یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» نوشته رضا جولایی

یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی

 

یادداشتی بر رمان «شکوفه‌های عناب» رضا جولایی

رضا فکری

«شکوفه‌های عناب» بر محور یکی از پربسامدترین واقعه‌نگاری‌های دوره‌ مشروطه بنا شده است. قتل فجیع میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل بستر نگارش این رمان است و رضا جولایی طی اپیزودهایی مجزای از هم و از زوایای گوناگون به این اتفاق مهم تاریخ معاصر نگریسته است. روایتی که البته خدشه‌ای به نواحی تثبیت‌شده‌ تاریخ وارد نمی‌آورد و نویسنده عمدتا با بهره‌گرفتن از بخش‌های مه‌آلود تاریخ و حواشی کمترثبت‌شده‌ آن، جهان زنده‌ داستانی خود را می‌سازد. او به‌نوعی تاریخ را در بطن زندگی روایت می‌کند و در این راه، کمترشناخته‌شده‌های تاریخ را هم به عرصه می‌آورد. پیشانی کتاب با تکه‌ای از شعر دهخدا که در سوگ میرزا جهانگیرخان سروده، آراسته شده؛ «یاد آر ز شمع مرده» و رمان هم با مویه‌های تلخ و حزین همسر جهانگیرخان گشوده می‌شود؛ همراه با نقل شمه‌ای از سوز دل و درد جانکاه این زن و طفل شیری‌اش. جولایی البته برای اینکه پرسپکتیو جامع‌تری از این واقعه به دست دهد، پای پاره‌های روایی دیگری را هم به میان می‌کشد و کاراکترهایی از جایگاه‌های دیگر اجتماعی را هم به قصه‌اش احضار می‌کند. روایت‌هایی از منظر آنهایی که هر کدام به‌نوعی درگیر این ماجرا بوده‌اند. پاره‌هایی که هر کدام زبان مخصوص به خود را دارند. گاه شکسته‌اند و به شیوه‌ محاوره روایت شده‌اند و گاه فرمال و ادیبانه‌اند. نویسنده در چینش این قطعات، ابایی ندارد از اینکه بخش‌ها را بدون رعایت توالی زمانی و به شیوه‌ای غیرخطی به مخاطبش عرضه کند و درنهایت با ارائه‌ استادانه‌ پس‌وپیش این واقعه‌ هولناک، تصویری به‌مراتب زلال‌تر از نص‌های صریح و سندهای مکتوب، پیش چشم مخاطبش می‌گذارد. جولایی برای بازتعریف این قطعه‌ تاریخی، از نظرگاه شخصیت‌هایی استفاده می‌کند که فرسنگ‌ها دور از هم هستند. گاهی روایت از منظر عکاس‌باشی ساده‌ای است که در روزگار جوانی، شاهد ترور ناصرالدین شاه بوده و در این بزنگاه خاص، وردست دفتر روزنامه‌ صوراسرافیل است. گاهی از دید قزاقی روس است که از آغوش خانواده‌اش جدا شده و از کیلومترها دورتر آمده تا مجلسی را که مشروطه‌خواهان دل در گرو‌ آن دارند، به توپ ببندد. گاه از منظر قزاق ایرانی سختی‌کشیده‌ای است که با تضرع، لحظه‌به‌لحظه روح خود را عریان می‌کند و به منجلاب فرورفتنش را شرح می‌دهد. او شخصیت‌هایی را از پستوی خاک‌گرفته‌ تاریخ بیرون می‌کشد که هر کدام نماینده‌ قشری هستند که در شکست مشروطه نقش ایفا کرده. درواقع می‌توان گفت که این شخصیت‌ها در جایگاه حقیقی خود نیستند. برای نمونه وردست ساده‌ای که با یکی از شازده‌های قاجار می‌سازد و راپورت روزنامه‌چی‌های صوراسرافیل را می‌دهد، نماینده‌ آدم‌هایی است که از سر ضعف نفس، تن به خفت می‌دهند و روح خود را ارزان می‌فروشند. حتی میرزا جهانگیرخان هم در مسند حقیقی خود ننشسته است. او نماینده‌ روزنامه‌نگاران همه‌ ادوار تاریخ است که سری نترس دارند و سینه‌هاشان در برابر قمه و گلوله سپر است؛ انسان‌های آزاده‌ای که دهان را جز به گفتن حقیقت نمی‌گشایند... درحقیقت جولایی تنها یک قصه‌ پرغصه‌ تاریخی را روایت نمی‌کند. او مخاطبش را به تهرانی می‌برد که سُم‌کوب استبداد صغیر است. از تیره‌روزی ایرانی می‌گوید که درگیر قمارخانه‌های گود زنبورک‌خانه است. از بهارستانی که مجلسش به توپ بسته شده و از مسجد شاهی که گلدسته‌اش فروریخته. از دروازه قزوین و دولاب و سرچشمه و ناصرخسرویی می‌گوید که یخ‌زده است و بی‌روح. از تهرانی که زیر عربده‌ جوجه‌لوطی‌های گذر لوطی صالح لگدمال است و از اراذلی که مشروطه‌خوا‌هان را زیر مشت و قمه گرفته‌اند. از این تهران اما ندای حق‌طلبی هم برمی‌خیزد. از روزنامه‌های صوراسرافیل، حبل‌المتین و ندای وطن و از میرزا احمد مساوات، از سید جمال‌الدین افجه‌ای، از ملک‌المتکلمین و میرزا جهانگیرخان. و در این میان «شکوفه‌های عناب» کتابی است که خاموشی شمعی را گواهی می‌دهد که به استبداد تن نداد.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 26خرداد98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2043/7

 

خوانش داستان_برگرد به عقب_کارن جوی فاولر_روزنامه آرمان_رضا فکری

زندگی در خاطرات

رضا فکری

خاطرات هیچ‌گاه به شکل یکپارچه و خطی بازآوری نمی‌شوند و گذشته در خاطرمان اغلب به صورت تکه‌پاره و نامنظم است. داستان «برگرد به عقب» کارن جوی فاولر هم با خاطره‌های گذشته چنین برخوردی دارد، و ایوت، راوی هجده‌ساله‌ داستان را به همین شیوه، با بریده‌های کودکی‌اش مواجه می‌کند. او در خاطراتش بزرگ می‌شود، کوچک می‌شود و همه‌ این گذشته‌ نامنظم را بر مبنای فصل‌های سال منظم می‌کند. طبیعت در این داستان بسیار کلیدی است و در خدمت مفاهیم ذهن راوی عمل می‌کند. ایندیانا محل وقوع اتفاق‌هاست. ایالتی که در گذشته‌های دورتر «سرزمین سرخ‌پوستان» بوده است. جایی که اقلیم درش بسیار پررنگ است و نمادهای شهری کم‌رنگ و محو هستند. برادرش را به یاد می‌آورد که در فصل بهار به جشنواره‌ای علمی راه پیدا کرده و پدرش هم در همین فصل قایق بادی خریده. فصل تابستان آسفالت گرم و آغشته به قیر خیابان‌ها را به یاد می‌آورد و بوی کلر استخری که از گرما به آن پناه برده‌اند. کرم‌های شب‌تاب و هالووین در پاییز از راه می‌رسند و همین‌طور در پاییز است که صاعقه تئاتر امپریال را می‌سوزاند. پدرش در زمستان است که برایشان چوب اسکی می‌خرد و ایوت در همین فصل روی تپه سورتمه‌سواری می‌کند. همه‌ این خاطره‌ها با حواس راوی به شدت درگیرند و با پوست و شامه‌اش گره خورده‌اند. شاید به همین دلیل است که آنها را این‌طور واضح به یاد می‌آورد. درواقع فضاسازی برای نویسنده بسیار مهم است و سطری از داستان نیست که از ترسیم دقیق فضا بی‌بهره مانده باشد.استیوی رابینویدس پسری است که با ایوت در بازی آنکل ویگلی همراه می‌شود. بازی کودکانه‌ای که همه‌ اتفاق‌های محل زندگی او را رقم می‌زند و بسیار تعیین‌کننده است. برنده یک حقیقت برایش افشا می‌شود و بازنده هم به همین شکل. مدلی از پیشگویی که ابتدا در اتفاق‌افتادن‌شان تردید وجود دارد: آیا ایوت اولین دختری خواهد بود که در تیم بزرگسالان چوگان می‌زند؟ آیا استیوی به زودی خواهردار خواهد شد؟ آیا آن‌طور که آنکل ویگلی می‌گوید به‌زودی با ستاره‌های سینما ملاقات خواهند کرد؟ درواقع باختن یا بردن در این بازی بی‌معناست. آنکل ویگلی می‌گوید خانه کینزرها در آتش خواهد سوخت و در زمستان این اتفاق واقعا می‌افتد. پدر ایوت شخصیت مطرود این جامعه‌ کوچک است که در این آتش‌سوزی ناجی سگ خانواده‌ کینزر می‌شود. پدری سیاه‌پوست که بقیه با او سر ناسازگاری دارند. مردی که مدام مست می‌کند و به کلیسا هم نمی‌رود. مذهب در اینجا مهم است. خانواده کینزر به خدا و مسیح معتقدند، خانواده استیوی به خدا اعتقاد دارند اما به مسیح نه، و پدر ایوت هم که به هیچ‌کدام اعتقادی ندارد. انتهای داستان اما با اتفاقی تلخ گره می‌خورد. در فصل بهار بارانی درمی‌گیرد و کم‌کم سیل می‌شود و سینتیا دختری است که تسلیم همین اقلیم سرکش می‌شود و سیل او را می‌برد. دختری که پدر ایوت به او نزدیک بوده است. پدر سنگ‌قبری برای سینتیا سفارش می‌دهد که طرح یک فرشته روی آن تراشیده شده، چیزی که هرگز به آن اعتقاد نداشته است. آیا این اتفاق او را متحول کرده؟ راوی هجده‌ساله‌ داستان، در گذر همین فصل‌هاست که خاطرات از بهار تا به زمستانش را مرور می‌کند؛ خاطراتی که در آن همه‌ پیش‌بینی‌های تلخ و شیرین آنکل ویگلی به حقیقت پیوسته و سینتیای هجده‌ساله هم غرق شده است.

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 21خرداد98 به نشر رسیده است.

لینک پی دی اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2039/7

«قطار هاربین»؛ کارگروهی برگزیدگان جایزه ا.هنری؛ ترجمه علی فامیان

 

«قطار هاربین»

(برگزیدگان جایزه ا.هنری 2016 )

نویسنده: کارگروهی برگزیدگان جایزه ا.هنری

مترجم: علی فامیان

ناشر: نشر نیستان، چاپ اول: 1397

192 صفحه، 21000 تومان

 

 

 

 

***

رضا فکری

قطار هاربین، مجموعه داستانی است شامل ده داستان کوتاه که همگی برندگان جایزه‌ی ادبی اُ. هنری هستند به همراه مقدمه‌ای توصیفی از مترجم که معرفی بسیار مختصری از داستان‌ها به دست می‌دهد. داستان‌های این مجموعه گاه آن قدر بلنداند که به نظر می‌رسد از چهارچوب‌های داستان کوتاه خارج شده‌اند و گاه مانند داستان «سیگار»، آن قدر کوتاه‌اند که در سه صفحه، برشی کوتاه از زمان را نشان می‌دهند و با تعریف داستان کوتاه منطبق‌تر به نطر می‌رسند. به بیانی دیگر داوران جایزه، طیف وسیعی از داستان‌ها را در شمار داستان کوتاه برگزیده قرار داده‌اند و چندان خود را در بند تعاریف تئوری جای نداده‌اند. گاه نو بودن موضوع داستان آن را متمایز کرده است مانند داستان «نامه‌های مونگرجی» و گاه حالت عاطفی و نوستالژیک راوی میانسال در ارتباط با پدر و مادر پیر و خانه قدیمی‌شان مثلا در داستان «پنجره‌های محافظ». این ده داستان از نظر فرم، مضمون و محتوا، تکنیک‌های پردازش، نوع روایت و انتخاب راوی و ... بسیار متفاوت و متنوع‌اند.

«نامه‌های مونگرجی» اثر گیتا لایر با فرمی متفاوت و در قالب نامه‌نگاری‌هایی چندسویه شکل گرفته است. «بازیکن با پیش‌ پرداخت زیاد» اثر جو دانلی، داستان ورزشکاری است که جهانش با بیس‌بال گره خورده است. «واگرایی» اثر دیوید اچ لین، داستان استاد دانشگاهی است که به صورت حرفه‌ای دوچرخه‌سواری می‌کند. در اثر حادثه‌ای که به هنگام دوچرخه‌سواری به همراه همسر و دوستان برایش اتفاق می‌افتد، بیهوش شده و پس از به هوش آمدن، تفکرات تازه‌ای ذهنش را مشغول می‌کنند: «احساس کوچکی می‌کرد. فاصله و سکوتی غریب بر گذشته‌اش حاکم شد و حس کرد میان جرمی ماتیسِ سابق و خودش که اینجا و اکنون حضور داشت، شکافی عمیق به وجود آمده است. او تغییر کرده بود. موضوع همین بود. زندگی‌اش تغییر کرده بود. نه آنقدرها زیاد. اما به قدر کافی. او حس می‌کرد از همان لحظه‌ای که به هوش آمده، قبل از آن که بفهمد کجاست و چه بلایی بر سرش آمده است، تلوتلوخوران سفری را شروع کرده است، سفری که هیچ کنترلی بر آن نداشت و از قطب‌نما و ستاره راهنما هم خبری نبود. تنها کاری که از عهده‌اش بر‌می‌آمد این بود که رو به آینده خنجر بکشد. حالا در این لحظه از شب در بیمارستان، در مقابل چشمانش سرزمینی بی حد و حصر می‌دید.»

«پنجره‌های محافظ» اثر چارلز هاورتی، داستان زندگی همه‌ی آدم‌هایی است که در مقطعی از زندگی با پدیده‌ی پیرشدن پدر و مادرشان روبرو می‌شوند. برای فرار از پذیرش این واقعیت، به همراه مرور خاطرات کودکی‌شان دست به تعمیر قسمت‌های مختلف ساختمان یا وسایل خانه‌ی پدری می‌زنند. در این میان نقش محافظ و حامی و تکیه‌گاه را برای پدر و مادر بازی می‌کنند. گویی سعی دارند گذر زمان را متوقف کنند و همه چیز را به گذشته و به حالت ایده‌آل دوره‌ی کودکی برگردانند. «قطار هاربین» اثر آساکو سریزاوا که اثر منتخب داوران سال 2016نیز هست، روایت خشم و طغیان درونی و پشیمانی است. «قطع عضو» اثر وندل بری، نیز روایت زندگی کسی است که با ازدست دادن یک دست، پس از طی مراحلی ذهنی به دنبال پذیرش موضوع و یافتن راه چاره‌ای برای ادامه‌ی مسیر است.

در داستان «سیگار» اثر سم سوج، این بازآفرینی و توصیف فضا است که واقعیت زندگی پسامدرن مردی میانسال را شرح می‌دهد؛ «خانه، خانه سیگاری‌هاست. همیشه یکی از ما در حال دود کردن است. بعضی وقت‌ها هر سه نفر با هم سیگار می‌کشیم و دود همه‌ی فضای خانه را اشغال می‌کند. روی تمام پنجره‌ها لایه‌ای چسبناک نشسته است. صاحب‌خانه می‌گوید پاک‌کردن شیشه فایده‌ای ندارد. این روزها سیگاری قهار زیاد نیست. به قول کلمنت نسل ما دارد منقرض می‌شود.»

«یک تصمیم خاص» اثر ذبی واتسون، از احساسات و افکار و اندیشه‌های دختری روستایی حرف می‌زند. از دل‌مشغولی‌های روزمره مثل نگرانی‌هایش نسبت به اسب بیمارشان و دغدغه‌هایی فراتر از روزمرگی‌ در مورد عشق و زندگی و آینده. واگویه‌های درونی دختر، با توصیف‌های دقیق و جزیی‌اش از فضا در هم می‌آمیزند تا رئالیسمی نو خلق ‌کنند.

«زمستان 1965» اثر فردریک تاتن نیز داستان نویسنده‌ی جوان و تهی‌دستی است که در انتظار چاپ داستانش در یک مجله، زمان را با رویابافی‌هایی در مورد آینده‌ی شغلی‌اش می‌گذراند. آینده‌ای که در لایه‌های شهرت و ثروت و قدرت پیچیده است. اما چاپ نشدن داستان و به دنبال آن آشنایی‌اش با زنی عجیب که از طرف دفتر مجله با او تماس گفته است، خیال‌پردازی‌های خام و جوانانه‌اش را دستخوش تغییر می‌کند.

«خوشبختی» اثر ران کارلسون نیز روایت چند روز از زندگی مردی است که در پیری به کلبه‌ی ییلاقی خانوادگی‌شان می‌رود و تعطیلاتی چند‌روزه را با برادر و دو پسرش می‌گذراند. در این میان با به‌یاد‌آوردن خاطراتی از کودکی خودش در میان خانواده، خاطرات همسرش و کودکی پسرانش و حتی مرور خاطرات چند سال اخیر، گویی به مرور خوشبختی‌اش و مزه‌مزه کردن آن می‌پردازد. به بیانی دیگر، داستان بازتعریف خوشبختی است از زبان یک انسان معمولی. پرداختن به جزییات بسیار و طولانی کردن روایت اتفاقاتی ساده همچون ماهیگیری یا روشن کردن اجاق، گویی بازنمود بیرونی مفهوم انتزاعی خوشبختی در ذهن راوی و تمایل به طولانی‌تر کردن آن است.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

خوانشی بر داستان «پرندگان ما را نشانه کرده‌اند» نوشته‌ی سمیرا سهرابی

قاصدان مرگ

داستان «پرندگان ما را نشانه کرده‌اند» نوشته سمیرا سهرابی از همان ابتدا با ترسیم فضایی رمزآلود آغاز می‌شود. از منظر فرزندی که با یادآوری خاطره‌ مرگ مادرش، مخاطب را آماده‌ شرح اتفاقی دردناک می‌کند؛ مادری که به «فجیع‌ترین شکل ممکن» مُرده است. راوی در اکنونِ این روایت به خانه‌ پدری‌اش وارد می‌شود و با مرور اشیای برجای‌مانده، راهی برای گشودن راز مرگ مادر پیدا می‌کند. طی ایده‌ای که به‌نظر خرافه می‌رسد باید از شر این وسیله‌ها خلاص شوند، چراکه مُرده هربار به سراغ وسایلش می‌آید و شاید که یکی از اهل خانه را هم با خودش ببرد. تاکید بسیار خاله زرین بر نگه‌نداشتن چمدان‌های مادر، فضای داستان را رازآلوده‌تر هم می‌کند. تا این‌جای روایت، تعلیق خوبی برای دانستن قضایا شکل گرفته و اینجاست که از فضای زیرزمین خانه و از بوی پرندگان رونمایی می‌شود. قفس خاک‌گرفته‌ پرندگان، پلی می‌شود برای نقب‌زدن به آنچه به مادر رفته. اهمیت این قفس‌ها آنجا آشکارتر می‌شود که یک پاراگراف کامل از اختلاف‌نظر میان پدر و مادر راوی، درباره‌ زندانی‌کردن پرندگان در قفس شرح داده می‌شود. ظاهرا مادر برای محافظت آنها از دست گربه موافق نگه‌داشتن‌شان در قفس بوده و برعکس پدر به قضاوقدر معتقد بوده است.

از این نقطه به بعد است که هسته‌ اصلی داستان خودش را نشان می‌دهد و راوی به‌طور عینی وارد فضای کودکی‌اش می‌شود و گره می‌خورد به تصویر مادری که پرنده‌ جدیدی را در قفس به خانه آورده. در این بخش از روایت است که آشکار می‌شود مادر نه به جهت محافظت، که به قصد سر‌به‌نیست‌کردن پرنده‌ها آنها را در قفس کرده. تصویر تن بی‌سر پرنده‌ای که در باغچه چال می‌شود و کله‌ خون‌آلود او روی آب، همان شوکی است که مخاطب را میخکوب می‌کند. لحظه‌ای بعد از این اتفاق است که درمی‌یابیم پدر هم مُرده. درواقع مرگ پرنده با مرگ پدر هم‌زمان می‌شود. مادر کم‌حرف و خیره، همچون شبحی زیر درخت چنار می‌ایستد و در این بخش‌های روایت است که مرز میان واقعیت و فراواقعیت درنوردیده می‌شود. اما مرگ همسر او چه ربطی به این پرنده‌ها می‌تواند داشته باشد؟ مادر در وضعیتی جنون‌زده به جان باغچه می‌افتد و تک‌تک لاشه‌های پرندگانی که پیش از این بی‌سر کرده، از زیر خاک بیرون می‌کشد و آتش‌شان می‌زند و به همه‌ اهل خانه هم هشدار می‌دهد که نزدیک پرنده‌های زرد نشوند. آیا این پرنده‌ها شوم هستند و حضور اینهاست که مرگ پدر را رقم زده؟ به این پرسش با نقل خاطره‌ای از ده‌سالگی مادر پاسخ داده می‌شود. او برادر سه‌ساله‌اش را نتوانسته از غرق‌شدن در استخر نجات دهد، چراکه غرق تماشای همین پرنده‌های زردرنگ بوده. پرنده‌هایی که هنگام غرق‌شدن این کودک، گویی غرق در عیش‌اند و سروصدا می‌کنند. بعد از این واقعه است که مادر پرنده‌های زردرنگ را نماد مرگ‌ می‌داند و حضورشان را تاب نمی‌آورد و سر‌به‌نیست‌شان می‌کند. پرنده‌هایی که سمج‌اند و برای ستاندن جان اهالی این خانه، خودشان را به پنجره می‌کوبند. پرنده‌هایی که با کندن سر هر کدام‌شان دیگری جایگزین می‌شود. آنها آن‌قدر می‌آیند تا جان کسی را که مقدر شده بگیرند. آنها قاصد مرگ‌اند. اما این مادر هم که همه‌ عمرش را برای مراقبت خانواده‌اش گذاشته، خود نیز به نماد مرگ بدل شده. درواقع پرنده‌هایی که او در این سال‌ها بی‌سر کرده، همگی در جان خود او حلول کرده‌اند.

 

📚متن کامل داستان و خوانش‌های آن را در لینک‌های زیر بخوانید:

پی‌دی‌اف:

http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2034/7

تکست:

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/259495/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF

 

یادداشتی بر رمان «پیاده»؛ بلقیس سلیمانی؛ نشر چشمه

 

تلاش برای زنده ماندن

رمان با قصه‌ای محوری از زندگی انیس، خرده روایت‌های فرعی زیادی را نیز در بر دارد. حاشیه‌هایی که کارکردهای غیر داستانی بسیاری را باز می نمایانند: از شرایط سیاسی و محیط سیاست‌زده‌ی جامعه در سال‌های انقلاب و اوایل جنگ گرفته تا شرایط اقتصادی اقشار مختلف جامعه و دغدغه‌های معیشتی قشر کم‌بضاعت.

 

 

«پیاده»

نویسنده: بلقیس سلیمانی

ناشر: چشمه؛ چاپ اول: زمستان 1397

218 صفحه، 28000 تومان

 

 

 

 

 

****

رضا فکری

«پیاده» با ۱۷ فصل و با محوریت یک زن به عنوان پرسوناژ اصلی، روایت زنده ماندن این زن است که ناخواسته با زندگی متفاوتی روبرو می‌شود. زندگی‌ای که در آن وظایف جدیدی بر عهده می‌گیرد و با حقوق متفاوتی آشنا می‌شود. احساسات ناشناخته‌ای را تجربه و مناسبات اجتماعی تازه‌ای را پیدا می‌کند. جغرافیای ندیده‌ای را کشف و زنده ماندن به شیوه‌ای متفاوت را احیا می‌کند. باورهایش دچار چالش می‌شوند و اعتقاداتش دستخوش تغییر. پیاده، داستان انیس است از گوران تا تهران. زنی رها‌شده در پایتخت پر از تلاطم و آشوب دهه‌ی 60.

رمان با قصه‌ای محوری از زندگی انیس، خرده روایت‌های فرعی زیادی را نیز در بر دارد. حاشیه‌هایی که کارکردهای غیر داستانی بسیاری را باز می نمایانند: از شرایط سیاسی و محیط سیاست‌زده‌ی جامعه در سال‌های انقلاب و اوایل جنگ گرفته تا شرایط اقتصادی اقشار مختلف جامعه و دغدغه‌های معیشتی قشر کم‌بضاعت. از فرهنگ‌های بومی و اعتقادات و باورهای مردم منطقه‌ای دور از تهران و مقایسه‌ی آن‌ها با آنچه در اذهان پایتخت‌نشین‌ها می‌گذرد تا مواجهه و ارتباط طبقات مختلف اجتماعی در قالب‌های مختلف، در درون این خرده روایت‌های حاشیه‌ای بازسازی می‌شوند. بلقیس سلیمانی، خود درباره‌ی این اثر می‌گوید: «با این‌که اتفاقات رمان در دهه‌ی 60 رخ می‌دهد؛ اما اثر سیاسی نیست و تنها یک لایه‌ی نازکی از اثر درگیر سیاست است و بیشتر داستان به سختی‌هایی اشاره دارد که بر این زن می‌گذرد. زن رمان «پیاده»، شبیه زن‌های امروز نیست و زنی است که از چاه سیاست، به چاه تهران افتاده است و نمی‌تواند خودش را نجات دهد.» (به نقل از گفتگوی نویسنده با ایبنا/ 30 بهمن 1397)

پیاده، از سویی شرح پرتفصیل زندگی زنی است که دنیای زنانه‌ی درونش در برابر جامعه‌ی مردسالار بیرون مجال عرصه نمی‌یابد و هرگاه که بخواهد رخ بنمایاند، دلایل اجتماعی و اقتصادی بیرونی سرکوبش می‌کنند. زنی که به ندرت حق انتخاب دارد و حتی در صورت داشتن این حق نیز با انتخاب‌های بسیار محدودی روبرو است. در بیشتر مواقع مفعول و قربانی تصمیماتی است که دیگران و به خصوص مردها برایش می‌گیرند اما همچنان آرزویش داشتن مردی است در کنار خود. حتی اگر آن مرد، شوهری باشد که با کوله‌باری از توهین و تحقیر رهایش کند. یا فرزند مذکری که حتی از پس برآوردن ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین نیازهای زیستی‌اش، خوراک و پوشاک، نیز بر‌نمی‌آید. یا برادری تربیت‌ناشده که بی‌دلیل از سوی همه دوست داشته می‌شود و بی‌علتی موجه، از جانب خانواده و جامعه محقّ و برتر خوانده می‌شود. کتاب با راوی دانای کل می‌کوشد تا ترس‌های پنهان و آشکار زنی را در مواجهه با یک پدیده‌ی اجتماعی مذموم بیان کند؛ آن‌چه که در جامعه‌ی سنتی «حرف مردم» خوانده می‌شود:

«همان لرز خوشایند این چند روزه را توی قفسه‌ی سینه‌اش حس می‌کند. می‌ترسد و نمی‌ترسد، خوشحال هست و خوشحال نیست، امید دارد و ناامید است. چه می‌شود؟ چه پیش می‌آید؟ گورانی‌ها چه می‌گویند؟ سرش را می‌بُرند. غلام عباس و برادرهای کرامت سرش را می‌بُرند. مادرش و خواهرهایش دستش را می‌گیرند و برای بار دوم از گوران فراری‌اش می‌دهند. بزرگیت رو شکر، خدا. این دیگه چه جور امتحانیه؟»

پیاده، از سویی دیگر داستان مواجهه‌ی انیس است با جفرافیا؛ جغرافیایی که فرهنگ می‌آفریند. رویارویی با تهران؛ تهران ضد و نقیضی که دو رویه دارد؛ رویه‌ای خشن، نا‌امن، آشفته و ناشناخته که می‌توان در آن گم شد، سرگردان و ناامید شد و از آن ترسید. همان رویه‌ای که در آفرینش آن مردان نقش پررنگ‌تری دارند. و در مقابل رویه‌ای پرتلاش، پرامید و حمایت‌گر. رویه‌ای که می‌شود به آن پناه برد، در آن درد دل کرد، دوست و آشنا خلق کرد و راه چاره و کمک جست. همان که بیشتر زنانه است و زنان آن را خلق می‌کنند و اداره‌ی آن را در انحصار دارند. جغرافیای دوگانه‌ی اثر در لایه‌ای دیگر به روبرو شدن با گوران می‌پردازد. گورانی که مردم و تاثیر حرف‌ها و نظراتشان حتی می‌تواند مسیر زندگی آدم‌ها را تغییر دهد و اتفاقات سراسر تازه‌ای رقم بزند.

راوی گاه نقبی می‌زند به دنیای درون انیس که به اندازه‌ی دنیای بیرونش آشفته است. این نقب در بیشتر مواقع به صورت گفتگوی درونی انیس با خودش ظاهر می‌شود اما گاهی نیز این خواب‌ها هستند که راهی به درون ذهن ترس‌خورده و پریشان انیس دارند. خواب‌های انیس نیز کابوس‌هایی پر از هیاهو و سوال و ابهام‌اند و اغلب ماهیتی الهام‌گونه دارند. خواب‌هایی که گاه خودش معنایی برای‌شان متصور نیست اما مخاطب از طریق آن‌ها به نوعی از پیش‌آگاهی دست می‌یابد از آن‌چه که قرار است روی دهد:

«می‌خوابد و خواب می‌بیند اسفندیار نشسته است روی فرش گل سرخ مهمان‌خانه‌ی پدری و دارد حلوا می‌خورد. کل زن‌های فامیل هم نشسته‌اند دورتا دور اتاق و شیون می‌کنند. انیس هم هست که انگار سن و سالی ندارد و کی مرده است؟ چرا اسفندیار دارد با خیال راحت توی مجلس زنانه حلوا می‌خورد؟ آیا این مجلس پرسه‌ی پدر است؟ نیست. این اسفندیاری که انیس می‌بیند سن و سالی دارد. انیس چشم می‌گرداند میان زن‌ها. مادرش نیست. نکند مادر مرده باشد؟»

 

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.