خوانشی بر داستان کوتاه «پیراهن شرابی» نوشته سمر یزبک

عشق بر دار
داستان «پیراهن شرابی» سمر يزبک به شیوهای روایت میشود که گویی آبستن اتفاقهای گذشته و حرفهای ناگفتهی بسیار است. با حضور نوعی از راوی که یک سینه سخن دارد و مملو است از تلخیهای گذشته اما بسیار گزیدهگوست. حامل زخمی کهنه و قصهای است که باید جایی سر باز کند و چرکش بیرون بریزد. در نقطهای که زن این داستان ایستاده اما مجال بسیار اندکی برای بیان این درد وجود دارد. زمان در اینجا دشمن بزرگ اوست و بیرحمانه در گذر است و تکتک ثانیهها بر ضربان قلبش میافزاید. لحظههای پراضطرابی که زن در آن شمهای از خوشیهای گذشتهاش را به یاد میآورد؛ لحظه آشنایی او با عشق زندگیاش که با پیراهن شرابیرنگی که به تن دارد، گره خورده است.
«پیراهن شرابی» بناست در لحظه جدایی و در لحظه مرگ هم بر تن این زن باشد. پیراهنی که همچون پرچمی بر گور آرزوهایش به اهتزاز درخواهد آمد و مصیبت زندگیاش را گواهی خواهد داد. زنی که در مناسبتی دیگر و در یک صبح زود پیراهن شرابیاش را به تن کرده است. اما پای چه موضوعی میتواند در میان باشد تا این زن را دوباره به سراغ این پیراهن بفرستد؟ مقصد او میدان اعدام است. او در پی مردی است، افسری در منصب بالای نظامی و حالا گرفتار آمده و محصور. شوهری که مشخص نیست برای چه جرمی در محاق است. اما مگر اساسا در نقطهای که این زن ایستاده فرقی هم میکند؟ او میتواند به دور از هر خطای انسانی بوده باشد که حالا از بد حادثه در طرف اشتباه ایستاده است. در چنین شرایطی عقوبتی در پی دارد که بهایش را با جان عزیز باید پرداخت. زن برای دانستن زمان اعدام این مرد و برای رسیدن سر وقت به میدانی که بناست همسرش در آن قربانی شود، رشوه میدهد. درواقع او باید برای دریافتن لحظه وداع واپسین با همسرش، پول بپردازد. اگرچه که با هر میزان از پول نمیتواند سرنوشت مرگ محتوم او را تغییر دهد؛ مردش در چشم برهمزدنی اعدام میشود و او بهتزده و تنها به تماشای این صحنه دردآور ایستاده؛ صحنهای که در آن از واکنشهای حسی و عاطفی و از ضجههای سوزناک خبری نیست. نویسنده با ترسیم ابزورد این صحنه اعدام، مخاطبش را به نوعی درگیرتر میکند و سرمای فضا را محکمتر به صورتش میکوبد. شرایطی که در آن نه تحویل جنازهای در کار است و نه سوگواری و تدفین شایستهای. همسرش را در گوری بینشان خواهند گذاشت و کوچکترین کورسوی امیدی برای این زن مشاهده نمیشود. حالا اوست که در پی مرگ شریک زندگیاش دچار تزلزل میشود و حتی گذشتههای خوشش را با این مرد زیر سوال میبرد. تا اینجای زندگی نقش همسر «شخصیتی مهم» را به خوبی ایفا میکرده و حالا که شوهرش نیست، به یکباره دچار نوعی از خلأ هویتی شده است. او نگران این وضعیت تهی است و وجودش حالا دلیلی تازه میخواهد. مرگ همسرش در موقعیتی این چنین اهمیت بسیار مییابد و او همچنان میتواند بانوی مهمی باشد، چراکه حالا هم همسر افسر کشتهشدهای در منصب بالای حکومتی است. این جسد همچنان میتواند ساختارهای هویتی او را پابرجا نگه دارد و در کنار این جنازه میتواند به مهمبودن خود ادامه دهد. درواقع اصرار او به دریافت جنازه همسرش به هویت او گره خورده است و این بدن بیجان تکیهگاهی برای ادامه حیات اوست. در این شرایط پیراهن شرابی زن معنای تازهای پیدا کرده و از او چهرهای اثیری ساخته است. در این نقطه و پای جوخه اعدام است که زمان برای او متوقف شده است. درحالیکه کائنات از حرکت نایستاده و کار خودش را میکند و ماشین کشتار زمان همچنان قربانی میگیرد...
این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 28بهمن97 به نشر رسیده است.
لینک پی دی اف:


