نوشتن این داستانها در چنین سبک و ساختار متفاوتی شدهاند؟
تاجمهر: با کلاسیک بودن داستانهای «دستهایی که از همه چیز میگذرند» و «کلکین پنجم» که اشاره میکنید موافق نیستم. شاید منظورتان این است که در مورد اتفاقات ملموس اطرافمان نوشته شدهاند و واقعیتر به نظر میرسند و نسبت به بقیهی داستانهای این مجموعه، روایتهای متفاوتتری دارند. و الا از نظر نوع روایت و پرداخت، به هیچ عنوان شباهتی به داستانهای کلاسیک ندارند. بگذریم...
اما اشارهی شما در مورد بقیهی داستانهای مجموعه اشارهی درستی است. اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم باید بگویم ناچار شدم پرداخت متفاوتی نسبت به بقیهی داستانها داشته باشم. در هر سه داستانی که اشاره میکنید (ریشههای غریبه، یک مورد استثنائی و سگ هار و بیل مکانیکی) آنچه دستمایه قرار گرفته، با انگیزهی اسطورهشکنی بوده و البته در این خصوص، به دلایلی که اینجا جای گفتنشان نیست، چارهای جز پرداختی ویژه و خاص نیست. ضمن اینکه بر اساس رویکردی که به آن اشاره کردم، طبیعی است که با یک امر غیر رئال مواجه هستیم و باید بتوانیم از پس پرداختش بربیاییم. سختی کار اینجاست که قرار است یک داستان امروزی را که از قضا، فضا و آدمهایش هم امروزی هستند، به اتفاق و مفهومی تاریخی که قرنها از آن گذشته، مرتبط کنیم. طبیعی است اگر کار سادهای نباشد و البته در این زمینه آنچه بیش از هر چیز دیگری اهمیت دارد، انتخاب نوع، شکل و رویکرد روایت است.

- در داستان امروزی، بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیکترین نقطه به پایان آن است. این قاعده به شدت برای داستان امروز جواب میدهد و کسی مثل «اصغر فرهادی» به خوبی از این شیوه در فیلم «گذشته» و «جدایی نادر از سیمین» استفاده میکند. داستان مدرن امروزی دیگر از آن قواعد خستهکنندهی قدیمی پیروی نمیکند. در داستان امروز، هر جای روایت میتواند برای خودش نقطهی اوجی باشد. همچنان که داستان در اوج آغاز میشود
پرسش پنجم: از میان این پنج داستان، «کلکین پنجم» و «سگ هار و بیل مکانیکی» از نظر حجم به میزان قابل توجهی از بقیه فاصله دارند. تا آنجا که «کلکین پنجم» میتوانست پیرنگ گستردهی یک رمان باشد و «سگ هار و بیل مکانیکی» هم با آن ساختار ویژهاش (که ترکیبی از چند مونولوگ طولانی است) شاید میتوانست در قالب طرحوارهای از یک نمایشنامه بگنجد. انگار در این دو داستان تلاش کردهاید ظرفیتهای پنهانی از قالب داستان کوتاه را به سطح بیاورید، اینطور نیست؟
تاجمهر: به شخصه خیلی قائل به تعریف قالب برای داستان نیستم. کار داستاننویس، داستان نوشتن است؛ داستان جذاب و تاثیرگذار و بقیهاش مهم نیست. اینکه در نهایت در قالب داستان کوتاه یا بلند قرارش میدهند، اصلا مهم نیست و فرقی نمیکند و به هیچ عنوان نباید دغدغهی نویسنده باشد. هر داستان در حجم واقعی خودش تمام میشود و نباید از قبل متر و معیار ذهنی داشته باشیم. البته هر ایدهی اولیهای که به ذهن میرسد، نویسندهی کارکشته میداند که باید چه توقعی از آن داشته باشد. جرقه یا ایدهی اولیه مثل بذر میماند. شما میدانید که اگر بذر گندم بکارید، حاصلاش درخت چنار نخواهد بود.
از طرف دیگر امروز متوجه میشویم که خاصترین تعاریف داستانی هم مرتب در حال تغییر و تحول هستند و هیچ چیز همیشگی نیست. یک زمانی برای تعریف داستان کوتاه، به محدودیت ماجرای مطرح شده در داستان و محدود بودن شخصیتها تاکید میکردند، در مقطعی دیگر، گفتهاند که باید طوری باشد که بشود در وقت صرف صبحانه، خواندش. بعد به واژهشماری رسیده. واقعیت این است که نه این تعاریف، مهم هستند و نه میتوانند همیشگی باشند. از نظر من داستان مثل یک درخت است. درختی با شاخههای بزرگ و کوچک گسترده و البته شاخههایی که قطع شدهاند، اما هنوز جایشان روی تنه معلوم است. ممکن است نویسندهای دوست داشته باشد تعداد این شاخههای بریده(خردهروایتها و اشارتها) بیشتر یا کمتر باشد.
در نهایت میتوانم بگویم با حرف شما موافقم و معتقدم امروز میتوانیم با نمونههایی از داستان کوتاه مواجه باشیم که از نظر تعاریف مرسوم داستان کوتاه، نمیتوانیم در قالب مشخصی تعریفشان کنیم. در عین حال نمیتوانیم بگوییم قالبشان بلند است یا میتوانستهاند پیرنگ یک رمان باشند! به این دلیل ساده که داستان در همین حجم تمام شده و کم و کاستی هم ندارد، مگر اینکه شما دلایلی خلاف آن داشته باشید.

- داستان مثل یک درخت است. درختی با شاخههای بزرگ و کوچک گسترده و البته شاخههایی که قطع شدهاند، اما هنوز جایشان روی تنه معلوم است. ممکن است نویسندهای دوست داشته باشد تعداد این شاخههای بریده(خردهروایتها و اشارتها) بیشتر یا کمتر باشد
فکری: تم غریبگی، بیگانگی و احساس تفاوت در داستانها موج میزند و در شخصیتهای این داستانها به صورتهای مختلفی خودش را نشان میدهد. گاه به شکل عدم درک صحیح زبانی از یکدیگر، گاه از راه نمایش شخصیتی نامانوس و متفاوت که از راهی دور میآید و گاه به صورت غربت آشنای جوانی افغان. این غربت تکرارشونده که در همهی داستانهای مجموعه جاری است (و در عنوان مجموعهتان هم نمود دارد). از کجا ریشه میگیرد؟
تاجمهر: داستانهایی که نویسنده مینویسد، آگاهانه یا ناآگاهانه بازتاب مسائلی هستند که پیرامونش میگذرند. با آنها بزرگ شده و پیوسته درگیرشان بوده است. به شخصه کودکیام در جنگ و بمباران گذشت. نمود این اتفاق در برخی داستانهایم هست. در هر سه مجموعهداستانی که تاکنون از من چاپ شده، یک داستان کوتاه ضد جنگ هم هست. و در هر کدام از این سه داستان، از زاویهی متفاوتی به جنگ پرداختهام. هنوز هم مطمئنم ادامه دارد و در این مورد داستانهایی برای نوشتن دارم. بگذارید صادقانه اعتراف کنم که از وقتی به دنیا آمدهام همواره زندگیام در عدم قطعیتی دردناک گذشته است. در این عدم قطعیتِ جانکاه، هیچگاه نمیتوان برای آینده برنامهریزی کرد. البته منظورم از آینده فقط یک سال و حتی چند ماه بعد است. وقتی بچه بودم و داخل کوچه مشغول بازی، میدیدم که جوانهای همسایه با لباس جنگ به قصد رفتن به جبهه میرفتند و چند وقت بعد وقتی برمیگشتند یکی یا دو نفرشان کم بود. بعد عکس آنها که نیامده بودند را داخل حجله میگذاشتند و تا مدتها ما اطراف این حجلههای سیاه و چراغانی بازی میکردیم و به این فکر میکردیم که دفعهی بعد نوبت کدامشان است. جدا از این، بمباران روزانه شهر هم بود و گاهی چند خانه جلوی چشممان پودر میشد؛ با آدمهایی که چند لحظه پیش دیده بودیمشان، باهاشان حرف زده بودیم و کلی خاطرهی مشترک که این وسط به جا میماند. و ترکشها و پوکههایی که وسیلهی بازی و سرگرمیمان بود. متاسفانه هنوز هم این عدم قطعیت به شکلهای دیگری وجود دارد و درگیرش هستیم. هنوز هم هیچ کس نمیداند فردا چه میشود!
طبیعی است که مجموعهای از این عدم قطعیتها همیشه زندگی ما را تحت شعاع خودشان قرار میدهند و خواسته یا ناخواسته وارد اندیشه و نوشتنمان میشوند.

- یک مفهوم ماندگار میتواند یک داستان را ماندگار کند. از طرف دیگر شدیدا معتقدم که برای رسیدن به این مفهوم ماندگار باید از امکانات متناسب فرمی و ساختاری هم استفاده کرد. بنابراین میتوان این دو را لازم و ملزوم همدیگر دانست. مادامی که فرم، تکنیک و ساختار در خدمت شکلگیری یک مفهوم ناب و ماندگار نباشد، به جایی نمیرسد. کشف و استفاده از یک تکنیک یا فرم خاص(بدون ارتباط موثر با مفهوم داستانی) فقط به صورت مقطعی میتواند جالب و مورد توجه باشد و بعد تازگیاش را از دست میدهد
فکری: در داستانهای این مجموعه هم دغدغههایی از جنس مضمون و محتوا دیده میشود که شامل موضوعهایی نظیر جنگ، بیگانگی نسلی، تنهایی و غربت است و هم سبکها و قالبهای مختلف روایی، حضوری پر رنگ دارد و به نظر میرسد با نویسندهای درگیر بهره گرفتن از امکانات فرمی و اجرایی در داستان هم طرف هستیم. خودتان فکر میکنید بیشتر متمایل به کدام سویه هستید؟
تاجمهر: معتقدم یک مفهوم ماندگار میتواند یک داستان را ماندگار کند. از طرف دیگر شدیدا معتقدم که برای رسیدن به این مفهوم ماندگار باید از امکانات متناسب فرمی و ساختاری هم استفاده کرد. بنابراین میتوان این دو را لازم و ملزوم همدیگر دانست. مادامی که فرم، تکنیک و ساختار در خدمت شکلگیری یک مفهوم ناب و ماندگار نباشد، به جایی نمیرسد. کشف و استفاده از یک تکنیک یا فرم خاص(بدون ارتباط موثر با مفهوم داستانی) فقط به صورت مقطعی میتواند جالب و مورد توجه باشد و بعد تازگیاش را از دست میدهد. اما چنانچه یک ارتباط منطقی با مفهوم داستانی داشته باشد، میتواند منجر به ماندگاری داستان شود.
فکری: در داستانهای مجموعهی «ریشههای غریبه» همیشه مرگی اتفاق میافتد که داستان حول روایت آن و یا دلایل وقوع آن شکل میگیرد. نویسنده البته از خود این مرگ خیلی زود گذر میکند و انگار آنچه در طول و عرض ماجرا پنهان است، بسیار بیشتر از مرگی که محصول همهی این اتفاقات است اهمیت دارد. راویهای داستان از موضوع مرگ به سادگی سُر میخورند و میگذرند. انگار آن را به عنوان بدیهیترین و حتمیترین قانون طبیعت پذیرفتهاند. مرگ در این داستانها تنها بهانهای برای روایت است، اینطور نیست؟
تاجمهر: از ابتدای خلقت، موضوع و مفهوم مرگ برای بشر اهمیت داشته و دارد. این مفهوم برای هنرمند و نویسنده جایگاه ویژهتری دارد، چون خالق است و میآفریند و با خلق و آفرینش به دنبال ماندگاری است. از طرفی میبیند که همه چیز رو به فنا میرود و مرگ، همه چیز و همه کس را به مرور میبلعد. این جدال میان ماندگاری و فنا، خواسته یا ناخواسته در ذهن نویسنده باعث شکلگیری مفاهیمی در این زمینه میشود که در آثارش قابل ردیابی است. هر نویسنده یا هنرمند در مقطعی خاص از زندگیاش با این مقوله رو در رو و پنجه در پنجه میشود و ممکن است حاصل این رویارویی، آفرینشهای خاصی باشد.
در مجموعهداستان «سمفونی قورباغهها» هم تم مرگ بر داستانها مسلط است. آنجا هم با مرگ به شکلهای مختلفش مواجه هستیم و شخصیتهای داستانی در کشاکش دردناکی با آن مواجه میشوند و البته عمدتا ناگزیر از کنار آمدن با آن هستند.
همانطور که شما هم به درستی اشاره کردید، در «ریشههای غریبه» موضوع فرق میکند. اینجا دیگر موضوع اصلی، مرگ نیست. موضوع، به هم ریختن یک نظم، بر اثر وارد شدن یک عنصر ناشناختهی بیگانه و غریبه است که البته میتوان چراییاش را هم در جایجای داستانها، تاریخ و البته عدم قطعیتی که در زندگی امروزمان هست و پیش از این هم اشاراتی به آن داشتم، دنبال نمود.
در کل، در سه مجموعهداستانی که تا به حال به چاپ رساندهام، مفهوم مرگ از بارزترین مفاهیمی بوده که هر بار به دلایلی و از زوایایی مورد توجه قرار گرفته است. ولی آنچه در این میان مشترک است، همان امر بدیع و حتمی است که شما به درستی به آن اشاره کردید و البته از ابتدای تاریخ تا به امروز هم همین گونه بوده و به نظر میرسد همین گونه هم بماند.

- موضوع و مفهوم مرگ برای بشر اهمیت داشته و دارد. این مفهوم برای هنرمند و نویسنده جایگاه ویژهتری دارد، چون خالق است و میآفریند و با خلق و آفرینش به دنبال ماندگاری است. از طرفی میبیند که همه چیز رو به فنا میرود و مرگ، همه چیز و همه کس را به مرور میبلعد. این جدال میان ماندگاری و فنا، خواسته یا ناخواسته در ذهن نویسنده باعث شکلگیری مفاهیمی در این زمینه میشود که در آثارش قابل ردیابی است